/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۱۹

1
  •  

  • درس یکصد و نوزدهم: 

  • بحث آراء در كيفيّت تركيب اجزاء حدّى‌

  •  

جلسه ۱۱۹

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحيم

  •  

  • غررٌ في أنَّ حقيقةَ النوع فصله الأخير:

  • و ذو قوامٍ من مَعانٍ بقیا***ما دامَ فصلُهَ الأخیرُ وقیا
  • لأنَّ ذَا الفَصلِ لَها تَضَمُّنا***فهو و إن تَبَدَّلَت ذی عُیِّنا
  • فهی عَلی إبهامهِا مُعتبرة***خَصَّ کما فی حَدِّ قوسٍ دَائرة
  • فَالجسمُ و النُّموُ قَد تَبَدَّلا***و الجزءُ ما فی أی فردٍ حصلا1
  • حدية الأجزاءِ ذهناً غَايَرَت‌***هَل وُحدِتَ فی العینِ أو تَعَدَّدت
  • ثَمَّ عَلی الثَّانی فإمَّا اتَّحدا***وُجوداً أو کذاتِها تَعدَّداً
  • أقوالُ الثَّانی لَدَیَّ مُعتبر***بَل باعتباراتٍ له تلک الصورِ2
  • یک مطلب از بحث جلسۀ قبل باقی ماند و آن اینکه مرحوم حاجی فرمودند که ما در فصل، شخص یا شیء یا ذات را درنظر نمی‌گیریم و آن مادۀ اشتقاق و آن مشتق را بدون شیء یا بدون ذات لحاظ می‌کنیم یعنی خصوص آن مبدأ اشتقاق را درنظر می‌گیریم و آن مبدأ اشتقاق را در ظرف فاعل یا در ظرف آلت یا در ظرف مبدأ یا در ظرف مکان قرار می‌دهیم اما ذات را دیگر درنظر نمی‌گیریم که ضارب به معنای ذاتٌ ثَبَت له ‌الضرب باشد، ضارب به معنای زننده است نه به معنای ذاتٌ ثَبَتَ له ‌الضرب، این ذاتٌ ثَبَتَ له ‌الضرب را عرف و ذهن عوام از این ضارب استنتاج می‌کند اما در خود معنای ضارب، ذات نیست به‌جهت اینکه دلالت بر ذات نمی‌کند چون ما یک اسمی که به محاذات با ذات باشد نداریم و آن اشکالاتی که میر سید شریف و امثاله وارد کردند.

  • دو ظهور ناطقۀ انسانی و نفس تشکیل دهندۀ آن بنابراین در مورد ناطق وقتی که می‌خواهیم تعریف بیاورید می‌گویید که ذو نفسٍ ناطقه یعنی دارای نفس، شما می‌گویید که طبعاً این ذو به معنای صاحب است، به معنای ذات است، از ایشان می‌پرسیم که شما چرا در اینجا «ذو» را لحاظ کرده‌اید؟ ایشان می‌فرمایند که می‌خواهیم بگوییم: ناطقی که در اینجا می‌گوییم خصوص آن معنای رفیع و عالی و تجردی ناطقۀ انسانی نیست به‌جهت اینکه ناطقۀ انسانی و آن نفسی که آن حقیقت تجردی، سرّ و کینونت و هویّت او را تشکیل می‌دهد دو جنبه و دو ظهور دارد؛ ظهور اوّلش به قوا و ظهورات عالم طبع و ماده برمی‌گردد، در واقع بروزات و ظهوراتی که در این عالم می‌بینیم همه از نفس است یعنی همان نفس ناطقه است که در عالم تفکیر می‌آید و به شکل انسان مفکِّر جلوه می‌کند، همان نفس ناطقه است که در عالم غضب می‌آید و به شکل انسان مغضِب جلوه می‌کند، همان نفس ناطقه است که در عالم شهوت می‌آید و به شکل یک انسان شهوی خودش را نشان می‌دهد، همان نفس ناطقه است که می‌آید در عالم ضحک، سرور، فرح، خنده، غم، غصه و سایر قوا و خصلت‌هایی که از این نفس ناطقۀ انسان سر می‌زند، تمام اینها نزول نفس ناطقه در عالم کثرات است این یک جنبه است.

    1. منظومه، ج 2، ص 357.
    2. منظومه، ج 2، ص 360.

جلسه ۱۱۹

3
  • جنبۀ دیگر نفس ناطقه عبارت است از صعود و ارتقاء او به عالم تجرد، به عالم کلیات، به عالم انمحاء در اسماء و صفات و بعد هم به عالم فناء. از آن جهت نگاه کنیم حقیقت نفس ناطقه عبارت است از همان مبدأیی که از آن مبدأ آمده است که آن عبارت است از همان حقیقت وجود تجردی حق‌تعالی.

  • اگر به جنبۀ نزولی نگاه کنیم دوباره می‌بینیم که این جنبۀ نزولی جدای از نفس ناطقه نیست بنابراین نفس ناطقۀ ما دارای دو جنبه است: جهت نزولی و جهت صعودی دارد؛ لذا ایشان می‌گویند که ما ذو نفس ناطقه ـ این ذو ـ را آورده‌ایم به‌خاطر اینکه این ناطق را لابشرط می‌گیریم که این را اعمّ از جنبۀ صعودی و جنبۀ نزولی بدانیم یعنی نفس ناطقه دارای نطق است یعنی خودش از نطق برتر است یعنی خودش ذاتی است که آن ذات از نطق بالاتر است، در واقع از آن نطق ظاهری که مِیز بین حق و باطل و امثال‌ذلک است که باعث می‌شود که انسان از حیوانات جدا شود، از این هم بالاتر است و خیال نکنید که ناطق همان ناطقی است که ما الآن مشاهده می‌کنیم که فکر و عقل و امثال‌ذلک است! نه‌خیر! ذاتی است که آن ذات این نطق را دربرگرفته است این‌طور است یعنی أعلیٰ و اشرف از خود همین نطق است. لذا ایشان می‌فرمایند که ما این‌طور آوردیم، این بحث تمام شد.

  • مطلب دیگری که حاجی مطرح می‌کنند راجع به این است که حقیقت نوع فصل اخیر است و باقی مقوّمات و امثال‌ذلک، در نوع به‌نحو ابهام معتبرند.

  • ما در باب حقیقة الشَّیء بِصورتِه لا بِمادتِه مطلبی را عرض کردیم و مواردی در این جهت می‌آید که اگر جنس را درنظر بگیریم و به‌طورکلی ماده را [در نظر بگیریم] ـ یعنی دو جهت «لابشرط و بشرط‌لا» در اینجا هست ـ این جنس خودش یک هیولای مبهمه در مقام تقرّر خودش است و حیوان هم یک هیولای مبهمه است ما حیوان کلی نداریم. یعنی اگر شما جنسی را بدون فصل درنظر بگیرید این فقط یک مبهم است؛ یک مسئلۀ مبهم است البته نمی‌شود گفت که نمی‌توانیم تصور کنیم، نه‌خیر! ما تصور می‌کنیم، همین‌که می‌گویید: این حیوانی است که به روی دو پا راه می‌رود، حیوانی است که چهار دست و پا راه می‌رود، حیوانی است که به شکم می‌خزد، حیوانی است که با چند دست و پا حرکت می‌کند پس معلوم می‌شود از آن حیوان یک معنای مبهمی در ذهن شما می‌آید که معنای سِعِی است و با خصوصیاتی که ضمیمه می‌کنید آن حیوان را مشخص می‌کند.

جلسه ۱۱۹

4
  • بنابراین این‌طور نیست که جنس درنظر نیاید! نه‌خیر! جنس درنظر می‌آید ولی به‌طور ابهام درنظر می‌آید، چه چیزی این ابهام را خارج می‌کند؟ آن فصل است. حیوانی که به روی دو پا راه می‌رود و فکر می‌کند «انسان» می‌شود، حیوانی که به روی چهار دست و پا راه می‌رود و می‌درد «شیر» می‌شود، حیوانی که می‌خزد «مار» می‌شود حیوانی که من‌باب‌مثال چهارتا پنج‌تا شش‌تا پا دارد فلان حیوان می‌شود. الآن این فصل ممیِّز یا لوازم فصل ممیِّز و عوارض، آن هیولای مبهمه و ماهیت مبهمۀ ما را بیان می‌کند و به آن قوام می‌دهد، قوام می‌دهد یعنی او لنگ درهوا است، لنگ در هوا است یعنی می‌گوید که من اصلاً تحصّلی ندارم و کسی نمی‌تواند من را بفهمد و من می‌خواهم خودم را به مردم بشناسانم. حالا کاری به وجود خارجی نداریم که اصلاً وجود خارجی دارد یا ندارد ولی دائماً داد می‌زند که من می‌خواهم خودم را بشناسانم! می‌گوییم که بشناسان! می‌گوید که من را بفهمید دیگر، من حیوانم! می‌گوییم که حیوان هستی ولی کدام حیوان هستی؟! برای اینکه خودش را بشناساند مجبور است که در اینجا دست نیاز و احتیاج به یک فصل دراز کند و بگوید که یک فصل بیاید و آن فصل من را بشناساند؛ آن فصل عبارت است از حقیقتی که به آن جنس قوام و تقرّر می‌دهد. البته قوام برای نوع است و به آن می‌گویند که فصل تحصّل می‌دهد؛ فصل «نوع» را قوام می‌دهد و به جنس تحصّل می‌دهد یعنی در ذهن حاصلش می‌کند انگار که تابه‌حال در ذهن نبوده است، مجمل و مبهم بوده است، خط و نشانی نداشته است، این فصل آن را در ذهن جا می‌اندازد، درست شد؟! این فصل اخیر است.

  • حالا چرا فصل اخیر است؟! روشن است به‌خاطر اینکه ممکن است که یک شیء فصول متعدده‌ای داشته باشد اجناس متعدده‌ای داشته باشد و اینها نمی‌شود! چون برحسب مراتبی که ذکر کرده‌اند اوّلاًبلااوّل آن حقیقت شیء که همۀ اشیاء را از نقطه‌نظر وجودی، ماهوی، هویتی در بردارد، جوهر است، بعد پایین‌تر می‌آید جسم می‌شود، بعد پایین‌تر می‌آید معدن می‌شود، بعد پایین‌تر می‌آید جسم نامی می‌شود، بعد پایین‌تر می‌آید متحرک و حساس و امثال‌ذلک می‌شود تا به حیوان می‌رسد و حیوان هم که تبدیل به انسان می‌شود. بنابراین اگر یک شیء بخواهد وجود پیدا کند باید تمام این مراحل را طی کند؛ هم باید جوهر باشد هم باید جسم باشد، معدن باشد و همین‌طور تا فصل آخر که انسان شود. این‌طور نیست که بگوییم: حالا که شما حیوان و ناطق هستید دیگر جسم نیستید پس دیگر نمو ندارید پس دیگر جوهر نیستید پس دیگر این خصوصیات را ندارید! این غلط است.

جلسه ۱۱۹

5
  • پس آن چیزی که به این نوع قوام می‌دهد و در خارج وجود می‌دهد یا تحصّل می‌دهد، همان فصل آخری است که به جنس قریب می‌خورد درحالی‌که تمام مراتب جنس داخل همین نوع منطوی است، همه منطوی است اگرچه تبدّل پیدا کرده است و دیگر الآن جسم مطلق نیست بلکه جسمی است که نمو دارد، این تبدّل باعث نمی‌شود که حقیقت و جسمیتش عوض شود، نه‌خیر! این تبدّل تمام اینها را به‌نحو أعلیٰ و اشرف دارد، ما هم جسم هستیم به‌نحو اعلیٰ و اشرف، و هم ... . حتی اینهایی هم که هستیم دو جنبه داریم: یک جنبۀ ظاهر و یک جنبۀ باطن داریم پس این فصل به این حیوان صورت می‌دهد؛ از نظر جسمی آن را اعمّ از جسم مادی و جسم مثالی می‌کند، این حیوان را از نظر ناطقیت اعم از از حیوان مفکِّر و حیوان مرتبۀ أعلیٰ می‌کند، از نظر خصوصیات ظاهری اعمّ از دنیوی و اخروی می‌کند، از نظر بصیرت این حیوان را اعمّ از بصیرت ظاهری و بصیرت اخروی می‌کند و همین‌طور فکر ظاهری و فکر اخروی و امثال‌ذلک.

  • فصل، سبب توسعۀ اجسام و جواهر

  • پس این فصل این اجسام و این جواهر را توسعه می‌دهد، در واقع این ناطق، اینها را توسعه می‌دهد؛ مختصّ جنبۀ مادی نمی‌کند بلکه اضافه بر جنبۀ مادی جنبۀ معنوی را هم به این جسم افاضه می‌کند، در واقع این جسمی که تابه‌حال جنبۀ مادی بود به دو شکل مادی و مثالی می‌کند.

  • پس ما نه‌تنها جهت مادی داریم بلکه جهت معنوی داریم جهت مثالی داریم جهت ملکوتی داریم و تمام اینها به‌خاطر همان فصل ناطقیتی است که این بزرگوار آمد و از برکت او همۀ اینها توسعه پیدا کرد، حیوان را مجرد کرد و به آن جنبۀ تجردی داد درحالی‌که حیوانات دیگر این جنبۀ تجردی را ندارند درختان ندارند و بقیۀ موجودات ندارند، همۀ اینها از برکت همان فصل اخیر بود پس این فصل اخیر است که همۀ این کارها را انجام می‌دهد و انسان را از ماده برتر می‌برد و به چیزهای دیگر می‌رساند.

جلسه ۱۱۹

6
  • مطلب دیگر بحثی است که مرحوم حاجی سه قول را ذکر می‌کنند که لا شک و لا شبهه در اینکه هر شیء مادی از یک جنس و یک فصل مرکب شده است مثلاً خرگوش از یک جنس و یک فصل مرکب شده است، مارمولک از جنس و فصل مرکب شده است، انسان از جنس و فصل مرکب شده است, انسان به اصناف مختلف هم از جنس و یک فصلی مرکب شده است، همۀ اینها جنس و فصل دارند، حیوانات هم همین‌طور هستند، اجسام هم همین‌طور هستند.

  • اقوال متعدد در کیفیت وجود جنس و فصل درخارج و اتحاد یا عدم اتحاد آنها با اشیاء

  • در اینکه هر نوعی جنس و فصل متعددی دارد شکی نیست, صحبت در این است که همین در عالم خارج چطور است؟ آیا در عالم خارج این جنس و فصل با آن شیء خارجی یکی است یا تعدد دارد؟ بعضی‌ها گفته‌اند که نه‌خیر! اصلاً ما در عالم خارج جنس و فصل نداریم، یک واحد بیشتر نداریم و آن را هم نوع می‌گویند پس نوع فقط در وعاء ذهن است و در خارج هیچ چیزی نیست فقط یک شیء است، در واقع ذهن در سر خودش ممکن است که هزارتا چیز درست کند هزارتا ترکیبشان کند؛ جنس درست کند، فصل درست کند، لوازم و عوارض درست ‌کند و هزارتا چیز درست کند ولی در خارج یک چیز بیشتر نیست و آن چیز خود همان شخص متعین است.

  • بعضی‌ها گفته‌اند: همان‌طوری که در ذهن متعدد است در خارج هم متعدد است یعنی زیدِ در خارج هم از جنس و از فصلی متعدد است. اینهایی که گفته‌اند: متعدد است، دو قول هست؛ بعضی‌ها گفته‌اند که در خارج متعدد هستند ولی از نقطه‌نظر وجود واحد هستند، بعضی‌ها گفته‌اند که از نقطه‌نظر وجود هم تعدد دارد. مرحوم حاجی می‌فرمایند: از نظر من این قول دوم ارجحیت دارد ـ از نظر ایشان قول سوم می‌شود ـ که جنس و فصل هم در ذهن متعدد هستند هم در خارج متعدد هستند یعنی خود زیدی که در خارج هست از یک جنس و یک فصل مرکب شده است ولی از نظر وجودی واحد است یعنی ما نمی‌توانیم او را تکّه کنیم مثلاً ارّه بگذاریم و او مثل گوسفند دو شقه شود که نصف او حیوان شود و نصف او ناطق شود، نه‌خیر! هر جزئی از آن را بگیرید حیوان و ناطقیت باهم است، این سه قولی است که إن‌شاءالله اگر جلسۀ بعد فرصت داشتیم به بقیه‌اش می‌رسیم، فعلاً اقوالش را بخوانیم.

جلسه ۱۱۹

7
  • و اقْتِحامُ ذِی فی قولی ذا نَفسٍ للإشارةٍ فی اللفظِ إلی الاِعتبارِ اللابشرطی المعتبَر فی الفصلِ لِیُحمَل.1

  • اینکه من «ذی» را در کلام خودم داخل کرده‌ام (درحالی‌که گفتیم: ناطق و مشتقات «ذو» برنمی‌دارند، ذات برنمی‌دارند، شیء بر نمی‌دارند) به‌خاطر اینکه در لفظ اشاره کند به ‌اینکه ما در اینجا لابشرطی را وضع کردیم که در فصل معتبر است که حمل شود.

  • وقتی می‌گویم: «کون‌ الإنسان ذا نفسٍ ناطقة» ما در اینجا جنبۀ اعم «دارای نفس ناطقه بودن» را قصد کردیم تااینکه بر «کون الإنسان» حمل شود والاّ «کون الإنسان نفسٌ ناطقة؛ یعنی بودن انسان نفس ناطقه»، باهم جور درنمی‌آید، چون آن انسان، دارای نفس ناطقه است یعنی مقام انسان مقام أعلیٰ و اشرف از نفس ناطقه‌ای است که ما الآن از آن صحبت می‌کنیم، هم نفس ناطقه به این معنا است هم نفس ناطقه به معنای دیگر است یعنی ذات انسان سوای نطق است ـ نطقی که ما می‌فهمیم ـ و ما این «ذی» را آوردیم تا بتوانیم از نظر ظاهر بر کون انسان حمل کنیم.

  • و إلاّ فَنفسُ النَّفسِ المَأخوذةِ لا بِشرطٍ فَصلٌ حَقیقیٌ. لکنَّ إذا أُخِذَت بِشرطِ لا فَهی صورةٌ و جزءٌ خارجیٌ و ذا یُقال له فصلٌ حَقیقیٌّ أیضاً.2

  • «والاّ خود نفسی که ما در آنجا آوردیم که لابشرط اخذ شد آن فصل حقیقی است»، خود نفس چه می‌شود؟ خودش مثل نفس حقیقی است چون خود نفس یعنی فصل انسان. «اما اگر بشرط‌لا اخذ شود آن صورت و جزء خارجی است» که جنبۀ حیوانیت در آن لحاظ نشود و فقط جنبۀ خصوصیت نطقیت لحاظ شود در این‌صورت بشرط‌لا به حیوان دیگر حمل نمی‌شود ولی ما در اینجا خواستیم لابشرط اخذ کنیم که به خود انسان حمل شود. «به این فصل حقیقی می‌گویند ایضاً» یعنی به فصل اشتقاقی فصل حقیقی هم می‌گویند، به خلاف فصل منطقی که به آن فصل حقیقی گفته نمی‌شد به‌خاطر اینکه ما لوازم فصل دادن را به‌عنوان فصل می‌آوریم، نه خود فصل را.

    1. منظومه، ج 2، ص 354.
    2. منظومه، ج 2، ص 355.

جلسه ۱۱۹

8
  • غررٌ فی أنَّ حَقیقةَ النُّوعِ فَصلُه الأخیر.

  • و باقی المُقوِّمات مُعتبرةٌ فیه علی الإبهامِ و ذو قوامٍ مِن الأنواعِ مِن معانٍ جِنسیةٍ و فَصلیةٍ قَریبةٍ و بَعیدةٍ بقیا أیْ بَقِی حَقیقةُ ذلک النُّوعِ بِحالِه ما دامَ فَصلُه الأخیرِ وُقِیا و حُفِظ.1

  • «باقی مقومات در این نوع علی ‌الإبهام معتبرند» اما اصل حقیقت نوع فصل اخیرش است، باقی مقومات یعنی آنچه را که در سلسلۀ طولیه بودند مثل جوهر و جسم نامی و امثال‌ذلک، همۀ اینها معتبرند ولی مبهماً ـ نه مشخصاً ـ [معتبرند]. «اینکه دارای قوام از انواع از معانی جنسیه و فصلیۀ قریب یا بعید است باقی هستند، یا حقیقت آن نوع باقی هست مادامی که فصل اخیر حفظ شده است» همۀ آن معانی جنسیه و فصلیه باقی هستند اما اگر فصل ازبین رفت همۀ آنها پی کارشان می‌روند.

  • تلمیذ:... به نحو ابهام نیست مثلاً الآن هر انسانی هردو ... را دارد؛ جسمیت جسم را دارد و حیوانیت را هم دارد و ما می‌بینیم که جسم ما همان حیوان است، حیوان هم متحرکٌ حساسٌ بالإرادة. ... اما آنها به‌نحو ...

  • استاد: ابهام نه به‌نحو تشخّص! به‌نحو تشخّص یعنی یک خصوصیت خارجی، وقتی که انسان دارای نفس ناطقه هست بالأخره نمو هم دارد ولی آیا این نموی که می‌گوییم، مثل نمو درخت چنار است که چهل متر یا پنجاه متر بالا می‌رود؟! پس چرا شما یک متر و نیم یا دو متر بیشتر بالا نرفته‌اید؟!

  • تلمیذ: ... مثل پشه است، پشه از بچگی ...

  • استاد: احسنت، آن هم نمو است، بنابراین منظور ما یک نمو عام و مبهم است که اینها مصادیق آن هستند، این‌طور نیست که یک نمو خاص باشد. الآن ما جسم هستیم یا نیستیم؟! هستیم ولی آیا این جسمیت ما با جسمیت آجر یکی است؟! نه! همان جسمیت هست به‌نحو أعلیٰ یعنی به‌نحو ترقّی، جسمیت در ما هست درعین‌حال نمو هم هست ولی جسمیت در آجر هست ولی دیگر نمو در آجر نیست.

    1. منظومه، ج 2، ص 357.

جلسه ۱۱۹

9
  • بنابراین اینکه ما می‌گوییم: «الإنسانُ ‌حیوانٌ الناطق» در واقع کأنِّ گفته‌ایم که «انسان جوهرٌ»، «انسان جسمٌ»،‌ «انسان نامٌ»، «انسان معدنیٌ»، «انسان متحرکٌ بالإرادة» بعد هم می‌گوییم که «انسان ناطقٌ»، همۀ اینها را ما در ضمن ناطق به‌نحو ابهام آورده‌ایم و اینها را مشخص نکرده‌ایم که یکی‌یکی آنها را ذکر کنیم. یعنی وقتی که شما ناطق را ذکر کنید کأنَّ همۀ اینها را ذکر کرده‌اید «چون‌که صد آید نود هم پیش ماست»1 ولی خصوصیت همه را تنها‌تنها ذکر نکرده‌ایم. بله! انسان به‌تنهایی مصداق برای آنها هست ولی در تعریف ما در اینجا نمو نیامده است جسم نیامده است فلان نیامده است بلکه فقط ناطقیت آمده است.

  • غیر قابل اشاره بدون ماده بدون صورت

  • فَالحقیقةُ تَدورُ مَعه حیثما دار و لِهذا قالوا شَیئیةُ الشیءِ بِصورتِه.2

  • حقیقت با این فصل می‌گردد هر جا باشد و برای همین گفتند که شیئیت شیء به صورتش است.

  • شیئیت شیء یعنی اینکه ما به این شیء «این» بگوییم، به‌اصطلاح هذیّتش، زمانی می‌توانیم به آن اشاره کنیم که صورت داشته باشد، شما نمی‌توانید به ماده اشاره کنید بلکه به صورت اشاره می‌کنید؛ شما [آیا می‌توانید] آن ماده‌ای که در این فرش هست را به من نشان دهید؟! آن چیزی که شما به من نشان می‌دهید پشم است، بله! آن پشم در ضمن ماده است ـ یا نه فرق نمی‌کند یعنی چه گوسفند نر و چه گوسفند ماده! درست است؟! ـ ولی غیر از این پشمیت و خصوصیات دیگر، آن ماده‌اش را به من نشان دهید! اصلاً ماده بدون صورت نشان دادنی نیست و نمی‌شود نشان داد!

  • و قالَ الشَّیخُ صُورةُ الشَّیءِ ماهیتُه التی هُو بِها ما هُو لِأنَّ ذا الفصلِ ـ ذا اسم إشارةٍ ـ لها أیْ لِلمعانیِّ مُتعلّق بِقولنا تَضمنُّاً. أیْ وجودُ الکُلِّ مضمنةٌ مطویةٌ فی وجودِه. فَالنَّفسُ النَّاطقةُ التی هی الفَصلُ الأخیرِ فی الإنسانِ لَمّا کانت بَسیطةَ الحقیقةِ و البَسیطُ جامعٌ لجمیعِ الکمالاتِ التی وجدت فیما تَحتَه کَانت الناطقةُ مُشتملةً عَلی وُجوداتِ الجوهرِ و الجسمِ و المعدنیِّ و النَّامیِّ و الحساسِ و المتحرکِ بِالإرادةِ بنحوِ البساطةِ و الوحدةِ.3

    1. مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش 6۱: تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش:
      نام احمد نام جملۀ انبیاست***چونک صد آمد نود هم پیش ماست
    2. منظومه، ج 2، ص 357.
    3. منظومه، ج 2، ص 358.

جلسه ۱۱۹

10
  • شیخ گفت که صورت شیء آن ماهیتی است که این شیء به آن ماهیت ماهو می‌شود یعنی خصوصیت پیدا می‌کند و هویّت پیدا می‌کند. ماهیت پیدا می‌کند همان است ماهو یعنی همان است که می‌شود به آن اشاره کرد. «چون این فصل متضمّن این معانی است. وجود همۀ اینها (یعنی جنسیت، قریب، بعید، فصل و امثال‌ذلک) در وجود فصل مضمّن است و مطوی است. نفس ناطقی که فصل اخیر در انسان است از آنجایی که حقیقتش بسیط است و مرکب نیست و جزء مجردات است بنابراین نفس ناطقه مشتمل است بر همۀ وجودات جوهر، جسم، معدنی، نامی و حساس متحرک بالإراده به‌نحو وساطت و به‌نحو وحدت»؛ چون او مجرد است پس همۀ این مراتب را دارد.

  • فَهُو أی الفَصلُ و إن تَبَدّلَتْ ذی أیْ المعانی عُیِّناً ـ خَبرُ هو ـ یَعنی أنَّه أصلُها المَحفوظُ و هَذیَّةُ النَّوعِ به فَلا یُعبأ بِزوالِ هذه فَهِی أیْ کُلُّ واحدٍ مِنَ المعانیِّ علی إبهامِها لا عَلی الخُصوص ِمُعتبرةٌ فی حقیقةِ النُّوعِ فَفی الإنسانِ مثلاً المُعتبر مِنَ الجوهرِ أعمٌ مما فی المُجردِ و المادیِّ و مِن الجسمِ أعمٌ مِنَ الطبیعی العُنصریِّ و المثالیِّ و مِنَ الحیاةِ أعمٌ مِنَ الدنیویةِ و الأخرویةِ. و قِسْ علیهِ الباقی.1

  • فصل دارای همۀ مراتب کمالی عالم وجود

  • «بنابراین این فصل، اگرچه این معانی متبدّل شود آن فصل معین است ـ خبر هو است ـ یعنی فصل اصل این معانی است که محفوظ است و هذیّت و شیئیت و اشارۀ نوع به فصل است و اشکالی ندارد که ازبین برود و به‌جای آن چیز دیگری بنشیند» دوباره این انسان، انسان است یعنی اگر انسان جسمیتش را عوض کرد و مُرد و از این دنیا رفت و به صورت مثالی تبدیل شد دوباره انسان است گرچه جسمیت آن ازبین رفته است. دوباره اگر صورت مثالی‌اش را از دست داد و به مقام جوهری و مقام تجرد ترقّی کرد باز هم چون آن فصل را دارد انسان است، آن فصل همۀ مراتب کمالی عالم وجود از جنسیت و فصلیت و امثال‌ذلک را دارد. «بنابراین هرکدام از معانی در ابهامش ـ نه بر خصوص ـ به‌طور اجمال در حقیقت نوع معتبر است، مثلاً آنچه که در انسان از جوهر معتبر است از آن جوهر مجرد و جوهر مادی اعم است» آیا جوهر مادی است؟ نه! انسان باید جوهر باشد حالا چه مادی و چه معنوی، انسان باید جسم داشته باشد؛ «این جسم اعم از طبیعی و عنصری باشد» که کیلویی باشد یعنی کشیدنی باشد «یا جسم مثالی باشد، انسان باید حیات داشته باشد حالا این حیات چه حیات دنیوی باشد چه اخروی باشد»، انسان باید بصیرت داشته باشد چه بصیرت ظاهری چه بصیرت باطنی و قِسْ علیه باقی از آن لوازم و اعراضی که بر انسان و بر این نفس ناطقه حمل می‌شود.

    1. منظومه، ج 2، ص 359.

جلسه ۱۱۹

11
  • خَصٌ أی الخاصُّ مِن کُلِّ واحدٍ مِنها مِن حَیثُ الخصوصیةِ لو اُخِذَ فی حدِّ النُّوعِ فَهو کَما یُؤخَذُ فی حدِّ قوسٍ دائرةٌ فیقالُ القوسُ قطعةٌ مِنَ الدائرةِ. و قد صَرَّحوا أنَّه مِن بابِ زیادةِ الحدِّ علی المحدودِ.1

  • «اگر شما خصوص هرکدام از اینها از حیث خصوصیت را در حدّ نوع بگیرید» و بگویید که «الإنسان جوهرٌ» «همان‌طوری است که در حد قوس دایره اخذ می‌شود». می‌گوییم که «القوسُ ما هو؟» «می‌گوییم که قوس قطعه‌ای از دایره است» حالا آیا ما قوس بدون دایره نداریم؟! لذا می‌گویند که همیشه حدود از محدود اعم است؛ یعنی وقتی که شما در تعریف انسان یک حدّی می‌گویید که «الإنسان حیوانٌ ناطق»، حیوان اعمّ از خود انسان است، همیشه تعریف باید از خود آن معرِّف اعم باشد و جهت اشتراکی داشته باشد.

  • اگر بگوییم: «الإنسان جوهرٌ»، شما می‌گویید که «الإنسان جوهرٌ جسمٌ»، ما می‌گوییم که آیا نمی‌شود حالا انسان جسم نباشد؟! می‌گویید که بله می‌شود جسم نباشد ولی ممکن است جسم مثالی داشته باشد نه جسم مادی، می‌گوییم که شما گفتید: «جسمٌ»، ما می‌گوییم که همیشه آن تعریف اعمّ از خود آن محدود است و این اشکالی ندارد که شما این انواع و اجناس و فصول را در تعریف انسان بیاورید درحالی‌که انسان اعمّ از اینها باشد اشکالی ندارد، «این از باب زیادت حد بر محدود است».

  • فَالجسمُ و النُّمو فی الإنسانِ قَد تَبدَّلا حَتی یَبلَغ بِهما التَّبدلُ إلی أنْ یَصیرا مثالیاً و معنویاً.2

  • جسم و نمو در انسان تبدّل پیدا می‌کند تااینکه تبدّل به اینها می‌رسد و جسم، جسم مثالی و معنوی می‌شود و نموّ هم نموّ معنوی می‌شود.

  • یعنی دیگر انسان در مقام ارتقاء روحی نموّش نموّ شکمی نیست، نموّش معنوی می‌شود و آن خیلی عالی می‌شود.

  • فهما و غَیرهما عَلی وَجهِ الخصوصیةِ لَیست ذَاتیةً و جزءاً. و إنّمَا الجزء ما أیْ قدر مُشترک فی ضمنٍ أیْ فردٍ حصلاَ.3

  • این دوتا یعنی جسم و نمو و غیر از این دوتا از سایر خصوصیات حیوانیت بر وجه خصوصیت، ذاتی انسان نیستند (بلکه از وجهۀ ابهام، ذاتی انسان هستند یعنی بالإجمال نه بالخصوصیه). جزء قدر مشترک است که در ضمن هر فردی می‌خواهد حاصل شود.

    1. منظومه، ج 2، ص 359.
    2. همان.
    3. منظومه، ج 2، ص 359.

جلسه ۱۱۹

12
  • آن‌ قدر مشترک، جزء برای انسان است، در واقع جسمِ اعمِّ از اینها در حقِ هر فرد، جزئی از انسان است؛ نموّ در ضمن این، حیوانیت در ضمن زید، اینها جزء آن انسان را تشکیل می‌دهند، جزء هر فردی را تشکیل می‌دهند که در ضمن هر فرد حاصل می‌شوند یعنی هر زیدی از یک فصل و یک مابه‌الإشتراکی که دارد مرکب است.

  • غررٌ فی ذکرِ الأقوالِ فی کیفیةِ التَّرکیبِ مِنَ الأجزاءِ الحدِّیةِ.

  • و قد وَصَفَه المُحقِّقُ الشَّریفُ بِأنَّه ممّا تَحَیَّرت فیهِ الأوهامُ و اخْتَلَفَت فیه آراءُ الأعلامِ حَدیةُ الأجزاءِ ـ مِن إضافة الصفةِ إلی الموصوفِ ـ ذهناً غَایَرَتْ بِحسبِ ذَواتِها و بِحسبِ وُجوداتِها مَعاً قَطعاً و اتِّفاقاً.1

  • «چند قول در اینکه اجزاء حدّیه چطوری باهم ترکیب شده‌اند و یک شیء خارجی را به‌وجود آورده‌اند وجود دارد؛ محقّق شریف این غرر یا این ترکیب را وصف کرده است که اوهام در آن متحیر مانده است و آراء اعلام در آن مختلف هستند.» علتش این است که انسان نمی‌تواند به آن فصل حقیقی برسد و نمی‌تواند به آن علم پیدا کند والاّ از نظر ذات می‌فهمد، بالأخره همۀ این اشیاء مرکبات هستند و بسائط نیستند لذا به ایشان هم یک اشکالی شده است.

  • «ما می‌دانیم که این اجزاء حدّیه از نظر ذهن مغایر هستند»؛ حیوان با فصل فرق می‌کند این را می‌دانیم، «به‌حسب ذواتشان در ذهن مغایر هستند و به‌حسب وجوداتشان هم باهم مغایر هستند»، وجود حیوان با وجود ناطق باهم فرق می‌کنند، وجود ماده با وجود صورت باهم فرق می‌کنند و دو چیز هستند.

  • و لکنَّ الخلافَ فی أنَّها کَیفَ هی فی العینِ.2

  • آیا در عین خارجی هم باهم مغایر هستند یا در عین خارجی دیگر تغایرشان را از دست می‌دهند؟! چه می‌فرمایند؟! در اینجا اقوال را مطرح می‌کنند:

  • هَل وحِّدَتْ مَاهیتُها فی العَینِ أو تَعَدَّدتْ ثُمَّ عَلی الثَّانیِّ أیْ تَعددها مَاهیة فَإمَّا اتحدا أیْ الأجزاءُ وجوداً ـ و تَذکیرُ الفعلِ المُسندِ إلی ضَمیرِ المُؤنثِ المَجازیِّ کَثیرٌ فی النَّظمِ. و رفعُ وُجودٌ عَلی الفَاعلیةِ و تَنوینُه لِلتعویضِ و إنْ کَانا ممکنین لکنّ یَخلو الکلامُ عنِ السلاسةِ ـ أو وُجودها کَذاتِها أیْ مَاهیتِها تعدداً.3

    1. منظومه، ج 2، ص 361.
    2. منظومه، ج 2، ص 361.
    3. همان.

جلسه ۱۱۹

13
  • «آیا ماهیت این اجزاء در عین یکی می‌شود یا متعدد است؟ یعنی ما دیگر در عین نه جنسی داریم و نه فصلی؛ مثلاً در این زید نه جنسی هست و نه حیوانیت و نه ناطقیت، در واقع یک چیز هست، نه فصل است و نه جنس، یک چیز بیشتر نیست؛ جنس در فصل می‌رود و باهم قاطی می‌شوند و داخل می‌شوند و یک چیز می‌شوند، درست شد؟! می‌خواهم عرض کنم که تعددش ازبین رفته است.

  • «أو تَعَدَّدتْ؛ یا متعدد هستند» این کأنّ متعدد هستند، دو بدن داریم؛ یک روح هستیم در دو بدن! یعنی اجزاء حدّیه متعدد هستند حالا که ماهیت متعدد هستند «یا اجزاء از نظر وجودی یکی است» ـ گرچه در واقع به تحدید عقلی دوتا است ولی از نظر وجودی یکی است ـ یعنی دوتا وجود نیست یعنی این‌طور نیست که یک سلول حیوان باشد و یک سلول ناطق باشد، نه‌خیر! همۀ اینها یکی هستند. «تذکیر فعل مسند به ضمیر مؤنث مجازی در نظم زیاد است. گرچه ممکن است «وُجودٌ» بخوانید اما کلام ما از سلیس بودن بیرون می‌آید»! الحمدلله خیلی کلام شما سلیس است!! «یا وجود آن اجزاء مثل ذاتش یعنی ماهیتش، متعدد است» یعنی همان‌طوری که ذاتش از حیوانیت و ناطقیت متعدد است حدودش هم متعدد است یعنی ما در خارج دو چیز می‌بینیم؛ چشممان یکی می‌بیند اما اگر یک عینک خوبی بگذاریم و چشممان دقیق‌تر شود زید را با دو سر می‌بینیم یک سرش حیوان است یک سرش [ناطق]! اینها این‌طور می‌گویند دیگر! به‌جای دوتا پا چهارتا پا دارد! دوتا پایش برای حیوانیت است و دوتا پایش برای ناطقیت است و قِس علیه!

  • فهذه أقوالٌ ثَلاثةٌ قَد ذَهَبَ إلی کُلِّ طائفةٌ. الثَّانی و هو أنَّ الأجزاءَ الحدیةِ مُتعددةٌ فی العینِ مَاهیةً مُتحدةٌ وُجوداً لَدَیَّ مُعتبَرٌ.1

  • «سه قول در اینجا داریم»:

  • قول اوّل اینکه این اجزاء حدّیه در خارج یکی است که این قول رد می‌شود.

  • قول دوم این است که متعدد است لکن وجوداً یکی است.

    1. منظومه، ج 2، ص 361.

جلسه ۱۱۹

14
  • قول سوم این است که متعدد است و وجوداً هم دوتا است.

  • قول اوّل و سوم بنا بر نظر مرحوم حاجی رد می‌شوند و قول دوم مقبول است؛ «اجزاء حدّیه از نظر ماهیت، در عین متعدد هستند ولی از نظر وجود متحد هستند، این نظریه پیش من معتبر است».

  •  

  • اللهم صلّ عَلی محمد و آل محمد