636

تفاوت جنس در مرکبات و بسائط

تحلیل جایگاه ماده و صورت در هستی‌شناسی فلسفی

13900
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق تفاوت میان «جنس» در مرکبات خارجی و بسائط می‌پردازند. بحث با بررسی ماهیت جنس و ماده آغاز شده و این نکته تبیین می‌شود که در مرکبات، ماده دارای استقلالی است که امکان عروض صورت‌های گوناگون را بر آن فراهم می‌آورد، در حالی که در بسائط، چنین تفکیکی میان جنس و فصل به معنای رایج وجود ندارد. در ادامه، استاد با نقد برخی برداشت‌های سطحی از مفاهیم فلسفی، به تبیین رابطه جعل با تشخص و ابهام می‌پردازند و تأکید می‌کنند که جعل همواره به امر متشخص تعلق می‌گیرد. در بخش پایانی، با گریزی به مباحث اخلاقی و عرفانی، تفاوت میان عبادتِ مبتنی بر رضایتِ الهی با عبادتِ ناشی از شناختِ ذاتِ حق‌تعالی و اهمیتِ التزام به اول وقت در نماز، به‌عنوان تجلیِ این معارف در سیره اولیای الهی، مورد تأکید قرار می‌گیرد.

/18
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۳۶

1
  • درس ششصد و سی و ششم

  • فرق جنس در مركبات خارجیه و جنس در بسائط

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • مرحوم آخوند نسبت به فرق بین جنس و ماده كه ماده موضوع براى عروض صورت بر اوست، می‌فرمایند كه لحاظ جنس به اعتبار طبیعت لابشرطیۀ اوست؛ وقتى كه انسان جنسى را به این جهت ملاحظه كند كه لابشرط است، دراین‌صورت جنس مى‌تواند ذاتى از ذاتیات یك حدّ و یک ماهیت قرار بگیرد و این به‌جهت آن ابهامى است كه در جنس هست و به‌واسطۀ آن ابهام، جنس فى‌حدّ‌نفسه نمى‌تواند صورت خارجى پیدا كند یااینكه به‌واسطۀ آن ابهام نمى‌تواند صورت ذهنى پیدا كند؛ یعنى صورت ذهنى پیدا كردنِ جنس در ظرف ابهام است نه‌اینکه با تكیّف ذهن به این جنس و صورت ذهنى پیدا كردن جنس، رفعِ ابهام مى‌شود و یك معناى استقلالى را در اینجا به‌دست مى‌دهد بلكه همان معناى ابهامى در ذهن نقش مى‌بندد، گرچه بین او و سایر مفاهیم به‌واسطۀ نفس همین ماهیت افتراق هست ولى این افتراق، افتراق تشخّصى و افتراق ظهور نیست بلكه افتراق به‌ صرف تفاوت و امتیاز است.

  • من‌باب‌مثال وقتی که یك معناى جنسى را مثل حیوان تصور مى‌كنیم این معناى حیوانیت گرچه در ذهن آمده است ولكن با حضور او در ذهن، معناى او از ابهام درنیامده است كه به‌عنوان یك حقیقت مستقلِ بدون احتیاج به امر دیگر، تشخّص خود را حتى در ذهن حاصل كند. به‌عكسِ انواع كه وقتى انواع را در ذهن درنظر مى‌آوریم آنها از همدیگر تفاوت دارند مثلاً غنم یا ابل را درنظر مى‌آوریم اینها با یکدیگر تفاوت دارند گرچه این تصور ذهنى داراى معناى سِعِی و عام و شمول است اما این مانع از تشخّص او در ذهن نمى‌شود، به‌خلاف تشخّص خارجى كه تشخّص جزئى و تعیّنى است و حتماً آن قابل بشرط‌لا‌شی‌ء است كه عدم سرایت بر سایر موارد و مصادیق داشته باشد.

  • فرق بین لابشرط‌شی‌ء و معناى بشرط‌شی‌ء در جنس

جلسه ۶۳۶

2
  • این معنا که معناى جنسى است، اگر توانستیم این معنای جنسیت را از او بگیریم كه جنبۀ لابشرطى دارد و به‌واسطۀ گرفتن این معناى جنسیت كه جنبۀ لابشرطى است یك معناى بشرط‌شی‌ء به او می‌دهیم كه با این معنا دیگر مى‌تواند صورت خارجى پیدا كند و خود او یكى از انواع مستقلّه و متشخّصۀ خارجى بشود. این مطلب مى‌تواند براى ما محقق بشود و فرق بین لابشرط‌شی‌ء و معناى بشرط‌شی‌ء در جنس به‌واسطۀ وجود خارجى و به‌واسطۀ وجود ذهنى روشن می‌شود. در وجود خارجى همین جنس كه معناى سِعِی و شمول و عام دارد، وقتى كه آن جنبۀ لابشرطى را از او گرفتیم و بشرط‌شی‌ء شد، مادۀ براى فصول مى‌شود، مادۀ براى صورى كه آن صور بر او عارض مى‌شود و آن ماده را به یكى از انواع درمى‌آورد.

  • بنابراین در مسئلۀ حیوانیت این‌طور نیست كه بعضى‌ها مطرح مى‌كنند كه آن معناى جنسیت یك معناى لابشرطى است و همان‌ معناى جنسیت لابشرطى در صورت خارجى تبدیل به ماده مى‌شود، نه بلكه خود ماده در اینجا یك معناى جنسیت عامه‌اى دارد كه لابشرط است و آن ماده كه لابشرط است می‌بینیم که در اشیاء خارجى تعیّن خارجى پیدا كرده است و تعیّن خارجى بودن آن‌هم به‌خاطر این است كه در اینجا خود آن به یك نوعى مبدل شده است و به‌واسطۀ تبدّل آن به یك نوع، یك مفهوم و حقیقت استقلالى پیدا كرده است كه مى‌تواند قبول صور را بكند.

  • لزوم قابلیتِ موضوعیتِ ماده برای عروض صور بر آن

  • قطعاً در عروض صور بر ماده، باید ماده قابلیت موضوعیت را داشته باشد زیرا با عدم قابلیت آن موضوع براى موضوعیتِ عروضِ عارض، طبعاً این عارض دیگر مسبوق به سابقۀ محل نخواهد بود. بنابراین اینكه الآن مى‌بینید ماده‌ای که صور به آن یکی‌یکی می‌آید و عارض مى‌شود فرض كنید یك صورت جمادى مى‌آید بر این عارض مى‌شود، صورت ترابیه مى‌آید بر این ماده عارض مى‌شود، بعد از یك مدت این صورت ترابیت حال خود را عوض مى‌كند و به شكل نباتى درمى‌آید، آن شكل نباتى صورت را تغییر مى‌دهد و به شكل دیگرى درمى‌آید و همین‌طور آن به شكل لحمیت درمى‌آید، این صورى كه بر این ماده عارض مى‌شوند، اگر این ماده فى‌حدّذاته استقلال نداشته باشد، چگونه این صور بر یك امر غیر مستقل و مبهم مى‌تواند عروض پیدا بكند؟!

جلسه ۶۳۶

3
  • عدم قابلیت محلّیت امر مبهم برای عروض عارض

  • امر مبهم كه تعیّن و تشخّص ندارد طبعاً قابلیت محلّیت براى عروض عارض را هم ندارد. صورت این‌طور نیست كه بیاید هم خود را ایجاد كند و هم ماده را خلق كند، خلق ماده برعهدۀ صورت نیست بلكه به شكل درآوردن ماده برعهدۀ صورت است. ماده مانند خمیرى مى‌ماند كه در دست صنعتگر به اَشكال مختلفى درمى‌آید؛ خود آن خمیر تا از خود استقلال نداشته باشد چگونه صنعتگر مى‌تواند او را تبدیل به اَشکال مختلف بكند؟! ماده مانند الوانى مى‌ماند كه نقاش با قلم‌مو آن الوان را روى یك تابلو و یك كاغذ به شكل پرنده درمى‌آورد. به شکل تابلو درآوردن، صورتى است كه نقاش به این الوان مى‌دهد و خود نقاش که نمى‌تواند الوان را خلق كند و با قلم‌مو الوان را به‌وجود بیاورد! پس این الوان مواد هستند، همین‌كه در عرف هم مواد مى‌گوییم: آقا مواد آن را تعیین كردید یا نه؟ غذایى كه می‌خواهید بپزید این غذا مواد مى‌خواهد. آشپز نخود و لوبیا را خلق نمى‌كند بلكه او به همان مواد صورت مى‌دهد. این نخود و لوبیا اشیاء متفرق هستند و هركدام از اینها به‌تنهایی قابل استفاده نیستند و براى خود داراى نوع هستند، این آشپز مواد را جمع مى‌كند و بعد یك امر ثانى از این مواد اولیّه به‌وجود مى‌آورد كه آن امر ثانى نه این است و نه آن است، درعین‌حال همۀ اینها هم هست. این امر ثانى همان صورتى است كه این صورت بر این مواد به‌واسطۀ طبّاخ و حرارت و كیفیت این طبخى كه در اینجا به‌وجود آورده است عارض مى‌شود.

  • جنس، یك ماهیت مبهمه

  • بنابراین ماده‌اى كه صورت به خود مى‌گیرد در این وضعیت دیگر در اینجا جنس نخواهد بود، زیرا جنس یك ماهیت مبهمه است كه قوامى روى خود ندارد، قوام او به‌واسطۀ [فصل] است. لذا به فصل، به‌خاطر این جهت مقوّم مى‌گوییم؛ یعنى قوامى كه بتواند او را از ابهام دربیاورد ندارد. حتى حیوانى را كه در ذهن مى‌آورید این حیوان قوام ندارد. در ذهن حیوان را تصور كردید و بین حیوان و جماد در ذهنتان فرق گذاشتید ولى آن جماد و حیوان در ذهن شما قوام ندارند. بااینكه در ذهن وجود پیدا كرده است ولى وجود ذهنی باعث قوام او نخواهد شد كه ذات او را بخواهد از مرحلۀ ابهام بیرون بیاورد بلكه وجود ذهنی باعث آن تعیّن ذهنى خواهد شد.

جلسه ۶۳۶

4
  • تعریف وجود ذهنی

  • یعنى وجود ذهنى یك وجود متعیّنى است كه ظرف تحقق آن نفس ذهن است و این نفس ذهن از نقطه‌نظر تجردى كه دارد توانسته است به معناى ابهام در وجود خود تعیّن بدهد و از سایر مفاهیم امتیاز بدهد ولى در وجود خارجى مسئله این‌طور نیست؛ در وجود خارجى مشخص است که جزئیات هستند و كلى در وجود خارجى معنا ندارد.

  • این ذهنى كه الآن آمده است و به این حیوان وجود داده است، این ذهن درعین‌حال خود این ماهیت را فى‌حدّ‌نفسه از مرحلۀ ابهام خارج نكرده است بلکه به همان ماهیت مبهم وجود مى‌دهد نه‌اینکه با وجود دادن، آن ماهیتِ مبهم از ابهام خارج می‌شود و تبدیل به یك نوع ـ انسان یا فرس ـ می‌شود. همان ابهام به همان كیفیت باقى است و دست به آن نمى‌زند، به‌اندازۀ سر سوزنى هم این وجود مبهم از مرحلۀ ابهام خارج نمى‌شود ولى درعین‌حال بر همین ابهام هم احكامى را مترتب مى‌كند و امتیازات و افتراقاتی بین این و سایرین برقرار مى‌كند. اینها منافاتى با ابهام ندارند.

  • برگشت ابهام به نفس ذاتى آن ماهیت، نه به وجود ذهنی

  • آنچه كه مبهم مطلق است به معنای عدم است كه هیچ حكمى بر او بار نمى‌شود و نه مخبر و نه مخبرٌ عنه مى‌تواند قرار بگیرد. ابهامى كه در اینجا منظور است که تعلق به ماهیت‌هاى ذهنیه مى‌گیرد، آن ابهام به خود نفس ذاتى آن ماهیت نه به لحاظ وجود ذهنی، برمى‌گردد. چون در وجود ذهنى به همین امر و ماهیت مبهم یك تعیّن و تشخّص داده شد. تشخّص آن‌هم به این است كه وقتى از شما سؤال بكنند که این مطلب را تصور كردی، مى‌گویند كه آقا راجع به این مسئله فكر كردی؟! مى‌گویى: بله، آقا دیشب راجع به این قضیه فكر كردم و مسئله به اینجا رسید! اینكه الآن شما مى‌گویید: من دیشب راجع به این قضیه فكر كردم، همین‌كه مى‌گویید: دیشب فكر كردم، یعنى پریشب فكر نكرده بودم، یعنى امروز فكر نكردم، همین محدودیتى كه در اینجاست حكایت از یك وجود خاص مى‌كند، لذا شما او را در ذهنتان مى‌آورید و به او ترتیب اثر مى‌دهید و نسبت به افكار بعدی از افكار قبلى استفاده مى‌كنید. وقتى كه بخواهید راجع به یك مسئله فكر كنید و آن مسئله را تا نصف بیاورید، براى تفكر مجدد، دوباره از اول مسئله شروع نمى‌كنید بلکه از همان نصف به بعد شروع به تفكر و به نتیجه رسیدن مى‌كنید و دوباره از اول برنمى‌گردید.

جلسه ۶۳۶

5
  • من‌باب‌مثال وقتى كه مى‌خواهید نَسَبۀ كسی را به‌دست بیاورید، وقتى که دو ساعت مطالعه مى‌كنید و كتب رجال را بررسى مى‌كنید، فرض بكنید نسب این را تا نسل ششم و هفتم جلو مى‌برید و از اوراق و اینها استفاده مى‌كنید و به‌دست مى‌آورید، فردا كه مى‌خواهید ادامه بدهید، این اوراق به‌دست آمدۀ دیروز را کنار نمی‌گذارید تا دوباره این اوراق را از اول شروع ‌كنید كه فلانى پسر آقا سید محمدحسین است و آقا سید محمدحسین هم پسر آقا سید محمدصادق است و او هم پسر سید ابراهیم است و نمی‌گویید: پس دوباره از اول شروع كنیم و به عقب برگردیم. این فرصتى را كه تا حالا از آن استفاده كردید از این فرصت نتیجه‌گیرى مى‌كنید و بعد به سایر مسائل ادامه مى‌دهید.

  • علت تأثیر تفکرات و تخیلات بر عالم، همچون فعل خارجی

  • هر وجودى كه در ذهن بیاید این وجود یك تشخّص ذهنى برای خود پیدا مى‌كند و در مرحلۀ وجود ذهنى باقى مى‌ماند و به همین جهت است كه فرموده‌اند: تفكرات و تخیّلات ما ـ تمام اینها ـ اثر مى‌گذارد همان‌طوری‌كه فعل خارجى اثر مى‌گذارد.

  • تأثیر بیشتر تفکرات و تخیلات از ثأثیر افعال خارجی

  • ترتب کدورت و ظلمت بر متجری

  • حتى اثر او از اثر فعل خارجى بیشتر است؛ زیرا فعل خارجى معلول تفكر و رأى و ارادۀ شخص مكلف است و اینكه در باب تجرّی مى‌گویند: تجرّى موجب گناه نیست؛ یعنى از نظر عقوبت موجب ترتّب حكم ظاهر نیست نه‌اینکه موجب ترتّب كدورت و ظلمت و عقاب نیست. من‌باب‌مثال شخصى واقعاً به قصد قتل یك فرد اقدام كرده است و بعد او را مى‌بیند و چاقو را به او مى‌زند و او را مى‌كشد صبح كه از خواب بیدار مى‌شود مى‌بیند گوسفندى در آنجا بوده و او خیال کرده که به شخص چاقو زده است مثلاً فکر کرده شخص در حال نماز است و این گوسفند بیچاره خوابیده بوده است و این چاقو را مى‌زند و فرار مى‌كند و صبح معلوم مى‌شود خَروفى است كه او را به آن دیار فرستاده است! این واقعاً حكم قتل نفس مؤمن محترم ـ نفس محترمه ـ بر او صدق مى‌كند گرچه از نقطه‌نظر قانونى نمی‌آیند او را بگیرند و به دادگاه و محكمه ببرند ولى قتل نفس محترمه كه آیۀ شریفه دارد؛ ﴿مَن قَتَلَ نَفۡسَۢا بِغَيۡرِ نَفۡسٍ أَوۡ فَسَادٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ ٱلنَّاسَ جَمِيعٗا﴾1 بر این شخص صدق مى‌كند و تا توبه نكند و خود را از این موقعیت از نقطه‌نظر نفسى درنیاورد، دائماً این جهت قتل نفس با او خواهد بود.

    1. . سوره مائده (5) آیه 32.
      ترجمه: «هر کس نفسی را که کسی را نکشته و یا بی‌آنکه فساد و فتنه‌ای در زمین کرده، بکشد مثل آن باشد که همه مردم را کشته.» (محقق)

جلسه ۶۳۶

6
  • من‌باب‌مثال همان‌طور که اگر شخصی یك نفس محترمى را در یك بیابانی یا در تاریكى ازبین ببرد و كسى هم اطلاع پیدا نكند، این تا آخر عمر گریبان او را مى‌گیرد و در وجدان و در ضمیر او خود را ظالم و آثم نسبت به این عمل مى‌بیند، حالا اگر شخصى یك هم‌چنین كارى را انجام بدهد و بعد معلوم بشود حیوانى را ازبین برده است یا حجرى را تصور كرده که اوست، همین حالت نفسانى بر او خواهد بود. این‌طور نیست كه بعداً فردا و پس‌فردا خوشحال بشود و بگوید: خوب شد او را با چاقو نزدیم، اگر او را با چاقو مى‌زدیم الآن دولت ما را گرفته بود و زندانی كرده بود و بعد هم ما را اعدام كرده بود! این خوشحالى‌ای كه دارد و می‌گوید که خوب شد او را چاقو نزدیم، این‌طور نیست كه این خوشحالى این مسئله را از او رفع بكند. این خوشحالى مثل این مى‌ماند كه بگوید: خب الحمدلله كه ما این را با چاقو زدیم و كسى این را ندید كه بتواند بر علیه ما در محكمه شكایت كند.

  • همان‌طوری‌كه امام سجاد علیه‌السّلام به یزید مى‌فرمایند كه اگر واقعاً توبه بكنى خدا توبه‌ات را مى‌پذیرد ولكن [بعد] مى‌فرمایند: چه زمانی موفق مى‌شود به اینكه توبه بكند؟!1 ظلمت قتل امام علیه‌السّلام و اولاد رسول‌الله، همیشه با این نفس خبیث یزید خواهد بود و هیچ‌وقت از او جدا نخواهد شد، عین همین مطلب و قضیه براى كسى است كه واقعاً درصدد یك هم‌چنین عملى بوده باشد منتها انجام نشده است یا شانس یا موقعیت یك هم‌چنین مطلبى را پیدا نكرده است، این تفاوتى از این نقطه‌نظر ندارد.

  • وجود خارجی، وجود ظلّى و تَبَعى

  • چرا؟ به‌جهت اینكه آن وجود نفسى به‌اندازه‌اى قوى است كه اصلاً همۀ كار را همان وجود نفسى انجام مى‌دهد و وجود خارجی وجود ظلّى و تَبَعى است و وجود ظلّى و تَبَعى اثرى ندارد و فقط صرف ظهور و بروزِ همان وجود نفسى است. لذا اگر آن وجود نفسى نباشد آن وجود خارجى در اینجا موجب ترتب اثر نیست. فردى كه خواب است اگر در حال نوم دستش را حركت بدهد و بزند لیوان آب را بریزد یا بشكند خب كاری به او ندارند، یااینکه بلند شود به سَر کسی بزند و آن شخص بیچاره از دماغش خون راه بیفتد بعد فردا بگوید: دیشب زدی من را ناکار کردی! می‌گوید که من اصلاً چیزى نفهمیدم! می‌گوید: بابا به دماغ ما لگد زدی! ببین دماغمان را بستیم! شخص جواب می‌دهد: والله من هیچ چیزی یادم نیست! در‌این‌صورت چیزى برعهدۀ او نیست، نه محكمه و دادگاه و نه مردم كاری به او ندارند. مى‌گویند که خواب بوده است و آدم خواب را نمی‌شود محاکمه کرد درحالى‌كه بروز و ظهور آن فرق نمى‌كند؛ همان مشت و لگدى كه یك آدم بیدار مى‌زند، او هم با همان زور بر سر بیچاره كوبیده است و فک و دهان او را خرد كرده است! ولى آنجا مى‌گیرند و قصاص مى‌كنند اما اینجا مى‌گویند: آقا بفرما برو! شیرینى و آب‌نبات هم به او مى‌دهند، بارك الله دستت درد نكند! بیچاره را زدى درب و داغان كردی! درحالى‌كه فعل خارجى هردو یكى است. هردو فعل خارجی فعلٌ؛ آن فعل خارجى فعل ظلّى و تبعى نیست لذا ارزشى ندارد، این فعل خارجى فعل ظلّى و تبعى است لذا این فعل خارجى موجب ترتب‌ اثر خواهد بود، اثر آن از كجا ناشى مى‌شود؟ از همان وجود اصلى كه وجود ذهنى و وجود نفسى است و همۀ این آثار از آنجا بار مى‌شود.

    1. . این روایت در مجموعه آثار شهید مطهری، ج 22، ص 638 نقل شده اما در آنجا هم مصدری برای آن ذکر نشده است.

جلسه ۶۳۶

7
  • دیگر در اینجا انسان باید بداند كه قضایا چیست و چه خبر است و نسبت به این مسائل و مطالبى كه هست باید نظر خود را دقیق كند تااینكه علت و ریشۀ بسیارى از آن موارد و مسائلى كه بر افعال ما و بر اشخاص مترتب مى‌شود را بداند و متوجه باشد كه چه آثار خوب و چه آثار زشت و ناپسند بر آن وجود اصلى مترتب می‌شود و انسان خود را از آنها دور نگه دارد.

  • وَ مِمّا یَجِبُ أن یُعلَمَ أنَّهُ فَرقٌ ما بَینَ الجِنسِ فِى المُرَکّباتِ الخارِجیَةِ وَ بَینَهُ فى البَسائِطِ فَإنَّ الجِنسَ فى المُرَکّباتِ الخارِجیَةِ یُمکِنَ أن یُجَرَّدَ عَن جِنسیَتِه وَ یُؤخَذَ بِحَیث یَصیرُ نوعاً حقیقیاً لا بِفَصلٍ مِنَ الفُصول بَل بِنَفسِ طَبیعَتِه.1

  • اینجا باید فرق بین جنس در مركبات خارجیه و بین جنس در بسائط روشن بشود. راجع به خصوصیت در عَرَض ظاهراً گفتیم كه وجود عَرَض همان نفس وجود جنس است. جنس در مركبات خارجیه مثل حجر، شجر، انسان و فَرَس با جنس در بسائط مثل كمّیّات و كیفیّات ـ مثل الوان و مذوقات و مبصرات و امثال‌ذلک ـ تفاوت مى‌كند. جنس در مركبات خارجیه را به‌تنهایى مى‌توانیم در وجود خارجى فرض كنیم ولكن در انواع و در مقولات دیگر كه بسائط هستند این مسئله نمی‌تواند پیدا بشود. یُمکِنَ أن یُجَرَّدَ عَن جِنسیَتِه از آن جنسیت تجرید مى‌شود و به‌صورت نوع ملموس درمى‌آید.

  • وَ یُؤخَذَ بِحَیث یَصیرُ نوعاً حقیقیاً ... یك نوع حقیقى مى‌شود ولى این نوع حقیقى او این‌طور نیست كه یك فصلى از فصول آمده به آن اضافه شده و آن را تبدیل به این نوع كرده است چون اگر بخواهد فصل اضافه بشود باز این اشكال در آنجا پیدا مى‌شود كه خود فصل در اینجا محقق جنس شده‌ است درحالى‌كه فصل محقق جنس نیست بلكه مقوّم اوست.

  • بَل بِنَفسِ طَبیعَتِه ... خود طبیعت آن جنس در اینجا قابلیت براى نوعیت را پیدا كرده است، یك فصل دیگرى كه به‌صورت ماده است مى‌آید به او شكل مى‌دهد.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 23.

جلسه ۶۳۶

8
  • بیانُ ذلک لِأنَّ جِنسیَةَ الجِسمِ مثلاً لَیسَت باعتبارِ أنَّهُ مُجَرَّدُ جوهَرٍ مُتکمِّمٍ غَیرُ داخِلٍ فیه شَی‌ءٌ آخَر کالإنسانیةِ وَ الفَرَسیةِ وَ غَیر ذلک إذ هُوَ بِهذا المَعنىٰ مُتَّفِقُ الحَقیقَةِ فی الأجسام ِغَیرُ مُختَلفٍ بِشی‌ءٍ داخِلٍ.

  • مثلاً این جنسیت جسم به‌خاطر اینكه یك جوهر متكمّمى كه در او شی‌ء دیگرى مثل انسانیت و فرسیت داخل نیست، نمی‌باشد.

  • إذ هُوَ بِهذا المَعنىٰ ... زیرا به این معنا كه جوهر مجرد متكمّمى كه داراى كمّ و اینهاست و در او شی‌ء دیگر داخل نیست این قابلیت دارد براى اینكه این در اجسام متفق الحقیقة [باشد] و این اختلاف به شی‌ء كه در او داخل بشود نیست. این یك معنایى است كه در همۀ اجسام این مسئله وجود دارد بلكه این اختلافى كه پیدا مى‌كند به اعتبار امور است.

  • بَل بِأمورٍ تنضاف إلیه مِن خارجٍ وَ هو بِهذا المَعنىٰ لا یَصدُقُ عَلى الإنسانِ و الفَرَسِ وَ غَیرِهمِا مِن النَّظائِرِ لِأنَّها مُرکَّبةٌ مِنه وَ مِن شَی‌ءٍ آخَر بَل تَکونُ مادَّةً لَها، فَیکونُ الجِسمُ نوعاً مُحصَّلاً فی الواقِع لِأنَّ حَقیقَتَه قَد تَمَّت وَ تَحصَّلَت بِحَسَبِ الواقِع.

  • این بل برای اضراب در اینجا نمى‌آید، بلکه در دوخط بعد که داریم: «بَل تَکونُ مادَّةً لَها» [برای اضراب است] و این «بل بأمورٍ» به «غَیرُ مُختَلفٍ بِشی‌ءٍ داخِلٍ» برمى‌گردد. بلكه این اختلافى كه در جسم هست به‌واسطۀ امورى است كه از خارج به او اضافه مى‌شود.

  • وَ هو بِهذا المَعنىٰ لا یَصدُقُ ... و این جسم به این معنا كه چیزى در او داخل نباشد و یك معناى سِعی باشد كه نسبت به همه صدق كند؛ بر انسان و فرس و اینها صدق نمى‌كند، [این‌طور نیست که] مثلاً بگوییم که هذا مادَّةٌ؛ این ماده است، آن ماده است و مجرد نیستند. من‌باب‌مثال مى‌گوییم: این زید چیست؟! مى‌گویند: ماده است، مى‌گوییم: مى‌دانیم ماده است! جواب می‌دهد: ماده‌اى كه در آن انسانیت هست، ولى بالأخره نمى‌شود جنس بر زید به‌عنوان أنَّه مادةٌ صادق‌ بشود و نمی‌شود بر یك جزئى كه جزئى خارجى است و همین عینِ او به‌عنوان حمل تساوى است صادق بشود بلكه این جسمى كه الآن ماده مى‌گوییم این به‌خاطر این است كه خود او الآن در اینجا قابلیت نوعیت پیدا كرده است و قابلیت انسان بودن را به‌واسطۀ این به‌دست آورده است.

جلسه ۶۳۶

9
  • لِأنَّها مُرکَّبةٌ مِنه وَ مِن شَی‌ءٍ آخَر ... زیرا این ماده، مركب از آن جسم و از شی‌ء دیگر است. این «بل» به این عبارت «لِأنَّ جِنسیَةَ الجِسم مثلاً لَیسَت باعتبارِ أنَّهُ برمى‌گردد، بلكه جنسیت جسم به این جهت است، بل إنّما یکون بعد هست و این به آن برنمی‌گردد، بَل تَکونُ مادَّةً لَها بلكه مادۀ براى این اشیاء از این نظائر و فرس و انسان اینها هست. پس در اینجا خود جسم در واقع یك نوع محصَّل است و احتیاج به چیز دیگر ندارد و حقیقت آن به‌حسب واقع تمام است و دیگر در او ابهام نیست.

  • اگر جسم در جسمیت خود تام نبود و احتیاج به فصل داشت دیگر نمى‌توانست از مادیّت به نباتیّت و به شی‌ء دیگر برگردد، اینكه الآن خود آن، خود را عوض مى‌كند و از یك مرتبه به مرتبۀ دیگر مى‌برد معلوم است که در وجود خودش قوام دارد و این قوام خود را در اینجا از صورت نیاورده است زیرا اگر قوام خود را از آن صورت بیاورد لازمۀ آن، این است كه آن صورت باعث خودِ محقق جنسیت جنس بشود كه آن‌وقت خلاف الفرض است.

  • و إلّا لَما أمکَنَ أن یَنتَقلَ الجِسم مِنَ الجَمادیةِ إلى الحیوانیةِ وَ النَباتیَةِ بَل إنَّما یَکونُ جِنساً بِمعنىٰ أنّهُ جوهرٌ ذو طولٍ و عرضٍ و عمقٍ بِلا شرطٍ أن لا یَکونَ غَیر هذا أو یَکون ـ وَ إذا أُخِذَ هٰکَذا فَکونُهُ ذا حِسٍ أو تَغَذٍّ لا یَلزَم أن یَکونَ خارجاً عَنه لاحِقاً به إذ یَصدُقُ عَلى الحَسّاسِ وَ المُتِغَذّی وَ غیرِهِما مِنَ الحَقائِق المُختَلِفَةِ الجِسمانیة و أنَّها جوهَرٌ ذو أقطارٍ ثَلاثَة ـ وَ إن لَم یَصدُق عَلیها أنَّها جوهَرٌ ذو أقطارٍ ثَلاثَةٍ فَقَط.

  • بلكه جنسیت جسم، به معناى این است كه این جوهر است و داراى طول و عرض و عمق است و این معناى بلاشرطیت در آن هست كه این بلاشرطیت باعث تحقق معناى جنسیت و شمول شده است. وقتى كه جنس را به این معنا بگیریم كه جوهرى دارای‌ طول و عرض و عمق است و بدون اینكه این در فرس باشد یا بدون اینكه مشروط باشد به اینكه در انسان یا در حجر باشد بلکه معناى لابشرطى‌ آن همۀ انواع از حقایق را دربر بگیرد، اینكه حالا به‌صورت داراى حس و تغذّى و اینها دربیاید، لازم نمى‌آید كه خارج از جسم باشد و اینها به جسم ملحق بشود.

جلسه ۶۳۶

10
  • إذ یَصدُقُ عَلى الحَسّاسِ وَ المُتِغَذّی ... زیرا بر حسّاس و متغذّى و غیر اینها از حقایق نباتیه، انسانیه، حیوانیه و جمادیه كه جسم این حقایق مختلف است صدق مى‌كند كه اینها جوهر هستند و داراى اَقطار ثلاثۀ طول و عرض و عمق مى‌باشند. اگرچه بر اینها صدق نمى‌كند كه اینها جوهرى هستند كه فقط داراى اقطار ثلاثه هستند یعنى اقطارِ ثلاثۀ فقط بودن، این معناى لابشرط است ولكن نمى‌توانیم بگوییم که اینها فقط داراى اقطار ثلاثه هستند، زیرا اقطار ثلاثه را با امور دیگر ضمیمه دارند که تغذّى و حساسیت هم در آنها هست، صلابت هم در حجر هست، نعومت هم در ماء هست. این اشیائى كه از خارج آمده و اضافه شده است، آمده همان جسم را كه همان ماده است به همان صورت واقعى و نوعى خود درآورده است درعین‌حال به آنها هم جسم گفته مى‌شود.

  • پس وقتى كه اینها در آن هستند و بااینكه تغذّى دارد درعین‌حال باز جسم است؛ یعنى وقتى كه مى‌گوییم: این جسم داراى صلابت است، او را از جسمیت خارج نكردیم كه حالا [وقتی] حمل بر حجر مى‌كنیم، اشكال پیدا بشود. یا وقتى مى‌گوییم که این جسم داراى تغذّى است او را از جسمیت خارج نكردیم كه حمل بر حیوان كنیم. یا مى‌گوییم که این جسم داراى اراده و تحرك و حساس است آن را از جسمیت خارج نكردیم كه بتوانیم او را حمل بر انسان بكنیم. در عین اقطار ثلاثه بودن، اینها هم در آن هست و چون در آن هست حمل مى‌شود. ولى اگر این‌طور نباشد و بگوییم که جسم یك جوهرى است كه فقط و فقط داراى اقطار ثلاثه است آن‌وقت دراین‌صورت آیا مى‌توانیم حمل بر انسان بكنیم؟! نه! چون انسان اضافه دارد وقتى كه اضافه دارد، دراین‌صورت نمى‌توانید چیزى را كه بدون اضافه است بر آن چیزى كه اضافه دارد حمل بكنید. این مربوط به جنس در مرکبات خارجیه است.

جلسه ۶۳۶

11
  • وَ أما الجنسُ فی البسائطِ کاللونیةِ فَلا یُمکِنَ أن یُقَرّرَ لَها ذاتٌ إلاّ أن یُنَوَّعَ بِالفُصولِ وَ لا یوجَدُ فی الخارِجِ لونیةٌ و شَی‌ء آخَرُ غَیرُ اللونیةِ یَحصُلُ مِنهُما البَیاض کَما یوجد فی الخارِجِ جِسمیةٌ و صورةٌ أخرىٰ غیر الجسمیةِ یَکونُ الإنسانُ حاصِلاً مِنهما وَ ما نُقِلَ‌ عَنهُم أنَّ الجِنسَ وَ الفَصلَ مُطلقاً جَعلُهما واحِدٌ وَ جَعلُ الجِسم‌ِ بِعَینِه جَعلُ الحیوانِ لو کانَ صحیحاً یَکونُ المُرادُ مِنه أنَّ الجِنسَ بِاعتبارِ جِنسیَتِه و إبهامِه لَیسَ جَعَلُهُ غَیرَ جَعَلَ أحَدٍ مِنَ الفصولِ وَ أمّا بِاعتبارِ طَبیعَتِه مِن حَیثُ هیَ فوجودُه غَیرَ وجودِ الفَصل.

  • و اما در بسائط خارجیه مثل الوان، دیگر نمى‌توانیم براى این بسائط خارجیه یك ذاتى را درنظر بگیریم مگر اینكه آن ذات همراه با فصل باشد و دیگر بدون فصل نمی‌شود كه ما یك لونى داشته باشیم بعد آن‌وقت آن لون در خارج فى‌حدّنفسه قوام داشته باشد، آن‌وقت بیاضیّت بیاید بر او عارض بشود، این دیگر نمى‌شود. اگر لون در خارج هست آن بیاضیّت هم باید همراه او باشد و مثل جسم نیست كه جسم در خارج هست و هیچ نیازى به‌ صورت هم ندارد و آن صورت مى‌آید یکی‌یکی بر او عارض مى‌شود. ولى لون این‌طور نیست؛ چون بسیط است در شیء بسیط كه دیگر نمى‌توانیم براى آنها جنس و فصل بگیریم؛ یعنى در واقع خود جنسیت یك عرض است نه‌اینکه خود او وجود خارجى داشته باشد.

  • وَ لا یوجَدُ فی الخارِجِ لونیةٌ و شَیءٌ آخَرُ غَیرُ اللونیةِ [این‌طور نیست که] یك لونیت و یك غیرلونیت داشته باشیم و از تركیب این دو بیاض پیدا بشود بلکه این مطلب در جسمیت است که جسمیت داریم و صورت دیگرى غیر از جسمیت داریم كه از حاصل هردو... جنس و فصل به‌نحو اطلاق، هم جعل آنها واحد است و هم خود جعل جسم همان جعل حیوان است كه معناى لابشرطى است ایشان مى‌گویند: لو کان صحیحاً ـ اگر صحیح باشد ـ به این برمى‌گردد كه ماده در اینجا حیوان نیست، حیوان یك امر دیگر است؛ ماده در اینجا جسم است نه‌اینکه شما بخواهید ماده را ـ همین‌طور كه بعضی‌ها مى‌گویند ـ لابشرط فرض كنید اسم آن حیوان بشود و یا ماده را بشرط‌شی‌ء فرض كنید اسم آن را ماده و جسم بگذاریم نه، این‌طور نیست.

جلسه ۶۳۶

12
  • اصلاً حیوان و جسم دو مقولۀ جدا هستند. حیوان به طبیعت آن نوع برمى‌گردد، نه به جسمیت آن نوع؛ یعنی وقتی كه مى‌گوییم: انسان مركب از حیوان و ناطق است، منظور ما این نیست كه انسان مركب از جسمیت و صورت است. حیوان و ناطق یك مطلب است و جسمیت كه ماده و صورت باشد یك مطلب دیگر است. هم حیوانیت و هم ناطقیت یك امر نفسى است. الاّ اینكه آن امر نفسى جنس براى امر نفسى دیگر است و آن امر ناطقیت نفسى نسبت به آن فصلى كه فصلِ نوع است شمول دارد. جسم یك مطلب دیگر است چرا آن را مى‌گویید که مصداق این است؟! حیوانیت براى خودش یك جنس است، جسمیت هم براى خودش جنس است و اینها ارتباطى به همدیگر ندارند که ایشان مى‌گویند: اگر صحیح باشد، اشكال آن به‌خاطر همین است.

  • لو کانَ صحیحاً یَکونُ المُرادُ مِنه ... مراد از این مطلب این است كه این جنس به‌خاطر ابهام خود معناى لابشرطى دارد و چیزى كه معناى لابشرطى دارد جعل آن با جعل یكى از فصول دوتا نیست زیرا هیچ‌وقت جعل به شیء مبهم تعلق نمى‌گیرد جعل همیشه به هرچه تعلق بگیرد او را مشخص و معیّن مى‌كند و قوام مى‌دهد. معنا ندارد كه در اینجا جعل تعلق بگیرد و یك امر مبهم را در خارج محقق كند، این معنا ندارد. ولكن جعل به امر مبهم در وجود ذهنى ما مى‌تواند تعلق بگیرد و او را در ذهن به‌وجود بیاورد ولى صحبت در اینجا جعل به معناى افاضۀ اشراقیه در خارج است.

  • وَ أمّا بِاعتبارِ طَبیعَتِه... اما به اعتبار طبیعت‌ خود جنس به‌تنهایی، وجود آن با وجود فصل دیگر متفاوت است و آن معناى تعلق جعل است كه در آن جعل نمى‌شود به امر مبهم باشد ولى وجودِ خود این طبیعت جنس... لذا شما طبیعت جنس را در ذهن وجود مى‌دهید درحالى‌كه فصلى هم ندارد، طبیعت فصل را در ذهن وجود مى‌دهید درحالى‌كه جنس هم ندارد. الآن ناطقیت را درنظر بگیرید آیا حیوانیت در ذهنتان آمد؟! نه! حیوانیت را درنظر بیاورید تا در ذهنتان بیاید این همراه با ناطقیت نیست. اگر همراه با ناطقیت باشد نمى‌توانید به انواع دیگر حمل كنید.

جلسه ۶۳۶

13
  • جعل، موجب تشخّص

  • بنابراین فقط منظور اینها این است كه در تعلق جعل امكان ندارد جعل جاعل به حیوان بدون ملاحظۀ فصل تعلق بگیرد؛ اگر جاعل مى‌خواهد حیوانى را در خارج به‌وجود بیاورد كه افاضۀ بارى تعالىٰ است آن افاضه همراه با این حیوان فصلش را هم خلق مى‌كند. این حیوانی كه در خارج به‌وجود می‌آورد یا در ضمن بقر یا حمار و یا انسان به‌وجود مى‌آورد. اگر حیوانیتى را در خارج به‌وجود بیاورد كه هیچ‌کدام از اینها نباشد این جعل معنا ندارد كه به او تعلق بگیرد چون جعل همیشه موجب تشخّص است و شخصیت با ابهام منافات دارد.

  • تلمیذ: یعنى الآن جعل‌ها، جعل بسیط هستند؟! مثل جَعَلَ اللهُ مشمشةَ مشمشه.

  • تعریف جعل مرکب

  • استاد: بله، یعنى در جعل بسیط، فصل و جنس باهم به یك جعل در اینجا تعلق گرفته است مگر جعل مركب كه جعل عوارض باشد یعنى ابتدئاً جعل موضوع باشد بعد جعل عارضی بر او باشد، این جعل مركب مى‌شود. ‌

  • تلمیذ: در ذهن هم به همین صورت است؟

  • استاد: بله در ذهن هم به همین صورت است.

  • تلمیذ: ابهام هیولاى اولیه فقط در ذهن هست؟ چون به‌هرحال ماده یك خلقت و جعلى دارد.

  • استاد: آن ماده كه به‌عنوان هیولا باشد؛ یعنى آن امر مادى كه خود این به جسمیتِ جسم، همان است یعنى جسمیت جسم به همان ماده بودن آن است كه مثال زدم كه مى‌توانیم این‌طور تشریح كنیم: وقتى یك شیئى را در دستتان مى‌گیرید و احساس ثقل مى‌كنید، آن احساس، ماده است. مثلاً چیزى در ترازو مى‌گذارید وقتى ترازو پایین رفت آن ماده مى‌شود. بعد حالا چشمتان را باز مى‌كنید مى‌بینید در این ترازو نخود، لوبیا، پنیر یا هر چیز دیگری هست. پایین رفتن ترازو به نخود بودن كارى ندارد، اگر به نخود بودن كارى دارد پس پنیر را وقتى مى‌گذارید نباید پایین برود. این فقط به ماده و جسمیت كار دارد و جسمیتى كه الآن آثار آن را داریم ملموس مى‌بینیم، معلوم مى‌شود جسمیت فى‌حدّنفسه قوام دارد و همین جسمیت صورت دارد و صورت آن نخودیت، لوبیا،گردو، بادام یا هرچه مى‌خواهد باشد، است و آن صورتى كه دارد باعث جسمیت نشده است بلکه جسمیت را به ‌صورت خود درآورده است نه‌اینکه به او جسمیت بدهد. این جسمیت فى‌حدّ‌نفسه امرى است كه قوام آن امر قوام خود او هست.

جلسه ۶۳۶

14
  • معنای هیولای مبهمه

  • بله! اگر به قبل از این قضیه بخواهیم برگردیم، یك هیولاى مبهمه داریم كه آن هیولاى مبهمه كه به‌عنوان مادة المواد است، یك امر مبهمى است كه از نقطه‌نظر ترتب نوع، مبهم است نه از نقطه‌نظر تحصّل. از نقطه‌نظر ترتب نوع مبهم است که بالأخره اسم آن هیولاى مبهمه كه مادة المواد است را چه بگذاریم؟! آن چیزهایى كه درست كردند و گفتند و مواد اولیّه و جدول مندلیف که درست كردند، این چیزهایی که در اینجا هست آن عناصرى كه به‌عنوان‌ مادۀ اصلى براى تركیب انواع خارجى هستند مثل فسفر، گوگرد، سدیم و كلسیم، اینها خودشان داراى نوع هستند. شما خود این عناصر را هم مى‌بینید كه این فسفر، ید، كلسیم یا آهن هست. خودتان دارید مى‌بینید، دست مى‌زنید و احساس مى‌كنید. در یك قضیه و مسئله‌اى كه باز از این مسئله‌ غیرملموس‌تر است، باز ما یك شیئى را ـ گرچه بسیط هم باشد ـ لمس مى‌كنیم. آن چیزى را كه غیرملموس است و همۀ اینها به او برمى‌گردد...، خب خود این عناصر داراى شكل هستند؛ فسفر و گوگرد و منیزیم داراى شكل هستند و آنچه که در همۀ اینها به این شكل درآمده و در همۀ اینها از آن اولِ اول بوده و به این شكل درآمده است را هیولاى مبهمه مى‌گذاریم. آنچه كه اسمش را هیولاى مبهمه مى‌گذاریم، در وجود خود قوام دارد چون اگر قوام نداشت، صورت نمى‌توانست به او وجود خارجى بدهد چون صورت فقط او را به نوع تبدیل مى‌كند و [توانایی] دیگری ندارد.

  • من‌باب‌مثال كارى كه نقاش مى‌كند این است كه نقش را بر تابلو نقش كند، نمى‌تواند ماده را خلق كند. خلق ماده به‌دست خداست. آن کاری را كه او انجام مى‌دهد این است که قلم‌مو را برمى‌دارد و در رنگ مى‌زند و بعد نقاشی را رنگ مى‌كند. فقط كار او این است. کار صورت فقط این است که مى‌آید و شكل او را به نوع تبدیل مى‌كند نه‌اینکه فی‌حدّ‌نفسه و فى‌حدّ‌وجوده به او قوام بدهد. اسم آن اوّلىِ اوّلى را جسم مطلق مى‌گذاریم، آن جسم مطلق هیولاى اولیّه می‌شود. آن جسم مقیّد همانى است كه الآن در اینجا داریم مى‌بینیم. این جسم الآن جسم مقیّد است كه این جسم مقیّد كه جسم این كتاب است ممكن است خیلى از مواد را نداشته باشد. اگر همۀ مواد را داشت كه خود آن یك داروخانه بود! در این، فقط یك مقدارى از مواد جمع شده و این كتاب یا فرش یا پلاستیک را به‌وجود آورده است. همۀ مواد در همین جمع نشده‌اند! شما به‌جاى غذاى ظهرتان شروع كنید به كیف خوردن! خب مواد در آن جمع است! بگویید که آقا در این همۀ مواد اولیّه جمع است! نه، آن را نمى‌شود خورد، هر چیزى كه خوردنى نیست! بعضی از چیزها نگاه کردنی است و بعضی دست زدنی است و بعضی هم خوردنی است! با‌اینکه آنهایی را که دارید نگاه می‌کنید همۀ آنها مواد هستند ولی همۀ مواد که خوردنی نیستند! منظور من سنگ و آجر و تخت است! تخت را كه نمى‌شود گاز بزنید دندانتان مى‌شكند، در حالی‌که آن‌هم مواد است!

جلسه ۶۳۶

15
  • آن چیزی كه شما برمى‌دارید و بلع مى‌كنید، تا آن سنگى را كه دست مى‌زنید و سفتى آن را احساس مى‌كنید، آن ماده اولیۀ آن كه همۀ اینها را دارد كه به همۀ اینها از این نقطه‌نظر مى‌گویید: جسمٌ؛ هذا جسمٌ، هذا جسمٌ و هذا جسمٌ و هذا مادةٌ، هذا مادةٌ آن معنا كه از آن تعبیر به اقطار ثلاثۀ طول و عرض و عمق مى‌شود، اسم آن هیولاى اولیّه مى‌شود. گرچه آن هیولاى اولیّه وجود خارجى دارد ولى وجود آن مبهم است كه چیست؟ ابهام از این نظر است‌.

  • تلمیذ: جعل به آن تعلق گرفته است یا نه؟ فرمودید كه در ابهامات جعل تعلق نمى‌گیرد!

  • استاد: بله. ‌آن هیولا براى ما مبهم است ولى براى جاعل كه جعل به آن تعلق گرفته است كه نمى‌شود مبهم باشد. بحث ما بحث جسم خارجى است نه جنس به معناى حیوانیت و ناطقیت، در مورد آن صحبت نمى‌كنیم. در جنس خارجى مركبات داریم صحبت مى‌كنیم. در جنس خارجى مركبات شما بحث را روى هیولاى اولیّه بردید و این بحث، بحث وجود خارجى اجناس است نه وجود ذهنی، در وجود خارجى اجناس كه مرحوم آخوند هم در اینجا فرمودند و فرق آن را با اجناس بسائط آوردند، این بود كه در اجناس خارجى تا خود آن جنس وجود نوعى نداشته باشد نمى‌تواند جسم براى صور و سایر موضوع قرار بگیرد.

  • یك تابلویى بالای فیضیه زده شده است كه حضرت فرمودند: «إنِّى أُحِبُّ الصَّلاةَ لَه»1

  • بعد ترجمه‌اى كه شده بود این‌طور بود که امام حسین مى‌فرمایند: من نماز را براى رضاى خدا دوست دارم. با رفقایى كه بودیم به آنها گفتم که این ترجمه ترجمۀ صحیحى است یا نه؟! ولى جواب ما را ندادند.

  • تلمیذ: غیر از این باز یك اشتباه دیگرى هم دارد، نماز اول وقت هم اضافه كرده بودند.

  • استاد: درحالى‌كه این مربوط به نماز اول وقت نبوده است، این قضیه مربوط به شب عاشورا است كه حضرت فرمود: من امشب را تا صبح نماز می‌خوانم. آن كه غلط است اما در اینجا ما به ترجمۀ «رضا» كار داریم كه این ترجمۀ رضا كه من نماز را براى رضاى خدا دوست دارم، این «رضا» از كجا درآمده است؟! «لَه» به خدا برمى‌گردد. ضمیر «ه» به خدا برمى‌گردد؛ «إنِّى أُحِبُّ الصَّلاةَ لله» اما اینكه نماز را براى رضاى خدا دوست دارم؛ یعنى چون خدا خوشش مى‌آید دوست دارم؟! یا رضاى خدا را با خواندن نماز تحصیل كنم؟! این ترجمۀ صحیحى نیست.

    1. اللهوف، ص 89.

جلسه ۶۳۶

16
  • این همان چیزى است كه حضرت مى‌فرمایند: «بَل وَجدتُکَ أهلاً لِلعبادةِ فَعَبدتُک»؛1 من خودت را اهل براى عبادت دیدم، نه‌اینکه رضاى تو را دیده باشم، رضاى تو یك مسئلۀ دیگر است، [یک وقتی] خدا از یك امرى راضى است و دوست دارد این امر انجام بشود لذا انسان برای‌ رضاى خدا این كار را انجام مى‌دهد. یك وقتى نه! مى‌گوییم که اصلاً بحث رضا نیست، بحث نفس خود ذات است و خود ذات را انسان عبادت مى‌كند حالا خدا مى‌خواهد خشنود بشود یا نشود یا اصلاً كارى نداشته باشد! حضرت مى‌خواهند بگویند: من خود ذات پروردگار را موجب براى عبادت مى‌بینم، نه رضایت او را چون خوشحال مى‌شود ببیند من ایستاده‌ام و مکرراً ركوع و سجود مى‌كنم از من خوشش بیاید. نه! خود ذات پروردگار را اهل براى عبادت مى‌بینم و برای اینکه آن باید در این زمینه و وضعیت قرار بگیرد، انجام می‌دهم.

  • وجود اشتباهات در ترجمه‌هاى قرآن

  • در خیلى از ترجمه‌هاى قرآن یك هم‌چنین اشتباهاتى را مى‌بینیم؛ نظایر یك هم‌چنین اشتباهاتى كه خود آن مترجم از خود یك كلمه‌ای را اضافه كرده است درحالى‌كه آیه این را نمى‌رساند و آیه به‌طورکلی معناى دیگرى را مى‌رساند، آن‌وقت معنا خیلى پایین مى‌آید و خیلى سطحى مى‌شود و پایین مى‌آید.

  • چقدر واقعاً این بزرگان راه را به ما نشان دادند! یك وقت انسان مى‌خواهد نماز بخواند، مى‌گوید كه اگر نخوانیم قضا مى‌شود و كتك و فلان و از این حرفها هست. ما معمولاً این‌طوری مى‌خوانیم! خودمان هستیم! گاهى اوقات با خودمان فكر مى‌كنیم این‌طور كه كلاهمان پس معركه است! یا به حرف زدن و این چیزها نشسته‌ایم و زمان مى‌گذرد و مى‌گذرد و یک‌دفعه مى‌بینیم ساعت یازده شد، الآن نماز مغرب قضا مى‌شود اى بابا! بلند شویم برویم نماز بخوانیم الآن دارد قضا مى‌شود، اینكه مى‌گوییم که دارد قضا مى‌شود می‌دانید یعنى چه؟! یعنى اگر قضا نمى‌شد، نمى‌خواندیم! این معناى خیلى بى‌رودربایستى‌اش است!! یا اگر تا صبح نخواندن آن طول مى‌كشد هم بكشد، مسئله‌اى نیست! مهم نیست!

    1. عوالى اللئالى، ج 2 ص 11.

جلسه ۶۳۶

17
  • [اما پیغمبر] مى‌گوید: «أرِحنا یا بِلالُ»1 دائم منتظر است كه ببیند چه زمانی ظهر مى‌شود تا نماز بخواند! فرق از کجا تا کجاست! آن كسی که دارد مى‌گوید: «أرِحنا یا بِلالُ» همین‌ معنای سخن امام حسین است فرقی نمی‌کند! آن کسی که گفته پدر ایشان بوده و امام حسین هم پسر اوست. «أرِحنا یا بِلالُ» به معنای همین «بَل وَجدتُکَ أهلاً لِلعبادةِ فَعَبدتُک» است؛ یعنى الآن وقتى است كه باید خودم را متصل كنم، كم آوردم، دیگر كثرت مرا گرفته و دیگر وقت آن است كه خودم را از كثرت بیرون بیاورم.

  • رضایت یعنی چه؟! اصلاً رضا در این وادى نیست. خدایا تو راضى هستى، من هم مى‌خوانم. اگر تو راضى نبودى من هم نمی‌خواندم. اگر مى‌دیدم طورى نیست، نمى‌خواندم. خیلى براى ما توجه به حالات بزرگان جالب است. من این حالت را در حالات مرحوم آقا و مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ مى‌دیدم. زمانی که ما در کنار آقاى حداد نشسته بودیم می‌دیدیم تا نزدیك وقت نماز مى‌شد دیگر صحبت ایشان برگشت و حرف نمى‌زنند. اصلاً به ساعت هم نگاه نمى‌كردند که ببینند ساعت چند است اصلاً معلوم بود كه دیگر نمى‌خواهند صحبت كنند و نمى‌خواهند مسئله را ادامه بدهند و یك چند دقیقه، حدود ده دقیقه قبل نماز یك هم‌چنین تغییر و تبدّل حالى پیدا مى‌شد ولی ما انگارنه‌انگار که وقت نماز نزدیک است، راحت‌!

  • تلمیذ: این حالت قبل از نماز ظهر و عصر با مابقى مواقع چه فرقى می‌کند؟ چون این حالت بیشتر در ظهر بوده است.

  • آثار بیشتر صلاة ظهر نسبت به دیگر صلوات

  • استاد: تفاوتی نمی‌کند. بله، بیشتر ظهر بود ولی سایر اوقات هم بوده است. ظهور ظهر بیشتر بوده است. نماز ظهر در بین همۀ نمازها یك خصوصیتى دارد و فرق مى‌كند. خصوصیت نماز ظهر خیلى عجیب است و آثارى كه برای آن هست نسبت به نماز صبح و مغرب و عشاء خیلى آثار بیشترى دارد. لذا بزرگان نسبت به همۀ نماز‌ها تحفظ داشتند ولى به ظهر بیشتر از همه تأکید داشتند كه در اول وقت باشد و خیلى از حالات و جذبه‌هایى كه براى اولیاء مى‌آید بیشتر آنها در وقت نماز ظهر است. جداً اگر حقیقت نماز هم هست باید از دهان اینها بشنویم! حقیقت تكالیف، حقیقت احكام‌ تكلیفیه، واقعیت، كیفیت ربط آنها را باید از اینها بشنویم. اما آن آقا مى‌گوید: [در نماز] باید قصد حكایت كرد والاّ اشكال پیدا مى‌شود!

    1. . بحارالانوار، ج 79، ص 193.

جلسه ۶۳۶

18
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد