پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۵: ماهیت ولواحق آن
توضیحات
32. غرر في بعض أحكام أجزاء الماهية
درس یکصد و هجدهم:
تتمۀ اختلاف اعتبار در ماهیت، و بعضی از احکام اجزاء ماهیت
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و أما بعدَ التَنَزُّلِ فَالتَّحققُ لِذي الوَاسطةِ هُنا حَقيقيٌ و صِحَّةُ السَّلبِ مُنتَفِيةٌ لِأنَّ فَناءَ الماهيةِ في الوجودِ أشَدُّ مِن فَناءِ الجنسِ في فَصلِه فَتَحقّقُها بِهِ أشدُّ مِن تَحقّقهِ به.1
| ذُو الكونِ ذاتُ ما لَه الكلية | *** | ذِهناً فَحَسْبُ و هي المَهية |
| إنْ جزءَ فردٍ تُصغه التَّعمُّل | *** | يُعني و إلاّ لَزِمَ التَّسَلسُلُ |
| ليسَ الطبيعيُّ مَع الأفرادِ | *** | كَالأبِ بَل آبا مَعَ الأولادِ2 |
غرر فی بعضِ أحکامِ أجزاءِ الماهیة.
| جِنسٌ و فصلٌ لابِشـرطٍ حُملاً | *** | فَمَدةٌ و صورةٌ بِشـرطِ لا |
| في الجسمِ تانِ خَارجيتانِ في | *** | أعراضِه عَقليتانِ فَاقْتَفِ |
| إذ مَا بِه الشـِّركة في الأعيانِ | *** | و مَا بِه امتيازها سيَّان |
| و ليس فَصلانِ و لا جِنسانِ في | *** | مَرتبة لِواحدٍ هَا تَعرف |
| و الفصلُ منطقيٌّ اشتقاقيٌّ | *** | كَمبدإِ الفَصلِ و ذا حَقيقي3 |
عرض شد که وجود اوّلاً و بالذّات به خودش تعلّق میگیرد و بعد به ماهیت تعلّق میگیرد ولی در اینجا یک واسطه داریم که آن واسطه خود وجود است که اوّلاً بر خودش صادق است بعد بر ماهیت [صادق است].
در مورد جنس و فصل تحقّق اوّلاً برای فصل است و ثانیاً برای جنس است البته جنس از این نقطهنظر که مبهم است و فصل، ممیّز او است تحصّل و تقرّر آن به فصلش میباشد؛ فصل جنس را نشان میدهد مثل اینکه صورت، ماده را نشان میدهد و به فعلیت میآورد البته ایشان میفرمایند که تحقّق این واسطه در مورد جنس و فصل خیلی خفیتر از ماهیت و وجود است بهجهت اینکه ماهیت در عالم خارج چیزی به غیر از وجود نیست یعنی همان حدّ ماهوی وجود را ماهیت میگویند و ماهیت هیچ چیزی نیست.
بنابراین اگر ما بگوییم که وجود اوّلاًبلااوّل بر خودش صادق است و بهواسطۀ خودش بر ماهیت [صادق است] میشود گفت که این یک حرف صحیح و منطقیای است بهجهت اینکه ماهیت هیچ نوع وجودی از خودش ندارد، اگر بخواهیم تشبیه کنیم به حرکت سفینه و جالس در سفینه تشبیه کنیم؛ شخصی که او را بر سفینه بستهاند یا بر سفینه نشسته است اصلاً از خودش حرکتی ندارد مگر اینکه آن سفینه حرکت کند و او حرکت پیدا کند، میگویند که این شخص این مقدار آب را طی کرد! تو که طی نکردی سفینه آن را طی کرد! چرا میگویند که تو طی کردی؟! ما سوار ماشین شدیم از طهران به مشهد رفتیم، ماشین رفت تو که نرفتی، تو در ماشین نشسته بودی نه راهی را طی کردهای نه قدمی را برداشتهای نه کوشش و زحمتی متحمّل شدهای ماشین این راه را رفته است آن هم با چرخهایش و امثالذلک.
عدم تعلّق وجود به ماهیت
بنابراین اینکه ما «رفتن و حرکت کردن از اینجا به مشهد» را [به خود] نسبت میدهیم این مجازی میشود، در واقع واقعیت برای سیاره است. در مورد ماهیت و وجود هم همینطور است، به ماهیت وجود تعلّق نمیگیرد چون ماهیت چیزی نیست که وجود به آن تعلّق بگیرد یا نگیرد، وجود به خودش تعلّق میگیرد و خود وجود متعیّن میشود ولی ما اسم آن تعیین وجود و تشخصّش را ماهیت میگذاریم ولی در مورد جنس و فصل اینطور نیست.
به قول معروف جنس کمی برای خودش آدمی است! سابق کامیونهای ریو ارتشی بود که قدیمی بود و وقتی میخواستند سربازها را سوار آن کنند تا به پادگان و امثالذلک ببرند کسی سوار اینها نمیشد و منتظر ماشینهای بهتری میشدند! شخصی میگفت که یک ترک بود که افسر بود او سوار شد و میگفت که مگر ریو آدم نیست که شما سوارش نمیشوید؟! حالا جنس برای خودش آدمی است! اینکه ما گفتیم تحصّل جنس به فصل است دلیل نمیشود که اصلاً جنس نباشد حالا جنس هیولای مبهمهای است گرچه تحصّل و تقرّرش به فصل است ولی اگر ما بخواهیم مسئله را تنزّل دهیم باید بگوییم که خود جنس هم تا حدودی برای خودش یک نوع تحقّقی دارد یعنی تقرّری دارد و فصل این تقرّر را به تحقّق تبدیل میکند.
بنابراین میتوانیم بگوییم که این یک حظّی از [وجود دارد] حالا فنا ماهیت در وجود بهاندازۀ فنا جنس در فصل نیست کمی از اینجهت کمتر است.
تعریف کلی طبیعی در کلام مرحوم حاجی
بعد ایشان میفرمایند که کلی طبیعی عبارت است از همان ذاتی که کلّیت به آن عارض شده است، آن ذاتی که به آن در ذهن کلّیت عارض شده است عبارت است از همان ماهیتی که در خارج تحقّق پیدا میکند ولی به وصف کلّیت در خارج تحقّق پیدا نمیکند، به وصف همان ذاتیت [در خارج تحقّق پیدا میکند] وقتی من میگویم که انسان کلی است یک کلّیتی برای انسان میآورد، ظرف این کلّیت انسان در ذهن است و در خارج انسان کلی نداریم هرچه در خارج داریم انسان داریم پس ذاتی که به آن کلّیت عارض میشود آن ذات در خارج هست، اینطور نیست که به وصف کلّیت باشد، به وصف کلّیتش در ذهن است یعنی وقتی شما میگویید که انسان کلی است و بر کثیرین صدق میکند الآن این کلّیت را بر انسان حمل کردید و او را دارای افرادی بهحساب آوردید.
روی همین اصل این مطلب معروفی که میفرمایند:
| ليسَ الطبيعيُّ مَع الأفرادِ | *** | كَالأبِ بَل آبا مَعَ الأولادِ1 |
در اینجا مطرح میشود که کلی طبیعی یک فرد نیست که از آن انسانهایی در خارج زاییده شوند یعنی یک واحد باشد که آن یک واحد درعینحال کثیر باشد یعنی هم واحد است و هم کثیر است؛ واحد است بالعدد و کثرت از آن بهوجود میآید، نهخیر! بلکه برای هر فردی از افراد خارج یک انسان وجود دارد یعنی هر شخصی که در خارج هست با او یک انسانیتی هم هست, نهاینکه با او انسانیت نیست و آنها زاییدۀ آن انسان کلی هستند که جنبۀ تولید از آن قصد شود اینطور نیست.
این بحث تمام شد و خیلی هم مطلبی نداشت مانند فصل بعد که مطلب زیادی ندارد، عرض کردم که اینها مطالبی است که مهمّ آن گفته شده است.
بحث بعدی دربارۀ احکام بعضی از اجزای ماهیت است، میدانیم که جنس و فصل و امثالذلک اجزای ماهیت هستند و همینطور اعراضی که از مقولات بر آن ماهیت عارض میشوند. میفرمایند که اگر شما جنس و فصل را لابشرط بگیرید قابل صدق بر کثیرین است، لابشرط یعنی خود جنس را بهتنهایی درنظر بگیرید و درنظر نگیرید که منبابمثال خصوص جنس بدون فصل لحاظ شود و یا فصل بدون جنس لحاظ شود این لابشرط میشود اما همین جنس و فصل را شما میتوانید در ذهنتان بشرطلا تصور کنید همانطور که قبلاً میگفتید که ما این جنس و فصل را بشرطلا تصور میکنیم.
حالا این بشرطلا تصور کردن دو نحو است: یا بشرطلا در اعیان تصور میکنید یا بشرطلا در ذهن تصور میکنید؛ اگر لابشرط باشد شما میتوانید به انسان «حیوان» بگویید، شخصی که میآید انسان است میگوییم که این چیست؟ میگوید که این حیوان است که میآید، الآن اینجا لابشرط فرض کردید؛ لابشرط یعنی بر مجموع صدق کند، اشکالی ندارد که ماهیتی را که خصوص و حدودی را واجد است توسعه دهیم و بر مجموع اطلاق کنیم، مثل رقبه که به تمام انسان گفته میشود یا به یک انسان حیوان میگویند یا شما به یک فرس حیوان میگویید، مثلاً میگویید که این حیوان را چقدر اذیت میکنید؟ این فرس است وقتی که فرس است باید بگویید: «اسب» اما منبابمثال میگویید: چرا فرس را اذیت میکنید و اینقدر کاه بارش میکنید؟! یااینکه راجع به یک گوسفند میگویید: آیا به این حیوان آب دادهای که سرش را میبُرّی؟! چرا اسم حیوان را روی این گذاشتهاید؟! بهخاطر اینکه شما حیوانیت را لابشرط گرفتهاید، لابشرط به این معنا نیست که خصوص حیوان تنها را قصد کردهاید بلکه مجموعهای را قصد کردهاید که به آن مجموعه حیوان هم گفته میشود، اسم جزء را بر کل اطلاق کردهاید یا اینکه فرض کنید اسم ناطق را بر یک انسان بگذارید و به شخصی ناطق بگویید، این ناطق که فصل برای انسان است اسمش را روی حیوان بگذارید، باید بگویید که این حیوان ناطق است، نهاینکه بگویید که ناطق است ناطق فصلش است، باید بگویید که حیوان ناطق است، اما خواستیم از باب احترام که به کسی برنخورد حیوانش را انداختهایم و گفتهایم که این آقا ناطق است، اسم فصل را لابشرط روی مجموعهای گذاشتهایم، این هم اشکالی ندارد بالأخره اصطلاح است و قانون هم دست ما نیست دست خودشان هست اینطرفش میکنند آنطرفش میکنند مسئلهای نیست! بههرصورت مسئلۀ منطقی است و به اشکالی برنمیخورد.
یک وقت ما این جنس را بشرطلا اخذ میکنیم یعنی این را خالی میکنیم از ... یعنی میخواهیم بر خصوص تنهایش حمل کنیم، میگوییم که در ذات این چیست؟! یعنی از چه چیزی ترکیب شده است؟! در اینجا دیگر نمیتوانید بگویید که ذاتش از یک حیوان لابشرط ترکیب شده است، نه! شما باید در اینجا تکتک اجزاء را جداجدا بیاورید بگویید که حیوان است و ناطق است، حیوان است و ناهقیت است، حیوان است و صاهلیت که فرس است پس ما در اینجا روی حیوانیت تنها نظر داریم حیوانیت را دیگر لابشرط نمیگیریم، حیوانیت را بشرطلا میگیریم یعنی به شرط عدم تسرّی به غیر، به شرط عدم اجتماع با غیر، به شرط عدم توسعه، ما این خصوصیات را به این شرط درنظر میگیریم.
اینها نوعاً در تعاریف بشرطلا آورده میشوند، در مسائلی که مورد آزمایش واقع میشوند بشرطلا آورده میشوند، در تعریفات بشرطلا آورده میشوند، موارد استعمال آن در این موارد است. اینکه ما بشرطلا بگیریم یا اینکه لابشرط بگیریم فرقی نمیکند این کلی است و دلالت بر افراد زیاد میکند، اگر ما همین جنس و فصل را در خارج لحاظ کنیم و بگوییم که این انسان که شما گفتید حیوان ناطق است بالأخره در خارج از چه چیزی تشکیل میشود؟ در خارج که نمیشود قابل صدق بر کثیرین باشد، در ذهن میشود چون ما میگوییم که انسان حیوان است و ناطق است، حیوان آن بر حیوانها صدق میکند و ناطق هم بر ناطقها صدق میکند اما اگر این ماهیت بخواهد در عالم خارج تحقّق پیدا کند آیا بر همه صدق میکند؟! نه، همان که در ذهن ما کلی است در خارج جزئی میشود، جنسش ماده میشود فصلش صورت میشود یعنی جنسش یک شیء مبهم میشود، همانطور که ما در جنس مبهم داشتیم این هم الآن در خارج مبهم میشود، مبهم همان ماده است، ماده هیولای مبهمه است. آنوقت گفتیم که فصل جنس را تحقّق میدهد و در خارج هم صورت ماده را محقق میکند و به فعلیت درمیآورد بهطوریکه شما هیچگاه مادۀ بدون صورت نخواهید داشت، ماده یعنی قوّه و این صورت به آن فعلیت میدهد، همانطور که مادۀ این کتاب هیچگاه فعلیت نخواهد داشت مگر اینکه این کتاب بهصورت کتابیت دربیاید یا بهصورت غیر کتابی دربیاید, از این نقطهنظر اینها بشرطلا در عالم خارج، بهنحو ماده و صورت اخذ میشوند، این مربوط به این دوتا است.
حالا ما میبینیم که اعراضی هم داریم که بر جسم عارض میشوند، آیا این اعراض هم ماده و صورت دارند؟
بسیط بودن اعراض
ایشان میفرمایند که اعراض از بسائط هستند و دیگر معنا ندارد که بسائط ماده و صورت داشته باشند، مادۀ آنها همان صورت است و صورت آنها همان ماده است. بله، ذهن و عقل برای آنها یک جنس مبهم را در خود تصویر میکند و اسمش را جنس میگذارد بعد یک فصل هم برای آنها میآورد اسمش را فصل میگذارد؛ مثلاً ذهن برای اعراض یک جنسیت مطلقه بهعنوان عرض بودن ترسیم میکند، عرض بودن را جنس برای اعراض میکند درحالیکه عرض بودن یک مفهوم است به معنای یک حقیقت نیست چون اینها بر جسم عارض میشوند از این نقطهنظر ذهن عنوان عرض بودن را جسم اینها قرار میدهد.
بعد بر این یک فصلی میآورد؛ عرضی که متصل است و این خصوصیات را دارد «کم» میشود، عرضی که متصل نیست و قابض بصر است «کیف» میشود، عرضی که اینطور است «کیف نفسانی» میشود، عرضی که آنطور است «اضافه» میشود، عرضی که به شکل و قیافه و اینها برخورد میکند اسمش را «وضع» میگذاریم، عرضی که به تحیّز و وجود یک شیء بر جسم در مکان [برخورد میکند] اسمش را «أین» و امثالذلک میگذاریم درحالیکه اگر نگاه کنیم متوجه میشویم که آن فصلیتش با این عرضیتش یکی هستند، لذا از این نقطهنظر اعراض بسائط هستند بهخاطر اینکه اعراض یک هویّت مخلوطه و مرکبه از دو چیز ندارند به خلاف جسم که یک هویّت مخلوطه و مرکبه از ماده و صورت دارد، این هم یک مطلب بود.
مطلب دیگر اینکه ما دو جنس در یک مرتبه نداریم دو فصل هم در یک مرتبه نداریم، هر ماهیتی یک جنس قریب دارد و یک فصل قریب به خودش دارد، جنس قریب به انسان، حیوان است البته اگر بالاتر برویم جسم نامی هم میتواند جنس برای انسان باشد ولی آنچه که قریب به انسان است حیوان است آن مربوط به نوع دیگری است.
عدم شناخت فصل اشیاء
فصل هم همینطور است، فصل هم نداریم چون فصل عبارت است از آن خصوصیت ممیّزهای که آن جنس را محقق میکند دو چیز که نمیتوانند یک چیز را محقق کنند، یک چیز است که یک شیء را محقق میکند، فصل ممیز یعنی علت موجدۀ آن جنس به فعلیت، آن علت همیشه باید یکی باشد و آن فصل است البته همانطوریکه بعضی از بزرگان و اعلام اشاره کردهاند این فصل در بسیاری از مواقع بلکه میتوان گفت که در همۀ موارد برای انسان ناشناخته است و ما به حقیقت فصل پی نمیبریم و برای اینکه از فصل حکایت کنیم به لوازم و عوارض قریب به آن فصل اشاره میکنیم. منبابمثال آیا میدانیم حقیقت غنم یا حقیقت حمار چیست؟! نمیدانیم! شما میدانید که حقیقت فرس چیست؟! واقعاً ذات فرس از چه چیزی تشکیل شده است؟! شما فقط یک کلهای, پایی, دستی, سُمی یا دُمی میبینید، بین فرس و الاغ چه فرقی است؟! آیا چنین فرقی را میتوانید بگذارید؟! غیر از اینکه بگویید: الاغ کوچکتر است و فرس بزرگتر است! اما وقتی که به حرکاتشان خوب نگاه کنید متوجه میشوید که الاغ واقعاً الاغ است یعنی کارهایی انجام میدهد که اسب انجام نمیدهد، میگویید که باید اینها ذاتاً یک فرقی با یکدیگر داشته باشند اما این فرق ذاتی چیست؟! بگویید! کسی نمیداند، میگویید: همینقدر میتوانیم بگوییم که اینها باید یک فرقی با یکدیگر داشته باشند. مثلاً این بقر را نگاه کنید، در جادههای شمال که میروید این گاو همینطور وسط خیابان میآید، اصلاً نگاه نمیکند که ماشین میآید یا میرود، اینکه میگویند مثل گاو سرت را پایین میاندازی و میآیی همین است! حالا به اینکه ماشین میآید و میرود کاری ندارد راهش را میرود اما ظاهراً خر این کار را نمیکند و میایستد یا آن هم ...؟! مثل اینکه بعضی وقتها دیده شده است که خر هم میآید اما مثل اینکه یکخرده ...
اما وقتی که شما به بقر نگاه میکنید، میبینید که رفتارش با حمار فرق میکند؛ احساس میکنید که حرکات و رفتار و نوع تفکرش فیالجمله تفاوت میکند، آیا این بهخاطر زیادی وزن است؟! زیادی وزن موجب نمیشود. پس بهخاطر چیست؟! بهخاطر اینکه یک خصوصیت ذاتی دارد که آن خصوصیت ذاتی موجب این فرق شده است، حالا این خصوصیت چیست؟! کسی نمیداند! یعنی اگر ابنسینا هم بیاید میگوید که نمیدانم چیست، خواجه بیاید میگوید که نمیدانم چیست، ملاّصدرا هم بیاید میگوید که نمیدانم چیست، بنده میگویم که نمیدانم چیست، شما هم نمیدانید چیست، هر کسی بیاید بالأخره نمیداند که این خصوصیت چیست.
بالأخره بالإجمال میدانیم که یک چیزی این وسط هست که همۀ کارها را انجام میدهد ولی نمیدانیم آن چیست بعد وقتی که به آن علم پیدا نمیکنیم از پیش خودمان یک اسم روی آن میگذاریم؛ مثلاً به فرس میگوییم: «صاهلیت؛ شیهه کشیدن»، شیهه کشیدن که نمیتواند آن خصوصیت باشد، بله، این شیهه کشیدن از آن خصوصیتی که [در او هست] ناشی میشود خر عرعر میکند و اسب شیهه میکشد، حالا عرعر برای آن خصوصیت است، صدای گاو برای آن خصوصیت است، نطقی که ما میگوییم: ناطق، برای این خصوصیت است پس این نطق، شیهه کشیدن، عرعر کردن، صدای شغال و امثالذلک یکی از لوازم و عوارض آن فصل ممیّز است آنوقت ما بهعنوان فصل نقل میکنیم که این هم مسئلهای نیست ولیکن مبدأ و اصلِ حقیقتش حقیقتی است که اینها همه از آن ناشی میشود.
و أمَّا بَعد التَّنزل فَالتَّحقّقُ لِذِي الواسطةِ هُنا حَقيقيٌ و صِحةُ السَّلب مُنتفيةٌ لِأنَّ فناءَ الماهيةِ في الوجودِ أشدُّ مِن فَناءِ الجنسِ في فَصلِه فَتَحَقُّقَها به أشدُّ مِن تَحَقُّقِهِ بهِ.1
«اگر ما بخواهیم یک مقدار از مقام خودمان تنزّل کنیم» و بگوییم که این وجود به غیر از خودش هم اطلاق میشود و اشکالی ندارد آنوقت «باید بگوییم که تحقّق برای ذیالواسطه ـ که همان جنس باشد ـ حقیقی است و صحت سلب منتفی است»، ما نمیتوانیم بگوییم که جنس نیست، نهخیر! جنس هم هست و صحت سلب منتفی است، صحت سلب در اینجا نداریم «چون فنا ماهیت در وجود اشدّ از فناء جنس در فصلش است» پس اگر شما به ماهیت بگویید که ماهیت موجود است بهطریقاُولیٰ باید به جنس هم بگویید که جنس موجود است چون ماهیت هیچ چیزی ندارد، ما برای ماهیت هیچچیزی به غیر از وجود نمیتوانیم تصور کنیم و «تحقّق ماهیت بهواسطۀ وجود شدیدتر از تحقّق جنس به فصل است» یعنی بیشتر مئونه میبرد، شما که میگویید: این «ماهیت» بهواسطۀ «وجود»، وجود پیدا میکند این قویتر و بهتر است و به ذهن نزدیکتر میآید تا اینکه بگویید: جنس به فصل وجود پیدا میکند، درست شد؟!
بنابراین جنس برای خودش کسی است و اعتباری دارد، غیر از ماهیت که هیچچیزی ندارد و هرچه دارد از وجود دارد. پس تحقّق ماهیت به وجود شدیدتر است، اگر وجود نباشد ماهیت هم تحققّی ندارد ولی اینطور نیست که اگر فصل وجود نداشته باشد ما بگوییم که جنس هم وجود ندارد، نه! جنس هم میتواند بگوید که من تا حدودی همردیف فصل هستم.
ذُو الكَونِ أيْ ذُو الوجودِ ذاتٌ مَا لَه الكليةُ ذِهناً فَحَسبُ و هي أيْ الذَّاتُ المهيةُ. يُعني المَحكومَ بِالوجودِ ذاتُ الكليِّ الطَّبيعيِّ و نَفسُ الطبيعةِ التي عرَضَها الكليةُ في الذهنِ. و معلومٌ أنَّ الكليَّ الطبيعيَّ نَفسُ المَعروضِ و الماهيةُ الَّتي هي لا كُليَّةَ و لا جُزئيةَ.1
ذوالوجود (آنکه وجود پیدا میکند چیست؟!) ذاتِ آن است که کلّیت ذهناً به آن عارض میشود و ذاتی که ماهیت است یعنی آنکه به وجود حکم میشود ذات کلی طبیعی و نفس طبیعتی است که کلّیت به آن در ذهن عارض شده است، (نهاینکه خود آن ذات به اضافۀ کلّیت باشد)، معلوم است که آن کلی طبیعی خود آن معروض و ماهیتی است که نه کلّیت است و نه جزئیت است.
چون ما میگوییم که انسان یا کلی است یا جزئی پس انسان با کلّیت دوتا است، کلّیت و جزئیت به انسان عارض شده است، همان وجود میآید و به انسان میخورد چون وجود که به کلی نمیخورد، معنا ندارد که کلی وجود پیدا کند.
إن جزءَ فردٍ تُصغِه أيْ إن تَسمَع الطبيعي أنَّه جزءُ فردِه مثلُ ما يُقال الكليُّ جزءُ الفردِ الموجودِ التَّعملُ يُعني أيْ يُقصَد مِنه الجزءُ التَّعَمّلي لا الخارجي. و إلاّ لَزِمَ التَّسَلسُل لِأنَّه إذا كانَ جزءً خارجياً كانَ لَه وجودٌ و لِلتَّشخُّصِ وجودٌ.2
حالا ایشان میگوید که «اگر شما شنیدید که طبیعی جزء فرد است»، انسان جزئی از زید است «مثل اینکه گفته میشود که کلی جزئی از فرد موجود است یعنی جزء تعمّلی نه خارجی» نه کله و پاچه و بقیه چیزهای دیگر «والاّ تسلسل لازم میآید»، چرا؟ «اگر کلی طبیعی جزء خارجی باشد باید برای این جزء خارجی، وجود باشد و برای تشخص هم باید وجود باشد» چون ما میگوییم که زید مرکب شده است از سر، دست، پا، جگر، بدن و امثالذلک و یک تکه از او هم انسانیت است، حالا انسانیت را کنار میگذاریم و در این ماهیت نقل کلام میکنیم و میگوییم که آیا این انسانیت وجود دارد یا ندارد؟ میگوییم که وجود دارد، اگر بخواهد وجود داشته باشد باید تشخص داشته باشد چون الشَّیءُ ما لا یَتَشَخَّص لم یُوجد پس انسانیتش هم تشخص دارد، حالا که انسانیت تشخص داشت در آن تشخص نقل کلام میکنیم و میگوییم که آیا تشخص از یک انسانیت و یک تشخص ترکیب شده است؟! بعد سراغ انسانیتش میرویم که آیا آن انسانیتش تشخص دارد یا ندارد؟ و هَلُمَّ جَرّا یعنی به جایی نمیرسد چون وقتی شما میگویید: «این انسانیت به اضافۀ زید است» یعنی انسانیت هم در خارج هست یعنی مشخص است و در خارج هم هست، همینطور نقل کلام در این میشود و تسلسل پیدا میشود بنابراین انسانیت در خارج نداریم.
ثُمَّ إذا كانَ موجوداً كانَ شَخصاً إذ الشَّيءُ مَا لَمْ يَتَشَخَّص لَمْ يُوجَد فَنَنْقُلُ الكلامُ إليه و الطَّبيعيُ جُزءٌ مِنه كَما هو المَفروضُ فَكانَ شخصاً و هكذا: ليسَ الطبيعيُّ مَع الأفرادِ، كَالأبِ بَل آبا مَعَ الأولادِ متعدّدة.1
اگر آن کلی طبیعی موجود باشد باید شخص باشد، شیء تا تشخص و تعیّن پیدا نکند و تا ما آن را نبینیم وجود پیدا نمیکند پس ما در آن نقل کلام میکنیم و باز طبیعی جزئی از این تشخص است پس این شخصی است (این هم یک مسئله بود).
(مسئلۀ دیگر اینکه) همینطور حکم کلی طبیعی با افراد خارجی مثل پدر با بچهها نیست.
مثل اب واحد با اولاد متعدده نیست که اولاد متعدده از این اب واحد زاییده شوند.
كَما زَعَمَه الرجلُ الهمداني الذي صَادَفَه الشَّيخُ الرَّئيس بِمدينةِ هَمَدان و نُقلَ أنَّه كانَ يَظُنُّ أنَّ الطَّبيعيَ وَاحدٌ بِالعددِ و مَع ذلكَ مَوجودٌ في جَميعِ الأفرادِ و يَتَّصِفُ بِالأضدادِ.2
همانطور که آن آقای همدانی در برخورد با ابنسینا در همدان اینطور خیال میکرد که [طبیعی] واحد به عدد است و درعینحال در جمیع افراد موجود است و متصف به اضداد هم میشود.
کلی طبیعی مثل پدر و بچهها میماند یعنی یک فرد واحد بالتعیّن است که درعینحال کثیر است، اگر واحد به عدد است پس در اینصورت این واحد به عدد چرا کثیر شده است؟! چون شما میگویید: «واحد به عدد»، مگر اینکه بگویید: واحد به عدد نیست، وقتی که واحد به عدد نشد «کلّی» میشود، کلی هم با هر فردی هست، متصف به اضداد هم میشود؛ سبز، سفید، سرخ و امثالذلک.
و شَنَعَ عَليه الشَّيخُ و قَدَحَ في مَذهَبِه بَل مَثَلُه كَمَثَلِ آبا مَع الأولادِ كما حَقَّقنا اتِّحاده مَع الأفرادِ.3
شیخ فرمود که اینطور نیست، مَثَل این کلی طبیعی مانند آباء با اولاد میماند همانطور که گفتیم که با افراد متحد است.
پس بهاندازۀ هر فردی ما یک کلی طبیعی داریم، اینطور نیست که کلی طبیعی یکی باشد و افراد هم حکم فرزندان او باشند و متکثر باشند، این هم یک مطلب بود.
غررٌ فی بعضِ أحکامِ أجزاءِ الماهیة:
جنسٌ و فصلٌ لا بشرط حُمِلا ـ یَحتملُ أن یکونَ خبراً و أن یکونَ صفةً و الخبرُ ما بعدَه ـ فمَدَّةٌ ـ مخففُ مادةٍ لِلضرورةِ ـ و صورةٌ إذا اُخِذا بِشرطِ لا فَلَم یُحمَلْ إحداهُما علی الأخریٰ. و فیه إشارةٌ إلی أنَّ کلاً مِن هاتین مع کلِ مِن هذین مُتحدٌ ذاتاً مُختلفٌ اعتباراً.1
«در بعضی از احکام اجزاء ماهیت: جنس و فصل لابشرط فرض میشوند، شما میتوانید این «حُمِلا» را خبر بگیرید یااینکه صفت بگیرید» یعنی جنس و فصلی که این صفت را دارند و لابشرط هستند، ماده و صورت هستند اگر بشرطلا باشند. «خبر ما بعدش هست» حالا این جنس و فصل چون لابشرط هستند «ماده و صورت هستند وقتی که بشرطلا اخذ شوند و یکی از این جنس و فصل بر دیگری حمل نمیشود اگر بشرطلا باشند، این اشاره است به اینکه ـ هرکدام از این دوتا با هرکدام از این دوتا ـ هرکدام از جنس و فصل با هرکدام از ماده و صورت ذاتاً با یکدیگر یکی هستند و اعتباراً باهم مختلف هستند».
فی الجسمِ تانِ أیْ المادة و الصورة خارجیتان ـ و الجملةُ مبتدأٌ و خبرٌ ـ و لذا کانَت الأجسام مرکباتٌ خارجیةٌ و تانِ فی أعراضِه أی أعراضِ الجسم عَقلیتانِ فَاقْتَفِ. فإنهما فیها نفسُ جنسِها و فصِلها مأخوذینِ بِشرطِ لا فی العقلِ و لَیستا مادةً و صورةً خارجیَتَین.2
در جسم این دوتا است؛ ماده و صورت است که خارج هستند ـ و جمله مبتدا و خبر است ـ و لذا اجسام مرکبات خارجیه است و این دوتا در اعراض جسم عقلی هستند، برای شما این مسئله روشن میشود. این دوتا ماده و صورت در این اجسام، نفس جنس و فصل هستند که اینها را در عقل بشرطلا گرفتیم ولی اینها ماده و صورت خارجی نیستند.
اگر شما این جنس و فصل را در عقل بشرطلا بگیرید یعنی در واقع جنبۀ عرضیتش را جدا بگیرید و جنبۀ فصلیتش را جدا بگیرید، هرکدام از اعراض را هم جدا تصور کنید ولی اینها ماده و صورت خارجی نیستند چون اعراض بسائط هستند، معنا ندارد که یک عرض مرکب باشد.
و لذا کانت الأعراض بسائطٌ خارجیةٌ کما قُلنا إذ ما به الشرکةُ أعنی جنسَها فی الأعیان و ما به امتیازها أعنی فصلَها سیِّان أی مُتحدانِ لا کما فی المرکباتِ الخارجیةِ لأنَّهما تُؤخذانِ فیها مادةً و صورةً خارجیتین لِکلِّ منهما وجودٌ علی حِدَّة.1
فلذا اعراض بسائط خارجیه هستند و همۀ اینها در خارج بسیط هستند (مثل جسم نیستند که از ماده و صورت ترکیب شده باشد بلکه اینها بسیط هستند و یک شیء واحد هستند) همانطور که گفتیم: آنچه که مابهالشرکه است که جنس این اعراض در اعیان باشد و آنچه که مابهالاِمتیاز آن است، یکی ـ متحدان ـ هستند که در مرکبات خارجیه مثل جسم اینطور نیست، این دوتا در جسم ماده و صورت خارجی هستند، ماده یک وجود دارد و صورت هم یک وجود جدا دارد، اینها به یکدیگر ضمیمه میشوند (و بحث ضمیمهاش هم بعداً میآید. این هم یک مطلب بود).
و لیس فَصلانِ فی مرتبةٍ واحدةٍ بأن یکونا قَرِیبَین و لا جنسانِ فی مرتبةٍ واحدةٍ بأن لا یکونَ أحدُهما جزءً للآخر لواحدٍ مِن الأنواع. ها أی خُذْ تَعرف. نعم رُبما لا یکون الفصلُ الحقیقی معلوماً فیوضَعُ أقربُ لوازمِه مکانَه.2
«ما دو فصل قریب در یک مرتبه نداریم و دو جنس قریب در یک مرتبۀ واحد نداریم به اینکه یکی جزء دیگری نباشد»، امکان ندارد که دوتا جنس یکی داخل در دیگری نباشد، بالأخره هر جنسی در آن مرتبۀ نزولی که به پایین میآید باید تحت جنس دیگری باشد. «در بعضی از اوقات فصل حقیقی مشخص نمیشود، ما اقرب از لوازم فصل حقیقی را بهجای فصل حقیقی میگذاریم»، ما نمیدانیم حقیقت انسان چیست لذا نطق را بهجای فصلش میگذاریم و میگوییم که ناطق است.
و قد یَشتَبِه أقربیةُ لازمَین متساویین بِالنسبةِ إلیه فیُوضعان مَعاً مکانَه فیُتوَهَّمَ أنَّهما فَصلانِ فی مرتبةٍ واحدةٍ کَالحساسِ و المتحرکِ بالإرادة فی الحیوان و لیس کذلک لأنَّ الفصلَ ملزومُهُما و هو واحدٌ.3
گاهی اقربیت دو لازم متساوی نسبت به آن فصل حقیقی مشتبه میشود, (نمیدانیم که آیا این لازم نزدیک است یا نه؟ پس هردو را میگذاریم) ما دو چیزِ لازم را بهجای فصل حقیقی میگذاریم, اینطور به ذهن میرسد که اینها دو فصل در یک مرتبه هستند مانند حساس و متحرک بالإراده در حیوان درحالیکه اینطور نیست زیرا فصل ملزوم این دوتا است و ملزوم هم واحد است.
میگوییم: فصل حیوان حساس و متحرک بالإراده است درحالیکه ما از حیوان شناخت نداریم لذا میگوییم که حیوان اینطور است؛ متحرک و حساس بالإراده است، فصل ملزوم این دوتا است، نه اینکه خود این دوتا است، ملزوم هم واحد است، دو بروز و ظهور داریم ولی خودش یکی است.
و الفصلُ منطقیٌ و هو لازمُ الفصلِ الحَقیقی کَالناطقِ أو النطقِ للإنسان فهو لیس فصلاً حقیقیاً إذ لو أریدَ النطقُ الظاهریُّ کان کیفاً مسموعاً و لو أریدَ النطقُ الباطنیُّ أیْ درکُ الکلیاتِ کان کیفاً أو إضافةَ أو انفعالاً و کلُها أعراضٌ لا تَقومُ الجوهرَ النوعی و لا تُحصّل الجوهرَ الجنسی و مِثلُه الصاهل و الناهق و الحساس و المتحرک بِالإرادة و غیرها.1
فصل منطقی لازمۀ فصل حقیقی است مانند ناطق یا نطق برای انسان. این فصل، فصل حقیقی نیست، اگر شما نطق را نطق ظاهری بگیرید این کیف مسموع میشود و کیف نمیتواند فصل جنس شود، اگر نطق باطنی بگیرید یعنی درک کلّیات این کیف نفسانی است و یا اگر اضافه و انفعال بگیرید تمام اینها عرض هستند و عرض، جوهر نوعی را قوام نمیبخشد و جوهر جنسی را تحصیل نمیکند و مثل این است صاهل و ناهق و حساس و متحرک بالإراده و امثالذلک.
و قد تُقرِّرَ أنَّ الشَّیءَ غیرُ مُعتبرٍ فی المشتقاتِ و لا سیَّما الفصول. و اشتقاقیٌ أی المشتقُ منه و المَحکیُ عنه کمبدإ الفصلِ المنطقیِ و هو الملزومُ کَکَونِ الإنسان ذا نفس ناطقةٍ و کونِ الفرسِ ذا نفسٍ صاهلةٍ و کونِ الحیوانِ ذا نفسٍ حساسةٍ.2
«قبلاً گفتیم که شئ در مشتقات معتبر نیست»، وقتی که میگوییم: «ضارب» اینطور نیست که «شیءٌ ثَبَتَ له الضرب» یا «ذاتٌ ثَبَتَ له الضرب» باشد «و مخصوصاً در فصول» که فصل عبارت است از خصوص خود آن ذوالفصل یعنی خصوص آن ذات است بنابراین وقتی که میگوییم: «ناطق» اینطور نیست که ناطق شئ ثَبَتَ له نطق, ناطق یعنی گوینده یعنی کسی که نطق دارد، اگر بگوییم که شیء ثَبَتَ له نطق در اینجا یک ذات درنظر میآید که شما خیال کنید که ناطق واقعاً فصل است، نه! ما میگوییم که ناطق یعنی گوینده یعنی همین جهت بیان مطلب، ناطق یعنی بیان کنندۀ مطلب که با ذاتی که ثَبتَ له نطق است دوتا است و فرق دارد؛ ذاتی که ثَبتَ له نطق یعنی یک شیئی غیر از حیوان که نطق بر آن صادق است ولی ناطق یعنی خود گوینده.
این فصل منطقی است که گفتیم که لازمۀ فصل حقیقی است، «یک فصل اشتقاقی هم داریم یعنی آن فصلی که فصل منطقی از آن مشتق میشود یعنی حقیقةالنطق مانند مبدأ فصل منطقی و آن ملزوم است و آن واقعاً فصل حقیقی ما است، مانند بودن انسان دارای نفس ناطقه است» اینکه میگوییم: بودن انسان دارای نفس ناطق است همان کون یعنی همان کیفیت خاصهای که فصل ممیز انسان است «و بودن فرس دارای نفس صاهل است و حیوان دارای نفس حساس است»، و اینکه ما گفتیم: «ذوالنفس» ما ناطق را ذوالنفس گرفتیم درحالیکه گفتیم: شیء بر ذات در اشتقاق نیست.
و اقتحامُ ذی فی قولی ذا نفس لِلإشارةِ فی اللفظِ إلی الاِعتبارِ اللابِشرطی المُعتَبرِ فی الفصلِ لِیُحمَل.1
«این برای اشاره در لفظ است به اینکه ما لابشرط را در این ناطق لحاظ میکنیم، لا بشرطی که در فصل معتبر است و باید حمل شود»، اینکه میگویم: «ذاالنفس» یعنی ـ إنشاءالله این را جلسۀ آینده بحث میکنیم ـ این دو جنبه دارد؛ نفس یک جنبۀ نزول دارد که منظور قوایی است که در بدن است و یک جنبۀ صعود دارد که جنبۀ ربیاش میباشد، آنوقت ما در اینجا نفس ناطقه را اعم میگیریم؛ لابشرط میگیریم از جنبۀ نزولی و از جنبۀ صعودی، از این نقطهنظر ما به اینها «ذا نفس ناطقة» میگوییم، «ذا نفس ناطقة» یعنی حقیقت آن ماوراء جنبۀ نزول و جنبۀ صعود است.
اللهم صلّ عَلیٰ محمد و آل محمد