پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۳: افعال واجب تعالی
توضیحات
93. غرر في قاعدة إمكان الأشرف
الثالثة و التسعون: غررٌ فِي قاعدةِ إمكانِ الأشرف
درس دویست و پانزدهم و درس دویست و شانزدهم
درس دویست و پانزدهم:
معنای امکان اشرف
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
غررٌ فِي قاعدةِ إمكانِ الأشرف.
| الممكنُ الأخَسُّ إذْ تَحقَّقا | *** | فَالممكنُ الأشرفُ فيه سَبَقا |
| لأنَّه لَولاه إنْ لَم يفض | *** | فَجهةُ تفضُّلِ حقاً يَقتَضِـي |
| و إنْ أخسُّ فاضَ قبلَ الأشرف | *** | علِّل الأقوى عندَ ذا بِالأضعفِ |
| و إنْ معَ الأشرفِ فِي الصُّدورِ | *** | فَواحدٌ جا مصدر الكثير |
| و النورُ الأسفَهبُدِ إذْ يُبرَهنُ | *** | عليه فَالقاهرُ أيضاً كائن1 |
این بحث در امکان اشرف است البته مرحوم حاجی میفرماید: بهتر است که به ممکن اشرف تعبیر بیاوریم چون امکان متصف به اشرف یا اخس نمیشود؛ امکان جنبۀ تساویالطرفین است بنابراین معنا ندارد در تساویالطرفین اخسّیت یا اشرفیت لحاظ شود. بله، ممکن [متصف به اشرف میشود]؛ ممکن یعنی آن ذاتی که آن ذات در رتبۀ بالاتری از ذات دیگر قرار دارد یا آن وصفی که در رتبۀ بالاتر از وصف دیگر قرار دارد، ممکن در اینصورت [متصف به اشرف] میشود. البته میتوانیم هم بگوییم که امکان اشرف، منظور الإمکان الأشرف نیست بلکه بهعنوان اضافه است و واقعیتش هم همین است امکان الذات الأشرف، بنابراین مطلبی که ایشان فرمودند دیگر جا ندارد.
و اما قضیۀ امکان اشرف چیست؟! حالا یک معنای ابتدایی برایش بیان میکنیم تا بعد به یک معنای بهتری برسیم. آن این است که هر وصفی را که شما در این عالم ملاحظه میکنید ـ این واقعاً این مسئله هست ـ میتوانیم احتمال بدهیم که از این وصف اقویٰ و اشد در این عالم وجود داشته باشد. البته عرض کردم که این را فقط بهعنوان تمثیل ذکر میکنم؛ شما یک جمالی را در این عالم مشاهده میکنید فرض کنید شیئی که خیلی جمیل باشد یا گلی که خیلی زیبا باشد را در اینجا مشاهده میکنید، همین جمالی که الآن در این گل مشاهده شده است شما را به این حقیقت میرساند پس این وصف یک وصف ممکن بالذات است و ممتنع نیست. حالا که ممکن بالذات شد ممکن است که بالاتر از این یا پایینتر از اینهم وجود داشته باشد. چرا؟! چون اگر بالاتر از این ممتنع باشد این امتناع یا بهجهت غیر است یا بهجهت خود ذات او است یا بهجهت صدور و امثالذلک است که تمام اینها باطل است. اگر خود وصف فیحدّنفسه قابل برای وجود باشد عقل بالاتر از او را ممکن میداند؛ ـ کاری به وقوعش ندارد ـ عقل ممکن میداند که بالاتر از او وجود داشته باشد. اگر علم را درنظر بگیریم همینطور است. مثلاً از قدرت و شجاعت درنظر بگیریم کسی میتواند پنجاه کیلو بار را بردارد عقل امکان أزید از این را تجویز میکند که شخص بتواند بردارد چون هیچ نوع امتناع ذاتی بر بیشتر از این وجود ندارد یااینکه ما در شخصی علمی میبینیم مثلاً این شخص هزارتا بیت شعر حفظ است، عقل بهواسطۀ اینکه نفس این هزار بیت، خود آن ممکن بالذات است چون محقق شده است، هیچ امتناعی در هزار و ده بیت یا هزار و صد بیت نمیبیند بهواسطۀ اینکه این جهت اتصاف و علمی که الآن در اینجا وجود دارد به خود طبیعت انسان بما هی إنسان برگشته است. بنابراین دلیلی بر امتناع این بهعنوان أزید دراینصورت وجود ندارد.
استفاده از امکان اشرف از نقطهنظر اخلاقی و مسائل اعتباری
ما این را بهعنوان تمثیل عرض کردیم که امکان اشرف این را به ما میرساند ولی از نقطهنظر اخلاقی و عقلی ما میتوانیم استفادههایی از این بکنیم مثلاً همین مسئلۀ ولایت فقیه در حکومت اسلام را میتوانیم بر این پایه بگذاریم که اگر ملاک برای تصدّی حکومت، وجود اوصافی باشد و وجود اتصاف به یک ملاکهایی باشد که آن ملاکها تصدّی یک فرد را تصحیح و تجویز کند ما میتوانیم با امکان اشرف اثبات کنیم که اگر این ملاکها در بالاتر از این برای شخصی قرار داشت او در اینجا حق تصدّی را دارد و دیگران ندارند. یعنی اگر منبابمثال عقل و تدبیر جامعه وجود داشت بر اینکه این مصحح برای تصدّی حکومت است با امکان اشرف میرساند که ممکن است از این بالاتری از این نقطهنظر در جامعه وجود داشته باشد. وقتی که وجود داشت بنابراین برای تصدّی حق به او میرسد. اگر برای ادارۀ مملکتی علم لازم است، اطلاع بر علوم و سیاست لازم است امکان اشرف این را میرساند که ممکن است در جامعه فردی باشد که از این افرادی که الآن تصدّی دارند دارای مقام اشرفی باشد پس باید به او برسد. اگر برای تقلید از یک شخص که لازمهاش فقاهت است و علم به فقه لازم است امکان اشرف این را به انسان میرساند که اگر شخصی ممکن باشد که بالاتر از او وجود داشته باشد پس او واجب التقلید است.
بهطورکلی در مسائل اخلاقی و اعتباری این قضیۀ امکان اشرف خیلی بهدرد میخورد که همینقدر عقل در یک نقطه امکان أزید از این را تجویز کرد، به آن ملاکی که تبعات و آثاری بر اخس مترتب میشود، به همان ملاک آن آثار و تبعات به طریق اولیٰ بر اشرف مترتب میشود و این در همهجا اطّراد دارد.
اینکه ما بحث امکان را در اینجا مطرح کردیم همینطور در سلسلۀ طولیه هم همین بحث پیش میآید که وقتی در این عالم نفسانی، عالم شهادت، دنیا و آخِرِ تنزّلات ما علم احساس میکنیم، قدرت و حیات احساس میکنیم امکان مقام علمیت و اتصاف به علمیت و حیات و قدرت و امثالذلک در بالاتر ـ حالا کاری به عالم شهادت ولو عوالم بالا مثل ملکوت و اینها نداریم ـ امکانش باید وجود داشته باشد. این بحث در اینجا به این مقدار ختم نمیشود. بحث امکان اشرفی که مرحوم حاجی و امثاله دارند از آن بحث میکنند امکان را بهجهت وجودی دارند بار میکنند یعنی قضیۀ امکان اشرف ما را میرساند که باید و واجب است اشرفی وجود داشته باشد یعنی در واقع ما از امکان اشرف، یک پله به وجوب اشرف برمیگردیم؛ وجوب باید وجود داشته باشد. ادلّهای که اینها ذکر میکنند ادلّهای است که بد نیست خوب است ولیکن ما از راه دیگری میتوانیم قضیۀ امکان اشرف را ثابت کنیم.
این مطلب که باید در عالم شهادت اشرفی وجود داشته باشد ما این مطلب را نمیتوانیم ثابت کنیم و خود قائلین به امکان اشرف به این مسئله معترفاند که بهواسطۀ مسائل عرضی که این عالم، عالم کون و فساد است و امثالذلک. اینکه این قاعده بیاید این را به ما ثابت کند که در همین عالم باید اشرفی وجود داشته باشد که این وجود اشرف، وجود بر وجود اخس سابق باشد، ما این مطلب را نداریم. بله، آنچه را که میتوانیم ثابت کنیم این است که اگر قرار باشد در این عالم علمی باشد باید یک ذاتی پیدا بشود که از نظر علم مافوق همۀ علماء باشد. اگر یک قدرتی در این عالم باشد باید ما یک ذاتی را واجب بگیریم و باید یک ذاتی از همه بالاتر باشد ولی صحبت در این است که حد او چقدر است؟! آیا قدرت، قدرت لایتناهی است یا قدرت به اشدیّت و اضعفیّت است؟! ما به مقدار لایتناهی نمیتوانیم قاعدۀ این مسئله را ثابت کنیم بهخاطر اینکه قدرت ماده و قدرت ماهیت محدود است پس آن مقدار که ثابت میشود این است که اگر شما یک صفتی را پیدا میکنید که قائل برای تفاضل است و مقولِ به تشکیک است؛ علم است کم و زیاد دارد، قدرت است کم و زیاد دارد، جمال است کم و زیاد دارد، حافظه است کم و زیاد دارد، استعداد است کم و زیاد دارد، تمام اینها دارای کم و زیاد هستند لاجرم عقل حکم برهانی میکند بهاینکه اگر این وصفی که مقولِ به تشکیک است در این عالم شهادت تحقق پیدا کند باید یک ذاتی باشد که از همه بالاتر باشد. عقل حکم به این میکند بهجهت اینکه وقتی نفسِ تشکیک را پذیرفتیم بنابراین آن حدّ اعلای از تشکیک، فرد اعلا میشود. این دیگر اصلاً بدیهی است و نیاز به برهان هم نداریم.
آنوقت این مسئله بهدرد ما میخورد. همینکه گفتم: در مسائل اعتباری و طبیعی مثل مدیریت جامعه و احکام حقوقی و امثالذلک بهدرد میخورد این است یعنی فرض کنید در مسائل خانوادگی قاعدۀ امکان اشرف اقتضاء میکند که ﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ﴾1 باشد. منبابمثال در مسائل تربیت قاعدۀ امکان اشرف اقتضاء میکند که متعلم از معلم حرفشنوی داشته باشد. قاعدۀ امکان اشرف اقتضاء میکند که مربّیٰ از مربِّی اطاعت داشته باشد. قاعدۀ امکان اشرف اقتضاء میکند که مرئوس از رئیس اطاعت داشته باشد و همینطور مقلِّد مطیع مقلَّد باشد و محکوم از حاکم [اطاعت داشته] باشد و امثالذلک. اینها همه به مقتضای قاعدۀ امکان اشرف است.
تلمیذ: در مورد اطاعت کردن از اشرف، حدّ یقف ندارد. فرض بفرمایید در مورد ولایت فقیه مثال زدیم که امکان اشرف میگوید: ممکن است کسی از این آقا بالاتر باشد پس باید از او اطاعت کرد، در مورد این شخص دوم هم همینطور است؟!
استاد: بله، لذا باید تفحص کرد.
تلمیذ: آن اشرف را هم که بیاورید باز امکان اشرف از او هم هست.
استاد: بله هست اما ما تا وقتی که پیدا نکردیم واجب است که از این اطاعت کنیم و وقتی که پیدا کردیم واجب است از او اطاعت کنیم.
تلمیذ: آیا این امر در مورد نبوت و اینها هم میرود؟
استاد: بله در همه چیز میرود. در مورد نبوت معلوم است که دیگر اشرف از این وجود ندارد. وقتی که نبی بر یک جا هست معنا ندارد که...
تلمیذ: قاعدۀ اشرف در آنجا تخصیص میخورد؟
استاد: نه اصلاً تخصیص نمیخورد دیگر از نبی بالاتر شخصی وجود ندارد. اگر بالاتر از نبی کسی باشد دیگر از نبی نباید اطاعت بکنیم.
تلمیذ: پس حد امکان اشرف تا آنجا است؟!
استاد: تا کجا؟
تلمیذ: مثلاً در مورد نبی و امام است و دیگر امکان اشرف از نبی و امام وجود ندارد.
استاد: بله آنوقت همان سلسله میرود تا اشرفیت به اطلاق برسد آنجا دیگر معنا ندارد یعنی وقتی که قضیه به ذات برگشت دیگر آنجا لایتناهی است. سلسلۀ طولیه...
لذا در قضیۀ حضرت خضر و حضرت موسی، حضرت موسی از حضرت خضر تبعیت نمیکند. حضرت خضر تحت تبعیت حضرت موسی است یعنی در خود آن زمان هم اشرف در اینجا حضرت موسی بود نه حضرت خضر منتها صحبت در این بود که حضرت خضر دارای یک بُعد از مظاهر الهی بود، حضرت موسی دارای ابعاد متفاوتی بود منتها بهجهت نقصی که در معرفت حضرت موسی نسبت به تجلیات مختلفۀ مظاهر الهی وجود داشت خدا ایشان را مدتی با حضرت خضر جلیس نمود تا رفع آن نقص بشود و به ایشان بفهماند که تجلیات و مظاهر ما اختصاص به آن تجلیاتی ندارند که الآن تو داری احساس میکنی ما تجلیات و مظاهر دیگری داریم که آنها هم در رتبۀ خود، ظهور ما هستند و کامل هستند.
تلمیذ: اگر حضرت خضر تحت تبعیت حضرت موسی باشد چرا حضرت موسی میگویند: ﴿قَالَ لَهُۥ مُوسَىٰ هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾1 یعنی این رشد را من نداشتم!
استاد: برای همین جهتی بود که این را عرض کردم چون نسبت به این قضیه نقص داشت والاّ شریعت حضرت خضر شریعت حضرت موسی بود خودش دارای شریعت نبود یعنی آن نمازی که حضرت موسی آورده بود همان نماز را میخواند نه از پیش خودش. روزهای را که حضرت موسی آورده بود میگرفت مثلاً در احکام شرع آنچه را که حضرت موسی آورده بود انجام میداد منتها از نقطهنظر دخل و تصرف...
تلمیذ: معنی نبوت چه میشود؟! مگر نبی آن کسی نیست که وظایفش را مستقیماً از خدا بگیرد؟! در تعریف نبی و رسول گفتهاند که رسول آن کسی است که برای یک عدهای یا افرادی یا مثلاً جهانی شریعت هم داشته باشد اما نبی آن کسی است که دستورات سلوکیاش را مستقیم از خدا میگیرد.
استاد: دو مرحله در اینجا هست؛ مرحلۀ احکام و مرحلۀ وحی؛ در مرحلۀ احکام از نقطهنظر عمل به احکام حضرت خضر تحت شریعت حضرت موسی بود و از نقطهنظر وحی چون بر خود حضرت خضر وحی میشد، الهام میشد و متصل بود از نقطهنظر عمل به این احکام دستش باز بود که چه نحوه عمل کند. چون مأمور به باطن بود لذا دستش باز بود اما نهاینکه حضرت خضر نماز دو رکعتی را سه رکعت میخواند. نه، نماز همان بود، روزهاش همان بود، اینها همین بود، منتها از نقطهنظر تکلیف، در مقام تکلیف منبابمثال فرض بفرمایید ... [ادامۀ صوت و درس موجود نیست].
أللهم صل علی محمد و آل محمد