پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۲: وجوب وامکان
توضیحات
الفریدة الثانیة فی الوجوب و الإمکان / 18ـ غرر فی المواد الثلاث
درس هشتاد و سوم:
تقسیم وجود به وجود ذهنی و وجود خارجی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرّحیم
الفریدةُ الثَّانیة فی الوجوبِ و الإمکانِ.
غررٌ فی المواد الثلاث:
| إنَّ الوجودَ رابطٌ و رابطی | *** | ثَمَت نَفسـی فهاکَ و اضْبِطِ |
| لأنَّه فی نَفسِه أو لا و ما | *** | فی نَفسِه إمَّا لِنَفسِه سما |
| أو غیرِه و الحقُّ نَحوُ أیسِه | *** | فی نَفسِه لِنفسِه بِنفسِه |
| قد کان ذا الجهاتِ فی الأذهانِ | *** | وجوبٍ امتناعٍ أو إمکانٍ |
| و هی غنیةٌ عن الحدودِ | *** | ذاتُ تأسٍّ فیه بالوجودِ1 |
بحث در مباحث وجود عام است. برگشت تمام آنها به مباحث وجود و اینها [است] اقسام وجود؛ وجود فینفسه، وجود فی غیره.
ایشان وجود را در اینجا به وجود ذهنی و وجود خارجی تقسیم میکنند. ببینید بحث ما یا در وجود ذهنی است یا در وجود خارجی است.
تعریف وجود نفسی
در بحث وجود ذهنی صحبت در این است که آن مفاهیمی که ما در ذهن خودمان داریم یا مستقل بالذات هستند یااینکه تصور آنها نیاز به تصور شیء دیگری دارد. اگر تصور ما مستقل باشد اسمش را میگذاریم «وجود فینفسه» یا «وجود نفسی» مثل تصور زید و بکر و ... . این وجود ذهنی که الآن داریم تصور مستقل و نفسی است.
تعریف وجود رابط
وجود دیگری داریم که به آن وجود رابط میگویند، البتّه در قدیم رابطی هم میگفتند. وجود رابط همان تصوری است که در ضمن تصور طرفین بهوجود میآید و خودش فیحدّ نفسه استقلالیتی ندارد مثلاً تصور معانی حرفیه؛ وقتی که شما یک شیء را تصور کردید از تصور اینها یک تصور ثالثی بهوجود میآید که به این میگویند: معنای حرفی؛ فرض کنید که انگشترِ دستِ من، اینکه میگوییم: انگشترِ دست، خود انگشتر یک معنا دارد، دست هم یک معنا دارد، ما در اینجا دو تصور داریم. یک تصور سومی هم هست و آن تصور اضافی انگشتر در دست است. این اضافی انگشتر در دست چه چیزی را در ذیل خودش دارد؟! یک نسبتی بین انگشتر و دست هست، این نسبت معانی است؛ وقتی که میگویم: انگشترِ دست یعنی یک انگشتری که برای دست است یا انگشتری که در دست است یا وقتی میگویم: انگشترِ نقره، نقره یک صفت و اسم مستقل است، وجود مستقلی دارد؛ وجود ذهنی. انگشتر هم همینطور ولی همین انتساب انگشتر به نقره که میگویند: انگشترِ نقره این اضافه یک «مِن» در بر دارد که که همان «مِن فضة» باشد این «مِن» معنای حرفی میشود. آنوقت این معنای حرفی، خاتمی از نقره، نفس این انتساب یک معنای ذهنی است که آن معنای ذهنی یک تصور ذهنی است که این از تصور این دو چیز پیدا میشود آن هم نه دو چیز مستقل از هم بلکه کنار هم؛ یعنی ذهن یک انگشتر را تصور میکند، یک فضة را تصور میکند، آن انگشتر را به فضة اضافه میکند، این اضافه انگشتر به فضة که یک تصور ثالثی را بهوجود میآورد که میگوییم: این انگشتر ما از فضة است نه از چیز دیگر، این معنایِ «از» که معنای نشویه باشد ـ خاتم من فضة ـ این معنای نشویه بودن ربط و انتساب بین دو موجود و وجود مستقل و نفسی بهوجود میآورد. در «سرت من البصرة» هم مسئله همینطور است. وقتی که سیر را در نظر میگیرم ـ سیر یعنی حرکت ـ یک تصور فینفسه دارم همینطور در سر یک تصور نفسی دارم بعد این دوتا را به هم ضمیمه میکنم، این «سرت من البصرة» میآید سیر من را مشخص میکند، حدودش را مشخص میکند، این سیر از کجا است آیا از تهران است یا از قم است یا از مشهد است؟ «مِن» نحوۀ سیر من را با اضافۀ کلمۀ دوم که بصره باشد مشخص میکند. بنابراین معانی حرفیه انتساب بین دو کلمه را میرسانند، در انتساب بین دو کلمه یک معنای رابط در میآید، یک معنای انتساب، رابط یعنی ربط دهنده؛ ربط بین کلمۀ اول و کلمۀ دوم ربط بین مفهوم مستقل اول و مفهوم مستقل دوم، ربط بین معنای فینفسه اول و معنای فینفسه دوم، ربط بین دو وجود ذهنی، به اینها رابط میگویند، از ربط میآید، ربط یعنی نسبت دادن. فرض کنید که شخصی و یک بچهای در اینجا هستند، بین این دو نفر هیچ ربطی نیست، وقتی که ما میگوییم: ابوّت، این ابوّت بین این دو ربط میدهد. ارتباط برقرار میکند، دیگر جدای از هم نباشید، نزدیکتر بیایید، حالا دیگر با هم نسبت دارید، این ابوّت را رابط میگویند؛ یعنی وجودی که قائم به طرفین است؛ بنابراین اینطور نیست که ما صرفاً همۀ اعراض را افراد رابط بگیریم، اضافه همچون قائم به طرفین است و معنای اضافه در ارتباط با طرفین تشکیل میشود معنای رابط خواهد داشت نه رابطی، چون قیامش قیام طرفینی است، اینطور نیست که یک معنای مستقل بالذات باشد. فوقیّت یعنی چه؟ فوقیّت به معنای بالا بودن است، این بالا بودن معنایی است که از تصور دو معنا فهمیده میشود؛ یعنی وقتی که شما دو معنا را تصور میکنید، آنوقت بالا بودن را میفهمید، ممکن نیست بدون اینکه تصور طرفین داشته باشید همینطور ابتدائاً بالا بودن در نظرتان بیاید، قطعاً وقتی که میخواهید تصور کنید، معنای بالا و یک مصداق پایین را بهنحو ادغام در نظر آوردهاید ولی اینکه صرفاً بگویید که فوقیّت در اینجا معنایی است که استقلالاً به ذهن میآید، نه! اینطور نیست کما زعمه بعضهم که فوقیّت و امثالذلک اعراض هستند، خود اعراض وجود نفسی دارند یعنی مستقلاً به ذهن میآیند بدون اینکه معروض به ذهن بیاید؛ مثل کم و کیف و سایر اعراض دیگر. البتّه در اینجا این اضافه بهخصوص و سوای از اعراض دیگر، این هم وجودش رابط است، وجود رابطی نیست. اصلاً معنا ندارد که شما بدون اینکه این وجود را تصور کنید، معنای عرضی در ذهن تصور شود.
معانی حروف یک معانی رابط
بنابراین متوجه شدیم که معانی حروف یک معنای رابط هستند. همینطور در باب مشتقات هم همین حرف را میزنند که مشتق عبارت است از نحوۀ انتساب یک صفتی به موصوف خودش که... البتّه این بحث مشتق قبلاً آمد و احتمال دارد که بعداً هم بیاید ـ حالا یا با این بحث یا با سایر بحثهای دیگر که فعلاً در این بیان هستیم ـ حالا دیگر از این بحث صرف نظر میکنیم.
کیفیت وجود ذهنی
بنابراین وجودی که ما در ذهن داریم دو وجود است؛ یک وجود نفسی است که وجود مستقل از مفاهیم است، یک وجود رابط است که عبارت است از وجود در ضمن مفاهیم دیگر است. وقتی میگویم که من از بصره سیر کردهام یعنی ابتدائیت سیر من از بصره بوده است. این ابتدائیت از سیر و بصره روشن میشود، به این وجود رابط میگویند.
تلمیذ: ... وجود نفسی هم دارند؟
استاد: بله وجود نفسی دارند.
تلمیذ: وجود اعراض رابطی هستند؟
عدم تنافی بین وجود رابطی و نفسی
استاد: بله. آن چیزی که در ذهن است خود اصل وجودشان در خارج وجود رابطی هستند، حالا صحبتم همین است که اینها در نفس یک مفهوم مستقلی دارند، بهخاطر استقلال در مفهومشان به آنها وجود نفسی ذهنی میگویند نه وجود نفسی خارجی، بعد این وجود نفسی در خارج وجود رابطی میشود بنابراین بین رابطی و نفسی منافاتی نیست ولی این وجود نفسی که دارند یا فینفسه است یا لغیره است؛ اگر فینفسه باشد که فرق میکند، لغیره هم باشد مثل اعراض است، در هر صورت بحث وجود نفسی ما درقبال خودش وجود رابط است و وجود رابطی نیست؛ یعنی وجود یا وجود نفسی است، فینفسه است که این فینفسه به وجود مستقل و وجود غیر مستقل تقسیم میشود. در وجود مستقل یا بحث از اعیان خارج است یا بحث از ذهن است. در وجود غیر مستقل هم یا بحث از اعیان خارج است یا بحث از ذهن است ولی در باب ذهن آن وجودی که در ضمن غیر است و تحققش در ضمن غیر است به آن وجود رابط میگویند، آن مفهومی که در ذهن بدون تصور از ذهن است به آن وجود نفسی میگویند.
تلمیذ: وجود ربطی در خارج نداریم. رابطی هم در ذهن است.
استاد: وجود رابط نداریم، وجود رابط مربوط به ذهن است. رابطی هم در ذهن داریم، بله وجود رابطی وجود عرض است که در ذهن باشد یا در خارج باشد فرق نمیکند، شما الآن یک عرض را مثل سفیدی تصور نمیکنید؟!
تلمیذ: مستقل نیست.
استاد: چرا مستقل است دیگر. اصل سفیدی را تصور میکنید.
رابطی هم هست، نفسی هم هست. خود وجود را مستقلاً، چرا سوار بر دیگری میکنید، شما اگر وجود را سوار بر دیگری کنید دیگر نمیتوانید بر شیء حمل کنید؛ وقتی شما سفیدی را سوار بر یک شیء میکنید، آن وقت میتوانید به کتاب حمل کنید؟ دیگر نمیتوانید حمل کنید، سفیدی گچ به کتاب حمل نمیشود، تمام موجوداتی که اعراض آنها را تصور میکنید همه را مستقل و بدون موضوع تصور میکنید، بعد شما موضوع میآورید روی آن بار میکنید ولی وجود عرض در خارج بدون موضوع نمیشود لذا این را وجود نفسی میگوییم، وجود رابطی از وجود نفسی بودن خارج نمیشود، لغیره است اما اینطور نیست که فیغیره باشد. وجود رابطی قسمی از نفسی است، سابقیها با یکدیگر قاطی میکردند اما مرحوم حاجی همانطور که اینجا میفرمایند، أولیٰ این است که ما وجود رابط را به وجود فی غیره بدهیم یعنی آن وجود در ضمن غیر مشخص شود، وجود رابطی را وجود اعراض بگوییم، وجود اعراض از نظر ذهنی وجود فینفسه هستند، همانطور که شما جوهر را فینفسه تصور میکنید کیف را هم فینفسه تصور میکنید، حالا ممکن است که شما جوهری را بدون عرض تصور کنید؟ بله، شما نفس جوهر را بهعنوان هیولای مبهمه تصور میکنید اما هر جوهری را در خارج تصور کنید یک عرضی روی این جوهر آمده است، غیر از این است؟! بنابراین ذهن شما میتواند جوهر را تصور کند بدون اینکه عوارض وجودی خارجی این جوهر را در ذهن بیاورد. همانطور که در خارج یک عرضی بدون موضوع محقق نمیشود، در خارج جوهر بدون عرض هم محقق نمیشود و همانطور که ذهن جوهر را از آن وجود خالی میکند و مستقلاً در ذهن بهطور هیولای مبهمه میآورد، همینطور عرض را از این موضوع مُنخَلع میکند و بهطور یک عرض مستقل و مبهم در ذهن میآورد؛ لذا شما هر شیء سفیدی را میتوانید با آن سفیدی در ذهن خودتان محک بزنید. مثلاً به این فرش و به این کتاب نگاه میکنید و به این صفحه نگاه میکنید و میگویید که سفیدی این کتاب از این صفحه بیشتر است، اینکه میگویید بیشتر است برای چیست؟ برای این است که شما با این سفیدی در ذهن خودتان سنجیدهاید چون آن سفیدی مجرّد است؛ لذا سفیدیهای دیگر هم قابل مقیاس با او و قابل نتیجه است اما اگر آن سفیدی را شما در ذهنتان یک طور دیگر میسنجیدید، دیگر نمیتوانستید با آن بسنجید، آن سفیدی اختصاص به آن دارد. پس اینکه شما موضوعات خارجی و کیفهای خارجی را با یک سری ارزش و معیار برای این شیء خارجی قرار میدهید دلیل بر این است که آنها را مستقلاً تصور کردهاید، تمام اینها استقلالی هستند و وجود نفسی هیچ منافاتی با وجود رابطی ندارد بلکه اصلاً عین وجود نفسی است. البتّه خود مرحوم حاجی در اینجا تقسیم نکردند و اگر وجود ذهنی را با وجود خارجی جدا میکردند و تفریق قائل میشدند دیگر معنای روشنتری بود.
تلمیذ: ...
استاد: ببینید اصلاً در اینجا وجودی که معنای رابط و رابطی گرفتهاند یک معنا برایش تصور کردهاند؛ یعنی وجود رابط و رابطی را یک معنا گرفتهاند بعد یک وجود نفسی تصور کردهاند ولی بعداً ایشان میگویند که بهتر این است که ما رابط و رابطی را از هم جدا کنیم. وجود رابط را وجود فیغیره تصور کردهاند، وجود نفسی را وجود فینفسه تصور کردهاند بعد فینفسه را تصور کردند و به جوهر و عرض تقسیم کردند بعد جوهر را هم تقسیم کردند به اینکه جوهر یا واجب بالغیر است یا بالذات. بعد ایشان در تعبیر بعدی میفرمایند که اصلاً وجود رابط و رابطی در مقابل نفسی غلط است. ما در مقابل نفسی وجود رابط داریم و وجود رابطی یکی از اقسام نفسی است که عبارت از وجود عرض است، یعنی اول بنا بر سبک مشهور مشی کردند و بعد کلام مشهور را تصحیح کردند. مرحوم حاجی در اینجا وجود نفسی که وجودی است که استقلال دارد را تقسیم کردهاند، طبعاً تقسیمشان به خارج برمیگردد یعنی وقتی که ما از دایرۀ ذهن بیرون میرویم و به عالم خارج نگاه میکنیم، میبینیم که این وجود فینفسه یعنی وجودی که در ذات خودش استقلال دارد؛ مثلاً سنگ فینفسه استقلال دارد، شجر استقلال دارد، آسمان استقلال دارد، زمین استقلال دارد، تمام اینها استقلال دارند. عرض هم استقلال دارد، اینها همه در ذات خودشان استقلال دارند. حالا این وجودی که وجود فینفسه است یااینکه وجود بنفسه است یا بغیره، وجود بنفسه مثل وجود جوهر، وجود جوهر بنفسه است؛ یعنی روی پای خودش ایستاده است و به چیز دیگری نیاز ندارد، این سنگ روی پای خودش ایستاده است و نیازی ندارد. وجود بغیره یعنی وجودش نیاز به چیز دیگر دارد؛ رنگ، کم، کیف، اعراض، همۀ اینها نیاز به غیر دارند، تا سنگ نباشد رنگ سیاه سنگ معنا ندارد و کم و کیفش معنا ندارد پس این وجود بغیره میشود. حالا سراغ وجود بنفسه آمدیم، وجود بنفسه یا لنفسه است یا لغیره، یعنی حالاکه روی پای خودش ایستاده است یااینکه نیازی به علت ندارد لنفسه میشود یااینکه لغیره است یعنی از ناحیۀ غیر به او وجود افاضه میشود و نیاز به غیره دارد. این تقسیم حاجی بود که البتّه مطالبی هم در این ضمن است و خیال نمیکنم که مسئلهای باشد غیر از یک مسئله که مسئلۀ بسیار مهمی است. ایشان جوهر را تقسیم کردهاند که یا جوهر فینفسه است لنفسه یا فینفسه است لغیره که یا ممکنات هستند یا باری تعالی که نیاز به علت ندارد.1 بهنظر میرسد در اطلاق جوهر بر باری تعالی، مسئله ناتمام باشد. ما جوهر را در مقابل عرض قرار دادهایم، اینطور نیست که جوهر خودش وجود است، خود وجود دایرهاش از جوهر اوسع و اعم است. جوهر یک وجود ماهوی است، یک شیء را جوهر میگویند، جوهر انسان حیوانیت و ناطقیت است، جوهر سنگ چیست؟ جوهر حیوان چیست؟ اسب و آسمان و زمین ... جوهر ملائکه چیست؟ مجردند و نورانی هستند ولی وجود از همۀ اینها چیست اعلی و اوسع است. بنابراین جوهر یک مقولهای درقبال مقولات تسع است که به وجود ماهوی اشیاء ممکنه برمیگردد و اینکه ما جوهر را تقسیم کنیم به اینکه یا جوهر لنفسه است یا لغیره است؛ یعنی بهواسطۀ ذاتش که قیوم بالذات است و یا قیومیتش از ناحیۀ غیر است، این تقسیم خالی از اشکال نیست.
مرحوم حاجی در اینجا مسئلۀ دیگری میفرمایند: شما این وجود را به رابط و رابطی، نفسی و لنفسه و امثالذلک تقسیم کردهاید، وجود رابط یعنی وجودی که تصور در ضمن طرفین باشد و خودش فیحدّ نفسه تصوری نداشته باشد. به ابتدائیت در ضمن طرفین، وجود رابط میگویند. در ممکنات و اینها گفتید که وجود آنها فینفسه است و وجود فینفسه دارند و وجود لنفسه دارند البتّه وجود لنفسه لغیره دارند، در مورد پروردگار هم لنفسه است یعنی جعل از ناحیۀ غیر به او افاضه نمیشود؛ یعنی خود او جاعل است و وجودش برای هویت خودش ضرورت دارد.
تفاوت دیدگاه عرفا و حکما دربارۀ وجود
این مطلب با آن مطلبی که عرفا میگویند که تمام موجودات عالم، تمام ربط محض هستند و هیچ استقلالی در آن مفهوم نیست، اختلاف دارد. بین عرفا و بین حکما در اینجا اختلاف است؛ حکما به این قائلند که این تکثرات موجب رفع استقلال از موجودات عالم نخواهد شد، یعنی گرچه وجود بسیط است اما وقتی که تکثر پیدا میکند، در هر محدودهای یک وجود مستقلی هست درعینحال که زمام همۀ این موجودات بهدست او است.
| أزمةُ الأمورِ طرأ بِیَده | *** | و الکلُّ مُستمدةٌ مُن مَدده1 |
بنابراین خود تکثر موجِد استقلال است، اینطور نیست که مجیل2 استقلال باشد. بنا بر رأی حکما که در بحث تشکیک قائلند هر مرتبهای از وجود یک وجود مستقلی برای خودش جدای مرتبهای دیگر دارد و همۀ آنها در معنای وجود با همدیگر یکی و شریک هستند اما حدود هر کدام با دیگری تفاوت دارد. این مطلبی که شما در اینجا میفرمایید با مرام حکما جور درمیآید و اشکالی ندارد ولی با عرفا که میگویند: تمام عالم امکان ربط محض هستند بلکه این تکثر موجب استقلال در اینها نمیشود جور درنمیآید. عرفا میگویند که ما در عالم یک وجود بیشتر نداریم و این اطواری که در وجود پیش آمده است در خود ذات وجود است و استقلالی به آن ذاتالأطوار نمیدهد، مستقل نیستند، بنابراین وقتی که استقلال نداد، بین این ذاتالأطوار و آن وجود بحت و بسیط چه رابطهای برقرار است و چه تصوری از وجود برای اینها است؟ آیا اینها وجود فینفسه دارند یا اینها وجود فینفسه ندارند و وجود فینفسه اختصاص به آن ذات باری دارد، اختصاص به آن وجود بحت بسیط دارد؟ اگر بگویید که اینها وجود فینفسه درقبال آن وجود دارند بنابراین ثنویت پیش میآید. اگر بگویید که اینها وجود فینفسه ندارند بنابراین همۀ تکثرات را چه میبینید؟! ایشان در اینجا مثال نمیزنند، ما مثالی میزنیم تا مطلب ایشان روشن شود. اگر شخصی جلوی آینه بایستد از هر جهتی که بایستد صورتی برای او ترسیم میشود یعنی حتی اگر یک سانت خودش را کج کند صورت دیگری در این آینه پیدا میشود. فرض کنید که شما جلوی آینه ایستادهاید و در ابتدا دقیقاً صورتتان مقابل آینه است، یک چهره از شما در این آینه پیدا میشود بعد دوباره شما مقداری به اندازۀ یک سانت کج میشوید، میبینید که صورت آینه عوض شد. همینطور یک سانت دیگر، یک سانت دیگر بهطوریکه اگر شما بتوانید در دایرهای به دور خودتان چرخ بزنید و ما آن دایره را صد سانت تصور کنیم صد صورت مختلف در آینه منعکس میشود. حالا عنوان عقلی این است والاّ بی نهایت میشود. بناءًعلیٰهذا این صور مختلفی که در شما هست آیا باعث تکثر مستقل لصورة است یااینکه لصورة واحد است؟ یعنی صورتی که در مقابل آینه ایجاد میکند، آیا متکثر است؟ خیر واحد است، صورتها صورتهای متفاوتی هستند بنابراین همۀ این صورتها از یک ذوالصورة الواحدة حکایت میکنند و این صورة واحدة خودش را به هر شکل دربیاورد یک صورت در خارج ایجاد میکند درحالیکه این صورتی که در خارج است چیزی نیست بلکه یک انعکاس الصورة واحدة است، بنابراین تکثر صورتها موجب تکثر در ذات ذوالصورة نخواهند شد. حالا این اشیائی که در خارج بهوجود آمدهاند آیا یک وجود مستقل و جدا از آن وجود وسیع هستند که خودشان را جدا کردهاند؟ یااینکه اینها مظاهر این وجود هستند؟! وجود واحد است اما مظهرش تفاوت پیدا میکند؛ مثل انسان که واحد است ولی صورتهایش تفاوت پیدا میکند وجود هم واحد است ولی مظهرهای آن تفاوت دارد. بنابراین مظهر غیر از آن وجود بحت بسیط چیزی نیست. بنابراین ارتباط بین مظهر و بین او فقط صرف اضافه است یعنی صرف تغیّر است، صرف تبدّل است، صرف حرکت است؛ حرکت در ذات است، این حرکت و تغیّر و امثالذلک به آنچه که در خارج هستند یک وجود مستقل جدای از این وجود نمیدهد، یعنی یک حسابی برای وجود بحت بسیط باز کنید، یک حسابی هم برای ممکنات باز کنید درعینحال بگویید که سر این طناب و افسار این ممکنات در دست او است. او که سوار خر میشود یا سوار قاطر و اسب میشود، او با آن قاطر دوتا است اما افسارش دست آن شخصی است که نشسته است، آیا اینگونه است؟! یااینکه اصلاً در اینجا خر و صاحب خر یکی است، در اینجا قاطر و آن شخصی که بالای آن نشسته است یکی است، در اینجا اسب و اسب سوار یکی شده است، اگر این قضیّه مثل اول است که همۀ این وجودات وجود مستقل بالذات هستند ولی یک افساری گردنشان است، همان ازمة الأمور طراً بیده یعنی همۀ اینها یک طناب دارند، این طناب به هرجا بچرخد این شخص هم میچرخد، اینکه جدایی و ثنویت است و خیلی توالی فاسدی دارد.
کیفیت ارتباط بین مَظهَر و مُظهِر
یااینکه در اینجا یک وجود بیشتر نیست، آن یک وجود مظاهری در خودش بهوجود آورده است بنابراین با انتساب به یک مظهر، یک مظهر درست شد. با انتساب و اضافۀ به یک تعیّن، یک مظهر دیگر دوباره درست شد. بنابراین در اینجا صرف اضافه است؛ اضافۀ ذات به مقام مادون خودش یا اضافۀ وجود به یکی از تعیّنات خودش که در اینجا دیگر آن استقلال ذاتی وجود ندارد، ارتباط بین مَظهَر و مُظهِر از باب وجود رابط است؛ یعنی وقتی که شما مَظهر را نگاه میکنید که این اشیاء خارجی هستند و مُظهر را نگاه میکنید که آن وجود بحت بسیط است، میبینید که صرفاً ربطی فقط در اینجا است اما دیگر استقلالی نیست، اصلاً شما استقلالی را در عالم نمیبینید،
معنای لا مؤثر فی الوجود الا الله
«لا مؤثر فی الوجود الا الله» به این معنا نیست که وقتی زید کاری را انجام میدهد به قدرت خدا انجام میدهد و تا اجازه از آن بالا نیاید انجام نمیدهد، نه! یعنی وقتی زید کاری را انجام میدهد، خدا انجام میدهد وگرنه آن خیلی معنای پشمکی و پفکی است.
تفسیر غلط از آیۀ: ﴿إِذ تَخلُقُ مِنَ ٱلطِّینِ کَهَیَةِ ٱلطَّیرِ بِإِذنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیرَا بِإِذنِی ...﴾
مثل اینهایی که در مورد این آیۀ شریفه که در مورد حضرت عیسی علیه السّلام است: ﴿إِذۡ تَخۡلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيَۡٔةِ ٱلطَّيۡرِ بِإِذۡنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي وَتُبۡرِئُ ٱلۡأَكۡمَهَ وَٱلۡأَبۡرَصَ بِإِذۡنِي وَإِذۡ تُخۡرِجُ ٱلۡمَوۡتَىٰ بِإِذۡنِي وَإِذۡ كَفَفۡتُ بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ عَنكَ إِذۡ جِئۡتَهُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡهُمۡ إِنۡ هَٰذَآ إِلَّا سِحۡرٞ مُّبِينۡ﴾1میگویند که انبیاء علیهم السّلام به اذن خدا کار انجام میدهند، بدون اذن خدا انجام نمیدهند یعنی وقتی که میخواهند کاری انجام دهند، اگر خدا به آنها اجازه دهد انجام میدهند و اگر اجازه ندهد، انجام نمیدهند مثل یک بچه که اگر پدرش به او اجازه بدهد پول برمیدارد و آبنبات میخرد اگر پدرش اجازه ندهد، نمیخرد. ماشاءالله این عقل تاریکشان به اینجا رسیده است که مثل بچه و عبد که عبد از مولا پول میگیرد و چیزی میخرد، اینها هم همینطور هستند، اینها نشستهاند اگر خدا اجازه دهد، کار را انجام میدهند، اگر هم اجازه ندهد انجام نمیدهند، این با کفر و شرک چه فرقی دارد، یکی شد. او برای خودش آن بالا نشسته است و عیسی برای خودش پایین نشسته است، حالا از باب ادب و احترام، خلاصه بزرگتری گفتند کوچکتری گفتند، میگوید که خدایا تو بزرگتری حالا اجازه بده که این کار را انجام دهیم، خدا میگوید حالا اجازه میدهم فلان کار را انجام دهی ولی فلان کار دیگر را نه صلاح نیست، اگر هم انجام دادی گوش تو را میگیرم. این حرفها نیست جان من، بإذنی یعنی به نیروی من، به قدرت من و به مشیت من و به ارادۀ من، ﴿وَتُبۡرِئُ ٱلۡأَكۡمَهَ وَٱلۡأَبۡرَصَ بِإِذۡنِي﴾ یعنی خیال نکن تو انجام میدهی! من انجام میدهم،﴿وَمَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ﴾2 معنا این است. ﴿وَإِذۡ تُخۡرِجُ ٱلۡمَوۡتَىٰ بِإِذۡنِي﴾یعنی تو احیا نمیکنی، تو کسی نیستی، تمام موجودات پیش من علیالسوا هستند، توی عیسی با آن موجود دیگر هیچ فرقی با هم ندارید، من تو را عیسی کردهام و آن را مارمولک و سوسک و هزارپا و گربه و امثالذلک کردهام. من تو را عیسی کردهام و آن را سنگ کردهام و آن را درخت کردهام و آن را حجر کردهام، هیچ فرقی ندارد. من به تو این قدرت را دادهام و به او ندادهام، از تو میگیرم و به او میدهم،
| فیض روحالقدوس ار باز مدد فرماید | *** | دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد1 |
عیسی هنر نکرد، اگر قرار باشد نیرو از جای دیگر باشد و اینها از خودشان ذرةالمثقالی اراده و اختیار و نیرو نداشته باشند، بین حضرت عیسی و بین فلان بنده چه فرقی میکند؟!
إلَهی إِن لَمْ تَبْتَدِئْنی الرَّحْمةُ مِنکَ بِحُسنِ التَّوْفیقِ، فَمَنِ السَّالِکُ بِی إِلَیکَ فی وَاضِحِ الطَّریقِ؟!2
هرچه هست از تو هست ولی ما مرتباً به خودمان میبندیم، کار ما از این طرف خراب میشود، ما به خودمان میبندیم، این قضیّه است که این اوضاع پیش میآید اما اگر بگوییم یک رساله بدهیم و اینقدر هم مردم را سردرگم نکنیم، یک رساله بدهیم، راحت، آقایان تقلید کنید بعد هم همه دنبال کارتان بروید، دیگر مسجد بگیریم و درس بگیریم و ...، مردم را ول کنید، شما را بهخدا این مردم را ول کنید، آنقدر مردم را گیج نکنید، میگویند: نه آقا! اسلام در خطر است! باید گفت: تو در خطر هستی یا اسلام در خطر است؟ اما اگر گفتید همۀ اینها از خدا است، تمام این اوضاع از خدا است، وقتی اینطور شد تمام دعواها کنار میروند، این شخص میفهمد اگر علمی دارد از خدا است، دیگری هم میفهمد که اگر ندارد از خدا است، راحت سر یک سفره مینشینند. اصحاب ائمه علیهم السّلام اینگونه بودند، ائمه با اصحابشان اینگونه بودند، به این کیفیت بودند،
تأثیر اعجاب انگیز عرفان و سلوک در رفع منیّتها
بعد شما ببینید این عرفان و سلوک چقدر کار را راحت میکند، چقدر این منیّتها را بر میدارد، انسان در یک وادی میرود که آن وادی بهشت است، دیگر همان مدینۀ فاضله، بهشت و جنت عدنی که میگویند، همین است که انسان به این حقیقت و سرّ عالم وجود اطلاع پیدا کند. «لا مؤثر فی الوجود إلا الله» یعنی این، «لا مؤثر فی الوجود إلا الله» یعنی اگر زید برای تو کاری کرد خدا کرده است والاّ اگر این زید هزار بار تصمیم میگرفت نمیتوانست کاری انجام دهد، هزار بار تمهید مقدمات میکرد اما نمیشد؛
| کیمیاگر به غصه مرده و رنج | *** | ابله اندر خرابه یافته گنج1 |
این بیچاره خودش را میکُشد که کیمیا بهدست بیاورد، احمق ...! شخصی میگفت که یک سید دیوانهای پیش امام رضا علیه السّلام رفته بود و به یقۀ امام رضا چسبیده بود که تو را به جدهات زهرا علیها السّلام به من کیمیا بده. حضرت رضا به خواب شخصی آمدند و فرمودند: به این سید بگو که ما را رها کند، پدر ما را درآورده است، بگو که شما چهار ماه دیگر از دنیا میروی، دیگر کیمیا را برای چه میخواهی؟ آن شخص به سید گفت که چهکار کردی که داد حضرت درآمده است که مرا به جدهام قسم میدهد، حضرت فرمودند که شما چهار ماه دیگر از دنیا میروی به فکر آن کیمیا باش، سید گفت: راست میگویی؟! چون کسی از این قضیّه خبر نداشت فهمید که او صادق است، دیگر امام رضا را رها کرد و حضرت هم ازدست او راحت شد. حالا بر فرض یک مقدار کیمیا به شما دادیم، ثم ماذا؟! لذا همۀ اینها همین است، اگر داشتید از خدا است، اگر هم نداشتید از خدا است؛ لذا «لا مؤثر فی الوجود إلا الله» یعنی همین، یعنی هیچ اثری در عالم نیست مگر اینکه از نور توحید است. اگر الآن این آب گوارا شما را خنک میکند «لا مؤثر فی الوجود إلا الله»، اگر این چاقو الآن دست شما را ببرد «لا مؤثر فی الوجود إلا الله» است. اگر شمر سر امام حسین علیه السّلام را برید «لا مؤثر فی الوجود إلا الله» است.
أللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد