پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
حضور اعیان خارجی در علم ربوبی و نسبت آن با بداء محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا با تبیین تفاوت عالم خلق و عالم امر، به این مسئله میپردازد که همه موجودات و اعیان خارجی بهنحو کشف تفصیلی در علم ربوبی حضور دارند و از همینجا امکان بررسی معنای بداء و نسبت آن با مشیت الهی را مطرح میکند. سپس بحث به این نکته منتقل میشود که تقدیر الهی بر اساس مجموعهای از قوانین ثابت مادی و معنوی جریان مییابد؛ قوانینی که هم در بقا و هم در زوال انسان نقش دارند. در ادامه، رابطه میان مشیت الهی، علل و اسباب خارجی، و حوادث عالم تبیین میشود و این پرسش بررسی میگردد که چگونه وقایع طبیعی و اختیاری در چارچوب نظام علت و معلول تحقق پیدا میکنند. حاصل بحث روشن شدن نسبت میان تقدیر، اسباب، بداء و اختیار انسان در نظام حکیمانه الهی است.
هو العلیم
كيفيّت حضور عينى اشياء در علم عنائى حق (2)
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه یکصدودوازدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تلمیذ: «اوّل ما خلق الله نوری»1 که میگوییم جزء خلق حساب میشود، از آن طرف عالم امر است، آیا از عالم خلق است یا امر؟
استاد: بهطورکلی از نظر اصطلاحی مبدعات جزء عالم امر هستند، غیر مبدعات جزء عالم خلق هستند. این اصطلاح خود قرآن است و ﴿أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُ﴾2 که خلق جنبۀ غیر ابداعی دارد و امر جنبۀ فاعلی دارد، خلق هم جنبۀ مفعولی دارد. بنابراین اسماء کلیۀ الهیّه و مجردات جزء عالم امر هستند و عالم مثال و برزخ و ماده جزء عالم خلق بهحساب میآیند؛ یعنی هرچه که جنبۀ نوری دارد و به صورت درنیامده است، میشود به آن گفت که امر است و اگر به صورت در بیاید جنبۀ خلق دارد. گرچه به یک لحاظ، به تنزّل ذات، خلق میگویند؛ یعنی همین که ذات در اسماء و صفات تنزّل پیدا میکند به آن خلق گفته میشود و تعابیر در اینجا مختلف است.
تلمیذ: اشتراک لفظی است، دو معنا میتواند داشته باشد.
استاد: بله دو معنا میتواند داشته باشد، هر چیزی که ملصق به ذات است و از لوازم ذات است به تعبیر بعضی از عرفا جنبۀ امری دارد، مثل اسماء و صفات کلیه الهی و هرچه که جنبۀ تنزّل از آن پیدا میکند، به عبارت دیگر معلول اوّل به بعد، جنبۀ خلقی دارد، بعضیها اینطور تفسیر کردند. یعنی به اسماء کلیه الهیه «خلق» نمیگویند بلکه به آن امر میگویند؛ چون لازمۀ ذات است؛ ولی هرچه را که مترتّب بر اسماء کلیه است، فرض کنید بهنحو اسماء جزئیه، جنبۀ خلقی دارد. فرض کنید که اسم خالق که وصف است جنبۀ امری دارد؛ چون ملصق به ذات است؛ ولی آن اسم خالق وقتی که موجب خلق اشیاء دیگر شود ولو مجرّد، به آن جنبۀ خلقی میگویند، تعابیر در اینجا مختلف است.
تلمیذ: در مورد «اوّل ما خلق الله»، این خلق را در اینجا استعمال کرده است اگر همین را با عالم مثال بسنجیم مخلوق است و اگر فینفسه بسنجیم عالم امر است به این جهت که جزء مجردات است.
استاد: بله. جزء مجردات است، عرض کردم که این اصطلاح است. ﴿أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُ﴾ در خود اصطلاح قرآنی به همین است.
حضور عینی همۀ اعیان خارجی بهنحو کشف تفصیلی در علم ربوبی
بحث در اجتماع واحد همۀ اعیان خارجی در علم ربوبی بهنحو کشف تفصیلی بود و اینکه همۀ اعیان خارجی چه مبدعات و مجردات و چه عالم طبع بهنحو کشف تفصیلی در علم ربوبی حضور عینی دارند. بناءًعلیٰهذا در این مسئلۀ بداء که گفته میشود: «تقدیر در یک نَهَج قرار گرفته است و بعد اراده و مشیّت حق بر تبدّل آن تعلّق میگیرد» دور از تأمّل میباشد.
اگر ما عالم امر و عالم مشیّت را مشیّت واحده و امر واحد بدانیم که ادلّۀ نقلیّه و براهین عقلیّه بر این مسئله مؤیّد و شاهد است، تبدّل مشیّت در اینجا بهطورکلی دیگر معنا ندارد؛ یعنی وقتی که نظر به جنبۀ ربوبی داشته باشیم و از آن نقطهنظر به عالم کثرت توجه کنیم، یک امر واحد و یک حقیقت واحد را بیشتر نمیبینیم. به عبارت دیگر اگر ما خود را جای خدا بگذاریم و بر آنچه که خداوند خلق کرده و اراده فرموده است در اینجا قرار بگیریم، یک امر و یک اجتماع بیشتر نمیبینیم که هر چیزی بهجای خویش نیکو است، این از آن نقطهنظر.
مقدرات مادی و معنوی انسان، تابع سلسلهای از قوانین
و اما مسئلهای که در اینجا مطرح میشود و از اینجا ما میخواهیم به ربط بین تکلیف و تکوین بپردازیم و به تبع مسئلۀ جبر و اختیار و تفویض در اینجا پیش میآید، باید عرض کنیم که تقدیر الهی براساس یکسری از قوانینی است که خود این قوانین هم جزء مقدّرات الهی است؛ یعنی همانطوریکه منبابمثال برای بقاء انسان روی زمین نیاز به هوا و آب و غذا هست و شرطیّت این اشیاء ثلاثه برای بقاء، جزء قوانین تقدیری الهّیه است، همینطور قوانین و مقدّرات دیگری هم وجود دارد که آنها هم برای بقاء انسان شرطیّت دارند مانند صلۀ رحم، ادای تکلیف، ایثار، انفاق، صدقات و امثالذلک. اینها هم قوانینی هستند که این قوانین، قوانین ثابته و اصول مفروضۀ مفروقه و موضوعه برای بقای انسان در این دنیا و همینطور برای اکتساب کمالات در این دنیا است و همانطوریکه موانع بقاء، جزء مقدّرات تکوینیۀ این نظام احسن است؛ مانند عدم الهوا برای کسی که محتاج به هوا است، عدم الماء و الغذاء لمن یَحتاج الیهما و همینطور مسائل مادیّۀ دیگر مثل حرکت قارعهای که موجب قتل شخصی شود یا منبابمثال میکروبها و ویروسهایی که موجب ازبین رفتن انسان شود، یا ازدیاد سلولها که از آن تعبیر به سرطان میکنیم که موجب ازبین رفتن بدن است و همینطور بهطورکلی تمام آفات و ابتلائاتی که اینها مانع از بقاء هستند، اینها هم جزء مقدّرات تکوینی نظام برای اهلاک و برای استهلاک فرد هستند، یکسری قوانین و مقرّراتی را خداوند برای ازبین بردن شخص جعل و تقدیر کرده است؛ مثلاً قطع رحم یکی از قوانین است، ظلم یکی از قوانین است، عدم رعایت مسائل عبادی و اطاعات این یکی از قوانین است، بخل یکی از قوانین است، حسد یکی از قوانین است و هَلُمَّ جَرّا.
بنابراین یکسری قوانین و مقدّرات مادی وجود دارند و یکسری قوانین و مقدّرات معنوی وجود دارند که این مقدّرات و قوانین از نقطهنظر عالم تقدیر، منبابمثال بقاء و عدم بقاء زید را تضمین میکنند تا چه قانونی در اینجا بیاید و حاکم شود. این یک مسئله است که این مسئله قابل برای بحث نیست یعنی مِن أبدء البدیهیات است؛ در مسائل مادی أبدء بدیهیات است، شما یک چاقو در دست خودتان بگیرید و به شکم خودتان فروکنید آنوقت ببینید سالم میمانید یا نه! این دیگر از أبدء بدیهیات است و جای [شبهه] ندارد، امتحانش هم مجانی است. همینطور نسبت به چیزهای دیگر، نگران چیزهای دیگر هم نباشید.
مسئلۀ دیگر که هم نقل بر این مسئله مؤیّد است و هم اینکه تجربه، برهان بر این قضیه مؤیّد میشود؛ یعنی اگر ما تجربه را موجب یقین و علم بدانیم یکی از مقدمات بدیهیۀ ما این تجربیّات است...
... مقدّرات، بقاء و عدم بقاء را تضمین میکنند، درست شد؟! پس در این شکی نداریم.
ارتباط بین این قوانین و حوادث عالم
حالا میآییم سراغ اینکه ارتباط بین این قوانین و حوادثی که در این عالم اتفاق میافتد چگونه است؟ طبعاً هرچه که در این عالم تحقّق پیدا میکند معلول برای عالم مافوق آن است؛ یعنی اگر منبابمثال زید مریض میشود این مرض زید معلول برای عالم امر است، عالم امر است که نزولش در این عالم ماده بهصورت مرض زید است، وقتی که قضاء الهی و حکم مُبرم او بر فوت زید تعلّق میگیرد این در عالم خارج بهصورت مرض و موت برای انسان روشن میشود. به عبارت دیگر موت زید از تقدّم عِلّی عالم امر نسبت به این موت کشف میکند؛ پس این موت کاشف است که مشیّت الهی الآن بر موت او تعلّق گرفته است؛ این مشیّت الهی که بر این موت و فوت تعلّق میگیرد آیا این مشیّت بدون علل و اسباب است؟! یعنی همین ارادۀ الهی به مُردن تعلّق میگیرد و شخص میمیرد یا اینکه این اراده و مشیّت الهی که تعلّق میگیرد یکسری علل و اسبابی را میخواهد که این علل و اسباب انجام میشوند و او از دنیا میرود. حالا خود همین این علل و اسباب هم جزء تقدیر الهی هستند، وقتی مشیّت الهی بر موت سیّدالشهدا علیهالسّلام تعلّق میگیرد علل و اسبابی میخواهد؛ آمدن یزید و به خلافت رسیدن او است، به حکومت رسیدن عبیدالله است، فریفتن شریح قاضی است، گول زدن مردم کوفه است، تهیّۀ سلاح برای مقابلۀ با آن حضرت است، آمدن به کربلا است، تمام اینها علل و اسباب برای این مسئله هستند که اینها هم باید تحقّق پیدا کنند والاّ همینقدر که ما بگوییم: خود این شخص از دنیا رفته است و هیچ قضیهای انجام نشده است؛ [صحیح نیست] اینطور نیست! اگر یک شخص بخواهد از دنیا برود، یا کبدش از کار میافتد یا قلبش میایستد یا ریهاش از کار میافتد یا آجر از سقف به سر او میخورد بالأخره به یک وسیلهای آن تقدیر الهی انجام میشود که خود نحوۀ تقدیر هم جزء تقدیر میشود.
تلمیذ: نمیشود تصور کرد مثلاً چون ریه ایستاد، تقدیر الهی است؟
استاد: بله یعنی تقدیر الهی معلول ایستادن ریه است.
تلمیذ: معلول بودن ... مثلاً به نحوی که علت و معلولی نشود؟
استاد: مثلاً چطور؟
تلمیذ: یعنی همان است ولی مرتبۀ نازلهاش است. معلول مرحلۀ فاعل است.
استاد: این وجود ضعیف که نمیتواند مؤثّر در وجود بالا شود، وقتی که ما عالم طبع را أدنیالمنازل میدانیم، طبعاً عالم طبع فعلیّت بعد الاِستعداد است و از استعداد به فعلیت رسیدن آن نیاز به فاعل دارد و محرّک دارد، او که نمیتواند خودش محرّک خودش باشد، محرّک باید از مافوق باشد، پس طبعاً مسئله بر میگردد به اینکه از عالم امر باید محرّک برای این وجود داشته باشد و این استعداد را به فعلیّت برساند.
حالا صحبت در اینجا این است که خود این امر وقتی میخواهد انجام بگیرد همانطور که خودش جزء مقدّر است، علل و اسباب او هم که موجب این هستند این هم جزء مقدّرات است، به چه کیفیتی او ازبین میرود، به چه کیفیتی او بقاء و حیات پیدا میکند. ولهذا ما برهاناً به یک مطلب میرسیم و آن اینکه هرچه که در عالم مشیّت به ماده تعلّق میگیرد، تهیّؤ اسباب را جهت تحقّق این مشیّت لازم میگیرد؛ یعنی اسباب باید برای تحقّق مشیّت آماده باشد، منبابمثال از یک طرف مشیّت به موت زید در روز یکشنبه تعلّق گرفته است و از طرف دیگر مشیّت به حیات زید در روز یکشنبه تعلّق میگیرد، این جمع بین متناقضین است و محال است.
از یک طرف مشیّت به موت زید تعلّق میگیرد بهواسطۀ این علت که آجر به سر او بخورد، از یک طرف منبابمثال مشیّت به موت زید تعلّق بگیرد بهواسطۀ این علت که گلوله به سر او بخورد، این نمیشود! یااینکه این معلول برای او است یا معلول برای دیگری است. بله، ممکن است که مشیّت تعلّق بگیرد [به اینکه] در آنِ واحد دفعتاً دو چیز به او اصابت کند، این اشکال ندارد؛ مثل اینکه بدبختی را سینۀ دیوار بگذارند و دو نفر همزمان در یک ثانیه به طرف این بیچاره شلیک کنند، این اشکالی ندارد. اما اینکه دو علت مختلف که هر کدام منبابمثال طارد دیگری است در معلول واحد اثر بگذارند، نمیشود.
همینطور که در بقاء و عدم بقاء گفتیم که نمیشود، در علل و اسباب بقاء و عدم بقاء هم نمیتواند اختلاف باشد؛ یعنی فرض کنید که اراده به موت زید در روز یکشنبه تعلّق بگیرد، بعد اراده تعلّق بگیرد به تحقّق سببی که آن سبب موجب بقاء زید در روز یکشنبه است، آنهم نمیشود؛ یعنی اگر ما فرض را بر این بگذاریم که یک صلۀ رحم عمر زید را دو سال اضافه میکند، نمیشود که از آن طرف مشیّت تعلّق بگیرد بر اینکه یک آجری از آن بالا بیاید و بر مغز زید پایین بیاید، این قضیه نمیشود [اینطور باشد].
حکایتی لطیف از واقعۀ منیٰ در سفر حج
آن زمانی که ما سفر حج بودیم شخص سیّدی بود که روحانی کاروان ما بود، همان حجی که با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ بودیم در آن کتاب هم آوردهام، آن موقع هنوز هفده سالم نشده بود، زمان شاه بود که رفته بودیم. چهارصد نفر در کاروان ما بودند یعنی آن سال فقط دوتا کاروان چهارصد نفری بودند، بقیۀ کاروانها دویست نفر به پایین بودند؛ ولی خصوص دوتا کاروان را دولت اجازه داده بود بهخاطر حسن سابقهای که داشتند تا چهارصد نفر ببرند. خدا رحمت کند یکی از آن روحانیون کاروان مرحوم آقا شیخ صدرا اراکی بود که در تهران میدان ثریا ـ حالا اسم آنجا میدان سپاه شده است؟! مثل اینکه میدان سپاه شده است ما اسم سابقش را به یاد داریم ـ مسجد داشت و منبر میرفت و مرد خوبی بود. یک روحانی سیّدی هم بود که او هم مرد خوبی بود و الآن در قید حیات است خدا إنشاءالله حفظش کند، مرحوم آقا را هم میشناخت و گاهی اوقات سابقاً خدمت آقای حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ میرسید، مرحوم آقا میفرمودند که این تازگی که شما در صحبتهایش میبینید بهخاطر آن جلساتی است که با ایشان داشته است آن روحش را تازه نگه داشته است، صحبتش حال داشت باحال بود آدم باحالی بود ولی چون الآن این قضیه را نقل میکنم اسمش را نمیآورم.
ظاهراً روز دوم بود که در منیٰ نشسته بودیم، شخصی خوابیده بود، یکی خسته بود، یکدفعه باد آمد یک باد مختصر، نسیمی وزید، نمیدانم که این سیمها و طنابهای خیمه را با آب دهان به زمین چسبانده بودند با میخها چسبانده بودند!! [نمیدانم چطور شد که] یکدفعه این خیمه هوا رفت و از جا کنده شد و بیست متر بالا رفت، با همان چوبهایی که به آن آویزان بود بالا رفت، یکدفعه ما دیدیم که آن چوبهایی که بالا رفته بود پایین میآید، ما هم مخفی شدیم؛ البته تقریباً سمت ما نبود مقداری آن طرفتر بود، ما همینطور در تعجب بودیم، چون بهتمان زده بود که چطور شد یکدفعه خیمه بالا رفته است و از آن بالا تقتق چوبهای کذایی پایین میآید، یکی از همین دوستان و رفقا که در همان سفر با مرحوم آقا آشنا شده بود که قوم و خویش بعضی از رفقای مسجدی آقا بود. این بیچاره روی زمین خوابیده بود، یکی از همان عَلَمها وسط ساقش پایین آمد، او دیگر مرخص شد!! چه به روزگارش آمد!! البته بعدش مثل اینکه آقا یک حمدی خواندند یا نمیدانم [توجهی به او کردند] مثل اینکه دردش خیلی کم شد و بلند شد و نشست، خلاصه ما دیدیم. یکی از آن عَلَمها هم به سر این سید بیچاره که منبری و روحانی کاروان بود اصابت کرد، محکم خورد! یکدفعه دیدیم که خون است که از اینجا میریزد، سر و لباسش را خون گرفته بود، البته زخمی زیاد بودند، حدود بیست سی نفر زخمی شدند از جمله این سید کذایی، سرش را گرفته بود با دو نفر میرفتند تا پانسمان کنند، بعد آنجا که نشسته بودیم یکی گفت که آقا این سید خوششانسی است چون به جمکران رفته بود آجر از سقف روی مغزش آمد، ولی چون عمامه داشت [خیلی آسیب ندید] گفتم که سرش عمامه داشت داغان شده بود اگر عمامه نداشت مرده بود، این سید خیلی خوششانس است در قم آجر به سرش خورده است و اینجا تیر برق خورده است!
حالا صحبت در این است: فرض کنید که اگر مشیّت الهی بر فوت شخصی با یک وسیله تعلّق بگیرد، آیا میشود مشیّت الهی در عین تعلّق به فوت، به سبب بقاء تعلّق بگیرد؟! این هم جمع بین متناقضین است که از یک طرف مشیّت تعلّق بگیرد و سبب فوت را بیاورد و خود فوت هم مراد باشد، از طرف دیگر مشیّت تعلّق بگیرد با توجه به فوت، سبب بقاء را بیاورد، مسبب هم با سبب متحقّق است دیگر، در اینجا معنا ندارد که مشیّت به فوت تعلّق گرفته باشد.
نحوۀ ترتیب اسباب و مسببات در عوالم بالا برای تحقق حوادث طبیعی در عالم طبع
بناءًعلیٰهذا مسئلهای که در اینجا مطرح میشود این است که در عوالم بالا باید چهنحوه اسباب و مسببات ترتیب پیدا کند تا اینکه یک حادثۀ طبیعی در عالم طبع تحقّق پیدا کند؟ این مورد نظر و بحث ما است. از آنجایی که خداوند متعال در نظام احسن خلقت تمام اشیاء را سبب و مسبب برای همدیگر قرار داده است یا علل مُعدّه برای همدیگر قرار داده است، از آنجا باید ببینیم که این نتیجۀ تقدیر که بقاء و عدم بقاء زید است معلول چه علل و چه اسبابی است؟ الآن که ما در اینجا هستیم و مشغول صحبت هستیم، لاشک بر اینکه فعلیّت ما برای بقاء در آن ِ بعد معلول علت یا عللی میتواند باشد و باید باشد؛ چون بقاء هر وجودی در لحظۀ بعد، استعداد بقاء را در لحظۀ قبل میطلبد و استعداد بقاء در لحظۀ قبل، فعلیّت بقاء را برای لحظۀ بعد طلب میکند. حرکت از استعداد به سمت فعلیّت نیاز به علت دارد؛ بنابراین لازمۀ هر وجودی در هر مرحلهای از حیات این است که یکسری علل مُبقیۀ برای این بقاء وجود داشته باشند که او را به سمت بعد و به حرکت بعدی برسانند، همینطور هر موجودی در عدم بقاء خودش نیازمند به قطع علل مُبقیه است که این علل مُبقیه قطع پیدا کند، یا اینکه صارفی از تأثیر علل مُبقیه وجود داشته باشد که ما اسم آن را علل مانعه میگذاریم، عللی که تأثیر سببیّتش را قطع کنند. منبابمثال شخصی کمکی به یک فقیر میکند، این کمک به آن فقیر موجب میشود در عالم تقدیر و در عالم مشیّت به عمرش اضافه شود، از آنطرف ظلمی میکند و آن ظلم تأثیر آن را ازبین میبرد. منبابمثال این کمک یک ساعت را اضافه کرده است و آن ظلم نیم ساعت از این یک ساعت را دفع کرده است، ما باید ببینیم که این ظلم چقدر است یا این بقاء این چقدر است، این کاری که انجام داده است چقدر است، بهواسطۀ آن شدّت و ضعفی که این علل با همدیگر دارند، بقاء برای یک شخص در اینجا تضمین میشود یا عدم بقاء برای او تضمین میشود. تمام اینها علل و اسبابی هستند که موجب وقوع و عدم وقوع یک امری در خارج میشوند. البته نکتهای که در اینجا هست این است که ما باید این را درنظر بگیریم که صرف بقاء و عدم بقاء «کمال» نیست تا اینکه ما ببینیم آنچه را که تحقّق پیدا میکند در مسیر کمال است یا در مسیر عدم کمال. ممکن است که عدم بقاء کمال باشد، نه [بقاء] کل حوادثی که در این عالم اتفاق میافتد معلول عالم تضارب و تصادم بر عوالم ربوبی است.
تلمیذ: فعلی که در عالم ماده انجام میشود میتواند در عالم بالاتر از خودش مؤثّر باشد؟
استاد: امکان ندارد.
تلمیذ: پس میفرمایید که انسان ظلمی میکند یا مثلاً کار خوبی انجام میدهد این فعل مؤثّر میشود و مشیّت خدا تبدیل میشود؟
استاد: باطن این است که تأثیر میگذارد، نه آن فعل خارجی، باطن او و حقیقت ظلمی که او میکند خودش جزء عالم امر است دیگر، خود آن حقیقت یعنی آن کدورتی که الآن این دارد انجام میدهد آن کدورتش جزء عالم امر است، این جلوی بعضیها را میگیرد.1
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد