پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۵: ماهیت ولواحق آن
توضیحات
35. غرر في خواص الأجزاء
درس یکصد و بیستم:
بحث در بيان خواصّ اجزاء
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
| أقوالٌ الثَّاني لَديَّ مُعتَبَر | *** | بَل بِاعتباراتٍ له تلك الصُّوَر1 |
| بَيِّنَةٌ غَنيةٌ عن السَّبَبِ | *** | أجـزا و سبقُها عَلى الكُلِّ وَجَب |
| لِكُلِّ أجزاءٍ اعتباراتٌ تُعَد | *** | الكُلُّ أفراداً و مجموعاً وَرَد |
| بِشـرطِ الاجتماعِ أو بِالشَّطرِ | *** | أو نَفسِ الأجزاءِ التي بِالأسرِ |
| فَالسَّبقُ لِلأجزاءِ بِالأسرِ عَلى | *** | كُلٍّ بِمعنَى كَان يَتلَو الأوَّلاً 2 |
بیان سه قول در کیفیت ترکیب
مرحوم حاجی در کیفیت ترکیب سه قول را فرمودند:
ـ قول اوّل اینکه اجزاء این کل از جنس و فصل مرکب شدهاند و این جنس و فصل در وجود خارجی هم با وجود اتحاد دارند و هم خودش در وجود خارجی متحد است یعنی دیگر در وجود خارجی نه جنسی میماند و نه فصلی، همانطوریکه وجود اینها هم مرکب از جنس و فصل نیست. این یک قول بود که مردود است.
ـ قول دوم این بود که متعدد است ولی ـ تعددش ـ یا عقلاً متعدد است و در خارج یکی است به این معنا که آنچه جعل به آن تعلّق گرفته است وجود میباشد اما در خارج، ماده و صورت وجود دارد و این وجود ماده و صورت نه بهعنوان تعدد بلکه بهعنوان وحدت در یک مظهر و در یک شیء تجلّی میکند.
ـ قول سوم اینکه در خارج هم دو شیء داریم؛ یک وجود مادی داریم و یک وجود صوری پس گرچه ما یک چیز میبینیم ولی غلط است و در واقع دو چیز است اما ما یک چیز میبینیم؛ اگر چشم بصیرت و باطنمان باز شود ما در واقع اشیاء را دو چیز میبینیم. ایشان میفرمایند: این قول غلط است بهخاطر اینکه آن هوهویت و وحدت ازبین میرود شما نمیتوانید دیگر ماده را بر صورت حمل کنید و صورت را بر ماده حمل کنید و همینطور ماده را بر مجموع حمل کنید، پس این وحدت کجا است؟! اینکه شما میگویید: «این انسان است» این اشاره ـ «هذا» ـ به چه چیزی میخورد؟ آیا به ماده میخورد یا به صورت؟! شما باید یک وحدتی داشته باشید تا اشارۀ شما به آن تعلّق بگیرد، آن وحدت چیست؟! دیگر وحدتی در کار نیست بنابراین فقط قول دوم میماند.
قول دوم این است که آن جعل در خارج به وجود خورده است و وجود واحد است ولی عقل از این وجودِ واحد دو امر مرکب را انتزاع میکند؛ یکی ماده و یکی صورت؛ جنس و فصل. این یک مطلب بود که دلیل ایشان اینطور بود.
ایشان میفرمایند که در اینجا یک مطلب دیگر هست و آن اینکه اگر ما قائل شویم به اینکه اصلاً تحقّق بالذاتی برای اجزاء حدّیه نیست و هرچه هست متعلّق به وجود است همانطوریکه آن افرادی که قائل به وحدت این اجزاء حدّیه هم ذاتاً و هم وجوداً هستند میگویند: اجزاء حدّیه در وجود خارجی، هم ذاتاً واحد است و هم وجوداً؛ ذاتاً واحد است یعنی شما در این امر خارجی دیگر ماده و صورتی نمیبینید، در این امر خارجی یک شیء واحد بیشتر نیست حالا اسم آن شیء واحد را تقیّد وجود میگذاریم که تقیّد وجود عبارت از آن شیء واحد است، بعد این ذاتاً واحد میشود. وجوداً هم که خودمان داریم میبینیم که واحد است یعنی آن جعل به خود وجود خورده است. اینها در مقام جواب از اینکه پس بالأخره شما که قائل شدهاید که این اشیاء خارجی مرکب هستند و از آنطرف قائل هستید به اینکه اجزاء حدّیه ذاتاً واحد هستند چه جوابی میدهید؟! اینجا کوسه و ریشپهن میشود چون از یک طرف میگویید که این اشیاء خارجی مرکب از جنس و فصل و ماده و صورت هستند از یک طرف میگویید که این ماده و صورت در خارج واحد هستند، این چطور با ترکیب میسازد؟! میگویند که عقل ما به اعتباراتی میآید امور متعددهای را از یک امر بسیط انتزاع میکند یعنی یک مابهالاِشتراک اعتباری و یک مابهالاِمتیاز فرض میکند، همۀ اینها از امور بسیط هستند. همانطور که ما در اعراض همین حرف را میزنیم؛ همانطور که شما در کم، کیف، أین، متیٰ، فعل و انفعال که همه عرض هستند و عرض هم مرکب نیست بلکه بسیط است، جنسیتی بهعنوان جنس برای اعراض درنظر میگیرید بعد برای آن یک فصلیت میآورید فرض کنید میگویید که اگر متصل باشد و قارّ باشد و فلان باشد اسمش را «کم» میگذاریم اگر قارّ نباشد و فلان نباشد و اتصال نداشته باشد اسمش را «کیف» میگذاریم. اینهایی که شما بعداً میگویید بهعنوان یک فصل ممیّز برای یک امر بسیط قرار میدهید درحالیکه فصل ندارد جنس ندارد اصلاً خود وجود آنها وجود فصلی است یعنی اصلاً آنها مابهالاِشتراک ندارند که بهواسطۀ آن مابهالإشتراک برای آنها جنس تصور کنید. بین ما و غنم و اِبل و اینها مابهالإشتراک هست مابهالإشتراکمان حیوانیت است بعد ما روی این مابهالإشتراک یک فصل بار میکنیم و اسم یکی را ناطق و اسم دیگری را صاهل میگذاریم و...
ولی اعراض اصلاً مابهالإشتراک ندارند، اینها بسیط و بسائط هستند مابهالاِشتراک اینها اصلاً اعتباری میشود؛ جنسی، عرضیت. در اینکه هم این عارض بر این میشود هم آن عارض بر این میشود، این عرض بودن را برای اینها جنس قرار میدهیم بعد یکییکی فصل ممیّز برایشان میآوریم درحالیکه عرض بودن داخل در ماهیت اینها نیست بلکه مفهومی است که آن مفهوم را بر اینها حمل میکنیم نهاینکه ماهیت اینها از عرض تشکیل شده است، عرض بودن یک حقیقت نیست بلکه خود عرض بودن یک مفهوم و از انتزاعات عقلی است. مفهوم است [یعنی] غیر از حیوانیت است که یک امر ثبوتی و خارجی است عرض که این نیست.
اینها میگویند که ما همین کار را در مورد اجزاء حدّیه انجام میدهیم و میگوییم: درست است که اجزاء حدّیه اختلاف دارند؛ حیوان است و ناطق است، حیوان است و صاهل است، حیوان است و ناهق است و امثالذلک ولی اینها در وجود خارجی ذاتاً یکی میشوند یعنی ما در وجود خارجی نه جنسی میبینیم نه فصلی نه مادهای نه صورتی پس چیست؟! عقل این اشیاء مختلف را انتزاع میکند ولی در خارج یکی است.
کلام مرحوم حاجی این بود که در خارج یکی نیست بلکه در خارج دوتا است اینکه ما الآن میبینیم، از ماده و صورت ترکیب شده است و دوتا است ولی ما دوتا را یکی میبینیم ولی آنها میگویند که در خارج واقعاً یکی است یعنی اصلاً تا وقتی که در ذهن ما است جنس و فصلی داریم همینکه در خارج میرود دیگر هیچچیز نداریم نمیتوانیم اسمش را ماده یا صورت بگذاریم هیچِ هیچ، ذاتاً یک امر است حالا بهحساب و بهاصطلاحِ ما اسمش را قید برای وجود میگذاریم بعد ذهن یک جنس و فصلی را انتزاع میکند و در ذهن خودش میبرد نه اینکه بگوید: در خارج است.
مرحوم حاجی میفرمایند که همانطور که اینها چنین حرفی میزنند ما هم چنین چیزی میگوییم؛ ما میگوییم که درست است که اینها وجوداً و عقلاً مختلف هستند و اختلاف دارند ولکن این اختلاف از نقطهنظر اینکه جعل به وجود خورده است و در واقع بهواسطۀ وجود و به برکت وجود و روی سبیل وجود این ماده و صورت وجود پیدا کردهاند نهاینکه خود اینها اصالتاً وجود داشته باشند بنابراین میتوانیم بگوییم که آنچه که در خارج است فقط وجود میباشد و عقل میآید اینها را اعتبار میکند که همان مسلک صدرالمتألّهین در اجزاء حدّیه است.
خواص اجزاء عقلیه
مطلب دیگر در خواص اجزاء عقلیه است، خواص و احکامی برای این بیان میکنند؛ این اجزاء حدّیه خصوصیاتی دارند که یکی از این خصوصیات این است که اینها از نقطهنظر اثباتی بیّن و روشن هستند و نیاز به مقام اثبات ندارند بهجهت اینکه ماهیات، در ذاتیات خودشان اثبات برنمیدارند و دلیل نمیخواهند، دلیلشان همان نفس وجود شیء است ولی عوارض دلیل میخواهند مثلاً میگویند: این شیء چیست؟ انسان است. انسان چیست؟ حیوان ناطق است. انسان به چه دلیل حیوان ناطق است؟ خُب خودت از اوّل گفتی که انسان حیوان ناطق است! مثلاً میگویید که آقا یک فرشی به ما بده که از پشم باشد، فرش را میگیرید بعد میگویید که به چه دلیل این فرش از پشم است؟ خودت دست بزن ببین دیگر! خودت از اوّل گفتی که اینطور باشد! اما عوارض و اینها دلیل میخواهند مثلاً چرا این فرش مستطیل است و مربع نیست؟ چرا رنگ این فرش قرمز است؟ چرا این کار را کردهاید؟ چرا این شخص متحرک است؟ چون عامل حرکت دارد
نیاز اعراض و عوارض به مقام اثبات
عدم نیاز ذاتیات به مقام اثبات
لذا میبینید که اعراض و عوارض و اینها همه نیاز به مقام اثبات دارند ولی خود این ذاتیات نیاز به اثبات ندارند. ثبوتاً و در مقام ثبوت هم همینطور است یعنی نیاز به دلیل نیست نیاز به جعل نیست البته غیر از خود آن جعلی که به وجود و ماهیت تعلّق گرفته است و به آن وجود داده است دلیل دیگری نمیخواهد ولی عوارض و اینها همه ثبوتاً دلیل میخواهند مثلاً اگر انسانی میخواهد که کاتب باشد کاتب بودنش دلیل و سبب میخواهد یا اگر شیئی متحرک باشد تحرکش سبب و علت میخواهد و امثالذلک ولی اینکه زید انسان باشد دیگر علت نمیخواهد یعنی همان جعلی که به ماهیت تعلّق گرفته است خود همان جعل، اجزاء ماهوی را بهوجود میآورد. این یک خاصیت بود.
خواص دیگر این اجزاء این است که سبقش بر کل سبق بالذات است؛ مشخص است تا اجزاء یک چیز وجود نداشته باشند آن کل هم وجود ندارد تا حیوان ناطقی نباشد او وجود ندارد تا ماده و صورتی نباشد شیء خارجی وجود پیدا نمیکند. حالا اگر کسی اشکال کند ـ همان اشکالی که صحبتهایش مطرح شده است این همان مطلبی است که در علت تامه ذکر کردهاند ـ که چطور ممکن است علت تامه بر معلول سبقت داشته باشد؟ ما میگوییم که سبقت بالتجوهر است سبقت طبعی است، سبقت خارجی نیست و منظور این است اینطور نیست که علت بهوجود بیاید بعد از مدتی معلول باشد، ماده و صورت علت برای وجود شیء هستند؛ ماده و صورت علت تامه هستند ـ البته در مرکبات، نه در بسائط ـ علت برای شیء خارج هستند آنوقت ماده و صورت بر آن شیء خارج مقدّم هستند حالا اگر کسی بگوید که مگر ماده و صورت غیر از آن شیء خارج چیز دیگری هستند؟! میگوییم که چیز دیگری نیستند ولکن وقتی که ما اینها را لحاظ میکنیم یک وقت کل را درنظر میگیریم اجزاء را به شرط اجتماع درنظر میگیریم در اینصورت دیگر مقدّم نیست اما یک وقت اجزاء را درنظر میگیریم نه به شرط اجتماع، ایشان در اینجا چهارتا از موارد اعتبارات کل ـ کل مجموعی که ماده و صورت باشد ـ را ذکر میکنند:
ـ اوّل میگویند که شما یک وقت [ماده و صورت را] تنهاتنها درنظر میگیرید این تنهاتنها درنظر گرفتن نمیشود که علت باشد؛ شما ماده را تنها درنظر میگیرید صورت را تنها درنظر میگیرید در اینجا نمیشود بگوییم که این بر کل مقدّم است چون شما کل اِفرادی را درنظر گرفتهاید، فرد را درنظر گرفتهاید.
ـ یک وقت شما اجزاء کل را به شرط اجتماع درنظر میگیرید یعنی ماده و صورتی که در خارج است باز در اینجا معنا ندارد.
ـ یک وقت شما ماده و صورت را به شَطرِ اجتماع درنظر میگیرید یعنی اجتماع هم جزئش باشد که ایشان میگوید: معنا ندارد چون اجتماع یک امر اعتباری است و ما غیر از ماده و صورت چیز دیگری نداریم. [پس اینکه بگوییم:] شیء در خارج مرکب از ماده و صورت و اجتماع است، [صحیح نیست چون] اجتماع که چیزی نیست؛ اجتماع یک امر اعتباری است، [در واقع] همان ماده و صورت است.
ـ یک وقت شما آن شیء خارجی را مجموعاً درنظر میگیرید آنکه مقدّم است این است که شما ماده و صورت را درنظر بگیرید منتها به شرط اجتماع یعنی ماده و صورتی که آن ماده و صورت باهم جمع شوند یعنی شرط آن ماده و صورت باهم جمع شدن است، شرط [باهم جمع شدن] این است که آنها بر جمع مقدّم باشند تا مقدّم نباشند [نمیشود] پس ما قضیه را از نقطهنظر اعتباری حل میکنیم اما از نظر وجود خارجی بین علت تامه و آن شیء انفصال معنا ندارد تااینکه مقدّم و مؤخّر در اینجا لحاظ کنیم. اینها مسائلی هستند که خیلی چیزی ندارند.
هذه أقوالٌ ثَلاثةٌ قد ذَهَبَ إلى كُلٍّ طائفةٌ.
الثَّاني و هو أنَّ الأجزاءَ الحَدّيةَ مُتعددةٌ في العَينِ مَاهيةً مُتحدةٌ وجوداً لَدَيَّ مُعتبرٌ.1
در اینجا اقوال سهگانهای وجود دارد که هر طائفهای یکی را برگزیده است:
قول دوم [این است] که اجزاء حدّیه در عین خارجی از نظر ماهیت متعدد هستند یعنی ماهیت خارجی آنها دوتا است اما وجودشان یکی است که این نظریه نزد من معتبر است.
یعنی ما در خارج دو ماهیت داریم؛ ماهیت جنسی داریم و ماهیت فصلی داریم ولی اینطور نیست که این دو ماهیت باعث شدهاند تا ما دو وجود جداگانه ببینیم نهخیر، یک وجود میبینیم ولی دو ماهیت است.
فإنَّ الماهيةَ لمَّا كَانت مُتحقِّقةً و مَجعولةً بِالعرضِ في العَينِ فتلكَ الأجزاءِ في مقامِ تَجوهرِها و شَيئيةِ ماهيتِها مُختلفةٌ و لكنَّها في مقامِ وجودِها واحدةٌ.2
از آنجایی که ماهیت متحقّق است و تحقّق دارد و در عین جعل بالعرض شده است (یعنی واقعاً جعل به آن تعلّق گرفته است منتها بالعرض) این اجزاء در مقام خودشان، در مقام ذاتیات خودشان و شئیت ماهیتشان (یعنی ما اینها را یک شیء بهحساب بیاوریم) مختلف هستند ولکن اینها در مقام وجود یکی هستند.
واقعاً ماده ماده است و واقعاً صورت صورت است اینطور نیست که ماده صورت است و صورت ماده است. «و لكنَّها في مقامِ وجودِها واحدة»؛ ما دو چیز نمیبینیم ولی در مقام تجوهرشان دوتا هستند یعنی در همین هم که الآن در خارج هستند ماده و صورت هستند که در خارج یکی شدهاند و باهم آشتی کردهاند.
هذا إذا نَظَرنا إلى تَحقّق الماهية بالعرضِ. و أمَّا إذا نَظَرنا إلى عَدمِ تَحقّقِ الماهيةِ بالذاتِ و أنَّ الوجودَ هو المتحققُ بِالذاتِ فلا مَقامَ ذاتٍ لِلأجزاءِ في العينِ وراءَ الوجودِ فضلاً عن بِساطةِ الذات أو تَركيبِها.1
«این درصورتی است که ما نگاه کنیم به اینکه واقعاً جعل به ماهیت خورده است منتها جعل بالعرض». یعنی واقعاً آنهم حِصِّهای از جعل برده است اما بالعرض مثل اینکه حرکت برای جالس در سفینه بالعرض است اینهم همینطور است. اما اگر بگوییم که اصلاً جعل به ماهیت نخورده است، ماهیت یک امر اعتباری است «و اما اگر نظر کنیم به اینکه اصلاً ماهیت ذاتاً تحقّق ندارد بلکه هرچه هست فقط وجود است بالذات وجود متحقّق است اصلاً ما مقام ذاتی برای اجزاء در عین غیر از وجود نداریم» اینطور نیست که شما یک مقامی برای ماهیات غیر از وجود تصور کنید آنوقت بگویید که ماهیات در آن مقامشان مختلف هستند اما در وجود یکی هستند، هرچه هست فقط وجود است «حالا چه اینکه بگوییم ذات بسیط است یا اینکه مرکب است».
بَل كَما يَقولُ أصحابُ القولِ بِوَحدَتِها ذاتاً و وُجوداً ـ في جوابِ مَن يقولُ عَليهم إنَّ الصُوَرَ العقليةَ المُتخالفةَ كيفَ تكونُ مُطابقةً لِأمرٍ بَسيطٍ ذاتاً و وجوداً في العين ـ إنَّها تُنتَزَعُ مِن ذلكَ البَسيط بِحسبِ اعتباراتٍ و استعداداتٍ تَحصل لِلعقلِ بِمشاهدةِ جزئيات أقلّ أو أكثر مَعه و تَنَبُّهِهِ لِما به الإشتراك و ما به الإمتياز بَينهما.2
«بلکه همانطوریکه اصحابِ قول به وحدت ماهیات ذاتاً و وجوداً قائل هستند ـ اینها در جواب آن افرادی که به اینها اعتراض میکنند و میگویند: شما که قائل هستید به اینکه اینها ذاتاً یکی هستند (یعنی یک شیء در خارج بیشتر نیست که نمیتوانیم اسمش را ماده یا صورت بگذاریم چطور شما این حرف را میزنید) درحالیکه صور عقلیهای که متخالف هستند (جنس و فصل) چگونه مطابق یک امر بسیطی هستند که هم ذاتاً و هم وجوداً در عین بسیط است؟! ـ» یعنی چگونه دو امر مختلف را بر یک امری که در خارج است و بسیط است منطبق میکنید؟! خود شما میگویید: بسیط، نمیگویید: مرکب، ما میگوییم که مرکب است آنها میگویند که بسیط است چون ماهیت در خارج واحد است هم ذاتاً و هم وجوداً پس آنچه که در خارج است بسیط میشود. منبابمثال به زید میگویید که حیوان ناطق است درحالیکه ـ حیوان ناطق نیست ـ یک شیء بیشتر نیست. شما چگونه حیوانیت و ناطقیت را بر زید منطبق میکنید درحالیکه زید بسیط است؟! اینها در این جواب میگویند: «این امور متخالفه عقلیه؛ صور عقلیه از این بسیط بهحسب اعتبارات انتزاع میشوند؛ عقل میآید اعتبار میکند و استعداداتی که بهحسب مشاهده جزئیات اقل یا اکثر با آن امر بسیط حاصل میشود»؛ یک جزئیات، خصوصیات، حرکات و اطواری میبیند بعد میآید از این اطوار و خصوصیات و کارها یک امری را انتزاع میکند و اسمش را مابهالاِشتراک میگذارد دوباره چیزهای دیگری میبیند آن را انتزاع میکند اسمش را مابهالاِختلاف میگذارد، آن را فصل میکند دیگری را جنس میکند، این کار را عقل میکنند ولی در خارج بسیط است. مگر در اعراض بسائط نیستند؟! شما در اعراض چه میگوید؟! چطور شما یک جنس و فصلی برای اینها فرض میکنید؟! ما هم در مرکبات همین کار را میکنیم. مرکبی در خارج نیست در خارج فقط بسیط است؛ زید بسیط است فرش بسیط است کتاب بسیط است پتو بسیط است همۀ اینها بسائط هستند، حالا چرا شما اسم این را کتاب میگذارید و اسم آن را پتو میگذارید؟! میگویید که عقل یک چیزهایی را نگاه میکند، بین این و بقیه اعتبار میکند و اسم آن معتبَر را جنس میگذارد، چیزهای دیگری را هم میبیند اعتبار میکند و اسم آن را فصل میگذارد پس عقل میآید اعتبار میکند، اینطور نیست که در خارج جنس و فصل داریم «بلکه عقل بین مابهالاِشتراک و مابهالاِمتیاز متنبّه میشود».
كذلك نَقولُ نَحنُ بِاعتباراتٍ له أي لِما لَهُ تلكَ الأجزاء ـ فالمَرجعُ معلومٌ مِن السياق ـ و هو حينئذٍ نحوٌ مِنَ الوجودِ بسيطٌ تلكَ الصورَ الذِّهنية. فَبِالحقيقةِ كُلُّها خَارجةٌ مِن ذلكَ الوجودِ ذاتيةً كانَت المَفاهيمُ الذِّهنيةُ أو عَرَضيةً إلاّ أنُّ ما يُنتَزَع و يُحكىٰ عَن مقامِهِ الأوّل تُسمّىٰ ذاتياتٍ و ما يُنتَزَع و يُحكىٰ عَن مقامِه الثَّاني يُسمّىٰ عَرضياتٍ. و أمّا القولُ الثالثِ فَسَخيفٌ إذً لا يَتَحقَّقُ الحملُ بينَهُما حينئذٍ.1
حرف اینها غلط است ولی ما از دلیل اینها برای خودمان استفاده میکنیم «ما میدانیم اعتباراتی که برای آنچه که این اجزاء ...» این «لَهُ» به چه برمیگردد؟ «مرجع از سیاق معلوم است ـ بهنحوی از وجودی که بسیط است، به اعتباراتی برای این وجودِ بسیط، این صور است؛ این صور ذهنی است» یعنی صور ذهنیه بهواسطۀ اعتباراتی برای وجود لحاظ میشود، عقل میآید این تلک الصور را بهواسطۀ اعتباراتی برای این وجودِ بسیط انتزاع میکند. «در واقع تمام این اعتبارات از این وجود خارج هستند حالا این مفاهیم ذهنی میخواهند ذاتی باشند یا عرضی باشند» یعنی این جنس و این فصل از این وجود خارج هستند در مقام ذاتیت یعنی ذاتاً خارج هستند نه بالعرض. خواه عرضی باشند مثل سایر عوارضی که عرض خاص است و عرض عام است و سایر اعراض و عوارضی که بر اشیاء بار میشوند.
«حالا الاّ اینکه آنچه را که عقل انتزاع میکند و از مقام اوّل وجود حکایت میشود به آن ذاتیات میگویند» یعنی اگر ما از خود وجودِ تنها ـ نه از عوارض وجود ـ انتزاع کنیم به عبارت دیگر ما از آن کمال اوّل ـ نه کمالات ثانیه ـ که اصل وجود است انتزاع کنیم جنس و فصل میشود، از جنس و فصل، اصل وجود درست میشود حالا که درست شد این یک عوارضی دارد مثلاً شکلش اینطور است رنگش اینطور است دماغش اینطور است اَبرویش اینطور است چشمش اینطور است دو متر قد دارد در اینجا است در آنجا است در آن زمان است در آن مکان است زرد است سفید است سیاه است در واقع از این چیزهایی که عوارض هستند، آن را که از مقام اوّل وجود میگیریم آن جنس و فصل است و آن را که از سایر جهات میگیریم اسمش را عرضیات میگذاریم. «آنچه که از مقام ثانی آن وجود انتزاع و حکایت میشود همان عرضیات میشود» که همان مقولات و اینها باشد.
«قول سوم سخیف است چون ما دیگر در اینجا وحدتی نداریم تااینکه حمل بر نوع متحقّق شود» دیگر ما به این زید نمیتوانیم حیوان ناطق بگوییم چون دیگر در اینجا وحدتی وجود ندارد، ماده جدا است صورت هم برای خودش جدا است و راسم وحدتی بین ماده و صورت نیست پس وحدتی در اینجا نیست وقتی که وحدتی نباشد دیگر حملی بین این موضوع و محمول منعقد نمیشود. این تمام شد.
غررٌ في خواصِ الأجزاء:
إحداها أنَّها بَيَّنةٌ ـ خَبرٌ مقدّمٌ ـ يَعني العَقلُ في التَّصدِيقِ بِثبوتِها لِلماهيةِ مُستَغنٍ عنِ الوسط فَهذا استغناءٌ عنِ السببِ لكنَّ في الذَّهن.1
«حالا در خواص اجزاء آمدیم» این اجزاء خصوصیاتی دارند؛ «خصوصیت اوّل اینکه جنس و فصل ما روشن است، این خبر مقدّم است» و دلیل نمیخواهد «یعنی عقل در تصدیق به ثبوت اینها برای ماهیت وسط نمیخواهد» مثلاً فرض کنید میخواهید برای عالم اثبات حدوث کنید باید یک وسطی باشد. مثلاً زید اینطرف است و صغریٰ هم آنطرف است، شخصی میخواهد باید بیاید در اینجا واسطه شود و دلاّلی کند این را ببیند آن را ببیند این دوتا را بیاورد، دیگر آنها خودشان مسائل را با همدیگر حل میکنند ولی بالأخره یک حد وسطی میخواهد که این دوتا به هم برسند. شما میگویید که عالم حادث است، از کجا میگویید؟! حدوث را برای عالم اثبات کردید، این یک حد وسطی میخواهد حد وسط چیست؟! باید این وسط یک متغیّر باشد تا این متغیّر بین حدوث و عالم واسطه باشد. «این استغناء از سبب است لکن در ذهن»، این در مقام اثبات است که اجزاء سبب نمیخواهند چون خود اشیاء و اعیان خارجی در ذاتیاتشان نیاز به دلیل ندارند، ذاتیت که سبب نمیخواهد.
ثانِيَتُها أنَّها غَنيةٌ عن السَّببِ أي في الوجودِ الخارجيِّ كما هُو المُتبادَرُ. و قد عُرِّفَ الذَّاتي بِهذه الخاصةِ فَقيلَ الذَّاتي ما لا يُعلَّل. و المُرادُ الغناءُ عَن سَبَبٍ عَلىٰ حِدَّةٍ وراءَ سَبَبِ الماهيةِ و عن سَبَبيةٍ علىٰ حدةٍ مِن قِبَل سَبَبِ الماهيةِ.
«أجزاء» مبتدأٌ مؤخَّرٌ.1
«خاصیت دوم این است که اصلاً از سبب خالی است» یعنی غیر از آن سبب تعلّق به وجود سببی نمیخواهد یعنی «در وجود خارجی، متبادر هم همین است» که سبب، به سبب ثبوتی برگردد؛ به وجود برمیگردد. «ذاتی را اینطور و به این خاصیت مشخص کردهاند و گفتهاند که ذاتی علت بر نمیدارد». علتی که به وجود تعلّق دارد؛ خود تعلّق علت به وجود، خودش همان وجود ماهیات است «مراد این است که یک سبب علیٰحدّه وراء سبب ماهیت نمیخواهیم و سببیت علیٰحدّه از قِبَل سببیت ماهیت هم نمیخواهیم» بلکه همان جعلی که به وجود تعلّق گرفته است و ماهیت را از آن انتزاع میکنیم همان خود ماهیت را بالعرض متحقّق میکند و سبب دیگری نمیخواهیم به خلاف اعراض که تمام آنها نیاز به اسباب و علت دارند یعنی برای وجود ثانی نیاز به علتی غیر از آنها دارند. «”اجزاء“ مبتداء متأخّر است» این اجزاء بینةٌ غنیةٌ عن السبب.
و ثَالثَتُها أنُّ سَبقَها عَلى الكُلِّ في الوجودينِ وَجَبَ. و لك أنْ تَجعلَ الواوَ لِلحالِ حتى يُفيد مَع ذكرِ الخاصَّةِ الثَّالثةِ الدليلِ على الخاصتين الأولَيَيَن.2
خصوصیت سوم این اجزاء (جنس و فصل) این است که سبق این اجزاء حدّیه بر کل در دو وجود ذهنی و خارجی واجب است. شما میتوانید «واو» را حالیه بگیرید تا علاوه بر اینکه خاصیت سوم را ذکر کند دلیل بر دو خاصیت اولیین هم باشد.
اینکه سبقتش بر کل واجب است دلیل بر این است که پس باید بیّن باشد چرا بیّن است؟ بهخاطر اینکه این سابق بر کل است. چرا نیازی به سبب نداریم؟ بهخاطر اینکه سابق بر کل است و چیزی که سابق بر کل است ذاتی یک شیء است ماهیت آن شیء است پس نیازی به سبب غیر از خود جعل و علتی که وجود آن را محقّق میکند نداریم.
و لَمّا كان في تَقَدُّمِ الأجزاء عَلى الكُلِّ إشكالٌ هو كَالإشكالِ المَشهورِ في سبقِ العلةِ التَّامةِ على المَعلولِ تَصدَّينا لِدَفعِه بِذِكرِ الإعتباراتِ الأربعةِ التي في كلٍ كثرةٍ.3
«حالا از آنجایی که در تقدم اجزاء بر کل اشکالی است مثل اشکالی که مشهور در سبقت علت تامه بر معلول کردهاند»؛ چطور علت تامه سبقت بر معلول دارد درحالیکه نباید بین علت و معلول فاصله بیفتد. در اینجا هم همین مسئله است که نباید ماده و صورت بر شیء خارجی مقدّم باشند درحالیکه این شیء خارجی همان ماده و صورت است. در واقع میتوانیم بگوییم که اصلاً ماده و صورت همان علت تامه برای آن شیء خارجی است. آن اشکال در علت تامه را در همینجا هم میآوریم وقتی که چنین اشکالی شده است «پس ما متصدی دفع آن شدیم و چهار اعتبار برای اجزاء حدّیه درنظر میگیریم».
فَقلنا لِكلِّ أجزاءِ اعتبارات تُعَد أحدُها الكل أفراداً أي كلُ فردٍ فردٍ.1
«گفتیم که اوّل اینکه ما برای اجزاء اعتباراتی داریم یعنی در ذهن میآوریم کل را درنظر میآوریم کل اجزاء را درنظر میآوریم أي كلُ فردٍ فردٍ» ما ماده را بهتنهایی درنظر میآوریم، ماده به چه چیزی میگویند؟ ماده به آن هیولای مبهمی میگویند که در جهت قوه وقتی که صورت به آن تعلّق بگیرد فعلیت پیدا میکند، ما اسم این را ماده میگذاریم. خب شما در اینجا مادۀ تنها را درنظر گرفتهاید یعنی فردی، الآن در اینجا این کل و این ماده را بهعنوان تنها درنظر گرفته است. جنس به چه میگویند؟ این را میگویند: اعتبار کل در مقام اِفراد و تفرید؛ فردی و تنهایی، ما خود جنس را در اینجا درنظر میگیریم و اصلاً کاری به فصل نداریم. اگر کسی از شما سؤال کند که جنس چیست؟ آیا شما جواب با فصل به او میدهید؟ آیا شما میگویید که جنس آن چیزی است که فصل است؟! یا فصل آن چیزی است که جنس است؟! شما دارید خود جنس را تعریف میکنید و کاری به بقیه ندارید. جنس عبایی که الآن این حاج شیخ حسین پوشیده است از چه چیزی است؟ شما میگویید که این عبای حاج شیخ حسین است. ما جنس عبا را میخواهیم مثلاً جنس این عبا از پشم شتر است. یک وقت میگوییم که این عبای کیست؟ در اینجا این را به شرط تعلّق به شخص و به یک مالک لحاظ کردیم اما در آنجا ما خود عبا را درنظر داشتیم جنس خود عبا را بهتنهایی درنظر داشتیم و به آن شخص کار نداشتیم. این هم همینطور است؛ در اینجا خود اینها را تنها درنظر میگیریم در اینصورت این اصلاً علت تامه نیست چون خود اینها را تنها درنظر گرفتهاند، پس اینها تنهاتنها علت ناقصه هستند، تقدم علت ناقصه بر معلول هم اشکال ندارد. این یک اعتبار بود.
ثانِيُها الكلُ مجموعاً وَرَد بشرطِ الإجتماعِ و ثالثُها ما في قولِنا أو بِالشَّطرِ أيْ الكلُ مجموعاً بِنحوِ شَطْرِيَةِ الإجتماعِ و رابُعها ما في قولِنا أو نَفسِ الأجزاءِ التي بِالأسرِ أيْ الكل مجموعاً و لكن ذاتُ المجموعِ لا مَعَ الوصفِ العنواني.1
«اعتبار دوم این است که کل را مجموعاً درنظر میگیریم ماده و صورت به شرط اجتماع» که این ماده و صورت با همدیگر باشند نه جداجدا که اوّلی است، به شرط اینکه باهم باشند.
«اعتبار سوم این است که ماده و صورت و اجتماع [باهم باشند]» که این غلط است چون اجتماع که نمیتواند جزء برای او باشد.
«اعتبار چهارم این است که کل را مجموعاً درنظر بگیریم (یعنی ماده و صورتی که در خارج هستند را درنظر بگیریم) ولکن خود مجموع را درنظر میگیریم نه با وصف عنوانی اجتماع»، بلکه خود آن شیء که در خارج است [درنظر میگیریم].
فإنَّ ذاتَ المَجموعِ شيءٌ و هَيئةَ المجموعيةِ شيءٌ آخَر كما أنَّ ذاتَ الواحدِ شيءٌ و صفةَ الوحدةِ شيءٌ آخَر. و هذه الثلاثةُ مُتعلِّقةٌ بِقولِنا مجموعاً و مشتركةٌ في الإجتماعِ و المَعيةِ بِخلافِ الكُلِّ الأفراديِّ إذا عَرفتَ هذهِ:
| فالسَّبقُ لِلأجزاءِ بِالأسْرِ علىٰ | *** | بمعنىً كان يَتلُوا الأوّلاً |
أي عَلى الكلِّ المجموعيِّ بِشرطِ الإجتماعِ لا بِالْمَعنَى الثَّالثِ فإنَّ هيئةَ الإجتماعِ أمرٌ اعتباريٌ فكذلك مجموعُ العارضِ و المعروضِ. فحَصَلَ المغايرةُ بينَ المتقدّمِ و المتأخّر.2
ذاتِ مجموع، شیئی است و هیئت مجموعیه شیء دیگری است همانگونه که ذات واحد یک شیء است و صفت وحدت که از آن انتزاع میشود شیء دیگر است.
و این متعلّق «قُلنا» است به اینکه میگویند: مجموعاً و این سهتای آخری در اجتماع و معیت مشترک هستند به خلاف کل افرادی که در آنجا اصلاً اجتماعی لحاظ نشده است. وقتی که این چهارتا را متوجه شدهاید پس سبق برای اجزاء است همگی بر کل که معلول باشد؛ آن شیء خارجی باشد، به معنای دوم که به شرط اجتماع است؛ بر کل مجموعی به شرط اجتماع نه به معنای ثالث چون در معنای ثالث اجتماع را جزء قرار دادیم درحالیکه این اجتماع یک امر اعتباری است هیئت اجتماع یک امر اعتباری است. همینطور مجموع عارض و معروض هم یک امر اعتباری میشود پس مغایرتی بین متقدّم و متأخّر داریم.
آنچه که متقدّم است اجزاء به شرط اجتماع هستند آنچه که در خارج است خود نفسِ اجزاء مجتمِع است پس آن شرط در این اجزاء به شرط اجتماع باعث میشود که این اجزاء را از نظر مفهومی از آن شیء خارج جدا کنیم.
أللهم صل علی محمد و آل محمد