/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۱۶

1
  • درس دویست و شانزدهم:

  • تتمۀ بحث امکان اشرف

جلسه ۲۱۶

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • بحث در قاعدۀ امکان اشرف بود عرض شد که بحث امکان اشرف یک بحثی است که یک طرفش جنبۀ اجتماعی دارد و برگشتش به فلسفۀ اخلاق است و یک جنبه‌اش جنبۀ فلسفی است که منظور از امکان اشرف همان وجوب سبقتیّت اشرف بر اخس در ظرف وجود است. همان‌طور که قبلاً گفتیم این مطلب را مربوط به عالم کون و فساد به‌حساب نمی‌آورند بلکه در مبدعات و در سلسلۀ طولیه است چون در عالم کون و فساد این‌طور نیست که اشرف قبل از اخسّ تحقق داشته باشد بلکه ممکن است که اوّل اخسّ باشد بعد اشرف باشد. ما در سلسلۀ عرضیه می‌بینیم که من‌باب‌مثال وجود پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بعد از انبیاء هست درحالی‌که مسبوق به انبیاء گذشته که اخسّ هستند می‌باشد ولی این بحث در سلسلۀ روحانیه و در سلسلۀ طولیه است.1

  • وَ إنِّى وَ إنْ كُنْتُ ابْنَ آدَمَ صُورَةً***فَلِى فِيهِ مَعْنىً شَاهِدٌ بِأبُوَّتِى2
  • بأبوّتی در آنجا است. در سلسلۀ طولیه مسئله، مسئلۀ امکان اشرف است همان‌طور که دلیلی برایش ذکر می‌کنند که اگر قرار بر این باشد که اشرف، قبل نباشد، یا بعد است یعنی اخسّ علت برای او در سلسلۀ طولیه است یا اخسّ و اشرف هردو معلول هستند بر یک علت واحده و تکثر است، تعیّنات متعدده از یک علت واحده که آن‌هم محال است یااینکه اصلاً وجودش ممتنع است که در این‌صورت آن اتفاق ماهوی در اخسّ و اشرف رفع امتناع در اینجا می‌کند پس اشرف باید وجود داشته باشد. این مطلبی است که ایشان در اینجا ذکر می‌کند.

  • صحبتی که ما در اینجا داریم این است که ما نیاز به این ادلّه‌ای که ایشان در اینجا بر تقدّم اشرف بر اخسّ می‌آورند، اصلاً به این کیفیت نداریم به‌جهت اینکه وقتی که ما در سلسلۀ طولیه معتقد به علت و معلول باشیم هر علتی موجب و موجِد برای وجود و وجوب یک معلولی است بنابراین از آنجایی که هر تعیّنی در اینجا لامحاله یک علت اقویٰ و اَشدّ از خود را می‌طلبد قطعاً در سلسلۀ طولیه باید اشرف مقدّم بر اخسّ باشد. دیگر نیاز به این‌همه مطالبی که ایشان در اینجا می‌گویند نداریم که یا در عرض هم هستند یا...

    1. .
      ... آن موقع اصلاً آقای حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ یک حالی داشتند بعد فرمودند که برای پیغمبر هم همین کار را می‌کردند. پیغمبر در خانه‌اش نشسته است، طرف حالا چه می‌داند که رسول خدا که در خانه هست... [می‌گوید:] حالا بی‌کار است دیگر، بلند شویم برویم! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مشهد که بودند بعضی از این طهرانی‌ها مسجد قائمی‌ها می‌آمدند در می‌زدند و... مرحوم آقا ـ می‌گفتند: آقا صبح بلند می‌شود بازار می‌رود خریدش را می‌کند ظهر می‌رود چلو کبابش را می‌خورد بعد می‌گوید: حالا تا عصر وقت‌مان را چطور بگذرانیم، می‌گوید: برویم آقا را هم ببینیم! می‌فرمودند: خبر ندارد من غذا را که می‌خورم باید یک ساعت بخوابم بعد بلند شوم شروع کنم کتاب‌ها را بنویسم. می‌گوید: برویم حالا آقا را هم ببینیم! چلوکبابش هم خورده و نظایره! شخص طهران که بود سال به سال پیش آقا نمی‌آمد حالا که مشهد آمد عزیز شده است؟! رفته طهران پخش کرده که رفتیم و راه‌مان ندادند! خواستیم صله رحم کنیم و از این‌طور بازی‌ها... سال به سال پیش آقا نمی‌آمد حالا هزارتا حرف هم پشت‌سر ایشان می‌زند! بعد می‌فرمودند: اینها بلند می‌شوند پیش پیغمبر می‌روند حالا او کار دارد، زندگی دارد، هزارتا گرفتاری دارد. بعد مرحوم آقا فرمودند: حالا آدم اگر نگاه کند ـ همان‌موقع ظاهراً آن‌طور داشتند می‌دیدند ـ گاهی اوقات آدم فکر می‌کند این آقای حداد از پیغمبر مظلوم‌تر است! چون حداقل برای پیغمبر یک آیه آمد ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ﴾* یا مثلاً ﴿فَقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَةٗ﴾** ولی راجع به آقای حداد آیه نیامد! این پیرمرد باید بر اینها صبر کند و هیچ چیز نگوید، آنها هم بیایند و بروند و ... .
      ولی مرحوم آقا خیلی عجیب اهل رعایت بودند ولی خلاصه از آن‌طرف هم جاش‌به‌جاش که بود خیلی سفت می‌گرفتند. من یادم هست یک ماه رمضان ظاهراً ایشان داشتند معادشناسی یا امام شناسی را می‌گفتند و شب‌ها هم می‌نوشتند، گفتند: هر کسی که آمد من وقت ندارم؛ هر کسی می‌خواهد باشد، به والده هم گفته بودند. یادم هست یک وقت این آقای... به دیدن ایشان آمده بود. بله، سالی یک دفعه این بنده خدا برای دیدن آقا می‌آمد آن‌هم همان شبی بود که در شمیران افطاری می‌خوردند تا مدتی از شب گذشته و... ساعت یازده که می‌خواست به خانه‌اش برود سر راهش در پیچ شمیران می‌آمد آقا را ببیند و خلاصه دیدن ایشان برود. یادم هست که آن شب این آقای... آمد و گفت که بروم آقا را ببینم. گفتیم که آقا در کتابخانه هستند و فرمودند که من هر کسی آمد، نمی‌توانم ببینم. یک فکری کرد و گفت: سلام من را به او برسان حالا عیب ندارد که من یک دستشویی اینجا بروم؟! خدا بیامرزد آدم خوب و با صفایی بود! بعداً به آقا می‌گفتیم که چه کسی آمد و رفت. بعد ایشان تشکر می‌کردند و اینها. یک شب ـ همان زمان شاه بود ـ عموی مادر ما سرهنگ غلامرضا شیرازی آمد ایشان مسئول ارتش گرگان، گنبد، ساری و مازندران بود به آقا هم خیلی ارادت داشت آقا را هم خیلی دوست داشت آقا هم از او خوش‌شان می‌آمد. ایشان در آنجا قوانینی وضع کرده بود مثلاً در باشگاه‌ها شراب را ممنوع کرده بود، زمان شاه! برای همین خیلی برایش داشتند [توطئه می‌کردند]. مثلاً همۀ آدم‌های کذا و کذا را شب‌های احیاء به مسجد می‌کشاند. لذا آقا هم به او نمی‌گفتند که از ارتش بیرون بیا و وقتی هم که خواست برود [مسئولیت آنجا را به‌عهده بگیرید] به ارتشبد اویسی که فرماندۀ نیروی زمینی بود گفت که [اگر] من بروم این کارها را می‌کنم؛ شراب را از باشگاه‌ها کنار می‌گذارم، خلاصه مسجد و امثال‌ذلک راه می‌اندازم، اویسی هم او را می‌شناخت، گفت که عیب ندارد دست علی به همراهت! بله خلاصه همه‌طور داشتند دیگر!
      یک روز با یک سرلشگری درافتاد! درافتادن یک سرهنگ با سرلشگر خیلی است! سرلشگر هم بهایی بود. می‌گفت: در یک باشگاه به مناسبتی یک مجلسی داشتند [قبل از اینکه مشروب را ممنوع کند] از همین مناسبت‌هایی که ... ! می‌گفت که از طهران وارد شدم و اینها آمده بودند خیلی مفصل! دیدم یک سرلشگری است، بساط عرق و شراب و اینها جلویش است و هر کس جلو می‌رود خودش یک لیوان می‌ریزد و تعارف می‌کند! همه یک‌دفعه گفتند: سرهنگ شیرازی آمده فرمانده ارتش گرگان و مازندران و همه اینها زدند بالا و بلند شدند! گفت که جلو رفتیم دیدیم اُه، مست کرده‌اند و... بعد [آن سرلشکر] جلو آمد و یک لیوان برای ما جلو آورد! گفتم آقا من سینه‌ام درد می‌کند نمی‌توانم بخورم. گفت که عیب ندارد بابا بفرمایید اشکالی ندارد! گفتم: من عرض کردم سینه‌ام درد می‌کند. بعد گفت که من به‌عنوان یک دستور نظامی به شما امر می‌کنم بخور! این‌هم وقتی جوش بیاورد می‌زند به ... . همه! گفت که ما هم پیِ همه را به تن مالیدیم و گفتیم: شما غلط می‌کنید به‌عنوان دستور ... ! یک سرهنگ به یک سرلشگر این‌طور می‌گوید! همۀ رنگ‌ها پرید، می‌دانستند این چه پدرسوخته‌ای هم هست، بهایی بود دیگر. گفت: این هیکل را پس برای چه بزرگ کردی؟! گفتم: برای اینکه تو و امثال تو از این گوه کاری‌ها دست بردارید! [گفت:] بعد معلوم می‌شود چه کسی دست برمی‌دارد! گفت: مجلس به‌هم خورد و خیلی دیگر ... . گفتم که دیگر حتماً حساب ما را می‌رسند! خلاصه قضیه به طهران رسید. خب اوّلاً که این را خود اویسی [مسئول کرده بود] ولی برادرش... با تیمسار اشرفی و با اویسی رفیق بود رفیق خیلی چیز هم بودند خلاصه مثل اینکه اویسی جلوی قضیه را گرفته بود و بعد از آن جریان دیگر شراب را ممنوع کرد و خیلی چیز شد.
      مرحوم آقا هم دوستش داشتند او یک شب از گرگان [به] طهران آمده بود تا آقا را ببیند ظاهراً از آقا تقلید می‌کرد چندتا سؤال و مسئله پرسید و مادرمان به او گفت که آقا این‌طور است و ناراحت هم نشد و خلاصه رفت. بعد والده‌مان به آقا گفته بود، آقا بعد برای ایشان چیز کردند ... . ایشان خیلی جدی بود. یعنی خب اگر این‌طور نبودند، این‌طور نمی‌شدند. مثلاً آن ‌موقعی که مشهد بودند اگر یک خورده ایشان شُل می‌دادند اصلاً همۀ و‌قت‌شان به همین چیزها می‌گذشت؛ ملاقات و مذاکره و مصاحبه و نمی‌دانم از این‌طرف و از آن‌طرف و نمی‌دانم بیا و برو. گردان گردان از جبهه می‌آمدند که آمدیم آقا را ببینیم و از این‌طور چیزها.
      * سوره احزاب (33) آیه 53. امام شناسى، ج ‌11، ص 59:
      «اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد؛ در خانۀ پيغمبر داخل مشويد؛ مگر زمانى كه به شما اجازه داده شود!»
      ** سوره مجادله (58) آیه 12. امام شناسى، ج ‌7، ص 19:
      «[اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، زمانى كه بخواهيد با پيغمبر خدا نجوى كنيد (سخن به پنهانى و خُفْيه گوئيد)] قبل از اين عمل نجوى، صدقه و هديه‌اى به نزد رسول الله پيش بياوريد».
    2. منظومه، ج 2، ص 297. معاد شناسى، ج ‌8، ص 18:
      «و حقّاً من اگرچه از نقطه نظر صورت فرزند آدم أبو البشر هستم؛ و ليكن از جهت باطن و حقيقت در من معنایى وجود دارد كه گواهى مى‌دهد كه من پدر او هستم.»

جلسه ۲۱۶

3
  • اگر منظور وجود اشرف در سلسلۀ عرضیه است که این‌طور نیست و این ادلّه‌ای که ذکر می‌کنند بر اینکه منافات با فیض دارد ـ فیّاض علی‌الإطلاق ـ همان‌طوری‌که قبلاً عرض کردیم همۀ این ادلّه‌ تخیلات متکلمین است. فیاض علی‌الإطلاق اقتضاء می‌کند که پیغمبر در این زمان باشد، خب از اوّل خلقت حضرت آدم باشد! نه جانم، [اشکالی ندارد که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم آخرین پیامبر باشند و از اوّل خلقت حضرت آدم و بقیۀ انبیاء، و نمی‌توان گفت که] پس این‌همه مدت فیض قطع است؟! اصلاً این حرف‌ها نیست. در سلسلۀ عرضیه این تقدّم اشرف بر اخسّ اصلاً چنین مسئله‌ای ثابت نشده است بلکه خلافش ثابت است. در سلسلۀ طولیه هم هر علتی باید اقویٰ و اشدّ از معلول باشد. این حرف‌ها که آیا قبل است یا بعد است اصلاً به‌طورکلی معنا ندارد.

  • ثانیاً ما در بحث توحید افعالی یا توحید صفاتی عرض کردیم که هر صفت کمالی و هر فعلی که در این عالم تحقق دارد برگشتش به مبدأ واحد و به منشأ واحد است یعنی اگر در اینجا علمی وجود دارد برگشتش به علم مطلق و به بهاء مطلق است اگر در اینجا قدرتی وجود دارد این مظهر برای یک قدرت مطلق و قدرت لایتناهی است اگر جمالی در این عالم وجود دارد مظهریت برای آن جمال و امثال‌ذلک است به‌طوری‌که برگشت تمام صفات و تمام افعال به توحید صفاتی و توحید افعالی است. بنابراین از آنجایی که علم و حیات و قدرت در اینجا محدود است و چون تعیّن می‌گیرد و حد ـ حد ماهوی ـ به خود می‌گیرد [و] محدود است، لاجرم طبق برهان عقلی باید منتهی به یک قدرتی بشود که آن قدرت مربوط به واجب‌الوجود بالذات است و در آنجا علم و حیات و قدرت به تناسب با خود اصل‌الوجود باید لایتناهی باشد. آن‌وقت در این سلسلۀ طولیه طبعاً وقتی که آن قدرت می‌خواهد به این قدرت جزئیه نزول کند، یک مراتبی را برحسب تسانخ بین علت و معلول طی می‌کند. همان‌طوری‌که عرض کردیم این سلسلۀ طولیه لاجرم اقویٰ و اشدّ و اشرف است از این صفات عرضیه که در سلسلۀ عرضیه تحقق پیدا می‌کند. این‌هم راه دیگر برای اثبات اسبقیت اشرف بر اخسّ در سلسلۀ عالم وجود.

جلسه ۲۱۶

4
  • حالا این مطالبی را هم که ایشان فرمودند، یک جنبه‌های تکلُّفی در اینجا دارد. ولی این‌هم روی هم رفته بد نیست. بنابراین همان‌طور که خود مرحوم حاجی هم در اینجا می‌فرمایند بحث امکان اشرف در سلسلۀ طولیه است نه‌اینکه در سلسلۀ عرضیه باشد همان‌طور که در السنه متداول است.

  • و اما راجع به اینکه در خود سلسلۀ عرضیه همان‌طوری‌که عرض کردم عقل در اینجا حاکم است بر اینکه اگر یک صفتی در عالمِ وجود تعیّن پیدا کند و عارض بر یک ذات بشود یعنی در ضمن یک ذاتی تعیّن پیدا کند عقل به اعتبار امکان، تجویز می‌کند نه به اعتبار وجوب، که در همین سلسلۀ عرضیه اشرف از او هم وجود داشته باشد تا به مرتبۀ لایتناهی برسد یعنی ما می‌توانیم در همین سلسلۀ عرضیه تجویز اشرف را در مرحلۀ امکان ـ نه در مرحلۀ وجوب، همان‌طوری‌که مورد بحث است ـ داشته باشیم آن‌وقت استفاده‌هایی که در اینجا می‌کنیم در مسائل اخلاقی، اجتماعی، فقه، تشریع، احکام و امثال‌ذلک به‌درد می‌خورد.

  • تلمیذ: طبق فرمایش شما در باب سلسلۀ طولیه اگر معلول را بگیریم چرا بحث امکان بیاید چرا بحث وجوب نباشد؟

  • استاد: منظور ایشان از امکان همین وجوب است یعنی همین عدم منافات با وجوب نه‌اینکه صرف امکان به‌عنوان امکان ذاتی. منظور ایشان هم همین وجوب است نه‌اینکه منظور مثل امکان اشرف.

  • غررٌ فِي قاعدةِ إمكانِ الأشرف‌.

  • و التعبيرُ بِالإمكانِ الأشرف في حكمةِ الإشراق و شرحِهِا و الأسفار و قَبَسَات السيد ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ معَ كمالِ فصاحَتِه ليسَ عَلى ما يَنبَغي إذِ الإمكانُ لا يُوصَف بِالأشرفِ و الأخَسِّ إلاّ أنْ يَكونَ مُرادُهم بِالإمكانِ هو المُمكنُ.1

  • [بحث در قاعدۀ امکان اشرف].

  • تعبیر به امکان اشرف در حکمت اشراق و شرحش و اسفار و قبسات سید بااینکه فصیح است [اما سزاوار نیست، چون] امکان به اشرف و اخس وصف نمی‌شود، إلاّ اینکه مراد از امکان، ممکن باشد.

  • یک وصفی است یک عَرَضی است که بر ممکن عارض می‌شود، ممکن است که متصف به اشرف و اینها شود. إلا اینکه مراد از امکان، ممکن باشد ولی عرض شد لازم هم نیست که مراد از امکان، ممکن باشد چون خود اشرف یعنی ذاتی که آن اشرفیت به‌عنوان اضافه به او بار شده مسئله‌ای هم ندارد و این خیلی پرفایده است و ملاصدرا در اسفار خیلی مانور داده و خیلی راجع به این مسئلۀ امکان اشرف در آنجا صحبت کرده است.

    1. منظومه، ج 3، ص 729 و 730.

جلسه ۲۱۶

5
  • و هذه قاعدةٌ شَريفةٌ عَظيمةٌ الجَدوى و مِن فوائِدِها إثباتُ أربابِ الأنواع و قَد استَنبَطَها الشيخُ الإشراقي مِن كلامِ المُعلمِ الأوَّل و قَد أشَرنا إلى دليلِهَا المذكور فِي الكتبِ المذكورةِ بِقولِنا المُمكنُ الأخسّ إذْ ـ تُوقيتيٌ ـ تَحقَّقا فَالمُمكنُ الأشرف‌ وَجبَ أنْ يكونَ‌ فيه‌ أي فِي التَّحققِ‌ سَبقا عَلى المُمكنِ الأخسِّ و إلاَّ فَلا يَخلو إمَّا أنْ لا يصدر أصلاً عَنِ المبدإ لا بِواسطةٍ و لا بِلا واسطةٍ و إمَّا أن يصدرَ بِواسطةِ الأخس و إمَّا أنْ يصدرَ مَعَ الأخسّ و كلُّها بَاطلةٌ كَما أشَرنَا بِقَولِنا.1

  • «[و این قاعده شریف و پرفایده است] از فوائد آن اثبات ارباب انواع است» در مقام ترتب علّی که در آنجا باید ارباب انواع جنبۀ تمام کمالات افراد خودشان را در عالم طبع داشته باشند؛ به لحاظ کثرت در وحدت، تمام آن کثرات در آن وحدت همه جمع هستند. «شیخ اشراقی این‌طور از کلام معلمِ اوّل استفاده کرده که ارسطو باشد. اما ادلّه‌ای‌ را ذکر می‌کند از آنجایی که ممکن اخسّ هست پس باید ممکن اشرف بر تحقق بر ممکن اخسّ سبقت بگیرد والاّ اگر سبقت نگیرد یا اصلاً نباید از مبدأ صادر شود» نه به‌واسطۀ عقلی و نه بدون واسطه و «یااینکه از مبدأ صادر می‌شود به‌واسطۀ اخسّ» یعنی اخسّ علت برای صدور اشرف است «یااینکه با اخسّ هردو از یک علتی صادر می‌شوند» یعنی یک علت، علت برای یک اخسّ و یک اشرف با همدیگر می‌شود. [و همان طور که گفتیم همۀ اینها باطل است].

  • لِأنَّه لولاه‌ أي لو لا صدوره سابقاً عَلى الأخس‌ إنْ لَم يُفِض‌ عَنه تَعالىٰ أصلاً فَجَهةُ تَفضل حقاً أيْ عَلَى الحقِّ تَعالىٰ‌ يَقتَضِي‌ حَتى يَصدرُ عنها لِأنَّ المَفروضَ أنَّ ذلكَ الأشرف مُمكنٌ فَإذا لَم يصدر عَن الواجبِ تَعالىٰ أصلاً فَمَعلومٌ أنَّ جَهةَ المصدريةَ في الواجبِ تَعالىٰ تفي بِذلكَ الأخسّ و لا تفي بِذلكَ الأشرف و هو محالٌ.2

  • اگر نباشد صدور سابق بر اخسّ اگر افاضه نشود از آن خداوند تعالیٰ اصلاً جهت تفضل یعنی بر حق اقتضاء می‌کند این صدور را تااینکه از او صادر بشود. چون مفروض این است که این اشرف ممکن است و ممتنع نیست و اگر از واجب صادر نشود اصلاً، معلوم است جهت مصدریت در واجب‌الوجود این اخسّ از او صادر می‌شود اما اشرف از او صادر نمی‌شود و این محال است.

    1. منظومه، ج 3، ص 730.
    2. منظومه، ج 3، ص 730 و 731.

جلسه ۲۱۶

6
  • یعنی آن جهت تفضل که جنبۀ تعلق فضل پروردگار است به اخسّ تعلق بگیرد. این موجب برای اخسّ بشود اما موجب برای اشرف نشود، این محال است چون لازمۀ صدور فیض از ناحیۀ پروردگار این است که در جنبۀ علّی برحسب رتبه و برحسب سلسله از اخسّ اقویٰ باشد یعنی ما امتناع را در اینجا از ناحیۀ اخسّ می‌فهمیم؛ می‌فهمیم به همان ملاکی که اخسّ به‌واسطۀ آن ملاک از مبدأ اوّل صادر شد باید به همان ملاک اشرف از این اخسّ هم از مبدأ اوّل صادر بشود و آنچه که استجلاب فیض برای اخسّ می‌کند ـ همان‌طور که قبلاً بحث شد ـ امکان ذاتی او است غیر از امکان ذاتی که چیز دیگری نیست. چطور برای اشرف چنین امکان ذاتی وجود ندارد که استجلاب کند؟! این اشکالی است که در اینجا هست.

  • و إنْ أخسٌّ فاضَ‌ مِنَ الواجبِ تعالىٰ‌ قبل الأشرف‌ قبليةً بِالذّات‌ عُلِّلَ الأقوىٰ عند ذا بِالأضعفِ‌ و هو أيضاً مَحالٌ‌ و إنْ‌ كانَ المُمكنُ الأخسُّ‌ مَعَ الأشرفِ في الصدورِ كَمَعلولي علة واحدة فَواحدٌ جَا مَصدرَ الكثيرِ و قَد عُلِم استحالتُه و إذا بَطَلَتْ التوالي ثُبِتَ أنَّه يُوجَدُ المُمكنُ الأشرف عَنه تعالىٰ ثُمَّ الأخسّ فَالأخَس.1

  • «حالا اگر جناب اخسّ از ناحیۀ پروردگار قبل از اشرف آمد، یعنی قبلیتش قبلیت ذاتی باشد یعنی قبلیت علّی باشد، در اینجا اقویٰ، معلول برای اضعف خواهد بود که این‌هم محال است و جای اشکال هست. اگر ممکن اخسّ با اشرف در صدور هردو معلول علت واحده باشند» یعنی اوّل فیضی از خدای متعال تراوش کرده و بعد، از آن فیض یک اشرف و یک اخسّی باهم درست شده است لازمه‌اش این است که یک علت واحده از لحاظ وحدتی که دارد دو امر متخالف بالذات از آن متحقق بشوند و یک علت بیش از یک معلول را نمی‌تواند افاضه کند این‌هم امتناع تداخل معلول واحد تحت علت واحده است این‌هم نفی این مسئله را می‌کند.

    1. منظومه، ج 3، ص 731.

جلسه ۲۱۶

7
  • «مصدر برای کثیر [می‌شود و استحاله‌اش دانسته می‌شود و وقتی که توالی باطل شد] ثابت است که ممکن اشرف از خداوند تعالیٰ است ثُمَّ الأخسّ فَالأخَس». پس یعنی سلسلۀ طولیه باید محفوظ باشد.

  • تلمیذ: این ادلّه‌ مبنائاً باطل است؟

  • استاد: بله، البته تمام این ادلّه‌ براساس امساک فیض از فیّاض است و در این مسئلۀ امساک فیض از فیّاض علی‌الإطلاق ما قبلاً تشکیک کردیم و مسئله را بردیم بر اینکه آنچه را که از ناحیۀ پروردگار صادر می‌شود، آن عین مصلحت و عین حق است نه‌اینکه صدور و عدم صدور آن کاشف از یک مصلحتی باشد که ما عدم آن مصلحت را امساک فیض از ناحیۀ او بدانیم. خیلی تفاوت در این قضیه است و این مسئلۀ امساک فیض و فیاض علی‌الإطلاق همه ادلّۀ متکلمین است البته بعضی از فلاسفه هم قبول دارند.

  • تلمیذ: بهتر از او نمی‌شود تصور کرد.

  • استاد: اینها می‌گویند که فیاض علی اطلاق چرا این امساک فیض نباید بکند، ما در اینجا می‌گوییم: چرا پیغمبر هفت هزار سال بعد از حضرت آدم خلق شده است؟

  • تلمیذ: با این شرایط این مسائل بهتر از این نمی‌شود یعنی اگر پیغمبر هزار سال قبل در عالم طبع می‌آمد این نفعی که حالا داشت را نداشت.

  • استاد: می‌دانم. پس این را ما در اینجا می‌گوییم که آنچه را که در این عالم هست، بهترین است. چرا بهترین است؟! چون ارادۀ او به این تعلق گرفته و بهترین شده است. نه اینکه او بهترین است چون این مطابق با واقع است و ارادۀ او [به این تعقل گرفته است].

  • تلمیذ: ارادۀ خدا بر بهترین است؟

  • استاد: ارادۀ او علت برای مصلحت است نه‌اینکه علت او بر طبق سبب غائی موجب خلق نظام شده است.

  • تلمیذ: نتیجه یکی است ولکن بیان مختلف است.

  • استاد: نه، نتیجه فرق می‌کند؛ نتیجه تقدّم علّی بر معلول است. یک وقتی شما می‌گویید: این فعلی را که انجام می‌دهید براساس سبب غائی است یعنی سبب غائی برای خلق این فعل علت است لذا در اینجا می‌گویند که علت غائی حتی بر علت فاعلی هم مقدّم است یعنی در ذهن فاعل اوّل علت غائی می‌آید بعد فاعل را برای او موجب و تحریک می‌کند. آیا درمورد پروردگار هم همین است؟! یعنی علم پروردگار به نظام احسن که خارج از ذات او و خارج از مشیّت و ارادۀ او است علت غائی برای فاعلیت فاعل شده است یا نه در پروردگار فاعل و غایت یکی است؟! اینها این را نمی‌گویند.

جلسه ۲۱۶

8
  • تلمیذ: می‌خواهم همین را بگویم که در بیان فرق می‌کند والاّ نتیجه یکی است؟

  • استاد: بله، نتیجه این است که آنچه که هست همان مصلحت است و آن بهترین است.

  • تلمیذ: اینها از این مطلب خودشان که می‌گویند: اگر نباشد، فیض قطع می‌شود، استفادۀ به‌عنوان کبریٰ می‌کنند و این غلط است.

  • حضرت عیسی تحت شریعت حضرت موسی و مکمّلش بود

  • استاد: نه، اگر نباشد فیض قطع می‌شود، دیگر نداریم، ما می‌گوییم که همین است و غیر از این هم نیست. دیگر اگر این‌طور نبود فیض قطع می‌شد و این حرف‌ها را ما نداریم بلکه اگر دلش می‌خواهد، الآن می‌آورد، دلش می‌خواهد صد سال بعد می‌آورد، دلش می‌خواهد این وسط می‌آورد، دلش می‌خواهد اشرف را الآن بیاورد و ... حضرت ابراهیم با وجود اینکه بعد از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم از همۀ انبیاء اشرف است، قبل از حضرت موسی بود درحالی‌که حضرت موسی قطعاً از حضرت ابراهیم پایین‌تر بود و حضرت عیسی از حضرت موسی پایین‌تر بود یعنی مقام و موقعیت و جمعیت حضرت موسی [بالاتر بود] در آیه دارد:

  • ﴿وَإِذۡ قَالَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُم مُّصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُ﴾.1

  • در این آیه دربارۀ عیسی می‌گوید: ﴿وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُ﴾ در قبلش دارد که ﴿مُّصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ﴾؛ این شریعت حضرت عیسی بر طبق شریعت حضرت موسی و تحت شریعت حضرت موسی بوده است.

  • تلمیذ: مکمّل شریعت او نبوده است؟!

  • استاد: همان شریعت بوده است ولی مکمّل او بوده یعنی بعضی چیزها و خصوصیات را عوض کرده است ولی اصل را در واقع حضرت موسی آورده است این‌طور بوده است ناسخ نبوده است درحالتی‌که حضرت موسی از او بالاتر بوده و حضرت ابراهیم از هردوی اینها بالاتر بوده است یعنی از بالا شروع می‌شود پایین می‌آورد ضعیف می‌شود یک‌دفعه به پیغمبر می‌رود که جریان همه را به‌هم می‌ریزد. این بر طبق همان‌طوری‌که است خودش می‌داند؛ بالا می‌برد پایین می‌برد و ما خبر نداریم از اینکه چه می‌کند.

    1. . سوره صف (61) آيه 6. مطلع انوار، ج ‌13، ص 53، تعلیقه 1:
      «و زمانى كه عيسى بن مريم گفت: اى بنى‌اسرائيل، حقّاً كه من فرستاده خدا به‌سوى شما هستم؛ درحالى‌كه آنچه از قبل در برابر من است از تورات، تصديق كننده‌ام و به فرستاده‌اى كه پس از من مى‌آيد و نام او احمد است بشارت دهنده‌ام.»

جلسه ۲۱۶

9
  • تلمیذ:...؟

  • استاد: بله، بله عرض کردم که اشتباه است. مرحوم علاّمه در این زمینه خیلی بحث دارند؛ در جای‌ جای کتاب‌هایشان در این قضیه و در این قسم بحث می‌کنند.

  • تلمیذ: نتیجۀ همه این است که خدا اینجا در واقع معلول و مجهول می‌شود.

  • استاد: بله یعنی در تمام اینها سبب غائی مقدّم بر سبب فاعلی در اراده و مشیّت خدا می‌شود یعنی ما جدای از ذات او و جدای از وجود، عالم دیگری را به نام نفس‌الأمر تصور می‌کنیم و خدا کارهایش را با آن نفس‌الأمر تطبیق می‌دهد، [نگاه می‌کند که] آن نفس‌الأمر چه حکم می‌کند و ... مثل اینکه شما یک نفس‌الأمری دارید و مصالح و مفاسدی که در اطراف ما هست کارهایمان را بر وفق آن ترتیب می‌دهیم خدا هم یک نفس‌الأمری دارد که کارهایش را بر طبق آن نفس‌الأمر ترتیب می‌دهد.

  • تفسیر روایت «عَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»

  • تلمیذ: «عَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ وَ اَلحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»1 یعنی چه؟! علی از او نتیجه می‌گیرد؟!

  • استاد: یعنی هردو یکی است یعنی ذات...

  • تلمیذ: این معنا در اینجا می‌آید که یک حقی هست که علی بر اساسش گام برمی‌دارد...

  • استاد: یعنی ذات علی و ذات حق در اینجا یکی است «عَلِيٌّ مَعَ اَلحَقِّ وَ اَلحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»...

  • تلمیذ: این بحثی که اینجا می‌فرمایید در آنجا نمی‌آید؟! در مورد حضرت علی نمی‌آید؟!

  • استاد: بله در آنجا می‌آید.

  • تلمیذ: پس علی ملاک است؟

  • استاد: علی ملاک است بله. نه‌اینکه علی ملاک بر حق است.

  • تلمیذ: علی عین حق است و حق از آنجا تراوش می‌کند.

  • استاد: بله عین حق است. آنچه را که ولیّ انجام می‌دهد حق است.

  • یک عبارت عجیبی الآن یادم آمد. یک دفعه مرحوم آقای سبزواری داشت پیش مرحوم آقا ـ بندۀ خدا بر طبق فهم خودش...! ـ از آقای انصاری رضوان الله تعالیٰ علیهما تعریف می‌کرد می‌گفت: آقا من از مرحوم آقای انصاری یک چیزی دیدم که در هیچ‌کس ندیدم. آقا گفتند: چه بود؟! گفت: ایشان اگر به شخصی امری می‌کرد یا نهی می‌کرد بعدها مشخص می‌شد که این امر ایشان دقیقاً مطابق با واقع بوده است! آقا یک‌قدری تأمّل کردند و فرمودند:

    1. المناقب, ج 3، ص 256.

جلسه ۲۱۶

10
  • بله، بله، بله، ایشان این‌طور بودند ولی حالا من نمی‌دانم این آقای حداد چطور است، اصلاً واقعیت از امر آقای حداد تراوش می‌کند! ایشان اصلاً وقتی که امر می‌کند با خودش واقعیت هم می‌آورد یعنی در خارج با همه تحقق می‌دهد، این خیلی تفاوت دارد!

  • حالا ما که این حرف‌ها را نمی‌فهمیم فقط کلام بزرگان را نقل می‌کنیم!

  • تلمیذ: این بدیهیات منطقی را که حکما و فلاسفه معتقدند می‌گویند که خدا بر طبق این باید چیز کند، آن‌وقت این منشأ شده برای...

  • استاد: بله، همین است درست است.

  • تلمیذ: در عملی هم؟!

  • استاد: بله در عملی هم به همین کیفیت باید استنتاج شود درست است.

  • تلمیذ: در آنجا هم این نیست.

  • استاد: بله، در آنجا هم این نیست.

  • تلمیذ: اثباتی است ثبوتی که نیست.

  • استاد: بله ثبوتی نیست. البته بحث‌های مفصل اینها در اسفار است.

  • ثُمَّ قولُنا و النورُ الأسفَهبُد أي النَّفسُ‌ إذْ يُبَرهَنُ عَليه‌ أيْ عَلى وُجودِهِ‌ فَالقاهرُ أي العقل‌ُ أيضاً كائنٌ‌ مِنَ الكونِ المُطلق أي موجودٌ إشارةٌ إلى فَرْعِ الشَّيخِ‌ الإشراقي عَلى هذهِ القاعدةِ بِقَولِهِ و الأنوارُ المُجردةُ المُدبّرةُ فِي الإنسانِ بَرْهَنّا عَلى وُجودِها و النُّورُ القاهرُ أشرفُ مِنَ المُدَبِّر و أبعدُ عَن عَلائِقِ الظُّلمات و هُو مُمكنٌ فَيجِبُ أنْ يكونَ وُجودُه أوّلاً.1

  • نور اسفهبد یا نفس که بر وجودش برهان می‌شود بنابراین قاهر هم که عقل است باید وجود داشته باشد کائن است (چون قاهر جنبۀ علّی دارد و جنبۀ اشرفیت دارد) «کائن» از کون مطلق است [یعنی موجود است واین اشاره است به آن فرع که شیخ اشراق فرموده] این قاعده که می‌فرماید انوار مجردۀ مدّبره در انسان (که نور اسفهبدیه است) ما برایش برهان آوردیم و نور قاهر اشرف از مدبّر است و ابعد از علایق ظلمات است (جنبۀ تجردش قوی‌تر است) و او ممکن است و باید وجودش اوّل باشد.

  • قال العلامةُ فِي الشَّرح و هُو مُمكنٌ لِأنَّ الجوهرَ المُجردَ ممكنٌ و إلاّ لَما وُجِدَتْ النَّفسُ المُجردةُ لَكِنَّها وُجِدَتْ و إمكانُ المُجردِ الأخسِّ و هُو النَّفسُ دليلٌ عَلى إمكانِ المُجردِ الأشرف و هُو العَقلُ انتهىٰ.2

    1. منظومه، ج 3، ص 731 و 732.
    2. منظومه، ج 3، ص 732.

جلسه ۲۱۶

11
  • علامه قطب‌الدین در شرح حکمةالاشراق می‌فرمایند که این مسئله ممکن است چون جوهر مجرد ممکن است والاّ نفس مجرد پیدا نمی‌شد لکن نفس داریم و امکان مجرد اخسّ که نفس است، دلیل بر امکان مجرد اشرف که عقل است می‌باشد. تمام شد.

  • این هم بد نیست.

  • و هذا دليلٌ على أنَّ اختلافَ النَّفسِ و العَقلِ بِالنَّقصِ و الكَمالِ لا بِالنُّوعِ كَما مَرّ.1

  • این دلیل بر این است که اختلاف نفس و عقل در نقص و کمال است و به نوع نیست، همان‌طور که قبلاً گذشت.

  • چون اینکه شخصی بخواهد دلیل بر دیگری باشد باید اختلاف ماهوی نداشته باشند والاّ دلالت در اینجا ناتمام می‌ماند.

  • و أيضاً كُلُّما صَحَّ على الفَردِ صَحَّ على الطبيعةِ مِن حيثُ هي و كُلُّما امتَنَعَ على الطَبيعةِ امتنَعَ عَلى أفرادِها و لَمّا صَحَّ الإمكانُ عَلى النَّفسِ صَحَّ عَلى طَبيعةِ الجُوهرِ المُجردِ مُطلقاً.2

  • ایضاً هر صفت و هر عَرَضی که بر یک فردی صحیح باشد (یعنی حمل او صحیح باشد) بر طبیعت هم حملش صحیح است من حیث هی (چون فرد داخل در آن طبیعت است) و هرچه که ممتنع بر طبیعت باشد ممتنع بر افراد است (چون افراد داخل بر آن طبیعت هستند) و از آنجایی که امکان بر نفس صحیح است او هم بر طبیعت جوهر مجرد که آن است هم صحیح است مطلقاً.

  • پس می‌توانیم به جوهر مجرد، ممکن بگوییم: «هذا ممکنٌ». پس هر اوصافی که بر نفس بار می‌شود آن اوصاف به‌نحو امکان بر آن جوهر مجرد هم قابل حمل خواهد بود چون این داخل در تحت آن طبیعت است و آن عروض این وصف بر این، به لحاظ دخولش تحت آن طبیعت است.

  • و الحمدُ لله على جَمالِهِ و جَلالِهِ و الصلاةُ على محمدٍ و آلِهِ.3

  • [حمد برای خداست بر جلال و جمالش، و صلوات بر محمد و آلش].

  •  

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. همان.
    2. منظومه، ج 3، ص 732.
    3. همان.