پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
86. غرر في كيفية حصول التكثر على طريقة الإشراقيين
درس دویست و هشتم:
کیفیت ربط حادث به قدیم (3)
أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
عرض شد که راههای مختلفی برای ارتباط بین حادث و قدیم ذکر کردهاند. در اینجا آنچه که بین اینها محطّ بحث است این است که چون قدیم ثابت است بهدنبال یک امر ثابتی میگردند تا بتوانند تلائم بین این دو مسئله بهوجود بیاورند؛ یک حادث ثابتی با یک قدیم ثابتی با همدیگر آشتی کنند. همانطوریکه عرض شد قدما قائل شده بودند که حرکت دوریۀ فلکیه موجب سنخیت بین حوادث و قدیم است یعنی خود آن حرکت چون یک حرکت ثابتی است ولکن آن ما به الحرکة و ما فیه الحرکة بهواسطۀ این حرکت اختلاف وضعی پیدا میکند، از این نظر میتواند با قدیم که ثابت است باهم در کنار هم باشند و مسئلهای بهوجود نیاید چون حرکت توسطیه حرکتی است که مابین مبدأ و منتهیٰ است و ثابت است و او برای حرکت قطعیه منشأ میشود که ما آن حرکت قطعیه را مشاهده میکنیم و برای ما ملموس است ولی آن حرکت توسطیهای که ریشۀ برای حرکت قطعیه است ثابت است، از اینجا تا اینجا، و چون تمام دور فلک به این کیفیت، حرکت توسطیه در او بهعنوان یک امر ثابت هست بنابراین او میتواند منشأ برای ارتباط بین قدیم و حادث باشد.
این یک مسئله بود که مطرح شد، البته به این مطلب اشکال شده است و ما همۀ مطالب را در یک نسق عرض میکنیم. مطلب مرحوم صدرالمتألهین هم که در جلسۀ گذشته عرض شد؛ مرحوم صدرالمتألهین از باب حرکت عرضیه وارد نشدند بلکه از باب حرکت جوهریه وارد شدند و میفرمایند: ما در حرکت جوهریه حدوث میبینیم یعنی در حرکت جوهریه همین حوادث هست؛ ما پدیدههای مختلفی را بهواسطۀ حرکت جوهریه احساس میکنیم که تمام اینها در زمان واقع میشود اما در اینجا یک جنبۀ ثباتی وجود دارد که آن جنبۀ ثبات، همان نقطۀ آشتی بین حوادث مادی و علل قدیمی و مجردۀ او است؛ آن عبارت از این است که درهرصورت در این حرکت جوهریه ما یک امر ثابتی داریم که در آن امر ثابت حرکت واقع میشود بنابراین آن امر ثابت میتواند با علت قدیمه که ثابت است، در کنار هم قرار بگیرند. اینهم یک مطلب از مرحوم صدرالمتألّهین بود.
مطلب دیگر اینکه بعضیها گفتهاند که شرایط و مُعِدّات همۀ اینها رابط بین حادث و قدیم هستند. طبیعی است که هر پدیدهای که میخواهد بهوجود بیاید، یک عده شرایط و معدّاتی در عرض او وجود دارد که آن شرایط و مُعدّات این پدیده را بهوجود میآورند، دوباره شرائط و معدّات خودشان یک شرایط برای علت دیگر میشوند و هَلُمَّ جَرَّا.
تعریف علل معدّه
اگر شما یک سنگی را از بالا به پایین بیندازید، همین میل به پایین و ثقلی که در اینجا هست به هر نقطهای که میرسد علت میشود برای رفتن به نقطۀ بعدی، به آن نقطۀ بعدی که رسید باز برای رفتن به نقطۀ بعد علت میشود تااینکه به انتهای درّه برسد پس به این شرایطی که اطراف یک علت قرار دارند علل معدّه میگویند که اینها لایتناهیٰ هستند و اشکالی هم ندارد تا اینکه بگوییم: حالا تسلسل لازم میآید، نه تسلسل، تسلسلِ تعاقبی است یعنی اینها در سلسلۀ طولیه واقع نیستند که به لایتناهیٰ منتهی بشوند بلکه خود آنها در سلسلۀ عرضیه وجود دارد؛ این مربوط به او میشود، او مربوط به دیگری میشود، همینطور إلی غیر نهایه در سلسلۀ عرضیه [واقع میشوند] و اشکالی پیش نمیآید و تمام اینها علت میشود برای یک امری که میخواهد اتفاق بیفتد. بنابراین اتفاق آن امر مسبوق است زماناً به وجود علل معدّه و شرایطی که اینها هستند و آن علل و شرایط معدّه هم چون ثابت هستند و وجود دارند ـ بالأخره در خارج الآن وجود دارد، ثابت است ـ میتوانند با ثابت در کنار هم واقع بشوند.
مطالب دیگری هم در اینجا فرمودند که ربط بین حادث و قدیم ارادۀ ازلیه است و نفوس فلکیه است و چیزهای دیگر که هر کسی بنا بر ذوق خودش بیان کرده است. مسلک عرفان و عرفا و ذوق در اینجا به نفس فلکی قائل شده است؛ حالا یا نفسی که منطبع در هر وجودی هست را رابط گرفتهاند که البته بااینکه بهعنوان گذرا مرحوم حاجی نقل کردهاند ولی بهنظر میرسد که آنها شایان دقت باشند تا این مطالبی که اینقدر با طمطراق و اینها نقل شده است.
در همۀ اینها اشکال هست؛ هم نظریۀ حکما و هم نظریۀ مرحوم صدرالمتألّهین و هم افرادی که قائل هستند به اینکه واسطه، علل و معدّات هستند، اشکال این است که بالأخره در ربط بین حادث و قدیم شما آن امر ثابت را آنکه از ثوابت نمیدانم چی چی که بهحساب نمیآورید، یعنی ما بالأخره سراغ یک مسئلهای رفتیم که او حادث است و نمیتوانیم او را از زمان بیرون بکشیم، حالا برفرض که آن حرکت توسطیۀ بین مبدأ و منتهیٰ ثابت است بالأخره آیا این حرکت حادث است یا حادث نیست؟! و بنا بر مسلک حرکت جوهریه آن امر ثابتی که در این حرکت جوهریه است و حرکت در این واقع میشود که عبارت از همان هیولای اوّلیه است و آن دائماً صورت تغییر میدهد و از صورتی به صورت دیگر درمیآید ...، بالأخره صحبت و نقل کلام در آن هیولا میکنیم که باید با او چه کرد؟! آیا او حادث است یا قدیم است؟! و همینطور در علل و معدّات و شرایطی که میگویند در عرض یک حادث میآیند و علت برای وجودش میشوند و باز این عللی که در این دوروبر هستند برای بعدی علت میشوند و هَلُمَّ جَرَّا آیا آن علل و آن شرایط حادثاند و یا قدیماند! اگر حادثاند پس ربط بین حادث و قدیم چطور میشود؟! یعنی نهاینکه بهدنبال یک امر ثابت بگردیم و خیال کنیم که مسائل تمام شد و اشکال مرتفع شد. اشکال در تجدد نیست بلکه اشکال در حدوث است، تجدد یک مسئلۀ بعد است؛ تجدد متفرّع بر حدوث است و همانطوریکه عرض کردیم حدوث لازمۀ ذات برای امکان ذاتی است؛ وقتی که یک شیء امکان ذاتی داشته باشد حدوث هم متفرّع بر آن است و وقتی که حدوث پیدا شد تجدد هم طبعاً پیدا میشود.
همیشه حدوث، علت برای تجدد است نه بالعکس
یعنی همیشه حدوث علت برای تجدد است نهاینکه تجدد برای حدوث علت میشود؛ چون این حادث است و امکان ذاتی دارد لذا متجدد است لذا باید پشت سر هم واقع بشود؛ آناً بعد آنٍ باید صورتی به خود بگیرد. بناءًعلیٰهذا مسئلۀ ربط بین حادث و قدیم بهجای خودش باقی میماند. صحبت در این است که یک علتی که ـ علت ـ جنبۀ قدم دارد چگونه آن علت میتواند ارتباط پیدا کند با یک پدیدهای که علت شود برای یک پدیدهای که آن پدیده باید در زمان واقع شود؟! این را چه باید کرد؟! اگر خود این پدیده در قدم وجود داشت یعنی همیشه با این علت، وجوداً در ازل مصاحب بود و بعد بهواسطۀ عروض یک حرکتی بر او یک مسائل و حوادث جدیدی از او بهوجود آمد، خب در اینجا بحثی نبوده ولی صحبت در این است که خود همین پدیدهای که میخواهد بهوجود بیاید میخواهد در زمان بهوجود بیاید چون میگوییم که حادث است، حداقل ما پدیدۀ مادی را میخواهیم بگوییم، حالا مجردات بماند که مجردات زمان ندارند ولی این پدیدههای مادی که زمان دارند، شما چطور میخواهید این پدیده را با یک قدیم ربط بدهید؟!
تلمیذ: چه نسبتی بین حرکت توسطیه و حرکت قطعیه است آیا اصلاً هیچ ارتباطی بینشان هست یا نیست ... در این حرکت، بین هیولی و تنوع صور ...
استاد: ببینید، عرض کردم حرکت قطعیه حرکتی است که در آنها اوضاع بهوجود میآید، نِسب بهوجود میآید.
تلمیذ: این حرکت توسطیه است؟
استاد: این حرکت قطعیه است، این حرکت قطعیه معلول حرکت توسطیه است، معلول یعنی ریشهاش یعنی آن حرکت توسطیه باعث میشود که یک مابهالحرکتی یعنی مافیهالتحرکی که عبارت از همان ذات است؛ آن ذات در خارج اینطور نمود داشته باشد مثلاً الآن شما این ذات را در اینجا اینطور میبینید، بعد این ذات را در آن گوشه میبینید خب این ذات که الآن این است و آنجا بود، شما در اینجا حرکت دیدهاید؟! نه، شما ذات را دیدهاید، فرض کنید یک پرتقالی در اینجا هست و شما غِلَش میدهید و میرود آنجا، مگر شما غیر از پرتقال چیز دیگری مشاهده میکنید؟! پرتقالی دارد همینطور میچرخد و حرکت این پرتقال از اینجا به هر کیفیتی که وضع خاصی را به خود بگیرد و نمود خاصی را در ارتباط با جهات خودش داشته باشد، به این حرکت قطعیه میگوییم. آنوقت این حرکت قطعیه از یک امر ثابتی ناشی میشود که آن امر ثابت مابین مبدأ و منتهیٰ فرقی نمیکند یعنی این پرتقال یک ریشهای دارد که او باعث شده است به این کیفیت دربیاید، به او حرکت توسطیه میگویند که بر ما قابل رؤیت نیست. آنوقت او میشود ثابت، وقتی که او ثابت شد یعنی این یک امر ثابتی است که از اینجا تا آنجا است، یک امری نیست که جا خالی کند و آنجا برود بلکه از وقتی که حرکت پرتقال شروع میشود تا وقتی که تمام میشود در تمام مدت، او قرار دارد و ما همینقدر فقط ثبوت میخواهیم، چیز دیگری نمیخواهیم. آنچه که در خارج میبینیم و تجدد است پرتقال است و وضعی که پرتقال به خود میگیرد در ارتباط با جهات، آن حوادث است، آنوقت این مستند به یک نیروی باطنی در خودش است که به آن نیروی باطنی حرکت توسطیه میگوییم. آنوقت آن نیروی باطنی ثابت است یعنی همیشه با این پرتقال هست. البته ثابتی است که نمود ندارد ولی از نقطهنظر حدوث بالأخره باز این باید در زمان واقع باشد، یعنی شما نمیتوانید ـ حالا فرض کنید ما میگوییم: حرکت ـ حرکت توسطیه را بهوجود بیاورید بدون اینکه حرکت در زمان واقع بشود. آیا میتوانید؟! خب چه فرقی میکند بین این و حرکت فلک؟! فلک هم که همین است؛ شما میگویید: حرکت فلک، حالا این حرکت را بزرگ کردید و در فلک انداختید ولی این از زمان خارج نمیشود و از حدوث بودن که بیرون نمیآید و هر حادث مادی در زمان است پس این حادث در زمان است. دوباره این اشکال پیش میآید که بین این و قدیم چگونه ارتباط برقرار میشود؟! این خلأ چطور پُر میشود که یک امر حادثی که در زمان باید واقع بشود از یک امر قدیمی نشئت گرفته است که اصلاً در لا زمان بوده است؟!
جناب مرحوم صدرالمتألّهین، نظر شما هم در اینجا محل بحث است؛ شما میگویید: حرکت عرضیه در زمان واقع میشود و به آن اشکال وارد میشود، در اسفار اینطور میفرمایند.1 پس برای اینکه رفع این اشکال بکنیم یک امر ثابتی را فرض کنیم در مورد این پدیدههای حادث زمانی وجود دارد که آن امر ثابت را در حرکت جوهریه مییابیم و میگوییم: این پدیدههای زمانی اصلاً تمام اینها براساس حرکت جوهریه است و بعداً هم ایشان در اسفار ثابت میکنند که اصلاً حرکت عرضیه نیست مگر بهواسطۀ حرکت جوهریه؛ تا حرکت جوهریه نباشد حرکت در کم بهوجود نمیآید، حرکت در کیف نمیآید، حرکت در عین بهوجود نمیآید، تمام این حرکات لازمۀ حرکت جوهریه است، پس حرکت جوهریه عبارت از تبدّل یک جوهری است از یک صورت به صورت دیگر، این حرکت جوهریه میشود. آنچه که ما احساس میکنیم و میبینیم صورتهای مختلفی است که اعمّ از کیف، کم، حجم، مقدار و اعمّ از خود نفسالجوهر است که اینها به خودش میگیرد. طبیعی است که اگر یک سیبی اینقدر است وقتی که بزرگ میشود اینقدر میشود خب ما میبینیم که اوّلاً ترش بود، حالا شیرین شد، وزنش آن موقع چند گرم بود، حالا دویست گرم شد، رنگش سبز بود حالا قرمز شد، این خصوصیات را ما در این سیب میبینیم. اضافۀ بر آن، این قبلاً خاک بود الآن تبدیل به میوه شد. هم صورتهای کیفی و کمّی و هم صورتهای جوهری را ما مشاهده میکنیم.
ایشان میگویند: این حرکت، حرکت جوهریه است و ما یک امر ثابتی داریم که این حرکت جوهریه در آن واقع میشود. حالا آن امر ثابت چیست که تمام این حرکات همه بهواسطۀ آن انجام میشود؟ آن عبارت از آن هیولا است؛ آن هیولا که مادةالمواد است یعنی یا باید این امر ثابت را هیولا بگیریم که مادةالمواد است و آن مادةالمواد امری ثابت است و حرکت وقتی بر او طاری میشود حالات مختلفی به خود میگیرد. یااینکه باید بگوییم: خود همین حرکت جوهریه که الآن مشاهده میکنیم مثل همان حرکت توسطیهای که اینها داشتند منشأی دارد که یک امر ثابت است یعنی مثل حرکت توسطیه که بین مبدأ و منتهیٰ هست، آن منشأ باعث میشود که حرکت جوهریه بهوجود بیاید. خود حرکت جوهریه را کاری نداریم یعنی حرکات جوهریه حوادث زمانیه هستند ولی آن امر ثابتی که آن منشأ برای این حرکت جوهریه است، آن منشأ یک امر ثابتی است که در تمام این حرکتهای جوهریه این امر ثابت وجود دارد مِنَ المبدأ إلی المنتهیٰ و مِن المنتهیٰ إلی منتهیٰ آخر. آن امر ثابت در حرکت جوهریه مسئلۀ ارتباط بین حادث و قدیم را در آنجا ترسیم میکند.
باز مسئلهای که در اینجا مطرح است این است که آیا آن امر ثابت حادث است یا حادث نیست؟! اگر حادث است پس جنبۀ مادی دارد. اگر حادث نیست پس آن چیزی که حادث نیست نمیشود علت برای حادث باشد. اینهم اشکالی که به ایشان وارد میشود. آنچه که مربوط به علل و معدّات است هم بهجای خودش هست و ما هیچ مندوحهای نداریم از اینکه فقط این نکته را بیان کنیم.
البته میتوانیم کلام مرحوم صدرالمتألّهین را به این کیفیت توجیه کنیم؛ فرض کنید آن امری که ایشان در مورد حرکت جوهریه میگویند که ثابت است را عبارت بدانیم از آن ربط بین این امر ثابت و علت قدیمۀ خودش یعنی جنبۀ ربطی بین او، جنبۀ نزولیِ علت قدیم است؛ جنبه افاضۀ علتِ قدیم است؛ جنبۀ اشراق آن علت قدیم است؛ جنبۀ افاضۀ اشراقی آن علت قدیم است؛ آن جنبه را ما ربط بین حادث و قدیم بدانیم بهنحویکه آن جنبه هم در مورد علت بالا وجود دارد و هم در معلول آخر وجود دارد، آن ریسمانی که از این معلول پایین به علت بالا کشیده شده است، آن فقط ربط بین حادث و قدیم را میتواند ایفا کند والاّ اگر آن ریسمان نباشد ـ همانطور که خودِ مرحوم حاجی هم این را میفرماید و افرادی که قائل هستند به اینکه فیض منقطع میشود ـ یعنی قدیم تا اینجا میآید و از اینجا به بعد میخواهد حادث بهوجود بیاید و فیض دیگر قطع میشود، وقتی که منبابمثال فیض قطع شد، به فرض اینکه شما علت محدِثه را در اینجا قائل باشید، وقتی علت محدِثه را قائل باشید، در علت مُبقِیه چه میکنید؟! در اینجا یک چیزی بهوجود آمد و بعد فیضش قطع شد، وقتی قطع شد پس فناء بر این حاکم میشود پس دیگر ربط بین این و علت بههم میخورد و وقتی ربطش بههم خورد دیگر وجود ندارد لذا دیگر اینها هیچ مندوحهای در اینجا ندارند. اما ما که بخواهیم بگوییم: در اینجا یک ارتباط است، ما در اینجا ارتباط را باید یک امر ثابتی بدانیم که آن امر ثابت اینقدر لطیف باشد که بتواند در هر دو قسمت نفوذ پیدا کند؛ یعنی بتواند هم در علت وجود داشته باشد و هم در معلول آخر وجود داشته باشد نهاینکه از علت تا اینجا بیاید و چون مجرد است ابتدای معلول آخر که مادی است ترمز بزند و بایستد و از این به بعد دیگر نتواند بیایید، میگوید: «لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لَاحتَرَقتُ» از اینجا به بعد دیگر جای ما نیست، نه! اگر از اینجا به بعد جای شما نیست، همان مسئلۀ انقطاع فیض است. آن مسئلۀ جنبۀ باطن این معلول که همان جنبۀ وجودِ این معلول را تشکیل میدهد، آن جنبۀ وجودی این، همان ربط بین حادث و قدیم است، همان جنبۀ وجودی است که خود را به شکل مجرد درمیآورد، خودش را به شکل ماده درمیآورد، این سنخیت و رنگپذیری و قابل انعطاف بودنِ وجود که به هر شکل دربیاید، میتواند این ربط را تصحیح و درست کند.
تلمیذ: یک امر اعتباری است، چطوری یک امر واحد است؟ اگر آن جنبه وجود باشد وجود هم که قدیم است، دیگر بحث ارتباط بین حادث و قدیم باید مطرح بشود.
استاد: صور مختلفی که به خود میگیرد، تمام اینها جنبۀ حدوثی دارد.
تلمیذ: خب آن صور حدوث است، اما آن صوری که بر حقیقت وجود حمل شده، خود وجود که قدیماند.
استاد: خود اصل حقیقت وجود، هم با قدیم میسازد و هم با جدید میسازد. این فرقی نمیکند.
تلمیذ: یک امر ثابتی اینجاست که این امر ثابت مابین قدیم و حادث واقع شده است، خود اینهم یا باید در تحت قدیم باشد یا در تحت حادث باشد.
استاد: نه دیگر، ببینید ما میگوییم که آن مافوق قدیم و مافوق حادث است یعنی جنبۀ قدم و حدوث بر او عارض نیست، جنبۀ قدم و حدوث بهخاطر آن صوری که به خود میگیرد بر این عارض میشود، یعنی اگر فرض کنید صور مجرده به خود گرفت میگوییم: پس این قدیم است و اگر صورت مادی گرفت به او میگوییم: حادث است چون در طول زمان و اینها واقع میشود یعنی حقیقت او مافوق قدم و مافوق حدوث است؛ قدیمٌ و لا شکل هناک و لا رسم. آنوقت خود صورت وجود که همان عبارت از وجود پروردگار است چون به وجود پروردگار تعیّن دارد و وجود پروردگار در ازل است بنابراین ما به این قدیم میگوییم ولی این قدیم بودن باعث نمیشود که به حادث درنیاید یعنی قوۀ این را دارد که خودش را به اشکال مختلفی دربیاورد و بهخاطر بعضی از اَشکالی که دارد به او قدیم در ـ سلسلۀ طولیه ـ میگوییم و بهخاطر بعضی از اَشکالی که دارد به او حادث ـ در سلسلۀ نزولیه و عرضیه ـ میگوییم یعنی این به هر دو کیفیت خودش را درمیآورد؛ اگر نگاه به بالا کنیم این در لا زمان است و اگر نگاه به پایین کنیم میبینیم که دارد صور مختلفی به خودش میگیرد.
تلمیذ: پس مادۀ جدیدی میشود که ما قائل بشویم که بین حادث و قدیم یک واسطه خورده است؟
استاد: چه واسطه است؟
تلمیذ: یعنی نه حادث است و نه قدیم، یعنی مافوق حادث و قدیم است.
استاد: ما در حدوث و قدیم نگاه به صورت داریم، به حقیقتش نگاه نداریم. حقیقت تمام اینها اصلالوجود است. اصلالوجود حقیقت برای تمام مجردات و تمام مادیّات و تمام عقل است؛ این وجود هیچ ذرهای را باقی نمیگذارد، تمام خدا را گرفته، بندگان خدا را هم گرفته، ملائک را هم گرفته است. گرچه این تعبیری که ما میکنیم اشتباه است؛ «خدا را گرفته»، «ملائکه را گرفته» غلط است. این ملائکه همه زیر چتر او هستند ولی حالا از باب تعبیر، تعبیر میکنیم، این جناب وجود، اینقدر اوسع است که هم خدا را شامل شده و هم ملائکه را شامل شده است و هم عوالم را شامل شده است تا به عالم ماده رسیده است و عالم ماده را هم گرفته است. بنابراین میگوید: دیگر خیال نکنید قدرت من به مجردات میرسد، قدرت من به مادیات هم میرسد. آن چیزهایی که باید در زمان واقع بشوند من در آنجا هم حضور دارم، بهواسطۀ حضور من در آن عوالم به من قدیم میگویند و بهواسطۀ حضور من در این عوالم به من حادث میگویند. پس هردوی آنها یکی است و فرقی نمیکند. آن جهت، جهت ربطی است یعنی در این جهت ربطی، آن جهت ربطی همان جهت وجودی این متعیّنات است که لازمۀ ذات خود همان نفسالوجود است که بتواند خود را به هر کیفیتی دربیاورد والاّ اگر ما این را نگوییم یعنی بخواهیم بگوییم که خود حرکت در اینجا امر ثابت است یا خود نفس آن هیولا امر ثابت است یا علل مُعدّه امر ثابتی هستند و ارتباط دارند و این باعث میشود که مسئلۀ ربط بین حادث با قدیم را درست کنیم، ما به اینها میگوییم: در مورد متجددات هم شما همین حرف را بزنید، مگر این امر ثابتی که خلق شد و بهوجود آمد آیا زمان از این بهوجود آمد یا این در زمان بهوجود آمد؟! میگوییم: زمان از این بهوجود آمده است، اصلاً زمان یک امر اعتباری میشود، زمان عبارت از مرور یک شیء و سکون یک شیء در عالم ماده است این زمان میشود. وقتی که یک شیء در عالم ماده خلق میشود با خلق شدنش زمان را هم با خود میآورد، این زمان میشود. بنابراین چه شما بگویید که آن حرکت توسطیه اوّل خلق شد و بهواسطۀ آن حرکت قطعیه بهوجود آمد، به محض اینکه حرکت توسطیه بهوجود آمد زمان هم با او بهوجود آمد، چه اینکه بگویید: اصلاً ما حرکت قطعیه داریم؛ حرکت قطعیه عبارت از تجدد حوادثی در ظرفهای مختلف است. چه اشکال دارد؟! اگر قرار بر این باشد که ما ربط بین حادث و قدیم را در ارتباط با دو ماهیت مختلف بخواهیم پیدا کنیم خب همین حرکت قطعیه است که به او جعل تعلق میگیرد و بهواسطۀ جعل شروع به تغییر و صور مختلف گرفتن میکند. به همین هیولا جعل تعلق میگیرد و بهواسطۀ تعلق جعل شروع به صورت گرفتن میکند. ما اصلاً میگوییم: هیولا نه! اصلاً هیولا نداریم، ما اصلاً همین جسم خارجی را داریم، همین جسم خارجی که شما میگویید که صورت هیولا است و در حال تبدّل صورت فعلیۀ هیولا است، ما میگوییم: به همین صورت فعلیۀ این جسم جعل تعلق میگیرد و شروع به حرکت میکند؛ ما چه نیازی به یک امر ثابت داریم؟! نه، هر تجددی اوّلش ثابت است و هر ثابتی بعدش متجدد میشود، ما از نقطهنظر ثبوت نیاز نداریم که حتماً سراغ یک امر ثابت برویم بلکه هر چیز متجددی بالأخره در یک نقطه ثابت است. وقتی شما یک چرخی را از اینجا میچرخانید تا آنجا میرود، به هر نقطهای که میرسد در آن نقطه یک توقف میکند ولو توقف خیلی کم ولی بالأخره آن نقطه را میگذارند، آن نقطه ثابت میشود و نقطۀ بعدی که حرکت میکند متحرک میشود.
این در اینجا اشکال پیدا نمیشود، اگر قرار بر این باشد که ما دنبال ثابت برویم خب دنبال متجددها میرویم و هر چیزی که تجدد دارد [ثابت است] منتها هر تجددی در هر نقطهای از تجددش یک ثابت است البته منظور من این نیست که شما بگویید: در اینجا جمع بین متناقضین کردید؛ از یک طرف قائل به حرکت شدید و از یک طرف در حرکت سکون را اخذ کردید همانطور که تفتازانی در مطوّل در حرکت بطیء و تعریفی که برای حرکت سریع میکند ـ آنطوریکه یادم هست ـ میگوید: در حرکت بطیء کثرت سکنات است و در حرکت سریع قلّت سکنات است.1 نه این یعنی در اینجا دو حرکت که نقیضشان سکون است را اخذ کردیم، اما این حرف را نمیزنیم، ولی ما میگوییم: در هر برههای که این حرکت واقع میشود و در هر نقطهای واقع شود همان نقطه منشأ برای حرکت بعدی است همانطور که آقایان در معدّات این را میگویند؛ میگویند: علل مُعدّه در هر برههای علت برای حادث بعدی میشود بعد همان علل مُعدّه علت برای حادث دیگر میشود و هَلُمَّ جَرَّا، خب جعل به یک نقطه تعلق گرفته است و بعد، تجدد از او پیدا شده است، این چه اشکال دارد؟! ما نمیتوانیم بهدنبال این مطلب برویم فقط کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که از نقطهنظر ارتباط بین قدم که یک امر باطنی است و از نقطهنظر ارتباط بین حدوث که یک امر ظاهری است یک حلقهای قائل شویم که آن حلقه بتواند خود را به هر کیفیتی دربیاورد و غیر از این چارهای نیست. لذا عرفا گفتهاند که ما باید علت را در سلسلۀ طولیه پیدا کنیم نه در سلسلۀ عرضیه، فایدهای ندارد.
و قيل أيضاً فِي ربطِ الحادثِ بِالقَدِيم غيرُ ذا فَمِنها ما قالَهُ صدرُ المُتألِّهين ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ فِي موضعٍ مِنَ الأسفار بناءً على ما حَقَّقَه مِنَ الحركةِ الجوهريةِ و التَّجددِ الذاتِي فِي الطبيعةِ أنَّه يَلزَمُ الانتهاء إلى حادثٍ مَاهيَّتُهُ أو حَقِيقَتُه عينُ الحدوثِ و التَّجَدُّد كَالحَرَكَةِ أوِ المُتَحَرِّكِ بِنفسِهِ كَالطَّبِيعةِ المُتِجَدِّدَة بِذاتِها.2
«[همین طور در ربط حادث به قدیم غیر از این گفته شده است یکی از آنها آن مطلبی است که صدرالمتألهین قدس سره در جایی از اسفار گفته است] که ایشان فرمودند از حرکت جوهریه و تجدد ذاتیه در طبیعت، لازم میآید انتها به یک حادثی که ماهیت این حادث یا حقیقتش.» همانطوریکه خود حاجی در حاشیه دارد ماهیت نظر به خود حرکت دارد و حقیقتش نظر به عین ما فیه الحرکة دارد که همان نفس آن امر ثابتی است که آن امر ثابت که عبارت از همان هیولایی که قابل تجدد است در او حرکت بهوجود میآید. «آن، عین حدوث و تجدد است مثل حرکت که حرکت عین حدوث و تجدد است» یعنی به حدوث حرکت میگویند. به تجدد حرکت میگویند. «یا حقیقت آن حادث عبارت از همان متحرک بنفسه است مثل طبیعتی که متحد است به ذاتش یعنی آنچه که تحرک به خودش دارد و بنفسه حرکت دارد» آن که آن حرکت ثابت است، مثل حرکت توسطیهای که گفتیم، آن منشأ میشود برای اینکه، این هیولا به چرخش دربیاید، آن منشأ میشود برای اینکه این هیولا صورتهای مختلفی به خود بگیرد یعنی یک دست نامرئی در این حرکت جوهریه وجود دارد که ما آن دست نامرئی را نمیبینیم بلکه آنچه را که میبینیم صورتهای مختلفی است که میبینیم. مثلاً امروز این سیب سیاه بود فردا سبز شد بعد زرد شد بعد قرمز شد. اما آن دست نامرئی در این وسط یک امر ثابتی است که او این مادۀ سیب و این هیولا را به حرکت و چرخش درمیآورد. مانند آن طبیعتی که تجدد قبول میکند و بعد آنوقت آن حرکت جوهریه میآید این طبیعت را به اشکال مختلف درمیآورد.
لكن الطبائعَ المنقطعةَ الوجودَ الَّتي عدمُها فِي زمانٍ سابقٍ و حركةٍ سابِقَةٍ مسبوقةٌ بِطبيعةٍ أخرىٰ حافظةٌ لِزَمانِها.1
«لکن طبایع منقطع الوجودی که وجودشان وجود منقطع است و عدمشان در زمان سابق است و حرکت سابقهای است که مسبوق به یک طبیعت دیگری است»؛ قبلاً یک طبیعتی بوده است و این حرکت باعث شده است که یک طبیعت بعد بهواسطۀ حرکت جوهریه پیدا بشود.
«این طبایع این حرکت سابق حافظ برای زمان است»؛ این طبیعت حافظ برای زمان حرکت است، اگر آن طبیعت نباشد زمانی هم برای حرکت نیست. آن باعث میشود که زمان محفوظ بماند و پیدا بشود و اگر او نباشد زمانی در خارج وجود پیدا نمیکند.
و تلكَ الطبيعةُ الحافظةُ لِلزمان لَها وَجهان وجهٌ عقليٌ عندَ الله و هو علمُهُ الأزلي و صورةٌ قضائيةٌ و لَيسَ مِنَ العالَم و لَها وجهٌ كوني قدري حادث فِي خلقٍ جديدٍ كل يوم اِنْتَهىٰ.1
«این طبیعتی که زمان را حفظ میکند» و زمان بهواسطۀ حرکت در این طبیعت پیدا میشود، حرکتی که در این ماده است آن طبیعتی که در این ماده است، بهواسطۀ او زمان پیدا میشود «دو وجه دارد؛ یک وجه عقلی نزد خدا دارد که همان علم ازلی پروردگار است و صورت قضایی او است» که عبارت از علت و اراده و مشیّت او است «و اینهم از عالم نیست و یک وجه کونی قدری دارد که حادث است در خلق جدید و در هر روزی این خلق پیدا میکند.»
پس آن طبیعتی که در این حرکت جوهریه وجود دارد یک جنبۀ حدوثی دارد که هر روز و هر ثانیه و هر لحظه به یک شکلی درمیآید و یک جنبۀ قدمی دارد که آن عبارت از ارتباطش با علم خداوند متعال و علم عنایی او است که موجب برای خلق این امر جدید میشود. «انتهای کلام ایشان»؛ عرض کردیم اگر ما بخواهیم با حسن ظن به این مسئله نگاه کنیم باید بگوییم که منظور ایشان از آن طبیعتی که هست و دو جنبه دارد، همان جهت باطنی حوادث هست که آن جهت باطنی عبارت از جنبۀ وجودی این حوادث است. حالا اسم طبیعت روی آن آوردهاند عیب ندارد، در اسماء که مناقشه نداریم.
و إلى هذا أشَرنا بِقولِنا و قد مَضى فِي مبحثِ القِدَم و الحدوث ما مِنَ الأقوالِ لَدينا المرتضى مِنَ التَّجدُّدِ الذّاتِي لِلطبيعة.2
ما به مطلب ایشان و این مسئله اشاره کردیم و آنچه که قبلاً در مبحث قدم و حدوث بیان شد و از بین اقوال قول مورد پسند این بود که طبیعت تجدد ذاتی پیدا میکند و همیشه در حال تغییر و تبدّل است.
قبلاً ایشان این را فرموده بودند.
و مِنها جعلُ المُقرَّبات و المُصَحِّحات الأمورُ السابقةُ المُعدةُ الَّتي فِي عَرْضِ الحادثِ فإنَّ كلَّ مَتلُوٍّ مُعِدٌّ لِتالِيِهِ.1
«یکی از آن جوابهایی که برای ربط بین حادث و قدیم داده شده است این است که ما مقرّبات و مصححات را علل و شرایط و معدّات بدانیم. اموری که بر این حادث سبقت گرفتند و معدّ هستند. در عرض حادث هستند و علت برای وجود حادث میشوند. هر متلوّی برای تالی خودش معدّ است» و بعد از خودش را بهوجود میآورد. این علل و شرایط موجب میشوند برای اینکه یک حادثی بهوجود میآید و علل و شرایط معدّه که باز علت میشوند برای اینکه حادث دیگری بهوجود بیاید و هَلُمَّ جَرَّا.
و التسلسلُ تَعاقُبيٌ جائزٌ عندَهم و يُمَثِّلونَ بِحركةِ الثَّقيلِ إلى أسفلٍ فإنَّه لا يَنتهِي إلى حدٍ إلاّ و يَصيرُ ذلكَ الانتهاء مُعداً لأن يَتَحَرَّكَ منه إلى آخر و المؤثرُ هو الثِّقلُ و هو ثابتٌ محفوظٌ فِي جميعِ الحدودِ المُتِغَيِّرة و بِغيرِ ذلك.2
«این تسلسل طولی نیست بلکه تسلسل عرضی است و جایز است» و اشکالی ندارد که در سلسلۀ عرضیه علل و شرایطی باشد. آنوقت ربط آن قدیم به این علل تعلق میگیرد و این علل چون ثابت هستند موجب حدوث و تجدد یک حادثی میشوند و به این تعلق میگیرند.
«مثال میآورند به اینکه شما یک شیء ثقیلی را که به پایین پرت کنید این به یک حدّی میرسد و این رسیدن به حد معدّ میشود تااینکه از اینجا عبور کند و بهجای دیگر برسد. مؤثّر عبارت از همان ثقلی است که منبابمثال در این سنگ هست. این ثقل هم ثابت و محفوظ است در همۀ حدودی که تغییر پیدا میکنند.» اگر شما سنگی را به پایین پرت کنید ـ البته اینها همان [مبنای] قدیم است ـ با آن ثقلی که دارد باعث میشود به هر نقطهای که میرسد برای نقطۀ بعدی علت میشود و همینطور به نقطۀ بعدی. پس علت اصلی ثقل است و آنهم ثابت است و تغییر پیدا نمیکند و آنچه که تغییر پیدا میکند وضع است؛ وضع یعنی ارتباط او با خارج، او تغییر پیدا میکند. و به غیر از اینهم ادلۀ دیگری ذکر کردهاند همانطوریکه گفتیم: اراده و مشیّت خدا را گرفتهاند، نفس فلکی را گرفتهاند، نفسی که بر بطن هر شیئی هست را گرفتهاند. اینها چیزهایی است که در اینجا ذکر کردهاند.
﴿وَلِكُلّٖ وِجۡهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا﴾1 هذا كلُّه عندَ مَن لَم يَقُل بِانقِطاعِ الفِيض و يَجعَلُ الحدوثَ و التِجَدُّدَ فِي ناحيةِ المُستَفِيض فَهو فِي مندوحةٍ و أما مَن يَقولُ بِالانقِطاع فَفِي داءٍ عياءٍ لَم يَنجَعْ فيهِ دواء كَما لا يَخفىٰ.2
«برای هر وجههای او است که این وجهه را حافظ است و مولّی به این وجهه است این کلش نزد کسانی است که قائل به انقطاع فیض نیستند» و همیشه فیض را آناً بعد آناً از جانب فیّاض مفاض میدانند و «حدوث و تجدد را در ناحیۀ مستفیض قائل هستند اینها میتوانند این مسائل را مطرح کنند اما کسی که [قائل به انقطاع است]» و میگوید: فقط علت حادثه داریم و دیگر علت مبقیه نمیخواهیم «در یک بیماری خیلی بیدرمانی هستند که دارویی ندارد». این مطلب تمام شد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد