پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۱-۳: وجود ذهنی - معقول ثانی
توضیحات
اتحاد عاقل به معقول (4)
درس پنجاه و ششم:
ذکر سه مرحله برای تحقّق صُوَر و مطلوب از آن سه مرحله در مسئلۀ اتّحاد عاقل و معقول
بسم الله الرحمن الرّحیم
تجرد نفس دلیل ظرفِ برای امر مادّی واقع نشدن آن
به نظرم رسید که بحث اتّحاد عاقل و معقول را به یک کیفیتی تمام کنیم و انشاءالله مطالب مفصّل این بحث برای بعدها بماند چون احساس کردم که بُطیءِ در روال هم خودش مخلّ است.
صُوَر ذهنیّهای که برای انسان حاصل میشوند یا معقول بالذّات هستند یا محسوس بالذّات. نفس در مرحلۀ حس برای مُدرَکات خودش نیاز به آلاتی دارد مانند چشم، گوش، زبان، احساسهای درونی و امثالذلک. و در این مرحله صورتی از محسوس در ذهن انسان حاصل میشود که او را محسوس بالذّات میگوییم و محسوس بالعَرَض همان شیء خارجی است.
در این حالتی که برای انسان بهواسطۀ لمس یا دیدن یک شیء دیگر یا شنیدن شیئی یا ذوقی پیدا میشود، باید ببینیم آیا یک اثری از آن شیء در وجود انسان پیدا میشود یا اینکه اینطور نیست بلکه خود آن شیء بهحال و بهحذاء خودش است و انسان خودش را با آن شیء منطبق میکند.
آیا قضیّه مثل این است که منبابمثال شما وقتی یک گل را میبویید الآن ذرّات خیلی دقیق و رقیق از این گل دارد در هوا متساعد میشود که شما آنها را نمیبینید، یا اینکه وقتی که شما منبابمثال وارد آشپزخانه یا خانه میشوید از بوی غذا متوجّه میشوید که الآن چه غذایی دارند میپزند؛ این بهخاطر این است که ذرّاتی از آن غذا همراه با بخار از این ظرف مُتساعد شده است و فضای خانه را گرفته است و به مشام شما میرسد.
آیا اِنطباع صُوَر ذهنیّه در نفس هم از قبیل کم شدن از یک عین خارجی است یا نه، عین خارجی بهحال خودش است و از آن هیچ چیزی کم نمیشود؟ یعنی وقتی که شما یک گل را بو میکنید، وجود خارجی گل در آن احساس شما ذرّةالمثقالی نقش ندارد، بهنحوی که اگر الآن ذهن شما را بشکافند ببینند که ذهن شما به اضافۀ یک گرم از این بو و عطرهایی است که متساعد شده است، اینطور نیست! بهجهتاینکه در بحث تجرد نفس این مطلب میآید که نفس یک امر مجرّد است و امر مجرّد نمیتواند وعاء و ظرفِ امر مادّی واقع بشود یعنی بهعنوان اینکه این امر مجرّد، ظرف باشد آن امر مادّی بیاید در این ظرف قرار بگیرد؛ چون اگر یک مجرّد بخواهد ظرفِ برای امر مادّی بشود آنوقت خودش باید مادّه بشود.
تنظیر مسئلۀ مادّی بودن ظرف یک امر مادّی به لا یتناهیٰ بودن فضا
و این مطلب نظیر این است که میگویند: «فضا یتناهیٰ یا لا یتناهیٰ است.» اینکه میگویند فضا لا یتناهیٰ است بهخاطر این نیست که ما سوای وجود خودمان فضایی داشته باشیم، بلکه در هر کجا مادّه هست در آنجا فضا هست؛ یعنی مادّه با خودش فضا را میکشاند و به جلو میبرد. شما اگر صد میلیارد سال نوری هم به جلو بروید تا وقتی که شما مادّه هستید در فضا قرار دارید. لذا میگویند که لا یتناهیٰ است یعنی در هر کجا که مادّه باشد در آنجا این فضا هم وجود دارد.
مسئله در اینجا این است که هر شیئی اگر بخواهد ظرف برای یک شیء مادّی واقع بشود لاجَرَم خود آن ظرف هم مادّه میشود، یعنی یا ظرف باید تبدیل به مادّه بشود یا اینکه آن مادّه تبدیل به مجرّد بشود، اگر یکی از این دو کار انجام شد، سنخیّت بین ظرف و مظروف حاصل میشود.
ذکر چند مثال برای لزوم تناسب بین ظرف و مظروف
مثلاً شما برایاینکه ادراک صُوَر عالَم برزخ را بکنید باید حواس را تعطیل بکنید، پس تا وقتی که بیدار هستید و چشم و گوشتان کار میکند نمیتوانید ادراک آن صُوَر را بکنید چون نفس اشتغال به این آلات دارد. البتّه ما این مسئله را بهحَسَبِ متعارف میگوییم نه از نقطهنظر عقلی یعنی میخواهیم یک مثالی بزنیم که چون چشم و گوش و حواس ظاهری شما به همین مادّه مشغول است، شما آن صُوَر برزخی که خالی از مواد است را نمیتوانید ادراک بکنید. مگر اینکه حواس را تعطیل بکنید؛ حالا یا بهواسطۀ خواب باشد، یا نوم مغناطیسی، یا موت اختیاری، یا غلبۀ مکاشفه بر ظاهر و یا به هر کیفیت دیگری که باشد. وقتی این حواس تعطیل شدند آلات دیگری به کار میافتند که آن آلات متناسب با آن صُوَر برزخی هستند. و در آن حال دیگر مغز شما با آنها ارتباط ندارد چون صُوَر برزخی جنبۀ مادّی ندارد تا اینکه با مغز، اعصاب، لمس، چشم و گوش سر و کار داشته باشند، چون صُوَر برزخی یک صُوَر دیگری هستند.
وقتی شما نسبت به یک شخصی احساس محبّت و عاطفه دارید آیا معدۀ شما این احساس را ادراک میکند؟! معدۀ شما برای هضم غذا است و حکم همان سیراب و شیردان گوسفند را دارد. این صُوَر در این معده کاری انجام نمیدهند، معده میگوید که وظیفۀ من این است که این چیزی را که شما خوردهاید از آن طرف بیرون بدهم!
وقتی شما به یک مسئله فکر میکنید و در مورد آن تحقیق میکنید آیا الآن کبد شما راه افتاده است و کار انجام میدهد؟ کار کبد این است که موادّ قندی غذا را تجزیه و تحلیل بکند و به خون بفرستد. این کبد صد و بیست تجزیه و کار انجام میدهد، تجزیۀ غذا را انجام میدهد و هر کدام از آن اجزاء را جدا میکند؛ ویتامینها، موادّ آلی، کلسیم و موادّ قندی را جدا میکند. آن چیزی را که روده جذب میکند مستقیم داخل کبد میفرستد و کبد همۀ اینها را تجزیه میکند، یکییکی آنها را از همدیگر جدا میکند و داخل خون میفرستد. یک قِسمت از آنها را هم تبدیل به صفرا میکند که داخل صفرا میآید که خود آن هم مفید است نهاینکه ضرر داشته باشد چون تا صفرا نباشد غذا هضم نمیشود. بسیاری از ویتامینها در چربی هضم و حل میشوند مثل ویتامین E و ویتامین K و امثالذلک. خود چربی هم با صفرا جذب میشود لذا کسانی که انسداد صفراوی دارند اگر یک مَن کره بخورند یک ذرّۀ ار آن هم وارد خون نمیشود چون صفرا است که باعث هضم چربیهای در غذا میشود. لذا به این افراد باید ویتامین از خارج تزریق بشود چون معده و رودۀ آنها ویتامین را جذب و قبول نمیکند، مثلاینکه اگر شما چیزی را از این طرف لوله داخل بفرستید و از آن طرف بیرون بیاید خود لوله چیزی را نمیگیرد، روده هم حکم همین لوله را پیدا میکند.
حالا اگر از این کبد که کاری با این عظمت میکند و بزرگترین کار در بدن برعهدۀ آن است سؤال بکنید که آیا دیدن این صُوَر؛ صورت ماه، ستارهها و امثالذلک برعهده تو است؟ میگوید نه، من یک وظایف دیگری برعهده دارم که آنها را انجام میدهم. من هیچوقت کار چشم و گوش را انجام نمیدهم بلکه آنها یک آلاتی مربوط به خودشان هستند! چطور اینکه اگر شما از چشم و گوش هم سؤال بکنید میگویند که هضم غذا به عهدۀ ما نیست بلکه به عهدۀ روده، کبد، معده و امثالذلک است و به ما ربطی ندارد.
نکتۀ سلوکی در لزوم عدم خلط بین وظایف قوا توسط انسان
این مطالب ثمرات خیلی عجیب و سلوکی دارد که چطور هر کدام از قوای انسان یک وظیفۀ خاصّ به خودشان را انجام میدهند و انسان نباید بین وظایف این قوا خلط بکند؛ عقل یک وظیفه دارد، احساس یک وظیفه دارد، باطن و سرّ انسان هم یک وظیفۀ دیگری دارد! تمام اینها مُعِد و مؤیّد یکدیگر هستند و اینها هر کدامیک حالت بهخصوصی برای خودشان دارند.
مثالی دیگر برای لزوم سنخیّت و تناسب بین ظرف و مظروف
بنابراین وعاء و ظرفِ آن صُوَری که جنبۀ تجرد و جدایی از مادّه را دارند یک وعاء و ظرف خاصّ بهخودش است. آن ظرف، ظرفی است که سنخیّت و تناسب با این صُوَر دارد پس آن ظرف امکان ندارد که مادّه باشد. یعنی امکان ندارد شما در تمام بدنتان بگردید و یک جا از عصب مغزتان را پیدا بکنید که مسائلی را که حل میکنید در آنجا باشد، یا امکان ندارد شما یک جای کبدتان را پیدا بکنید که آن حالت عاطفه و احساس محبّتتان در آن جای بخصوص کبد باشد.
شما اگر الآن بخواهید داخل این اطاق را نگاه بکنید میبینید در یک گوشۀ از این اطاق بهعنوانمثال پتو است، یک گوشهاش متکّا است، یک گوشهاش پارچ و لیوان است، یک گوشهاش تشک و لحاف است، یک گوشهاش کتاب است، یک گوشهاش میز است، یعنی این اطاق پر است از اشیائی که این اشیاء با مکانیّت این اطاق سازگار هستند. اما امکان ندارد که در این اطاق بگردید و ببینید که در یک گوشهاش عاطفه باشد، در یک گوشهاش یک صورت باشد، در یک گوشهاش محبّت باشد، این فرش است که در اطاق است محبّت که در مکان نمیگنجد. امکان ندارد در یک گوشهاش غضب باشد، در اطاق که غضب نداریم! چون غضب یک حالت نفسانی است که با مادّه سر و کار ندارد. معنا ندارد که در یک گوشۀ این اطاق شهوت باشد یا در یک گوشۀ این اطاق فکر و عقل باشد.
بیمعنایی ظرف بودن بدن برای صُوَر مجرّده
بدن انسان هم همینطور است یعنی بدن انسان به اطاقی میماند که اگر قرار باشد صورتی در آن باشد باید بهواسطه باشد؛ بهواسطۀ حسنآقا، حسین آقا، تقی و نقی. یعنی صورت محبّت، غضب، عقل، فکر و امثالذلک در اطاق هستند منتها با یک واسطه هستند، آن واسطه خود حسن است. و تازه چون یک عالَمی در آن واسطه هست که آن عالَم، عالَم مجرّدات است لذا صورت در آن عالَم مجرّداتِ حسن است لذا میگوییم آن صورت در این اطاق است و الاّ گفتن اینکه این صورت در این اطاق است اصلاً غلط است و صورت هیچوقت در اطاق نمیآید.
من در اینجا میخواهم یک تشبیه بکنم، میخواهم بگویم که همانطوریکه شما به این حرف من میخندید که بگویم در یک گوشۀ این اطاق عاطفه هست، همینطور باید بخندید به این حرف من که بگویم وعاء و ظرف این صُوَر مجرّده هم این بدن انسان است.
بهقول بعضی افراد امروزی اگر مغز را باز بکنند؛ یک گوشۀ آن مربوط به عاطفه است، یک گوشه مربوط به فکر است، یک گوشه مربوط به بینایی است، یک گوشه مربوط به شنوایی است. میگویند که عصب بینایی بهصورت کج از این گوشه و نیمکره به آن نیمکره رفته است، عصب فلان از این طرف به آن طرف رفته است. درحالیکه جانِ من اینها هیچکدام صورت نیستند بلکه تمام اینها آلات هستند، اینها صُوَر محسوس بالعَرَض را در مغز ذخیره میکنند، کار تمام اینها همین است.
ذکر سه مرحله برای تحقّق صُوَر
ببینید ما یک شیء در خارج داریم که آن شیء برای خودش صورت و مادّهای دارد که از آنِ خودش است. بنده میخواهم در اینجا سه مرحله برای تحقّق صُوَر را برای شما ترسیم بکنم، گرچه در بعضی جاها به دو صورت آمدهاند مطلب را تمام کردهاند.
مرحلۀ اول تحقّق یک هویّت و صورت در خود شیء خارجی
یکی اینکه خود آن شیء خارجی شیئی است و له صورةٌ؛ چون اگر یک صورتی نداشته باشد، ما هیچگاه به او انتقال پیدا نمیکنیم پس خود او هم باید یک صورت داشته باشد. و دلیل بر این مطلب این است که خود دو شیء خارجی هم با همدیگر تفاوت دارند و اگر تفاوت بالذّات نداشته باشند که من علم به این تفاوت پیدا نمیکنم. چرا من همۀ اشیاء را یکسان و یکجور نمیبینم؟ چون اشیاء با هم تفاوت دارند.
یک اشکال به افرادی که در بحث مُبصرات و کیف بحث میکنند که آیا رنگ، وجود خارجی دارد یا ندارد وارد میشود این است که اگر شما رنگ را صرفاً تابش نور به یک نحو واحده میدانید پس این اختلافات از کجا آمده است؟ یک نور با یک درجه و با یک میزان میتابد درحالتیکه شما در این زیر اختلاف میبینید، اگر با یک درجه و با یک میزان میتابد این اختلاف از کجا آمده است؟ ما باید اختلاف را در آن مادّهای که قابلیّت جذب نور را دارد و بعد نور را منعکس میکند بیابیم. آن مادّه یک مادّهای است که نور را جذب میکند ـ چون اصلاً رنگ به نور مربوط است ـ آن مادّه نور را برحسب آن استعدادی که در موادّ آن مادّه موجود است میگیرد و بعد نور را منعکس میکند. از انعکاس نوری که به آن مادّه خورده است و بعد منعکس شده است اختلاف الوان پیش میآید. بالأخره مسئله هرچه است، در این زیر یک چیزی هست که باعث شده است تا شما اینجا را سفید ببینید، آنجا را قرمز ببینید، سبز ببینید، سیاه ببینید و آبی ببینید. آن شیئی که در خارج است خودش یک هویّت برای خودش دارد حالا چه من به آن اطلاع پیدا بکنم یا اطلاع پیدا نکنم، بههرحال آن شیء هویّت خودش را از دست نداده است و زنده است.
منبابمثال الآن چراغ در این اطاق خاموش است و به من هم میگویند که در این اطاق یک حیوان است، در اینجا علم و جهل من نسبت به وجودِ این حیوان دَخلی در تحقّق آن حیوان ندارد. وقتی به من میگویند که حیوانی در این اطاق هست، من با خودم فکر میکنم که چه حیوانی در این اطاق است؛ عقرب است؟ مار است؟ سوسک است؟ پشه است؟ بعد وقتی چراغ را روشن میکنم میبینم که مثلاً سوسک است که در این اطاق دارد راه میرود. در اینجا آن سوسک برای خودش شکل، قواره، هیکل، رنگ، خصوصیّت، مشاعِر و حرکت دارد. یعنی تمام این خصوصیّات با آن شیء خارجی هستند و علم و جهل من دَخلی در تحقّق این خصوصیّات ندارد. این مرحلۀ اول میشود که عبارت است از تحقّق یک هویّت و یک شکل ـ حالا ما به شکل نگاه میکنیم ـ و یک صورت در خود آن شیء خارجی که مختصّ به خود او است و به ما هم کاری ندارد.
مرحلۀ دوم رسیدن صورت مادّی به مغز است با آلات مادّی
مرحلۀ دوم این است که ما الآن میخواهیم به این جناب نگاه بکنیم و دست بزنیم. پس اوّلاً به این حیوان نگاه میکنیم و فوراً اطلاع پیدا میکنیم بر اینکه سوسک و حیوانی در این اطاق هست. در اینجا چه عملی انجام شده است تا ما به این مسئله اطلاع پیدا کردهایم؟ چون بالأخره بین دو حال ما یک تفاوتی است؛ قبلاً علم نداشتیم ولی الآن علم پیدا کردهایم. چه دگرگونی در ما ایجاد شده است که ما به این شیء خارجی که ربطی به ما نداشته است اطلاع پیدا کردهایم؟ حالا اطلاع انواعی دارد؛ یا بهنحو بصر است، یا بهنحو لمس است، یا بهنحو ذوق است و امثالذلک. بالأخره ما به یک نحوی اطلاع پیدا میکنیم، اطلاع دیگر اطلاع است!
ما با آقای شیخ فلان در یک جایی نشسته بودیم و یک شخص کوری هم کنار ایشان نشسته بود. کور که نمیبیند، راه اطّلاعش با لمس است؛ تا احساس کرد که ایشان کنارش نشسته است شروع کرد به دست زدن به ایشان؛ دست زد به عبا و بعد قبا را گرفت، گفت: «حاج آقا سلامٌ علیکم!» این شخص کور بهواسطۀ لمس قبا و عبا و اینکه دید اینها با لباس افراد عادی فرق میکنند، فهمید که این شخصی که در کنار ایشان نشسته است معمّم است. این راه اطلاع ایشان است اما من که الحمدلله بینایی دارم با این بینایی دیگر نیازی به لمس ندارم؛ وقتی یک شخصی میآید میبینم که آیا این شخص کت و شلواری است یا معمّم. راه اطلاع من آن است ولی با لمس هم میشود اطلاع پیدا کرد، نهاینکه با لمس دیگر اطلاع حاصل نمیشود.
لذا داریم که خدا در هر شیء و موجودی یک راه اطلاع و رسیدن به خودش را قرار داده است؛ در هر حیوانی یک جور است، در هر شخصی یک جور است، در هر ذاتی یک جور است، و همۀ اینها دلالت بر وحدت حقّۀ حقیقیّه او میکند.
حالا ما میخواهیم بر این موجود خارجی اطلاع پیدا بکنیم که به چه نحو است؟ در اینجا ما باید بهواسطۀ این آلت که خودش مادّی است اطلاع پیدا بکنیم. اگر منظور افرادی که میگویند نفس بهواسطۀ آلت خودش یک صورتی را در آنجا خلق میکند و آلت در اینجا کاری انجام نمیدهد این است که بههیچوجه منالوجوه آلت در اینجا دخالت ندارد بلکه نفس از دریچۀ آلت بدون اینکه آن آلت دخالت داشته باشد آن عمل را انجام میدهد، پس میگوییم که وجود و عدم آلت در اینجا چه فایدهای دارد؟ یعنی چه آلتی باشد و چه آلتی نباشد فرقی نمیکند!
ادراک صُوَر توسط نفس بهوسیلۀ آلات
بله، این آلت که این صورت را برمیدارد با قوّۀ نفس برمیدارد و اگر نفسی در اینجا نباشد این شخص به گوسفندی میماند که سرش را بریدیم؛ چشمش باز است ولی چیزی را نمیبیند و ادراک نمیکند، گوش دارد ولی نمیشنود؛ قبلاً وقتی صدایش میزدید فوراً دنبال شما میآمد ولی الآن هرچه در گوش گوسفند صدا بزنید باز همینطور نگاه میکند چون سرش را بریدید. قبلاً وقتی شما را میدید میپرید و سراغ شما میآمد ولی الآن هرچه داخل چشمهایش هم نگاه بکنید میبینید فایده ندارد؛ چون الآن چشم هست و همۀ اعضاء چشم هم سر جای خودشان درست هستند و از کار نیافتادهاند ولی نفسی وجود ندارد که بیاید این چشم را استخدام کند و بهکار بگیرد و از آن استفاده بکند. بله، اگر در همین موقع که این مرده است یک نَفسی درون این گوسفند بیاید دوباره این چشم را بهکار میگیرد، دوباره این گوش را بهکار میگیرد. پس نفس است که این صُوَر را ادراک میکند منتها بهوسیلۀ این آلاتی که دارد، آنها را بهکار میگیرد و این کارها را انجام میدهد.
کیفیت تشکیل صورت مادّی در مغز
حالاکه این بینایی و چشم از یک هویّت و عین خارجی این صورت را منتقل میکند، سؤال میکنیم آیا واقعاً آن صورت جنبۀ مادّی دارد یا ندارد؟ بله، واقعاً جنبۀ مادّی دارد. یعنی واقعاً آن صورتی که در چشم و مغز ما رفته است جنبۀ مادّی دارد منتها نه جنبۀ مادّی که دو کیلو وزنش باشد بلکه جنبۀ مادّی به تناسب ادراک بَصَر دارد. واقعاً الآن صورتی در مغز من رفته است و من نمیتوانم آن را هیچ کاری بکنم. این صورت بهواسطۀ انعکاس نور آن صورت در چشم ایجاد میشود؛ این نور میرود و به مردمک میخورد، بعد مردمک آن را داخل شبکیّه تنظیم و متمرکز میکند. شبکیّه یک سلسلۀ آلتِ عصبی و پردهای است که مثل صفحۀ دیسک میماند و تمام سلولهای عصبی در این شبکیّه قرار دارند. در اینجا دو سلول داریم؛ یک سلول استوانهای داریم و یک سلول مخروطی، سلول استوانهای برای اِبصار در شب است و سلول مخروطی برای اِبصار در روز است.
حالا این نور به این شبکیّه میخورد و اگر شبکیّه ما خراب باشد نمیتواند این نور را تجزیه و تحلیل بکند. بعضی افراد مثل تلویزیون سیاه و سفید هستند یعنی اصلاً رنگها را نمیفهمند چون یک ناراحتی چشم همین ناراحتی است که رنگها را فقط یا سیاه میبیند یا سفید، یعنی نمیتواند رنگها را تشخیص بدهد.
شبکیّه نوری که به او خورده است را تجزیه و تحلیل میکند؛ اینجای آن کم است، آنجایش زیاد است، یعنی بهحسب آن نوری که آمده است تجزیه و تحلیل میکند. ببینید در داخل چشم چه اوضاعی هست! داخل آنچه خبرها هست که اصلاً ما اطلاعی از آنها نداریم و فقط همینطور نگاه میکنیم و میگوییم بهبه! همینطور یک سیمای قشنگ را میبینیم ولی نمیدانیم که چه کارهایی در این داخل میشود تا شما به این شکل دارید میبینید. بعد خود شبکیّه آن را در آن عصب و نقطۀ زرد متمرکز میکند، که میگویند اگر آن نقطه خراب بشود چشم دیگر کار نمیکند. شبکیّه آن را متمرکز میکند در نقطۀ زرد و بعد بهواسطۀ عصبی که مُجوَّف است میرود در آن سلولهای مغز که مخصوص بینایی است.
حالا خود آن سلول مخصوص بینایی با شنوایی تفاوت دارد، این یک قِسم است و آن یک قسم دیگر است یعنی هر کدام بهحسب ادراک خودش است؛ در آن یکی موج است که میرود در آن سلول تأثیر پیدا میکند و در این یکی نور است که میرود در آن سلول تأثیر پیدا میکند، در آن یکی ذوق میرود در آن سلول تاثیر پیدا میکند، در آن یکی گرما و سرما میرود در آن سلول تأثیر پیدا میکند.
این مجموعۀ مغز که مرکّب است از یک سلولهای دقیق که دقّت و لطافت این سلولها از تمام اجزء بدن حتّی از خون بیشتر است، هر کدام از اینها بهواسطۀ رگهای عصبی غیرمتناهیه ـ از نظر مبالغه غیر متناهیه میگوییم و الاّ تناهی دارند ـ به آن آلت مخصوصه اتّصال دارند.
حالاکه تازه این صورت به مغز رسیده است باز جنبۀ مادّی دارد، باز هنوز ادراک برای ما پیدا نشده است یعنی ما هنوز چیزی ادراک نمیکنیم بلکه آن وقتی ادراک پیدا میکنیم که ادراک میکنیم یک چیزی هست. این صورت دوم بود.
مرحلۀ سوم برداشت کلیشه و فتوکپی توسط نفس از مغز
صورت سوم این است که همین نفس که این آلات را به کار برده است یک آلت مافوق و حاکم بر همۀ این آلات دارد که عبارت از مغز است. نفس از این مغز برای خودش یک کلیشه و فتوکپی دیگر برمیدارد که آن میشود صورت محسوسه، صورت متخیّله، صورت بینایی و صورت لامسه! که این صورت، جنبۀ تجرد دارد. پس نفس در مرحلۀ سوم این کار را انجام میدهد.
بنابراین ما تا اینجا دو صورت بالعَرَض را بیان کردیم؛ صورت بالعَرَض اول که مختصّ به خود آن اعیان خارجی است و به ما دَخلی ندارد و از آنِ خودش است. صورت بالعَرَض دوم صورتی است که در قوای بدن مادّی ما نقش می بندد که آن هم باز بالعَرَض است، بهخاطر اینکه هنوز در اینجا هم ادراکی انجام نشده است.
عدم دَخل قوای مادّی در ذخیرهسازی صُوَر توسط نفس
صورت سوم که صورت بالذّات است، آن صورت و فتوکپی است که نفس از آن صورتی که در مغز و در اعصاب ما نقش دارد برای خودش ذخیره میکند و برمیدارد. لذا اگر مغز از کار هم بیفتد باز آن صورت باقی است. مسئله همین است که اگر مغز از کار افتاد مثلاً این آدم را کشتند و در هاون گذاشتند و پودرش کردند، اگر نفس این انسان و آدم به یک بدن دیگری تعلّق بگیرد میبینیم که تمام آن صوری که در آن بدن قبلی کسب کرده است، همه وجود دارند.
لذا ذخیرهسازی نفس هیچ دَخلی به اعصاب و قوای مادّی بدن ندارد. بله، ممکن است بهواسطۀ عروضِ عوارضی بین این دو مرحله حجاب و مانع واقع بشود، یعنی انسان بهواسطۀ اختلال در قوا از آن صُوَر منصرف بشود اما نهاینکه آن صُوَر از بین بروند. در اینجا چون صورت نمیتواند خودش را به بدن منتقل بکند مسئله اینطور است که منصرف میشود اما اگر منبابمثال نفس بتواند به یک تجرد بیشتری برسد میتواند تمام آنها را داشته باشد، یعنی تمام آنها را دارد و میتوند آنها را احضار بکند.
بنابراین آن چیزی که مطلوب ما در مسئلۀ اتّحاد عاقل و معقول است همان فتوکپی است که در مرحلۀ سوم واقع میشود. یعنی فتوکپی در مرحلۀ دوم که همان صورت سوم است؛ اول این چشم یک فتوکپی از آن چیزی که در خارج است برداشت و بعد نفس هم یک فتوکپی از آن چیزی که چشم برداشته بود برداشت که ما در بحث اتّحاد عاقل و معقول دربارۀ آن بحث میکنیم. پس تمام آن تغییراتی که ما در خود میبینیم به آن صورت سومی برمیگردد، و مدّعای حکماء در بحث اتّحاد عاقل و معقول همان صورت سوم است که جنبۀ مادّی ندارد. و حالاکه جنبۀ مادّی نداشت پس دیگر نمیشود که عَرَض و امثالذلک باشد، که به تناسب این مسئله، بحث وجود ذهنی پیش میآید.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد