/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۹

1
  •  

  • درس هفتاد و نهم:

  • بحث در متعلَّق علت و مفیض، و اقسام جعل (1)

  •  

جلسه ۷۹

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • غررُ فی الجعل.

  • لِلربطِ و النَّفسـی الوجودُ إذْ قَسَم‌***فَالجعلُ لِلتَّألیفِ و البَسیطِ عَم‌
  • فی عَرَضی قد بَدَا مُفارقا***لا غیر بِالجعلِ المؤلف انطَقا
  • فی کونِ ماهیةٍ أو وجودٍ أو***صیرورةٍ مجعولًا أقوالًا رَووا
  • و عُزّیَ الأوّلُ لِلإشراقی‌ *** و قد مَشَـَی المشَّاء نَحوَ الباقی 1
  • این بحث، بحث تعلق علت و مفیض است به یکی از دو موضوع هویتِ اعیان؛ به عبارت دیگر وقتی که بحث ما دائر مدار اصالت وجود یا اصالت ماهیت است باید ببینیم که مفیض در هنگام اضافه چه چیزی در این عالم خلق می‌کند و وجود می‌دهد؟ آیا ماهیت درست می‌کند یا وجود درست می‌کند؟ به عبارت دیگر می‌توانیم این بحث را در اینجا این‌طور با این بیان مطرح کنیم که خود مسئله از این مَثَل روشن بشود؛ آیا شما زوجیت درست می‌کنید و بعد اربعه از آن انتزاع می‌شود یا اینکه اربعه درست می‌کنید و بعد زوجیت از آن انتزاع می‌شود؟!

  • خب می‌توانیم بگوییم که مسئله تا حدودی روشن شد به عبارت دیگر وقتی که ما در بحث اصالت وجود واقعیت را به وجود دادیم دیگر در اینجا جایی برای بحث از جعل به ماهیت باقی نمی‌ماند. وقتی که در عالم خارج فقط وجود هست و ماهیت حدود آن است، حدود یک امر انتزاعی است و ذهن با ملاحظۀ آن شیء با اشیاء دیگر آن حدود را انتزاع می‌کند و دیگر معنا ندارد مفیض و علت یک امر انتزاعی را در عالم خارج ایجاد کند. مثل‌اینکه ما بگوییم: در عالم خارج زوجیت را ایجاد می‌کنیم؛ مگر زوجیت چیست؟! جفت بودن، اربعه را ایجاد می‌کنند و از آن اربعه زوجیت انتزاع می‌شود. وقتی که شما چهار سیب در مقابل خودتان قرار بدهید از این چهار سیب زوجیت انتزاع می‌شود و انتزاع یک امر عقلی است و ظرف و وعائش ذهن است. بنابراین علت همیشه یک امر واقعی را ایجاد می‌کند چون خودش واقعیت دارد آنچه که وجود متنازلۀ او است هم باید امر واقعی باشد. اگر علت وجود باشد دیگر نمی‌تواند ماهیت را افاضه کند. اگر علت ماهیت باشد دیگر نمی‌تواند وجود را افاضه کند و چون علت وجود است بنابراین جعل و علّیت و خلق هم به وجود می‌خورد؛ علت وجود را افاضه می‌کند وقتی که وجود را افاضه کرد ما از حدود آن وجود، ماهیت آن را انتزاع می‌کنیم و بیرون می‌کشیم. اگر علت آمد سنگ ایجاد کرد، وجود سنگ را ایجاد کرد ما هم حدود سنگ را انتزاع می‌کنیم، حجریت را انتزاع می‌کنیم، اگر علت آمد شجر ایجاد کرد یعنی وجود شجر، ما هم شجریت را انتزاع می‌کنیم.

    1. منظومه، ج 2، ص 220.

جلسه ۷۹

3
  • بنابراین این بحث تعلق جعل به ماهیت یا وجود یک بحثی است که دائر مدار تنقیح بحث بر اصالت وجود و اصالت ماهیت است ولی در اینجا یک مطلب دیگری گفته‌اند و آن این است که اصلاً علت به وجود و به ماهیت کاری ندارد بلکه علت به اتصاف می‌خورد و این اتصاف ماهیت به وجود، جعل به او می‌خورد. یعنی وقتی که علت می‌خواهد یک شیء در عالم اعیان خلق کند نمی‌آید وجود را جعل کند چون وجود امر انتزاعی است و نمی‌آید ماهیت را جعل کند چون ماهیت یک امر تقرّری و متقرّر است بلکه اتصاف ماهیت به وجود را... یعنی اینکه ماهیت می‌خواهد موجود بشود این وصف وجود برای ماهیت را، این نسبت را، این علت می‌آید ایجاد می‌کند؛ نسبت بین وجود و ماهیت اینکه ماهیت می‌خواهد موجود بشود.

  • این حرف هم خیلی حرف عالی است و عالی بودن آن به‌خاطر این است که نسبت یک امری است که قائم به طرفین است و از خودش وجود استقلالی و وجود نفسی ندارد؛ نسبت مثل معانی حرفیه می‌ماند و معانی حرفیه در قیام به طرفین تحقق پیدا می‌کنند. تا بصره‌ای نباشد و سیری نباشد این ابتدائیت دیگر معنا نمی‌دهد بنابراین در اینجا آن اتصاف ماهیت به وجود یک امر واقعی مشارٌ بالبنان نیست تااینکه جعل به آن تعلق بگیرد بلکه از تحقق ماهیت بنا بر قائلین به اصالةالوجود ـ یا از تحقق موجود، وجود بنا به قائلین به اصالةالوجود ـ این اتصاف أحدهما بالآخر در اینجا پیدا می‌شود که خب این حرف خیلی حرف چرندی است.

  • چون می‌خواستیم بحث را مقداری سریع بخوانیم اینجا یک بیان اجمالی دادیم إن‌شاءالله توضیح بیشتر برای بعدش باشد منتها من خیال می‌کنم دیگر مسئلۀ مهمی از خارج نداشته باشد. وقتی که بحث تمام شد آن‌وقت آن مطالبی که در اینجا به‌نظر می‌رسد را در باب علّیت باید در اینجا مطرح کنیم که اصلاً بحث جعل یک ارتباط خیلی مهمی با علّیت دارد و وقتی که این بحث علّیت بیاید دیگر اصلاً بحث جعل مطرح نمی‌شود به‌خاطر اینکه «چیزی که با علت سنخیت ندارد الشیء لا یکون مفیضاً له» بحث اینکه هر علتی باید همان را افاضه بکند که خودش راجع به آن باشد وقتی ما بدانیم علت، وجود است و حدّاقل در ناحیۀ علةالعلل خودِ قائلین به اصالة الماهیة هم قائل‌اند به اینکه پروردگار متعال وجود است و وقتی که این مسئله را به خداوند متعال که مرجع اول است.

جلسه ۷۹

4
  • این بحث قاعدۀ علّیت را اگر إن‌شاءالله بعداً بیایم بحث کنیم متوجه این جهت می‌شویم که علت نمی‌تواند غیر از ذات خودش چیزی را افاضه کند اگر علت ماهیت است غیر از ماهیت نمی‌تواند افاضه کند و اگر علت وجود است غیر از وجود نمی‌تواند افاضه کند و بنابراین که ما در مبدأ اول چه قائل به اصالة الماهیة باشیم چه قائل به اصالةالوجود باشیم وقتی در آنجا مبدأ اول وجود است چاره‌ای جز این نداریم که اصلاً بحث جعل را کنار بگذاریم برای‌اینکه وقتی که مبدأ اول وجود را افاضه کرد مبدأ ثانی باید وجود را افاضه بکند و هَلُمَّ جَرَّا مگر قائل باشیم به اینکه مبدأ اول گرچه خود ذاتش و تحقق و تعیّنش در وجود است ولی ماهیت را افاضه می‌کند که آن [با] بحث علت و معلول ما منافات دارد. بنابراین با تنقیح بحث علّیت بالکل بحث جعل پی کارش می‌رود. این هم یک مطلب بود.

  • جعل بسیط

  • غررٌ فی الجعلِ.

  • لِلربطِ أی إلی الوجودِ الرابط ـ مُتعلقٌ بِقسم ـ و إلی الوجودِ النفسی.‌1

  • ما دو وجود در اینجا داریم که البتّه این را عرض نکردیم؛ یک وجود بسیط داریم مانند جعل شیء لنفسه؛ خود علت بیاید شیء را به‌تنهایی خلق کند و وجود بدهد، من‌باب‌مثال زید را وجود بدهد که همان مفاد کان تامه است، «وُجِدَ زیدٌ» زید وجود پیدا کرد وقتی که یک ذاتی وجود پیدا می‌کند طبعاً آن ذات با ماهیت و با لوازم ضروری خودش وجود پیدا کند یعنی وقتی که زید وجود پیدا کرد حتماً ناطقیتش هم وجود پیدا کرد حیوانیتش هم وجود پیدا کرد و لوازم ذاتی خودش که تحیّز است تحققش در زمان است کیف و کمّ است تمام اینها جزء لوازم ذاتی است، وجود پیدا کرد. البتّه کیف مطلق نه، کیف مشخص که عَرَض است و مفارق، بلکه به‌عنوان کیف مطلق، زید بدون کیف نمی‌شود. اینها [با هم] وجود پیدا می‌کنند نه‌اینکه اول زید وجود پیدا کند بعداً یکی‌یکی یک ساعت بعد خدا به او کیف بدهد یک ساعت بعد کمّ بدهد و همین‌طور یکی‌یکی بتراشدش و درست و آماد کند، این‌طور نیست. خلاصه مثل ختنه نیست که وقتی درآمد تازه بعد از یک هفته، یک سال، دو سال یا در بزرگی ختنه کنند! شخص می‌گفت: حاجی‌هایی می‌آمدند مسجد می‌رفتیم ختنه‌شان می‌کردیم!

    1. منظومه، ج 2، ص 222.

جلسه ۷۹

5
  • وقتی که زید وجود پیدا می‌کند خود آن وجود ماهوی و لوازم لاینفک آن‌هم یک‌باره با او وجود پیدا می‌کند این جعل بسیط می‌شود.

  • تعریف جعل تألیفی و جعل مرکب

  • یک جعل تألیفی و جعل مرکب داریم که وجود رابط هم به او می‌گویند و آن این است که پس از اینکه این ذات وجود پیدا کرد عوارض مفارق این بر این وجود پیدا می‌کنند فرض کنید قیام، قعود، رنگ، شکل و امثال‌ذلک همه وجود پیدا می‌کنند. به این وجود عوارض مفارق جعل تألیفی و جعل مرکب می‌گویند. پس ما دو وجود داریم؛ یک وجود بسیط داریم که آن وجود نفس ذات است و یک وجود مرکب داریم که آن وجود تعلق عوارض بر آن ذات است.

  • الوجودُ المطلق‌ُ إذْ توقیتیةٌ ـ قسم فَالجعلُ لِلتألیفِ و البسیطِ عَمّ. أی الوجودُ لما کان مقسومًا إلی الرابطِ و النفسیِ فَعَمّ الجعلُ و انقسمَ إلی الجعلِ التألیفی و الجعلِ البسیط.1

  • این وجود هم قسمت می‌شود به وجود رابط و وجود نفسی ـ کلمۀ «اذ» توقیتیه است نه شرطی ـ حالاکه وجود قسمت شد، جعل دوتا می‌شود؛ وجود رابط می‌شود جعل تألیفی و وجود نفس شیء می‌شود جعل بسیط؛ به جعل تألیفی و جعل بسیط انقسام پیدا می‌کند.

  • و قد خرجَ مِن هذا تعریفُهما. فَالجعلُ البسیطُ ما کان متعلَقُهُ الوجودَ النفسی و الجعلُ المؤلَّف ما کان متعلَقُهُ الوجودَ الرابط.2

  • تعریف جعل تألیفی و جعل بسیط هم از این مسئلۀ ما که وجود را به رابط و نفسی تقسیم کردیم خارج شد. جعل مؤلّف متعلقش وجود رابط است یعنی عوارض مفارق ذات.

  • جعل بسیط چیست؟ متعلق این جعل همین که جعل و خلق به آن تعلق گرفته، وجود نفسی خود زید، خود زید می‌شود جعل بسیط.

  • فإنَّ الأوّلَ جعلُ الشی‌ءِ و إفاضةُ نَفسِ الشی‌ءِ و بِلِسانِ الأدباء الجعلُ المُتعدّی لِواحد.3

  • اوّلی که جعل بسیط باشد جعل شیء است و افاضۀ نفس شیء است؛ خود آن زید مفاض واقع می‌شود و به لسان اُدبا الجعلُ المتعدّی لواحد مثل «جعل اللهُ زَیدًا» خداوند زید را خلق کرد یا بگویید: «خَلَقَ اللهُ زَیدًا»، «کَوّن اللهُ زَیدًا» تمام اینها دارای معانی واحد هستند. خود ذات با اشاره و ارادۀ پروردگار خلق می‌شود حالاکه خلق شد این زید کاتب می‌شود، زاهد می‌شود، ماشی می‌شود. تمام اینها جعل‌های تألیفی است، بنابراین ما یک جعل بسیط داشتیم ولی در هر آن یک جعل تألیفی داریم. یا این‌طور و یااینکه به یک معنای دقیق‌تر بگوییم که در هر آن، ما یک جعل بسیط داریم؛ هم بسیط داریم و هم تألیفی داریم که آنها را دیگر بیان نمی‌کنیم.

    1. منظومه، ج 2، ص 222.
    2. منظومه، ج 2، ص 222.
    3. همان.

جلسه ۷۹

6
  • و الثانی جَعلُ الشی‌ء شَیئًا و الجعلُ المتعدی لِاثنین. و اللبیبُ یَحدُسُ مِن ذلک ما نحنُ بِصددِ إثباتِهِ مِن مَجعولیةِ الوجودِ حَیثُ یَدورُ انقسامُ الجعلِ مدارَ انقسامِ الوجودِ.1

  • دوم که وجود رابط باشد و جعل تألیفی، یک شیء را شیء قرار بدهیم مثلاً زید را قائم قرار بدهیم زید را آکل قرار بدهیم ماشی قرار بدهیم و جعل متعدّی برای دوتا «جعل الله زیدًا کاتبًا» متعدّی باشد. شما باید متوجه بشوید که ما در چه صددی هستیم و چه چیزی را می‌خواهیم اثبات کنیم، ما می‌خواهیم وجود را مجعول قرار بدهیم، چون جعل دائر مدار انقسام وجود است نه ماهیت.

  • ثمَّ الجعلُ المؤلَّف یَختَصُّ تعلُّقُه بِالعرضیاتِ المفارقةِ لِخلوِّ الذِّاتِ عنها و لا یَتَصورُ بَینَ الشی‌ء و نَفسِه و لا بَینَه و بَینَ ذاتیاتِه و لا بَینَه و بَینَ عَوارضِهِ اللازمةِ کَالإنسانِ إنسانٌ و الإنسانُ حیوانٌ و الأربعةُ زوجٌ لِأنَّها نسبٌ ضروریةٌ و مَناطُ الحاجةِ هو الإمکانُ و الوجوبُ و الامتناعُ مَناط الغنا.2

  • حالا جعل مؤلّف اختصاص دارد به عرضیات مفارقه چون ذات از این عرضیات خالی است، از أکل و کتابت مثلاً خالی است بین خود شیء و نفسش جعل معنا ندارد، بین زید و زیدیّتش ما جعل قرار بدهیم؛ «جَعل اللهُ زیدًا زیدًا»، «زیدًا زیدًا» دیگر چیست؟! «جَعل اللهُ زیدًا» صحیح است، خدا زید را زید قرار داد معنا ندارد. «لا بَینه و بَینَ ذاتیاته؛ و همین‌طور بین شیء و ذاتیاتش»؛ حیوانیتش یا ناطقیتش، معنا ندارد. «و لا بَینه و بَینَ عَوارضِهِ اللازمةِ؛ همین‌طور بین شیء و عوارض لازمه‌اش» مثل تحیّزش و کیفیت مطلقه‌اش و کمّیت مطلقه‌اش که اینها عوارض لازمه و لاینفک هستند ـ نه کیفیت خاصه بلکه کیفیت مطلق یا به اصطلاح دیگر عوارض لازمش.

  • «و الإنسان حیوانٌ» این ذاتیاتش است یا «الأربعةُ زوجٌ» اینها عوارض لازم هستند. اینها نسبت‌های ضروری هستند جعل به ممکن‌الوجود تعلق می‌گیرد و اینها ضروری هستند پس جعل به اینها تعلق نمی‌گیرد، ذاتی شیء برای شیء ضروری است نه‌اینکه ممکن است و امکان مناط حاجت است.

    1. منظومه، ج 2، ص 223.
    2. منظومه، ج 2، ص 223.

جلسه ۷۹

7
  • «و الوجوب و الامتناعُ مَناط الغنا»؛ وجوب و امتناع مناط غنا هستند یعنی چیزی که در یک شیء ممتنع است امکان ندارد جعل بشود؛ غنا دارد از تعلق جعل، همین‌طور چیزی که ضرورت دارد، این‌هم غنا دارد از تعلق جعل به او، بله کتابت برای زید ممکن است حالاکه ممکن شد مناط تعلق جعل به آن موجود می‌شود. انسان مناط احتیاج است دیگر تا شیئی ممکن نباشد محتاج نیست اگر ضرورت داشته باشد که بی‌نیاز است بی‌نیاز در دنیا فقط یکی است. لذا جعل همیشه به عوارض مفارقه برمی‌گردد.

  • و لذا قال الشَّیخ ما جَعلَ اللهُ المِشمِش مِشمشًا و لکن أوجَدَه.1

  • لذا شیخ فرموده که خدا مشمش را مشمش خلق نکرد بلکه مشمش ایجاد کرد نه‌اینکه مشمش را مشمش قرار داد بلکه مشمش خلق کرد.

  • و إلی هذا یُشیر قَولُنا فی عَرضی قد بَدا مُفارقًا لا غیر أی لا فی غیرِ العرضیِّ المفارقِ بِالجعلِ المُؤلَّفِ انطقًا ـ مؤکدٌ بِالنّونِ الخَفیفةِ ـ.2

  • در عرضی مفارق جعل پیدا می‌شود نه در غیر عرضی مفارق؛ در عرضی مفارق جعل به جعل مؤلّف می‌خورد پس جعل مؤلّف همیشه در عرضی مفارق هست اما جعل بسیط مربوط به خود ذات است؛ خود ذات جعل بسیط دارد. «جَعَلَ اللهُ زیدًا» خدا زید را درست کرد، این جعل بسیط است جعل مؤلّف همیشه به عرضی‌های مفارق می‌خورد مثل کتابت، قیام، قعود، أکل، شرب و مشی. «انطقا» مؤکّد به نون خفیفه است.

  • ثمَّ لِمَّا کان الممکنُ زوجًا ترکیبیًا لَه ماهیةٌ و وجودٌ و کان بینهما اتصافٌ تَشَتَّتوا فی مجعولیةِ الممکن جعلًا بسیطًا علی ثلاثةِ أقوالٍ کَما قُلنا فی کونِ ماهیةٍ أو وجودٍ أو صیرورةٍ ـ عبارةٌ أخریٰ لِلاتّصاف فَقد یُعبّرون بِهذا و قد یُعبّرون بِتلکَ ـ مجعولًا خبرُ کونْ أقوالًا مفعولُ رووا.3

  • از آنجایی که ممکن زوج ترکیبی است و یک ماهیتی دارد و وجود دارد و بین این دوتا اتصاف هست اینها اختلاف کردند که جعل به کجای ممکن می‌خورد؛ آیا به سرش می‌خورد یا انتهایش می‌خورد؟! چون ممکن یک ماهیتی دارد و یک وجود؛ زید یک وجود دارد و یک ماهیتی دارد شما گفتید ماهیتش انتزاعی است [پس به وجود می‌خورد] بالأخره بعضی‌ها گفتند: جعل به ماهیت می‌خورد، جعل می‌خورد به وجودش، جعل می‌خورد به اتصاف ماهیت به وجود و ماهیت موجوده. اینکه می‌گوییم ماهیت موجوده به این اتصاف ماهیت به وجود خورده یعنی خدا این اتصاف را خلق می‌کند والاّ نه وجود را خلق می‌کند و نه ماهیت را جداً من نمی‌دانم این حرف‌هایی که می‌زدند پای منقل بودند می‌زدند؟! من تعجب می‌کنم! این حرف‌ها از کجا درآمد؟! یعنی واقعاً بچه به این حرف‌ها می‌خندد! تَضحَکُ به الثَّکلیٰ! نه‌تنها در اینجا بلکه در مباحث فقهی هم همین‌طور، در فتوا؛ من‌باب‌مثال داریم که تحت الحنک در نماز مستحب است حالا یکی آمده در باب صلاة می‌گوید: «کراهت دارد؛ نماز بدون تحت الحنک کراهت دارد» درحالی‌که در روایت داریم:

    1. منظومه، ج 2، ص 223.
    2. منظومه، ج 2، ص 224.
    3. منظومه، ج 2، ص 224.

جلسه ۷۹

8
  • مَن تَعمَّمَ و لَم یتَحنّکَ فأصابَهُ داءٌ لا دَواءَ لَهُ فلا یلومَنَّ إلّا نفسَهُ.1

  • آقا آمده فتوا داده که اصل تحت الحنک گذاشتن در نماز مؤکّد است و باید حتماً بگذارد و اگر نگذارد کراهت دارد! نگذاشتنش کراهت دارد درصورتی‌که عمامه سرت بگذاری [آن‌وقت حنک نیندازی] نه‌اینکه نگذاشتن عمامه کراهت دارد! این فتواها را اینها از کجا درمی‌آوردند ما نمی‌فهمیم! از کجای این عبارت مفهوم گرفتی؟! این‌قدر دیگر شل نیستیم! روایت می‌گوید که اگر عمامه سرت گذاشتی [حنک بگذار و اگر] می‌خواهی [عمامه نگذار] «مَن تَعمَّمَ و لَم یتَحنّکَ» یعنی اگر عمامه گذاشتی حنک داشته باشد نه‌اینکه اصلاً باید عمامه باشد ـ حالا نمی‌دانم که این فتوا را یا با قیل بیان کرده یااینکه اسم هم آورده است ـ اینها همین‌طور نشستند پای منقل و یک حال خوشی هم به آنها دست داده است!

  • نه جعل را فهمیدی نه اتصاف را فهمیدی نه اعیان خارجی را فهمیدی نه علت را فهمیدی نه اصالةالوجود را فهمیدی نه اصالة الماهیة را فهمیدی، می‌گویند: نه جاعل به وجود جعل می‌دهد نه به ماهیت! پس به چه چیزی جعل می‌دهد؟! اتصاف! اتصاف قائم به طرفین است.

  • «فی کونِ ماهیةٍ أو وجودٍ أو صیرورةٍ» در اینکه ماهیت است که مجعول است یا وجود یا صیرورت؛ صیرورت یعنی ماهیت موجود شدن، جعل به «شدن» تعلق می‌گیرد. اتصاف ماهیت به آن، همین‌که ماهیت می‌خواهد موجود شود جعل به آن می‌خورد یعنی خواستن. «فَقد یُعبّرون بِهذا و قد یُعبّرون بِتلکَ...» گاهی اوقات تعبیر به اتصاف می‌آورند گاهی اوقات تعبیر به صیرورت. مجعولاً خبر «کوْن» است در اینکه ماهیت یا صیرورت مجعول است اقوالی را روایت کردند.

  • و عُزّیَ أی نُسِبَ الأوّلُ لِلإشراقی. فقالوا أثرُ الجاعلِ أوّلًا و بِالذّاتِ نفسُ الماهیةِ.2

  • اول به اشراقیون نسبت داده شده؛ اشراقیون قائل به اصالة الماهیة هستند گفتند که ماهیت موجود است و اثر جاعل اوّلاً و بالذات خود ماهیت است. خداوند متعال نفس ماهیت و وجود را اول درست می‌کند وقتی درست کرد خواهی‌نخواهی موجود از آن انتزاع می‌شود همان‌طور که ما می‌گوییم: اربعه را درست می‌کنیم وقتی درست کردیم این زوجیت هم از آن خواهی‌نخواهی انتزاع می‌شود. دیگر دو چیز درست نمی‌کنیم که اول اربعه باشد بعد زوجیت، و قبل از اینکه زوجیت درست شود اربعه زوج نیست، اول اربعه درست شود بعد یک دفعۀ دیگر می‌آییم یک زوجیت دیگر به آن می‌چسبانیم! حالا اربعه زوج شد! این‌طور نیست.

    1. الکافی، ج 6، باب العمائم، ص 460، ح 1؛ فقاهت در تشیّع، ص 104، تعلیقه 1:
      «امام صادق علیه السّلام فرمودند: کسی که عمامه بگذارد ولی تحت الحنک نیندازد و مبتلا به مرضی گردد که دوایی ندارد، کسی غیر از خود را ملامت ننماید.»
      جهت اطلاع بر اهمّیت عمامه و آثار ملکوتی آن در نفس انسان و کیفیت عمامه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم رجوع شود به امام شناسی، ج 9، ص 283 ـ 293.
    2. منظومه، ج 2، ص 224.

جلسه ۷۹

9
  • ثُمَّ یَستَلزمُ ذلک الجعلُ موجودیةَ الماهیةِ بِلا إفاضةٍ مِن الجاعلِ لا لِلوجودِ و لا لِلاتصافِ لِأنَّهما عقلیان مصداقُهما نفسُ الماهیة کَما لا یحتاجُ بعدَ صدورِ الذاتِ عن الجاعلِ کونُ الذاتِ ذاتًا إلی جعلِ علیٰ حِدَّة.1

  • این جعل موجودیت ماهیت را استلزام دارد و لازم گرفته موجودیت آن را، یعنی ما موجودیت را انتزاع می‌کنیم بدون افاضه از طرف جاعل، دیگر جاعل افاضه نکرده و وجود نداده، ماهیت را ماهیت قرار داده است.

  • «لا لِلوجودِ و لا لِلاتصافِ» افاضه به وجود و اتصاف نکرده است چون این دو عقلی و انتزاعی هستند. مصداق این دوتا نفس ماهیت است. «کَما لا یحتاجُ بعد صدور الذات عن الجاعلِ...» همان‌طور که دیگر احتیاجی نیست بعد از اینکه ذات از جاعل صادر شد به اینکه ذات ذات بشود، خود ذات، ذات است و نیاز به جعل دیگر ندارد یعنی خلق دیگر ندارد. این چیزهایی که درست می‌کنند این قالب‌هایی که در کارخانه درست می‌کنند به هر چیز یک قالب می‌زنند فرض کنید یک مایع را مثل مایع پلاستیک می‌آورند در این قالب می‌ریزند اول آبکی است بعد یک جا می‌گذارند سفت می‌شود بعد می‌آورند روی دستگاه یک نقش به آن می‌زنند بعد می‌برند یک جا به آن کاغذ می‌چسبانند بعد عروسکش می‌کنند. این دستگاه‌هایی که پایین و بالا می‌آیند هرجا که می‌رسند یک کاری با آن می‌کنند. این دستگاه چشمش را درست می‌کند، این دستگاه گوشش را درست می‌کند تا در بیرون یک عروسکی می‌شود که از آن صدا هم خارج می‌شود. بعضی از عروسک‌ها هستند وقتی فشارشان می‌دهید صدایشان درمی‌آید. این‌طور نیست که در اینجا جعل خدا اول به ماهیت تعلق گرفته است و ماهیت را درست کرد بعد دوباره در کارخانه آورد و یک وجود درست کرد بعد آورد یک جای دیگر اتصاف درست کرد بلکه جعل یا به ماهیت تعلق می‌گیرد یا به وجود.

  • أقولُ أکثرُ شیوعِ هذا المذهبِ کان مِن زمانِ شیخِ الإشراق ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ2 و أتباعِهِ و کان القولُ بِتَقرُّرِ الماهیاتِ منفکةً عن الوجود کان فی عصرِهِ ـ قدس سره ـ شائعًا.3

    1. منظومه، ج 2، ص 224 و 225.
    2. . منظومه، ج 2، ص 225.
    3. همان.

جلسه ۷۹

10
  • اکثر شیوع این مذهب از زمان شیخ اشراق و اتباع او است و قولی که ماهیات جدای از وجود تقرّر دارند در عصر او شایع بوده است. یعنی یک عالمی بوده که این عالم پر از ماهیت بوده ولی وجود نبود. ای‌دادبی‌داد! این‌قدر در این عالم ماهیت ریخته بود که وقتی دست می‌زدی پر از هیچ نمی‌شد حالا اگر می‌رفتی در عالم ماهیت اضافه نمی‌شد این عالم، عالم تقرّر ماهیت است والاّ نمی‌فهمیم این حرف‌ها...

  • یک عالمی بوده عالم تقرّر ماهیت که ماهیت آنجا ریخته است ولی بخواهی بگیری هیچ نیست اما بالأخره تقرّر دارد و این عالم ماهیت جدای از وجود بود.

  • فَحسبوا أنْ لَو قالوا بِمجعولیةِ الوجود ذَهَبَ الوهمُ إلی غناءِ الماهیةِ فی تقرُّرِها عن الجاعلِ لِمغایرةِ الماهیةِ لِلوجودِ فیلزم الثابتات الأزلیة.1

  • و هرچه این‌طور خیال کردند که اگر بگویند که جعل به وجود خورده است از آن طرف که ماهیات دیگر مستغنی از جاعل است. ای‌دادبی‌داد! ماهیت در تقرّرش بی‌نیاز از جاعل است چون ماهیت مغایر با وجود است. پس ثابتات ازلیه لازم می‌آید همچون پروردگار متعال که وجود ازلی داشته این ماهیات هم هم‌دوش با خدا ـ و همگام با شهداء! ـ همین‌طور قبلاً ثابت بوده‌اند! این ثابتات ازلیه از قبل ثابت بوده‌اند. چرا؟! چون جعل به ماهیت که تعلق نگرفته جعل به وجود تعلق گرفته است از آن طرف ما قائل به اصالت ماهیت هستیم یعنی ماهیت در یک عالمی تقرّر داشته حال تقرّر چیست نمی‌دانیم؛ تقرّر داشته هم‌دوش با خدا! تا وقتی خدا خدایی می‌کرده این ماهیات هم تقرّر داشته‌اند.

  • بنابراین لازم می‌آید که شیئی در تقرّر خودش بی‌نیاز از فاعل باشد و آن بی‌نیاز فقط وجود مبدأ اعلا است و دیگر کسی نمی‌تواند باشد دیگر جعل را به ماهیات زدند و گفتند که این ماهیات در تقرّر خودشان نیاز به جاعل دارند.

  • قبل از اینکه حاجی بیاید جواب دهد من یک اشکال در این مسئله می‌کنم و رد می‌شوم و آن اینکه قطعاً می‌دانیم که شما نمی‌توانید ممکن را از ماهیات سلب کنید؛ بعد از اینکه جعل به ماهیت خورد آیا باز وجود از آن ماهیت انتزاع می‌شود یا نمی‌شود؟! اگر شما بگویید: وجود انتزاع می‌شود بنابراین قبل از این که جعل بخورد این ماهیت کجا بود؟! مگر شما نمی‌گویید: ماهیت تقرّر داشته است؟! یا باید بگوییم که اصلاً ماهیتی قبل از جعل وجود ندارد این خلاف بدیهی است چون ما ماهیت احساس می‌کنیم آیا ماهیت غیر از حدود وجودی است؟ قبل از اینکه جعل به وجود بخورد اصلاً تقرّر هم ندارد، خلاف است، اگر شما در این‌صورت می‌گویید: نه، قبل اینکه جعل به آن ماهیت تعلق بخورد ماهیت تقرّر داشته این همان ثابتات ازلیه است. اگر شما بگویید که وجود مساوی با تقرّر است بنابراین وقتی که جعل به آن ماهیت می‌خورد با تعلق جعل به ماهیت، هم تقرّر پیدا می‌شود هم وجود پیدا می‌شود و این خلاف فرض شماست چون شما می‌گویید که ماهیت قبل از وجود تقرّر داشته است اگر شما می‌گویید که نه، این جعل به ماهیت متقرّره خورده و بعد وجود از آن انتزاع شده پس قبل از جعل این مقرّر بوده و این ثابتات ازلیه می‌شود.

    1. منظومه، ج 2، ص 226.

جلسه ۷۹

11
  • فَدفعُ هذا الوهمِ حَدّاهُم عَلی القولِ بِأنَّ الماهیةَ فی قوامِ ذاتِها مَجعولةٌ مفتقرةٌ إلی الجاعلٍ.1

  • [دفع این توهّم] آنها را کشاند بر قول به اینکه ماهیت بر قوام ذاتش مجعول است و در قوام ذاتش نیاز به جاعل دارد.

  • کَما قال المحققُ اللاهیجی عَلیه الرحمة فی المَسألةِ السابعةِ و العشرین مِنَ الشوارق معَ تَصلُّبِهِ فی أصالةِ الماهیة جَعلًا و تَحققًا.2

  • محقق لاهیجی در مسئله بیست و هفت از شوارق، می‌گوید که هم جعل به ماهیت خورده و هم از نظر تحقق ماهیت محقق، و وجود امر انتزاعیه است.

  • المرادُ مِن کونِ المجعولِ هو الماهیة هو نفی تَوَهّم أن یکونَ الماهیاتُ ثابتاتٌ فی العدمِ بلا جعلٍ و وجودٍ ثُم یَصدر مِن الجاعل الوجودُ أو اتصافُ الماهیةِ بالوجودِ.3

  • ایشان فرمودند اینکه ما می‌گوییم: «مجهول ماهیت است» [به‌خاطر] نفی توهّم این است که ماهیت، ثابتات در عدم، بدون جعل و وجود هستند. بعد، از جاعل وجود ثابت می‌شود و یا اتصاف ماهیت به وجود است.

  • فإذا ارتَفَعَ هذا التوهّم فَلا مضایقةَ فی الذهابِ إلی جعلِ الوجودِ أو الاتصافِ بعد أن تیقنَ أن لا ماهیةَ قَبلَ الجَعل.4

  • حالا اگر ما این را توهّم نکردیم و ماهیت را ثابتات ازلیه نگرفتیم، دیگر اشکالی ندارد که ما بگوییم: وجود مجعوله یا اتصاف مجعوله، بعد از اینکه [یقین پیدا کردیم که] ماهیتی قبل از جعل نیست و قبل از اینکه جعل به وجود تعلق بگیرد ماهیتی [نیست].

  • خب ایشان البتّه آمدند گفتند حتی ماهیت متقرّره ای هم نیست یعنی حتی ماهیت در تقرّر خودش هم نیاز به جعل دارد. آن وقت اشکالی که به نظر من رسید این است: بنابراین شما جعل و تقرّر را هر دو یکی می‌دانید یعنی وجود و تقرّر را یکی می‌دانید درحالی‌که این خلاف فرض شما است؛ شما ماهیات را متقرّره می‌دانید بعد به این ماهیات متقرّره وجود تعلق می‌گیرد به اضافۀ اشراقی که بر آن ماهیات متقرّره موجود می‌شود. اگر شما در قوام ذات اصلاً ماهیتی را [متصوّر] ندانید ـ نه متقرّر و نه موجود ـ در این‌صورت این با فرض شما مخالف است و با مسئلۀ ما هم منافات دارد، به‌خاطر اینکه ما ماهیات را ادراک می‌کنیم قبل از اینکه وجود به آنها تعلق بگیرد.

    1. منظومه، ج 2، ص 226.
    2. همان.
    3. منظومه، ج 2، ص 227.
    4. منظومه، ج 2، ص 227.

جلسه ۷۹

12
  • و إلی هذا یئول مَذهبُ أستاذِنا الحکیمِ المحققِّ الإلهی ـ قدّس سرُّه ـ فی القولِ بِجعلِ الوجودِ فإنَّه یُصرِّح بِکونِ الوجودِ مجعولًا بالذاتِ و الماهیةِ مجعولةً بالعرضِ انتهی.1

  • و به این برمی‌گردد مسئلۀ استاد حکیم ما ـ محقق لاهیجی ـ در قول جعل به وجود، به اینکه وجود مجعول به ذات است و ماهیت مجعول به عرض است.

  • درحالی‌که مرحوم صدرالمتألّهین شدیداً اصالت ماهیت را رد می‌کند و ماهیت را یک امر انتزاعی می‌داند نه‌اینکه شما اوّلاً اصالت را به ماهیت می‌دهید وقتی که اصالت را به ماهیت دادید آن موقع می‌گویید که حالا وجود را در اینجا چه‌کار کنیم؟! وجود یک امر انتزاعی است.

  • اینکه در اینجا می‌گوید که ماهیت، مجعولِ به عرض است دارد حقیقت و اصالت ماهیت را دفع می‌کند. چون محقق لاهیجی با وجود اینکه شاگرد ملاّصدرا بوده باز قائل به اصالة الماهیة بود. البتّه در بعضی از عبارات و شوارحش استفاده می‌شود که ایشان از رأیش برگشته است.

  • اینها می‌گویند: قبل از اینکه جعل به یک شیء یا ماهیتی تعلق بگیرد نه می‌توانیم بگوییم که آن ماهیت در قوام ذات خودش موجود است و نه می‌توانیم بگوییم که معدوم است و در اینجا اسم حاصل بین وجود و عدم را تقرّر می‌گذاریم. یعنی ماهیت، ماهیت است و این که ما از آن تعبیر می‌آوریم که ماهیت، ماهیت است ـ البتّه در بحث ماهیات فرمودند:

  • در آنجا وجود را مطالبق با «أیس» گرفتند و عدم را مطابق با «لیس» گرفتند و فاصلی بین این دو قرار نداده‌اند بحث هم همین است. ولی اینها حد فاصل بین اینها را ثبوت گرفتند. تقرّر را فاصل بین وجود و عدم گرفتند و گفتند که به این ماهیت معدوم نمی‌توانیم بگوییم چون معدوم به امتناع مربوط است و نه می‌توانیم موجود بگوییم چون ما الآن در خارج آن را مشاهده نمی‌کنیم پس بین امتناع و بین ضرورت از ناحیۀ غیر یک حد فاصلی قرار داده‌اند و اسم آن را تقرّر گذاشتند یعنی ماهیت در ذات خودش یک چیزی برای خودش ندارد گرچه ما آن را نمی‌بینیم که چیست ولی بعد به همان چیز که انسان هم از او انتزاع می‌شود یک جعل تعلق می‌گیرد وقتی جعل تعلق بگیرد آن وقت موجود می‌شود و آن موقع قابلیت پیدا می‌کند که شما وصف «موجودٌ» را به آن حمل کنید. خدا در آن ماهیت یک چیز می‌سازد یک کاری می‌کند یک تصرفی می‌کند و با این تصرف یک‌دفعه چشم شما باز می‌شود و می‌بینید، درست شد؟! حالا آن چیست که خدا در آن یک کاری می‌کند؟! آن ماهیت متقرّره است. سؤال می‌کنیم آیا ماهیت متقرّر بالأخره هست یا نیست؟! بالأخره یک عالمی هست یا نه، خدا ماهیت درست می‌کند؟! اینجا دیگر می‌مانند! اگر بخواهند بگویند که هست پس ثابتات ازلیه... و اگر بخواهند بگویند که نیست پس تقرّر هم نیست. بگویند که از اول خدا چه درست می‌کند؟! ماهیت درست می‌کند؟! چطور ممکن است یک چیزی که خودش حد ندارد خودش حد درست کند؛ یعنی [چطور ممکن است یک چیزی که خودش] ماهیت ندارد ماهیت درست کند؟!

    1. همان.

جلسه ۷۹

13
  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد