پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۱-۴: سایر ابحاث وجود وعدم
توضیحات
11ـ غرر في أن تكثر الوجود بالماهيات و أنه مقول بالتشكيك
درس شصت و پنجم:
تکثّر در وجود بهواسطۀ ماهیّت است و وجود مَقول به تشکیک است
بسم الله الرحمن الرّحیم
بحث تکثّر وجود به ماهیّات و قول به تشکیک
| بِکَثرَةِ الموضوعِ قد تَکَثَّرا | *** | وَ کَونُهُ مُشَکِّکًا قد ظَهَرا |
| المَیزُ إمّا بِتَمامِ الذّاتِ | *** | أو بَعضِها أو جا بِمُنضَمّاتِ |
| بِالنَّقصِ و الکَمالِ فی المَهیَّةِ | *** | أیضًا یَجوزُ عندَ الإشراقیّةِ |
| کُلُّ المَفاهیمِ عَلَی السَّواءِ | *** | فی نَفیِ تَشکیکٍ عَلَی الأنحاءِ 1 |
بحث تکثّر وجود به ماهیّات و قول به تشکیک، بحثی است که قبلاً کموبیش دربارۀ آن صحبت شد، و بحثی است که منافات با مسئلۀ وحدت وجود ندارد و در مقابل آن نیست ـ چطور اینکه بعضی خواستهاند این را مطرح بکنند ـ بلکه بحث وحدت حقیقت وجود بهجای خودش است و بحث قول به تشکیک هم به جای خودش است.
ما در مسئلۀ قول به تشکیک میتوانیم بحث را به دو نحوه مطرح بکنیم، که البتّه بین حکماء به یک نحو مطرح شده است ولی ما میتوانیم برای آن، شقّ دومی هم پیدا بکنیم. شِقِّ اول این است که بحث در وجودات طبیعی و عالم طَبع، راجع به تکثّر وجود است، یعنی کثرت عَرضیّه که عبارت از تعلّق وجود به صورت و مادّه است. مانند کثرت کتاب، دفتر، فرش، زمین، آسمان، آهن، چدن، شیشه، انسان، فرس و... را کثرت عَرضیّه میگوییم. تمام اشیاء عالم طَبع از نقطهنظر وجودشان محدود به مادّه و صورت هستند، و یک وجود با تعلّق به مادّه و صورت در عَرضِ وجود دیگر قرار میگیرد. پس این وجود در اینجا حد میخورد و حدِّ آن هم عبارت است از همان صورت و مادّهای که در اینجا دارد، این مطلب روشن است و در آن مسئلهای نیست.
معنی کثرت در عالَم مجرّدات
حالا سراغ عالَم غیر طبع که عالَم مجرّدات است میآییم، در آنجا هم ما مَیز میبینیم، و مَیز دلالت بر دوئیّت، غیریّت و حدود ماهوی میکند. حالا میگوییم که کثرت در آنجا به چه معنا است؟ آیا در آنجا هم کثرت به همین معنای مادّه و صورت داشتن است و کثرت، کثرت عَرضیّه است، یا اینکه کثرت در آنجا کثرت تشکیکی است، یعنی در آنجا بر اساس خود شدّت و ضعف، قوّه و فعل، اوّلیّت و اولویّت و تقدّم و تأخّر است که حدودِ ماهوی وجود، ظهور پیدا میکنند؟
حُکَمایی که قائل به تشکیک هستند میفرمایند که وجود در مراتب طولیّۀ خودش که محدود به مادّه و صورت نیست، یک کثرت دارد؛ که ما آن را احساس میکنیم، و این کثرت در موجودات عالَم عِلوی تحقّق دارد، پس باید در آنجا یک نوع مَیزی باشد تا کثرت در آنجا راه پیدا بکند. اسم آن را تشکیک در وجود میگذارند، یعنی آن چیزی که باعث اشتراک بین یک شیء و بقیّۀ موجودات هست، همان چیز باعث افتراقِ بین آن و بقیّۀ وجودات دیگر است.
منبابمثال شما یک وقتی یک کیسه دارید که در آن، سه کیلو شکر میریزید، و یک وقتی کیسهای دارید که در آن، یک کیلو شکر میریزید. آنچه که باعث شده است که این دو از هم مَیز پیدا بکنند همان شکر است؛ شکر سه کیلویی و شکر یک کیلویی. یعنی مابهالافتراق و ما بهالإمتیاز بین آنها همان ما بهالإشتراک آنها است، یعنی ما در جهت زیادی، سه کیلو بهاضافۀ شیء دیگر نداریم که آن شیء دیگر، فصلِ ممیِّز بین این سه کیلو و آن یک کیلو باشد، و همینطور ما در جهت یک کیلو، یک فصلی نداریم که آن فصل، جهت نقصان این را بهوجود میآورد، بلکه ما بهالإشتراک بین این دو جهت همان مابهالافتراق آنها هم هست؛ مابهالافتراق به جنبۀ عدمی برمیگردد و ما بهالإشتراک به جنبۀ وجودی برمیگردد.
عدم منافات کلام قائلین به تشکیک با بحث وحدت وجود
لذا مابهالافتراق هم در ناحیۀ نقصان و هم در ناحیۀ زیادت جنبۀ عدمی میشود، یعنی نهاینکه خود این شیء فیحدّ نفسه و ذاته و به اعتبار مفهومی مابهالافتراق بین دو شیء میشود، بلکه جنبۀ عدمی آن جنبۀ مابهالافتراق است؛ چون این یک کیلو واجِدِ فعلیّت سه کیلو نیست لذا بین آن و بین سه کیلو مَیز پیدا شده است، چون آن سه کیلو در رتبۀ یک کیلو نیست لذا از این یک کیلو بیشتر شده است و دو چیز را بهوجود آوردهاند.
بنابراین در اینجا کلام حُکمایی که قائل به تشکیک هستند منافی با وحدت وجود نیست، یعنی آنها هم میگویند که وحدت حقیقت وجود بهحال خودش باقی است. حقیقتِ وجود یک تعیّن، عین و مابإزائی در خارج است که آن مابإزاء رتبهرتبه شده است، پس هر رتبهای از رتبۀ دیگر بهواسطۀ شدّت نور وجودِ خودش جدا شده است و همین جدا شدن یک کثرت را بهوجود آورده است، این کلام قائلین به تشکیک در وجود است.
پس بنا بر مَسلک تشکیک در وجود، آن چیزی که باعث اشتراک بین موجودات است همان حقیقتِ وجود است، و آن چیزی که باعث افتراق بین آنها است، همان شدّت و ضعف و اقوائیّت و غیر اقوائیّت است. چطور اینکه آن چیزی که در تکثّرات بالماهیّة باعث اختلاف است عبارت از همان صورت شیء است، اما در مادّۀ شیء اختلافی وجود ندارد. این نظرِ قائلین به تشکیک در وجود است.
کلام قائلین به منافات تشکیک در وجود با وحدتِ بالصّرافۀ وجود
بعضی این مسئلۀ تشکیک در وجود را منافی با وحدتِ بالصّرافۀ وجود دانستهاند، و از عبارات عرفاء در کتابهایشان مخصوصاً در همین رسالۀ توحید علمی و عینی برمیآید که آقا شیخ محمّدحسین اصفهانی رحمة الله علیه قائل به تشکیک در وجود است و این تشکیک در وجود را رتبهای سوای رتبۀ دیگر میداند، نهاینکه هر رتبه را رتبهای متنازلِ از رتبۀ دیگر بداند،1 و لذا این مسئلۀ تشکیک در وجود باعث شده است که در انمحاء وجودِ دانی در وجودِ عالیقدری شبهه و شک بهوجود بیاید. یعنی چطور اینکه در مُشَکّکات هر رتبهای با رتبۀ دیگر امتیاز دارد و برای خود تعیّنی دارد، اینها مسئلۀ تشکیک در وجود در عوالم عِلوی را هم به همین معنا گرفتهاند.
نور خورشید و نور یک شمع هر دو نور هستند ولی دو منشأ دارند و دو مَظهَر و ظهور هستند. نورِ یک چراغ، نور است و نور ماه هم نور است و به هر دو نور میگویند اگرچه حقیقت آنها یکی است، ولی این حقیقت چون منشأ و حدود متفاوت و مختلفی دارد لذا نه نور ماه داخل در نور چراغ میشود و نه نور چراغ داخل در نور ماه میشود، یعنی هر کدام برای خودشان یک حقیقت و یک حدّیّتی دارند که از آن حدّیّت تجاوز نمیکنند. بنابراین مسلک اشکالات بسیاری وارد میشود؛ در مورد مسئلۀ علّیّت و در نحوۀ نزولِ سیر وجود اشکال پیدا میشود، و همچنین اشکالاتی که مرحوم آقا سید احمد کربلایی رضوان الله علیه و امثال ایشان که از عرفای شامخین هستند، بر نظریّه تشکیک وجود وارد میکنند و اشکالاتشان هم صحیح است.
بیان معنای رافع تنافی بین تشکیک در وجود با مسئلۀ صرافت در وجود
ولی اگر ما تشکیک در وجود را به یک معنایی گرفتیم که آن معنا منافی با مسئلۀ صرافت در وجود و مسئلۀ بسیط الحقیقة نباشد، دیگر از این اشکالات بری هستیم و آن اشکالات وارد نمیشوند. و آن معنا این است که تشکیک در وجود را از نقطهنظر رتبه در همان حدود ماهوی شدّت و ضعف خودِ وجود محدود بکنیم، اما از نقطهنظر حقیقت، تعیّن و واقعیّت، یک تعیّن را بیشتر نپذیریم. یعنی اینطور بگوییم که یک تعیّن بیشتر نیست، اما همانطوریکه شما در کثرت و تکثّرات عَرضیّه قائل به این هستید که ماهیّات متفاوته به وجود، کثرت و تعیّن میدهند ولی درعینحال این کثرت و تعیّن باعث نمیشود که آن وجود از آن وحدت حقیقی خودش دست بردارد، همینطور شما در مراتب تشکیکی وجود هم همین حرف را بزنید و بگویید که وجود با آن وحدت و حقیقت بالصّرافهای که دارد، به همان حدودِ شدّت و ضعف محدود میشود یعنی آن حدودِ شدّت و ضعف، حدودِ ماهوی او هستند، و اگر آن حدود برداشته بشوند یک حقیقت و تعیّن بیشتر باقی نمیماند. چرا میگویید که این تشکیک از نقطهنظر منشأ، مَظهَر و ظهور باعث میشود که ظهورات متفاوتهای تحقّق داشته باشند؟! نه، یک حقیقت و تعیّن بیشتر نیست که آن تعیّن در مراتب تشکیکی صُوَر مختلفهای به خودش میگیرد، همانطوریکه در مراتب عالَم دانی، صُوَر مختلفهای بهواسطۀ تعلّقش به مادّه و صورت میگیرد. بنابراین نزاع از میان برخاسته میشود و در اینصورت دیگر وِفق بین آراء حکماء و عرفای شامخین داده میشود.
مقصود حاجی ذکر عدم تنافی بین وحدت بالصّرافه وجود و قول به تشکیک
لذا اینطورکه از عبارت مرحوم حاجی در مسئلۀ تشکیک در وجود برمیآید، من خیال میکنم که برخلاف کلام بعضی از محشّین، ایشان میخواهند این شِقِّ دوم عَرضِ بنده را در اینجا مطرح بکنند. یعنی ایشان میخواهد این قِسم را در اینجا مطرح بکند که خیال نکنید که بین وحدت بالصّرافه وجود و بین قول به تشکیک منافاتی هست، گرچه فهلویّون از حکماء تشکیک به معنای اول را پذیرفتهاند و امتیاز بین انحاء وجود را قائل شدهاند و قائل به اختلاف بین وجودات در ماهیّت شدهاند گرچه میگویند که در حقیقت یکی هستند. ولیکن ما میتوانیم در اینجا قول به تشکیک را بهنحوی مطرح بکنیم که با این مسئلۀ ما هیچ اختلافی نداشته باشد. و به نظر بنده مرحوم حاجی در اینجا از مرحوم ملاّصدرا جلوتر آمدهاند یعنی اینطورکه از عبارات ایشان برمیآید، ایشان کلام ملاّصدرا را پشت سر گذاشته است تا قائل به این مطلب شده است.
و اگر نخواهیم کلام ایشان را توجیه بکنیم باید بگوییم که ایشان قول به تشکیک را به همان معنای قول فهلویّون گرفتهاند که قبلاً بحثش گذشت، که قائل به اختلاف مراتب وجود بودند و هر وجود را بهصورت منحاز و جدای از وجود دیگر میپذیرفتند. پس اگر نخواهیم کلام ایشان را توجیه بکنیم باید بگوییم که قول به تشکیک ایشان همان قول فهلویّون است. اما اگر بخواهیم یک خُرده انصاف به خرج بدهیم و بخواهیم با دید «ضَع امر أخیکَ علی أحسَنِهِ»1 کلام ایشان را بررسی بکنیم باید بگوییم که مرحوم حاجی هم در اینجا قائل به همین مطلبی که عرض کردیم هستند.
بعد در اینجا دیگر مسئلۀ مهمّی نیست، وارد این میشوند که مَیز بین دو شیء یا به تمام ذات است که جنس و فصل باشد، یا به بعض آن است و یا به مقارناتش است که اینها مطالبی است که دیگر میخوانیم.
متن مرحوم حاجی در تکثّر وجود به ماهیّات و حقیقت مشکّکه بودن آن
غُرَرٌ فی أنّ تَکَثٌّرَ الوُجودِ بِالمَهیّاتِ و أنَّهُ مَقولٌ بِالتَّشکیکِ
بِکَثرَةِ المَوضوعِ و المُرادُ بِهِ ما یُقابِلُ المَحمولِ و مِصداقُهُ المَهیَّةُ، قد تَکَثَّرا أی الوجودُ، و إلّا فالشَّیءُ بِنَفسِهِ لا یَتَثَنّیٰ و لا یَتَکَرَّرُ. و کَونُهُ أی کَونُ الوُجودِ مُشَکِّکًا قد ظَهَرا أی سابِقًا عندَ قَولِنا: «الفَهلَویّونُ إلی آخِرِهِ».
ثُمَّ لَمّا خَرَجَ مِن هذا البَیتِ أنَّ فی الوُجودِ کَثرَتَینِ إحداهُما کَونُهُ إنسانًا و فَرَسًا و شَجَرًا و حَجَرًا و غیرَ ذٰلِکَ و الثّانیَةُ کَونُهُ مُقَدِّمًا و مُؤَخِّرًا و شَدیدًا و ضَعیفًا و نَحوَ ذٰلِکَ، اَرَدنا أن نُبَیِّنَ أنَّ التَکَثُّرَ عَلَی الوَجهِ الثّانی لَیسَ تَکَثُّرًا فی الحَقیقَةِ و لا یَنثَلِمُ بِهِ وحدَةُ الطَبیعَةِ المُشَکِّکَةِ.
فَقُلنا مِن رَأسٍ: المَیزُ بَینَ کُلِّ شَیئَینِ إمّا بِتَمامِ الذّاتِ کالأجناسِ العالیَةِ و أنواعِها کُلٌّ مَعَ الآخَرِ، أو بَعضِها أی بَعضِ الذّاتِ کالإنسانِ و الفَرَسِ، أو جاءَ المَیزُ بِمُنضَمّاتٍ و عَوارِضٍ غَریبَةٍ کَزَیدٍ و عَمروٍ.
وَ المَشّائونَ حَصَروا أقسامَ التَّمایُزَ فی هذه الثّلاثَةِ و لَم یَتَفَطَّنوا بِقِسمٍ رابِعٍ تَفَطَّنَ بِهِ الإشراقیّونَ کَما قُلنا بِالنَّقصِ و الکَمالِ فی أصلِ الماهیَّةِ الواحِدَةِ و سِنخِها بِأن یَکونَ النّاقِصُ و الکامِلُ کِلاهُما مِن تِلکَ الحَقیقَةِ أیضًا یَجوزُ عندَ الطائِفَةِ الإشراقیَّةِ کَما بَیَّنا فی حَقیقَةِ الوُجودِ. فالمَیزُ بَینَ هذا الناقِصِ و هذا الکامِلِ لَیسَ بِتَمامِ ذاتَیهِما بِأن یَکونا ماهیَّتَینِ و لا بِالفُصولِ إذ کانا بَسیطَینِ و لا بِالعَوارِضِ و إلّا لَکانَ مُتَواطِئًا، هذا خُلفٌ بَل بِکَمالٍ مِن نَفسِ الحَقیقَةِ و نَقصٍ کذلک بِأن یَکونَ النّاقِصُ و الکامِلُ مُمتازَینِ بِتَمامِ ذاتَیهِما البَسیطَتَینِ لا بِأن یَکونا ماهیَّتَینِ بَل بِأن یَکونا ماهیَّةً واحِدَةً مَقولَةً بِالتَّشکیکِ. فالخَطّانِ المُتَفاوَتانِ بِکَمالیَّةِ الخَطِّ و نَقصِهِ ما زادَ بِهِ أحَدُهُما عَلَی الآخَرِ هو کَما ساویٰ بِهِ فی الحَقیقَةِ.
وَ کَما عَلِمتَ أنَّ الوُجودَ مُشَکِّکٌ، فاعلَم أنَّ کُلَّ المَفاهیمِ و المَهیّاتِ حتّی مَفهومِ الوُجودِ مِن حَیثُ هو لا مِن حَیثُ الحَکایَةِ عن المُعَنوَنِ عَلَی السّواءِ فی نَفیِ تَشکیکٍ عَنها علی الأنحاءِ بِأجمَعِها مِن الأوّلیّةِ و الآخَریّةِ و الأولَویَّةِ و خِلافِها و الأشَدّیَّةِ و الأضعَفیَّةِ و الأزیَدیَّةِ و الأنقَصیَّةِ و الأکثَریَّةِ و الأقَلّیَّةِ؛1
«غرری در اینکه تکثّرِ وجود به ماهیّت است نه به خودش، و اینکه وجود مقول به تشکیک است
وجود به کثرتِ موضوع تکثّر پیدا میکند و مقصود از موضوع معنایی است که در مقابل محمول است که مصداق آن موضوع، ماهیّت است. (ایشان میگویند منظور از موضوع در اینجا هر شیئی است که ما محمولی برای آن میآوریم، نهاینکه منظورمان از موضوع، آن معنای متعارفی باشد که عَرَض بر آن حمل بشود یعنی موضوع در قبال عَرَض باشد، نه موضوع در اینجا اعمّ است، یعنی هم به خود وجود اطلاق میشود، هم به ماهیّت، هم به عَرَض و هم به جوهر اطلاق میشود. خلاصه اینکه به هر شیئی که مبتدا واقع بشود اطلاق میشود.) و الاّ اگر شما وجود را بهتنهایی در نظر بگیرید، نه دوتا میشود و نه تکرّری در او هست. و اینکه وجود، مُشَکِّک است قبلاً روشن شد، همانطور که قبلاً گذشت که فهلویّون قائل به آن هستند.
اقسام تکثّر در وجود
سپس چون از این بیت استفاده میشود که ما در وجود دو نوع کثرت داریم: یکی از آن دو این است که وجود، انسان است و فرس، شجر، حجر و غیر اینها، و دوم اینکه وجود، مقدَّم و مؤخَّر است و شدید و ضعیف و امثال آن. (یعنی یکی کثرت عَرضیّه که حَجَر، انسان و شجر است، و یکی هم کثرت طولیّه که مقدَّم و مُؤخَّر است؛ یک وجود، وجودِ مقدّم است که علّت است، و مؤخّر است که معلول است، یکی مرتبۀ جوهریّتش قوی و شدید است و یکی جوهریّت و تجرّدش ضعیف است.) اراده کردیم که بیان کنیم تکثّر در اینجا بر وجه دوم که تکثّر طولیّه است بوده است، و در واقع تکثّر نیست و وحدت طبیعت مشکّکه بهواسطۀ آن از بین نمیرود و انثلامی در آن پیدا نمیشود. (حالاکه فهمیدیم کثرت واقعی همان قسم اول است و کثرت دوم در حقیقت کثرت نیست) پس از اول مطلب را اینطور مطرح میکنیم:
اختلاف بین مشّائین و اشراقیّین در انحصار تمایز بین دو شیء
امتیاز بین دو چیز یا بهتمام ذات است مثل اجناس عالیه، (در اجناس عالیه امتیاز بهتمام ذات است؛ «کیف» و «کم» هیچ مابهالاشتراکی ندارند، «کم» یک چیزی برای خودش است و کیف هم یک چیزی برای خودش است. بین جوهر و عَرَض هیچ مابهالاشتراکی نیست، جوهر، موضوع است و عَرَض، حالّ در آن است.1) و انواع اجناس عالیه در مقام نسبتشان با یکدیگر. (مثل مسموعات و مذوقات و... که دو جنس در تحتِ یک جنس عالی هستند، که آنها هم با همدیگر هیچ مابهالاشتراکی ندارند.)
یا امتیاز به بعضی از ذات است مثل انسان و فرس که مَیز در همان فصلیّتشان است. یا اینکه مَیز به تمام ذات یا بعض ذات نیست، بلکه مَیز بهواسطۀ منضّمات و عوارض غریبهای که دارند است، مثل زید و عمرو که اینها در انسانیّت با هم شریک هستند ولی بهواسطۀ منضمّات، قدّ و طول و امثالذلک با همدیگر اختلاف دارند.
مشّائون اقسام تمایز را در همین سه امر منحصر کردهاند و به قسم چهارمی که اشراقیّون به آن تفطّن پیدا کردهاند متفطّن نشدهاند، همانطوریکه ما گفتیم:
ذکر قِسم چهارم برای تمایز بین دو شیء توسط اشراقیّون
که یک قِسم دیگر، نقص و کمال در اصلِ ماهیّت واحده و سنخش است، بهاینصورت که ناقص و کامل هر دو از آن حقیقت هستند (که این همان نقص و کمال تشکیکی است، یعنی مرحوم حاجی میخواهند در اینجا همان تشکیک را بیاورند.) نزد طایفۀ اشراقیّه با این قِسم هم مَیز بین دو شیء حاصل میشود، چنانچه ما در حقیقت وجود این امر را بیان کردیم، پس مَیز بین این ناقص و کامل به تمام ذاتشان نیست به اینکه هر کدام ماهیّت جداگانهای باشند، (چون هر دو یکی هستند.)
و مَیز بین این ناقص و کامل بهواسطۀ فصول نیز نیست چون هر دو بسیط هستند و فصل ندارند. و مَیز به عوارض هم نیست (مثل مَیز در زید و عمرو)، چون اگر اینطور بود اینها متواطی بودند، و این خلاف فرض است (چون متواطی آن است که دو وجود در تحتِ یک ماهیّت واحده باشند، درحالیکه اینها اصلاً ماهیّت ندارند یعنی ماهیّت فصل و جنسی ندارند.) بلکه این تمایز بهواسطۀ کمالی از خود این حقیقت و نقصی از خود این حقیقت است، بهاینصورت که ناقص و کامل هر دو به تمام ذات بسیطشان از همدیگر ممتاز هستند، نه به اینکه اینها دو ماهیّت باشند (که بهواسطۀ ماهیّتشان متمایز و متباین باشند.) بلکه به اینکه اینها ماهیّت واحدهای هستند که مقول به تشکیک هستند.
لذا دو خطّی که در کمال و نقص تفاوت دارند که یکی بیشتر از دیگری است، از نظر حقیقت هیچ فرقی با هم ندارند و مانند فرضی است که با هم مساوی هستند. (یعنی آن جایی که یکی زیادتر از دیگری است در حقیقت مثل فرضی است که هر دو مساوی هستند. یعنی ما بهالإشتراک آنها همان مابهالاختلاف آنها است، منتها این طولش بیشتر است و آن طولش کمتر است. پس به همان جهتی که این دو با همدیگر اشتراک دارند به خود همان جهت هم با همدیگر افتراق دارند.)
و همانطور که دانستی وجود، مشکِّک است، پس بدان که تمام مفاهیم و ماهیّات حتّی مفهوم وجود بهملاحظۀ خودش، نه از جهت حکایت از مُعَنوَن با هم مساوی هستند در اینکه تشکیک به تمام اقسامش از آنها منتفی است؛ نه اوّلیّت و آخریّت در آنها هست و نه اولویّت و خلافش و نه اشدّیّت و اضعفیّت و نه ازیدیّت و انقصیّت و نه اکثریّت و اقلّیّت.»
بیان عدم تشکیک در مفهوم وجود و تشکیک در حقیقت و حظّ وجودی یک شیء در خارج
مفهوم وجود اگر بخواهد حکایت از مُعَنوَن بکند، پس آن شیء خارجی دیگر مورد نظر ما است. بنابراین اگر شما خود مفهوم وجود یا ماهیّت را در ذهن بیاورید دیگر تشکیکبردار نیست؛ شما اگر ماهیّت انسانی را در ذهن بیاورید، این تشکیک برنمیدارد چون انسان، انسان است، انسان کمتر و انسان بیشتر که نداریم، خط، خط است، کیف، کیف است. پس هیچ ماهیّتی تشکیک برنمیدارد همانطور که خود مفهوم وجود هم تشکیک برنمیدارد، شما اگر بگویید هستی؛ هستی یعنی هر چیزی که وجود پیدا کرده است، دیگر کم و زیادی دربارۀ آن معنی ندارد، دیگر بیشتر وجود پیدا کرد یا کمتر دربارۀ آن معنی ندارد. معنی ندارد که بگوییم این دفتر بیشتر از این قلم وجود پیدا کرده است.
پس اگر شما میخواهید مفهوم هستی را به یک شیء بار بکنید، آن مفهوم تشکیک برنمیدارد. بله، میتوانید بگویید که حَظّ وجودی یک شیء بیشتر از دیگری است نهاینکه بیشتر وجود پیدا کرده است، حظّ وجودی یعنی آن سهمیهای که این از هستی برده است بیشتر از دیگری است، این درست است؛ آن مقداری که یک فیل از وجود سهم برده است بیشتر از یک مورچه است، این درست است، ولی اینکه ما بگوییم که فیل بیشتر از مورچه وجود پیدا کرده است معنی ندارد. یعنی اطلاق این مفهوم بر یک شیء با خود حقیقت آن شیء در خارج دوتا هستند، یک وقت شما مفهومی را بر یک شیء حمل میکنید و یک وقتی خود حقیقت آن شیء را در خارج درنظر میگیرید. حقیقت اشیاء در خارج با هم اختلاف دارند؛ این سنگینتر است و آن سبکتر است، این بیشتر است و آن کمتر است، اینها با هم اختلاف دارند، ولی یک وقتی شما میخواهید مفهوم هستی را بر یک شیء بار بکنید یعنی میخواهید بگویید که این شیء وجود پیدا کرده است، در اینصورت وقتی میخواهید این مفهوم را بار بکنید، این دیگر علی السواء است و فرقی نمیکند. در اینجا دیگر میگوییم که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با آن مقامشان وجود پیدا کردهاند و این گنجشک هم وجود پیدا کرده است. نمیتوانیم بگوییم که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بیشتر وجود پیدا کرده است.
مثلاینکه منبابمثال به هر کسی که وارد این اطاق بشود، اطلاق ورود در این اطاق صدق میکند، حالا اگر شما یک گنجشک را وارد این اطاق کردید، میتوانید بگویید که گنجشک وارد اطاق شد، و بعد اگر یک خرس قطبی را هم وارد این اطاق کردید، باز میگویید که خرس وارد شد، و دیگر نمیگویید که خرس بیشتر وارد اطاق شد، بیشتر وارد شدن دیگر معنی ندارد، هر کسی از این در داخل شد، این مفهوم بر او صدق میکند. پس تمام مفاهیم و ماهیّات حتّی مفهوم وجود من حیث هو نه از حیثیّت حکایت از معنون در نفی تشکیک از آنها یکسان هستند.
عرض کردم که اگر ما بخواهیم ظاهر کلام مرحوم حاجی را ببینیم باید بگوییم که مرحوم حاجی در اینجا به همان مرام فهلویّون وارد شدهاند، اما اگر بخواهیم کلام ایشان را توجیه بکنیم، گفتیم که میتوانیم از عبارات ایشان آن معنای دوم تشکیک که عدم منافات با صرافت در وجود و وحدت حقیقیّه وجود است را دربیاوریم.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد