پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
89. غرر في تطابق عالم الحس و عالم العقل
90. غرر في أن الأفاعيل المتقنة في هذا العالم من رب النوع
درس دویست و یازدهم:
تطابق عالم حس و عالم عقل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
مرحوم حاجی دلیل میآورند بر اینکه مشائین که قائلاند تمام صوری که در عالم حس وجود دارند و مخلوقات عالم حس، معلول عقل دوم هستند بهواسطۀ فلک اوّل، محال است بهجهت اینکه فلک اوّل علت است برای فلک دوم و فلک دوم علت است بر سوم تا به این عالم حس برسد. اگر جسم بخواهد در جسم تأثیر بگذارد نمیتواند در یک امر معدوم اثر بگذارد بلکه باید در وضع اثر بگذارد یعنی جسم دیگری وجود داشته باشد تا این بتواند اثر بگذارد، مثل اینکه نور شمس روی قمر بیفتد یا نور شمس روی یک مرآت بیفتد تا بتواند انعکاس پیدا کند بناءًعلیٰهذا جسمی که آن اثریتش بر جسم دیگر بهواسطۀ نفس جسمیت او است، این نمیتواند شیء معدوم را موجود کند و در موجودیتش بخواهد تأثیر بگذارد. این مطلبی است که ایشان در رد مشائین میفرمایند.
اما بنا بر آنچه که عرض شد اگر بخواهیم کلام مشائین را توجیه کنیم اینطور عرض میکنیم که اینطور نیست که خود جسم برای جسم دیگر علت باشد، این فلکی که در او از عقل، بهعنوان باطن وجود او تقرّر پیدا کرده است او برای فلک دیگر علت میشود و هَلُمَّ جَرَّا. گرچه این مسلک مِن اصله باطل است ما فلک اوّل و دوم و سوم نداریم ولی اگر بخواهیم توجیه کنیم اینطور میتوانیم توجیه کنیم که خود جسم بدون عقل محال است که اجازه دهد موجود دیگری مثل خودش موجود بشود ولکن به لحاظ عقلی که در عرض او قرار دارد و آن عقل بر هردو عقل ـ فلک و جسم پایین ـ اشراف دارد ...، یعنی عقل بالا بر این عقل و فلک اشراف دارد، باز این عقل بر عقل پایینی و فلک اشراف دارد و باز ... این عقل بر عقل پایینی و فلک اشراف دارد آن عقل بالا بهواسطۀ اشراقش به این عقل، یعنی موجودیتی که به عقل میدهد و موجودیتی که به فلک میدهد، آن بهواسطۀ اشراقش به فلک موجب میشود که فلکِ دیگر بهوجود بیاید، درست شد؟! ما میتوانیم به این وسیله توجیه کنیم. این اشکال اوّل بود.
و اما اشکال دومی که بیان شد لازمهاش این است که مرحلۀ علت برای معلول اشرف باشد درحالتیکه ما در این افلاک تِسعه میبینیم که فلک شمس بااینکه مقهور و مغلوب و معلول فلک مریخ است ولی بر فلک مریخ اشرفیت دارد بهخاطر اینکه شمس در او هست و شمس تمام عالم را روشن کرده است. غالب این مسائل بهجهت این است که اصلاً آنها نمیدانستند که در این عالم، ستارگان و سیاراتی وجود دارند که اینها حجمشان میلیونها برابر شمس است و شعاع و نورشان میلیونها برابر شعاع شمس است. فقط از دیدۀ محدود دریچۀ عالم خود به عالم نگاه کردند و شمس و مریخ را درنظر گرفتند درحالیکه نه از مریخ خبر داشتند که چه هست و چه خبر است و نه از شمس خبر داشتند که چه خبر است چون دیدند به زمین نور میدهد گفتند که پس باید اشرف باشد لذا میتوانیم بگوییم که این مسائل، مسائل حدسی است و بهطورکلی از قاعدۀ برهان اصلاً بیرون است. اینهم یک مطلبی که اصلاً مسئلهای ندارد.
مطلب دیگر که قابل دقت است تطابق عالم حس و عالم عقل است که این یک مسئلهای است که بیشتر در عرفان نظری از این قضیه بحث میشود و آن این است که هرچه که در این عالم هست یک صورتی از عالم بالا دارد؛ بهطورکلی هر چهرهای در این عالم، متأثّر از یک معنایی است که در او است و این مطلب ما را به خیلی جاها میکشاند. صوری که در این عالم هست خواهینخواهی یک ارتباطی بین او و معنای او قرار دارد که به این شکل و به این صورت درآمده است. چرا به شکل دیگر و به قسم دیگر نیامده است؟! آنچه که در بحث بعدی میآید که افاعیل در این عالم از ربالنوع خودشان هستند یعنی هر فعلی که در این عالم تحقق پیدا میکند یک منشئی به علت خودش دارد یعنی یک ربالنوعی دارد حالا چه ربالنوع بگوییم یا مُثُل افلاطونیه بگوییم یا یک وجود مدیر و مدبّر و عقل کلی بگوییم، تمام اینها از یک منشأ هستند و از یک حقیقت حکایت میکنند.
| چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی | *** | صورتی در زیر دارد آنچه که در بالاستی |
| صورت زیرین اگر با نردبان معرفت | *** | بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی |
| این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری | *** | گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی1 |
تعریف از شخصیت مرحوم میرفندرسکی
مرحوم میرفندرسکی در اینجا معتقد است که ادراک این معنا جز با شهود میسر نخواهد شد. ایشان یکی از عرفا بوده است و مقاماتی داشته است. حالا به مقامات کمال و فناء را نمیدانیم ولی دارای حالات و مکاشفات و حالات توحیدی بوده است و جنبۀ عرفانی در کلماتش بر جنبۀ حِکَمی او غلبه دارد.
تلمیذ: مازندرانی بوده است!
استاد: بهبه، اهل کجا بود؟ شهرستان نور؟
تلمیذ: استرآباد، نرسیده به گرگان.
استاد: بسیار خوب. ما [در نور] مفاخری داریم مثل نورالدین کیانوری اهل نور است! منظورم جدّش بود که آدم خوبی بود؛ شیخ فضل الله نوری. محدث نوری که از محدثین هست و ایشان که خیلی مرد چیزی بوده است، درهرصورت محدثی بوده است! آن نوری زمان ناصرالدینشاه چه کسی بود؟! قاتل امیرکبیر بود و [مهرۀ] انگلیس بود و خیلی از چیزها را به انگلیس داد! رئیس مجلس ما آقای ناطق نوری و برادرشان و ... از همه گذشته، چرا راه دور برویم، خود شما آقا! چرا حضرتعالی خودتان را کم میگیرید!
تلمیذ: در چند جلسه قبل صحبت فرمودید که ما در حالت حیوانیت هستیم، آن حقیقت انسان رو به تکامل میرود و انسان کامل میشود درحالیکه این در عالم حس و در عالم دنیا تغییری صورت نمیگیرد! مثلاً این ولیّ خدا قبل از اینکه به ولایت برسد در مقام هوهویت با زمانی که به ولایت برسد عوض نمیشود، صورتی عوض نمیکند، زمانی که انسان به کمال نرسیده است، اینجا صورتش حکایت از چه معنایی میکند، این را میگوییم که در عالم حیوانیت هنوز باقی هست، چون به کمال که نرسیده است ...
استاد: نه در مسئلۀ حیوانیت، حیوانیت در یک نقطۀ خاص است و مُحدِّد نمیشود یعنی محدِّد الجهات نیست؛ از حیوانیت تا انسانیت یعنی انسانیت کامل عوالم عجیبهای است لایتناهی؛ حرکت از حیوانیت بهسوی انسانیت یعنی کمکم خود را به آن مرحله نزدیک کردن و این خیلی تفاوت دارد تااینکه شخصی در حیوانیت صرف و شهوات و اَنانیتها و دنیا منغمر باشد و بهطورکلی چنان متحجّر باشد که در او چیزی از انسانیت وجود نداشته باشد. این اصلاً قابل قیاس نیست حرکت نفس از مرحلۀ حیوانیت بهسوی انسانیت یک حرکت تجردی و جوهری است که باید مسافاتی را طی کند تااینکه کمکم خودش را از حیوانیت بیرون بیاورد و دارای تجرد انسانی بشود، بعد وقتی که میخواهد بیرون بیاید تا آنجا که بخواهد انسان بشود دائماً کمکم ـ بسته به مراتبی که طی کرده است ـ از انسانیت جایگزین آن حیوانیت میکند، تااینکه این شائبۀ حیوانیتی که در او هست بالمرّة از نفس او زائل بشود، فرض کنید مثل آبی میماند که از یک طرف بیاید و بخواهد آب استخر را از طرف دیگر خارج کند، این آب استخر که یکدفعه خارج نمیشود بلکه آن آب جایگزین میشود یعنی کمکم این آب میآید و آب استخر را از اینطرف بیرون میبرد، دائماً میآید، دائماً این آب بیرون میرود، دائماً این لجنها بیرون میرود، دائماً این اشغال و اینها بیرون میرود، دائماً آب کثیف میرود، شما بعد از یک ساعت که نگاه کنید میبینید رنگ آب که سیاه بود تغییر پیدا کرده است و یک مقداری شفاف شده است. این آب سفید آمد و این را دگرگون کرده است. ساعت بعد میآیید میبینید رنگش شفافتر شده است. عصر که شد میبینید که شفافِ شفاف است و دیگر هیچ اثری از آن آب قبلی که در این استخر بزرگ وجود داشت وجود ندارد.
مرحلۀ تکامل انسان هم همین است یعنی انسان که اوّل در مرحلۀ حیوانیت واقع است و آن صورت نفسانیاش به یکی از حیوانات میماند یا نه اصلاً به حیوانات عدیده میماند! شخصی میگفت: من وقتی به خودم نگاه کردم دیدم مجموعهای از حیوانات مختلف هستم؛ موش در او بود، پلنگ، گرگ، شیر، گربه، مار، گراز و خرس هم بودند، دیدم به دور هم نشستهایم و کنفرانس تشکیل دادهایم! اصلاً با همدیگر سمیناری درست کردهایم و داریم در سر و کلۀ هم میزنیم و هر کسی برای خودش دم و دستگاهی دارد! بعد شما میبینید که این حیوانات عجیبه کمکم صورتشان برمیگردد به یک حیواناتی که دارای یک نفس رام هستند و متبدّل میشود مثلاً صورت غنم به خود میگیرد صورت آهو به خود میگیرد، صورت کبوتر به خود میگیرد و بعد کمکم اینها میروند و به صورت انسانیت تبدیل میشود. اینطور نیست که این یکدفعه جا خالی کند و آن سر جایش بیاید. همینطوری که شما دارید مجاهده و مراقبه میکنید دائماً دارید آن آب گل آلود را خارج میکنید و آب تمیز را جایگزینش میکنید لذا در تمام دوران حرکت و سلوک، این تغییر و تحول همینطور به چشم میخورد.
تلمیذ: به عالم ظاهر ارتباطی ندارد و در حقیقت در عالم باطن است؟
انعکاس تغییر و تبدّل باطنی در صورت ظاهر
استاد: خیر، قطعاً انعکاس دارد و انعکاسش در بدن یک مسئلهای است که ... یعنی چهره و صورت بهنحوی تغییر و تبدّل پیدا میکنند که مشخص میشود که این الآن در چه وضعی است. افرادی که اهل معنا هستند آنها از صورت تشخیص میدهند که این شخص در چه مقام و در چه عالمی قرار دارد. چطور شما صورت یک انسان شهوی را حالا تا حدودی ... حتی امروزیها هم به این مطلب معتقدند و از صورت تشخیص میدهند مثلاً اگر شخصی گناه کرده باشد در چشمش نگاه میکنند و خلاصه مشخص میشود یا شخصی که یک کار بدی انجام داده است چطور منفعل است و قابل تشخیص برای خیلیها است همینطور آن افرادی که بهواسطۀ گناه یا بهواسطۀ انغمار در شهوات و حیوانیات صورتشان تغییر پیدا میکند قابل تشخص است و مشخص است. آدم شهوانی، صورتش برمیگردد، آدمی که اهل ربا است، صورتش برمیگردد، اینها همه افرادی هستند که صورت آنها تغییر پیدا میکند، شخص نماز شبخوان، صورتش تغییر پیدا میکند، کسانی که اهل عبادت هستند، صورتهای اینها همه تغییر پیدا میکند و حتی افراد ظاهر میبینند یعنی آن جنبۀ ملکوتی میآید و رنگ صورت را یعنی رنگ و حالت صورت ـ خصوصاً چشم ـ و چشم و اینها را بهصورت منطبق با خودش درمیآورد؛ به آن کیفیت درمیآورد و کاملاً برای هر کسی قابل تشخیص است. البته نه برای هر کسی بلکه بر افرادی که متعهد هستند.
نشئت گرفتن دستورات شارع از عالم تکوین
آنوقت در اینجا دیگر مسائلی هست که اگر بخواهیم جلو برویم مطالب زیاد است و من فقط سر نخهایی را خدمتتان عرض میکنم؛ یکی اینکه هر عملی که انسان انجام بدهد، اثر معنوی او است که یک جنبۀ ظاهری در این عالم تحقق میدهد، یکی از این مسائلی که بر این تطابق عالم حس و عالم عقل بهوجود میآید همین قضیۀ سنخیت بین مجرد و ماده است که این باید در اینجا تحقق پیدا کند. یکی از آن مطالب همین نحوۀ همبستگی اعمال با انسان است و معیتی که روح عمل با انسان و با نفس انسان دارد. یکی از آنها این جنبۀ تطابق بین ولیّ کامل است ... که باید آنچه را از طرف شارع دستور داده میشود با آنچه را که در عالم حقایق بهعنوان راه تکاملی انسان تکویناً وجود دارد، سنخیت داشته باشد و تطابق بکند. نمیشود دستوری که شارع میدهد از نظر تکوینی با آن حرکت نفسانی انسان و تقرّر انسان در دو موضع مخالف قرار بگیرند به عبارت دیگر دستورات شارع بهحسب ظاهر اعتباری است و ما خیال میکنیم که اینطور است اما بهحسب واقع جنبۀ تکوینی و جنبۀ واقعی دارد و قابل تخطی نیست. مسائل خیلی متفاوتی بر این قضیه وجود دارد که از نظر تطابق عالم حس با عقل بسیار است منتها ما از او تعبیر به ملکوت میآوریم ولیکن فلاسفه تعبیر به عالم عقل میآورند.
باید بین آنچه را که در عالم حس اتفاق میافتد و در عالم ملکوت اتفاق میافتد تطابق کامل وجود داشته باشد والاّ اصلاً امکان تحققش در این عالم مستحیل است. اینها چیزهایی است که ایشان در اینجا میفرمایند که بهنظر میرسد [بهتر است که] ما روی این مطالب خیلی هم بحث نکنیم.
و إنَّ لِأعلَينِ أي إلى القَواهرِ الطولية انْتُمِى كَما زَعَمَهُ المَشاءون فَلْيَلزَم عِلِّيةُ الجسمِ لِجسمِ لِأنَّ بينَ عِلَلِها حينئذٍ تَرَتُّباً عِلِّياً و معلولياً فَلا بُدَّ أن يكونَ بينَ أجسامِ الأفلاكِ الَّتي هي معالِيلُها تَرَتُّبٌ أيضاً لِوجوبِ التَّطابُقِ و انتَفَى اللازمُ لِأنَّ الجسمَ و الجِسمانِي لا يؤثر إلا بِالوضعِ و الوضعُ بِالنِّسبةِ إلى المعدومِ لا يَتَصوَّر.1
«حالا اگر ما عالم حس را نسبت به قواهر طولیه بدهیم» یعنی به عقول طولیه بدهیم که عقل دوم است که باعث شده فلک بهوجود بیاید و فلک هم علت برای فلک دیگر شده است بهواسطۀ عقلی که آن علت برای او است «همانطوریکه مشائین گمان کردهاند لازم میآید که جسم برای جسم علت باشد» یعنی فلک اوّل علت برای جسم فلک دوم باشد و فلک دوم علت برای جسم فلک سوم باشد و هَلُمَّ جَرَّا . «زیرا بین علل خود افلاک ایضاً آن معلولیت وجود دارد پس باید بین اجسام و افلاک که آنها معالیل آن اجسام هستند یعنی افلاک علت برای اجسام خودشان هستند «ترتّب باشد چون باید بین علت و معلول تطابق باشد» یعنی در هرجایی که یک فلکی هست باید آن جسمیتش برای فلک دیگر علت بشود چون عقل او ایجاب میکند یک عقلی را و یک فلکی را با همدیگر. «لازم منتفی است یعنی ترتّب نمیتواند باشد چون جسم و جسمانی و آنچه که مربوط به یک جسم است اثرش اثر بالوضع است» یعنی در صورتی اثر میگذارد که وضعاً جسم دیگری در مقابل او وجود داشته باشد «و وضع نسبت به معدوم محال است که تطابق داشته باشد» بلکه باید یک شیء موجود باشد تا ما بعد در وضع او و در کیفیت قرار گرفتن او با این صحبت کنیم.
و أيضاً إن لِأعلَينِ انتسب عالم الحِس فَيلزم كونه أي كونُ جسمٍ كَالفلكِ الحاوي مِن كلِّ وجه أشرَفَاً مِن جسمٍ آخرَ معلولِه كَالمحوي و الحالُ أنَّ فلكَ الشمسِ مِن الفلكِ الَّذي يَحُفُّ و يُحيطُ به و هو فلكُ المريخِ و إن كان أصغَر و أمَا الشَّمس التي فيه فَهُوَ ذُو شرفٍ فَإنَّه الطلسمُ لِلسَهرِير و هو بِالفَهلَوِيَّة ....1
ایضاً اشکال دیگر اینکه اگر به اعلین عالم حس نسبت داده شود لازم میآید که کون و جسم، که فلک علت است و فلک محوی را شامل است یعنی فلک پایینتر را شامل است، از هر جهت اشرف باشد چون علت از معلول اشرف است، از جسم دیگری که معلول او است مثل محوی درحالیکه فلک شمس از آن فلکی که او را دارد و احاطه دارد و به فلک شمس که شمس مریخ است احاطه دارد و فلک مریخ بالاتر است اگرچه این فلک شمس اصغر است و اما آن شمسی که در او هست دارای شرافت است و این شمس، طلسم برای آن نور قاهری است (حالا اسم آن را ربالنوع نمیگذاریم بلکه نور قاهر میگذاریم) که عالم حس را خلق کرده است.
یعنی موجب جسم برای آن نور، فلک شمس است و آن منشأ است یعنی آن معلول است برای آن عقل آخر که بهاصطلاح عقل کدخدایت است و عالم عناصر به او بستگی دارد؛ به آن عقل مدیر و مدّبرِ عالم حس، آن فلک شمس را معلولیت بخشیده است. میگویند: سهریر همان شهریور بوده است که بعد تغلیب به عربی سهریر شده است.
... و هو بِالفَهلَوِيَّة اسمُ أعظمِ أنوارِ الطَبَقَةِ العَرضيَّةِ و إذا كان صاحبُه أعظمَ الأنوار فَالشَّمسُ نفسُه و يُقالُ لَه هو رخشٌ بِالفَهلَوِيَّة أعظمُ الطلسماتِ و إنَّ الشَّمسَ سلطانُ كلِ كوكبٍ مُنِير و مَا ازدادَ على الكواكبِ بِمجردِ المقدارِ و القربِ بَل بِالشِّدةِ فإنَّ ما يَتراءى مِنَ الكواكبِ أكبرُ مِنَ الشَّمس بِما لا يتقايس و لا يفعل النهار و نِسبَتُهُ إلى العالمِ الكبيرِ نسبةُ القلبِ إلى البدنِ فَكما أنَّ بِه حياةُ البدن كَذلكَ بِالشَّمسِ حياةُ هذا العالَم.1
به زبان فهلویه اسم اعظم بالاترین انوار طبقۀ پایین است که طبقۀ عرضیه باشد و وقتی که صاحبش اعظم انوار باشد [شمس نفسش میباشد]، شمسی که مصاحب با او است به خود شمس رخش میگویند (یعنی دارای درخشش و رخشان یعنی خیلی دارای استیلاء و ابّهت و جلال و درخشش است) در اسم پهلوی (زبان فارسی قدیم) این اعظم از جسمهای در عالم عناصر است. و شمس سلطان هر کوکبی است که نور میدهد درحالیکه ما میبینیم بر کواکب به مجرد مقدار قرب زیادتر نیست، چیزی زیادتر ندارد بلکه مقام شدت و تأثیرش بیشتر از آنها است. آنچه که از کواکب دیده میشود بزرگتر از شمس است به مقداری که اصلاً قابل قیاس نیست درحالیکه روز از آنها بهوجود نمیآید و آنها روز درست نمیکنند. نسبت شمس به عالم ماده نسبت قلب به بدن است همانطور که قلب حیات بدن است این شمس هم حیات این عالم است و اگر این شمس نباشد همۀ عالم میمیرند.
اینهم اشکال دوم بود.
و أيضاً كيفَ يُنسَبُ عالمُ الحِسِّ إلى القواهرِ الأعلَين و ليسَ فِي العقلِ الثاني مِنَ الجهات ما يفي بِثامِن أي بِصدورِ فلكٍ ثامن كثير أنجما أي مِن حيثُ الأنجُمِ لِأنَّها أكثر مِن قطراتِ البحار فَالأجسامُ كلُّها مستندةٌ إلى العقولِ العَرضية و الطبقةِ المُتكافِئة.2
اشکال سوم اینکه چطور نسبت این عالم حس به آن قواهر اعلین طولیه است یعنی به آن بالا است درحالیکه در این عقل دوم ـ عقل دوم میخواهد فلک اوّل و عقل سوم درست کند ـ جهاتی که کافی باشد نیست یعنی اینکه فلک هشتم [را] با اینهمه ثوابت و سیارات و با اینهمه کواکب و نجوم و با اینهمه چیزهایی که در این عالم هست، [بهوجود بیاورد] از حیث ستارهها چون این فلک هشتم از قطرههای دریاها بیشتر است. اجسام همه به آن عقولی پایینی که عالم مثال است مستند هستند و آن طبقۀ پایین که آخرین طبقهای است که عقول در عرض هم هستند.
هر کثرتی که در یک جا پیدا میشود باید منشئش در آن علت وجود داشته باشد درحالیکه ما میبینیم این عقل دوم از نظر جهات، اینقدر جهت نداشت تااینکه از او اینقدر کثرت بهوجود بیاید بلکه یک جهتش جهت امکان ذاتی بود، یک جهتش مشاهدۀ عقل اوّل بود، یک جهتش وجوب بالغیر بود، یک جهتش جنبۀ ماهوی خودش بود، همه را روی همدیگر نگاه کنید در نهایت هیجده جهت بتوانید برای این عقل دوم بهحساب بیاورید که از جهات مختلف موجب کثرات مختلف بشود یعنی معلول او هم متکثّر بشود. البته به حسب جهت.
البته همانطوریکه عرض کردیم همۀ اینها جنبۀ اعتباری است و اصلاً معنا ندارد که یک جهت اعتباری موجب تحقق یک جهت تکوینی بشود. حالا بنا بر اصطلاح آقایان مشائین که هر کثرتی که میخواهد بهوجود بیاید بهخاطر یک جهت ضعفی است که در او هست که موجب یک کثرتی نسبت به اشراقش به مرحلۀ پایین در اینجا میشود. حالا بر فرض که بگوییم: این حرف هم درست است، این جهات کثرتی که در این عقل دوم است ـ خیلی بگویند، هجدهتا شمردهاند ـ موجب نمیشود که اینهمه اجرام سماوی و امثالذلک از این جهات که تعدّد این عقل دوم است نزول پیدا کنند. اینهم تمام شد.
بحث در تطابق عالم حس و عالم عقل
غررٌ فِي تطابقِ عالَمِ الحسِّ و عالَمِ العَقل.
این غرر در تطابق عالم حس و عالم عقل است.
| فكل هـذي النـسبِ الوضعيةِ | *** | أظلالُ تلك النسبِ النوريةِ |
| و صنمٌ لِزينةٍ جا زِبْرِجا | *** | كان لِنورِ رَبه أنموذجا |
| كهذه الألوانِ في الطاووسِ | *** | بل كُلُّ ما في العالمِ المحسوسِ |
| و النُّور في الغاسقِ حكمُه انسَحَب | *** | فَغاسق عَليه قهر قد غلب |
| أ ما رأيت أنَّ شَمساً و قمر | *** | نورُهما نورُ النجومِ قد بَهَر |
| و غَاسق حب و مَا ذل مَعه | *** | كَزهرة و الأمهات الأربعة1 |
عالم حس با عالم عقل باید با همدیگر مطابقت کنند. فرض کنید اگر یک چیزی اینجا ترش است نمیشود علتش در عالم بالا شیرین باشد و باید یک سنخیتی بین این ترشی و یا این رنگ با آن علتی که در ملکوت، این را بهوجود آورده است وجود داشته باشد. بدون او این ترش، ترش نیست و شیرین، شیرین نیست و این رنگ، قرمز نیست و آن سبز نیست. یک جهتی باید از نقطهنظر معنا وجود داشته باشد که آن جهت معنا موجب این تغییرات، تحولات، موجب این رنگها و طعمها، موجب این تمایز ماهیات و اختلاف در ماهیات باشد.
فَكُلُّ هذي النِسَبِ الوضعيةِ و الهيئاتِ الحِسِّيةِ الواقعةِ فِي عالَمِ الطبيعةِ أظلالُ تلكَ النِسَبِ النُّورِيَّة و الهيئاتِ المَعنَوِيَّةِ و صَنَمٌ لِزينَةٍ و كمالٍ جا زِبْرِجا فَهو كانَ لِنورِ ربِّه أنمُوذجاً كَهذِهِ الألوانِ العَجيبية التي في رياشِ الطاووس.2
«هر نسبت وضعی و هیئتهای [حسیۀ واقعه در عالم طبیعت] که شما در اینجا میبینید» مثل هیئت ستارگان، هیئت ماه، هیئت شمس، هیئت قمر، هیئت نبات و هیئت جماد، تمام اینهایی که اجرام مادی را بهوجود آوردند، این وضعها و ارتباطاتی که این ارتباطات یک وضعی را در این عالم طبیعت ایجاد کردهاند، «اینها اَظلال و معالیل نسبتهایی هستند که در بالا هستند و هیئات معنوی است که در عالم ملکوت است.»
منشاء جاذبههای ظاهری این عالم
«صنمی که برای زینت و کمال آن را از ذهب و طلا درست میکنند این صنم مطلوب و مجذوب واقع شده است بهخاطر اینکه از نور پروردگار به این خورده است و این اُنموذج و نمونۀ نور پروردگارش است» و در دید توحید دیگر همۀ اینها یکی خواهند بود؛ «مثل این رنگهای عجیبهای که در پرهای طاووس است.»
اینجا عجیب است که همین جاذبههای ظاهریِ در این عالم بهواسطۀ یک ارتباطی است که آن دارد و آن ارتباط باعث شده است که این دل بهسمت این کشیده بشود. اگر هیچگونه جاذبهای نبود، این، اینطور نبود.
میگوید:
| نور ازلی گر ندمد از رخ لیلی | *** | از گردش چشمی دل مجنون نرباید1 |
اینکه تمام حرکات و اینها همه موجب جذب و انجذاب و اینها هست، بهخاطر این است که او دارد از این چهره خودش را نشان میدهد. آن کسی که دارد گاو را میپرستد، آن کسی که دارد بت را میپرستد بهخاطر این است که یک ارتباطی با آنجا دارد منتها این بیچاره راه را گم کرده است، اینطور نیست که هیچ چیزی در او وجود نداشته باشد. آنوقت در اینجاها دیگر خیلی چیزها هست!
بَل كلُّ ما يَقَعُ مِنَ الهيئاتِ الأنيقة فِي العالمِ المَحسُوس و النُّور القاهر فِي صنَمِهِ الغاسِق حُكمُهُ مِنَ القهرِ و الحُبِّ و نحوهما انْسَحَب فَغاسِقٌ عليه قهرٌ قَد غَلَبْ إذْ ربُّهُ قَد غَلَبَ عليهِ القهر.2
واقعیت داشتن تأثیرات کواکب و بیان علت آن
«بلکه هر چیزی از هیئاتی که اینها معجب هستند و در عالم محسوس به عجب درمیآورند هم همینطور هستند و آن نوری که قاهر است در صنمش که غاسق است» آن نوری که در جسم میآید که آن جسم ظلمانی است مثل نور قمر که در اجسام میآید، «حکمش از قهر و حب و نحو این گسترش پیدا میکند.» شما وقتی که نگاه میکنید از یک ستارهای یک اثری سرچشمه میگیرد این بهواسطۀ این است که صاحب و علت او یکهمچنین اثری دارد یا منبابمثال اینکه میگویند: زهره ستارۀ عشق و محبت است بهخاطر این است که علت او و آن نوری که این زهره تحت تسخیر او است ربالنوع یا مُثُل عشق و محبت است و همینطور عطارد، قمر، شمس، مریخ و هرکدام از اینها بهجهت آن جنبۀ علت او است مثلاً اگر علتش، علت محبت است تأثیرش در این، اینطور است. اگر علتش، علت ذلت و مسکنت است تأثیرش فرض کنید که عناصر اربعه آب و خاک و امثالذلک خواهد بود. اگر تأثیرش، تأثیر جدایی و افتراق است و آن علتش این است که علت ممیزه و افتراق و قهر است اگر در فلان موقع فلان چیز بشود، این مثلاً افتراق حاصل میشود و امثالذلک یعنی تأثیراتی که شما در این کواکب میبینید و اینها واقعیت دارند بهخاطر این است که این علتی که الآن قاهر و مسلط بر این کوکب است آن علت دارای این خصوصیت است.
«غاسق، غاسقی است که قهر بر او غلبه کرده است زیرا رب او بر او غلبۀ قهریت دارد.»
| أ ما رأيتَ أنَّ شمساً و قمر | *** | نورهما نورُ النجومِ قَد بَهَر1 |
آیا نمیدانید که نور شمس و قمر بر نور همۀ نجوم غلبه کرده است؟!
چون علت شمس و علت قمر یک علتی است که قاهر و قادر است و همه را زیر چتر خودش میگیرد.
و غاسِقٌ غَلَبَ عليه حُبّ و ما أي غاسقٌ ذُلٌّ مَعه أي معَ الحُبِّ و المعنى أنَّ غاسقاً يَصحَبُهُ ذُلٌّ كَزهرَةٍ فَإنَّها كوكبُ العشقِ و المحبةِ و الأمهاتِ الأربعةِ الَّتي يصحبها الذُلّ و الانقِياد لِلآباءِ السَّبعَة.2
«حالا اگر یک غاسقی که حب بر او غلبه کرده است یا غاسقی که ذُلّ و پستی با او است» یعنی غاسقی که بر او محبت غلبه کرده است و غاسقی که حب و ذلّ را باهم دارد یعنی هم از این دارد و هم از آن دارد. یااینکه حاجی میگوید که ما طور دیگری معنا میکنیم، میگوییم: غاسقی را نگاه میکنید یک کره را یک ستاره را نگاه میکنید که مظهر حُب است درحالتیکه غواسق دیگر مظهر ذُلّ هستند و مصاحب با این هستند، در کنار این هستند و از اقتران بین اینها مثلاً یک تأثیری بهوجود میآید، یک اثری هست لذا منجمین یعنی همانهایی که صاحب ارباب طلسمات هستند میگویند که این را وقتی بنویس که فلان ستاره مقترن با فلان ستاره قرار بگیرد، باهم در یک قِران قرار بگیرند، این تأثیر میگذارد. این بهخاطر تأثیراتی است که این در آن و او در این و هردو در این عالم ایجاد میکنند.
«غاسقی که با او یک ذلّی مصاحب است مانند زهره که کوکب عشق و محبت است و امهات اربعه که مصاحبت با ذلّ و انقیاد دارد برای سبع سیاره است» که ماه و قمر و خورشید و عطارد و اینها است.
تلمیذ: وقتی که ما به عالم کثرت و اینها نگاه کنیم میبینیم تأثیرات کواکب خودبهخود یک نوع محدودیتی در اختیار انسان و افکار انسان ایجاد میکنند چون از باب تأثیر و تأثّر است ولی حالا انسان آن چیزی را که میطلبد و میخواهد نمیشود اما آنچه را که نمیخواهد، واقع خواهد شد.
استاد: آن مقداری که موجب کمال انسان است و آن مقدار که تحت اختیار است از نقطهنظر کثرت، به اینها هیچ مربوط نیست. آن مقداری که مربوط به کمال انسان است به [طریقۀ] قرار گرفتن ستاره در اینطرف و آنطرف اصلاً کاری ندارد. آن اختیار در انسان وجود دارد و انسان با اختیار خودش هر کاری میکند. اینها مسائلی است که مربوط به تأثیرات در این عالم است؛ دری به تختهای میخورد، این پولدار میشود او چه میشود، این بالا میآید این فلان مورد به دستش میآید، این مسائل است اما آنچه را که مربوط با ارتباط انسان با پروردگار و اینها است اصلاً به اینها مربوط نیست و هیچ ارتباطی ندارد.
غررٌ فِي أنَّ الأفاعيلَ المُتقَنَة فِي هذا العالَمِ مِن رب النوع.1
«افاعیلی که جنبۀ اتقان دارند و در این عالم جنبۀ فعل دارند از ربّالنوع خودشان هستند» و هر فعلی در این عالم باید متأثّر از او باشد و اگر او نخواهد این انجام نمیگیرد.
| و كل فعل ذي نما مِن جسمٍ | *** | لَديهم مِن صاحبِ الطلسمِ |
| دُهن السـراج ربه يجذب له | *** | شكلاً صنوبـرياً أعطى المشعلة |
| بِالرب لِلنحل المسدسات | *** | و لِلعناكب المثلثات2 |
و كلُّ فِعلٍ ذِي نَما مِن ـ تَبعيضِيَّةٌ ـ جسمٍ لَدَيَهُم أي لَدَى الإشراقيين مِن صاحِبِ الطلِسمِ و قَد بَيِّنَه الشيخُ الإشراقي في المُطارحاتِ و قَد زَيَّفَ احتجاجَهُ فِي مَبحثِ مثل الأسفار و كذا لَديهِم دُهنَ السِّراجِ ـ مفعولٌ مقدمٌ ـ ربُّه يجذب لَه.3
«هر فعلی که از جسم است ـ ”مِن“ تبعیضیه است ـ نزد اشراقیین از صاحب طلسم این فعل نشئت گرفته است» و او خواسته است تااینکه [این بهوجود بیاید] یعنی از صاحب جسم از آن کسی که آن حقیقت عقلیهای که آن حقیقت عقلیه باعث تأثیر این فعل شده است. «شیخ اشراقی در مطارحات بیان کرده است و در مبحث مثل اسفار این بیان را مرحوم صدرالمتألّهین [رد] کرده است که نیازی به گفتنش نیست. «نزد اینها ـ روغن سراج مفعول مقدم است ـ رب دُهن سراج این دُهن سراج را بهطرف نور جذب میکند». شما که میبینید که این روغن چراغ بالا میرود چون او آن بالا نشسته و روغن چراغ را بهطرف خودش جذب میکند. حالا این یک نظریه است. نظریه دیگر مربوط است به غلظت و عدم غلظت دود و دخان و اجسام و این حرفهاست. حالا آنها قائل به این مسائل نبودند و از این قضایا اطلاع نداشتند لذا اینطور گفتند.
و هو شكلاً صنوبرياً أعطَى المَشعَلَة. و كذا بِالرَّب أي بِإلهامِ ربِّ النوع لِلنَحل المُسَدَّسات و كذا بِإلهامَة لِلعناكِب المُثلثات.1
این به یک شکل صنوبری است (که اوّل اینطور است و بعد کمکم آن شعلۀ چراغ نازک میشود) که شعاع و این شعله را اعطاء بهوجود میآورد و همینطور به الهام ربالنوع؛ الهامی که ربالنوع برای زنبور عسل دارد که این ششضلعیهای خانه ساخته میشود و چون این ربالنوع به عناکب الهام میکنند مثلثات درست میشوند.
هرکدام بهواسطۀ الهامشان موجب یک فعل خاصی در این عالم میشوند که اینها بهوجود میآیند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد