/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۱۴

1
  • درس دویست و چهاردهم:

  • بیان اقوال تأویل کنندۀ مُثل افلاطونیه

جلسه ۲۱۴

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • قيلَ المِثالُ صُوَرُ الَهيولىٰ***بِما تُضافِ لِلمَباديِ الأولىٰ‌
  • حَيثُ زَمانياتُها و الأزمِنَة***مِثلُ مَكانِياتِها وَ الأمكِنَة
  • كَالآن وَ النُقطَةِ فِي الدَهر جُمَع‌***فَالشـیُء فيهِ مَعَ هَيولاه اجتَمَع‌
  • وَ قيلَ عالَمُ المِثالِ و علَى‌***مَاهيةَ مُطلَقَةٍ قَد حُمِلا
  • فَفِي العُقُولِ ذاتُها تُجَرِدُ***حَتى بِالإطلاق فَلا تُقَيدُ
  • تُحفَظ مَعَ تَعاقُبِ الأفراد***وَ جُوهَرٌ لِلحَملِ الاتِحادي1
  • سایر اقوالی که مُثل افلاطونیه را تأویل کرده‌اند از این نقطه‌نظر در اینجا بحث می‌شوند. عرض شد اشکالاتی بر مُثل افلاطونیه شده است و آن اشکال این است که می‌گویند: اگر قرار باشد بر اینکه هرچه که در این عالم باشد در آن عالم هم باشد پس لازمه‌اش این است که هرچه از امثال علوم و صناعات و امثال‌ذلک که در اینجا هست در آنجا هم باشد؛ فرض کنید در اینجا آهنگری است ما یک ربّ‌النوع آهنگری هم داشته باشیم، نجاری هم داشته باشیم رنگرزی هم داشته باشیم، خلاصه از این صناعات، حَرِف، علم هندسه، حساب، علم پزشکی، دامپزشکی و امثال‌ذلک همه یک ربّ‌النوعی آن بالا داشته باشند؛ همان‌طوری‌که انواع جوهر خارجی ربّ‌النوع دارند خود علوم هم من‌باب‌مثال داشته باشند.

  • شناعت دیگری که می‌کنند این است که لازمۀ سلسلۀ عقول طولیه این نیست که فردی وجود داشته باشد که آن فرد، علت موجدۀ همۀ افراد باشد بلکه هرکدام از این افراد به یک عقل کلی می‌رسند نه‌اینکه یک حقیقت نوعیه‌ای که این فردی از او است وجود داشته باشد ولی عوارض ماده را نداشته باشد.

  • مسئلۀ دیگر اینکه چطور ممکن است که ماهیات مختلفه بما هی مختلفة، جزئی مابه‌الاِشتراک در این ماهیات باشد و درعین‌حال خودش متعیّن باشد، اگر تعیّن داشته باشد پس دیگر معنا ندارد که این مختلفه بما هی مختلفة در وجود او مجتمع باشد.

  • اینها مسائلی بود که بعضی‌ از قوم را وادار کرد که مُثل افلاطونی را تأویل کنند و قائل شوند بر اینکه مقصود از مُثل افلاطونی این است که صور مرتسمۀ عند ذات الباری است که آن صور مرتسمه قائم به ذات است. بعضی‌ها هم مانند محقق داماد بفرمایند که این صور مُثل افلاطونیه عبارت از صور جزئیه و صور افرادی است که این صور به یک مبدأ اتکاء دارند یعنی اتکاء به آن عقل نوریه‌ای دارند که آن عقل نوریه علت برای همۀ این اشیاء و تعیناتی است که در عالم تحقق پیدا می‌کند.2 بنابراین به اعتقاد مرحوم محقق داماد یک شکل مخروطی درست می‌شود که قاعده‌اش عبارت از صور افراد است و سرش عبارت از آن عقل نوری که اینها از آن تراوش پیدا می‌کند. این‌هم کلام محقق داماد بود.

    1. منظومه، ج 3، ص 717.
    2. منظومه، ج 3، ص 726.

جلسه ۲۱۴

3
  • آن‌وقت اگر گفته شود که افلاطون قائل‌ است به اینکه ـ مُثل افلاطونیه ـ ثابت است و تغییر پیدا نمی‌کند درحالی‌که این صور تعیّنات خارجی ازبین می‌روند و می‌آیند؛ حسن هست حسین نیست تقی می‌آید [و] می‌رود، می‌گویند که از نظر ارتباطش با آن عقل نوری مانند وِعاء دهر می‌ماند؛ همان‌طور که در وعاء دهر همۀ اشیاء در یک آن ثابت هستند و انصرام و خرق و التیام در آنها معنا ندارد، این صور تعیّنات خارجی که حقیقت این تعیّن خارجی به همان صورتش است و به حقیقتش است، آن‌هم در آنِ واحد وجود دارد و زمان و زمانیات و مکان و مکانیات در آنجا اصلاً یک حالت ثابته‌ای دارند مثل اینکه از نظر ما الآن زید می‌رود و بعدش عمرو می‌آید و امثال‌ذلک اما از نظر واقع این زیدی که می‌آید و می‌رود همۀ اینها در یک آنِ واحد در وعاءِ دهر ثبوت دارند مثل اینکه سوراخی در دیوار کنید و بعد از بیرون، نگاه کنید. شخصی از آن بالا یک طنابی پایین دهد، این طنابی را که همین‌طور پایین می‌دهد شما می‌بینید که یک طناب الآن در مقابل شماست بعد رفت رنگش قرمز شد رفت بعد سبز شد اما آن کسی که از آن بالا می‌بیند همۀ اینها را دفعةً واحدة می‌بیند.

  • تمام آنچه که در این عالم در حال هست در زمان و زمانیات و گذشته و امثال‌ذلک هستند تمام اینها مثل همان طنابی می‌مانند که دارای الوان مختلفی است و این الوان مختلف یک رنگ بعد از یک رنگ، یک لون بعد از یک لون می‌آید و می‌گذرد ولی در وعاء دهر ثابت است پس این مِثل مُثل افلاطونی می‌ماند، این‌هم یک مطلب مِثل ایشان. لذا ایشان اینها را مِثل «آن» و «نقطه» تعبیر کردند. «آن» طرفِ برای زمان است و ثابت است درحالی‌که می‌گویند: طرفِ برای زمان است، آن که از آنجا شروع می‌شود ثابت است یااینکه حالت متصلۀ بین گذشته و آینده است. آن گذشته و این‌هم آینده، آن وسط را «آن» می‌گویند.

جلسه ۲۱۴

4
  • تعریف آنیات

  • آنیات هم به ذواتی گفته می‌شود که در طرف زمان قرار می‌گیرد یعنی دیگر زمان در آنجا وصولات است. وقتی شیئی از آنجا حرکت می‌کند و به اینجا می‌آید، به این سَر که رسید دیگر در این سَر زمان نیست یعنی مبدأ رسیدنش خارج از زمان می‌آید. همان‌طور که ما می‌توانیم یک حالت ثابتی را در زمان تصور کنیم همین‌طور ما می‌توانیم یک نقطه را نسبت به مکان تصور کنیم که در آنجا انصرام معنا ندارد، تمام این چیزها مثل خود زمان، مکان، مکانیات، تغییرات و تبدّلات، در عالم عرضی این تغییرات دیده می‌شود اما از نظر طولی که وعاء، وعاء دهری است، همۀ آنها ثابت است.

  • مثل اینکه شما یک مجمعه‌ای1 را دستتان بگیرید و از اینجا نگاه کنید تمام آن چیزهایی که در این داخل هست در نظر شما به رؤیت واحده است اما یک مورچه دور این مجمعه حرکت می‌کند و شروع به گشتن می‌کند، این مورچه خیال می‌کند که برای رسیدن به او باید حالت قبلی را ازدست بدهد و به بعدی برسد، برای اینکه دور این دایره دور بزند باید زمان قبلی را ازدست دهد و به زمان بعدی برسد اما برای شما حرکت مورچه و خطی که دور دایره است تمام اینها در لحظۀ واحده منکشف است. هم مورچه را می‌بینید و هم تمام آن دوری که این مورچه باید دور بزند. آن مورچه خیال می‌کند اصلاً دایره‌ای وجود ندارد و فقط راه می‌رود، به او می‌گویند که نه بابا! بعدش تمام این دایره هست و من‌باب‌مثال یک متر طول دایره هست، می‌گوید: نه من که نمی‌بینم! من که از آینده خبر ندارم! من که نمی‌دانم به کجا می‌رسم! آن چیزی وجود دارد که من در آن هستم! آن چیزی وجود دارد که من در آن مقطع الآن حرکت می‌کنم، آن وجود دارد! نه بعدش وجود دارد چون من نمی‌بینم و نه قبلش وجود دارد چون من نمی‌بینم! می‌گوییم که نه بابا! تو نمی‌بینی، پشت سرت هست تازه جای پایت هم هست!

    1. لغت‌نامه دهخدا: «مجمعه: طبق پهن و گرد مسین که در آن ظروف غذاخوری گذارند.»

جلسه ۲۱۴

5
  • تلمیذ: در عالم اثبات خودش را می‌بیند، نه عالم ثبوت.

  • استاد: بله، ‌بله، در عالم اثبات.

  • این وعاء را وعاء دهری می‌گویند فلذا در وعاء دهری که کلام بسیار متینی است که مرحوم میرداماد می‌فرمایند...، البته مرحوم حاجی این را رد می‌کند و می‌گوید که شما مُثل افلاطونیه را به این تشبیه کردید ولی منظور آنها این نیست حرف شما حرف خوبی است قبول داریم ولی این حرف آنها نیست چون همان‌طوری‌که خدمت شما عرض کردم افلاطون قائل است بر اینکه یک جنبۀ وحدتی در کثرت وجود دارد، نه کثرت در وحدت یعنی می‌گوید که آن فردِ ثابتی که جزئی است و دارای سعه‌ای است در تمام کثرات، آن وحدت وجود دارد و حضور دارد، آن ربّ‌النوع در تمام این کثرات حضور دارد.

  • به عبارت دیگر آن اشراق می‌کند به افرادی که پایین خودش هستند و به‌واسطۀ اشراقش به افراد پایین و به ماهیات پایین‌تر آن چیزهایی که در پایین هستند همه خلق می‌شوند یعنی جنبۀ توجهش به مادون مورد نظر افلاطون است. آن‌طوری‌که مرحوم میرداماد تفسیر کرده است جنبۀ مادون را متصف به مافوق کرده است یعنی گفته است که تمام آن چیزهایی که در مافوق هستند یک سری به بالا دارند بنابراین صور مختلفه‌ای که در اینجا هستند این صور مختلفه از نظر ارتباطشان به مافوق ثابت‌اند. افلاطون که نمی‌تواند بگوید: مُثُل عبارت از صور مختلفه است. می‌گوید که مُثُل یک صورت واحد است و آن صورت واحد در این صور موجود است. مرحوم میرداماد می‌گوید که مُثُل عبارت از صور مختلفه است مثل صورت حسن، حسین، تقی، زید و امثالهم ولی این صور ازبین نمی‌روند و چون با مافوق خودشان ارتباط دارند در وعاء دهر ثابت هستند و بینهما بونٌ بعید یعنی صد و هشتاد درجه اینها با همدیگر از این نقطه‌نظر اختلاف دارند.

  • مُثل افلاطون وحدت را نسبت به کثرت لحاظ می‌کند، اینجا کثرت را نسبت به وحدت ملاحظه می‌کند و لذا افراد دیگری که تأویل کرده‌اند، اینها تأویل است و اصلاً با مُثل افلاطونیه نمی‌خواند، افلاطون خودش می‌گوید که برای من ثابت شده است ـ در آن کتب اشارات و شیخ اشراق و امثال‌ذلک هست که افلاطون می‌گوید ـ من در مکاشفه افلاک نوری را به ‌صورت یک ذات ثابت دیدم، من شخصی را دیدم که تمام علوم را به من القاء می‌کند، بعد می‌گوید که چه کسی هستی؟! می‌گوید: آن حقیقت تو هستم که همۀ آن [علوم] را هم [من] ادراک می‌کنم ولی او نفهمیده است که آن مُثل نیست بلکه تنزّل مقام علم پروردگار است که به ‌صورت یک حقیقت واحد در اینجا آمده و بین او افاضه کرده است، آن‌وقت او اسم این را مُثل گذاشته است یعنی گفته است که آن حقیقت واحده، هم حقیقت من است، هم حقیقت زید است، هم حقیقت بکر است و هم حقیقت خالد است؛ تمام این حقایق در آن مثال واحد وجود دارند بنابراین او است که به همه افاضه می‌کند همان‌طور که فلک ـ که آن را به شکل نور دیده است ـ به اجرام خودش از این ‌نظر افاضه می‌کند حالا اسم این را تغییر گذاشته است ولیکن نه‌اینکه آن یک واحدِ تعیّن شخصی است بلکه آن همان عقول نوریه است که در سلسلۀ طولیه، اینها مفیض به عالم اَشباح هستند ولی آن عقول نوریه وقتی که پایین می‌آیند به‌ صورت درمی‌آیند به‌خاطر تعلق به این عالم، صورت به خود می‌گیرد همان‌طور که وقتی علمی بخواهد برای انسان بیاید شما در خواب آن علم را به‌صورت شیر می‌بینید، علم که شیر نیست ولی وقتی که در اینجا می‌آید صورت می‌گیرد اما در واقع حقیقتش مجرد است و بدون صورت است ولی چون ایشان بین این دو مطلب را تشخیص نداده است؛ یک عقل به‌واسطۀ تجرد خودش وقتی بخواهد تنازل کند به‌ صورت درمی‌آید، جبرئیلی که صورت ندارد وقتی که می‌خواهد در این عالم نزول کند به ‌صورت درمی‌آید چون عالم، عالم صورت است و او به یک صورتی درمی‌آید، حالا یا به‌ صورت دحیه یا به ‌صورت غیر دحیه و امثال‌ذلک.1

    1. الإصابة، ج 2، ص 321. نور ملكوت قرآن، ج ‌1، ص 332، تعلیقه 1:
      ابن حَجَر عَسقَلانى در كتاب «الإصابة» آورده است كه: دِحْيَة بن خليفة بن فروة بن فضالة بن زيد بن امرأ القيس بن الخزرج، صحابى مشهور است؛ اوّلين غزوه‌اى كه با رسول خدا شركت كرد، خندق بود؛ و بنابر قولى: احد بود. در غزوه بدر شركت نكرد. و در حُسن و زيبايى صورت ضرب المثل بود. و در حديث امّ‌سلمه و عائشه و عبدالله بن عمر و أنس بن مالك است كه جبرائيل به شكل و صورت دحيه كلبى بر رسول خدا نازل مى‌شده است. دحيه، مردى جميل بود؛ عجلى در «تاريخ» خود گويد: زيباترين مردم كسى بود كه جبرائيل به صورت او بر پيغمبر نازل مى‌شد. و ابن قتيبه گويد: چون دحيه وارد مدينه مى‌شد، هيچ دختر جوان و نزديك به بلوغى نبود، مگر اينكه براى تماشاى او بيرون مي‌رفت. دحيه پيك و پيام بر رسول خدا به نزد قيصر روم بود كه او را در اوّل سنه هفتم و يا آخر سنه ششم در حِمص ملاقات كرد. رسول خدا او را به سريّه‌اى فرستاد. و در غزوه يرموك حضور داشت، و در آن غزوه بر گروهى از لشكريان رياست داشت، و در دمشق آمد و در مِزّة سكنى گزيد، و تا خلافت معاويه زنده بود. (ج 1، ص 463 و 464، شماره 2390.)

جلسه ۲۱۴

6
  • تلمیذ: اینکه می‌گویند ملک تبدیل نمی‌شود این چیست؟

  • چگونگی تنزّل مَلک به عالم مُلک

  • استاد: حقیقتش تبدیل نمی‌شود ولی صورت به خود می‌گیرد و این اشکال ندارد، صورت گرفتن که عیب ندارد، آن صورت یک جنبۀ عَرَضی دارد و آن عرض خودش را به یک حالت دیگر تغییر می‌دهد، ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرٗا سَوِيّٗا﴾1 این است دیگر؛ یعنی آن حقیقت خودش را وقتی می‌خواهد به این عالم نزول بدهد به آن حقیقت خودش صورت می‌دهد بعد آن صورت را از خودش می‌گیرد [و] خودش را مجرد می‌کند.

  • این حالت همان‌طور که عرض کردم از خواص وجود است که آن وجود خاصیتش این است که می‌تواند در عین تجرد خودش لباس مادی به خودش بپوشاند و در عین ماده بودن لباس مجرد به خودش بپوشاند و مادۀ خودش را به مجرد تبدیل کند و مجرد را به ماده تبدیل کند، تمام این اطوار همه در این هست حتی ممکن است که ثقل پیدا کند، مگر این ﴿ٱلۡمَلَكَيۡنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَ﴾2 به‌صورت بشر نیامدند؟! مگر غذا نخوردند؟! آنها را در ترازو می‌گذاشتید دو مثقال وزنشان بود؟! نه بابا! شصت یا هفتاد کیلو هم وزنشان بود، چاق و چله هم شده بودند! این منافاتی ندارد که یک حقیقت نوریه در نزولش به این عالم، لباس به خود بگیرد، چه اشکال دارد؟!

  • تلمیذ: متعدد هم باشد؟

  • استاد: متعدد هم باشند، صد میلیون هم می‌تواند باشند.

  • تلمیذ: ولیّ خدا که یک جسم مثالی برای خودش درست کند.

  • استاد: نه جسم مثالی، جسم واقعی درست می‌کند، بله خیلی خوب است‌ها! من خودم می‌شناسم آنهایی که از این کارها می‌کردند!

  • این کلام مرحوم میرداماد بود.

  • یک تأویل دیگری که شده این است که می‌گویند: منظور از مُثل افلاطونیه عالم برزخ است، شما یک برزخ دارید این آقا یک برزخ دارد آن آقا یک برزخ دارد، هرکدام [یک برزخ داریم]، همان‌ که در خواب می‌بینید برزخ است. ایشان می‌گوید که این حرف چه ربطی به آن دارد؟! اینکه واضح‌البطلان است. او می‌گوید که مُثل افلاطونیه یک تعیّن واحده است، شما در اینجا صد میلیارد تعیّن درست کرده‌اید، این‌هم پی کارش رفت.

    1. . سوره مریم (19) آیه 17. معاد شناسى، ج ‌6، ص 252:
      «جبرائيل براى حضرت مريم به صورت يك بشر مستوى ممثّل شد.»
    2. . سوره بقره (2) آیه 102:
      ﴿وَٱتَّبَعُواْ مَا تَتۡلُواْ ٱلشَّيَٰطِينُ عَلَىٰ مُلۡكِ سُلَيۡمَٰنَ وَمَا كَفَرَ سُلَيۡمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحۡرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلۡمَلَكَيۡنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنۡهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَزَوۡجِهِۦۚ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنۡ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡ وَلَقَدۡ عَلِمُواْ لَمَنِ ٱشۡتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنۡ خَلَٰقٖ وَلَبِئۡسَ مَا شَرَوۡاْ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمۡ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ﴾. ترجمه:
      «و پیروی کردند سخنانی را که (دیوان و) شیاطین در ملک سلیمان (به افسون و جادوگری) می‌خواندند، و هرگز سلیمان (با به کار بردن سحر به خدا) کافر نگشت و لکن شیاطین کافر شدند که سحر به مردم می‌آموختند. و آنچه را که بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل نازل شده بود پیروی کردند، درصورتی‌که آن دو ملک به هیچ کس چیزی نمی‌آموختند مگر آنکه بدو می‌گفتند که کار ما فتنه و امتحان است، مبادا کافر شوی! اما مردم از آن دو ملک چیزی را که ما بین زن و شوهر جدایی افکند می‌آموختند، البته به کسی زیان نمی‌رسانیدند مگر آنکه خدا بخواهد، و چیزی که می‌آموختند به خلق زیان می‌رسانید و سود نمی‌بخشید، و محققاً می‌دانستند که هر که چنین کند در عالم آخرت هرگز بهره‌ای نخواهد یافت، و آنان به بهای بدی خود را فروختند، اگر می‌دانستند.»

جلسه ۲۱۴

7
  • بعضی‌ها مانند مرحوم شیخ‌الرئیس فرمودند که اصلاً مُثل افلاطونیه عبارت از طبیعت مهمله است، انسانٌ ناطق، حیوانٌ ناطق آن مُثل افلاطونیه است، اگر بگویی که آن تجرد دارد و مجرد است، می‌گوید که این‌هم تجرد دارد؛ تجرد ذهنی دارد، ما وقتی طبیعت مهمله را در ذهن می‌آوریم او را از اوصاف و عوارض شخصیه معرّیٰ می‌کنیم.

  • تلمیذ:...؟

  • استاد: آن‌هم وجود ذهنی است چه اشکال دارد؟!

  • تلمیذ: آن مفهوم است، مفهوم یک امر انتزاعی است.

  • استاد: بالأخره وجود به او خورده است دیگر، حالا مفهوم باشد بالأخره تأویل می‌کنند، نمی‌‌گویند که...

  • تلمیذ:...؟

  • استاد: آخر دیدند که او مثلاً ... نخواستند که شناعتی به آن وارد شود این‌طور بیان کردند.

  • اگر کسی بگوید که آن در آنجا وجودش ثابت است، ایشان هم می‌گویند که بله طبیعت مهمله هم وجودش به وجود افراد ثابت است؛ اینکه زید و عمرو و بکر می‌آیند این افراد همه باعث می‌شوند که طبیعت مهمله در خارج باشد.

  • او می‌گوید که وجودش با وجود افراد یکی است، این می‌گوید که این‌هم اتحاد وجودی دارد به همان وجود ذهنی، حملِ جوهرِ جنسی هم به‌عنوان حمل شایع می‌شود بر آن کرد که هذا انسان به حمل شایع یعنی این در خارج انسان است.

  • ایشان می‌فرماید که تمام این تأویلات نه‌تنها لایتَچسبَک است بلکه اصلاً با مرام مُثل افلاطونی چیز دارد که خدمتتان عرض شد.

  • قيل‌َ و القائلُ هو السَّيدُ المحققُ الداماد ـ قدس سره ـ المثال صور أفراد نوعِه‌ التي في‌ الهيولى‌ لكن‌ بِما هي‌ تضاف لِلمبادي الأولىٰ‌ لا مِن حيث نِسبتِها إلى أنفسِها و لا مِن حيث نسبةِ بَعضِها إلى بعضٍ لِأنَّ هاتين النِّسبتين مثارُ الكثرةِ بِخلافِ النِّسبة الأولىٰ‌ حيث زمانياتها أي زمانياتُ صورِ الأفرادِ الهيولانيةِ و الأزمنة مِثلُ مَكانياتِها و الأمكنة كَالآنِ و النقطةِ ـ لفٌ و نشرٌ مرتبٌ ـ في الدهرِ جُمِع‌ تأكيدٌ لِلزَّمانيات و مَا بعدها فَهي مِن هذه الجهةِ واحدةٌ باقيةٌ مجردةٌ أي مسلوبٌ عَنها أحكامُ المادةِ فَالشي‌ءُ فيه‌ أي في الدهرِ مَع هيولاه‌ الأولىٰ و الثَّانية اجتمع‌ أي يرتفع التعاقبُ و الغيبةُ مِن البَين.1

    1. . منظومه، ج 3، ص 721 ـ 725.

جلسه ۲۱۴

8
  • [محقًّق داماد قدس سرّه درباره مُثل نوريه مى‌فرمايد: مُثل عبارت‌اند از صور افراد هيولانى به اعتبار انتسابشان به مبدأ اولىٰ نه‌ انتسابشان به ذوات و نفوس خود و نه اضافه بعضى از آنها به بعضى ديگر زيرا اين دو اضافه مثار كثرت و مظهر تعدًّد است به خلاف نسبت اولىٰ از حیث اینکه زمانیات صور افراد هیولانی و ازمنه مثل مکانیات و امکنه‌‌شان می‌باشند مثل «آن» و نقطه ـ لف و نشر مرتب است ـ که در دهر جمع شده‌اند که در اینجا تأکید برای زمانیات و مابعدش است پس اینها از این جهت یک امر واحد باقی و مجرد است یعنی سلب شده از آنها احکام ماده پس شیء در دهر با هیولای اوّل و دومش مجتمع‌اند یعنی تعاقب و غیبت از این بین برداشته شده است.]

  • و قيل‌ المُثُل‌ عَالمُ المثالِ‌ يَعني المُثُلَ المعلَّقةَ التي هي بإزاء الأشخاصِ مَع أن‌َّ الأفلاطونيين قَائلون بِالمُثُلِ النوريةِ و المُثُلِ المعلقةِ معاً و عَلى ماهيةٍ مطلقةٍ قد حملا و الحاملُ هُو الشَّيخُ الرئيس.

  • و گفته شده مُثُل همان عالم مثال است یعنی مثال‌های معلّقی که بإزاء اشخاص می‌باشند (یعنی همان اشباح برزخیه و اشباح مثالی، در مقابل هر فردی است نه در مقابل نوع) بااینکه افلاطونی‌ها هم به مُثُل نوریه و هم به مُثُل معلَّقه قائل هستند (پس این تأویل هم صحیح نیست) و بر ماهیت واحد مطلقه این دو حمل شده است و حامل هم شیخ الرئیس می باشد (یعنی مثلاً وقتی انسان را تصور می‌کنیم یک معنای کلی مجرد در ذهن ما می‌آید و مقصود از مثال نوری یا رب‌النّوع عبارت است از همین کلی یا ماهیت مطلقه، این سخن ابن‌سینا است پس بنا‌ بر تأویل ابن‌سینا مُثُل افلاطونی تنها در اذهان وجود دارند نه در خارج اذهان).

  • و لَمَّا صَرَّحَ القائلون بِالمُثُل بِكونها جواهرَ مجردةً أبديةً قُلنا حكايةً عَنه‌ فَفي العقولِ‌ و الأذهانِ‌ ذاتُها تجرد حيث تحذفُ عَنها المادةُ و لَواحقُها حَتى بِالإطلاق فَلا تقيَّد و تحفظُ أبداً مَع تعاقبِ الأفرادِ أي في ضمنِها و جوهر لِلحَمل الاتحادي‌ أي الجوهرُ الجنسيُّ يحمل عليها و لا دَخلَ لِهذهِ التأويلات بِمرامِهم.

جلسه ۲۱۴

9
  • أمَّا الأوَّل مَعَ كونِه خلافَ الظاهرِ فَلِأنَّ إرجاعَ الصورِ المرتسمةِ إلى المُثل و تأويلها أولىٰ و أحَق مِن إرجاعِ المُثل إليها و تأويلها بِها كَما لا يَخفى على المُنصِفِ.

  • و أمَّا الثَّاني فَلِأنَّ أخذَ الأفرادِ الماديةِ منسوبةٌ إلى المبادي متدلية بِها يصحِّحُ كونَها قاعدةَ مخروطِ نورها و إشراقها الفعلي و بِعبارةٍ أخرىٰ هي بِهذا النظرِ مقامُ وحدتِها في الكثرةِ لا مقامُ الكثرةِ في الوحدةِ.

  • و أمَّا الثالثُ فظاهرُ البطلانِ.

  • و أمَّا الرابعُ مَع كونِه خِلاف الظاهرِ أيضاً فَلِأنَّ الماهيةَ المطلقةَ كليٌ طبيعيٌ و المثالُ النوريُّ موجودٌ شخصيٌ و تجردها بِتجريدِ المجردِ و تَعريةِ المعريٰ و ليس واقعياً و ثباتُها و وحدتُها ليسا بِالعددِ و جُوهريتُها لَيست عِينيةً بل ذهنية.1

  • مرحوم حاجی تأویل ابن سینا را نمی‌پذیرد، ولی به اشکالی که بر این تأویل ابن سینا وارد می‌شود جواب می‌دهد و می‌فرماید: ممکن است کسی به شیخ الرئیس اشکال کند که مُثل افلاطونی یعنی موجودات مجرده، به اضافۀ اینکه اینها جوهرند، درحالی‌که ممکن است کسی تصورات ذهنیۀ انسان را عرض و کیف نفسانی بداند و چگونه می‌توانیم مثل افلاطونی را حمل بر اینها کنیم؟ ایشان می‌فرمایند ممکن است شیخ الرئیس این‌گونه جواب دهد که اینها نیز مجردند؛ زیرا وقتی انسان را تصور می‌کنیم، این انسان کلی و مجرد از ماده و لواحق ماده است و این نیز جوهر است، چرا که: «بحمل ذاتٍ صورة مقولة» به همین انسان کلی هم که او را در ذهن تصور می‌کنیم می‌توان جوهر گفت، اما به حمل اوّلی نه به حمل شایع.

  • مرحوم حاجی می‌فرماید این تأویلات هیچ ربطی به مرام افلاطونی‌ها دربارۀ مثل ندارند (و همۀ آنها باطل هستند).

  • أمّا الأوّل: اما تأویل اوّل باطل است زیرا این تأویل خلاف ظاهر گفتار قائلین به مثل افلاطونی است زیرا ارجاع صور مرتسمه به مثل و تأویل آنها سزاوارتر است از ارجاع مثل به صور مرتسمه و تأویل مثل به صور مرتسمه همان‌طور که این مطلب بر شخص منصف مخفی نیست.

    1. . منظومه، ج 3، ص 725 ـ 727.

جلسه ۲۱۴

10
  • و أمّا الثانی: اما بطلان تأویل دوم این است که، اینکه افراد مادی را منسوب و متّکی به یک مبدأ بدانیم این را تصحیح می‌کند که آن افراد قاعدۀ مخروط هستند مخروط نور و اشراق فعلی افراد، و به عبارت دیگر این افراد در این نظر مقام وحدت در کثرت را نشان می‌دهند نه مقام کثرت در وحدت را (که نظر قائلین به مثل افلاطونی است، آنها با نظریۀ مثل می‌خواهند بگویند این افراد کثیر در یک نوع کلی سعی وحدت دارند).

  • و اما بطلان تأویل سوم ظاهر است (و نیاز به بیان ندارد).

  • و اما بطلان تأویل چهارم: علاوه بر اینکه این تأویل خلاف ظاهر قائلین به مثل است این تأویل باطل است چون ماهیت مطلقه کلی طبیعی است و حال آنکه مثال نوری یک موجود شخصی است، و تجرید ماهیت مطلقه بالفطره نیست بلکه احتیاج به تجرید دارد، ذهن باید آن را تجرید کند و ذهن باید آن را تعریه کند (اما تجرّد رب‌النوع بالفطره است) و این تجرید واقعی نیست و همین‌طور ثبات ماهیت مطلقه و وحدتش به عدد نیست بلکه وحدت نوعی است و جوهریت ماهیت مطلقه خارجی نیست بلکه ذهنی است.]

  • خودش فرض کنید که می‌رفت و از آنجا فلان چیز را برمی‌داشت، دیگر حالا در بزند و در را باز کنند و امثال‌ذلک این [قضایا] نبود.

  • تلمیذ: لابد شریعت ایجاب می‌کرد.

  • استاد: نه، شریعت به این نمی‌گویند. شریعت به این می‌گویند که دارای کتاب باشد و دارای یک احکام خاصی باشد.

  • تلمیذ: نسبت به خودش خرج می‌کند، نسبت به خودش مستغنی است یعنی باید نبی مستغنی باشد؟

  • استاد: اگر حضرت موسی نبود حضرت خضر نمی‌توانست نماز بخواند، من این را می‌خواهم بگویم.

  • تلمیذ: چرا؟!

  • استاد: چون راجع به نماز به او وحی نمی‌شد.

  • تلمیذ: از کجا؟!

  • استاد: بله، اینکه می‌گویند که این در تحت شریعت اوست یعنی نمی‌تواند از شریعت او تخطّی کند، در احکام کلیه....

  • تلمیذ: اگر در تحت شریعت آن باشد پس چرا آنجا که در تحت شریعت حضرت موسی است بچه را کشت؟!

جلسه ۲۱۴

11
  • دلیل اینکه امام تحت شریعت پیغمبر است

  • استاد: نه، در احکام کلیه‌ای که می‌آید ... مثلاً نسبت به امام و پیغمبر، مگر از جانب خدا به امام وحی نمی‌شود؟! اینکه بالاتر از وحی است ولی چرا می‌گوییم که امام تحت شریعت پیغمبر است؟! یعنی آنچه را که امام می‌آورد از نفس پیغمبر می‌گیرد؛ احکام کلّی می‌آورد، آن‌وقت خودش جزئیِ جزئی می‌کند به مردم پخش می‌کند اما آیا....

  • تلمیذ: ولی خلاف شریعت پیامبر را انجام نمی‌دهد.

  • استاد: چه کسی؟!

  • تلمیذ: امام.

  • استاد: خلاف شریعت پیغمبر انجام نمی‌دهد.

  • تلمیذ: ولی حضرت خضر انجام داد!

  • استاد: نه، حضرت خضر بر خلاف شریعت حضرت موسی انجام نداد. شریعت حضرت موسی دارای مراتب و رتبه بود؛ رتبۀ باطن، رتبۀ ظاهر و امثال‌ذلک.

  • تلمیذ: این رتبه را در همه جا می‌توانیم درست کنیم؟!

  • استاد: نمی‌توانیم درست کنیم به‌خاطر اینکه انبیاء دارای مراتب متفاوت نیستند چون حضرت موسی دارای مراتب جمعیت بود، دارای این مراتب بود یعنی از نظر ظهور دارای این مراتب بود لِذا حضرت موسی به حضرت خضر گفت که من نمی‌توانم با تو باشم، معنایش این است که این حضرت موسی فهمید آنچه را که حضرت خضر می‌گوید، متوجه هستید؟! فهمید آنچه را که می‌گوید. یک‌وقت اصلاً آن شخص نمی‌فهمد و ادراک نمی‌کند این معلوم است اصلاً بَرّانی از این قضیه است اما یک‌وقت نه، فرض کنید که همین حضرت موسی طوری است که اگر حکمش عوض شود و خدا به او بگوید که تو می‌توانی از باطنت استفاده کنی، او حضرت خضر می‌شود، این است. این را می‌گویند که مقام جمعیت داشت یعنی حضرت موسی مقام تودرتو داشت ولی از نقطه‌نظر عمل باید به این پایینی عمل کند و به این بالاتری‌ها نباید عمل کند چه‌بسا خودش در بعضی جاها هم عمل می‌کرد ولی صدایش را درنمی‌آورد اما از نقطه‌نظر ظاهر چون مأمور به ظاهر است اگر بخواهد مثل حضرت خضر عمل کند [در] دنیا آشوب به پا می‌شود.

جلسه ۲۱۴

12
  • تلمیذ: از لحن آیات برمی‌آید که حضرت موسی از وصول به این معانی دستش کوتاه بود.

  • لازمۀ مقام کتاب، عبور از مرتبۀ باطن

  • استاد: این به‌خاطر نقصش بود یعنی «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»1 چون نقص داشت یعنی علم به علم نداشت، چون علم به علم نداشت ... اصلاً معنا ندارد شخصی به مقام کتاب و اینها برسد ولی از مرتبۀ باطن عبور نکرده باشد، اصلاً امکان ندارد محال است یعنی همان‌طوری‌که یک محال تشریعی است، حرکت از سیر ظاهر به سیر باطن و نزول و برگشت احکام لازمه‌اش این است که سیر عمل به باطن را هم دیده باشد، به‌خاطر این است که این اطلاع بر مصالح و مفاسد است، اطلاع بر مصالح و مفاسد در رتبۀ علّیت از عمل به احکام در مرتبۀ ظاهر قرار دارد چون اینها معلول برای سلسلۀ علل مصالح و مفاسد هستند، اصل آن است خضر به آن اصل رسیده است یعنی به مصالح و مفاسد رسیده حالا می‌گوید که از نظر ظاهر هرچه شد گور پدرش! ما به ظاهر کاری نداریم!

  • تلمیذ: ... کاری نکرده است.

  • استاد: نکرده است. حضرت موسی علاوه بر سلسلۀ آن مصالح و مفاسد گذشته، دورۀ مصالح و مفاسدی که مترتّب بر حکم ظاهر هست را هم دیده است ولی خضر این دوره را ندیده است یعنی دورۀ عمل به ظاهر را ندیده است، خدا نخواسته است که ببیند حالا ما اصلاً به این کاری نداریم چون خدا نخواسته ببیند، بنابراین او در همان مرتبۀ باطن گیر کرده است لذا دیگر هر حکمی که می‌کند به باطن حکم می‌کند و به ظاهر کاری ندارد، بگذار در دنیا آشوب شود به من چه مربوط است؟! بگذار بگویند که همه‌جا به‌هم ریخته است ولی حضرت موسی با آن جامعیتی که داشته است می‌خواست اوضاع هم به‌حسب خودش آرام بماند، می‌خواست بر آن نَسَق و تعدیل، نظام هم بماند، این [مطلب] است. مگر اینکه حالا فرض کنید که یک‌طوری شود که یک شمشیر و قدرت باطنی مثل امام زمان علیه‌السّلام بیاید و همان کار خضر را انجام دهد یعنی رتق و فتق عالم به‌نحوی است و طوری است که اگر خواست به باطن هم عمل کند مسئله‌ای پیش نیاید، درست شد؟! بنابراین مقام حضرت موسی مقام جامعیت بود یعنی حتی مقام خضر را هم قبلاً طی کرده بود تا به اینجا رسید که مقام شریعت ظاهر باشد ولی وقتی که به مقام شریعت ظاهر می‌آید دیگر نمی‌تواند به آن باطن خودش عمل کند.

    1. . دیوان حافظ، غزل شمارۀ ۱4۳:
      سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد***و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

جلسه ۲۱۴

13
  • تلمیذ: چرا نمی‌تواند؟!

  • استاد: مأمور به ظاهر است، مأمور است، نمی‌تواند.

  • تلمیذ: علم را اصلاً نداشته است؟!

  • استاد: علم داشته است، نمی‌گفت که کار تو اشتباه است به‌خاطر اینکه کار حرام انجام دادی، بلکه می‌خواهد بگوید که چرا تو عالم را به‌هم می‌ریزی؟! اشکال این است که تو چرا عالم را به‌هم می‌ریزی؟!

  • تلمیذ: نه، اشکال در این است که ﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَ﴾.1

  • استاد: همین دیگر، معنایش همین است، حالا در قرآن به‌اصطلاح آن چیز هست یعنی حضرت موسی در یک حالی بوده است که فقط حال اعتباری تلقینی هم نبوده است، حالی بود که می‌دید باید به‌هرنحوی به این ظاهر عمل شود و اصلاً فکر خودش را ... لذا حضرت موسی اگر برمی‌داشت ... وقتی حضرت عیسی می‌گوید: من از [داخل] خانه‌تان خبر می‌دهم ﴿وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمۡ﴾2 یعنی حضرت موسی این‌قدر علم غیب ندارد که این بچه وقتی بزرگ می‌شود فاسد می‌شود؟! تمام شد و رفت.

  • تلمیذ: من اشکالم همین است من می‌گویم که اگر علم دارد باید علمش هم حضوری باشد.

  • استاد: این هست ولی درعین‌حال چون با علم حضوری نگاه به توحید می‌کند، می‌گوید که خدا دلش نمی‌خواهد یک فاسق کشته شود، اصلاً برای چه فاسق را می‌کشی؟! خدا دلش نمی‌خواهد، مگر حتماً چون این فاسق است باید بمیرد؟! نه‌خیر آن تجلی نور توحید اقتضاء می‌کند که حفظ وحدت در تمام مراتب کثرت شود و خضر این کثرت را رعایت نمی‌کند یعنی خضر نمی‌خواهد در اینجا به قانون کثرت عمل کند و ما باید عمل کنیم.

  • قوی‌ترین و متقن‌ترین راه برای شناخت ولیّ

  • قوی‌ترین و متقن‌ترین راه برای [شناخت] ولیّ ـ هر ولیّ را که می‌خواهید بشناسید ـ این است که ببینید نحوۀ عملش به کثرت چطور است؛ آیا این‌طور هست که در هر مرتبه به آن چیز عمل کند؟! یا نه گاهی اوقات یک چیزی می‌پراند گاهی اوقات یک شلنگ تخته‌ای می‌اندازد گاهی اوقات خبر از غیب می‌دهد گاهی اوقات زیر بار این چیزها می‌زند؟! این معلوم می‌شود در این قضیه ناقص است!

    1. . سوره کهف (18) آیه 74. اسرار ملكوت، ج ‌3، ص 195:
      «چرا يك كودك بى‌گناه و معصوم را اين‌چنين بى‌جرم و گناه بى‌جان نمودى؟!»
      ولايت فقيه در حكومت اسلام، ج ‌1، ص 117:
      «آيا تو يك نَفْس پاك و بى گناه و جاندارى را بغير حقّ و بدون تلافى و قصاص كشتى؟! ـ درحالي‌كه كسى را نكشته بود كه به عنوان قصاص كشتن او جائز باشد ـ تو به چه جهت او را كشتى؟!»
    2. . سوره آل عمران (3) آیه 49.

جلسه ۲۱۴

14
  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را در تمام کارها نگاه کنید، گفتند که آقا فلانتان می‌کنیم، آقا شما را به تخت می‌بندیم، ببندید! آقا به شما آمپول می‌زنیم، بزنید! این دوا برای شما خوب است، خوب است! فردا می‌گفتند که این دوا بد است، بسیار خب! امروز باید این رژیم را بگیرید، بسیار خب! بعد از چند سال همین آقایان دکترهای احمق فهمیدند که این رژیم برایشان بد است و گفتند که این رژیم را باید عوض کنید و چیز مقوی و دوا بخورید، باشد! این را عارف کامل می‌گویند یعنی الآن مگر به مقتضای عمل به کثرت، نباید ﴿فَسۡ‍َٔلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلذِّكۡرِ﴾1 باشد؟! ایشان دارد عمل می‌کند. در عمل به حرف طبیب چنان ایشان دقیق بودند و چنان ایشان چیز بودند که اصلاً هیچ‌کس به گردشان نمی‌رسید درعین‌حال آیا ایشان نمی‌داند که حالا دکتر اشتباه می‌کند؟! یعنی ما باید خیلی احمق باشیم. آیا حضرت موسی نمی‌داند این [بچه] وقتی بزرگ می‌شود [موجب فساد می‌شود؟!] حضرت موسی می‌خواهد به کثرت عمل شود، می‌گوید که تمام بیا و برو و پیغمبری و کتاب و این حرف‌ها این است که به کثرت عمل شود! در عمل به کثرت ما به وحدت برسیم و از کثرت ما پخته شویم و به وحدت برسیم والاّ یک گوشه بنشینیم و در غار حراء [به‌طوری‌که] با کثرت سر و کار نداشته باشیم و جبرئیل بیاید و برود، اینکه پختگی ندارد این حالت که چیزی ندارد.

  • پس دعوای حضرت موسی با حضرت خضر براساس این نبود که نمی‌دانست که این قضیه چه می‌شود، ﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَ﴾ یعنی برحسب ظاهر این بچه که گناهی نکرده است، او که هنوز مکلف نشده است، واقعاً هم گناه نکرده است، الآن بچه نفس الزکیه است بچه‌ای که قبل از بلوغ است و واقعاً کلمۀ تکلیف بر او نیست و ده‌ساله است و اصلاً حتی ممیّز هم نیست، این معصوم است دیگر ولی صحبت در این است که حضرت خضر می‌بیند که این استعدادی که الآن در او هست بعداً به فعلیت مفسده‌ای می‌رسد، ـ بعداً! الآن نه! ـ می‌گوید که الآن دخل او را بیاورم که به آن مفسده نرسد بعد به‌واسطۀ فعلیتی که در آن دنیا پیدا می‌کند خود او هم کارش درست شود و بهشتی شود!

    1. . سوره انبیا (21) آیه 7. سر الفتوح ناظر بر پرواز روح، ص 34:
      «اگر چنين هستيد كه نمى‌دانيد، از اهل ذكر بپرسيد!»

جلسه ۲۱۴

15
  • مثل حضرت ابراهیم، که علم غیب نداشت و در خانه‌اش زندگی می‌کرد، یک‌دفعه علم غیب پیدا کرد و دید که آن گوشۀ شهر دارند زنا می‌کنند، گفت که خدایا آنها را بکش، دوتایی درجا! «كالمِيلِ فِي المُكحُلةِ» رفتند! دوباره نگاه کرد دید آنجا مثل اینکه در آن خیابان، فلان کوچه روی همدیگر افتادند، گفت که ای پدرسوخته‌ها! خدایا بزن آنها را بکش، سومی گفت ... خدا گفت که چه خبر است؟! یک علم غیب به تو دادیم همۀ شهر را به‌هم می‌ریزی؟! پس من توبه را برای چه کسی گذاشتم؟! این بدبخت‌ها بنده‌های من هستند!1 درست شد؟!

  • اختلاف حضرت موسی و خضر علیهما‌السّلام در حفظ جنبۀ کثرت بود

  • حالا در قضیۀ حضرت موسی، موسی می‌خواهد بگوید که این جنبۀ کثرتی را ما باید لحاظ کنیم والاّ همۀ دم و دستک‌های شریعت به‌هم می‌ریزد، خضر می‌گفت: نه، نباید لحاظ کنیم، چرا می‌گفت که نه؟ چون دیدِ موسی را نداشت و لذا حضرت موسی در آخر با او به توافق نرسید، گفت که راه تو با راه من جداست، تو پی‌ کارت برو و من هم پی ‌کارم می‌روم، چون خدا این دید را به تو نداده است تو هیچ‌وقت به من نمی‌رسی تو ایستادی و یک دندگی می‌کنی که من....

  • تلمیذ: مطلبی که در این آیه نسبت به حضرت خضر و شأن نزولش مشاهده می‌شود یعنی از لحن آیات حضرت خضر...

  • استاد: این ظهور قضیه است. برای حضرت موسی یک نکته بود؛ همان‌طوری‌که تو الآن مأمور به ظاهر هستی و ما فعلاً در باطن تو این را قرار دادیم ... ببینید یک چیزی به شما بگویم وقتی شما گرسنه هستید از حال سیری‌تان هیچ خبری دارید؟! فرض کنید که روزه می‌گیرید، این بچه‌هایی که روزه می‌گیرند این‌طور هستند. آقا هرچه پیدا می‌کنند برای افطارشان نگه می‌دارند یک‌دفعه می‌بینید به‌اندازۀ این اتاق بیسکویت و شکلات و میوه و امثال‌ذلک [جمع شد]، چون گرسنه‌ است در حال گرسنگی یک گرسنگی در خودش احساس می‌کند که اگر یک اطاق غذا بخورد سیر نشود، خود ما هم همین‌طوریم یعنی واقعاً وقتی گرسنه هستیم این مسئله را احساس می‌کنیم. حالا من‌باب‌مثال اگر پنج ‌سیر غذا خوردیم، تمام می‌شود و می‌رود! دائماً نگاه به اینها می‌کنیم [می‌گوییم که] اینها همین‌هایی بود که ما در گرسنگی جمع کرده بودیم؟! پس آن چه بود؟! یعنی به‌طورکلی وقتی سیر می‌شوید دیگر از گرسنگی هیچ‌گونه اطلاعی ندارید فقط اجمالاً یک چیزی می‌فهمید که گرسنه بودید. اینکه می‌گویند: «سیر از گرسنه خبر ندارد» معنایش این است، واقعاً خبر ندارد؛ یعنی واقعاً هیچ‌گونه احساسی نسبت به آن قضیه در شما پیدا نمی‌شود، بعد دوباره که گرسنه می‌شوید اصلاً از سیری خبر ندارید اگر از سیری خبر داشتید این‌همه جمع نمی‌کردید، پنج‌ سیر کنار می‌گذاشتید و می‌گفتید که این کافی است دیگر! یعنی فکر دیشب را می‌کردید، فکر دیشب هم دیگر در ذهن نمی‌آید یعنی گرسنگی طوری می‌آید بر طبیعت غالب و حاکم می‌شود که اصلاً دیگر سیری به ذهن نمی‌آید، درست شد؟! حالات و مقامات توحیدی و تجلی ظهورات خدا عین همین گرسنگی و سیری است یعنی وقتی که برای یک عارف یک ظهوری از مظاهر خدا تجلی کند و این مظهر شود، دیگر همان را می‌بیند و تمام! او دیگر هیچ چیز نمی‌بیند یعنی فرض کنید که اگر مظهریت اماته برای او جلوه کند دیگر مظهریت احیاء را هیچ احساس نمی‌کند، دق و دق می‌زند می‌کُشد! یعنی با شمشیر دائماً مثل گندم که درو می‌کنند همین‌طوری سرها را می‌زند و می‌رود! یک‌دفعه همین آقایی که مظهریت اماته داشت برمی‌گردد و مظهریت احیاء می‌شود و شمشیر را غلاف می‌کند، اصلاً یادش نمی‌آید که دیروز چه خبر بوده است.

    1. . مصدر در حال بررسی

جلسه ۲۱۴

16
  • مگر اینکه کسی جامع شود. اینجا را جامعیت می‌گویند یعنی یک شخص در عین اماته، احیاء را هم در وجود خودش دارد یعنی شما فرض کنید که شخصی دقیقاً هم حال سیری در وجود او وجدانی باشد و در همان حال، حال گرسنگی هم وجدانی باشد، آیا می‌شود تصور کنید؟! اگر به مرحلۀ جامعیت برسید، می‌شود.

  • تلمیذ: اگر حضرت موسی جامع بودند ...

  • استاد: نه، حضرت موسی علم به علم نداشت، در مرحلۀ شریعت ظاهر بود ولی در مرحلۀ شریعت باطن علم به علم نداشت؛ داشت ولی علم به علم نداشت. لذا هم برای حضرت موسی این ارتباط خوب بود و هم برای خضر خوب بود، برای خضر که خوب نبود او که دوباره کار خودش را می‌کرد، اگر حضرت خضر در همان ‌موقع که این عمل را انجام می‌داد حال او به حکم به شریعت تغییر پیدا می‌کرد، دیگر این را کنار می‌گذاشت، دیگر به غیب عمل نمی‌کرد. مگر اینکه شریعت طوری باشد که ... البته اینکه گفت که دیگر بین من و بین تو چیزی نیست یعنی دیگر من مأمور به شریعت هستم ولی از آیه دلالت می‌کند که حضرت موسی یک عبوری کرد و به آن باطن رسید لذا امکان داشت که حضرت موسی بعد هم این کارها را خودش پنهانی انجام بدهد یعنی خدا این پرده را برای او برداشت که در بعضی جاها که اقتضاء هست و مصلحت هست و آشوبی به پا نمی‌شود و سر و صدایی به‌وجود نمی‌آید [این کار را انجام بده].

  • وجوب عمل به حکم قاضی از باب طریقیت

  • حالا من یک مسئلۀ فقهی را مطرح کنم عمل به حکم قاضی واجب است یا واجب نیست؟! واجب است. این وجوبش براساس موضوعیت است یا طریقیت است؟! موضوعیت ندارد، این بحث فقهی است.

  • چرا می‌گویند که به حکم قاضی باید عمل کنیم؟! به‌خاطر اینکه اوّلاً طریق إلی ‌الواقع است ثانیاً اگر قرار باشد که شما به حکم قاضی عمل نکنید بلوا به پا می‌شود و سنگ ‌روی ‌سنگ بند نمی‌شود، جامعه و تمدن و تنظیم جامعه اقتضاء می‌کند که انسان به حکم قاضی عمل کند و قانونی در بین باشد، حالا آیا این عمل به حکم قاضی در مقام ثبوت هم تغییر حاصل می‌کند یا فقط برای مقام اثبات است؟! اگر شما واقعاً بینکم و بین الله بدانید که قاضی اشتباه کرده است واقعاً در مقام ثبوت او تبدیل پیدا می‌کند و در اینجا حق به جانب از شما صرف می‌شود؟! دوباره شما می‌گویید که حق با من است ولی برای قاضی ادّلۀ قانع کننده نبود، دلیل نبود، الآن قاضی حکم به تبرئۀ او کرده است، یا حکم کرده است به اینکه فرض کنید که این مال برای او است. حالا در اینجا وظیفۀ شما چیست؟! شما چه وظیفه‌ای دارید؟! اگر شما بگویید که من براساس علمم عمل می‌کنم و می‌روم در خانۀ [شخص] را می‌شکنم و مال خودم را برمی‌دارم، اوّلاً به قاضی اهانت کردید ثانیاً آن محکمه [به] آشوب و بلوا کشیده می‌شود ثالثاً دوباره یک محکمه و یک دادگاهی به‌عنوان اخلال و امثال‌ذلک تشکیل می‌شود. دیگر آن‌وقت سنگ ‌روی‌ سنگ بند نمی‌شود یعنی دیگر آن موقع یک نفر هم دیگر به حکم قانون عمل نمی‌کند چون هر یک از دو طرف دعوا خودش را مُحق می‌داند.

جلسه ۲۱۴

17
  • تفسیر روایت «و الرادّ عَلَینا کالرّاد علی الله»

  • لذا می‌گویند که «و الرادّ عَلَینا کالرّاد علی الله»،1 ولو قاضی خلاف گفته است ولی تو باید [بپذیری] فرض کنید که دزد در اینجا مالت را برده است، دیگر بالاتر از این؟! آقا آسمان جنست را خراب کرده است، به‌حساب این بگذار! بعد هم خدا به تو عوض می‌دهد، بالاتر از این که نیست! مگر قرار بر این است که انسان هر حقی دارد به حقش برسد؟! چه کسی گفته است؟! حکومت خدا تعلق می‌گیرد که تو به حقت نرسی آقا! چه الزامی در اینجا هست؟! درست شد؟! بنابراین اینکه می‌گویند: «و الرادّ عَلَینا کالرّاد علی الله» اصلاً یک مسئلۀ اعتباری تأصّلی است یعنی گرچه اعتباری است ولی به‌خاطر حفظ نظام جنبۀ اصالت دارد، اگر شما حرف قاضی را رد کنید نظام ازبین می‌رود و مثل جنگل می‌شود. چون طرفین دعوا خودشان را مُحِق می‌دانند؛ این شخص در این محکمه زیرش می‌زند و دیگری در آن محکمه زیرش می‌زند، درست شد؟!

  • ما بین دو نفر حکم کردیم اوّل به آنها گفتم که می‌دانید که حکم من چیست؟! می‌دانید که قبول کردن چیست؟! گفتند که چیست؟! اگر من این حکم را کردم ولو این علیه شما بود و شما رد کردید این در حکم کفر است! با این شرایط آیا حکم من را قبول می‌کنید؟! گفتند که قبول می‌کنیم! وقتی ما حکم کردیم یکی از اینها زیرش زد، گفت که فلان ... هیچ! تمام شد و رفت! من هم گفتم که حالا هر کار می‌خواهید دیگر بکنید یعنی قضیه این‌طور است، من گفتم که برو و چه و چه خواهد شد. اصلاً مردم نمی‌دانند. اگر قرار باشد کسی زیر حکم قاضی بخواهد بزند اصلاً نظام اجتماعی روپا نمی‌شود لذا گفته‌اند که «الرّاد علینا»، اگرچه حق با اوست نباید مخالفت کند اما مقام ثبوت که ازبین نمی‌رود، درست شد؟!

  • حالا اگر شما توانستید و راهی پیدا کردید بدون اینکه از نظر اثبات و از نظر ظهور، اختلافی پیش بیاید، آن مال را برداشتید و بعد گفتید که دزد برده است، آیا نمی‌توانید؟! می‌توانید. اگر این عمل شما با ظاهر...

    1. تهذیب الأحکام، ج 6، كتابُ القَضايا و اَلأَحكامِ، باب 159، ص ۳۰۱، ح 52.

جلسه ۲۱۴

18
  • در واقع بینی و بین الله شما می‌دانید که حق با شماست، دیگر حکم قاضی این قضیه را نفی نمی‌کند، عمل به حکم قاضی براساس حفظ نظام است حالا اگر شما توانستید حفظ نظام کنید و درعین‌حال به مقام ثبوت برسید، این دیگر «و الرادّ عَلَینا کالرّاد علی الله» نیست، درست شد؟! قضیه این است لذا می‌گوییم که حکم قاضی جنبۀ طریقیت دارد، نه‌اینکه موضوعیت دارد.

  • حالا در مورد حضرت موسی هم همین‌طور است، حضرت خضر می‌گوید که من کاری ندارم، فرض کنید آدمی سر یکی را بریده و پی کارش رفته است، من هم یک چشم می‌بندم و آن‌طرف زمین هستم و کسی هم من را نمی‌بیند ولی حضرت موسی پیغمبر است دار و دستک و نماز جماعت و امثال‌ذلک دارد، [در آن صورت می‌گویند که عجب!] سر بچۀ ما را بریده است باید پدرش را درآوریم! حمله! و این حرف‌ها.

  • تلمیذ: خودش قبلاً...؟

  • استاد: در رفت! دید که اوضاع خراب است! در رفت! دید که نه بابا...! رسالت و این حرف‌ها فرق می‌کند. رسالت از همۀ این چیزها بالاتر است.

  • تلمیذ: در شأن نزول این آیات من دیدم که این [مطلب] هست که وقتی آن الواح برای حضرت موسی نازل می‌شد در ذهنشان خطوری کرد که آیا الآن کسی از من مقرب‌تر هست یا نه؟! بعد به جبرئیل خطاب رسید که بنده‌ام موسی را دریاب که هلاک شد1 و این کار برای این بود که این خطور مثلاً ازبین برود.

  • استاد: خدا خواست مظاهر مختلف را به او نشان دهد. این خطور هم به‌خاطر نقصش بود دیگر، اگر نسبت به سلسلۀ طولیه نقص نداشت خطور هم برای او پیدا نمی‌شد، آن‌وقت دلیل بر این نیست که خضر بالاتر است.

  • تلمیذ: استشهاداتی که ائمه علیهم‌السلام کردند چطور؟ مثلاً امام حسن مجتبی علیه‌السلام به حجر بن عدی می‌گوید که شما کار من را نفهمیدید، همان‌طور که موسی کار خضر را نفهمید.2

    1. علل الشرائع، ج 1، ص 60.
    2. علل الشرایع، ج ۱، باب 159، ص ۲۱۱، ح 2:
      «قال حدّثنا أبُو العلاءِ الخفّافُ عن أبِي سعِيدٍ عَقِيصا قال: قُلتُ لِلحسنِ بنِ علِيِّ بنِ أبِي طالِبٍ يا اِبن رسُولِ اللّهِ لِم داهنت مُعاوِية و صالحتهُ و قد عَلِمتَ أنّ الحقّ لك دُونهُ و أنّ مُعاوِية ضالٌّ بَاغٍ؟! فقالَ: يا أبا سعِيدٍ ألستُ حُجّة اللّهِ تعالى ذِكرُهُ على خلقِهِ و إِماماً؟! ... أ لا ترى الخضِر عليهِ السّلامُ لمّا خرق السّفِينة و قتل الغُلام و أقام الجِدار سخِط مُوسى عليهِ السّلامُ فِعلهُ لاِشتِباهِ وجهِ الحِكمةِ عليهِ الحدیث.» ترجمه:
      «از ابو العلا خفاف، از ابى سعيد عقيصا نقل كرده كه وى گفت: محضر مبارك حسن بن على بن ابى طالب عرض كردم: اى فرزند رسول خدا براى چه با معاويه مداهنه و صلح نموديد و حال آن كه مى‌دانستيد حقّ‌ مال شما است نه مال او و نيز مى‌دانستيد كه معاويه گمراه و ستمگر است‌؟! حضرت فرمودند: آيا بعد از پدرم عليه‌السّلام من حجّت خدا بر مردم و امام ايشان نيستم‌؟! ... مگر نمى‌بينى جناب خضر عليه السّلام وقتى كشتى را شكافت و جوان را كشت و ديوار را تعمير كرد و بپا داشت موسى به غضب آمد و از كردارش سخت برآشفت، جهت غضبناك شدن موسى اين بود كه حكمت عمل خضر بر او مخفى بود تا آن كه خضر عليه‌السّلام آن را بازگو كرد و موسى راضى گشت، عمل و كردار من نيز همين طور مى‌باشد.»

جلسه ۲۱۴

19
  • استاد: بله، در آن موقع این‌طور بود دیگر. آن موقع که می‌خواست این کار را انجام دهد این‌طور بود ولی بعد وقتی که خضر برایش شرح داد آن‌وقت فهمید که یک باطنی در این قضیه بوده است، إنّما الاِختلاف در عمل به ظاهر و علم به ظاهر بوده است، باطنش را برای او گفتیم.

  • تلمیذ: تقریباً یک نوع انصرافی از ظاهر بوده است؟

  • استاد: ما نمی‌توانیم ظاهر ... البته ظهور بدوی است والاّ بنده خودم در همان ابتدای....

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد