/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۱۲

1
  • الحادیة و التسعون :غررٌ فِي تحقيقِ ماهيةِ المُثُلِ الأفلاطونية بعدَ الفراغِ عن إنِّيَّتِها

  • الثانیة و التسعون: غررٌ فِي ذكرِ تأويلاتِ القوم لِلِمُثُلِ الأفلاطونية

  • درس دویست و دوازدهم تا درس دویست و چهاردهم

  • درس دویست و دوازدهم:

  • بحث مُثُل افلاطونیه

جلسه ۲۱۲

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • این بحث مُثُلِ افلاطونیه است که مرحوم حاجی در اینجا مطرح کرده‌اند و مطالبش قبلاً کم و بیش عرض شد. جهتی که باعث شده افلاطون این بحث را مطرح کنند همان مسئلۀ تطابق عالم حس با عالم عقل است و چون این‌طور به‌دست آوردند که ماده از خودش فعلیت ندارد بلکه استعداد است پس برای رسیدن به فعلیت و کمال ناچار باید تحت قوۀ قاهر و مدبّره‌ای باشد تا آن قوۀ قاهر و مدبّره بتواند او را به آن کمالش حرکت بدهد. طبیعتاً آن قوۀ قاهر باید با این جهت مادی و جهت نفسانی سنخیت داشته باشد و لازمۀ سنخیتش اتحاد در ماهیت است پس از نظر حقیقت نوعیه بین آن مدبّر که مکمل نفوس و مکمل ماده است و بین این افرادی که در این عالم هستند ـ چه حالا یک فرد داشته باشد مثل شمس چه افراد متعدده داشته باشد مثل انسان و غنم ـ باید یک حقیقت جزئیه به‌نحو سِعی و به‌نحو تجرد باشد که بتواند زمام امور این فرد یا افراد را به‌دست بگیرد و اینها را به آن سمت خودشان حرکت بدهد.

  • حاصل شدن کمالات برای افراد به‌واسطۀ اتصال با مثال کلی و سِعی

  • بنابراین هر کمالی که برای فرد حاصل می‌شود به‌واسطۀ اتصال با آن مبدأ خودش که مثال کلی و سِعی هست پیدا می‌شود و از آن دایره خارج نخواهد بود این حقیقت مطلب ایشان است.

  • البته لازم نیست ما مسئله را به این کیفیت مطرح کنیم و اشکالاتی هم به این قضیه شده است اما اصل اینکه باید قوۀ مجرده‌ای باشد تا به‌واسطۀ تجرد خودش بتواند استعدادهای ماده و نفسی که تعلق به ماده گرفته است را به فعلیت برساند مبرهن و برهانی است و شکّی در آن نیست چون هیچ مستعدی برای به فعلیت رساندن استعداد خودش نمی‌تواند در خودش حرکت ایجاد کند بلکه حرکت باید از غیر باشد. وقتی که یک ماده فقر است برای رفع فقر و رسیدن به غناء باید از خارج مدد بگیرد والاّ لازم می‌آید که یک حیثیت واحده از حیث امکان ذاتی خودش و از حیث امکان استعدادی خودش به فعلیت ذاتی و به فعلیت استعدادی برسد و هو محالٌ. بنابراین ما نیاز به یک نیروی مجردی داریم حالا اسم این نیروی مجرده را عالم ارواح بگذاریم، عالم ملائکه بگذاریم، عالم روح بگذاریم، عالم عقول بگذاریم، هر اسمی را بگذاریم مسئله‌ای نیست، صحبت در این است که انسان به‌تنهایی و از حیث استعدادی که دارد فعلیت برای او امکان ندارد و باید ـ فعلیت خودش ـ از ناحیۀ علت به او افاضه شود و او بیاید این استعداد را به فعلیت متبدّل کند. این مطالبی که دیگر در اینجا هست قبلاً گفته شده‌اند.

جلسه ۲۱۲

3
  • تلمیذ: ... این فعلیت از ذات نفس انسان سرچشمه گرفته و ... دو عالم است؟!

  • استاد: آن ذات است. بله منافات ندارد ولی صحبت در این است که این نفسی که الآن به بدن تعلق گرفته است این الآن در مرحلۀ استعداد است یعنی این نفس برای پخته شدن خودش نیاز به چرخش دارد.

  • تلمیذ: جنبۀ ظهورش غیر از آن جنبۀ باطنش است؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: پس دوتا شد؟

  • استاد: دوتا است.

  • تلمیذ: دوتا شد یکی‌اش را بگوییم که استعداد است یکی‌اش را هم بگوییم که فعلیت باشد؟

  • استاد: اشکال ندارد آن‌وقت آنکه فعلیت داشته عبارت از همان عالم ملائکه است همان جنبۀ فعلیتی که باطنش هست آن عبارت از عالم عقول و مجردات و ملائکه یا حقیقت خودش است اینها همه یکی‌اند و تفاوت نمی‌کنند؛ درهرصورت اینکه یکی شیء واحد از نقطه‌نظر واحد بخواهد دو جنبه به خود بگیرد محال است یعنی یک شیء واحد اگر استعداد دارد جنبۀ فعلیت ندارد.

  • تلمیذ: اینها علت را خارج از ذات انسان می‌دانند؟

  • استاد: کدام؟

  • تلمیذ: معمولاً وجود ندارد، زیرا برای انسان یک دائره‌ای قائل‌اند و این علت را خارج می‌دانند.

  • استاد: بله این اشکال از این نقطه‌نظر وارد است. عرض کردم از این نقطه‌نظر اشکال هست که عالم عقول و عالم ارواح از دائرۀ بساطت وجود نفس خارج است و بساطت وجود نفس همۀ عوالم و همۀ عقول را شامل می‌شود و کُلٌ بحَسَبِه، و آن جهت باطن می‌آید و جهت ظاهر را برمی‌گرداند و به فعلیت می‌آورد. این از این ‌نظر هست. درست است.

  • غررٌ فِي تحقيقِ ماهيةِ المُثُلِ الأفلاطونية بعدَ الفراغِ عن إنِّيَّتِها.1

  • بعد از اینکه ما از انیّت اینها و از حرکت اینها فارق شدیم حالا می‌خواهیم ببینیم که حقیقت و ماهیتش چیست یعنی بعد از تحقق حالا می‌خواهیم ببینیم چه ماهیتی دارند و از چه مقوله‌ای هستند. خلاصه چطوری‌اند! شاخ دارند دُم دارند چه دارند!

  • و عندنا المثالُ الأفلاطوني‌***لِكُلِّ نُوعٍ فردُه العقلاني‌
  • كُل كمالٍ في الطلسمِ وزعه‌***مِن جهةٍ بِنَحو أعلى جمعه‌
    1. منظومه، ج 3، ص 702.

جلسه ۲۱۲

4
  • و السّـِر سوغ أخذ مفهومات‌***مِن الوجود الأحدي الذات‌
  • كَالنفسِ في الذاتِ قـواها حاوية***بِوَحدةٍ في قوةٍ و هي هيه‌
  • لبدن كما بها وقاية***بِكل ناسوتٍ له عناية
  • فَذي من المخروطِ مثل القاعدة***و ذاك نُقطة لِكُل واجدة
  • و ذلك الأصلُ و ذي فروع‌***و ذلك الكلي أي وسيع‌
  • و المثل لا مجرد المثال‌***و اختلفا بالنقصِ و الكمالِ1
  • و عندَنا المثالُ الأفلاطوني‌ إنَّما سُمِّيَت تلكَ العقولُ المتكافئةُ مُثُلاً لِكونِها أمثالاً لِما دونَها و مثالاتٍ و آياتٍ لِما فوقَها لأنَّها صورُ أسمائِهِ تعالى و حكاياتُ صفاتِهِ.2

  • «نزد ما به این عقولی که متکافئه هستند و در عرض هم هستند مُثُل می‌گویند چون اینها امثال برای مادون هستند.» مثل برای مادون هستند چون اینها علت برای مادون هستند ـ از باب اتحاد بین علت و معلول در ماهیت ـ منتها آن شدید است و این ضعیف است بنابراین آن مثل برای مادون می‌شود و همیشه مثل گفته می‌شود برای اتحاد در ماهیت.

  • «اینها مثال و آیات برای مافوقشان هستند که مشترک با آن محکی باشد و در بعضی از جهات هم حکایت کند کافی است مثلاً اگر فرزندی حکایت از روحیات پدرش کند دلیل نمی‌شود که تمام خصوصیات پدر در او باشد بلکه از بعضی جهات هم حکایت و آیه باشد کافی است ولی مثل، همیشه باید در ماهیت، نظیر او باشد و «این مثل این است» یعنی در ماهیت نظیر همدیگر هستند و چون اینها برای مافوقشان آیات و مظهر هستند و از آن جهت تجرد حکایت می‌کنند از این نقطه‌نظر به اینها امثال می‌گویند. «اینها صورت‌های اسماء خدا هستند» و اسماء خدا وقتی صورت می‌گیرد این‌طور درمی‌آید «و حکایات صفات خدا هستند» و اینها حکایت از صفات خدا می‌کنند؛ خدا دارای علم است، دارای حیات است، دارای قدرت است، این مُثل افلاطونی هم به‌واسطۀ شرایطی که دارند حکایات همۀ آنها را می‌کنند. اگر‌ می‌خواهی صفت علم خدا را ببینی در این ببین، اگر‌ می‌خواهی جمال خدا را ببینی در این ‌ببین؛ هرچه بخواهی ببینی در این هست. این حکایت از آن جمال، بهاء، قدرت، عظمت، قهر، رحمت، عطوفت، عقل، تدبیر، علم، رزق و تمام صفات و اسماء خدا می‌کند اینها این‌طور حکایت می‌کنند.

    1. منظومه، ج 3، ص 702.
    2. منظومه، ج 3، ص 703 و 704.

جلسه ۲۱۲

5
  • أو لِكونِها أمثالاً لِلإشراقاتِ العقليةِ التي في سلسلةِ القواهرِ الأعلَين إذْ قَد عَلِمتَ أنَّ إشراقَ العقلي يَحصُلُ مِنه مِثلُه كَما أنَّ إشراقَ العقلِ يَجعلُ النفسَ مِثلَهُ.1

  • «یااینکه اینها اشراقات عقلیه را در سلسلۀ قواهر طولیه حکایت می‌کنند» یعنی وقتی که شما به اینها نگاه کنید انگار به این قواهر طولیه و این سلسلۀ عقول طولیه نگاه کرده‌اید؛ وقتی که آنها اشراق می‌کنند این به این شکل و به این صورت درمی‌آید. ماهیت و نحوۀ حقیقت وجودی آنها از اینها دانسته می‌شود. «متوجه شدی که اشراق عقلی نفس را مثل خودش قرار می‌دهد و مثل خودش می‌کند.»

  • و إنَّما نُسِبَ إلى أفلاطون لأنَّ أفلاطونَ و أستاذَه سقراط كانا يُفرِطانِ في هذا الرأي‌ کَما فِی الشِّفا.2

  • این مسئله به افلاطون نسبت داده شده است (درحالتی‌که این یک مسئله‌ای است که حتی قبل از افلاطون هم بوده است) چون افلاطون و استادش سقراط در این رأی افراط می‌کردند.

  • لِکلِّ نوعٍ لَهُ فردٌ فی هذَا العالم‌ فَردُهُ العقلاني‌ أي المجرد الموجود في عالمِ الإبداع غيرُ داثِرٍ كَما علمتَ أنَّه علمُ الحقِ تعالى عندَهم و صُوَرٌ قضائيةٌ عندنا فَلا ترد و لا تبدّل كل كمال فِي الطِّلسمِ‌ أعنِي الأفرادَ الطبيعيةَ مِن نوعِهِ أو شخصِهِ المُنحَصِر فيه فِي العالمِ الطبيعي كَالسَّماءِ و السَّماوي‌ وَزَّعَه‌ أي فرقه ذلك العقل فَهو مِن جهةٍ واحدةٍ بِنحوٍ أعلىٰ جمعه‌ أي كلُّ زينةٍ و كمالٍ فِي الطِّلسمِ بِنحوِ التَّشَتُّت و بِنحوِ التَّعاقُبِ و السيلان فَهو فِي صاحِبِهِ بِنحوِ الوحدةِ و البِساطَة.3

  • «برای هر نوعی که فردی در این عالم هست یک فرد عقلانی مجرد هم وجود دارد، در عالم ابداع که عالم غیر مکان و زمان و ابداعیات است بدون تقدم ماده یک فرد عقلانی هم باید باشد. این دیگر ازبین نمی‌رود همان‌طوری‌که ما متوجه شدیم که این فرد عقلانی علم حق ‌تعالی است.» نزد آنها علم حق است و علم حق عبارت از آن صوری است که داخل در حق است همان‌طوری‌که مشائین می‌گویند، «یا صور ابداعیه‌ای است که بدون مسبوقیت به ماده، آن صور ابداع می‌شوند» یعنی فرق نمی‌کند. «در اینها تغییر و تبدیل نیست» یعنی ماده نیستند که قابل خرق و التیام و کون و فساد باشند. «هر کمالی که در طلسم است در افراد طبیعیه از نوع او یا شخصی منحصر در او، در عالم طبیعی هست چه اینکه افراد باشند یا اینکه یک فرد بیشتر نداشته باشند مثل شمس یا مثل سماء که یک فرد بیشتر نیستند»، هر کمالی که شما در این صور جزئیه می‌بینید از جمال، بهاء، ارزش‌ها، صفات جود، بخشش، حیاء، عفت، سداد و متانت و امثال‌ذلک هر کمالی در این صور جزئیه هست این در آن فرد وجود دارد اگر در آن وجود نداشت در این افراد جزئی هم وجود نداشت. یعنی اینکه این دارد از آنجا به او افاضه شده است. «این عقل، صفات را به این صور جزئیۀ خودش توزیع کرده است» منتها برای بعضی‌ها کم گذاشته و برای بعضی‌ها یک مقداری زیاد گذاشته است. «از یک جهت واحده به‌نحو اعلاء همۀ این زینت و کمال را که در طلسم است، پیش خودش جمع کرد.» گفت: فلانی همۀ عقول خانواده را در خودش جمع کرد و دیگر برای کسی چیزی نمانده است! و «به‌نحو تشتّت و به‌نحو تعاقب و سَیَلان»؛ هرچه که به‌نحو تعاقب و سیلان برای این طلسمات پیدا می‌شود ـ اوّل که این طلسمات کمال ندارند کم‌کم بزرگ می‌شوند درس می‌خوانند کم‌کم یکی‌یکی این صفات برای انسان پیدا می‌شود ـ برای این اجسام و برای این افراد پیدا می‌شود، او یک‌دفعه همه را برای خودش واجد است چون مجرد است. «در این مُثُل به‌نحو وحدت و بساطت وجود دارد» چون او واحد و مجرد است و مجرد حاوی همۀ صفات کمالیه است.

    1. منظومه، ج 3، ص 704.
    2. منظومه، ج 3، ص 704 و 705.
    3. منظومه، ج 3، ص 707.

جلسه ۲۱۲

6
  • و السِّرُ فِي أنَّ الوجودَ البسيطَ مشتملٌ على جميعِ وجودات ما دونه بدونِ انثلامٍ في وحدتِهِ و بساطتِهِ‌ سوغُ أخذِ مفهوماتٍ‌ متخالفةٍ و جواز انتزاعها مِنَ الوجودِ الأحدي الذّات‌ أي الوجود البسيط كَما مَضىٰ.1

  • این سرّ که چطور یک وجود بسیط که مرکب نیست بر همۀ وجودات مادونش مشتمل است و همۀ آنچه را که مادونش هست این وجود بسیط واجد است بدون اینکه از وحدتش کم بشود و بدون اینکه خرقی در وحدتش پیدا بشود، در عین اینکه واحد است درعین‌حال هزار صفت کمالیه دارد. این سرّ این مسئله مهم است همین‌که شما می‌توانید و جایز است که مفهومات متخالفه‌ای را ـ و جواز انتزاعش ـ از یک وجود احدی الذات و بسیط بگیرید.

  • [یعنی] از وجود خداوند متعال یک مفهومات متعددی را بگیرید این جوازش همین است که آن وجود واحد بسیط به بساطت خودش حاوی همۀ کمالات مرکبات و همۀ کمالات آن وجودات متفرقۀ مختلفه‌ای که دارای ماهیات مختلفه هستند می‌باشد پس وجود واحد بسیط منشأ برای صفات کمالیه‌ای که در وجودات متخالفه بالذات است می‌باشد درعین‌حال از وحدت خودش هم دست برنمی‌دارد و در همان وحدت خودش هم هست و با حفظ وحدت خودش و هویت واحدۀ خودش همۀ صفات را دارد. این جوازش همین است پس این سرّ این می‌شود که آن مُثُل افلاطونی و آن صور چون مجرد هستند پس آنها به ‌جهت سِعۀ وجودی خودشان ـ چون مجرد و بسیط هستند ـ همۀ کمالات افراد نوعیۀ خودش را دارند.

  • كَالنَّفسِ‌ الناطقة فِي الذّاتِ‌ أي فِي مرتبةِ ذاتِها قواهَا الباطنةُ و الظاهرةُ حاويةٌ بِوحدةٍ فِي قوةٍ أي بِجهةٍ واحدةٍ بسيطةٍ فِي قوةٍ و هي‌ أي هذه القوةُ هيه‌ أي ذاتُ النفسِ لا أمرٌ ينضمُّ إليها فَهي بِذاتِهَا البسيطة مستحقٌ لحملِ عاقلٍ و متوهّمٍ و متخيلٍ و حساسٍ كلٌّ على مراتِبِها و ذلك لأنَّ الكلَّ تفيضٌ منها على البدنِ.2

  • «مثل نفس»؛ نفس ناطقه که مخلوط است. آیا در نفس ناطقه چند چیز مرکب هست؟! نه، نفس ناطقه یک واحد بسیط است و درعین‌حال شما می‌بینید صفات مخالف دارد صفات متفاوت دارد «این نفس ناطقه در مرتبۀ ذاتش قوای باطنۀ خودش را و قوای ظاهر خودش را حاوی است؛ هم باطن و هم ظاهر، به‌واسطۀ یک وحدتی که در قوه‌ای است که آن قوه عبارت از خود نفس است یا به‌ جهت یک واحدۀ بسیط و در یک قوه که قوه‌اش واحده و بسیط است که این قوه عبارت از همان ذات نفس است نه‌اینکه امری که مُنضم به او بشود. این نفس با آن ذات بسیطی که دارد شما هم می‌توانید به او، هم عاقل هم مُتِوَهّم هم متخیّل و هم حساس بگویید، نفس در هر مرتبه‌ای یک حالت به خودش می‌گیرد که اسم آن حالت را اینها می‌گذارند و تمام اینها از نفس به بدن می‌رسد و برای نفس است.»

    1. منظومه، ج 3، ص 707 و 708.
    2. منظومه، ج 3، ص 708.

جلسه ۲۱۲

7
  • فَالقوَى الظاهرةُ و الباطنةُ فِي هذِهِ النشأةِ عشرةٌ و فِي النشأةِ المثاليةِ أيضاً عشرةٌ لِتطابُقِ العوالِم لكنَّ لِسعةِ عالمِ الفوق تُضرَبُ العشرة فِي مثلِها ... .1

  • «قوای ظاهره و باطنه در این نشئه ده‌تا است»؛ پنج‌تا برای ظاهر و پنج‌تا برای باطن و «در نشئۀ مثالیه هم ده‌تا است چون این عالم ظاهر با آن عالم باطن باید تطابق داشته باشد لکن چون عالم فوق سِعه دارد این ده‌تا در مثل خودش زده می‌شود» یعنی چون او سعه دارد هرکدام از این قوا، قوای دیگر را هم در خودش دارد مثلاً از ناحیۀ سمع، بَصر هم در سمع هست، ابصار هم در سمع هست، احساس هم در سمع هست، تخیل هم در سمع هست. حالا سراغ تخیل می‌آییم؛ ابصار هم در آن هست سمع هم در آن هست اینها همه در آن هست.

  • تلمیذ: کسی که می‌خواهد ببیند اگر هم با چشم و هم با دست ببیند این نیروی زیادی نشد که از شخص...؟!

  • امکان بیرون آمدن از قوانین عالم ماده با تجرد

  • استاد: این اشتداد آن را می‌رساند چون هم تنها می‌تواند و هم به‌واسطۀ سایر قوا می‌تواند این کار را انجام بدهد. اتفاقاً یک بحثی هست که امروز‌ی‌ها مطرح کردند و نظایرش هم آمده است مثلاً بعضی‌ها در یک حالات خاصی دیده‌اند که با گوششان بعضی از مسائل را احساس می‌کنند درحالی‌که گوش برای شنیدن است یا با گوش می‌بینند یااینکه بعضی از انسان‌های خیلی خارق‌العاده که فاقد سه عضو رئیسه بودند ـ چشم و گوش و زبان ـ اینها با دست خودشان احساس می‌کنند با دست خودشان در مقابل چیز قرار می‌گیرند و با مواجهۀ با آن می‌گویند که مثلاً چه کسی کجا است و چطور است و امثال‌ذلک. این یک حقیقتی است که از باب «و النفس فی وحدته کُلُّ القویٰ»2 وقتی که نفس تجرد پیدا می‌کند می‌تواند آلاتی را که برای او آن آلات مُعِدّه است را بر طبق خواست خودش به استخدام دربیاورد مثلاً فرض کنید با زبان ببیند، با چشم بشنوند یا با گوش ببیند و احساس کند. این بر طبق این است که الآن نفس آمده و از این دید و از این آلت دارد مشاهده می‌کند و به‌کار می‌گیرد. اگر نفس به مرحلۀ تجرد برسد در آن مرحلۀ تجرد دیگر استخدام آلت برای او به اراده و میل خودش است. به‌طورکلی می‌تواند خود را از قوانین عالم ماده بیرون بیاورد.

    1. منظومه، ج 3، ص 708 ـ 711.
    2. منظومه، ج 4، ص 127.

جلسه ۲۱۲

8
  • تلمیذ: پس این مجرد نشد باز هم بالأخره بینایی یک وقت با چشم است یک وقت با گوش است هم گوش ماده است هم چشم ماده است!

  • استاد: درست است ماده است...

  • تلمیذ:. ... خود چشم تنها می‌بیند؟!

  • استاد: نه ببینید یک وقتی می‌گوییم که نفس در مرحلۀ تجرد صرف‌نظر از ماده مشاهده کند این مثل مکاشفات و امثال‌ذلک است که در آنجا دیگر مسئلۀ خرق و التیام وجود ندارد یعنی همین‌که نشسته است من‌باب‌مثال در بیرون احساس می‌کند ببیند چیست یک وقتی نفس می‌آید و بدون اینکه خودش ببیند از اعضاء استفاده می‌کند یعنی جهت مادی به خودش می‌گیرد آنجا است که می‌گوییم: هرچه بخواهد از همان آلت برای خودش استفاده می‌کند و این اتفاق افتاده است یعنی این قضایا مسائلی است که امروزه اتفاقاً همین خارجی‌ها روی این قضیه تفحص می‌کنند و از اینجا به این نکته رسیده‌اند که دَرّاک، نفس است نه چشم و گوش، واقعاً مستمع نفس است نه گوش و آنچه که احساس می‌کند ـ مُحِس ـ عبارت از همان نفس است البته ما خودمان هم می‌توانیم من‌باب‌مثال این جهت را در خودمان پیاده کنیم. شما ببینید دندان برای قطع کردن غذا است مثلاً شما نان را با آن قطع می‌کنید اما همین‌که با آن دندان می‌روید یکی را گاز می‌گیرید مثلاً از او حرصتان گرفته است و با آن حالت حقدی که دارید به‌واسطۀ [این کار احساس می‌کنید که در مقابل آنها] که الآن زهر خودشان را ریختند تلافی کردید الآن از دندان برای جنبۀ قطع استفاده نمی‌شود بلکه آن حالت کیف برای انسان پیدا می‌شود که الحمدلله حالا تلافی کردیم! این حالت الآن از این ناحیه پیدا می‌شود یا من‌باب‌مثال به‌طورکلی دست برای برداشتن است یعنی چیزی را شما از زمین برمی‌دارید و امثال‌ذلک ولی همین دست را می‌توانید در موارد مختلف از آن استفاده‌های متفاوت بکنید مثلاً با آن مَلاسَت1 این کاغذ را بخواهید اندازه بگیرید یعنی این خصوصیتی که الآن شما دارید از این استفاده می‌کنید به‌جهت توجه به نفس است الآن که به این عضو به‌خصوص و به این آلت به‌خصوص توجه پیدا کرده‌اید ... و به‌طورکلی شخصی که در مرحلۀ تفکر هست شما می‌بینید که تمام آلات خودش را در آن مسیر الآن به‌کار انداخته است. کسی که در مرحلۀ غضب هست تمام آلات خودش الآن در مسیر غضب قرار گرفته است؛ دست مشت می‌زند، پا لگد می‌زند، با سر کله می‌زند با دندانش گاز می‌گیرد با چشمانش می‌خواهد طرف را از پا دربیاورد! الآن تمام حواس در جنبۀ دفاعی آمده است یعنی الآن از این آلات دارد در جنبۀ دفاعی استفاده می‌کند. همین‌طور اگر این انسان در حال محبت قرار بگیرد تمام اعضائش در جهت محبت و در راستای این قرار می‌گیرد. دیگر در مغز طرف مشت نمی‌کوبد و امثال‌ذلک بلکه متناسب با آن جهتی که الآن نفس در آن نقطه واقع شده است شما می‌بینید که این آلات و وسائط هم در همان راستا قرار می‌گیرد. این بسته به این است که نفس چطور می‌خواهد از این آلات استفاده کند. این تازه در مرحلۀ ظاهر است حالا اگر نفس بخواهد مرحلۀ تجردی پیدا کند آن‌وقت استفادۀ غیر آلات را از این آلات هم می‌تواند بکند که آن یک بحث دیگر است.

    1. لغت‌نامه دهخدا: نرمی و صافی و همواری.

جلسه ۲۱۲

9
  • تلمیذ: ... در واقع تجرد انسان زیاد می‌شود به‌خاطر همین است؟

  • استاد: برای شما تجرد پیدا شده ما که نفهمیدیم؛ نه تجردی.

  • تلمیذ: ضرر ندارد که؟

  • استاد: نه بی ‌هیچ‌چیزی نیست بی هیچ‌چیزی نیست.

  • تلمیذ: تجرد در جاهای دیگر بنا بر مثال‌هایی که حضرت‌عالی فرمودید آنجاها هم پیدا می‌شود چون فرمودید که در هر جهتی که توجه می‌کنید تمام قوا آنجا می‌ایستد؟

  • استاد: بله درست است این‌هم هست منتها این تجردی که در اینجا پیدا می‌شود تأثیر تکوینی می‌گذارد. منظور اینها این است که یک اثر تکوینی می‌گذارد.

  • تلمیذ: در نفس؟

  • استاد: در همین‌که می‌فرمایید اینها این‌طوری می‌گویند.

  • لكن لِسعةِ عالمِ الفوقِ تُضرَبُ العشرُ في مثلِها فَفِي سمعِهِ يَنطَوِي كلُّ العشرِ و فِي بَصَرِهِ أيضاً يَنطَوِي كلُّها و هكذا فِي كلِّ واحدةٍ مِنَ العشر. و فِي النَّشأةِ العقليةِ أيضاً توجَدُ العشرُ و تُضرَبُ تلكَ المأةُ فيها تصير ألفاً فَمُدرِكُ واحدٍ هو النفسُ في مرتبةِ ذاتِها بِبِساطَتِها مشتملٌ على كلِّ القُوَى الألفيةِ و منتزعٌ منه مفاهيمُها و مُسَمّى لِأسمائِها بِنحوٍ أعلى.‌1

  • برای سعۀ عالم بالا ده‌تا در مثل خودش زده می‌شود و چون شدت دارد هرکدام از این ده صفت بقیۀ صفات را هم واجد است. در سمع همۀ ده‌تا هست در بصر همین‌طور یعنی در این نشئۀ عقلیه ده‌تا پیدا می‌شود آن‌هم نسبت به بالایی ده‌تا، بالایی می‌شود هزارتا، هزارتا هم همین‌طور ده‌تا هست، ده هزارتا می‌شود تا بالا برود. مدرک واحد که نفس است در مرتبۀ ذاتش به‌واسطۀ بساطتی که دارد مشتمل بر همۀ قوای الفیه است و از آن این مفاهیم انتزاع می‌شود و این مسمای اسماءِ این مفاهیم در اینجا به‌نحو أعلی است.

  • لِبدنٍ‌ واحد ـ اللام صلة وقاية ـ كَما بِها أي بِالنَّفسِ‌ وقايةٌ و تدبيرٌ استكماليٌ كذلِكَ‌ بِكلِّ ناسوت‌ هي أفرادٌ طبيعيةٌ لِنوعِهِ‌ لَه‌ أي لِلمثالِ الأفلاطوني‌ عنايةٌ و تدبيرٌ إكمالي و تحريكٌ غيرُ تحركي فَكانَ جملةُ أفرادِ النوع كَبدنٍ لَه‌ فَذي‌ أي الأفراد الناسوتيةُ لِنوعِهِ‌ مِنَ المخروط أي مِن نورِ المثالِ الأفلاطوني الذي فِي التَّمثيلِ كَمخروط مثل القاعدةِ نظراً إلى التَّشَتُّت و التَمَدُّد فيها و ذاك‌ أي المثالُ بِذاتِهِ بِمنزلةِ نقطةِ رأسِ ذلك المخروطِ نَظَراً إلى الوحدةِ و البساطةِ تكونُ تلكَ النقطةُ لِكلّ‌ مِن كمالاتِ الأفرادِ الناسوتية مِن نوعِهِ‌ واجدة مِنَ الوجدانِ فَفِي التَّمثيلِ هو كَنقطة سيّالة ترسم سيلانها خطاً مستقيماً و الخط مثلثاً قائم الزاوية و المثلث مخروطاً بِأن‌ تُحَرَّكَ على أحدِ ضلعَيهِ حافظاً لِطرفِ ذلكَ الضلع مركز الدائرة و دائراً بِالضلع ِالثاني على محيطِ الدائرةِ فَتلكَ النقطةُ السيالةُ كَأنَّها فعّالةٌ لِذلكَ المخروطِ و لكن بِالتَّجافِي عن مقامِها و بِالحركةِ و المفارق لا يجوزُ عليه التَّجافِي و لاَ الحرَكَة.2

    1. منظومه، ج 3، ص 711 و 712.
    2. منظومه، ج 3، ص 712 و 713.

جلسه ۲۱۲

10
  • «برای بدن واحد ـ این لام صلۀ وقایه است ـ (کما بِها وقایة البَدَن) همان‌طوری‌که به نفس وقایۀ بدن است این نفس خودش واجد همۀ اوصاف و صفات فاضلۀ عالم ماده است و تدبیر استکمالی که همان‌طوری‌که این نفس به این بدن وقایه دارد و تدبیر استکمالی دارد به هر ناسوتی که افراد طبیعیۀ نوعیه هستند برای او عنایت است» یعنی همان‌طوری‌که یک نفس به بدن احاطه دارد این مُثل افلاطونی به همۀ ابدان احاطه دارد و به همۀ نفوس این احاطه دارد فرق نمی‌کند. لا یشذّ عنه مثقال ذرة همان‌طوری‌که نفس تدبیر یک بدن را می‌کند و غافل نیست مُثل افلاطونیه هم تمام افرادی که در عالم ناسوت وجود دارند و تحت طبیعت نوعیۀ او هستند به همۀ آنها اشراف دارد.

  • «این تحریک تحت طبیعت نوعیۀ او هست» به همۀ آنها اشراف دارد و بدون اینکه حرکتی باشد تحریک می‌کند. «جملۀ افراد نوع مثل بدنش هستند فرق نمی‌کند. این افراد ناسوتیه برای نوعش مثل قاعده‌ای از مخروط برای مُثل افلاطونی می‌مانند» یعنی در آنجا عالم تکثُر است و وقتی که به بالا می‌رسد عالم وحدت است پس مثال افلاطونی واحد است و افرادش زیاد هستند. نسبت آن به نسبت اینها مثل مخروط می‌ماند. «چون در افراد ناسوتی تشتّت و تمدّد است و این مثال به منزلۀ نقطه و رأس مخروط می‌ماند در آنجا وحدت و بساطت است چون به‌واسطۀ بساطتش حاوی همۀ قوا و مدیر همۀ ابدان است. هرکدام از کمالات افراد ناسوتیه از نوع خودش را واجد است و دربر دارد و اگر بخواهیم مثال بزنیم این‌طور می‌گوییم که این مثال افلاطونی مثل نقطۀ سیال می‌ماند که اگر شما یک نقطه را بکشید یک خط مستقیمی را تشکیل می‌دهد.» فرض کنید که اگر شما این خط را این‌طور بکشید این یک مثلث قائم‌الزاویه می‌شود؛ یعنی همان یک نقطه را شما ادامه بدهید این از اینجا می‌آید اینجا بعد اینجا می‌‌رود این مثلث قائم‌الزاویه می‌شود و اگر مثلث را بکشید این مخروط می‌شود حالا اگر مثلث است شما این مثلث را چرخش بدهید این مخروط می‌شود، «یعنی یک سطح دایره درست می‌کند؛ بالنسبة به بالا که ثابت است این یک مخروط می‌شود. بر این ضلع پایین حرکت کند یک طرف این ضلع ثابت است و این طرفش حرکت می‌کند و به‌واسطۀ حرکت این، یک دایره پیدا می‌شود این مرکز است و آن‌طرفش طرفی است که دارد حرکت می‌کند ـ دارند تمثیل می‌آورند ـ طرف این ضلع یک مرکز دایره حساب می‌کنند به‌واسطۀ آن ضلع قاعدۀ خودش دارد دایره را بر محیط دایره ترسیم می‌کند، این نقطه‌ای که سیال است در همۀ اینها، همان است که دارد این مخروط را به‌وجود می‌آورد» یعنی این نقطۀ سیاله است که این ابدان را به‌وجود می‌آورد، قوا را به‌وجود می‌آورد، حرکات را به‌وجود می‌آورد. مُثل افلاطونی است که همۀ قوا در آن جمع شده‌اند ولکن اینکه همه را به‌وجود می‌آورد نه‌اینکه از جای خودش در جای دیگر می‌رود بلکه درعین‌حال که در جای خودش هست تنازل پیدا می‌کند اما یک نقطه از جای خودش یک جای دیگر می‌رود؛ فرق در این است. اگر من که در اینجا هستم بخواهم آنجا بروم اینجا خالی می‌شود این مفارق می‌شود ولی این نقطه سیلان دارد یعنی حقیقت خودش را در همۀ اینها حفظ می‌کند نه‌اینکه یک جا را خالی کند و جای دیگر را پر کند. این‌طور نیست ما فقط یک مثال زدیم.

جلسه ۲۱۲

11
  • «ولکن به‌واسطۀ تنزل از مقامش و به‌واسطۀ حرکت و مفارق بر او تجافی و حرکت جایز نیست مفارق که نمی‌تواند تجافی و تنزل پیدا کند. آن دیگر جدا می‌شود.»

  • و ذلك‌َ أي المثالُ النوريُّ هو الأصلُ و ذي‌ أي الأصنامُ و الطلسماتُ‌ فروعٌ و ذلكَ‌ أي المثالُ هو الكليُّ أي وسيعٌ‌ يعني إذا سَمِعتَ منهم أن يَقولوا ربُّ ‌النوعِ كليٌّ فَلا تَفهَمْ منه ما يستعمل فِي المفاهيمِ بَل المرادُ بِالكليةِ السَّعَةُ الوجوديةُ و الإحاطةُ بِالأفرادِ الناسوتيةِ كَما يقولونَ الفلكُ الكليُّ و يريدونَ بِهِ المحيط إذْ معلومٌ أنَّه أيضاً فردٌ مثلُ كلِّ واحدٍ مِن أصنامِهِ و الكليُّ نفسُ الطبيعةِ المحمولةِ عليه و عليها.1

  • «این مثال نوری که مثال افلاطونی است اصل است. حالا این اصنام، طلسمات، بدن‌ها و این اجسام که در عالم ناسوت هستند فروع هستند. این مثال کلی است یعنی وسیع است» نه به معنای کل طبیعی که ذو افراد است بلکه به معنای سعه یعنی «وقتی که می‌گویند: ربّ نوع کلی است [کلی در مفاهیم از آن فهمیده نمی‌شود] بلکه مراد از کلی سعۀ وجودی است یعنی یک وجودی است که همۀ وجودات را در مشت خودش دارد و به افراد ناسوتیه احاطه دارد همان‌طور که می‌گویند: فلک کلی نه‌اینکه یک طبیعتی است که خیلی افراد دارد بلکه یک طبیعت سعی است که اجرام زیادی را دربر دارد. [از فلک کلی] آن محیطی که همۀ اجرام را در خود جای داده است [را اراده می‌کنند] زیرا معلوم این است که خود این فلک یک فردی است مثل هرکدام از اصنام خودش»، یا این‌طور بگوییم که همین مثال افلاطونی یک فرد است یعنی مثال از یک حقیقت است ولی یک حقیقت جزئیۀ خارجی است خودش یک فرد است درعین‌حال که یک جزئی است و یک فرد است افرادی را در حیطۀ قدرت خودش دارد. «آن‌وقت کلی عبارت از نفس طبیعتی که هم بر این مثال و هم بر افرادی که تحت او هستند [اطلاق می‌شود و] به آنها کُلی طبیعی گفته می‌شود.» بنابراین ما یک کلی طبیعی داریم که عبارت از انسان حیوان ناطق است آن حیوان ناطقیت که حقیقت انسان است هم شامل مثال افلاطونی می‌شود و هم افرادی که در این عالم هستند. خودِ مثال افلاطونی کلی به معنای سعی است یعنی درعین‌حال که جزئی است چون الشیءُ ما لم یَتَشخص لَم یوجَد درعین‌حال که جزئی است درعین‌حال افراد دیگر را هم دربر دارد.

    1. منظومه، ج 3، ص 713.

جلسه ۲۱۲

12
  • تلمیذ: کلی خارجی است یا کلی مفهومی نیست؟

  • استاد: بله مفهومی نیست بله درست است دیگر.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد