70

جلسه ۷۰

13948
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهامور عامه - فریده ۱-۴:‌ سایر ابحاث وجود وعدم


توضیحات

12 غرر في أن المعدوم ليس بشي‏ء و شروع في بعض أحكام العدم و المعدوم‏

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۰

1
  •  

  • درس هفتادم:

  • نظر استاد در جواب اشکال متکلّمین برای مشتق

  •  

جلسه ۷۰

2
  •  

  • بسم الله الرحمن الرّحیم

  •  

  • عدم امکان لحاظ معنای لا بشرط و بشرط لا در مشتق

  • در جلسۀ قبل عرض شد علّتی که باعث شده است حکماء قائل به بساطتِ مشتق بشوند، چاره‌جویی برای اشکال مهمّ حملِ ذات با ثبوت وجود بر خود وجود تنها است، و بالتَّبَع این اشکال درمورد حمل موجود بر باری تعالی و پروردگار هم صادق است. ولی با توجه به عرایض گذشته، این‌طور به‌نظر می‌رسد که دخالت دادن معانی عقلیّه در وضعِ لغت و محاوره، و توجیه و پاسخ به اشکال با تغییر ماهیّت و هویّتِ لسان اهل عرف و مفاهیم عرفی، خالی از اشکال نیست. پس برای راه‌یافتن به پاسخ این اشکال باید راه دیگری را رفت، نه‌اینکه در معانی عرفی تصرّف کرد.

  • ما بالوجدان و بالبداهه این مطلب را می‌یابیم که مشتق اضافۀ بر آن معنای اشتقاقی، جهت دیگری را واجد است که به‌لحاظ آن جهت دیگر حرف، وزن و ترکیبی را به آن مادّۀ اشتقاق اضافه می‌کند. و ما برای سهولت کار و راحتی تفهیم و تفهّمِ معنا، ذات را از آن معانی مشتق انتزاع می‌کنیم، حالا شما در قبال ذات یا مترادف با ذات هر چیزی را می‌خواهید قرار بدهید اشکال ندارد.

  • و گفتیم که لحاظ معنای لا بشرط و بشرط لا در مشتق امکان ندارد؛ چون آن چیزی که لا بشرط است فقط مادّۀ اشتقاق است و موارد مشتق همه بشرط لا هستند، از مصدر گرفته تا اسم فاعل و امثال‌ذلک. پس اعتبار لا بشرطی در مشتق نمی‌آید یعنی هم مصدر بشرط لا است و هم سایر مشتقات مانند فعل ماضی، مضارع، امر، نهی، استفهام، اسم فاعل، اسم مفعول و امثال‌ذلک.

  • پس اینکه ما مشتق را به معنای بسیط بگیریم تا روی‌این‌جهت بگوییم که موجودٌ به‌اعتبار لا بشرطی همان وجود است که به معنای موجود آمده است خالی از اشکال نیست، یعنی اینکه بگوییم ما یک وقتی وجود را بشرط لا لحاظ می‌کنیم در این‌صورت اسمش را مصدر می‌گذاریم، و یک وقتی همان وجود را لا بشرط لحاظ می‌کنیم در این‌صورت اسمش را موجود می‌گذاریم، این معنا خالی از اشکال نیست. چون عرض شد که این مسئله با وجدان و بداهت منافات دارد، و هیچ‌وقت مصدر بشرط لا، لا بشرط نمی‌شود، آن وجودی که لا بشرط از وجود و موجود است، لا بشرط مَقسمی است، نه لا بشرط قِسمی. لا بشرط قِسمی هیچ‌وقت موجود نمی‌شود و بلکه ما اصلاً لا بشرط قِسمی نداریم. پس لا بشرط مَقسمی است که گاهی اوقات بشرط لا می‌شود، می‌شود مصدر، گاهی اوقات بشرط لا می‌شود، می‌شود موجود، گاهی اوقات بشرط لا می‌شود، می‌شود واجب.

جلسه ۷۰

3
  • جواب شهید مطهّری برای اشکال مشتق

  • مرحوم مطهّری رحمة الله علیه یک جواب دیگری داده‌اند و به‌این‌وسیله در مقام رفع اشکال برآمده‌اند، ایشان فرموده‌اند که به فرض اگر ما موجودٌ و به‌طورکلّی مشتق را مرکّب هم بدانیم باز می‌توانیم پاسخ معتزله و متکلّمین را بدهیم. اگر یادتان باشد در بحثِ حمل ما گفتیم که گاهی اوقات حملُ الشّیء به یک موضوعی است، و گاهی اوقات حملُ الشّیء بنفسه است؛ یعنی در آنجایی که بگوییم: زیدٌ زیدٌ، خود این زیدیّت را برای زید ثابت کرده‌ایم، نه‌اینکه وصفی را برای یک موضوع ثابت کرده باشیم. یک وقتی می‌گوییم: زیدٌ عالِمٌ، در اینجا علم را بر زید ثابت می‌کنیم. بله، در اینجا زید یک طرف و علم هم در طرف دیگر است، و بعد این علم را بر زید ثابت و حمل می‌کنیم. یک وقتی می‌گوییم: زیدٌ أبیضٌ، در اینجا هم زید یک طرف است و بیاض هم یک طرف دیگر است، بعد این أبیض را حمل بر این زید می‌کنیم. همان‌طور که ما تمام اوصاف خارج محمول یا محمول بالضّمیمه را جدای از موضوع فرض می‌کنیم و بعد آنها را بر آن موضوع حمل می‌کنیم.

  • اوّلاً و بالذّات بودن حملُ الشَّیء علی نفسه

  • و گاهی اوقات ما خود ذات را بر خود ذات حمل می‌کنیم و این طبیعی است، به‌جهت اینکه حمل ذات در وهلۀ اول و اوّلاً و بالذّات بر خودش است و بعد به غیر است، یعنی علم اوّلاً بلا اول بر خودش حمل می‌شود و بعد بر زید حمل می‌شود، یعنی العِلمُ عِلمٌ. حملِ علم بر خود علم اوّلاً و بالذّات است و بعد که شما می‌خواهید این علم را به زید حمل بکنید، ثانیاً و بالعَرَض می‌شود. به‌طورکلّی هر وصفی یا ذاتی در وهلۀ اول برای خودش قوام و تحقّق دارد و بعد این وصف یا ذات، مال غیر است و بر غیر، حمل می‌شود. من در وهلۀ اول مال خودم هستم، بعد شوهر فلان خانم می‌شوم، پدر فلان شخص می‌شوم، برادر فلان شخص می‌شوم، همسایه فلان شخص می‌شوم، پس اول برای خودم هستم و روی پای خودم هم ایستادم. این قالی اول برای خودش است، یعنی اول برای خودش تحقّق و قوام دارد و بعد می‌شود ملک فلان شخص، بعد می‌شود متحیّز در این مکان و سایر اضافات، اعراض و صفاتی که شما بر این قالی حمل می‌کنید. پس حملُ الشَّیءِ علی نفسِهِ و حمل ذات بر ذات و به‌اعتباردیگر ثبوت ذات برای ذات، اوّلاً بلا اول است. ذات در مرحلۀ اول برای خودش ثابت است و بعد برای یک شیء دیگر.

جلسه ۷۰

4
  • شما در مورد علم هم همین را می‌گویید؛ العِلمُ عِلمٌ لا قدرةٌ، العِلمُ عِلمٌ لا اسمُ ذاتٍ، العِلمُ عِلمٌ لا حیاةٌ، العِلمُ عِلمٌ لا رزقٌ، علم در وهلۀ اول برای خودش ثابت است یعنی ثبوت این ذات یا معنا در وهلۀ اول برای خودش است، و بعد بالعَرَض من‌باب‌مثال برای زید ثابت می‌شود، چون یک معنای قائم بالغیر است. پس این معنا هم در اسم معنا و هم در اسم ذات لحاظ می‌شود.

  • رفع اشکال متکلّمین حتّی در صورت مرکّب دانستن موجود

  • بنابراین بر فرض هم که ما بگوییم: موجود، مرکّب است باز اشکال متکلّمین از بین می‌رود، چون وقتی می‌گوییم: الوجودُ مَوجودٌ یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، که آن وجود خودش همین ذات است، یعنی ثبوتِ وجود برای ذات، عین تحقّق خود ذات است. پس در این‌صورت ما دیگر معنای موجودٌ را از ترکیب نینداختیم و آن را بسیط نکردیم، بلکه همان ذات را درنظر گرفتیم، پس معنای آن این‌طوری می‌شود که ذاتی که ثابت است برای این ذات خودش.

  • اینجا مانند آنجایی است که شما زید را بر خودش حمل می‌کنید و می‌گویید: زیدٌ زیدٌ، العِلمُ عِلمٌ، الحیاةُ حیاةٌ، می‌گویید که این فرش، فرش است، نه‌اینکه آجر و عمود است. پس همان‌طور که ما در حمل ذات بر ذات اوّلاً بلا اول خود ذات را بر ذات بار می‌کنیم و برای درست شدن حمل اعتباراً دو معنای متفاوت مفهومی را به اجمال و تفصیل در اینجا قصد می‌کنیم تا اینکه بالأخره حمل درست بشود، چون حمل از طرفی یک اتّحاد هو هویت باید داشته باشد و از یک طرف هم باید اختلاف داشته باشد؛ در اینجا هم ما از ذات یک معنای مبهم تصوّر می‌کنیم، پس وقتی می‌گوییم: الوجودُ مَوجودٌ، یعنی وجود، ذاتی است که نمی‌دانیم منظور از آن ذات چه چیزی است؛ آیا درب است، دیوار است، درخت است، آسمان است، زمین است؟ چون ذات در اینجا یک معنایی است که بر همه چیز قابل انطباق است. بعد می‌گوییم: نه، این ذات یعنی وجود؛ پس در اینجا دیگر ماهیّات و ممکنات را خارج بکن و خود وجود را بگیر، یعنی ذاتٌ که ثابت است برای این ذات، خودش که همان وجود است.

جلسه ۷۰

5
  • بنابراین معنا در اینجا مرکّب می‌شود، ولی آن اشکالی که شما مطرح کردید که برای وجود یک ذات را تصوّر کردید و خیال کردید آن ذات، ماهیّت است و بعد وجود را بر آن ماهیّت حمل کردید، از بین می‌رود. در مورد باری تعالی و مبدأ اول هم مسئله همین‌طور است، یعنی وقتی که می‌گویید: اللهُ مَوجودٌ، معنایش این نیست که اللهُ ذاتٌ و ماهیّةٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، بلکه معنایش این است که اللهُ ذاتٌ و ماهیّةٌ هو الوجود، این ثبوت یعنی خودش که معنای حمل آن هم وجود است. پس اشکال در اینجا برطرف می‌شود درحالی‌که ما دست به ترکیب قضیّه نزدیم و معنای عرفی را هم تغییر ندادیم.

  • اشکال جواب شهید مطهّری برای رفع اشکال مشتق

  • از طرز بیان ایشان این‌طور استفاده می‌شود که خود ایشان در بیان این مطلب یک قدری تردید دارند و این مسئله را صرفاً به‌لحاظ پاسخ به اشکال مطرح فرموده‌اند، و اگر ما بگوییم که ایشان این مطلب را از روی یقین گفته‌اند که کار خراب‌تر می‌شود. ولی اگر حسن ظن داشته باشیم که ایشان صرفاً خواسته‌اند پاسخ به این اشکال را بدهند مطلب یک قدری روشن می‌شود.

  • مطلبی که در جواب ایشان به‌نظر می‌رسد این است که با حمل شیء بر ذات دیگر ترکیبی در اینجا وجود ندارد، وقتی شما می‌گویید: الوجودُ مَوجودٌ، یعنی ذاتی که خود این ذات برای خودش ثابت است، در این‌صورت این دیگر همان بسیط است که شما آن را پیچیده کرده‌اید، با چرخاندن مسئله که مطلب عوض نمی‌شود. شما در اینجا گفتید که موجود، ذاتی است که وجود برای خود این ذات ثابت شده است یعنی خود این ذات، وجود است، نه‌اینکه این ذات، ماهیّت است و وجود چیز دیگری است و بعد وجود برای این ذات ثابت می‌شود. این همان معنای بسیط است، آیا شما از بسیط، بسیط‌تر سراغ دارید؟!

  • و جهت مسئله در اینجا این است که شما ثبوت را به چه معنایی می‌گیرید؟ اگر ثبوت را به معنای ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ می‌گیرید که این همان ترکیب می‌شود و با این بیان شما منافات دارد، چون ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ یعنی ثابت شدن یک معنا و یک وصف برای یک موضوعی، یعنی در اینجا شیئی داریم که آن را برای یک شیء دیگر ثابت می‌کنیم، این می‌شود ترکیب؛ مثلاً شیئی بهنام زید و شیء دیگری هم بهنام بیاض داریم، بعد این بیاض را برای زید ثابت می‌کنیم. یا مثلاً شیئی بهنام فرش و شیئی هم بهنام نقش و نگار داریم، بعد این نقش و نگار را برای فرش ثابت می‌کنیم، که این عبارت است از همان ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ فَرعُ ثبوتِ المُثبَتِ له.

جلسه ۷۰

6
  • ولی یک معنای ثبوتُ شیءٍ لِشَیءٍ این است که اصلاً شیء دیگری در اینجا وجود ندارد بلکه فقط ثبوتِ شیء است و لام اصلاً زائد است، چون ما در حمل یک ذات بر خودش ثبوتُ شیءٍ لِشَیءٍ نداریم بلکه ثبوتُ الشَّیء داریم. پس وقتی که می‌گوییم: زیدٌ زیدٌ، العِلمُ عِلمٌ، القُدرةُ قدرةٌ، در اینجا دیگر ثبوت قدرت برای قدرت نداریم بلکه ثبوتُ القدرة داریم، ثبوتِ زید داریم، ثبوتِ علم داریم، نه‌اینکه ثبوتُ شیءٍ لِشَیءٍ باشد. پس چه علی خواجه و چه خواجه علی، چه بگوییم ثبوتُ شیءٍ لِشَیءٍ و چه بگوییم ثبوتُ الشَّیء فرقی نمی‌کند. بنابراین اگر منظور از شیء در ثبوتُ شیءٍ لِشَیءٍ، شیء دیگر باشد ترکیب است، ولی اگر منظور از شیء، نفسُ الشّیء باشد این دیگر همان ثبوتِ شیء است.

  • توضیح بسیط بودن معنای مشتق در جواب شهید مطهّری

  • این مطلب بعداً در علم حضوری و علم ربوبی خواهد آمد که افرادی که فرموده‌اند که تمام عالم عبارت از نور است و نور عبارت از علم است، چه مطلبی را خواسته‌اند قصد بکنند؟ و در آنجا می‌گوییم که منظور از کلام محی‌الدین و عرفاء در اینکه تمام عالم را نور تشکیل می‌دهد و حقیقت نور عبارت از علم است، آیا ثبوتُ الشَّیء است یا ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ است؟ اما آن چیزی که در اینجا فعلاً مورد لحاظ است این است که اگر در حمل موجود بر وجود که می‌گویید: المَوجودُ هو ذاتٌ ثَبَتَ له الوجود، ثبوتُ الشَّیء را لحاظ می‌کنید، پس این موجودٌ دیگر همان بسیط می‌شود و مرکّب نشد، چون ما در اینجا ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ نداریم تا بگویید که ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ فَرعُ ثبوتِ المثبتِ له، بلکه ما فقط یک ثبوتُ الشَّیء داریم. پس ثبوتُ الشَّیء مساوی با ثبوتُ الوجود است؛ چه بگویید ثبوتُ الوجود و چه بگویید ثبوتِ وجود برای ذات هر دو یکی است و هر دو یک مبدأ دارند. پس شما در اینجا قائل به مرکّب نشدید بلکه قائل به بسیط شدید؛ چه بگویید ثَبَتَ الوجود و چه بگویید ثَبَتَ الوجودُ لِذاتٍ، هر دو یکی است و در اینجا ترکیب نیست.

جلسه ۷۰

7
  • ذکر مثال برای بسیط بودن معنای ثبوت الشَّیء در مشتق

  • من‌باب‌مثال چه شما بگویید که شخصی را برو دعوت کن که این صفات را دارد و برای او تعداد زیادی صفت بیاورید؛ قد او دو متر است، رنگش فلان است، ریشش فلان است، هیکلش فلان است، سرش فلان است، علمش این‌طور است، لباسش این‌طور است و امثال‌ذلک، که مثلاً منطبق بشود بر آقای فلانی. و چه بگویید که برو آقای فلانی را دعوت کن و بگو بیاید، هر دو یکی است. یعنی به‌جای اینکه تعداد زیادی القاب و اوصاف کلّیه و جزئیّه را را پشت سرهم قطار بکنید، فقط یک کلمه می‌آورید، پس قطار کردن القاب و اوصاف زیاد ترکیب را در شخص مشخّص اضافه نمی‌کند یعنی ایشان را صدتا نمی‌کند بلکه همان یکی که بود سر جای خودش است. پس اگر یک اسم برای صد میلیون نفر بیاوری باز آن صد میلیون، مرکّب هستند، و اگر صد میلیون اسم برای یک نفر بیاورید باز آن یکی، بسیط است و یک نفر است، یعنی آن مفهوم و هویّت خارجی با زیاد و کم کردن اسم، مرکّب نمی‌شود و بساطت پیدا نمی‌کند!

  • پس اگر منظور شما در ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ، ثبوت شیء برای شیئی غیر از خودش است که این ترکیب است و منظور شما هم نیست، و اگر می‌گویید که ثبوتِ شیء برای خودش است پس دیگر ثبوتُ الشَّیء است و ترکیب نیست، و وقتی ترکیب نشد بسیط پیش می‌آید، و وقتی بسیط پیش آمد دیگر همان اشکال ما پیش می‌آید.

  • اشکال معنای ثبوت الشَّیء برای مشتق در ماهیّات ممکنه

  • و اَضِف علی ذلک این جهت را که به فرض شما آن را هم ثبوتُ الشَّیء گرفتید و هم مرکّب، آن‌وقت در ماهیّات ممکنه چه می‌گویید؟ آیا در زیدٌ مَوجودٌ هم همین معنا را قصد می‌کنید که ثبوتُ الشَّیء است یا در آنجا از ذات، ماهیّت را قصد می‌کنید؟ آیا وقتی که می‌گوییم: زید، موجود است یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود یا ذاتٌ هو الوجود؟ اگر ذاتٌ هو الوجود باشد پس این دیگر خیلی عالی است! یعنی زید تمام عالَم را گرفته است چون ما در اینجا دیگر نمی‌توانیم وجود محدود را قصد بکنیم پس وجود می‌شود، یعنی این مسئله در وجود می‌آید نه در ماهیّات.

جلسه ۷۰

8
  • اگر شما بگویید که نه، ما در خود زید هم همین معنا را قصد می‌کنیم، آن‌وقت سؤال ما از شما این است که بین زیدٌ مَعدومٌ با زیدٌ مَوجودٌ چه فرقی در اینجا هست؟! مگر ما نگفتیم که ماهیّات نسبت به وجود و عدم تساوی دارند، پس اگر زید عبارت از خود وجود است، چطور زید عبارت از خود عدم هم می‌شود درحالی‌که این، جمع بین متناقضین است؟ شما می‌گویید که زیدٌ مَوجودٌ یعنی زیدٌ ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، یعنی وجود خود ذات است، پس چه بگویید: زیدٌ وجودٌ و چه بگویید: زیدٌ مَوجودٌ، هر دو یکی است چون معنای آن، بسیط است. بنابراین وجود در اینجا مساوی با زید شد، پس چطور در آنجا گفتید که عدم مساوی با زید است، آیا این جمع بین متناقضین نیست؟ پس شما فقط در وجود می‌توانید این حرف را بزنید اما اگر همین مسئله را بخواهید به ماهیّات بکشانید اشکال پیش می‌آید و چه جوابی در آنجا می‌دهید؟!

  • پس اگر ثبوت در ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود را به معنای غیریّت بگیرید یعنی اگر آن را به معنای حملِ شیء بر غیر بگیرید، ترکیب لازم می‌آید و اشکال به‌حال خودش باقی است، و اگر ثبوت را به معنای ثبوتُ الشَّیء لنفسه بگیرید، بحث بسیط پیدا می‌شود که علاوه بر آن اشکالی که عرض کردیم، این مسئله در ماهیّات، خلاف است. شما نمی‌توانید بگویید که ما موجود را در آنجا به آن معنا می‌گیریم و در اینجا به این معنا می‌گیریم، این خلاف مطلب کلّی شما است.

  • و اگر شما موجودٌ را در اینجا به معنای ترکیب خودش گرفتید؛ الوجودُ مَوجودٌ یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود؛ ما اشکال می‌کنیم که آن وجودی که محمول برای این وجود واقع شده است، آیا وجود لا بشرط است یا بشرط لا است؟ اگر بشرط لا باشد، در این‌صورت می‌گوییم که آن وجود بشرط لا همیشه عارض بر ماهیّت می‌شود. یک وقت شما وجود را تنها یعنی بدون ماهیت درنظر می‌گیرید که عارض بر ماهیّت می‌شود، پس وقتی عارض بر ماهیت شد دوئیّت پیدا می‌شود. همین اشکالی که در اینجا هست؛ ذاتٌ که آن وجود بشرط لا برای این ذات ثابت است. و اگر وجود، لا بشرط بود، در این‌صورت وجود یعنی همان موجود دیگر و هلمّ جرّا که تسلسل پیدا می‌شود. این کلام مرحوم مطهّری و مسئله‌ای که در مطلب ایشان به‌نظر می‌رسید. بنابراین اشکال باز به‌حال خودش باقی است و حل نمی‌شود.

جلسه ۷۰

9
  • نظر استاد برای جواب از اشکال متکلّمین در مشتق

  • اما جواب اشکال که ان‌شاءلله همان‌طور که بعداً در بحث علم حضوری و غیر آن بحثش را مطرح می‌کنیم به این است که مسئله در الوجودُ مَوجودٌ یا الله مَوجودٌ، همان‌طور که مرحوم حاجی فرمود این است که درست است که موجود در اینجا یعنی ذاتی که ثَبَتَ لَهُ الوجود، یعنی درست است که این معنا، معنایی است که به ذهن می‌رسد اما ذهن در مسئلۀ موجودٌ با آن ادلّۀ عقلی و ادلّۀ دیگری که دارد ناچار است که ذات را خود وجود بگیرد، مثلاً در

  • وَ الحَقُّ ماهِیَّتُهُ اِنِّیَّتُهُ *** إذ مُقتَضَی العُرُوضِ مَعلُولِیَّتُهُ 1
  • وقتی که می‌گوییم: الوجودُ مَوجودٌ یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، یعنی وجود برای خود آن ذات، ثابت است ولی این ثبوت در خصوص وجود به معنای ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ نیست، بلکه ثبوتُ الشَّیءِ لِنَفسِهِ است. به‌عبارت‌دیگر در اینجا ما نمی‌خواهیم در موجودٌ تصرّف کنیم، بلکه لازمۀ حملِ موجودٌ در ماهیّات یک چیز است و لازمۀ حملِ موجودٌ بر خود وجود یک چیز دیگر است و این معنا روشن است.

  • من‌باب‌مثال علم، علم است ولی حملِ علم بر ماهیّات به‌یک‌نحو است درحالی‌که حملِ همین علم بر ذات باری و مجرّدات به‌نحو دیگری است. قدرت یک معنا دارد ولی حملِ قدرت بر ماهیّات ممکنه به‌یک‌نحو است درحالی‌که حمل همین قدرت بر ذات باری به‌نحو دیگری است. پس این‌طور نیست که ما بخواهیم در معنای قدرت تصرّف بکنیم، بلکه این قدرت با آن معنای عامّی که دارد در هرجایی یک مصداق پیدا می‌کند؛ در ما یک مصداق دارد، در مجرّدات مصداق دیگری دارد و در مبدأ أولیٰ و اول هم یک مصداق دیگری دارد.

  • لازمۀ حمل موضوع مقتضی بساطت معنای ذات در وجود و مبدأ اول

  • موجودٌ یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، حالا این ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود در ممکنات به ماهیّت برمی‌گردد، ولی آن ذات در مورد خود وجود و مبدأ اول، ماهیّتش را از دست می‌دهد؛ پس در آنجا بسیط می‌شود ولی در ماهیّات، ممکن می‌شود. و این مسئله به‌لحاظ تصرّف در معنای آن نیست بلکه به‌لحاظ لازمۀ حملِ موضوع است، یعنی موضوع در اینجا موضوعی است که اگر بخواهد این ذات به او حمل بشود باید ماهیّتش را از دست بدهد، چون این موضوع اصلاً ماهیّت ندارد.

    1. شرح المنظومه، ج 2، ص 96.

جلسه ۷۰

10
  • پس وقتی که ما می‌گوییم: ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، ذات را ما به معنای اعم می‌گیریم و مسئله درست است، اما همین ذات در ممکنات معنای ماهیّت می‌دهد ولی در خود وجود و مبدأ اول دیگر معنای ماهیّت نمی‌دهد، بلکه معنای نفسُ الشَّیء را می‌دهد و اشکال در اینجا دیگر برطرف می‌شود. بنابراین به‌همان طریقی که ما برای وجود راه‌حل پیدا کردیم، همان مسئله برای مبدأ اول است. یعنی اگر بگوییم: الوجودُ مَوجودٌ یعنی ذاتٌ ثَبَتَ الوجودُ لِنَفسِهِ و لِحَقیقَتِهِ، پس چون وجود چیزی غیر از خدا نیست، چه شما بگویید: الله مَوجودٌ و چه بگویید: الوجودُ مَوجودٌ، فرقی نمی‌کند چون وجودِ بحت و بسیط همان وجودِ باری تعالی است. پس این ذات در ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود به معنای عامّی که دارد، در ماهیات، معنای ماهیّت را می‌دهد اما در خود وجود، چون وجود، ماهیت ندارد معنای خودش را می‌دهد.

  • عدم منافات معنای نفس‌الوجود برای ذات با مرکّب بودن معنای مشتق

  • بنابراین به‌این‌وسیله دیگر اشکالی برای مسئلۀ حکماء باقی نمی‌مانند و معتزله و متکلّمین هم پاسخ سؤال و اشکال خودشان را گرفته‌اند؛ به اینکه لازمۀ اعمّیّتی که ما در ذات لحاظ می‌کنیم این است که در ماهیّات به معنای ماهیّت و در وجود به معنای وجود باشد، نه‌اینکه ما در خود موجود تصرّف بکنیم و همه را با یک چوب برانیم.

  • پس مفهوم مشتق بسیط نیست و مرکّب است، بله، از نظر مصداقی در وجود، بسیط است و در ماهیّات، مرکّب است. موجود یعنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود، منتها این ذات در ماهیّات به‌معنی ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ است، ولی در خود وجود چون ماهیّت ندارد نفس‌الوجود می‌شود، وقتی که ما سری نداریم چه چیزی را می‌خواهیم بتراشیم؟! پس در وجود که ماهیّت نیست، خود ذات می‌شود نفس‌الوجود. پس مشتق از نظر مفهومی مرکّب است و از نظر مصداقی در وجود می‌شود بسیط.

  • از بین بردن ترکیب مفهومی در معنای ذات، اشکال جواب شهید مطهّری

جلسه ۷۰

11
  • تلمیذ: آیا شهید مطهّری هم همین مطلب را نمی‌خواهند بگویند؟

  • استاد: اشکال ما در این است که ایشان در وهلۀ اول می‌خواهند موجود را در همه‌جا بسیط بدانند و بعد می‌گویند که برفرض ما آن را مرکّب هم بدانیم باز در اینجا ثبوتُ الشَّیء است، ما می‌گوییم: نه، اگر در اینجا شما آن را به معنای ثبوتُ الشَّیء بگیرید در اینجا دیگر مرکّب نیست و بسیط است.

  • ببینید ما یک وقتی ترکیب مفهومی را بیان می‌کنیم و یک وقتی ترکیب مصداقی؛ حالا می‌گوییم که آیا آقای مطهّری ترکیب مصداقی را دارد می‌گوید یا مفهومی؟ می‌گوییم که شما در اینجا دارید ترکیب مفهومی را از بین می‌برید، چون می‌گویید که در ترکیب مفهومی ثبوتُ الشَّیء است نه ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ. در ترکیب مصداقی کسی نمی‌گوید که مصداق وجود، مرکّب است بلکه همه می‌گویند که مصداق، بسیط است.

  • یعنی آقای مطهّری می‌خواهد ذات را در اینجا از میان بردارد، وقتی ذات را از وسط و میان برداشت پس دیگر چه شما ذات بگذارید یا نگذارید، همان وجود، محمول برای موضوع ما می‌شود (و مفهوم بسیط می‌شود و دیگر مرکّب نیست.) عَرض ما این است که شما وقتی این کار را می‌کنید، آیا نسبت به همۀ ماهیّات این کار را می‌کنید؟ ایشان می‌گویند: بله! درحالی‌که ما می‌گوییم: موجود به‌معنی ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الوجود است که آن ذات در ماهیّات می‌شود ماهیّات، ولی همین ذات در وجود چون ماهیّت ندارد می‌شود وجود. یعنی لازمۀ آن، ثبوتُ الشَّیء است، نه‌اینکه ما از اول بیاییم بگوییم که ذات به معنای ثبوتُ الشَّیء است. اگر از اول بگوییم که به معنای ثبوتُ الشَّیء است که دیگر ترکیبی وجود ندارد و بسیط است. پس ما در اینجا دست به ترکیب نمی‌زنیم یعنی موجودٌ باز از نظر مفهومی مرکّب است، ولی از نظر مصداقی چون وجود، ماهیت ندارد بسیط است.

  • بحث مشتق در اینجا تمام شد و به‌خاطر همین خصوصیّتی که داشت یک قدری آن را طولانی کردیم و دیگر دیدم که اگر بخواهیم مسائل اصولی را مطرح بکنیم تطویل بلا طائل است و دیگر خودتان بروید مباحث آقا شیخ محمّدحسین اصفهانی و آقا ضیاء عراقی را مطالعه بکنید که با مباحثی که در اینجا مطرح شد دیگر پنبۀ آن مباحث همدیگر زده می‌شود و روشن می‌گردند.

جلسه ۷۰

12
  •  

  • اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد