86

جلسه ۸۶

13945
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهامور عامه - فریده ۲: وجوب وامکان


توضیحات

20. غرر في بيان أقسام كل واحد من المواد الثلاث

/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۸۶

1
  •  

  • درس هشتاد و ششم:

  • وجود جهات ثلاثه در قضایا

  •  

جلسه ۸۶

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرّحیم

  •  

  • اقسام مواد ثلاث

  • غررٌ فی بیانِ أقسام کل واحدٍ مِن الموادِ الثلاث‌:

  • و کلُّ واحدٍ لَدَی الأکیاسِ‌***بالذاتِ و الغیرِ و بالقیاس‌ِ
  • إلا فی الإمکانِ فَغیری سُلُب***فلیس ما بالذاتِ منها یَنَقلِب
  • ما بالقیاسِ کالمضایفینِ***ثَمَّتَ کالمفروضِ واجبَینِ1
  • سه جهت در قضایا وجود دارد؛ امکان، امتناع و دیگری وجوب است. هر کدام از این سه‌تا، یا بالذات یا بالغیر و یا بالامتناع هستند. بالذات آن است که نشئت گرفته از نفس ماهوی خود آن شیء به لحاظ وجود است. وقتی که می‌گوییم: «زید ممکنٌ بالذات» یعنی امکان از حاقّ ماهیت ذات به لحاظ اجازۀ وجود نشئت می‌گیرد چون خود ماهیت مِن حیثُ هی، صرف نظر از وجود، امکان عارض بر آن نیست چون ماهیت نسبت به وجود و به اضافۀ وجود لحاظ می‌شود، آیا نسبت به وجود ممکن است؟ ولی اگر ما خود ماهیت را به ذات خودش لحاظ کردیم و آن را در مقایسه با اجزای خودش در‌نظر گرفتیم، آن‌وقت دیگر ماهیت نسبت به اجزای خودش ... و همین‌طور؛ لذا فعلاً صحبت در ماهیات حتی به لحاظ و اضافۀ وجود است که یا بالذات هستند یعنی کیف ذاتاً بر آنها بار می‌شود و غیری بر این عروض دخالت ندارد.

  • من‌باب‌مثال ماهیت ... را در‌نظر بگیرید امکان ذاتاً بر اتصاف وجود حمل نمی‌شود، یعنی چه؟ یعنی خود این موضوعیت که خدایی هست که اختصاص به وجوب و عدم ندارد. اگر علتش بیاید، ...، علتش نیاید ... .

  • امتناع ذاتی به آن ماهیتی می‌گویند که از نظر اتصاف به وجوب، ذاتاً محال و ممتنع است مانند شریک‌الباری، مانند وجود شیء و عدم شیء در آنِ واحد و دور اینها امتناع ذاتی دارند، یعنی اگر بخواهند به وجوب متّصف شوند محال است که اضافه‌ای در خارج ... .

  • وجوب ذاتی هم به آن ذاتی اطلاق می‌شود که از نقطه‌نظر اتصاف به وجوب، ضرورت را برای خودش دارا باشد و نیازی به جاعل ندارد. حالا وصف دیگری بر اینها داریم که آن وصف غیریت است: امکان بالغیر و واجب بالغیر و امتناع بالغیر.

    1. منظومه، ج 2، ص 249.

جلسه ۸۶

3
  • واجب بالغیر به آن ماهیتی گفته می‌شود که به لحاظ غیر، واجب می‌شود یعنی وقتی که علت، آن را جعل کند، واجب می‌شود مانند همۀ ماهیات امکانیه که وجوب آنها غیری است، وجوب ذاتی ندارند یعنی وجوب را از ناحیۀ غیر دارند. وقتی که علت در علّیّت خودش تام باشد معلول را ایجاب می‌کند، وقتی که ایجاب کرد معلول را دارای وجوب می‌کند، وقتی که ...

  • این وجوبی که الآن بر این ماهیت حمل می‌کنیم از غیرِ خودش گرفته است، خودش چیزی نداشته است بلکه این وجود و وجوب؛ هر دو را از غیر خودش گرفته است پس تمام ماهیاتی که در عالم هست وجوب دارند و وجوب آنها از ناحیۀ غیر است، وجوب آنها به‌واسطۀ علت افاضه می‌شود.

  • امتناع بالغیر آن است که وجوب بر معلول و ماهیتی، ممتنع باشد به جهت اینکه علت این وجوب ممتنع است، علت این وجوب محقق نیست و چون علت نیست بنابراین وجوب ممتنع می‌شود، ذاتاً ممکن است ولی از نقطه‌نظر خارج ممتنع می‌شود. اگر علت آمد آن امتناع از بین می‌رود، اگر نیامد به حال خودش باقی است.

  • بنابراین امتناع بالغیر به آن ماهیاتی اطلاق می‌شود که وجوب آنها منوط به علتی هست که آن علت در خارج امکان ندارد بنابراین این امتناع از ناحیۀ غیر آمده است. گرچه خودش ذاتاً ممکن است؛ نسبت به وجود و عدم، علی السّویٰ است ولی فعلاً در خارج چنین علتی برای آن پیدا نخواهد شد، این امتناع بالغیر می‌شود. به عکس شریک‌الباری و اجتماع نقیضین که اصلاً ظهور به‌هیچ‌وجه برای آنها محقق نیست ... این‌طور نیست که شریک‌الباری ذاتاً ممکن است ولی فعلاً در عالم خارج وجود ندارد البتّه با توجه به مقدمات ... .

  • حالا سراغ امکان بالغیر می‌آییم، آیا امکان بالغیر داریم یا نداریم؟ باید بگوییم که قطعاً امکان بالغیر نداریم، چرا؟ چون ماهیتی که امکانش را از غیر بیاورد، چنین ماهیتی محال است چون غیر به او امکان اعطاء می‌کند، حالا آن غیر چه باشد؟ علت باشد یا ... بالأخره علقه یا تلازمی بین آنها باشد و غیر به آن امکان می‌دهد اما آن ماهیت در ذات خودش چگونه است؟ حالا خودش ذاتاً چیست؟ اگر واجب است، واجب که برنمی‌گردد تا ممکن شود چون اگر مثل باری تعالی ذاتاً واجب باشد دیگر انقلاب لازم نیست، ماهیتی در ذات خودش در حمل وجوب بر او واجب باشد بعد تازه غیر به او امکان دهد، دیگر خیلی عالی می‌شود! مثل‌اینکه با شمع در بیابان خورشید را پیدا کنید! آقا! خورشید بالای سرت است، تو می‌خواهی با یک شمع خورشید را پیدا کنی؟! یا اینکه اگر ذاتاً ممتنع است، غیر به او امکان دهد، اگر ذاتاً ممتنع باشد، دیگر محال است که وجود پیدا کند چه برسد به امکان! اگر ذاتاً ممکن باشد که ممکن است دیگر، دیگر چه امکانی به آن بدهد؟! پس ذاتاً چیست؟ ممکن است. پس ما اصلاً امکان بالغیر نداریم.

جلسه ۸۶

4
  • سه جهت و وصف دیگر در اینجا می‌آید و آن بالقیاس إلی الغیر است، در بالقیاس إلی الغیر، واجب را مثال می‌زنند مانند متضایفین یعنی یکی از اینها به لحاظ دیگری و بالقیاس به دیگری سنجیده می‌شود، غیریت به لحاظ تحتیت واجب است یعنی اگر تحتیت باشد فوقیت هم باید باشد، گرچه این علت برای آن نیست و وجوب را از دیگری نیاورده است ولی در مقایسۀ با هم می‌بینیم که واجب است. یا ابوّت و بنوّت؛ اگر در جایی ابن است پس ابوّت هم ضرورت دارد و اگر در جایی اب است پس بنوّت هم ضرورت دارد، این واجب بالقیاس إلی الغیر می‌شود.

  • یا اینکه شما معلول را بالقیاس به علت نگاه کنید، این واجب بالقیاس إلی الغیر است یعنی امکان ندارد که وجوب علت باشد و معلول نباشد و همین‌که یک علت را بالقیاس به معلول لحاظ کنید محال است که معلول باشد ولی جنبۀ علّی وجود نداشته باشد بالأخره علتی باید باشد، این را بالقیاس به علت می‌گویند.

  • بنابراین واجب بالقیاس إلی الغیر هم با وجوب ذاتی و هم با امکان ذاتی می‌سازد. ممکن است در یک مورد آن ذات ذاتاً واجب باشد ولی درعین‌حال بالقیاس إلی الغیر هم را دربر داشته باشد مثل باری‌تعالیٰ که هم واجب بالذات است و هم بالقیاس به معلولاتش واجب است. همین‌طور با امکان ذاتی می‌سازد؛ همین ماهیات ممکنه را در‌نظر بگیرید که آنها ممکن هستند اما بالقیاس به علت واجب هستند یا اینکه متضایفین بالقیاس إلی الغیر واجب هستند.

  • حالا در امتناع بالقیاس إلی الغیر هم همین‌طور است؛ [در قبل] از ناحیۀ وجود قیاس را در‌نظر می‌گرفتید، حالا از ناحیۀ عدم در‌نظر می‌گیرید، در واقع عدم معلول بالقیاس به وجود علت امتناع بالقیاس إلی الغیر می‌شود. و این هم در امکان ذاتی و هم در وجوب ذاتی مثل باری‌تعالیٰ [بروز پیدا می‌کند]. وجوب باری بالقیاس به عدم معلولات یا عدم باری بالقیاس به وجوب معلولات، امتناع بالقیاس إلی قِدَم می‌شود. امکان بالقیاس إلی قِدَم هم مثل همین در اینجا هست، نیازی به چیز ندارد. خیال می‌کنم دیگر بحث خیلی مهمی نیست.

جلسه ۸۶

5
  • 20ـ غُرَرٌ فی بیانِ أقسامِ کلِّ واحدٍ مِن الموادِ الثَّلاثِ‌:

  • و کلُّ واحدٍ مِن الوُجوبِ و الإمکانِ و الامتناع‌ِ لَدَی الأکیاسِ بالذَّاتِ و الغیرِ أی و بِالغیرِ و بالقیاسِ‌. فَیَحَصُلُ مِن ضَربِ ثلاثةٍ فی ثلاثةٍ تسعةٌ مثلُ الوُجوبِ بالذَّاتِ و الوُجوبِ بالغیرِ و الوُجوبِ بالقیاسِ إلی الغیرِ و قِس علیهِ الباقی.

  • إِلاّ فی الإمْکانِ الغَیریِّ‌ أَی الإِمکانِ بِالْغَیرِ سلبَ‌ مِن أقسامِه. فَبقیَ الأَقسامُ المُتحقَّقةِ ثَمانیةٌ.1

  • [این غرر در بیان اقسام هریک از مواد ثلاث است و هریک از وجوب و امکان و امتناع در نزد زیرکان (سه قسم است)؛ بالذات و بالغیر و بالقیاس، پس حاصل می‌شود از ضرب سه در سه، نه قسم مثل وجوب بالذات و وجوب بالغیر و وجوب بالقیاس إلی الغیر و بر همین اساس بقیّه را مقایسه کن.]

  • مگر در یک ماده که امکان باشد، امکان بالغیر از اقسام نه گانه سلب می‌شود، هشت‌تا باقی می‌ماند.

  • حالا چرا سلب می‌شود؟ هر کدام از مواد که بالذات هستند وجوب آنها سلب نمی‌شود، یعنی اگر ما یک واجب بالذات داشته باشیم برنمی‌گردد تا واجب بالغیر یا ممکن یا ممتنع شود. اگر چیزی ذاتاً یک شیء را دارد، دیگر از آن سلب نمی‌شود یا فرض کنید اگر امکان بالذات داشته باشیم مثل ماهیات، برنمی‌گردد تا واجب بالذات شود یا اگر ماهیتی امتناع بالذات داشته باشد، برنمی‌گردد تا ممکن بالذات شود، ذاتیِ هر کدام از این سه مورد به دیگری تبدیل نمی‌شود. بله، بالغیر و بالقیاس إلی الغیر می‌شود اما اینکه ذاتی دیگری شود مثلاً وجوب ذاتی مثل پروردگار بر‌گردد تا ممکن ذاتی شود، انقلاب لازم است چون بالأخره این صفت بالذات است و بالقیاس بالغیر نیست، وقتی بالذات باشد دیگر برنمی‌گردد تا چیز دیگری شود.

  • فَلَیسَ ما بالذَّاتِ مِنها أی مِن کلِّ واحدةٍ مِن هذه الموادِ یَنْقَلِبُ‌ إلی الأخری. ذِکرُ هذه المسألةِ بالفاءِ المفیدةِ للسببیةِ للإشعارِ بِدَلیلِ امتناعِ الإمکانِ بالغیرِ إذ لو کان الشی‌ءُ ممکناً بالغیرِ فإمّا أن یَکونَ فی حدِّ ذاتِه واجباً أو ممتنعاً أو ممکناً إذ القسمةُ إلی الثلاثةِ علی سبیلِ الانفصالِ الحقیقیِ فلا یَجوزُ الخلوُّ عنها.2

    1. . منظومه، ج 2، ص 250.
    2. منظومه، ج 2، ص 251.

جلسه ۸۶

6
  • [پس آنچه از هریک از این مواد ثلاث بالذات باشد منقلب به دیگری نخواهد شد ذکر کردن این مسئله به حرف فاء که سببیت را افاده می‌کند]. (بهتر بود که ایشان به‌جای افادۀ فاء سببیت، افادۀ تقریب به سببیت می‌گفتند) برای فهماندن این است که امکان بالغیر ممتنع است، (می‌خواهد بگوید که امکان بالغیر نداریم) اگر شیئی ممکن بالغیر باشد یا اینکه خودش ذاتاً واجب است یا ممکن یا ممتنع زیرا این سه قسمت بر سبیل انفصال حقیقی هستند. [پس جایز نمی‌باشد خالی بودن (قضیه‌ای) از اینها.]

  • فَعَلَی الأولینِ یَلْزَمُ الانقلابَ و علی الأخِیرِ یَلْزَمُ أن یکونَ اعتبارَ الغیرِ لغواً.1

  • اگر شیئی که واجب بالذات یا امتناع بالذات است، برگردد و امکان بالغیر شود، انقلاب لازم است. شیئی که ذاتاً واجب است نمی‌شود که از ناحیۀ دیگری امکان کسب کند یا اگر مثل شریک‌الباری امتناع ذاتی دارد، نمی‌تواند از ناحیۀ غیر امکان کسب کند، آن غیر کیست؟ غیری وجود ندارد. «و علی الأخِیرِ...»؛ اگر امکان داشته باشد، اعتبار به غیر لغو می‌شود. وقتی شیئی خودش ذاتاً ممکن است پس دیگر نیازی ندارد که غیر به او امکان اعطاء کند، خودش دارد. من‌باب‌مثال وقتی که خودم این را دارم، غیر به من چه دهد؟! دوباره همین را بدهد؟! دارم دیگر؛ الآن من این لباس را دارم و بر تنم هست، حالا ممکن است شما دوباره همین لباس را به من اعطاء کنید؟! نه، شما می‌توانید یک لباس دیگر به من اعطاء کنید اما همین را که بر تنم هست را نمی‌توانید. آن هم همین‌طور است وقتی که ذاتاً ممکن است، غیر به او چه دهد؟!

  • ثُمَّ أشَرنا إلی أمثلةٍ ما بالقیاسِ مِن الثلاثةِ بِقَولِنا ما بِالقیاسِ‌ أی ما بِالقیاسِ مِن المجموعِ کمجموعِ هذه الأمثلةِ فَقولُنا کالمُضایفینِ‌ مثالُ للواجبِ بالقیاسِ إلی الغیرِ و لِلمُمتنعِ بِالقیاسِ إلی الغیرِ.2

  • [سپس اشاره کردیم به مثال‌های بالقیاس از این سه جهت به این قول ما: «ما بالقیاس» یعنی ما بالقیاس از مجموع] که وجوب و امکان و امتناع باشد مثل مجموع این مثال‌هایی است که ما بیان کرده‌ایم. مثل متضایفین که هم مثال واجب بالقیاس إلی الغیر و هم ممتنع بالقیاس إلی الغیر است.

    1. همان.
    2. منظومه، ج 2، ص 251.

جلسه ۸۶

7
  • فلِلأولِ بِاعتبارِ وجودِهِما و لِلثانی بِاعتبارِ وُجودِ أحَدِهِما و عَدَمِ الآخَرِ.1

  • «فلِلأولِ باعتبارِ وجودِهما»؛ آن اوّلی به اعتبار وجوب است اما وجوب بالقیاس إلی الغیر، ماهیت را به لحاظ وجوب لحاظ می‌کنیم «لِلثانی بِاعتبارِ وُجودِ...» مثال برای ممتنع یکی از متضایفین باشد و دیگری نباشد؛ تحتیت را داشته باشیم ولی فوقیت نباشد، این امتناع بالقیاس إلی الغیر است اما اگر وجود را لحاظ کنیم، وجود اضافه می‌شود. وجود این تحتیت نسبت به وجود این فوقیت بالقیاس إلی الغیر است، وجود این فوقیت نسبت به تحتیت، و ابوّت و همه چیز. در واقع هر در متضایفینی وجوب یکی نسبت به وجوب دیگری، واجب بالقیاس إلی الغیر می‌شود اما وجوب یکی نسبت به عدم دیگری امتناع می‌شود چون اگر این است آن هم باید باشد و اگر این نیست آن هم نباید باشد.

  • و بالجملةِ المتضایفانِ وَضعاً و رَفعاً و جَمعاً موضوعُ المثالینِ.2

  • هم در حال وضعی و هم در حال رفعی و هم در حال جمع، با یکدیگر جمع داشته باشند، موضوع برای مثالین می‌شوند؛ مثال امتناع به لحاظ عدم و مثال برای وجوب به لحاظ وجود.

  • و تَلخیصُ المقامِ أنَّ الوجوبَ بالقیاسِ إلی الغیرِ ضَرورةُ تَحَقُّقُ الشی‌ءِ بالنَظَرِ إلی الغیرِ علی سَبیلِ الاستدعاءِ الأعمِّ مِن الاقتضاءِ.3

  • حالا ما می‌خواهیم حکم را اینجا بیان کنیم، «[و تلخیص مقام این است که] وجوب بالقیاس إلی الغیر ضرورت تحقق یک شیء است»، معنای آن چیست؟ «ضرورت داشتن تحقق شیء به نظر به غیر در سبیل استدعا»، اقتضا در ناحیۀ علت می‌گویند، می‌گویند که علت، معلول را اقتضا می‌کند، استدعا یعنی درخواست، حالا درخواست یا جنبۀ علّی دارد که اقتضا می‌شود یا جنبۀ علّی ندارد و احتیاج دارد و این نیاز معلول به علت هم استدعا می‌شود، چون استدعا اعمّ از اقتضاء است حالا ما اینجا لفظی آوردیم که هم جنبۀ علّی و هم جنبۀ غیرعلّی را شامل شود. پس یکی از متضایفین علت برای دیگری نیست که بگوییم: این تحتیت، فوقیت را اقتضا می‌کند یعنی علت برای فوقیت می‌شود، بلکه علت بنّا، مصالح، عمله، خود مکان و مجموع آن کیفیت است، این‌طور نیست که تحتیت علت برای فوقیت شود. تحتیت، فوقیت را استدعا می‌کند، استدعا لفظ احتیاج و نیاز است، هم نیاز و احتیاج و هم غنا را می‌رساند. غنا از ناحیۀ علت است، استدعا و نیاز از ناحیۀ معلول است.

    1. همان.
    2. همان.
    3. منظومه، ج 2، ص 251.

جلسه ۸۶

8
  • و یَرجِعُ إلی أنَّ الغیرَ یَأبَی ذاتُه إلاّ أن یَکونَ لِلشَّی‌ءِ ضَرورةُ الوُجودِ سِواءٌ کان بِاقتِضاءٍ ذاتیٍّ کما فی الوجوبِ بِالقیاسِ المُتَحَقَّقِ فِی المعلولِ بِالنسبةِ إلی العِلةِ.1

  • «و یَرجِعُ إلی أنَّ ...» برگشتش به این است که وجوب بالقیاس إلی الغیر معنایش این است که «غیر ذاتش آبی است مگر اینکه برای شیء ضرورتِ وجود داشته باشد»؛ حرف دل غیر این است که اگر من هستم آن هم باید وجوب پیدا کند. «سِواءٌ کان بِاقتِضاءٍ ذاتیٍّ؛ حالا می‌خواهد اقتضا ذاتی داشته باشد» و ذاتاً شیء دیگر را اقتضا کند مانند علت که ذاتاً آن معلول را اقتضا می‌کند. «کما فی الوجوبِ بِالقیاسِ المُتَحَقَّقِ فِی المعلولِ بِالنسبةِ إلی العِلةِ» معلول وجوب بالقیاس نسبت به علت دارد، چرا؟ چون علت وجودش را اقتضا ذاتی می‌کند.

  • أو بِحاجةٍ ذاتیةٍ کما فی الوُجوبِ بِالقیاسِ المُتَحَقَّقِ فِی العِلةِ بِالنَّظرِ إلی المعلولِ أو بِاستِدعاءٍ مِن الطرفینِ بلا اقتضاءٍ مِنهُما و لا مِن أحدِهِما کما فی وجودَی المتضایفینِ.2

  • یا به یک حاجت ذاتی از ناحیۀ معلول است می‌گوییم که علت وجوب بالقیاس إلی ‌الغیر دارد یعنی علت بالقیاس به معلول واجب است، در آنجایی که معلول استدعا می‌کند و حاجت ذاتی دارد و می‌خواهد خودش را به علت بچسباند، و علت به قیاس به معلول وجوب دارد. یا اینکه طرفین به هم استدعا دارند ولی هیچ‌کدام بر دیگری اقتضا نمی‌کند (جنبۀ علّی ندارند) و نه از احدهما مثل وجود متضایفین (مثل ابوّت و بنوّت).

  • فکُلُّ واحدٍ مِنهُما واجبٌ بِالقیاسِ إلی الآخَرِ لا بِالآخَرِ إذ لا عِلِّیَّةَ بَینَ المُتَضایِفَینِ.3

  • «هر کدام از متضایفین بالقیاس به دیگری واجب است، نه به دیگر» یعنی وجوبش را از ناحیۀ دیگر نیاورده است، به قیاس دیگر واجب است، این‌طور نیست که پسر وجوبش را از پدر آورده است، پدر علت معدّه است و همین‌طور پدر وجوبش را از پسر نیاورده است.

  • وَ إنِّی وَ إنْ کُنْتُ ابْنَ آدَمَ صُورَةً***فَلِی فِیهِ مَعْنیً شَاهِدٌ بِأبُوَّتِی4
    1. همان.
    2. منظومه، ج 2، ص 251.
    3. همان.
    4. . دیوان ابن‌فارض، ج 1، ص 73. امام شناسی، ج ‌5، ص 102:
      «و من اگرچه پسر آدم هستم از جهت صورت، ولیکن در من معنی و حقیقتی است که گواهی می‌دهد که پدر او می‌باشم.»

جلسه ۸۶

9
  • در آنجا قضیّه برعکس بوده است! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم باعث شده است که حضرت آدم علیه السّلام [به‌وجود بیاید]. «لا عِلِّیَّةَ بَینَ المُتَضایِفَینِ» چون علّیتی بین متضایفین نیست.

  • فَالوُجوب بالقیاسِ یَجتَمِعُ مَع الوجوبِ الذّاتِی و الغیری و یَنْفَرِدُ عَنهُما أیضاً.1

  • وجوب بالقیاس با وجوب ذاتی (که باری تعالی است) و وجوب غیری (که معلول از علت می‌گیرد) جمع می‌شود، و از آنها متفرد است.

  • همان‌طوری‌که در متضایفین [این‌گونه] است؛ متضایفین وجوب ذاتی و وجوب غیری ندارند بلکه وجوب بالقیاس إلی الغیر دارند. گفتیم که احدهما وجوبش را از دیگری نمی‌آورد، یکی علت دیگری نیست، بله به مقایسه با هم وجوب دارند. مثلاً اگر بنّایی سقفی ساخت، تحت هم از نظر تحتیت به نوایی می‌رسد و وجوب پیدا می‌کند. پس گرچه بنّا یک کار انجام می‌دهد ولی در واقع دوتا کار انجام می‌دهد، هم به این وجوب می‌دهد هم به آن وجوب می‌دهد؛ به تحت بالقیاس بالسقف وجوب می‌دهد و به سقف بالقیاس إلی التحت وجوب می‌دهد یعنی این دو، علت برای دیگری نیستند. این مورد افتراق و آن مورد اجتماعشان بود.

  • حالا سراغ امتناع بالقیاس آمدیم، امتناع بالقیاس چه می‌گوید؟

  • و الامتناع بالقیاسِ إلی الغیرِ ضَرورةَ عدمِ وجودِ الشی‌ءِ بِالنَّظرِ إلی الغیِر بِحَسَبِ الاستدعاءِ المطلقِ.2

  • «امتناع بالقیاس إلی الغیر و عدم وجوب شیء ضرورت دارد وقتی که آن را با غیری می‌سنجیم برحسب استدعای مطلق»، می‌گوییم که اگر این غیر هست پس این نباید باشد، اگر آن غیر نیست پس این باید باشد، این امتناع بالقیاس إلی الغیر می‌شود. شما عدم معلول نسبت به وجود علت را درنظر بگیرید، این چیست؟ امتناع بالقیاس إلی الغیر است دیگر، یعنی اگر علت هست آن هم باید باشد. حالا اگر بگوییم که نبود، این امتناع بالقیاس إلی الغیر می‌شود. حالا وجوبِ عدمِ علت را نسبت به وجوب معلول در‌نظر بگیرید، این هم همین‌طور است، اگر معلول هست مگر می‌شود که علتش نباشد؟!

  • خدا که این خلائق را خلق کرد، درست و قبول داریم، ... می‌گویند که ما وحدت وجود را قبول داریم که خدا علت است ولی خلق می‌کند و پی کارش می‌رود! مردم، خلائق، زمین و آسمان را خلق می‌کند بعد هم ... لذا می‌گویند که علّیّت خدا را قبول داریم. اینها نمی‌فهمند که علت چیست، خیال می‌کنند که علت مثل پدر است، بچه را درست می‌کند، علت است دیگر! یا علت مثل نجار است، چند چوب را بردارد و سرهم کند و یک میز درست کند ...، اینکه علت نیست، همۀ اینها معدّات هستند. [بابای] بیچاره خیلی زحمت می‌کشد، ننۀ بدبخت چه زحماتی کشید، بعد آن‌وقت ...

    1. منظومه، ج 2، ص 251.
    2. منظومه، ج 2، ص 252.

جلسه ۸۶

10
  • ضرورت عدم وجوب شیء در مقایسه به غیر برحسب استدعای مطلق است و برحسب اقتضا نیست چون همیشه اقتضا در ناحیۀ وجود می‌آید ولی در ناحیۀ عدم نمی‌گویند که علت عدم! عدم که علت نمی‌خواهد پس اقتضا همیشه از ناحیۀ وجود می‌آید. علت معلول را اقتضا می‌کند این‌طور نیست که علتِ عدم، عدم معلول را اقتضا کند، اقتضا همیشه در ناحیۀ وجود است. در آنجایی که علت می‌خواهد به معلول وجود اعطا کند در آنجا می‌گویند علت مقتضی است اما عدمِ علت برحسب استدعای مطلق، عدم معلول را استدعا می‌کند.

  • کما فی وجودِ المعلولِ بِالنسبةِ إلی عَدَمِ العلةِ و عَدَمه بالنسبةِ إلی وجودِها و کما فی وجودِ أحدِ المتضایفینِ بِالنسبةِ إلی عَدَمِ الآخَر و عَدَمِه بالنسبةِ إلی وجودِ الآخَرِ. و هو أیضاً کَسابِقِه فِی العمومِ.1

  • همان‌طوری‌که در وجود معلول نسبت به عدم علت است (که اینجا امتناع بالقیاس إلی الغیر است) و عدم معلول نسبت به وجود علت و همان‌طور که در وجود یکی از متضایفین، این هم در سابقش مثل عموم است.

  • «کما فی وجودِ أحدِ المتضایفینِ» از این نظر مطلق آورده است که هم در ناحیۀ علت و هم در ناحیۀ متضایفین است و همان‌طوری‌که در وجودِ متضایفین است نسبت به عدم دیگری؛ فوقیت باشد ولی تحتیت نباشد و [عدم متضایفین نسبت به وجود دیگری] تحتیت نباشد ولی فوقیت باشد، امتناع بالقیاس إلی الغیر است.

  • «و هو أیضاً کَسابِقِه فِی العمومِ؛ این هم در سابقش مثل عموم است» یعنی هم با امکان ذاتی و هم با وجوب ذاتی جمع می‌شود و در پروردگار هم امتناع بالقیاس إلی الغیر است، در واقع وجود پروردگار باشد ولی ما نباشیم، ما باشیم ولی پروردگار نباشد، همین‌طور در ما می‌آید.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله در متضایفین عرض کردیم ولی در یک جا در عموم اجتماع دارند که امکان ذاتی باشد و در یک جا انفراد دارند که می‌تواند متضایفین باشد، آن هم مثل وجوب می‌ماند؛ دو مورد جمع ذاتی و یک مورد غیرذاتی که متضایفین باشد. حالا به سراغ امکان بالقیاس إلی الغیر آمدیم:

    1. منظومه، ج 2، ص 252.

جلسه ۸۶

11
  • و الإمکان بالقیاسِ إلی الغَیرِ لا ضَرورةَ وجودِ الشَّی‌ءِ و عَدَمِه بِالنَّظرِ إلی الغیرِ و یَرجِعُ إلی أنَّ الغیرَ لا یَأبی عن وُجودِه و لا عن عَدَمِه حینَ ما یُقاسُ إلیه. و هذا أنَّما یَتَحَقَّقُ فی الأشیاء التی لا یکونُ بَینَها علاقةً طبیعیةً مِن جَهةِ العِلِّیةِ و المعلولیةِ أو الاتفاقُ فی علةٍ واحدةٍ.1

  • در امکان بالقیاس إلی الغیر وجود و عدم شیء نسبت به غیر ضرورتی ندارد، در وقتی که آن را با این غیر قیاس می‌کنیم، غیر نه ابائی از وجود آن دارد و نه از عدم آن، این امکان بالقیاس إلی الغیر تحقق پیدا می‌کند بین دو شیئی که از جهت علّیّت و معلول علاقۀ طبیعیه نیست ([اگر غیر از این باشد] دیگر امکان بالقیاس إلی الغیر نیست، وجوب یا امتناع بالقیاس إلی الغیر است)، اگر هر دو معلول برای یک علت باشند، نسبت به دیگری واجب بالقیاس إلی الغیر می‌شود.

  • «لا ضَرورةَ وجودِ الشَّی‌ءِ و عَدَمِه بِالنَّظرِ إلی الغیرِ»؛ این شیء نسبت به شیء دیگر هیچ‌کاره است، من باشم آن شلنگ هست، اگر نباشم دوباره آن شلنگ سر جای خودش هست، بین من و این شلنگی که اینجا افتاده است هیچ ارتباطی نیست. این‌طور نیست که وجود من این شلنگ را لازم گرفته است یا اینکه آن شلنگ وجود مرا لازم گرفته است. «لا ضرورة وجود ...» هر کدام به کار خودشان می‌رسند مثل آخرالزمان که همسایه از همسایه خبر ندارد، اگر بمیرد سراغش نمی‌رود، اگر زنده شود به سراغش نمی‌رود، این زمانه خیلی خوب شده است!

  • «أو الاتفاقُ فی علةٍ واحدةٍ» یا اگر هر دو معلول برای یک علت باشند، نسبت به دیگری واجب بالقیاس إلی الغیر می‌شود، یعنی نمی‌شود که علت این معلول را درست کرده باشد ولی آن معلول را درست نکرده باشد، اگر علت این معلول را درست کرده باشد، آن معلول را هم درست کرده است پس این معلول نسبت به آن معلول وجوب بالقیاس إلی الغیر می‌شود و امکان بالقیاس إلی الغیر نمی‌شود چون هر دو معلول از علت واحده هستند مثل‌اینکه شما یک نخ در دستتان می‌گیرید و دو سر نخ زنگوله داشته باشد و بگویید که من این نخ را تکان می‌دهم فقط زنگولۀ سمت راست تکان بخورد و زنگولۀ چپی تکان نخورد، این‌طورکه نمی‌شود! هر دو باید تکان بخورند.

    1. منظومه، ج 2، ص 253.

جلسه ۸۶

12
  • و إلی مِثالِه أَشَرْنا بِقَولِنا ثُمَّتَ ـ عاطفة ـ کالمفروضِ واجبینِ‌ إذ لا علاقةً لزومیةً اقتضائیةً بَینَهُما و إلاّ لم یَکونَا أو أحدُهُما واجباً هذا خُلفٌ فکُلُّ واحدٍ مِنهما لا یَأبَی عن وجودِ الآخَرِ و لا عن عَدَمِه. و هذا الفَرْضُ لَه فَوائدٌ عِلْمِیَّةٌ أخریٰ کما فِی مسألَةِ نَفیِ الأجزاءِ عن الواجبِ و غَیرِها.1

  • این یک فوائد علمیه‌ای دارد ... حالا ما این امکان بالقیاس إلی الغیر را در اینجا برای شما مثال می‌زنیم، «مثل‌اینکه شما دو واجب را در‌نظر بگیرید که هیچ علاقۀ لزومیۀ اقتضائیه‌ای که یکی بر دیگری تأثیر بگذارد بین دو واجب نیست والاّ یکی از اینها یا هر دو واجب نبودند، هذا خُلفٌ». اگر شما دو واجب را در‌نظر بگیرید؛ من الآن از ناحیۀ غیر، واجب هستم و شما هم از ناحیۀ علت، واجب هستید آیا ارتباطی با من دارید؟! بحث ما در اینجا وجوب بالذات نیست، آن را در وجوب بالذات می‌کشانیم ولو واجب بالغیر، ما دو واجب بالغیر را در‌نظر می‌گیریم، هر دو برای خودشان هستند یا دو چیزی که واجب هستند از ناحیۀ غیر به آنها وجود اعطا می‌شود، آیا اینها نسبت به هم هیچ علاقۀ لزومیه‌ای دارند؟! ندارند. این‌طور نیست که اگر این نباشد آن هم نباشد، هر دو یک علت برای خود دارند آن‌وقت ما این دو علت را تصور می‌کنیم ـ دو علت یا دو معلول؛ از این نقطه‌نظر فرق نمی‌کند ـ وجود این نسبت به دیگری هیچ لزومی ندارد، عدم آن هم نسبت به دیگری هیچ لزومی ندارد، این‌طور نیست که اگر این نباشد آن هم نباید باشد، ممکن است این نباشد و دیگری باشد. زید و عمرو با هم هستند، وجوبشان هم بالغیر است، این‌طور نیست که اگر زید بمیرد، عمرو هم باید بیفتد ـ البتّه بعضی‌ها هستند که تا یکی مُرد دیگری هم می‌میرد! ـ این‌طور هم نیست که اگر این وجود پیدا کرد آن هم پیدا کند، هر کدام برای خود علتی دارند، اینها علاقۀ لزومیه ندارند.

    1. منظومه، ج 2، ص 253.

جلسه ۸۶

13
  • حالا اگر بین اینها علاقۀ لزومی بود، یکی نسبت به دیگری ممکن می‌شود پس این از وجوب می‌اُفتد. این را برای چه گفته‌اند؟ این باید در بحث اجزاء باری [مطرح شود] که آیا وجود پروردگار دارای اجزاء هستند، در آنجا این بحث به‌درد می‌خورد. در آنجا این بحث مطرح است که آیا ذات پروردگار دارای اجزاء هست یا نیست؟ می‌گوییم که بله دارای اجزاء است، این اجزاء با هم چه نسبتی دارند؟ آیا این اجزاء واجب هستند؟ وجوب دارند؟ یا اینکه ممکن‌اند؟ اگر اجزاء وجوب دارند یعنی هیچ‌کدام به دیگری ربطی ندارند، واجب ازلی و از قدیم هستند، هر دو برای خودشان واجب هستند، چه چیزی این دو را به هم ربط دهد؟! صحبت در این است، اگر جاعلی می‌خواهد که اینها را به هم ربط دهد پس در خروج یکی بر دیگری و الصاق یکی بر دیگری نیاز به علت دارد، درحالی‌که می‌گوییم: علت غیر از خود این اجزاء نیست. خود اینها هم هیچ اقتضا و استدعایی نسبت به دیگری ندارند مثل دو متضایفین که هیچ‌گونه کاری با هم ندارند، هر کدام برای خود هستند، درست شد؟!

  • این از متضایفین هم بدتر است، چون متضایفین از نظر تحقق خود صفت به یکدیگر نیاز دارند ولی در اینجا این‌طور نیست. در اینجا اصلاً این وجوب ذاتی است، هر دو ذاتاً از ازل بوده‌اند پس چه ربط و پیوندی بین این دو است که از مجموع اینها خدا تشکیل و درست شده است؟! هیچ‌گونه ارتباطی! این اشکال که در اینجا بود، حالا اگر بگوییم که وجوب این دوتا واجب ذاتی نیست بلکه اینها ممکن هستند، اگر ممکن هستند نیاز به علت داریم آن‌وقت دیگر بحث راجع به علت است و آن‌وقت دیگر خدا از وجود مطلقش، ممکن می‌شود، اینجا به‌درد می‌خورد.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد