پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالمقصد 4: فی البداء، و الجبر و الاختیار، و القضاء و القدر
توضیحات
مشیت و اراده الهی در روایات، محور اصلی این جلسه درباره بررسی روایات مربوط به دو گونه اراده و نسبت آن با افعال انسان و مسئله جبر و اختیار است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تحلیل روایات «اراده حتم» و «اراده عزم» توضیح میدهد که در متون دینی، هم فعل و هم ترک فعل در چارچوب مشیت الهی معنا پیدا میکند و هیچ حادثهای خارج از اراده پروردگار نیست. سپس دیدگاههای مختلف درباره معنای مشیت، از جمله تفسیر آن به جبر، یا به تهیئ اسباب، نقد میشود و نشان داده میشود که این برداشتها بهتنهایی پاسخگوی مسئله نیستند. در ادامه با استناد به روایات، نسبت اراده تشریعی و تکوینی و امکان اختلاف آنها بررسی میشود. در پایان نیز با اشاره به آیه ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، معنای بازگشت انسان به مبدأ و توهم استقلال در وجود انسان تحلیل میشود.
هو العلیم
بررسی روایات مشیت و ارادۀ پروردگار
و تفسیر آیۀ ﴿إنّا لله و إنّا اليه راجِعون﴾
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ فی البداء و الجبر و الاختیار و القضاء و القدر ـ جلسه یکصدوهجدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تلمیذ: فرموديد که همه ميرسند، همه به فنا خواهند رسيد. بعد سؤال كردم خدمت شما نسبت به تمايز بين سالك و غیر سالک در عالم برزخ، فرموديد که آن سالك است كه سير طولياش را ادامه ميدهد، غير سالك سير عرضياشي را ادامه ميدهد، اين چطور جمع ميشود؟!
استاد: منظور از فنا ادراك مسئلۀ نيستي و اندكاك همۀ هويات در هويت او است. منظور از فنا اين است؛ يعني اين حجاب براي آنها برداشته ميشود و خود را در فنا ميبيند يعني ديگر آن حالت اصالت استقلاليت وجود که همۀ امور را به خود نسبت ميدادند ازبين ميرود؛ اما اينكه واقعاً همۀ مراتب تجردي را طي كرده باشند، نه اين نيست، اين احتياج به سير و حركت دارد.
تفاوت سير و سلوك در عالم برزخ نسبت به افراد مختلف
تلمیذ: چون حضرتعالی منكر خلود نسبت به مراتب هستيد يعني همه بايد سير كنند بروند تا برسند، اگر عدم خلود قائل شويم همه بالأخره بايد اينها را جمع كنند به مقصد و مقصودي برسند.
استاد: كسي كه از اين دنيا ميرود به همان بينش و بصيرت و سعهاي كه دارد به همان مرتبه ميرسد، فقط چيزي كه در اينجا هست اينكه پرده از جلوي چشم آنها برداشته ميشود؛ ولي سلسلۀ مراتب طوليه به قوّت خودش باقي است. يعني فرض كنيد هر كسي در هر مرتبهاي در اين دنيا آمده است و بعد در يكي از مراتب طوليه مانده است يا در ماده مانده است و اصلاً حتي به برزخ هم نرفته است يا در برزخ رفته است و به بالاتر از برزخ نرفته است يا ساير مراتب را طي كرده است هنوز در ...، اينطور نيست كه بقيۀ مراتب را طي كنند و داراي همان مقام مظهريت اسماء كليه شوند يا فناء ذاتي در او پيدا كنند، اينطور نيست.
فرض ما در آنجا مانند خود دنيا است همانطور که اگر در دنيا كسي بود و زحمت ميكشيد مطالب و موارد تا چقدر براي او انكشاف پيدا ميكرد، در حدّ تحول خودش؛ یعنی هرچه تجرد جوهري او بيشتر ميشد انكشاف مسائل براي او بيشتر بود، در قيامت هم مسئله همينطور است؛ يعني در قيامت و در برزخ هر شخصي به هر حدّ از تجردي كه دارد در همان حدّ متوقف است و رشد نمیکند الاّ اينكه سالك باشد. ما نسبت به شمر در مراتب تجردي و در مرحلۀ ابتعاد چه حدّي براي او تصوّر كنيم؟! او در همان حدّ از تجردي ميماند؛ البته الآن داراي كدورت است حالا منبابمثال ميگوييم، ـ حالا یا قائل به مخلّد يا غير مخلّد [باشد] ديگر كاري نداريم ـ او ميرود و بهواسطۀ كدورتي كه دارد و تحوّلي كه پيدا كند آن كدورت از او گرفته ميشود، حالا كه از او گرفته شد، در چه مرتبه ميتواند صعود كند؟ در همان مرتبهاي كه هست، حالا او در مقام عناد نباشد، این مقدار است؛ اما مراتب نورانيت مراتبي است كه نياز به صعود و حركت دارد. آن مراتب ظلمانيت بهواسطۀ عذاب و فشارها و امثالذلک طي ميشود و برداشته ميشود ـ اگر ما قائل به خلود نباشيم ـ ولي صحبت در اين است كه در چه مرتبهاي از مراتب طوليه قرار ميگيرد، اين هست. چون در آنجا مراتب طوليه نياز به حركت دارد و اين حركتي هم كه انجام داده است، در آن مرتبۀ پايين است؛ درعینحال هم ادراك فنا هم براي او ميشود، البته نه ادراك فناي واقعي، بلکه ادراك عدم استقلال و عدم هستي و نيستي مطلق و لا مؤثّر في الوجود إلاّ الله، اين ادراك براي او خواهد شد و همین مقدار كه این مقدار هم برای همه خواهد شد، اين مقدار براي او منكشف ميشود؛ اما واقعاً به حقيقت هستي پي ببرد، به ذات هستي پي ببرد، به عوالم ربوبي اطلاع پيدا كند، به حقيقت وجود برسد، به مافوق نور احاطه پيدا كند، به آن عالم عماء بخواهد برسد، نه! اينها اصلاً به فهم او هم نميآيد.
تلمیذ: اين جهل دوباره همانجا هم هست؟
استاد: بله.
تلمیذ: اينجا يك سؤال هست كه مگر تمام تنزّلات عالم وجود از مقام ذات نيست؟
استاد: بله.
تلمیذ: پس در اين صورت اگر ما بگوييم كه مقام فيض مبدأ است چطور ميشود افراد در عالم كثرات نميتوانند به مبدأ خودشان برگردند؟
استاد: شما چرا در اينجا از اين تعيّن غفلت كرديد؟! در اينكه همۀ تنزّلات از وجود است در اين بحثي نيست، حتي شخص در منتهاي كدورتش هم باشد دوباره در منتهاي كدورتش عين وجود است و حقيقت وجود است.
تلمیذ: از زماني كه جدا شد يعني تنزّل كرد.
استاد: جدايي نبوده است.
تلمیذ: منظور تنزّل كرد و به تعيّن درآمد در مقام نورانيت محض بود و يا در مقام عماء بود؟! حالا ميخواهد برگردد ...
استاد: حالا وجود ميخواهد بيايد در اين مقام بماند و در همين اينجا توقف كند.
تلمیذ: پس در این صورت آن دايرهاي كه بايد تمام شود، تمام نشده است و ناقص است.
تفسیر آیۀ ﴿إنّا لله و إنّا اليه راجِعون﴾
استاد: چرا دیگر، ببينيد دايره به اين معنا كه ... يكوقت ما ميگوييم: منظور از ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾1 اين است كه چون همۀ ما از آن وجود بحت و بسيط آمديم، در نتيجه بايد به آن وجود اطلاقي بحت و بسيط برگرديم، معنايش اينطور نيست، اصلاً اين نيست، خيلي معناي غلطي است. يكوقت معنا اين است كه ما كه از آن وجود بحت و بسيط و اطلاقي آمديم، چون در آنجا جنبۀ إنّيتِ صرف و هويتِ صرف بود و عالم اطلاق بود ما در اين دنيا آمديم، وقتي كه در اين دنيا ميآييم اين جنبۀ به دنیا آمدن يك جنبۀ خير دارد كه منافاتي با ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ ندارد و اين تشكّل وجود به اَشكال مختلف است و هيچ منافاتي با آن جنبۀ نورانيت وجود ندارد، نور است كه به اينصورت خودش را درميآورد، اين يك مطلب است.
مطلب ديگر اينكه ما كه در اين دنيا آمديم بهواسطۀ ابتعادمان از آن، به انانيت استقلاليه و به خوديت استقلاليه و خودمحوري استقلاليه [بود] و بهطورکلی ما به عالم دنيا آمديم؛ عالم دنيا يعني عالم پايينتر، نهاينكه عالم دنيا يعني عالم ماده، عالمي كه أدنیٰ العوالم است يعني پايينترين از همۀ عوالم كه آن عالم شهوات و انانيات و امثالذلک باشد. سير صعودي اين است كه هر كسي كه از مقام اطلاق كه لا اختيار و لا اراده است، بيايد و بعد اراده و اختيار پيدا كند، [باید] دوباره به آن حالت برگردد، يا با دست خودش برگردد؛ دست خودش يعني با عمل و حركت و سلوك خودش آنجا برگردد يا اينكه با چوب و چماق و امثالذلک در آن دنيا به او بفهمانند كه هيچ اختياري از خودت نداري، يعني احساس و اختيار استقلاليت در مقابل او از خودت نداري و همۀ اينها پوچ بود. اين معناي ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ است. معنايش این نیست كه تمام آسمان و زمين خراب ميشوند و همه تبديل به نور ميشود و نور هم فقط نوري نبوده است، بالاتر از نور بوده است، عالم ظلمات بوده است؛ پس يكدفعه تمام عالم را ظلمات ميگيرد و هيچچيز ديگر نميماند، نه پيغمبري ميماند، نه علي، نه جبرئيلي، نه ميكائيلي نه شيطاني نه جنّي نه انسي، هيچچيز نميماند. اينکه معناي ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾ نيست.
تلمیذ: منظور معادي است كه شما ميفرموديد، معادي كه ديگران میگویند، بله [آنها] تخريب همه چيز را قائل هستند.
مبدأ و معاد انسان
استاد: معاد هم همين است، معاد يعني انسان برميگردد به نقطهاي كه تمام استقلاليت در وجود را به او منتسب ميكنند، الآن ما اينطور نيستيم، الآن براي خودمان شخصيتي هستيم و اگر كسي بخواهد به حريم ما تجاوز كند عكسالعمل نشان ميدهيم، كسي بخواهد كه مثلاً مالي از ما را غصب كند عكسالعمل نشان ميدهيم، كسي كه بخواهد به عِرض و آبروي ما [تجاوز] كند عكسالعمل نشان ميدهيم و منافع را براي خودمان ميخواهيم، خودمان را خودمحور ميبينيم، مستقل در وجود ميبينيم مؤثّر ميبينيم كارها را بهدست خودمان ميبينيم، اصلاً از آنطرف بهطورکلی غافل هستيم، اينها چيزهايي است كه ما در این دنيا كسب كرديم، در آن دنيا اين حرفها نبود.
| منبسط بودیم یک جوهر همه | *** | بیسر و بی پا بدیم آن سر همه |
| چون بصورت آمد آن نور سَره | *** | شد عدد چون سایههای کنگره |
| گنگره ویران کنید از منجنیق | *** | تا رود فرق از میان این فریق1 |
در آنجا همه بيسر و بيعدد بوديم. در اينجا آمديم، ما شديم، شما شديد، ايشان شدند، ما، شما، ايشان، من، تو، او، اينها، از اين صيغهها اينجا درست شديم. به متابعت با اين صيغهها يك خصوصيات و لوازمي به خود گرفتيم و حريمي براي خود قائل شديم، كسي كه بخواهد به اين حريم تجاوز كند چه در عِرض، مال، ناموس و ساير خصوصيات براي خود در مقام دفاع و امثالذلک برميآيیم؛ درحاليكه تمام اينها كه برای ما است و ما به خود منتسب ميكنيم، برای ديگري است. ما حكم غاصبي را داريم كه اين غاصب همچون عبدي است كه مال مولا را برداشته است و بهحساب خودش تجارت ميكند؛ مردم خيال ميكنند اين مال او است اما در واقع مال اربابش را آورده است و تجارت ميكند.
لذا در اينجا ما اين مسائل را به خودمان نسبت ميدهيم؛ صحت را به خودمان نسبت ميدهيم، زيبايي را به خودمان نسبت ميدهيم، جمال را به خودمان نسبت ميدهيم، رياست را به خودمان نسبت ميدهيم؛ مایيم که رئيس شديم، مایيم كه داراي اين خصوصيات شديم، ما داراي علم هستيم، ما از ديگران اشرفيم، اين مطالبي كه به خودمان نسبت ميدهيم همين سير نزولي ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾ است، اين ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾ از مقام وجود بحت و بسيط است كه ما در اين دنيا آمديم ...، لازمۀ آمدن در اين دنيا كه عالم طبع است دنيويت هم هست يعني دنيت هم هست، اين آمدن در اينجا موجب شده است كه ما از آن مبدأ دور شويم.
اما اگر ما در اين دنيا با حفظ همان جهت وحدت میآمدیم؛ يعني با همان بينشي كه در آنجا بود كه همۀ وجودات، وجودات واحد هستند و همه حق هستند و همه مقام اطلاق است و هيچكس براي خود هيچچيزي ندارد ... مثل اين بندگاني كه دهتا بنده هستند و همۀ اينها پيش يك مولا هستند و اينها ميدانند كه هيچكدام بر ديگري برتري و فضيلتي ندارند، همه زير مهميز آن مولا هستند، اگر بخواهد آنها را ميزند، ميخواهد به آنها غذا ميدهد، آب ميدهد، بيرون ميكند و فلان ميكند، كار به آنها ميگويد، آنجا نميتوانند براي همديگر ناز كنند كه ما بالایيم و پايينيم، نه! خلاصه همه يكسان هستند. اگر ما با همان ديد و با همان وحدت در اينجا ميآمديم ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾ ديگر تحقّق پيدا نميكرد و ﴿وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ نبود يعني صرف ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾، نفسِ آن ﴿وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ هم بود، چرا «﴿وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ پيدا ميشود؟! بهخاطر برگشت؛ چون آمدن از آنجا در اين دنيا مساوي با اين مسائل است، بنابراين يك جنبۀ ابتعادي از مبدأ برای انسان خواهينخواهي پيدا ميشود و وقتي كه این جهت ابتعاد پيدا شد، حالا ميخواهد دوباره به مبدأ خودش برگردد. مبدأ «بيسر و بيپا بوديم آن سر همه»، به آن مبدأ ميخواهد برگردد. اينجا است كه مقام ﴿وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ است، نهاينكه آمدن در اين عالم طبع و تشكّل و تعين و امثالذلک.
بناءًعلیٰهذا نفس تعيّن و تشكّل موجب ابتعاد نيست؛ بلکه عين حقيقت ذات است كه در مظاهري تجلي كرده است، عين حقيقت ذاتي است كه در مرايایي بروز و ظهور پيدا كرده است، عين حقيقت آن ذات بحت و بسيط است كه ظهور و مظهريت در اين تعيّنات و در اين تشكلات پيدا کرده است، چه فرقي ميكند؟! چه ذات در اسم اعظم خود تعيّن پيدا كند يا در اسماء جزئيه خود و يا در اين پايين و در اين اسامي جزئيۀ جزئيۀ جزئيه كه ديگر مقام طبع است، فرقي در اين صورت ندارد؛ الاّ فرق در مقام فهم و در مقام سعه وجودي است، وقتي كه انسان در اينجا ميآيد همه چيز را از خود ميبيند.
اين فهم و ادراك بايد عوض شود، يا انسان با سير و سلوك عوض ميكند يا اينكه آن دنيا ميرود و متوجه ميشود كه اينها همهاش خواب و خيال بوده است، فقط تنها تفاوت در همين است، درست شد؟! يعنى مىتوانم بگويم که مقام ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾ مقام تشريع است، نه مقام تكوين، در مقام تكوين چيزى عوض نمىشود؛ هر چيزى به اندازۀ سر سوزن سر جاى خودش است.
تلمیذ: يعني ميتوانم بگويم: مقام صعود، مقام نزول را دارد؟! يعني شمر اگر در آن عالم رفت و كدورت ازبين رفت و نورانيت هم پيدا كرد، آيا اين شمر در زماني كه ميخواست نزول كند و وارد كثرات و اعتباريات شود همينطور بود؟!
استاد: همينطور بود! مثل همان! يعني الآن شمر داراي اين خصوصيات و اين مقدار از ظرفيت است و تفاوت پيدا نميكند؛ يعني اگر خودش را بكشد هم پيغمبر نميشود، باد نميكند، تبديل به يك ليتر نميشود و به همان خصوصيتش هست؛ ولی شمرِ خوب است، شمر بدي كه سر امام حسين علیهالسّلام را ببرد، نيست. اين يك شمري است كه ادراكش اينقدر است، خصوصيات او هم همينقدر خواهد بود و إنشاءالله ما در بحث اختيار اين مسئله را ميگوييم؛ يعني وقتي كه طرفين قضيه ... چون در مسئلۀ اختيار و مشیّت دو طرف قضيه بايد روشن شود؛ وجه الربّي و وجه الخلقي در قضيه بايد روشن شود و بدون ارتباط اين دو بههم اصلاً امكان ندارد اين مسئله حل شود و آنهايي كه از اين صحبت كردند يا از آن جهتش غافل بودند يا از اين جهت. نگاه به اين كردند، او را توجيه كردند، يا نگاه به او كردند، اين را توجيه كردند، هيچكدام حق هر كدام را واقعاً به خودشان ندادند؛ يعني واقعاً در مقام اراده و مشیّت الهي، سنگ را تمام بگذارند و هیچچيز در آنجا كم نگذارند و در مقام اراده و مشیّت خلق هم سنگ را تمام بگذارند و چيزي را كم نگذارند، هيچكس نيامده است این کار را انجام دهد لذا در كلام بزرگان اين مسئله به چشم ميخورد.
شرح روایت «إنَّ لِلّهِ إرادَتینِ و مَشیّتَینِ إرادةَ حَتمٍ و إرادةَ عَزمٍ»
عبارتي كه در اين روايت هست... جلسۀ گذشته هم راجع به اين مسئله صحبت شد. يكي روايت فتح بن يزيد جرجاني است، اين فتح بن يزيد جرجاني از افرادي بوده است كه ظاهراً معلوم ميشود شخص مستعدي بوده است و يك روايت طولاني هم هست و ظاهراً صاحب سفينه در سفينة البحار هم آورده است، آنطوريكه در نظرم هست، در كتب ديگر هم هست، بهنظر ميرسد در مناقب ابن شهرآشوب هم اين روايت باشد، روايت بسيار مهمي است و از رواياتي است كه اسرار در آن هست. روايت راجع به صفت مؤمن است كه حتي مؤمن را هم غیر خدا نميتواند توصيف كند. در اين روايات است كه امام هادي عليهالسّلام در سفر مكهاي كه به عراق مراجعت ميكردند ـ ظاهراً در زمان همين حبس ايشان بود كه به مكه رفته بودند، حالا متوكّل اجازه داده بوده است كه مكه بروند ـ در راه با فتح بن يزيد جرجاني [دیدار] ميكنند و حضرت در ضمن مسائل عجيبۀ توحيدي كه براي او بيان ميكنند به اين مطلب اشاره ميكنند كه:
«همانطوریکه كسي نميتواند خدا را معرفي كند و خدا را توصيف كند، همينطور عبدي و بندهاي كه دلش به نور ايمان روشن شده است را هم كسي نميتواند توصيف كند.»1
اين از عجائب كلمات معصوم است كه او چنين حرفي را بزند، معلوم ميشود آن مؤمنی اينطور است که جنبۀ وجه اللهي پيدا كرده است؛ يعني به مقام وجه اللهي رسيده است و ديگر در مقام هويت نفسيۀ خودش نيست، تا اينكه تخلّق به خلق پيدا كند و تشبّه به خلق داشته باشد، تا تحت تنقيح و توصيف دربيايد. او ديگر وجه اللهي پيدا كرده است و ديگر كسي نمیتواند او را توصیف کند حتي مخلصين هم نميتواند او را [توصیف کند].
... و خیلی خوب در آن مطالعه كند، اين مسائل توحیدی خيلي عجيبي در اينجا بيان ميكند. معلوم ميشود که خود فرد هم فرد مستعدي بوده است والاّ حضرت اين را براي او نمیگفتند.
فی خبرِ الفتحِ بنِ یَزید عن أبیالحسنِ علیهِ السّلامُ:
إنَّ لِلّهِ إرادَتینِ و مَشیّتَینِ إرادةَ حَتمٍ و إرادةَ عَزمٍ یَنهى و هو یَشاءُ و یَأمُرُ و هو لا یَشاءُ أ و ما رأیتَ أنَّ اللهَ نَهَى آدمَ و زوجَتَهُ أن یَأكُلا مِن الشَّجرةِ و هو شاء ذلِك و لو لَم یَشأ لَم یَأكُلا و لو أكَلا لَغَلِبَت مَشیّتُهُما مَشیّةَ اللهِ و أمَرَ إبراهیمَ بِذبحِ إبنِهِ و شاءَ أن لا یَذبحهُ و لو لم یَشأ أن لا یَذبحهُ لَغَلَبت مَشیّةُ إبراهیمَ مَشیّة اللهِ عزّوجلّ.1
در اينجا حضرت ميفرمايند كه خداوند متعال دو اراده دارد؛ يك ارادۀ حتميه دارد، كه از او تعبير به ارادۀ تكوينيه ميكند و يكي هم ارادۀ عزميه دارد، كه از او تعبير به ارادۀ تشريعيه ميكند و اين دو ارادۀ حتميه و تشريعيه گاه باهم موافق هستند و گاه مخالف هستند؛ اراده ميكند كه اين آدم و حوا از اين گندم بخورند درحاليكه نهي ميكند نخورند. ارادۀ خدا به خوردن در اينجا با نهي او از خوردن جمع شده است، حالا اگر آن دوتا نميخوردند مشیّت آنها بر مشیّت خدا غلبه ميكرد و خدا هم اينقدر گردنش كلفت است كه كسي نميتواند [بر او غلبه كند]. يكي هم دربارۀ حضرت ابراهيم که به او امر به ذبح ميكند درحالتيكه ارادۀ او به عدم ذبح تعلّق ميگيرد، در اينجا هم اگر او ذبح ميشد مشیّت او بر مشیّت خدا غلبه ميكرد.
اين روايتي است كه خيليها ميآورند و مورد سؤال قرار ميدهند بعضيها در سندش [اشکال] ميكنند و امثالذلک و هر جا كه نميرسند ميگويند که آقا فلان است و ما نميفهميم و سندش و اين حرفها اشكال دارد.
نظر مرحوم صدوق دربارۀ مشیت در این روایت و نقد آن
تعابير مختلفي در اين روايت شده است؛ مرحوم صدوق اين مشیّت را به ارادۀ به جبر و قدرت گرفته است؛2 يعني وقتي كه مشیّت الهي به أكل از شجره تعلّق ميگيرد، معنايش اين است كه خداوند متعال بين ايشان و أكل شجره مانع نميشود که به قدرت و به جبر جلوگيري كند، اين معنای مشية الله است؛ يعني اگر اينها ميخوردند بنابراين خوردن اينها از آن مانعيت و از آن صارفيت و حيلوليت بين اينها و شجره كه با قهر و غلبه باشد غلبه ميكرد؛ چون ارادۀ خدا بر اين است كه از اين نخورند و اراده كند بر اينكه اينها نبايد اين را انجام دهند و مانع شود، درعينحال كه مانع شود و ارادۀ حتميه داشته باشد اينها از اين گندم بخورند، اين نتيجهاش چيست؟ نتيجهاش اين است كه ارادۀ اينها بر ارادۀ خدا غلبه كرده است و اينطور نيست.
جوابی كه از اين مطلب بايد داد اين است كه مشیّت در اينجا به معناي خواستن و اراده كردن است. كلامي كه در روايت است اين است: «یَنهى و هو یشاءُ و یأمُرُ و هو لا یشاءُ» نهي ميكند، از چه نهي ميكند؟ از أكل نهي میکند «و هو یشاءُ»؛ درحالتيكه او ميخواهد، او چه چيزي را ميخواهد؟ فاعل و متعلّق «یشاء» همان است كه «ینهی» به همان ميخورد والاّ معنا ندارد که امر به يك چيز ديگري بخورد و نهي به چيز ديگر بخورد. منبابمثال امر به صلات كند و نهي افطار صوم كند، اين دوتا بههم چه مربوط است؟! بههم ربطي ندارد. امر به صلات با نهي از صلات باهم در تعارض است؛ اما امر به يك چيزي و نهي از چيز ديگر كه به اين ربطي ندارد.
بنابراين اين متعلّق نهي همان چيزي است كه متعلّق «یشاء» همان است، از أكل شجره نهي میکند، درحالتيكه «يشاء أكل شجره»؛ از يك طرف نهي تشريع تعلّق گرفته است و ارادت و عزم است، از يك طرف مشیّت به فعل ميگيرد كه آن ارادةُ حتمٍ باشد. اين در اينجا مورد نظر است و اما اينكه منبابمثال مشیّت خدا بر اين است كه بيايد و بهزور بگيرد، از كجای روايت آوردیم که منظور از مشیّت در اينجا مشیّتِ نهي، به قهر و جبر و غلبه است؟! اینكه خلافش است، «و هو یشاء» يعني ميخواهد، چه چيزي را ميخواهد؟ خوردن را ميخواهد، نهاینکه ميخواهد اينها با اختيار خودشان بروند بخورند، اگر با اختيار خودشان بروند بخورند پس «ميخواهد» اينجا چيست؟! خلاصه پس خدا اين وسط چهكاره است؟! خواست خدا در اينجا پس چيست؟! خدا ميخواهد كه اينها با اختيارشان بروند بخورند؟! حالا اگر آنها با اختيارشان نخوردند، وقتي كه با اختيارشان نخورند پس مشیّت آنها بر مشیّت خدا غلبه كرده است ديگر، اينطور که نميشود گفت.
بنابراين «یشاء» به همين برميگردد، معناي «یشاء» اين است كه خداوند ارادۀ أكل را از اينها ميخواهد و ظاهراً به آنها گفته است، سرشان را شيره ماليده است که نخوريد! اما از آن طرف ... ميگفت:
| به آهو ميكني غوغا كه بگريز | *** | به تازي ميزني هي بر دويدن!1 |
از آنطرف به او ميگويد که نخور، فلان است و از بهشت دور ميشوي، از آنطرف مدام سيخشان ميكند كه حالا ببينم چيست؟ آخر چه كسي در سر تو مياندازد كه همينطوري بلند شوي بروي و ﴿فَوَسۡوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيۡطَٰنُ لِيُبۡدِيَ لَهُمَا﴾2 اين مشیّت و اراده از كجا پيدا ميشود؟! بايد بدانيم وقتي كه مشیّت و ارادۀ خدا ميآيد تهيۀ اسباب را هم با خودش ميآورد، كمكم فكر ميرود، ذهن ميرود، شوق پيدا ميكند، مسائل جلوه پيدا ميكند، آن مسائلي كه مانع است، مانعيت خودش را كمكم ازدست ميدهد، كمرنگ ميشود تا به حدي كه بهنحو تساوي ميرسد، شوق از اينطرف غليان پيدا ميكند و ميرود و خلاصه كاري انجام ميدهد. اي داد بيداد ديدي؟ او آمد و فلان كرد! گفت که نكنها! اما خلاصه آدم گرفتار شد. اين آنجايي است كه ارادةُ حتمٍ بر فعل است و ارادةُ عزمٍ برخلافش است، بعضيها اينطور گفتند.
معناکردن «مشيةالله» به «تهیّؤ اسباب» و نقد آن
بعضيها هم توجيه كردند و گفتند كه منظور از مشيةالله در اينجا تهیّؤ اسباب است؛ يعني بعد از اختيار عبد فعل را، خدا اسباب را آماده ميكند، خدا همينطور نشسته است دست روي دست ميگذارد و ميگويد که من منتظرم ببينم كه تو بندۀ من كدام طرف را اختيار ميكني! هر طرف را اختيار كردي من تهيۀ اسباب ميكنم، [موانع] راه را از جلوي تو برميدارم و اينطور ميكنم.
اوّلاً: اين برهاناً مردود است به جهت اينكه در بسياري از موارد، عبد ارادۀ فعل را ميكند درحالتيكه موانع بر سر راه موجود است، اين با اين كلام منافات دارد، اين يك.
ثانياً: اختيار و مشیّت خدا منوط به اختيار عبد ميشود يعني خدا نسبت به اين فعل هيچكاري ندارد، عبد را خلق كرده است و كنار نشسته است و میگوید که ببينم حالا این [عبد] چهكار ميكند؟ اگر فعل را اختيار كرد خب، اگر ترك را اختيار كرد بسيار خوب، پس خدا در هيچ فعل و واقعهاي از وقايع از خودش اختيار و مشیّت ندارد و اين با براهين عقليۀ ما كه حالا راجع به آن بحث ميكنيم منافات دارد.
بیان مرحوم مجلسی و خدشه در آن
مرحوم مجلسي هم در اينجا يك بيان ديگري دارند كه اگر رفقا مطالعه كرده باشند به مخدوش بودن اين بيان ميرسند. ايشان در اينجا دارد:
أنَّها عبارة ٌعن منعِ الألطافِ و الهدایات الصارِفَة عَن الفعلِ و الداعیة إلیه لِضربٍ مِنَ المصلحة، أو عقوبة لِما صَنَعَ العبدُ بِسوءِ اختیارِه كَما مَرَّ بیانُه.1
ايشان در اينجا خواستند در واقع بين اين دو قضيه جمع كنند که خدا بهخاطر مصالحي كه ميداند مانع را بر سر راه او قرار نداد. از خدا سؤال ميكنيم که چه مصلحتي را شما در اين ميبينيد كه مانع را بر سر راهش قرار ندهي و او اين كار را انجام دهد؟! مگر تو خدا نيستي؟! مگر ارحم الراحمين نيستي؟! وقتي يك پدر به فرزندش عطوفت و رحمت داشته باشد، اگر بستني براي او بد باشد براي او نميخرد، آنوقت تو همینطور نگاه ميكني كه اين بندهات به سمتي ميخواهد بیاید و تو آن لطف و رحمانيت خودت را كنار ميگذاري و موانع بر سر راه او ايجاد نميكني لِضربٍ مِنَ المصلحة! اين ضَرب مِن المصلحة را نفهميديم چه مصلحتي است كه شخصي گناه و خطايي را انجام دهد و خدا همينطور بنشيند و نگاهش كند! اين با مقام لطف او منافات دارد. بنابراين هيچكدام از اينها يروي الغليل و يشفی العليل نيست و توجيهي براي روايت فوق نميشود.
روایت حفص از امام صادق علیه السلام
غير از اين روايت فتح بن يزيد جرجاني كه از امام هادي بيان شد، روايات ديگري هم هست كه از ابيعبدالله عليهالسّلام است:
عن حفصِ بنِ قُرطٍ عن أبیعبدِاللهِ علیهِ السّلامُ قال: «قال رسولُ اللهِ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم:”مَن زَعَمَ أنَّ اللهَ تَعالى یَأمُرُ بِالسّوءِ و الفَحشاءِ فَقَد كَذب عَلى اللهِ و مَن زَعَم أنَّ الخَیرَ و الشَّرَّ بِغَیرِ مَشیَّةِ اللهِ فَقَد أخرَجَ الله مِن سُلطانِهِ و مَن زَعَم أنّ المَعاصی بِغَیرِ قوّةِ اللهِ فَقَد كَذَبَ على اللهِ و مَن كَذَبَ على اللهِ أدخلهُ اللهُ النّارَ یَعنی بِالخَیرِ و الشّرِّ الصِّحّة و المرض و ذلِك قولُهُ عزّوجلّ: ﴿وَنَبۡلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلۡخَيۡرِ فِتۡنَةٗ﴾“».2و3
در اينجا پيغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم همين دو جهت ارادۀ حتم و ارادۀ عزم را ميفرمايند. در ارادۀ عزم خدا هيچوقت به سوي فحشا امر نكرده است؛ بحث در ارادۀ حتم ميآيد، «وَ مَن زَعَمَ أنَ الخَیر وَ الشَرَ بَغَیرِ مَشیَةِ الله فَقَد أخرَجَ الله مِن سُلطانِه» اين ارادۀ حتم است؛ يعني خير و مشیّت بهدست خدا است؛ هم جنبۀ خير و هم جنبۀ شر، هردوي اينها با مشیّت خدا است و كسي كه خيال ميكند معاصي بدون قوۀ خدا است اين بر خدا چهكار كرده است؟! اينهم مثل روايت فتح ميماند.
تلمیذ: سند روايت كجاست؟
استاد: جلد پنج صفحۀ صد و بیست و چهار است، اوّلي كه روايت فتح باشد صفحۀ صد و يك است، دومي كه روايت رسول خدا است صفحۀ پنجاه و یکم است و اينهم صفحه صد و بیست و چهار است.
روایت منقول از امیرالمؤمنین علیه السلام
روايت صد و هفتاد و سوم، باب سه:
سُئِلَ أمیرُ المُؤمِنین صَلواتُ اللهِ عَلیهِ عَن مَشیّةِ اللهِ و إرادَتِهِ فقالَ صلواتُ اللهِ علیهِ:
«إنَّ لِلّهِ مَشیّتینِ مَشیّةَ حَتمٍ و مَشیّةَ عَزمٍ و كذلِك إنّ لِلّهِ إرادَتَینِ إرادةَ حَتمٍ و إرادةَ عزمٍ إرادةُ حَتمٍ لا تُخطِئُ و إرادةُ عَزمٍ تُخطِئُ و تُصیبُ و لهُ مَشیّتانِ مَشیّةٌ یَشاءُ و مَشیّةٌ لا یَشاءُ یَنهى و هو یَشاءُ و یَأمُرُ و هو لا یَشاءُ».1
در آنجا ارادتين بود اما حضرت در اينجا «مشيتين» ميفرمايند؛ مشیّت حتم و مشیّت عزم. ارادۀ حتم و ارادۀ عزم كه در اينجا مقام مشیّت متقدّم از مقام اراده است، مشیّت يعني خواست، خواست هست و بعد از خواست اراده هست، آن خواست كه همان شوق اكيد است در اينجا تعبير به مشیّت شده است؛ اما در واقع مشیّت و اراده يكي است. يعني اوّل خواست براي انسان ميآيد و بعد انسان در مقام برميآيد، حضرت خواست را تعبير به مشیّت و در مقام برآمدن را تعبير به اراده كرده است؛ ارادۀ حتم و ارادۀ عزم.
«إرادةُ حَتمٍ لا تُخطِئُ و إرادةُ عَزمٍ تُخطِئُ و تُصیبُ»؛ ارادۀ حتم پروردگار خطا برنميدارد ارادۀ تكويني است، ارادۀ تشريعي او هم خطا ميكند و هم اصابت ميكند. امر به معروف ميكند، شخص ميرود انجام ميدهد، اين اراده در اینجا «تُصیبُ» و امر به معروف ميكند و شخص انجام نميدهد، اين اراده در اينجا خطا شده است و نهي هم همينطور است.
در اينجا ميبينيم كه حضرت هم مشیّت و هم اراده را به دو معنا گرفتند؛ يعني درهرصورت فرق نميكند و با آن روايات سابق تفاوتي ندارد.
ماحصل بحث روایی
ماحصل ادلّۀ منقوله در رواياتي كه در اينجا عرض شد اين است كه پروردگار متعال در هيچ حادثهاي از حوادث و در هيچ امري از امور، بدون اختيار و بدون مشیّت و اراده نخواهد بود؛ يا مشیّت او بر فعل تعلّق گرفته است یا مشیّت او بر نهی تعلّق گرفته است و عليٰكلّحال آنچه كه مورد خواست و ارادۀ او است انجام خواهد گرفت، اين يك مسئله است.
مطلب دوم اينكه ممكن است ارادۀ عزم و تشريعي او موافق با ارادۀ حتم و تكويني باشد در اين صورت مشكلي نيست. يا اينكه ممكن است ارادۀ تشريعي او مخالف با ارادۀ حتميه و تكوينيۀ او باشد، اينجا بايد صحبت كنيم و بحث در اينجا ميآيد و درعينحال آنچه كه خواست و اراده و مشیّت پروردگار است انجام خواهد گرفت، اين ادلّۀ نقليه نسبت به اين اراده و مشیّت او [است].
إنشاءالله در جلسۀ بعد سراغ ادلّۀ عقليه ميرويم از باب قاعدۀ عليت و مسئلۀ تنازل در وجود، بعد مسئلۀ توحيد افعالي.
تلمیذ: سير ...
استاد: بله چون بالأخره اين شجر و اينها برای برزخ است ديگر، بالاتر از برزخ که ...
تلمیذ: ارادۀ خدا از آن بالاتر تعلّق گرفته بود كه اينها بخورند، اينجا ارادهاي از خودشان نداشتند كه بهطرف آن بروند يا نروند؟!
استاد: حالا خودشان را چهكار ميكنيد؟! ارادهاي از خودشان نداشتند، نكته در اينجا است كه ما اوّل تصوّر خود را ميكنيم و خودمان را از اراده جدا ميكنيم، بعد ميگوييم که ما اراده داريم یا ما اراده نداريم؛ اما اگر بگوييم که جعل، جعل بسيط است و جعل مركب نیست، ديگر نه خودي ميماند و نه ارادهاي ميماند!
تلمیذ: خود خدا گندمها را خورده است و به گردن حضرت آدم انداخته است!
استاد: خدا گندم را خورده است؟!
تلمیذ: مگر وجود حضرت آدم و حوا تنزّل وجود حق نيست؟!
استاد: عرض من را متوجه شديد؟! من ميگويم که خدا گندم خورده است؟!
تلمیذ: گندم هم دوباره ...
استاد: بله.
تلمیذ: آقا بايد به ما بنشانيد تا بفهميم.
استاد: بله آن يك حرف ديگر است كه واقع همينطور است. آن مطالبي كه ما در مقام بحث ميگوييم اينها فقط در مقام بحث است؛ ولي بدانيد بدون اينكه اين معنا وجداني ما شود اين براي انسان مشكلي را حل نميكند و فقط يك آثاري براي انسان روشن ميشود. ابهاماتي روشن میشود والاّ بدون عنايت و وجدان، چيزي روشن نميشود.
مرحوم آقاي انصاري ميفرمودند كه اين مسئلۀ توحيد؛ «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بل أمرٌ بَینَ أمرَینِ»1 بدون ادراك باطني و شهوديِ توحيد، ابداً امكان ندارد، راست ميگويند ديگر.
تلمیذ: منظور از توحيد همان وحدت وجود است؟
استاد: بله، انسان ادراك كند، نهاينكه فقط با فكر و مغز با مسئله برخورد كند [بلکه] ادراك كند؛ يعني همانطوریکه الآن شما وجود خودتان را ادراك ميكنيد و نميتوانيد انكار كنيد، اگر ده ميليون جمعيت بيايد و در اين مدرسه فيضيه بايستد و بگويد که آقا شما الآن مُرديد، شما ميگوييد که من راه ميروم ديگر، اگر ده ميليون صد ميليون بشوند، هم باز همین را میگویید. انسان مسئله را اينطور باید ادراك كند، آنوقت يك چيزي ميشود.
اين بعد ظهر وضعيت من طوری است كه ميگويم، يا بايد از ايران بيرون برويم آنوقت آنجا هيچ دردسري نداريم يا وقتي هستيم هرچه هم كه خودمان را بخواهيم كنار بكشيم فايدهاي ندارد، لذا بايد يك طوری قضيه را جمع كنيم!
تلمیذ: يك راه دارد آقا، وقتي آقا امام زمان ظهور بفرمايند پشت كوه يك حوزهاي درست ميكنند درس ميدهند، آنهایي كه شما دوست داريد جمع کنید و ببريد!
استاد: آنوقت ديگر خيال ميكنم كسي از باب «خذِ الغایات و اترک المبادی»2 درس نخواند!. ...؟!
تلمیذ: جمع بين حسنين ميشود چه اشكال دارد؟
استاد: دولت ايران مدرسهاي در بعلبك لبنان بالاي تپهای درست كردند و خيلي مدرسۀ قشنگ و مجهّز و خيلي خوبي است که آقاي محمدي گلپايگاني [رئیس] دفتر آقاي خامنهاي آمده بودند و مصادف شده بود با بودن ما در آنجا. اما ما همديگر را نديديم يعني خيلي جالب بود؛ ما اينجا ميرفتيم او رفته بود، ميرفتيم آنجا او ميآمد آنجايي كه ما بوديم بعد ما ميرفتيم! لذا فقط يك صبح تا عصر كه ما بوديم هيچ تقارني نشد. البته در زينبيۀ سوريه ايشان را ديديم و آنجا را افتتاح كردند و شخصي هم به نام آقاي وحيد خراساني مسئول آنجا است، نميدانم شيخ یا سيد است يعني ايشان را نميشناختم. ما هم با رفقا كه رفته بوديم ميگفتيم که طلبهاي كه اينجا درس بخواند ديگر نميتواند درس بخواند! ولي خيلي هواي عالي و امكانات خيلي خوبی [داشت]، ظاهراً غذا هم ميدهند، بله هم فال و هم تماشا است!
تلمیذ: بيشتر دلمان را آب ميكنيد!
استاد: خيلي جاي خوبی بود، مُشرف به همۀ شهر بعلبك و اطراف آن بود، اگر اسرائيل نيايد بمب بزند!
تلمیذ: از ما هم خواستند برويم.
تلمیذ: ايشان لبنان ميخواهند بروند، ما هم آفريقا سياه سوختهها!
استاد: نه آنجا هم جاي خوبي سراغ دارم!
تلمیذ: ساحل عاج چطور؟!
استاد: ساحل عاج؟! نه جاهاي زيادي ...
تلمیذ: ما آن را ديگر رد كرديم!
استاد: از من نصيحت سودان و جاهاي ديگر نرويد آقا!
تلمیذ: ميخواستم خدمت شما مشرف شويم و بپرسيم که آقا جاي خوب كجا سراغ داريد؟!
استاد: ما كه نرفتيم! شنيديم خوب است، جداي از شوخي تبليغ خيلي خوب است.
تلمیذ: به من تابستان گذشته گفته بودند، قبل از تابستان يك روز در حرم گفت و گفتم که درس دارم. گفت که آخر حيف است شماها ... گفتم که من حاضرم تابستان سه ماهه بروم. گفت: پس بايد برويد پيش آقاي فلانی، آقای ... رئیسش است، برو آنجا و آنجا بگو ... .
استاد: يا اينكه فرض كنيد كه تقسيم كنند. مثلاً دوماهه دوماهه اينطور تقسيم كنند طلبهها ميتوانند بروند ديگر.
تلمیذ: گفتم که عربي بلد نيستم.
استاد: ماندن نميتوانند ...
تلمیذ: تبليغ مردمي نيست تدريس است.
استاد: تدريس ... .
تلمیذ: گفت که عربي، گفتم که بلد نيستم، گفت که ما به شما ياد ميدهيم يعني دوره ميگذاريم بعد شما برويد.
اللهم صَلّ عَلیٰ محمدٍ و آل محمد