112

جلسه ۱۱۲

13959
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهامور عامه - فریده ۵: ماهیت ولواحق آن


توضیحات

الفريدة الخامسة في الماهية و لواحقها
30. غرر في تعريفها و بعض أحكامها

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۱۲

1
  •  

  • درس یکصد و دوازهم: 

  • ماهیت و سؤال از حقیقت (1)

  •  

جلسه ۱۱۲

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • الفریدةُ الخامسةُ فی الماهیةِ و لَواحِقِها.

  • غررٌ فی تعریفِها و بَعضِ أحکامِها:

  • ما قیلَ فی جوابِ ما الحَقیقة***ماهیةٌ و الذَّاتُ و الحقیقةُ
  • قیلَت علیها مَع وجودٍ خارجیٍّ***و کُلُّهَا المعقولُ ثانیاً یَجی
  • و لیست إلاَّ هی مِن حیثُ هیه***مرتبةً نقائضٌ منتفیة
  • و الکونُ فی تلک انتفا المقید***نَقیضُه دونَ انْتَفا مُقید1
  • این بحث دربارۀ ماهیت و آنچه که به ماهیت از وحدت، کثرت، کلیت، جزئیت و امثال‌ذلک ملحق می‌شود است. گرچه این بحث‌ها در منطق است ولی ایشان طرداً للباب در ماهیت ذکر کرده‌اند.

  • تعریف ماهیت

  • غرر اوّل در تعریف ماهیت و بعضی از احکام آن است؛ اوّلاً ماهیت به ماهویة گفته می‌شود یعنی آن چیست؟ از چیستی و کیفیت ذاتی سؤال می‌شود. آن «یا» هم «یاء نسبت» است یعنی ماهوی بوده است بعد آن «واو» و «الف» افتاده است مهیة شده است، ماهیت شده است.

  • اساس سؤالات حقیقی

  • می‌فرمایند که به‌طورکلی هرچه که انسان در مراودات، ارتباطات، صحبت‌ها و محاورات خودش در علوم و صنایع و امثال‌ذلک سؤال می‌کند، این سؤال‌ها از سه سؤال تجاوز نمی‌کند یعنی سؤالات حقیقی براساس سه سؤال است:

  • ـ یک سؤال از یک شیء است مثلاً اسمی به گوش انسان خورده است و معنایش را نمی‌داند که چیست لذا سؤال می‌کند که معنای این شیء چیست؟

  • ـ یک سؤال می‌کند که من‌باب‌‌مثال فلان شیء که اسمش را هم می‌دانم آیا هست یا نیست؟ یعنی از هست و بودنش سؤال می‌کند. فرض کنید که نمی‌دانیم به چه چیزی موشک می‌گویند یا به چه چیزی سفینۀ فضایی می‌گویند فقط همین‌قدر می‌دانیم که سفینۀ فضایی چیزی است که در جوّ زمین می‌رود و آنجا حرکت می‌کند و برای ما خیلی عجیب است لذا می‌گوییم که اصلاً چنین چیزی وجود دارد که در آنجا بالا برود؟! می‌گویند که بله وجود دارد.

  • ـ یک وقت ما قدری دقیق‌تر می‌شویم و سؤال می‌کنیم که این چیست؟! خصوصیاتش چیست؟! چه دستگاهی است؟! خلاصه چه چیزهایی در آن به‌کار رفته است و اسباب و ادواتش چیست؟! از ذاتیاتش سؤال می‌کنیم از جنس و فصلش سؤال می‌کنیم، می‌بینیم که دستگاهی است که دارای رادار است دارای رادیو، گیرنده، فرستنده است، در آن سیم، آنتن، وسایل عکاسی و عکس‌برداری و وسایل مخابراتی هست، فرض کنید اینها را دربارۀ سفینه شرح می‌دهیم، این را می‌گویند: «سؤال از حقیقت یک شیء». بعد از سؤال از همۀ خصوصیات، دربارۀ چیزهایی که به نظرمان می‌رسد سؤال می‌کنیم که مثلاً این قدرت دارد تا چند سال حرکت کند؟ آیا این می‌تواند در ارتفاعات خیلی بالا پرواز کند؟ آیا می‌تواند هرچه را که عکس گرفته است به زمین مخابره کند؟ آیا می‌تواند تمام امواج زمین را بگیرد؟ آیا می‌توان در این اختلال ایجاد کرد؟ آیا این مانعی برای تهاجمات غیری دارد یا ندارد؟ اینها «هل مرکبه» می‌شود یعنی از عوارضی که ممکن است بر این بار شود سؤال می‌کنیم. یک‌وقت سؤال می‌کنیم که بالأخره این کجاست؟ «أین هی؟» جواب می‌دهیم که در جوّ زمین است. یک وقت سؤال می‌کنیم «کیف هی»؟ وضعیتش چطور است؟ رنگش چطور است؟ می‌گویند که رنگی دارد که رنگ آسمان است و برای اینکه مشخص نباشد برای استتار به شکل یک ستاره درمی‌آید. یک وقت سؤال می‌کنیم که «متیٰ هی»؛ چه وقت این سفینه را پرتاب کردند؟ می‌گویند که مثلاً سه سال پیش.

    1. منظومه، ج 2، ص 329.

جلسه ۱۱۲

3
  • اگر شما بیرون بروید می‌بینید که تمام سؤالاتی که مردم از یکدیگر می‌کنند از این سؤالات تجاوز نمی‌کند یعنی یا از وجود خود شیء سؤال می‌کنند؛ بدون اینکه اصلاً طرف بفهمد که چه چیزی است و چه چیزی نیست مثلاً سؤال از وجود شیء غالباً در آن مواردی است که طرف یک اسمی را شنیده است ولی از خصوصیاتش خبر ندارد که چیست، فقط یک خصوصیت اجمالی از آن دارد.

  • وقتی که ما در بیمارستان بودیم یک دهاتی بود که شنیده بود که اصطلاح آب مروارید کاتاراکت1 است بعد هرجا که می‌رفت دائماً می‌گفت که فلانی کاتارا دارد! ولی اصلاً نمی‌دانست که چیست، خودش یک مریض داشت، هر مریض چشمی که می‌آوردند خیال می‌کرد آب مروارید است! بالای سر مریض می‌رفت ـ می‌خواست به زبان آنها بگوید ـ و می‌گفت که این فرد کاتارا دارد؟! بعد می‌گفتند که چه می‌گویی؟! می‌گفت کاتارا مرضی است که خیلی خطرناک است! او فقط همین‌قدر یک کاتارا شنیده بود که به آب مروارید کاتارا می‌گویند! البته کاتاراکت است ولی بلد نبود لذا بالای سر هر کسی می‌رفت به او می‌گفت که کاتارا دارد؟! این را هل بسیطه می‌گویند! اصلاً نمی‌فهمید که آب مروارید چیست، چه اثری در مردمک ایجاد می‌کند، چه اثری در قرنیه ایجاد می‌کند، فرقش با آب سیاه چیست، چه نوع ناراحتی‌ای است، آیا باید عمل کرد یا عمل نکرد، وقت عملش چه زمانی است و آیا خطر دارد یا ندارد! هیچ نمی‌دانست! فقط چون مریضش آب مروارید داشت او هم اسم این را یاد گرفته بود و هرجا که می‌رفت می‌گفت: کاتارا دارد؟!

  • حالا خیلی از مردم هم بدون اینکه حقیقت یک شیء را بفهمند همین‌قدر که اجمالاً ولو یک در هزار چیزی به گوششان برسد از آن سؤال می‌کنند و تا اینکه به حقیقت آن برسند خیلی فاصله دارند. بنابراین اگر ما بخواهیم سؤالات مردم را دسته‌بندی کنیم اوّلین مرتبه‌ای که فرد گوشش را باز می‌کند و چشمش را به دهان کسی می‌دوزد این است که اگر اسمی به گوشش خورد بفهمد که به چه چیزی می‌گویند؟ من‌باب‌‌مثال وقتی که اسم عنب به گوشش خورد، نمی‌فهمد انگور است البته خود انگور را می‌داند اما مثلاً به عربستان رفته است آنجا دیده است که به انگور عنب می‌گویند. آن فرد سؤال می‌کند که عنب به چه می‌گویند؟ می‌گوید که به انگور می‌گویند! می‌گوید که آهان فهمیدم.

    1. آب مروارید یا کاتاراکت (به فرانسوی: cataracte) نوعی بیماری‌ چشم با دلایل مختلف است که با تار شدن عدسی چشم آغاز شده و با افزایش تیرگی و کدر شدن عدسی، بینایی چشم مختل می‌شود.

جلسه ۱۱۲

4
  • وقتی مشرف بودیم در خیابان که می‌رفتیم بچه‌های کوچک عربی حرف می‌زدند یکی از این دهاتی‌های مشهد که با ما آمده بودند البته از کاروان ما نبودند کاروان کناری بودند و اهل تربت بودند ولی چون باهم نزدیک بودیم شنیدم که به دیگری می‌گوید: جل‌الخالق! بچه به این سنّ کم قرآن را حفظ است! ما به همۀ عمرمان یک سوره بلد نیستیم! می‌گفت که می‌بینی بچه قرآن را در هفت‌سالگی حفظ است!

  • حالا به این «ما»، «مای شارحه» می‌گویند و شرح‌اللفظ و شرح‌الإسم است. بعد وقتی که سؤال می‌کند: به این انگور می‌گویند، شاید تابه‌حال انگور ندیده باشد ولی همین‌قدر که می‌گوییم: به عنب انگور می‌گویند او هم می‌گوید که آهان به این انگور می‌گویند. حالا این چه چیزی است؟ یااینکه اگر میوه‌های جدیدی بیاورند مثلاً اگر شما در بعضی از این ممالک بروید اوّل از «ما» شارحه سؤال می‌کنید مثلاً میوه‌ای هست که نمی‌دانید چیست چون بعضی از میوه‌ها هنوز به ایران نیامده‌اند. 

  • یکی از همین دوستان لبنانی ما میوه‌ای آورده بود که آدم خوشش نمی‌آمد همین‌طوری مصرف کند بلکه باید آن را با ترشی و روغن زیتون مخلوط کرد، به آن آناگوندا یا آناگیدا یا چنین چیزی... می‌گفتند،1 تقریباً چیزی مثل گلابی است اما سر آن از گلابی کشیده‌تر است، جهت نازکش کشیده‌تر است و خودش هم مثل گلابی است گاهی اوقات از گلابی بزرگ‌تر و گاهی اوقات از گلابی کوچک‌تر است.

  • تلمیذ: همین‌جا هم از اینها دارند، ترشی آن را دارند.

  • استاد: منظورتان انبه است؟!

  • تلمیذ: بله انبه.

  • استاد: نه انبه نیست، من انبه دیده‌ام.

  • تلمیذ: رنگش چطور است؟

  • استاد: وقتی که از درخت می‌چینند رنگش مثل کدوهای سفید است، عین کدو! بعد وقتی که آن را می‌گذارند تا برسد رنگش مانند بادمجان سیاه می‌شود، هر روز که بالای سر آن می‌روی می‌بینی که رنگ عوض می‌کند، وقتی که رنگش به رنگ کدو است سفت است و قابل خوردن نیست، وقتی که مشکیِ ‌مشکی شد آن موقع قابل خوردن است، دو سوم از حجمش را هسته‌اش تشکیل می‌دهد یعنی یک هسته به اندازۀ یک تخم‌مرغ بزرگ دارد! درختش سیزده یا چهارده متر است و میوه‌اش هم خیلی پرخاصیت است و این میوه مثل خمیر نرم می‌شود، وقتی این را روغن زیتون و ترشی یا نمک می‌زنند چیز بدی نیست، آنها که خیلی کشته و مردۀ آن هستند.

    1. منظور آووکادو است.

جلسه ۱۱۲

5
  • تلمیذ: در لبنان است؟

  • استاد: بله، در لبنان است، آن‌وقت هستۀ این میوه را در لیوان آب می‌گذارند چند روز خیس می‌خورد، کم‌کم شروع به ریشه‌دادن می‌کند و بعد که ریشه‌اش در آمد در زمین می‌کارند. ده سانت هم بیشتر نمی‌کارند، آن‌وقت تا به کجا می‌رود!

  • حالا اگر ما به لبنان برویم، مثلاً در آنجا نوشته‌اند آناگیدا، اگر از این میوه سؤال کنیم می‌گویند که این است، می‌گوییم که عجب! به این می‌گویند، نه مزۀ این را چشیده‌ایم، نه خورده‌ایم، نمی‌دانیم چه چیزی است، به این شرح‌الإسم می‌گویند که فقط مصداق آن اسم را برای ما معنا می‌کنند. بعد می‌پرسیم که آیا اینها هم هست؟ می‌گویند که اینها هم هست فراوان است این‌طرف و آن‌طرف هست، این هل بسیطه می‌شود که از خود وجود یک شیء سؤال می‌شود یعنی گاهی اوقات انسان از وجود شیء سؤال می‌کند که مثلاً آیا زید هست یا نیست؟ خیلی وقت‌ها آدم سؤال می‌کند که آیا حسن هست یا نیست؟ قطار هست یا نیست؟ فقط از «هست» یک شیء سؤال می‌کند، مثلاً آقای شیخ فلان اینجا هست؟! می‌گوییم که بله اینجا تشریف دارند، این هل بسیطه می‌شود و به هل مرکبه هم می‌رسیم، این شرح‌الإسم می‌شود.

  • وقتی از شرح‌الإسم سؤال کردیم و خودش را هم دیدیم پس دیگر نیازی به هل بسیطه نداریم چون خود آن شیء را می‌بینیم، وقتی می‌بینیم دیگر نمی‌گوییم که هست یا نیست. بعد سؤال می‌کنیم که حالا این چه چیزی است؟ آیا جزء مرکبات است یا جالیزی است یعنی از صیفی‌کاری است؟ جزء چه چیزی است؟ از حقیقت شیء سؤال می‌کنیم، می‌گوید که جزء درختی‌ها است، درختش هم سیزده یا چهارده متر ارتفاع دارد بعد می‌گوییم که آهان فهمیدیم! مزه‌اش چیست؟ خصوصیاتش چیست؟ می‌گوید که خصوصیاتش این است، بعد سؤال می‌کنیم که برای چه چیزی خوب است؟ برای چه چیزی این را می‌کارند؟ یعنی از علت کاشت آن سؤال می‌کنیم، می‌گویند که آقا این فلان مرض را خوب می‌کند یا برای فلان‌جا خوب است مثلاً برای کبد خوب است! برای معده و ناراحتی‌های گوارشی خوب است، برای مغز و اعصاب خوب است و امثال‌ذلک! این می‌شود سؤال از «لِمَ»؛ یعنی برای چه هست؟ از غایتش سؤال می‌کند، علت غائی این کاشت چیست؟ آیا برای قشنگی است؟ چون خیلی از گیاه‌ها هستند که برای قشنگی می‌کارند، خیلی از گیاه‌ها تزئینی هستند و علت غائی آنها همان تزئین است، بعضی از گیاه‌ها تزئینی نیستند بلکه خاصیت دارند و به‌خاطر خاصیتشان کاشته می‌شوند و امثال‌ذلک. یا بعضی از گیاه‌ها به‌خاطر اینکه دفع ضرر می‌کنند کشت می‌شوند لذا از علت غائی آن سؤال می‌کنند که «لِمَ»؟ یعنی برای چه می‌کارند و علت غائی این کاشت برای چیست؟

جلسه ۱۱۲

6
  • بعد از پرسیدن این سؤالات گاهی اوقات سؤالات دیگری هم می‌پرسیم مثلاً از عوارض آن سؤال می‌کنیم که آیا این ترش می‌شود؟ آیا شیرین می‌شود؟ آیا خراب می‌شود؟ آیا هوای گرم در این تأثیر می‌گذارد؟ آیا باید در هوای سرد بگذاریم؟ این عوارض و خصوصیات جانبی را با هل مرکبه سؤال می‌کنیم یعنی صرف‌نظر از وجودش که فهمیدیم وجود دارد و خاصیت‌هایش هم این‌طور است آن‌وقت از یک‌سری عوارض آن سؤال می‌کنیم که آیا رنگش این‌طور است؟ آن‌طور است؟ خراب می‌شود یا نمی‌شود؟ کجا باید این را کاشت؟ در چه هوا و زمینی به‌درد می‌خورد؟ به این هل مرکبه می‌گویند.

  • البته گاهی‌ اوقات هم در مورد مطالب دیگری سؤال می‌کنیم که ربطی به «هل» ندارد، ربطی به «ما» ندارد، مثلاً می‌گوییم که این در کجا روییده می‌شود؟ أین؟ فی أیِّ مکانٍ زُرِعَت؟ یا فرض کنید می‌گوییم که در چه زمانی کاشته می‌شود، با متیٰ سؤال می‌کنیم که آیا در زمستان بکاریم یا تابستان بکاریم یا هروقت خواستیم بکاریم؟ این از متیٰ سؤال می‌شود. یا از «کیف» سؤال می‌شود که مثلاً رنگش چطور است، کیف لَونه؟ از «کم» سؤال می‌شود، کَم حَجمه؟ مقدارش چقدر است؟ می‌گوید که مقدارش تفاوت می‌کند بسته به میل سرکار است! گاهی اوقات هرطوری بخواهید در دکان طرف پیدا می‌شود!

  • البته مطلب دیگری ایشان دارند، می‌فرمایند: اصل مطلب همان ما و هل و لِمَ است چون گاهی اوقات از لِمَ ثبوتی صحبت می‌کنیم گاهی اوقات از لِمَ اثباتی صحبت می‌کنیم. گاهی سؤال می‌کنیم که این برای چه درست شده است؟ مثلاً ماشین چیست؟ وسیله‌ای است که فلان. برای چه ماشین را درست می‌کنند؟ برای اینکه شما سوارش شوید و از مقصدی به مقصد دیگر بروید، این لِمَ ثبوتی است. یا این برای چه ترش شده است؟! از «برای» سؤال می‌کنیم، می‌گوییم که به‌خاطر اینکه در هوای گرم مانده است و فاسد شده است، از لِمَ ثبوتی سؤال می‌کنیم. برای چه این آب شیرین است؟! می‌گوییم که چون در آن شکر ریخته‌ایم چایی شیرین شده است، این لِمَ ثبوتی است.

جلسه ۱۱۲

7
  • فرق لِمَ اثباتی با لِمَ ثبوتی

  • یک‌ وقت از لِمَ اثباتی سؤال می‌کنیم که شما برای چه این حرف را زده‌اید؟ می‌گویید که برای این [دلیل] این حرف را زده‌ام، چطور شما این قضیه را اثبات کرده‌اید؟ می‌گویید که به این دلیل و این دلیل آورده‌ام، به این لِمَ اثباتی می‌گویند. لِمَ اثباتی همیشه در برهان و جدل و اینها کاربرد دارد. شما برای چه این حرف را زده‌اید؟ به این دلیل. شما برای چه این کار را کرده‌اید؟ به این دلیل. برای چه این مطلب را گفته‌اید؟ به این دلیل. اینها لِمَ اثباتی هستند و در مقام اثبات است، تمام این دادگاه‌ها و تشکیلات ما از لِمَ اثباتی سؤال می‌کنند، برای چه این سند را امضا کرده‌اید یا برای چه این مال را بالا کشیده‌اید؟ می‌گوید که بالا نکشیده‌ام بلکه برای خودم است، این هم بیّنه و شاهد. پس این لِمَ در دادگاه و مثلاً مسائل قضایی استفاده می‌شود، خودمان هم داریم.

  • یک ‌وقت لِمَ ثبوتی است، فرض کنید می‌بینیم که چیزی شکسته است، آقا این برای چه شکسته است؟ از اثبات سؤال نمی‌کنیم، می‌گوید که بچه از بالا به پایین پرت کرد و شکست، برای چه الآن خانه کثیف است؟ در باز بوده است و ما هم وقتی می‌رفتیم یادمان رفت که ببندیم و وقتی که آمدیم دیدیم که گردوخاک همۀ خانه را گرفته است، همۀ اینها لِمَ ثبوتی است که در مقام اثبات نیست و در مقام ثبوت یک قضیه است. البته می‌گویند که مسائلی که مربوط به «ما» و «أیّ» و «کیف» و «متیٰ» و امثال‌ذلک است با «هل» و «ما» هم روشن می‌شود. یک وقت می‌گویم که أیُّ شیءٍ هو فی ذاته؛ ذات این شیء چیست؟ ذاتاً چیست؟ شما با «ما» هم می‌توانید مطلب را بپرسید. پس اصل «ما» است ولی گاهی اوقات ما کلمات دیگری را جایگزین اینها می‌کنیم مثلاً شما می‌توانید با «هل» بپرسید که آیا این در سه سال پیش بوده است بعد شما این را با «متیٰ» سؤال می‌کنید که متیٰ وُجد؛ چه زمانی این پیدا شده است؟ با «هل» هم می‌شود ولی با «متیٰ» بهتر است. یا مثلاً به‌جای اینکه با «هل» دوتا جمله بیاورید که آیا این در زمان گذشته بوده است یا در آینده بوده است، با کلمۀ «متیٰ» می‌آورید، یااینکه به‌جای اینکه بگویید که آیا در این مکان بوده است یا در آن مکان بوده است، شما با کلمۀ «أین» می‌آورید، آیا این رنگش این‌طور است یا آن‌طور است شما با «کیف لونه» کلمۀ «کیف» می‌آورید، آیا مقدارش یک کیلو است یا سه کیلو است؟ شما با کلمۀ «کَم» می‌آورید بنابراین به‌جای اینکه ما جملات زیادی بیاوریم کلمه‌ای را وضع کرده‌اند که به‌جای آن بنشیند.

جلسه ۱۱۲

8
  • اینها هم مطالبی بود که فرموده‌اند البته نمی‌خواهم بگویم که قابل مناقشه

  • نیست! بعضی مطالب آورده شده است ولی صحبت در اینها جایی ندارد که بگوییم: اصل، آن است، نه‌خیر! چه کسی گفته است که اصل، آن است؟ نه‌خیر! اصل «متیٰ» است، چه کسی چنین حرفی می‌زند که اصل «هل» است؟ نه‌خیر! اصل در «متیٰ» است! ما داعی نداریم که حتماً جملات خودمان را با «هل» بگوییم مثل اینکه یکی گفته بود ... البته ما نمی‌خواهیم برای کلمات معانی متعددی درست کنیم اما این‌طور هم نیست که خودمان را تحت فشار بیندازیم تا تمام الفاظ را به یک ریشه برگردانیم. من‌باب‌مثال می‌گویند که بین «لَبس» و «لُبس» اشتراک وجود دارد لَبس از همان لُبس گرفته می‌شود؛ لُبس به معنای پوشیدن است دیگر:

  • و لُبسُ عَباءَةٍ و تَقَرُّ عَيني***أحَبُّ إليَّ مِن لُبسِ الشُّفوفِ1
  • بعد می‌گویند: لَبس یعنی اشتباه! اشتباه از همین لُبس است به‌خاطر اینکه اشتباه مثل لباسی است که روی حقیقت را می‌پوشاند و مسئله را برای انسان مخفی می‌کند، حالا این جای توجیه دارد. 

  • من‌باب‌مثال «کأیٍّ» به معنای چه‌بسا است،﴿وَكَأَيِّن مِّنۡ ءَايَةٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ يَمُرُّونَ عَلَيۡهَا وَهُمۡ عَنۡهَا مُعۡرِضُونَ﴾2 یک نفر دیگر گفته بود که معنای «کأیٍّ» «مثل چه چیزی» است! یعنی از شدت مبالغه «أیٍّ» استفهامی است! «مثل چه چیزی» اصلاً معنا ندارد! «کأیٍّ» یک کلمه است و آن شخص هم بیخود گفته است. این یک کلمه است، حالا یک کلمه را عرب استعمال کرده است اینها برای عرب نقشه‌کشی می‌کنند! مگر تو آنجا بودی که «کاف» جدا بوده است و «أیّ» هم جدا بوده است و آنها این را به سر آن چسبانده‌اند و «کأیٍّ» شد؟! نه آقا! «کأیٍّ» را برای «چه‌بسا» وضع کرده است! می‌گوید که نه‌خیر! اوّلش کاف بوده است و «أیّ» بوده است، اصل این‌طور نبوده است! مجبور نیستیم که چنین حرفی بزنیم! اگر این‌طور است پس ما «کم» خبریه هم نداریم! «کم خبریه» مثلاً «کَم درهماً عندک»، کم استفهامی است! یعنی چقدر مال پیش تو است؟! یعنی سؤال می‌کند! آقا با این‌طور کردن و آن‌طور کردن که معنا درست نمی‌شود! کم دو نوع است؛ یک کم خبریه و یک کم استفهامیه؛ کم استفهامیه مثل «کَم درهماً عندک؛ چقدر پول داری؟!» کم خبریه یعنی شخص چقدر [مقدار زیادی] پول دارد! «کَم درهماً عندک»! این‌طور نیست که حتماً باید این را به آن برگردانیم، نه! دو نوع است, [برای برگرداندن] داعی نداریم! این هم همین‌طور است. اینکه می‌گویند: «أسُّ المطالب ثلاثة علم؛ ... اصل مطلب سه‌تا است ...»، چه کسی چنین حرفی زده است که اصل مطلب باید «ما، هل و لِم» باشد؟!

    1. الأعلام (للزركلي)، ج 7، ص 339:ميسون بنت بحدل: ميسون بنت بحدل بن أنيف، مِن بَني حارثة بِن جناب الكلبي: أمِّ يَزيدِ بن معاوية. شاعرةٌ. لها الأبياتُ التي مِنها:
      و لُبسُ عَباءَةٍ و تَقَرُّ عَيني***أحَبُّ إليَّ مِن لُبس الشُّفوفِ
      و كانَت بدويةً، ثَقُلَت عَليها الغُربة عَن قومِها لما تَزَوَّجَت بِمعاوية في الشَّامِ، فَسَمعها تَقول هذه الأبياتُ، فَطَلَّقَها و أعادَها إلى أهلِها. و كانت حاملاً بِيَزيد (في رواية) أو أخذته مَعها رضيعاً، فَنَشأ في البَريةِ فَصيحاً.
    2. سوره یوسف (12) آیه 105. الله شناسى، ج ‌3، ص 311:«و چه بسيار آيات و نشانه‌هایى در آسمان‌ها و زمين وجود دارند كه ايشان پيوسته بر آن مرور مى‌كنند و مى‌گذرند درحالى‌كه از آن نشانه‌ها و علامت‌هاى توحيد حق اعراض دارند.»

جلسه ۱۱۲

9
  • نه آقا! «متیٰ، أین ...» هم اساس مطلب هستند، چرا باید بگوییم که «کیف» حتماً باید به «هل بسیطه» برگردد؟! بعد تازه اشکال می‌شود که همزۀ استفهام هم به‌جای «هل» است چون همزۀ استفهام هم برای طلب تصور و هم برای طلب تصدیق می‌آید! چرا نمی‌گویید که همزۀ استفهام اساس مطلب است؟! چرا «هل» را آورده‌اید؟! مریض نیستیم که بگوییم: چون می‌توانیم با «هل» معنای «کم» را بدهیم پس اصل قضیه «هل» است و «متیٰ» جنبۀ فرعی دارد! نه آقا! آن «هل» برای یک مورد است «متیٰ» برای یک مورد است «کیف» برای مورد دیگر است. حالا اگر ما بتوانیم یک معنا را در سی‌تا جمله برسانیم یعنی اصل قضیه آن سی‌تا جمله است؟! برای هر موردی [مطلب خاص خودش است] مثل اینکه من بگویم که بین پارچ و لیوان چه فرقی است؟ می‌گویند که نه آقا! این پارچ همان لیوان است اصل پارچ لیوان است، لیوان را بزرگ می‌کنند پارچ می‌شود! نه جانم! یا اصل این کاسه لیوان است! لیوان را این‌طور می‌کنند کاسه می‌شود! اصل دیگ لیوان است!

  • ما داعی نداریم، لیوان یک ظرف برای آب خوردن به مقیاس یک نفر است، پارچ یک ظرف برای آب خوردن به مقیاس ده نفر است، نه این ربطی به آن دارد و نه آن ربطی به این دارد، چرا بگوییم که اصل پارچ لیوان است؟! لیوان را این‌طور و آن‌طور می‌کنند! شما از وحدت وجودی‌ها هم وحدتان بیشتر شده است!

  • عرض کردم که قابل مناقشه است البته دیگر در اینجا صحبت نمی‌کنیم فقط در همین حد گفتیم که اینکه می‌گویند: اصل مطلب سه‌تا است، نه! داعی نداریم که بگوییم: اصل مطلب سه‌تا است، نه‌خیر! اصل مطلب نُه‌تا، هشت‌تا، هفت‌تا یا ... است، چرا حتماً این سه‌تا را به‌حساب بیاوریم؟!

  • بعد ایشان می‌فرماید که گاهی از اوقات اینها در یکدیگر می‌روند؛ فرض کنید به‌جای اینکه از حقیقت یک شیء سؤال کنیم از لمّیت یک شیء سؤال می‌کنیم، من‌باب‌‌مثال می‌گوییم که آپولو چه چیزی است؟ سفینه و ماهواره‌های فضایی حقیقتشان چیست؟ می‌گوییم که ماهواره‌های فضایی وسایلی برای جاسوسی و عکس‌برداری و مخابراتی می‌باشند؛ الآن شما از غایت این شیء جواب می‌دهید یا از غایت شیء سؤال می‌پرسید ولی به‌وسیلۀ «ما»، درحالی‌که باید بگویید: «لِمَ؟» برای چه چیزی آن را درست کرده‌اند؟ این جواب با «لِمَ» می‌سازد ولی الآن شما گفتید که «ما هو؟» شخص هم می‌گوید که اگر من از ماهیت این شیء جواب دهم او نمی‌فهمد و یک ماه هم باید سر ما را به‌کار گیرد، اگر بگویم که این رادار دارد، می‌گوید که رادار چیست؟ حالا باید برای او رادار را بگویم، حالا ده روز برای او گفتم که امواجی می‌گیرد و می‌فرستد، برخورد می‌کند و برمی‌گردد، از طول رفت و برگشت آن مقدار مسافت فهمیده می‌شود سرعت فهمیده می‌شود، حجم فهمیده می‌شود و امثال‌ذلک، می‌گوید که اوه! یا حضرت عباس ...!

جلسه ۱۱۲

10
  • یکی از دوستان ما می‌گفت که شخصی خیلی سؤال می‌کرد، او دید که شخص دائماً می‌پرسد و پدر او درمی‌آید، پرسید که مادرت چطور فوت شد؟ او هم شروع کرد به گفتن از وقتی که مادرش به دنیا آمده بود، ازدواج کرد و آن شخص صدای خر و پفش بالا رفت! همین‌طور می‌گفت بعد بیدار شد و او گفت که خوابیده بودی؟! گفت: نه، گوش می‌کردم! گفت که حالا ننۀ تو چطور مرد؟! گفت: تب کرد و مرد!

  • [خلاصه] بعد می‌گوید که این یک وسایلی دارد که وسایل فرستنده است، می‌گوید که فرستنده به چه می‌گویند؟! مثل قاصد کفتر است؟ نه! کفتر نیست! موج‌هایی است، موج به چه می‌گویند؟! تا اینها را بگوید عمر نوح می‌شود لذا می‌گوید که وسیله‌ای است که عکس برمی‌دارد! دوربین را در عکاسی‌ها دیده‌ای؟! یک دوربین مثل آن بر رویش سوار می‌کنند و قشنگ عکس برمی‌دارند، این می‌شود غایت، الآن از ماهیت در اینجا به غایت جواب داده شده است یعنی جوابی که باید با «لِمَ» بیاید در جواب «ما هو» داده‌اند به‌خاطر اینکه کلک قضیه را بکنند و شخص هم خیلی خنگ است و نمی‌فهمد این‌طور جواب می‌دهند! گاهی اوقات هم از «لِمَ» به‌جای «ما هو» جواب می‌دهند.

  • ما قیلَ أیْ حُمِلَ عَلی الشَّیءِ فَالشیءُ مَعلومٌ مِن سیاقِ المَقامِ فی جَوابِ ما الحقیقةُ ماهیةٌ لِلشَّیءِ.1

  • «آنکه بر شیء حمل می‌شود یعنی برای موضوع، محمول واقع می‌شود، شیء هم معلوم و روشن است، در جواب «ما» حقیقیه آن تعریفی که محمول واقع می‌شود به آن ماهیت می‌گویند.»

  • اگر گفتیم که «الإنسان ما هو؟» جوابش که حیوان ناطق است، ماهیت انسان می‌شود.

  • و قَد احْتَرَزنا بِ«ما الحَقیقیة» عَن «ما الشَّارحةُ» فِإن ما یُقال فی جوابها لَیسَ مَاهیة بل هو شرحُ الإسم.2

  • و به تحقیق «ما» حقیقیه را به‌جای «ما» شارحه اختیار کردیم چون در جواب «ما» شارحه «ما» حقیقت و ماهیت نیست بلکه شرح‌الإسم است.

  • البته در اینجا مسائلی است که ابن‌سینا طور دیگری گفته است و «ما» اسمیه را از «ما» شرح‌الفظی جدا کرده است. می‌دانید دیگر ممکن است که از لحاظ اصطلاحات و امثال‌ذلک با یکدیگر فرق کنند، این بحث‌ها در منطق منظومه هست و بین ما شرح‌الإسم و ما شرح‌اللفظی تفاوت هست.

    1. منظومه، ج 2، ص 330.
    2. همان.

جلسه ۱۱۲

11
  • و بالفارسية ماهيت پاسخ پرسش از گوهر شى‌ء [و حقیقت شیء و وجود شیء] است و شرح اسم پاسخ پرسش نخستين است.1

  • یعنی پاسخ پرسش ابتدایی را شرح‌الإسم می‌گویند.

  • و المطالبُ سِتَّةٌ و بَعضهم و إن زادوا عَلیها لکنَّ أسَّها هی مطلبا «مَا الشَّارحة و الحَقیقیة» و مطلبا هل البَسیطة و المرکبة و مطلبا لم الثبوت و الإثبات.2

  • مطالب شش‌تا است (یعنی سؤالات؛ یعنی آنچه که مورد سؤال واقع می‌شود شش‌تا است) و بعضی از آقایان گرچه [بر آن اضافه کرده‌اند] ولکن اساس آن:

  • یک: «ما» شارحه و «ما» حقیقیه است، دو: مطلب هل بسیطه و هل مرکبه است، سه: «لِمَ» ثبوتی و اثباتی است (که گاهی اوقات دربارۀ علت خود شیء سؤال می‌شود و گاهی اوقات دربارۀ علت اثباتی سؤال می‌شود؛ من‌باب‌مثال چرا شما این مطلب را این‌طور مطرح کرده‌اید، این اثباتی می‌شود).

  • و فی مَنظومَتی فی المَنطقِ التی فی نیَّتی إتمامُها إن سَاعَدَنی التَّوفیقُ ذَکرت المطالب بِقَولی نظم:3

  • أسُّ المَطالبِ ثَلاثةٌ عُلمٍ***مطلبُ مَا مطلبُ هَل مطلبُ لِم
  • فَما هو الشَّارحُ و الحقیقی***و ذو اشْتباکِ مَع هَل أنِیقِ
  • و هَل بَسیطاً و مرکباً ثَبَت***لِمِّیَةً ثبوتاً إثباتاً حَوَت
  • إلیه آلَت ما فَریقٌ أثْبَتاً***مطلبُ أیٌّ أینَ کیفَ کَم مَتیٰ
  • ایشان در آنجا گفته‌اند که «اصل مطالب سه چیز است یکی مطلب ”ما“ است یکی مطلب ”هل“ و یکی مطلب ”لِمَ“. دو نوع ”ما“ داریم: ”ما شارحه“ و ”ما“ حقیقی». «ما» و «هل» باهم هستند و داخل هم هستند، اجتماع پیدا کرده‌اند یعنی داخل هم رفته‌اند که اوّل «ما شارحه» است بعد «هل بسیطه» است بعد «ما حقیقیه» است بعد دوباره «هل مرکبه» است، اینها مانند یک شبکه داخل در یکدیگر هستند و این با «هل» سزاوار است.

  • «هل بسیطه و مرکبه داریم و آن ”هل“ لِمَ ثبوتی و لِمَ اثباتی را دربرگرفته است هم لمّیت ثبوتی هم لمّیت اثباتی را دربرگرفته است (یعنی به ترتیب از لمّیت سؤال می‌شود). آن فریقی که اثبات کرده‌اند به این سه مطلبی که ما گفتیم برمی‌گردد، (نه اینکه خیال کنید آنها زائد هستند، آنها چه هستند؟) مطلب ”أیّ“ که به ”ما حقیقی“ برمی‌گردد: ”أیُّ شیءٍ“ و مطلب ”أین، کیف، کم و متیٰ“ است که اینها همه به هل مرکبه برمی‌گردند.»

    1. منظومه، ج 2، ص 330.
    2. همان.
    3. منظومه، ج 2، ص 331.

جلسه ۱۱۲

12
  •  

  • اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد