651

تحلیل عقلی تقوّم جنس به فصل

تبیین جایگاه جنس و فصل در تحقق ماهیت نوعیه

13910
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی «تقوّم جنس به فصل» می‌پردازند. بحث با این پرسش آغاز می‌شود که آیا ترکیب جنس و فصل، امری خارجی است یا تحلیلی عقلی؟ ایشان با ردّ نظریه ترکیب خارجی، توضیح می‌دهند که جنس و فصل در ظرف وجود متحدند و عقل است که با تحلیل ماهیت، یکی را علت و دیگری را معلول تصویر می‌کند. در ادامه، با ذکر مثال‌های ملموس، نحوه ظهور و بروز جنس به‌واسطه فصل تشریح شده و به شبهات پیرامون تعدد فصول و نحوه قوام‌بخشی آن‌ها پاسخ داده می‌شود. در بخش پایانی، استاد با نگاهی عبرت‌آموز به وقایع تاریخی و اجتماعی، بر ضرورت ثبات قدم و بصیرت در تصمیم‌گیری‌ها تأکید کرده و تفاوت میان ارزش‌های حقیقی و ظواهر مادی را تبیین می‌کنند تا مخاطب دریابد که چگونه فقدان میزان و حساب‌وکتاب در امور، منجر به انحراف از مسیر حق می‌شود.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۵۱

1
  • درس ششصد و پنجاه و یکم

  • تقوّم جنس به فصل (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • عقلى بودن تحصّل جنس و فصل

  • راجع به بحث تقوّم جنس به فصل عرض شد كه در تقوّم، مسئلۀ جنس و فصل یك مسئلۀ خارجى و تحصّل عینى نیست بلكه تحصّل جنس و فصل تحصّل عقلى است یعنى عقل دو امر منحاز از یكدیگر را مى‌تواند تصویر كند و این دو امر را ضمیمه كند اما از نظر خارج این‌طور نیست و یك واحد و تعیّن بیشتر وجود ندارد و این تحصّلى را كه عقل مى‌تواند به این نحوه انجام بدهد، فقط به عقل اختصاص دارد؛ یعنى در ظرف عقل است كه یك هم‌چنین تحصّلى مى‌تواند تشكّل پیدا بكند و به‌واسطۀ تعریۀ عقل، تعیّنات خارجى را از شوائب مادى، یك امر مبهم براى خود به‌وجود بیاورد و آن امر مبهم جنس مى‌شود. درنتیجه براى تحصّل آن امر مبهم احتیاج به یك ممیّز و امرى كه بتواند آن مبهم را تفصیل بدهد داریم. تركیب این دو امر نه به‌نحو تركیب دو مسئلۀ خارجى است بلكه به‌عنوان خود ایجاد امر ممیّز را فصل مى‌گویند كه از ضمیمۀ آن دو، همان نوع تشكیل مى‌شود.

  • بنابراین آنچه كه در ذهن تحقق پیدا مى‌كند، همان‌طوری‌كه این مطلب را در ماهیات مبهمه چنانچه در بحث گذشته عرض شد پیدا مى‌كنیم، عقل مى‌تواند یك ماهیت مبهمه‌اى را تصور كند ـ كه همین كار را هم مى‌كند ـ بدون اینكه براى این ماهیت مبهمه شكل و صورت خاصى درنظر بگیرد.

  • فرض كنید به یك نفر مى‌گویند كه آقا ویتامین D بدن شما مقداری كم شده است و باید ماده‌اى بخورید كه ویتامین D بدن شما را تأمین كند. الآن این فرد، از میان ویتامین‌ها یا مواد معدنى كه وجود دارد به این نقطه به‌عنوان یك امر متمایز و متحصّل مى‌رسد؛ وقتى كه به او مى‌گویند: ویتامین D بدن شما كم است و كلسیمى كه مى‌خورید دیگر جذب نمى‌شود، این شخص مى‌فهمد یك مسئله‌اى در وجود او فقدان دارد و باید به‌دنبال آن بگردد. لذا سراغ ویتامین B و ویتامین A و ویتامین E نمى‌رود بلكه به سراغ ویتامین Dمى‌رود ولى این مطلب فى‌حدّنفسه یك امر مبهم است. بالأخره این ویتامین در هوا كه نیست باید در مواد یا خوراكى‌ها یا سبزى‌ها باشد و باید از میان اینها این مواد را پیدا كند. خب در میان اینها مى‌گردد و یک‌دفعه چشم او مى‌افتد به اینكه خرما ویتامین D زیاد دارد چون زیاد در معرض تابش آفتاب بوده است و متوجه مى‌شود كه باید این امر مبهم را در این مادۀ خوراكى جستجو كرد.

جلسه ۶۵۱

2
  • تعریف جنس

  • پس آن امر مبهم، اول به‌عنوان جنس در ذهن او تصویر پیدا كرده است، منتها آن ماده‌اى كه باید این امر مبهم را به ظهور بیاورد و بگوید که بالأخره آن چیست؟! در عالم تخیّل كه خود ویتامین D خوردنى نیست، بالأخره آن ویتامین در ضمن یك گیاه و یك امر مأكولى باید صورت خارجى پیدا بكند، خب آن امر مبهم را جنس مى‌گویند. آن امر مبهمى كه باز در ذهن او مستقل است. اگر متحصّل نبود سراغ چیزهاى دیگر مى‌رفت. اینكه الآن ذهن او راجع‌ به این قضیه مى‌رود و به داروخانه مراجعه مى‌كند و مى‌گوید که من این را مى‌خواهم، معلوم است كه این امر مبهم در ذهن او تحصّل پیدا كرده است حالا اینکه این تحصّل در ضمن شربت و قرص و یا مادۀ خاصى هست فعلاً هنوز صورت مجدد بعدى را پیدا نكرده است و براى اینكه آن صورت مجدد بعدى بیاید و این امر مبهم را معیّن بكند نیاز به یك ممیز و فصل داریم. من‌با‌ب‌مثال آن فصل را در ضمن یك شربتی به نام شربت مولتی‌ویتامین که داراى ویتامین D است مى‌خواهید یا این قرصى كه الآن اینجا به نام کلسیم D هست مشكل شما را حل خواهد كرد یا اگر بدون دوا و شیمیایى از میان خوراکی‌هایی که در اینجا هست می‌خواهید ویتامین Dرا بگیرید، خیلى خوراکی‌ها وجود دارد كه این ویتامین را در خود دارند؛ دانه‌هاى روغنی، بادام، فندق و امثال‌ذلک ویتامین D را دارند. خرما هم ویتامین D را خواهد داشت.

  • تعریف نوع

  • پس اینجا صورت بعدی مى‌آید و این امر مبهم را دوباره تبدیل به یك امر معیّن و مشخّص مى‌كند. حالا آن امر مشخص و آن صورت براى آن مبهم، حكم فصل را پیدا مى‌كند. از ضمیمۀ آن امر به ضمیمۀ آن مسئلۀ دوم، نوعى پیدا مى‌شود كه به آن نوع مى‌گویند؛ آن امر خارجى [نوع است] حالا سبزى باشد، دوایى، شربتى یا هرچه مى‌خواهد باشد، آن نوع می‌شود. تازه خود او بااینكه نوع است امر مبهم براى یك ممیز دیگر مى‌شود كه خود آن ممیز فرق مى‌كند. خرما چند نوع داریم؛ مى‌گویند که هفتاد نوع خرما وجود دارد. حالا آنچه که مى‌خواهد تشخّص پیدا بكند، باز سراغ یك امر ممیز دیگر مى‌رود که آن امر او را از ابهام بیرون مى‌آورد. همین‌طور این مسئلۀ ابهام و رفع ابهام به‌واسطۀ فصل امتداد پیدا مى‌كند تااینكه آن امر متحصّل بر تحقق یك وجود خارجى متعیّن بشود، آنجا دیگر در مسئله توقف مى‌كند. پس تا وقتى كه مطلب دارد در ذهن حركت مى‌كند، این مسئلۀ ابهام و تعیّن، همۀ اینها به صورت امور متحصّل است؛ یعنى امورى كه تحصّل دارند و انسان‌ براساس این تحصّل ترتیب اثر مى‌دهد. اگر تحصّل نداشتند که هیچ‌وقت بر امر مبهم ترتیب اثر نمى‌دادیم. الآن در ذهن ما هزارها اطلاعات و مسائل و اسامى وجود دارد ولى الآن نسبت به هیچ‌کدام از اینها ترتیب اثرى داده نمى‌شود مگر اینكه شخص آن امر مبهم را به زبان بیاورد و خارج كند، آن‌وقت شما گریبان او را مى‌گیرید كه چرا این را گفتید؟! حالا فرض كنید قبل از اینكه انسان آن امر مبهمى كه در ذهن او هست را به منصۀ ظهور دربیاورد قاضى و عرف او را محكوم نمى‌كنند.

جلسه ۶۵۱

3
  • من‌باب‌مثال اگر یك شخصى مرتد است هیچ‌وقت او را نمی‌گیرند به محكمه ببرند تا وقتى كه ارتداد خود را از مسئلۀ ابهام به مرتبۀ تعیّن دربیاورد و آنچه كه در ذهن هست به زبان بیاورد یا آنچه كه در ذهن و نفس دارد به قلم بیاورد. اما فرض كنید که فى‌حدّ‌نفسه یك نفر هست که همین‌قدر بالإجمال انسان مى‌داند که او مرتد است، حالا از هر راهی به‌دست آورده باشد ـ كلاغ‌ها خبر داده‌اند، خواب دیده، یك شخصى همین‌طوری یك چیزى در مورد او گفته است ـ ولی خود او چیزى ندیده است، نمی‌تواند کاری بکند. یك شخصى است مى‌آید و مى‌رود و هرچه به او مى‌گویند که پیغمبرت كیست؟ دینت چیست؟ همین‌طور فقط به شما نگاه مى‌كند خب این را نمى‌گیرند و به زندان و دادگاه نمى‌برند چون حرفى نمى‌زند. نه حرفى مى‌زند، نه چیزى مى‌نویسد بااینكه شما یقین هم داشته باشید كه این هم‌چنین آدمى است، وقتى كارى نكرده او را چه‌کار مى‌كنند؟! تا وقتى كسى به كسى سبّى نكرده خب كارى انجام نمى‌دهند یا با كسى كه ظهور خود را اثبات نكرده، كارى انجام نمى‌دهد. تمام این مسئله به‌خاطر این است كه مسئله هنوز تعیّن پیدا نكرده، گرچه نفس آن امر مبهم در ذهن وجود خارجى دارد.

  • لذا مرحوم آخوند مى‌فرمایند كه مسئلۀ جنس و فصل این‌طور نیست كه شما تصور كنید دو امر متحصّل خارجى با همدیگر عقد اخوت مى‌بندند و باهم تركیب مى‌شوند و از آنها یك حقیقت نوعیه به‌وجود مى‌آید، بلكه همان تحصّلی كه الآن در ذهن هست عبارت از همان تصویرى است كه ذهن آن تصویر را به صورت تعیّن درمى‌آورد و بعد آن تصویر را در ضمن یك تصویر دیگرى آشكار مى‌كند نه‌اینکه او را ضمیمۀ او كند.

  • من‌باب‌مثال الآن كه شما به‌دنبال ویتامین D مى‌گشتید، این‌طور نیست که آن ویتامین D را در ذهن خود به‌عنوان یك حقیقت جداى منفصل درنظر بگیرید و بعد یك مطلب و حقیقت فصلى را ضمیمۀ او بكنید، در اینجا ضمیمه‌ و تركیبى در کار نیست بلکه همان امر مبهم را در این شكل، ظاهر و بارز مى‌كنید و ضمیمه‌اى نمى‌كنید مثل اینكه نمك را در آب بریزید و تبدیل به آب‌نمك بكنید یا شكر را در آب بریزید و ضمیمه بكنید و بعد بگویید که حالا این شربت شد بلکه همان امر مبهم را متعین خارجى مى‌كنید. آن امر مبهم كه به‌واسطۀ آن امر دیگر، صورت ذهنیۀ شفاف پیدا مى‌كند و ـ چون خود ویتامین D صورت شفاف ندارد فقط یك مفهوم و تصویرى است آن صورت شفافى كه باعث شود شما دست بگذارید و بگویید که این است، هنوز در ذهن شما نقش پیدا نكرده است. آن صورت فصلیه مى‌آید و آن صورت مبهمِ متحصّل را كه دنبال آن مى‌گردید ـ واضح و آشكار مى‌كند. مثلاً مى‌گوید: برو این میوه را بخر و دنبال میوۀ دیگر نرو، آن میوۀ دیگر این ماده را ندارد، این دانه از میان دانه‌هاى روغنى، این خاصیت و خصوصیت را دارد دنبال بقیه نرو. این دانه و این میوه و این مأكول به‌عنوان واضح كننده و آشکارکنندۀ این مسئله مى‌شود. این را مرحوم آخوند به این كیفیت بیان مى‌كنند.

جلسه ۶۵۱

4
  • تفاوت ظهور و بروز با ضمیمه کردن

  • پس از ضمیمۀ فصل به جنس، نوع حاصل نمى‌شود بلکه از ظهور جنس به‌واسطۀ فصل، نوع حاصل مى‌شود؛ از بروز جنس به‌واسطۀ فصل یك مسئلۀ متعین تحقق پیدا مى‌كند؛ ظهور و بروز با ضمیمه دو مسئله متفاوت است ضمیمه این است كه این كاغذ را ضمیمۀ کتاب كنم و روی آن بگذارم. وجود خارجى ضمیمه ندارد. این مطلب در اینجا تمام شد.

  • کار فصل

  • مطلبى كه به‌دنبال این مسئله مرحوم آخوند اشاره مى‌كنند این است که ـ یک اشكالى شده، البته خیلی هم اشكال [مهمی] نیست و ایشان به‌عنوان وهم و تنبیه مسئله را بیان مى‌كنند ـ بالأخره در اینجا كار فصل چیست؟ بعد از این‌همه توضیح تازه مستشكل مى‌گوید که ما نفهمیدیم و بیا دوباره براى ما بیان كن كه این قضیۀ جنس و فصل چه قضیه‌اى است و براى ما روشن كن! چطور در اینجا تصور مى‌كنید که این جنابِ فصل كه این‌قدر عرضه دارد که جنس را تبدیل به نوع بكند بیاید به یك جنس مطلق قوام بدهد؟! اگر این فصل مى‌آید جنس مطلق را كه نسبت به همۀ اشیائى كه این نوع در زیرمجموعۀ آن جنس مطلق هستند را قوام مى‌دهد بنابراین لازمۀ آن این است كه تمام اشیاء با توجه به اختلافى كه دارند امر واحد باشند. مگر شما نمى‌گویید که جنس همان فصل است منتها جنسى كه به مقام بروز و ظهور رسیده است؟! وقتى كه فصل بیاید یك جنس مطلقى كه در همۀ اشیاء حقیقت آن شی‌ء است را به ظهور برساند، خب آن جنس مطلق هم همه هستند، پس یك فصل براى به ظهور درآمدن همۀ اشیاء كفایت مى‌كند. شما یك فصل ناطقیت را بیاورید به یك حیوان ضمیمه كنید دیگر باید اسم درخت، چنار، منار و همۀ حیوانات را انسان بگذارید! چون تمام حیوانات همان حیوان هستند كه به آن صورت ظاهرى بروز پیدا كردند و الآن هم این جناب ناطقیت آمده به حیوان اصالت و تعیّن بخشیده است!!

جلسه ۶۵۱

5
  • پس اینكه شما این جنس مطلق را یعنى حیوانیت را با آن شمولى كه دارد و با آن سعه‌اى كه بین همۀ حیوانات دارد به‌واسطۀ ناطق از مقام اجمال به منصۀ ظهور آوردید، پس همۀ حیوانات ظهور پیدا كردند، چون همۀ حیوانات همین حیوان هستند، منتها او به یك شكلی است و آن یکی به یك شكل دیگری است و شما با یك فصل همه را زنده کرده‌اید [این صحیح نیست]. مى‌گویند که با یك تیر دو نشان زدیم، حالا شما با یك تیر صد نشان زدید! یك ناطقیت آوردید و حیوانیت را زنده كردید خب این حیوانیت در همه هم هست پس در همه حیوانیت زنده شد پس همه ناطق هستند خب اینكه درست نشد، درحالی‌که مى‌بینیم همۀ اینها فصول و انواع مختلف هستند و یك فصل نمى‌تواند موجب ظهور حیوانات مختلف و متعدد باشد.

  • اگر بگوییم که آن حیوانیتِ عام را بارز و ظاهر نمی‌كند بلکه یك حیوانیت خاصى كه برای انسان هست را به مقام بروز و ظهور می‌رساند، نه حیوانیت كلى كه در همۀ حیوانات سارى و جارى است ـ با او كارى ندارد هركدام از آنها یك حصّه و سهمیه‌ای از حیوانیت دارند ـ خب اینكه دور مى‌شود. البته ایشان نمى‌گویند که دور است من مى‌گویم که این دور است. چرا؟ چون خود شما در اینجا حیوانیتِ خاص مى‌گویید، خب حیوانیت آن خصوصیت را از كجا آورده است؟ شما كه مى‌گویید که این حیوان در مقام ابهام خودش مبهم است و فقط آن ممیز است كه فصل است و مى‌آید او را از ابهام درمى‌آورد؛ اگر این حیوانیت، «حیوانیتِ» مخصوص باشد این «تِ» در «حیوانیت» از كجا بیرون آمد؟! اینكه خودش مبهم بود! در حیوانیتِ مخصوص آن اضافۀ حیوانیت از كجا سر زد و منشأ این اضافه چه بود؟! مگر منشأ اضافه غیر از خود فصل است؟! به عبارت دیگر این حیوانیتى كه در اینجا اختصاص پیدا كرد مگر غیر از همان اضافۀ اشراقیه است ـ شبیه همان اضافۀ اشراقیه كه در آن بحث مى‌شود ـ كه اضافۀ اشراقیه هم اضافه است و هم اشراق و هم وجود خارجى و ربط است؛ یعنى همه چیز در یك عمل و در یك حادثه تحقق پیدا مى‌كند؛ نه صورت خارجى بوده كه اضافه به آن تعلق بگیرد، نه این اضافه آمده و به‌ یك صورت خارجى تعلق پیدا كرده و بعد با آن مبدأ ربط پیدا كرده، و نه آن مبدأ، اول صورت خارجى را دیده و بعد بین خودش و بین آن صورت خارجى ربط برقرار كرده بلکه همه چیز در همان ابتداى مسئله انجام شده است؛ یك افاضه شد و در آن افاضه هم مبدأ و هم مقصد و هم ربط بین مقصد و مبدأ در اینجا مشخص شد و تعیّن پیدا كرد و همۀ اینها با نفس یك فعل كه ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ1 است در اینجا تحقق خارجى پیدا مى‌كند.

    1. . سوره (36) آیه 82. امام شناسى، ج ‌16، ص 18:
      «این است و جز این نیست، امر خداوند آن است كه چون اراده كند چیزى موجود شود، به آن چیز مى‌گوید: بشو! و آن مى‌شود.»

جلسه ۶۵۱

6
  • این‌هم در اینجا همین‌طور است؛ وقتى كه فصل مى‌آید خود آن ماهیت را «تِ» مى‌كند نه‌اینکه ماهیتِ «تِ» ـ [یعنی] ماهیتِ مخصوص ـ را تبدیل به انسان مى‌كند بلکه خود ماهیت و آن امر مبهم انسان مى‌شود. اگر این فصل آن حیوان مطلق را تبدیل به انسان بكند اشكال پیش مى‌آید و اگر حیوان مخصوص را انسان بكند خب اشكال دیگری پیش مى‌آید كه این خصوصیت از كجا آمد؟ پس این فصل چه كرده و چه عملى انجام داده و چه هنرى از او سرزده است كه شما او را از این جنس جدا كردید؟! این مطلبى است كه ایشان گفتند و اگر رسیدیم پاسخ آن را مى‌خوانم. البته پاسخش مشخص است.

  • فصل (6) فی کیفیة تقوّم الجنس بالفصل.

  • هذا التقویمُ لیسَ بِحسَبِ الخارجِ لِاتِّحادِهما فی الوجودِ و المُتَّحِدانِ فی ظرفٍ لا یُمكِنُ تَقوُّمُ أحدِهما بِالآخَرِ وُجوداً بل بِحَسَبِ‌ تحلیلِ العقلِ الماهیةَ النوعیةَ إلى‌ جُزءینِ عقلیین و حُكمُه بِعلّیَةِ أحدِهما لِلآخَر ضَرورَةَ احتیاجِ أجزاءِ ماهیة واحدَة بعضها إلىٰ بَعض و المحتاجُ إلیه و العِلَّة لا یَكونُ إلّا الجُزءُ الفصلی ـ لِاستِحالَةِ أن یكونَ الجُزءُ الجنسی عِلَّةً لِوجودِ الجزءِ الفصلی و إلاّ لَكانتِ الفصولُ المتَقابِلَة لازمةً لَه فیكون الشی‌ءُ الواحدُ مختلفاً متقابلا ًهذا ممتنعٌ.1

  • این قوامى را كه گفتیم قوام جنس به فصل است به‌حسب خارج نیست چون در خارج تركیبى وجود ندارد و چون در وجود متحد هستند و وقتى كه دوتا متحد در یك ظرف باشند، ممكن نیست یكى از اینها وجوداً قوام به دیگرى پیدا بكند چون صحبت در این است كه اینها متحد هستند و دو امر مستقل نیستند كه حكم به اِثنینیّت در آنها بشود و یكى به دیگرى قوام داشته باشد بلكه این تقویم به‌حسب تحلیل عقل است كه ماهیت نوعیه را به جزئین عقلیین تحلیل مى‌كند.

  • حُكمُه بِعلّیَةِ أحدِهما لِلآخَر ... تمام این بلاها را عقل مى‌آورد كه یكى را علت و دیگرى را معلول می‌کند. بعضى از این اجزاء ماهیت واحده احتیاج به بعض دیگر دارند و مسلّم است که علت همیشه آن چیزی است كه مقام فاعلیت و ابراز و اظهار دارد. خب او فصل است تا آن امر معیِّن و مشخِّص نیاید و به این امر مبهم نخورد، آن امر مبهم همیشه در بوتۀ اجمال و ابهام خود خواهد بود پس این علت مى‌شود. علت آن چیزی است كه باعث تعیّن جنسى بشود.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 30.

جلسه ۶۵۱

7
  • لِاستِحالَةِ أن یكونَ الجُزءُ الجنسی ... جزء جنسى نمى‌تواند علت وجود جزء فصلى باشد. اگر آن امر مبهم علت براى وجود آن جزء فصلى باشد آن موقع تمام فصل‌ها لازمۀ این جنس‌ هستند چون جنس یك علت واحده است که در همۀ فصل‌ها تأثیرگذار است و به همۀ فصل‌ها وجود خارجى مى‌دهد، بنابراین همۀ این فصل‌ها لازمۀ این جنس خواهند بود.

  • فیكون الشی‌ءُ الواحدُ مختلفاً ... پس شی‌ء واحد به‌واسطۀ فصول مختلفه، مختلف است؛ انسان، انسان است ولى درعین‌حال هم الاغ، ـ الاغ كه زیاد است! ـ میمون، گربه و ابل هم هست چون حیوان آمده همۀ اینها را به‌وجود آورده است و وقتى كه انسان حیوان است پس انسان همۀ اینها هم هست چون همۀ فصول به‌واسطۀ این حیوان درست شدند. هذا ممتنعٌ.

  • این‌طور نیست آقا؟! چرا می‌خندید؟! مى‌گفت: آقا شما كه دیروز همه را ماتریالیست كردید دیگر چه كسى باقى ماند؟! واقعاً عجیب است وقتى كه مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند: آقا این مردم همه بهائى هستند، گاهى این معانى برای آدم سنگین مى‌آید كه چطور است! اما وقتى نگاه مى‌كنیم، مى‌بینیم كه جداً عجیب است! اصلاً هیچ حساب‌وكتابى در اساس نیست که روى آن حساب‌وكتاب [کار کنیم] امروز یك تصمیم مى‌گیریم فردا یك تصمیم دیگر مى‌گیریم، امروز به حرف این گوش مى‌دهیم و فردا به حرف او گوش مى‌دهیم، امروز این كار را مى‌كنیم و فردا آن كار را مى‌كنیم، امروز این كار را مى‌كنیم و فردا دوباره كار اشتباه امروز را تكرار مى‌كنیم. خیلى عجیب است! هیچ حساب‌و‌كتاب و میزانى نیست، هیچى نیست. این‌طور نیست که اعتقاد راسخى انسان نسبت به یك عمل پیدا كند و انجام دهد و بعد بگوید: من این كار را روى عقیده، فكر، ثَبات و استقامت كردم، این كار را كردم گرچه اشتباه باشد. آن اشتباه عیب ندارد، خب آدم اشتباه مى‌كند ولى كارى كه روى ثبات بكند ولى اشتباه بكند دست او درد نكند دست او را هم مى‌بوسیم اما اصلاً حساب‌وكتابی نیست! او را صد دفعه فریب دادند باز هم بلند مى‌شود دفعۀ صد و یكم مى‌رود همان فریب را مى‌خورد! خیلى عجیب است!

جلسه ۶۵۱

8
  • آدم وقتى به این جریانات و مسائل و افرادی كه در اطراف او هستند نگاه مى‌كند، مى‌بیند كه اینها همین حرف‌هایی بوده كه چند سال پیش هم زده شده است! [شخص می‌گوید که] پس فریب خورده‌ام! حالا همان حرف‌ها دوباره تكرار شده است! این چیست؟! هیچ! نه حساب هست و نه كتابى، و همین‌طوری قضایا به جلو مى‌رود.

  • وقتى كه مرحوم آقا آن كتاب ولایت فقیه در حكومت اسلام چهارجلدى را داشتند درس مى‌دادند كه یادم است ایشان در مشهد صحبت مى‌كردند، یك روز ما نرفتیم. ما مى‌آمدیم همان كنار در مى‌نشستیم. به ما گفتند: صبح شما را ندیدم آقا؟ از فردا هر روز باید بیایید. گفتیم که چشم هر روز می‌آییم! یک ‌دفعه یك‌ مقدار دیر رفتیم آن‌طرف روی منبر ‌نشسته‌ بودند و گفتند که آقا امروز شما دیر آمدید! گفتیم: اى بابا! مثل اینكه من باید اول از همه بیایم! می‌آمدیم و عقب می‌نشستیم و آقای ... بیچاره می‌آمد ما را بیدار می‌کرد که صبح زود بلند شویم و به این درس بیاییم! بعد یادم است آن موقع‌ها كه بحث راجع به طرح مسئلۀ دموكراسى و كیفیت رأی‌گیری بود كه چطور انسان بخواهد رأى‌ها را در یك جامعه ملاك براى تصمیم قرار بدهد ایشان مطالبى را مطرح كردند و در آخر این نظریه را فرمودند كه اگر قرار بر این باشد که رأى‌ها مدّنظر باشد باید یك رأى مجتهد با رأى هزار نفر برابرى كند، اگر هزار نفر رأى مى‌دهند باید با نظر یك مجتهد برابرى كند، این نظر ایشان بود.1

  • یادم است در آن موقع مرحوم آقای سالم خیلى اشكال مى‌كرد و نظر خود را این‌طور طرح مى‌كرد كه بعضى‌ها این‌طور مى‌گویند. وقتى كه درس تمام شد، گفتم: از بعضى مایه نگذار! بگو خودم مى‌گویم، دور نزن بگو من نظرم این است! می‌گفت که خود آن ضمیمۀ رأى به رأى موجب تقویت است و همین‌طوری این ضمیمه متضاعف خواهد شد تااینكه آن به حدى خواهد رسید كه از نظر قوّت به مرتبۀ تنجّز ـ این مسئله ـ مى‌رسد. ایشان با جواب و اینها پاسخ مى‌دادند و مسائل به یك هم‌چنین جاهایى منتهی شد.

    1. ولایت فقیه در حكومت اسلام، ج ‌3، ص 196.

جلسه ۶۵۱

9
  • من بعد از درس پیش ایشان رفتم و راجع به این مطلب با ایشان صحبت كردم كه آقا دلیل بر این مسئله چیست؟ وقتى كه ما ملاك را اصابت واقع مى‌دانیم، اینكه هزار نفر درقبال یكى قرار بگیرد این هزارتا به چه ملاكى است؟! آیا ملاك عقلى است؟! این که حدّ بردار نیست كه شما بخواهید هزار نفر را در مقابل یك مجتهد بدانید! ایشان گفتند: آقاجان ما كه در اینجا این را گفتیم، به حداقل اقتناع كردیم والاّ هفتاد میلیون هم بگویند با رأى یك نفر [مجتهد] نمى‌تواند برابرى بكند! یعنى دیگر به حداقلّ اقلى كه فعلاً در این جامعه مى‌شود گفت [گفتیم] كه اگر شما عقل هم داشته باشید باید این را بپذیرید [این است].

  • الآن شما خودتان الحمدلله همه مجتهد و صاحب‌نظر نسبت به مسائل اجتماعی، فقهی، اعتقادى و امثال‌ذلک هستید یعنى در این تصمیم‌گیرى جمعى اجتماعى بین یك مردى كه در این مملكت فقط هندوانه مى‌تواند بشناسد نه چیز دیگر، با یك فردى كه از نقطه‌نظر عقل و مقام فعلیت در مرتبه‌اى است كه انسان روى حرف‌های او نمى‌تواند حرف بزند، هردو به یك نحوه لحاظ مى‌شود! آیا این عقلایى است؟! آن‌وقت آن مطالبى كه بر این بار مى‌شود مى‌تواند سندیت و تنجّز و مشروعیت داشته باشد؟!

  • گفته بودم كه به کسی یك كیسه گندم دادند و او را كربلا آوردند تا امام‌ حسین علیه‌السّلام را ازبین ببرد و بكشد! فقط یك كیسه، نه کیسه‌های زیاد! ابن زیاد برای هر کسی یك كیسۀ گندم یا سیب‌زمینی درِ خانه‌ها فرستاد كه بیایید و امام را بکشید.1 چه چیزهای عجیبی است! آن‌وقت این آقا كه به یك کیسۀ گندم و به یك کیسۀ متاع دنیوى مثلاً پنج هزارتومانى و ده هزارتومانى بیاید تصمیمى را بگیرد و به نفع یك نفر یك كارى را انجام بدهد، آیا آن نتیجۀ مترتب بر این مى‌تواند مشروعیت داشته باشد؟! هركسى بگوید که مشروعیت دارد والله باید خود را معالجه كند! اینجاست كه آنها مى‌گفتند که حرف مردم حساب‌وكتابى ندارد.

    1. . جهت اطلاع رجوع شود به تاریخ الطبری، ج 4، ص 277 و اخبار الطوال، ج 1، ص 235.

جلسه ۶۵۱

10
  • فَبقی أن یكونَ الجزءُ الفصلی علَّةً لِوجودِ الجزءِ الجنسی و یَكونَ مُقَسِّماً لِلطَّبیعةِ الجنسیةِ المُطلَقةِ و علةً لِلقدرِ الَّذی هو حِصَّةُ النوعِ و جزءً لِلمجموعِ الحاصلِ مِنه و ممّا یَتمیَّزُ به عَن غیره.

  • آن جزء فصلی، طبیعت جنسى مطلقه را تقسیم مى‌كند و آن مقدارى كه حصّۀ نوعیّۀ همان فصل را تشكیل مى‌دهد این علت براى او می‌شود نه [اینکه] علت براى سایر حِصَص و جزئى برای مجموع باشد که از او حاصل مى‌شود و از آنكه به‌واسطۀ او از غیر تمیز پیدا مى‌كند؛ یعنى از همان نوعیت كه از جنس و آن فصل تشکیل می‌شود.

  • جنبۀ تنبّه داشتن جریان کربلا برای همۀ مردم

  • در جریان امام حسین علیه‌السّلام همۀ مردم برگشتند و تمام شد! این قضایا و وقایع زمان امام حسین خیلى جریانات منبّهى است و ما باید همان را همیشه براى خودمان ملاك قرار بدهیم، خیلى راحت همۀ مردم بیعت كردند و بیعت را شكستند، ده یا بیست نفر ماندند؛ مسلم ‌بن عوسجه و حبیب بن مظاهر و...، از اینهایی كه با مسلم بن عقیل بیعت كرده بودند ده، بیست نفری مانده بودند و بقیه هم بنى‌هاشم بودند. یعنى همۀ یك شهر بیعت شکستند! این مسئله خیلى عجیب است! آدم باید روى این قضیه فكر كند و بالأخره ببیند دنیا چه خبر است! همۀ یك شهر بیعت مى‌كنند ولی فردا همه مى‌گویند که نمى‌خواهیم! اى بابا خب از اول مى‌گفتید و خیال همه را راحت مى‌كردید؛ هم مسلم و هم امام حسین تكلیف خود را مى‌فهمیدند که چیست! می‌آیى و بیعت مى‌كنى و مردم را به زحمت مى‌اندازى و بعد هم كنار مى‌كشى، بعد هم تازه كنار نكشیدى بلند شدى به جنگ آمدى! اى كاش فقط كنار مى‌كشیدى و مى‌رفتی، بعد هم مى‌گویى که نه‌تنها بیعتم را شكستم بلكه حالا مى‌خواهم حسابت را برسم! این حرف‌ها نیست باید بیایى با یزید بیعت كنى!

  • این مسئله قضیه‌ای است كه براى انسان خیلی [موجب عبرت است]. همیشه این بزرگان و عرفا و علماى درست این مشكل را در زندگی و روابط اجتماعى خود داشته‌اند. آدمى كه بخواهد در این دنیا عالمانه و عاقلانه با حریّت و آزادى زندگی کند همیشه با این قضیه روبرو هست! مى‌آیند و كارى مى‌كنند و بعد هم مى‌گویند: تو هم باید این کار را بكنی! تصمیمى گرفتیم و شما هم به‌دنبال این تصمیم باید بیایى حركت كنى و ترتیب اثر بدهى!

جلسه ۶۵۱

11
  • مکرهای معاویه

  • درِ منزل ابوالأسود دوئلى آمدند عسل بدهند، گفتند که از طرف معاویه است بچۀ او عسل را خورد او آمد در دهان بچه‌اش دست كرد و آن عسل را بیرون آورد، قى كرد و برگرداند، گفت: عسلى كه از طرف معاویه هست داخل شكم تو نباید برود كه از بچگى شیرینى ارتباط با معاویه بخواهد در جان تو بنشیند!1 خیلى اینها حرف است! واقعاً چقدر معاویه از این كارها مى‌كرد؛ گوسفند و بره به یك خانه‌اى مى‌داد وقتی که چند روزى آنجا بودند و بچه‌ها با آنها انس مى‌گرفتند، مى‌رفت گوسفندان را از آنها مى‌گرفت بعد مى‌گفتند که على آمده شب دزدیده و برده است. تو خواب بودى آمده در را باز كرده و این بره‌ها را برده است! در تاریخ نوشته‌اند! عجب آدم مكاری بود! از آن حقّه‌بازها بوده است! این یزید خر بود، آدمِ احمق خرى بود ولی معاویه این‌طور نبود‌ او خیلى سیّاس بود، یزید خر بود که آمد با امام حسین جنگید! او نفهمید.

  • امروزى‌ها مى‌روند این آثار بنى‌امیه و بنى‌مروان را در این كشورها مى‌بینند بعد مى‌آیند مى‌گویند که اینها چه زحماتى كشیده‌اند، مى‌نویسند که اینها افتخارات اسلام هست! ساختمان را مى‌بینند و این‌طور می‌گویند. ساختمان كه افتخار اسلام نیست، ساختمان براى آن بنا و معمار بوده که آن بدبخت‌ها آمده‌اند جان كنده‌اند و ساخته‌اند، دیگر افتخار اسلام ندارد! یك قصرى هست كه همان قصر از افتخارات اسلام است!

  • قصر الحمرا در غرناطۀ اسپانیا هست و قصرى است كه می‌گویند: از افتخارات اسلام است و عجیب است! یك اتاقى دارد که خیلى تاریك است و اتاق مخصوصى است و كسى كه در آنجاست به مشقت برای او مى‌گذرد، این اتاق مخصوص زن‌ها و دخترهایى بود كه از ممالك اسلامى آنها را مى‌دزدیدند و مى‌آوردند و تقدیم جناب حاكم اسلام مى‌فرمودند! اگر آنها تمكین نمى‌كردند آنها را آن‌قدر در این اتاق مى‌گذاشتند تااینكه به ستوه بیایند و بپذیرند! آن‌وقت اینجا از افتخارات اسلام است! این قضیه از افتخارات اسلام مى‌شود!

    1. ربیع الأبرار، ج 5، ص 322.

جلسه ۶۵۱

12
  • تمام اینها افراد مادى هستند و همه توجه به ماده و صورت دارند و همه همین هستند، ارزش‌ها در این ساختمان‌ها نمود دارد! مسیحى‌ها و یهودى‌ها هم ساختمان دارند و جاهاى خیلى بهتر از ما هم دارند! تازه مگر این مساجد و قصرها را چه كسى ساخته است؟! همان کسى ساخته كه كلیسا هم ساخته است! همان بنّا و عمله، هم كلیسا می‌ساخت و هم مسجد مى‌ساخت! هردو یكى بوده است.

  • الآن در استانبول یك مسجدى هست که به آن مسجد ایاصوفیه مى‌گویند خب این كلیساى بسیار بزرگ و قدیمى بود كه روی آن نوشتند: موزه! مسجد را موزه نوشتند و پول هم مى‌گیرند! كسى كه وارد بشود پول مى‌گیرند! ما با آقای ... كه آنجا رفتیم پول گرفتند، آن‌وقت سلطان احمد به‌خاطر اینكه بیاید مقابله كند آمده روبروی آن یك مسجد ساخته كه بگوید: ما هم این هستیم! مثل هم هست! فرقى نمى‌كند شاید مال این هم یك مقدارى چیزتر باشد! آن‌وقت برای مسجد سلطان احمد پول نمى‌گیرند و آن دیگر موزه نیست ولى این یكی را پول می‌گیرند. شما كه كلیسا درست كردید ... البته الآن مسجد است ولى همین‌طوری خلق خدا مى‌آیند و داخل آن مى‌روند. حالا آن را مى‌گویند که چادر داشته باشید‌ و روپوش مى‌دهند چون مسجد است، ولى از آن‌طرف نه، همین‌طوری خلاص! خب حالا مسجد سلطان احمد از افتخارات اسلام است! این این‌طرف هست و آن هم آن طرف هست هردوی آن یكى هست!

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد