/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۱۶

1
  •  

  • درس یکصد و شانزدهم: 

  • اختلاف اعتبار در ماهیت (2)

  •  

جلسه ۱۱۶

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحيم

  •  

  • و لابشـرط كانَ لِاثـنين نُمی‌***مِن أوّلٍ قسمٍ و ثاني مَقسم
  • و هو‌ بِكُلِّيٍ طَبيعيٍ وُصِف‌***وَ كونُه‌‌ مِن كونِ‌ قِسمَيه کُشِف1
  • تقسیم ماهیت به «بشرط‌لا»، «بشرط‌شیء» و «لابشرط»

  • مرحوم حاجی به‌دنبال مسئلۀ قبل که ماهیت گاهی لابشرط و گاهی بشرط‌لا است در قسم دوم بشرط‌لا [می‌فرماید] که ماهیت را تنها لحاظ می‌کنیم منتها به‌نحوی‌که اگر با شیء دیگری ضمیمه شود یک مجموعی را تشکیل می‌دهد که آن مجموع حقیقت واحده‌ای دارد که تنهایی بر آن صدق نمی‌کند مثل ماده که اگر با صورت جمع شود موجب می‌شود که یک نوع، جسم شود و جسم را تشکیل دهد. در این‌صورت این ماهیت گاهی اوقات غیر متحصّل است یعنی خودش تحصّل ندارد مانند جنس یا فصل که به شیء دیگری نیاز دارند تا با انضمام آن متحصّل شوند یا گاهی اوقات متحصّل است منتها با اضافه به اشیای دیگر متحصّل نیست مانند نوع که متحصّل است و خودش یک حقیقت فردیه دارد ولی درصورت انضمامش یا ملاحظۀ اشیاء دیگر غیر متحصّل است چون تحت نوع، افراد، اصناف و اشخاصی هستند که هرکدام از آنها برای خودشان خصوصیت و چیزی دارند و این نوع اگر با آن خصوصیات اضافه شود فردی را تشکیل می‌دهد.

  • من‌باب‌مثال اگر این انسان ضمیمه شود با این خصوصیات، می‌شود زید، آن انسان ضمیمه شود با آن خصوصیات، می‌شود عمرو یعنی آن خصوصیات با آن انسانیت ضمیمه شود تااینکه یک فرد خارجی را از این نقطه‌نظر تشکیل دهد. لذا نمی‌توانیم بگوییم که خود نوع متحصّل نیست بلکه متحصّل است به‌عنوان اینکه یک حقیقت واحده است و ذهن و عقل آن را به‌عنوان یک حقیقت واحده که قابل صدق بر کثیرین و دارای حدود است و حدودش تمام است، می‌شناسد. نوع، جنس و فصل دارد، حدّش از این نقطه‌نظر تمام است. بله، از نقطه‌نظر وجود خارج نیاز به ضمّ ضمائم دارد که آن ضمائم شخصیه می‌آیند و آن را در خارج متشخّص می‌کنند به خلاف جنس یا فصل که اینها اصلاً در ذات خودشان ناقص هستند و خود جنس و فصل به‌تنهایی دارای حدّ تامی نیستند، بلکه هرکدام از اینها جزئی از حد هستند بنابراین می‌توانیم بگوییم که اینها تحصّل ندارند.

    1. منظومه، ج 2، ص 338.

جلسه ۱۱۶

3
  • حالا متن این مقداری که عرض شد را بخوانیم تا اینکه ببینیم آیا می‌توانیم ادامه دهیم.

  • غررٌ في اعتباراتِ الماهية:

  • التي لا يَخلو عَنها ماهيةٌ مِن الماهياتِ بَل تَجري في الوجودِ عِند أهلِ الذُّوق.

  • قَد اقتَفَينا نَحن أثَرَهم في كَثيرٍ مِن المَواضعِ.1

  • خالی نیست از این اعتبارات، ماهیتی از ماهیات بلکه این اعتبارات، در وجود هم نزد اهل ذوق جاری می‌شوند. ما در بسیاری از مواضع هم به‌دنبال آنها هستیم (و در اینجا همان‌ها را در وجود هم ملاحظه می‌کنیم).

  • ـ حالا یک وقت وجود را بشرط‌لا أخذ می‌کنیم یعنی بشرط عدم جامعیتش با شیء دیگر، به شرط عدم تنزّلش، به شرط عدم تعیّنش که این می‌شود مقام هوهویت.

  • ـ یک وقت وجود را بشرط‌شیء لحاظ می‌کنیم، به شرط تقیّد و تعیّن که این می‌شود مقام واحدیت که همین مقام اسماء و صفات است؛ وجود با تعیّن و وجود با نزول در مراتب.

  • ـ یک وقت وجود را لابشرط اخذ می‌کنیم که همان مطلق‌الوجود می‌شود که هم شامل مقام هوهویت و احدیت است و هم شامل مقام واحدیت است. در خود ماهیات هم این را لحاظ می‌کنند، یعنی یا ماهیت بشرط‌شیء است یعنی به شرط انضمامش با شیء دیگر است و جنس را با فصل یا تنهایی یا لابشرط یا مطلق یا بشرط‌لا لحاظ می‌کنند. بشرط‌لا هم دو نوع است یا از همۀ عوارض مجرد است یا اینکه از همۀ عوارض و خصوصیات [مجرد] نیست که این در خصوص ماهیت هم هست.

  • فَالماهيةُ مَخلوطةٌ و مطلقةٌ و مجردةٌ عندَ اعْتِبارات عَليها أيْ عَلى الماهيةِ مَوردة مِن‌ ـ بيانٌ لِلاعتبارات ـ لابشرط ناظرٌ إلى المطلقةِ و كَذا بِشرطِ شي‌ءٍ ناظر إلى المَخلوطةِ و مَعنيي بِشرطِ لا ناظر إلى المُجردةِ استمع إلي. فَأوَّلُ‌ أيْ أوَّلُ مَعنيَي بِشرطِ لا حَذفُ جَميعِ ما عَدا حَتى الوجودِ خارجاً أو ذهناً.

  • و هذا هو المستعملُ في مباحثِ الماهيةِ مُقابلاً لِلمطلقةِ و المَخلوطةِ. و حيثُ اعْتُبِرَ تَجرّدُه عَن جميعِ ما عَداه فَلا وجودَ لِلماهيةِ المُجردةِ في الذِّهنِ فَضلاً عن الخارجِ.2

    1. منظومه، ج 2، ص 339.
    2. منظومه، ج 2، ص 340.

جلسه ۱۱۶

4
  • موقعی که شما اعتبارات مختلفی بر این ماهیت می‌آورید، سه ‌نوع [ماهیت] داریم: مخلوطه، مطلقه و مجرده. «مِن» بیان برای اعتبارات است، انسان در هر جایی که یک ‌نوع ماهیت را لحاظ می‌کند؛ یکی لابشرط است یعنی ماهیت لابشرط که به مطلقه برمی‌گردد، دیگری بشرط‌شیء ناظر به مخلوطه است و دو نوع هم بشرط‌لا داریم که ناظر به مجرده است. در یکی از آن دو معنای بشرط‌لا، جمیع ما عدا حتی وجود خارجی و ذهنی را حذف می‌کنیم؛ ماهیت را درنظر می‌گیریم و نه وجود خارجی‌ و نه وجود ذهنی‌اش را لحاظ می‌کنیم (و آن در جایی است که بخواهیم از ماهیت مطلقه خبر بدهیم).

  • این همان است که در مباحث ماهیت، در مقابل ماهیت مطلقه و مخلوطه استعمال می‌شود، چون اعتبار شده است که از همۀ ما عدا خالی باشد، دیگر ماهیت مجرده در ذهن وجود ندارد چه برسد در خارج.

  • یعنی می‌گوییم که ماهیت آن شیء است که در ذهن و در خارج وجود پیدا نکند؛ گاهی در ذهن وجود پیدا می‌کند و گاهی در خارج. اینکه شما الآن این ماهیت را درنظر گرفته‌اید و مثلاً می‌گویید: «انسان»، ماهیت انسان یا وجودش وجود ذهنی است یا وجودش خارجی است اینکه این حرف را می‌زنید پس الآن شما ماهیتی را درنظر گرفته‌اید و به حمل اوّلی ذاتی فقط خود آن را مدّنظر قرار داده‌اید این‌طور نیست که آن ماهیت الآن در ذهن شما هست یعنی یک ماهیتی است که آن ماهیت از ذهن و خارج برتر و بالاتر است چون اگر آن ماهیت همیشه در ذهن بود دیگر نمی‌گفتید: وجود انسان یا ذهنی است یا خارجی بلکه همیشه ذهنی است، ذهنی بودنش همیشگی است پس باید بگویید که آن انسان یا وجود خارجی دارد یا ندارد و دیگر نمی‌توانید بگویید که این ماهیت انسان یا در ذهن وجود پیدا می‌کند یا در خارج وجود پیدا می‌کند این دیگر غلط می‌شود.

جلسه ۱۱۶

5
  • من‌باب‌مثال من می‌گویم: «آبی که در دریا هست، یا خارج از دریا هست یا در خود دریا هست»، آبی که در دریا هست در دریا است! دیگر معنا ندارد که بگویم: «یا در خارج دریا است یا در دریا است»! بله، می‌توانم بگویم که این آبی که در دریا هست، گاهی از اوقات ممکن است به خارج دریا هم برود، من‌باب‌مثال به ساحل هم برود و نفوذ پیدا کند.

  • بنابراین این می‌شود ماهیت ساذجه و خالص؛ ماهیتی که درنظر گرفتیم و حتی وجود ذهنی‌اش را هم به ذهنمان نیاوردیم مانند الجزئی یَصدق عَلی کثیرین یا المعدومُ المطلقُ لا یُخبَر عَنه. در واقع ما آن عدم را که درنظر می‌گیریم آن را حتی از وجود ذهنی هم خالی می‌کنیم؛ می‌گوییم که عدم چیزی است که نه‌تنها وجود خارجی ندارد بلکه حتی وجود ذهنی هم ندارد و از آن خبر داده نمی‌شود. الآن شما عدم را تصور کردید که چنین حرفی را می‌زنید؛ عدم را از نظر حمل شایع تصور کردید ولی از نظر حمل اوّلی آن را از ذهن و از خارج جدا کردید این هم همین‌طور است.

  • فإنْ قُلتَ فَكيفَ تَكونُ مِن الإعتباراتِ الذِّهنيةِ قُلتُ هَذا نَظيرُ شُبهةِ المَعدومِ المُطلقِ و تَقسيمِ المَوجودِ إلى الثَّابتِ في الذِّهنِ و اللاثابتِ فيه. و قَد مرَّ دَفعُها فَتَذَكّر.1

  • اگر این‌گونه بگویید که پس چگونه این از اعتبارات ذهنیه است؟! می‌گوییم: این مثل شبهۀ معدوم مطلق و تقسیم موجود به ثابت و لاثابت در ذهن است که بحثش قبلاً گذشت.

  • چطور شما می‌گویید که این حتی از ذهن و از خارج خالی است؟! مگر ذهن شما این را اعتبار نکرده است؟! وقتی ذهن شما این را اعتبار می‌کند پس چگونه این از اعتبارات ذهنیه است؟! شما این را از ذهن خارج می‌کنید، آن‌وقت دوباره یک اعتبار به آن می‌دهید؟! اینکه نمی‌شود، پس چگونه این از اعتبارات ذهنیه است درحالی‌که در ذهن نیست؟! حتی از ذهن و خارج هم این را خالی می‌کنید حتی از وجود ذهنی و وجود خارجی این را معرّا می‌کنید پس این دیگر از اعتبارات ذهنیه نیست، چطور از اعتبارات ذهنیه است؟! مثل شبهۀ معدوم مطلق است که بحثش قبلاً گذشت که ذهن انسان حقیقتی را حتی از وجود ذهنی هم خالی می‌کند؛ نه‌تنها از وجود خارجی خالی می‌کند بلکه از وجود ذهنی هم خالی می‌کند. اسم آن حقیقت را معرّای از ذهن و خارج می‌گذارند. ذهن این اعتبار را می‌تواند انجام دهد. در موجود ثابت فی‌الذهن، گفتیم که یعنی موجود را لحاظ می‌کند نه به لحاظ وجود خارج و نه به لحاظ وجود ذهن، در واقع مفهوم وجود را لحاظ می‌کند؛ مفهوم وجود را لحاظ کردن غیر از این است که آن مفهوم را به ذهن بیاورد. انسان مفهوم را به ذهن می‌آورد مانند همین مصادیق وجودی که در ذهن می‌آورد؛ مصداق فرش، دیوار، پارچ، کتاب، دفتر و امثال‌ذلک تمام اینها مصادیق وجودی هستند که ولو اینکه وجود خارجی ندارند ـ اگرچه نداشته باشند ـ ولی ذهن برای اینها وجود می‌تراشد، این غیر از این است که انسان خود مفهوم وجود را درنظر بگیرد و بر آن حکم کند که این یا در خارج است و یا در خارج نیست یا در ذهن ثابت است یا در ذهن ثابت نیست، این با این فرق می‌کند. انسان آن مفهوم را خالی از وجود خارجی و ذهنی تصور می‌کند و حکم می‌کند. اگر وجود ذهنی بر آن مفهومی که بر آن حکم می‌کنیم ثابت بود و از آن لاینفصل و جدانشدنی بود، دیگر تقسیم به خارج و ذهن معنا نداشت و غلط بود درحالی‌که ما تقسیم صحیحی انجام می‌دهیم.

    1. منظومه، ج 2، ص 341.

جلسه ۱۱۶

6
  • و الثَّانِ‌ مِن مَعنيي بِشرطِ لا أنْ تُؤخَذَ الماهيةَ وَحدَها بِحيث لَو قَارَنَها شي‌ءٌ اعْتُبِرَ لا مِن حَيث هُو داخلٌ فيها بَل مِن حَيث هُو أمرٌ زائدٌ عَلَيها و قَد حَصَلَ مِنهما مَجموع لا يَصدِقُ هي عَليه بِهذا الاعتبارِ كَالحيوانِ‌ مأخوذاً مَادة و جزءاً قَد بَدا.1

  • دوم از معانی بشرط‌لا این است که خود ماهیت را به‌تنهایی اخذ کنیم (مثل حیوان) به حیثی که اگر شیء دیگر مثل (فصل) مقارن این ماهیت شود (اگر فصلی مقارن این حیوان شود) ما این شیء دیگر را معتبر می‌کنیم نه از حیث اینکه آن شیء دیگر (فصل) داخل در حیوان است بلکه از حیث اینکه آن شیء دیگر (فصل) امری است که زائد بر حیوان است (این‌طور می‌خواهیم بگوییم که از حیوان و فصل یک انسانی تشکیل می‌شود که این حیوانِ تنها بر آن انسان صادق نیست). از مجموع این جنس و فصل یک شیء (به نام انسان) درست می‌شود که به این اعتبار، دیگر آن حیوان بر این صادق نیست مثل اینکه شما این حیوان را به‌عنوان ماده اخذ کنید و جزء بگیرید.

  • یعنی ما این حیوان را درنظر بگیریم [و بگوییم که] انسان از چه ترکیب می‌شود؟ این‌طور می‌گوییم که انسان از حیوان و ناطق ترکیب می‌شود، آیا در این حال حیوان بر انسان صادق است؟ صادق نیست چون شما می‌گویید: انسان از حیوان و ناطق ترکیب می‌شود. سکنجبین از سرکه و انگبین ترکیب می‌شود، دیگر به سکنجبین که سرکه اطلاق نمی‌کنند. سرکه و انگبین مجموعاً سکنجبین را تشکیل می‌دهد، درست شد؟! این یک‌طور است.

  • یک وقت ما آن حیوان را مطلق فرض می‌کنیم یعنی طوری حیوان را فرض می‌کنیم که فصل هم داخلش هست؛ می‌گوییم که این چیست؟ این حیوان است. آن چیست؟ آن جماد است. اینکه می‌گوییم: «حیوان است» نه اینکه این حیوان به‌عنوان جنس است و یک فصل دیگری ضمیمه شده است، آنجا ما فصل را هم در شکم حیوان برده‌ایم و مطلق فرض کرده‌ایم. این‌طور نیست که مجرد فرض کرده‌ایم و فصل را ضمیمۀ آن کرده‌ایم. اگر در مقام ضمیمه هستیم حیوان بر نوع صدق نمی‌کند، اگر حیوان را مطلق فرض کنیم، حیوان بر انسان صدق می‌کند. این اعتبارات در محاورات و اینها در هر جایی یک استعمالی دارد.

    1. منظومه، ج 2، ص 341.

جلسه ۱۱۶

7
  • كَما قَالَ الشَّيخُ إنَّ الماهيةَ قَد يُؤخَذ بِشرطِ لا شَي‌ء بِأنْ يُتَصَوَّرَ مَعناها بِشرطِ أنْ يَكون ذلك المَعنى وَحده بِحيث يَكون كُلُّ مَا يُقارِنه زائداً عَليه فَيكون جُزءاً لِذلكَ المَجموعِ مَادةً لَه مُتَقَدِّماً عَليه في الوُجودين فَيَمْتَنع حَملُه على المجموعِ لِانتفاءِ شَرطِ الحَملِ و هو الاتِّحادُ في الوجودِ.1

  • همان‌گونه که شیخ گفت: گاهی ماهیت بشرط لا شیء اخذ می‌شود، به اینکه معنای خود آن ماهیت را شما درنظر بگیرید (مثل حیوان بشرط‌لا)، منتها به شرط اینکه این معنا (حیوان)، به‌تنهایی به حیثی باشد که هرچه مقارن با این و ضمیمۀ این شود (مثل فصل) زائد بر این حیوان باشد و با حیوان فرق ‌کند و جدای از حیوان باشد پس آن ماهیت در اینجا جزء و مادۀ این مجموع می‌شود و بر آن مجموع در وجود ذهنی و وجود خارجی مقدّم می‌شود و دیگر حملش بر مجموع به انتفاء شرط حمل که هوهویت و اتحاد باشد ممتنع است. چون شرط حمل که اتحاد در وجود و هوهویت باشد در اینجا نیست.

  • شما در اینجا حیوانات را جزء قرار داده‌اید، خود او که قرار نداده‌اید تا بتوانید حمل کنید، جزء قرار داده‌اید و جزء هم بر کل حمل نمی‌شود.

  • و قَد تُؤخَذُ لابشرط بِأنْ يُتَصَوَّرَ مَعناها مَع تَجويز كونِه وَحدَه و كونِه لا وَحده بِأنْ يَقْتَرِنَ مَع شي‌ءٍ آخرَ فَيُحمَلُ عَلى المَجموعِ و عَلى نَفسِه وَحده.2

  • گاهی اوقات آن ماهیت را لابشرط می‌گیریم، معنای آن ماهیت را تصور می‌کنیم بااینکه تجویز می‌کنیم که این تنها باشد و اینکه تنها نباشد و اینکه مقترن باشد با شیء دیگر پس این ‌هم بر مجموع اطلاق می‌شود [هم به خودش به‌تنهایی]، حیوان هم به انسان گفته می‌شود و هم به خودش به‌تنهایی گفته می‌شود.

  • در انسان ما ماهیت را مطلق تصور کرده‌ایم؛ منظور ما از حیوان هم حیوانیت ماده است و هم حیوانیتی است که فصل در آن می‌باشد و بر مجموع اطلاق می‌شود. این در محاورات اعتبار دارد، من‌باب‌مثال جزء از اجزای رئیسه است مثلاً می‌گویند که إعتِقْ رَقَبَةً، این از همان باب است، «رقبه» از اجزای رئیسۀ بدن است، ما در اینجا رقبه می‌گوییم و منظور ما از رقبه جزءِ به‌عنوان جزئی از کل نیست، اگر به‌عنوان جزئی از کل باشد عتق رقبه به‌تنهایی که معنا ندارد. پس ما در اینجا به رقبه یک معنای سِعِی می‌دهیم، رقبه را توسعه می‌دهیم و هم بر [گردن] خودش به‌تنهایی رقبه اطلاق می‌کنیم و هم بر تمام این بدن و تمام هیکل رقبه اطلاق می‌کنیم این لابشرط می‌شود.

    1. منظومه، ج 2، ص 342.
    2. منظومه، ج 2، ص 342.

جلسه ۱۱۶

8
  • اگر شما در اینجا رقبه را بشرط‌لا اخذ کنید و بگویید که بدن از چه تشکیل شده است؟! می‌گوییم که از کله، پاچه، دست، سیرابی، شیردان و رقبه، الآن رقبه در اینجا بشرط‌لا، اخذ شده است. [پس] برحسب اعتبارات فرق می‌کند گاهی اوقات آن‌طور می‌گویید و گاهی اوقات این‌طور می‌گویید.

  • مثلاً کلمۀ «عین» را شما به ربیعه می‌گویید، به آدم جاسوس می‌گویید؛ من عیونی دارم یعنی من جاسوس‌هایی دارم. ما به «عین» معنای سِعِی داده‌ایم؛ به تمام بدن. البته به لحاظ همان جنبۀ خصوصیتی که دارد می‌گوییم، بی‌جهت نمی‌توانیم بگوییم. خلاصه ما به تمام بدن در اینجا عین اطلاق می‌کنیم، این عین را در اینجا لابشرط اخذ کردیم؛ لابشرط تنها بودن و لابشرط حملش بر مجموع.

  • این خیلی استفاده دارد یعنی تمام محاورات ما یا لابشرط است یا بشرط‌لا. این به این قسم است.

  • و المَاهيةُ المَأخوذةُ كَذلك قَد تَكونُ غيرَ مُتحصِّلَةٍ بِنَفسِها في الواقع بَل يَكونُ‌ أمراً مُحتملاً لِلمَقوليةِ عَلى أشياءَ مختلفةِ الماهيات. و إنَّما يَتَحَصَّلُ بِما يُنضافُ إليها فَيَتَخَصَّصُ بِه و يَصيرُ بِعينِها أحدَ تلكَ الأشياءِ فيكونُ جِنساً و المُنضافُ إليه الذي قَوَّمَه و جَعَله أحَدَ تلكَ الأشياء فَصلاً.

  • و قد تَكونُ مُتَحَصِّلَةً في ذاتِها غيرَ مُتَحَصِّلَةٍ بِاعتبارِ انْضياف أمورِ إليها.1

  • ماهیتی را که شما بشرط‌لا بگیرید گاهی اوقات غیر متحصّله است، در واقع متحصّل نیست یعنی تحقق ندارد بلکه امر محتملی است برای اینکه مقول شود بر اشیائی که حقایقشان مختلف هستند. تحصّل پیدا می‌کند به آنچه که به آن اضافه شود که فصل است، به آن فصل تخصّص پیدا می‌کند و بعینها یکی از همین اشیاء می‌شود که این جنس است (با انضمام آن شیءِ دیگر، یکی از همین اشیاء می‌شود که متحدالحقائق هستند در واقع اگر حیوان را با ناطقیت ضمیمه کنید می‌شود انسان، حیوان را با نائقیت ضمیمه کنید می‌شود حمار، حیوان با همان فرسیت ضمیمه کنید می‌شود فرس) و آنچه که به آن اضافه شده است و به آن قوام داده است و این را یکی از این اشیاء قرار داده است (‌یعنی حیوان را تبدیل به انسان یا بقر کرده است) به آن فصل می‌گویند.

    1. منظومه، ج 2، ص 343.

جلسه ۱۱۶

9
  • گاهی اوقات این ماهیت ما در ذاتش تحصّل دارد ولی به اعتبار اضافه شدن اموری به او غیر متحصّل است که این می‌شود نوع.

  • خود نوع، حدّ و رسمش تمام است ولی تحصّل ندارد. تحصّلش در اینجا به خصوصیات شخصیه است، نه خصوصیات حدّیه. جنس، خصوصیت حدّیه می‌خواست تا فصل ضمیمه‌اش شود. فصل خصوصیت حدّیّه می‌خواست، جنس بیاید ضمیمه‌اش شود ولی نوع در اینجا از نظر حد، تمام است یعنی یک حقیقت واحده است که عقل به‌تنهایی آن را تصور می‌کند و در ذهن تقرّر دارد ولی حیوان در ذهن تقرّر ندارد؛ حیوان یک معنای مبهمی است که ذهن آن معنای مبهم را تصور می‌کند. شما حیوان بدون انسان و بقر تصور کنید، اصلاً چنین چیزی می‌شود؟! حیوانی را تصور کنید که در ضمن بقر، فرس، انسان و امثال‌ذلک نباشد. این نمی‌شود، این یک حقیقت مبهمه می‌شود؛ حقیقتی که در حدّش هنوز تمام نیست. ولی شما نوع را تصور می‌کنید و در حدّش تمام است، انسانی که تصور می‌کنید ولو اینکه مبهم است ـ چون ما عرض کردیم که هر کلی مبهم است هر چیزی که دارای خصوصیت نیست مبهم است در این شکی نیست ـ ولیکن به‌هرصورت از نظر حدّی تمام است یعنی وقتی ما انسان را تصور می‌کنیم بالأخره یک آدم حساس، متحرک بالإراده، ناطق، متفکر و عاقل را در ذهن می‌آوریم. بله، از نظر وجود خارجی باید یک خصوصیات شخصیه به این طبیعت ملزم شود، خصوصیات زید باید به انسان ملزم شود، خصوصیات عمرو و بکر و امثالهم باید به انسان ملزم شود و این فرق بین اینها است که یک وقتی اشکال نشود.

  • و لابشرط أيضاً كانَ لِاثْنَينِ نُمي مِن‌ ـ بيان لهما ـ أوّل قسم‌ و هو المُقيَّدُ بِاللابِشَرطيةِ و مِن‌ ثانٍ مَقسَم‌ للأوّلِ و لِلآخرين و هو غَيرُ مُقيَّدٍ بِشي‌ءٍ و لو بِاللابِشَرطيةِ فَهو كَمطلقِ الوجودِ المُنقسمُ إلى الوجودِ المطلقِ و الوجودِ المُقيَّدِ.1

  • حالا آمدیم سراغ لابشرط که مطلق است دوتا لابشرط گفته می‌شود یک لابشرط قسمی داریم که مقیّد به لا‌بشرطیت است.

    1. منظومه، ج 2، ص 344.

جلسه ۱۱۶

10
  • از معانی دوم لابشرط، مقسمی است، مقسم اوّل که لابشرط قسمی بود و دیگری که بشرط‌لا و به شرط شیء باشد، این لابشرط مقسمی به هیچ‌چیزی تقیید نمی‌خورد ولو به لا‌بشرطیت، (خود آن مفهومِ تنها هست) مانند مطلق وجود که به وجود مطلق و وجود مقیّد منقسم است.

  • «أوّل قسم‌ و هو المُقيَّدُ ...» یعنی فرض کنید مقیّد است به اینکه قسم است و مَقسَم ما تقسیم می‌شود به لا بشرطیت که لابشرط قصد شده است. فرض کنید که حیوان را ما در اینجا لابشرط قصد می‌کنیم؛ لابشرط اینکه با فصل جمع شود که اگر با لابشرط قصد شود آن‌وقت بر نوع اطلاق می‌شود به خلاف بشرط‌لا که اگر بشرط‌لا قصد شود آن‌وقت دیگر بر نوع اطلاق نمی‌شود حالا اگر حیوان را لابشرط قصد کردیم آیا فصل داخل در آن هست یا داخل نیست؟ در این‌صورت ما به حیوان یک معنای سِعِی می‌دهیم، توسعه می‌دهیم یعنی به‌عنوان جزء از این نوع لحاظش نمی‌کنیم بلکه به‌عنوان اینکه بالأخره این یک معنای سِعِی هست که فصل را شامل می‌شود، اشیاء و انواع مختلف را شامل می‌شود. در این‌صورت لابشرط قسمی می‌شود؛ یعنی وقتی بخواهیم ماهیت را تقسیم کنیم، ماهیت یا بشرط‌لا است مثل حیوان تنها؛ حیوانی که جزئی از نوع است، یا به شرط شیء است؛ مثل حیوان به‌ضمیمۀ فصل حیوان لابشرط، حیوان مطلق که اعمّ از اینها است.

  • در وجود هم همین‌طور است ما مفهوم وجود را که مقسَم ما است یک وقت تقسیم می‌کنیم به وجود بشرط‌لا؛ به شرط عدم تنزل در اسماء و صفات، به شرط عدم تغیّر، به شرط عدم نزول، این می‌شود مقام هوهویت.

  • یک وقت هم وجود را تقسیم می‌کنیم به وجود به شرط شیء، وجود به شرط تعیّن، وجود به شرط تقیّد که ما هستیم؛ ما همه وجود مقیّد هستیم، اندازه داریم، دو متریم، یک متریم، سه چارکیم، پنجاه کیلو، صد کیلو، هشتاد کیلو، چهارصد کیلو، اشکال مختلف، سفید، سیاه، زرد، قرمز، آبی، بنفش. اینها همه موجودات مقیّد هستند. این می‌شود وجود مقیّد، وجود به شرط شیء، این می‌شود مقام واحدیت.

جلسه ۱۱۶

11
  • یک وقت وجود را لابشرط قصد می‌کنیم؛ یعنی قصد می‌کنیم که وجود هم هوهویت و هم‌ واحدیت را بگیرد، آن می‌شود وجود مطلق، پس این می‌شود لابشرط قسمی. یعنی وجود مطلقِ مقیّد به لابشرط، این فرق می‌کند با وقتی که ما وجود را قصد کنیم و حتی آن را به لابشرط هم مقیّد نکنیم، این می‌شود لابشرط مقسمی. این مقیّد به لابشرطیت است.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد