پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
فصل پنجم: دخالت عقل و علم در ترتب احکام
هو العلیم
دخالت عقل و علم در ترتّب احکام
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه دوازدهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
منحیثالمجموع روایاتی را که در باب ارتداد بود و همچنین احکامی را که مترتّب بر ارتداد از قبیل قتل، حبس، افتراق زوجیت و تقسیم اموال بین ورّاث بود بیان کردیم.
روایات مختلفی در این باب داریم که بعضی از آنها در نظرۀ اولیه موجب تضاد در بین معانی و مدالیل میشوند که مطالبی دربارۀ اینها عرض شد.
وجود معنای وسیعی از شرک، کفر و ارتداد در روایات
ما در بحث روایات بهمعنای وسیعی از شرک و کفر و ارتداد میرسیم که آن معنا در بسیاری از افراد متحقق است و قطعاً منظور از ارتداد این معنای وسیع نیست بلکه معنای خاصی است که آن معنای خاص موجب ترتّب این احکام است و با توجه به موارد و مصادیق مختلفی که در بحث ارتداد هست، اینطور بهنظر رسید که دستهبندی روایات را به وقت دیگری موکول کنیم؛ اگرچه روایات را یک دستهبندی اجمالی کردیم.
منبابمثال در بعضی از روایات به مُجبره1 یا به افراد مفوّضه2 حکم کفر داده شده است یا اینکه حکم کفر و شرک به تدیّن به یک مسئلۀ خلاف داده است ولو اینکه آن مسئله از ضروریات نباشد و یا اینکه در بعضی از این روایات به منکر ضروری مرتد گفته شده است. البته در لسان روایات اصطلاح ضروری بیان نشده است، به آن فرائض حتی جهت شرک و کفر را ندادهاند؛ در بعضی از آنها غلات را کافر و مشرک و موجب اعدام آوردهاند. کیفیت عمل امیرالمؤمنین علیهالسّلام با غلات برای ما موجب یک نظر در این احکام و روایات است. درقبال آن میبینیم که مواردی هستند که ترتّب این عواقب و احکام در آنها نشده است. تمام مسائل مختلفی که در اینجا وجود دارند، معلول عدم توجه کافی به مسئلۀ ارتداد و حقیقت ارتداد میباشند و منشأ اختلافی که در عبارات و کلمات فقهاء مشاهده میشود این است که آنطور که باید و شاید به این مسئله نپرداختهاند یا اینکه ممکن است بعضی از ادلّه و نظرات از دید آنها مخفی باشند؛ همانطور که شاید از دید ما هم مخفی باشند. خلاصه کُلّنا نَدَّعی وَصلاً لِلَیلیٰ. ما نمیتوانیم مدّعی باشیم بر اینکه همۀ موارد را استقصاء کردهایم و هر کسی برطبق نظر و فحصی که دارد، طبعاً به همان مقدار مکلّف است.
دخالت عقل و علم در ترتّب احکام
ما باید مسئلۀ روایات و دستهبندی آنها را برای زمان دیگری قرار دهیم و فعلاً از این جلسه به مسئلۀ اساسی که دخالت عقل و علم در ترتّب احکام است بپردازیم.
لا شکّ و لا شبهة در اینکه اصل اوّل و حَجَر اساسی در ترتّب احکام و مسائل بر مکلّف، عقل است و عقل یکی از شرایط اساسی برای تعلّق تکلیف است، و همۀ فقهاء اجماعاً و حتی بِالسِّیرةِ الثابتةِ عندَ المسلمینَ مِن العامةِ و الخاصة، یُعدُّ هذا مِن أبْدَهِ البدیهیات و مِن أبْده الضروریات، مسئلۀ عقل را در اینجا مدّنظر قرار میدهند.
لا شکّ در اینکه بر مجنون خطاب تعلق نمیگیرد، بهجهت اینکه امتثال از مجنون متمشّی نیست و لا شکّ در اینکه بر صبی خطاب تعلّق نمیگیرد، بهجهت اینکه هنوز عقل در او در مرحلۀ بالإستعداد و بالملکة وجود دارد و هنوز به فعلیت نرسیده است.1 فعلیت عقل که شرط اوّل برای تکلیف است مسئلۀ بسیار مهمی است که إنشاءالله در مباحث بعد از ارتداد، در مسئلۀ بلوغ بیان میکنیم.
معنای تکلیف و مقام تکلیف
در آنجا عرض میکنیم و در خود اینجا هم این مطلب وجود دارد و آن مطلب این است که شرط اوّل برای تکلیف، عقل است. تکلیف یعنی موقعیتی که مخاطب و انسان آن موقعیّت را درقبال اوامر و نواهی مولا در خودش احساس میکند. یعنی مکلّف در مقام امتثال اوامر و نواهی مولا آن جنبۀ عبودیّت خودش را احراز میکند، این مقام تکلیف است.
بنابراین آنچه از این دایره خارج میشود مجنون است، چون مجنون نمیتواند چنین موقعیتی را احراز کند. یکی از آن مواردی که از این دایره خارج میشود صبی است، چون صبی و طفل نمیتوانند موقعیت خود را درقبال مولا احراز کنند؛ یعنی احرازی که مطلوب مولا است و بر آن ثواب و عقاب مترتّب است، چون عقل صبی هنوز به آن مرحله و فعلیت نرسیده است که مصالح و مفاسد را تشخیص دهد. وقتی که شخصی مصالح و مفاسد را تشخیص نداد، آن موقعیت تکلیف و اطاعت از اوامر و نواهی مولا در وجود او محقق نخواهد شد، و این مربوط به صبی است. بناءًعلیٰهذا تکلیف دائرمدار احراز مصالح و مفاسد است.
تلمیذ: نسبت به مصالح و مفاسد تشخیص ندارد. امر مولا دلالت بر مصالح و مفاسد میکند مگر اینکه در اینجا بگوییم که چون عقل ندارد نمیتواند مصالح و مفاسد را بفهمد. اختیار هم سلب میشود دیگر چون اختیار ندارد.
استاد: امر مولا که دلالت بر مصالح و مفاسد میکند؛ بر مصالح و مفاسد مترتّبۀ بر شعور و ادراک مکلّف دلالت میکند. چرا خطاب مولا به نائم تعلق نمیگیرد؟! بهخاطر اینکه نائم موقعیت خودش را درقبال مولا احراز نکرده است. مولا باید در مرحلۀ اوّل، شخص مستعدّ برای القای امر و نهی را پیدا کند و بعد امر و نهی را به او القاء کند. مولا که نمیتواند اوامر و نواهی را به دیوار القاء کند، مولا که نمیتواند اوامر و نواهی را به این فرش القاء کند! در وهلۀ اوّل باید فرد مستعدّ برای مقام تخاطب در القای اوامر و نواهی پیدا شود. آیا صبی فرد مستعد است یا نیست؟! نیست! آیا رضیع فرد مستعد است یا نیست؟! رضیع نمیتواند از جای خود تکان بخورد!
اگر به یاد داشته باشید یکوقت بحثی را داشتیم مبنی بر اینکه احکام مترتّب بر موضوعات هستند، و شرایط است که موجب تحقق موضوعات است. و آن بحث حجاب و نکاح و بحثهای دیگر مثل تعلق اوامر یا نواهی بر عاجز که چطور میتواند باشد مثلاً آیۀ ﴿قُل لِّلۡمُؤۡمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنۡ أَبۡصَٰرِهِمۡ وَيَحۡفَظُواْ فُرُوجَهُمۡ﴾1 آیا این خطاب متعلق به اعمیٰ است یا نه؟ متعلق نیست، چون موضوع در اینجا محقق نیست. موضوع غضّ بصر است و بصر در اینجا نیست. بصر از باب عدم و ملکه است. خطاب غضّ بصر در موقع و ظرفی است که در آنجا بصر باشد. وقتی که بصر نبود خطابی هم نیست. مثل اینکه اگر خطاب به موضوعی تعلّق بگیرد که شرط برای تحقق خطاب در آنجا منتفی باشد، پس دراینصورت باید بگوییم که خطاب به مجنون هم تعلّق میگیرد، خطاب به کشیمن2 و وزن فرد که تعلّق نمیگیرد بلکه خطاب به ظرفیت تلقّی مخاطب است، مخاطب باید مخاطبی باشد که بتواند خطاب را تلّقی کند. اگر مخاطب مجنون باشد، مولا هزار دفعه هم به او بگوید که «لا تَزْنِ» یا هزار دفعه به او بگوید که «صَلّ» یا هزار دفعه به او بگوید که «صُم»، چطور میتواند تلّقی کند؟! اصلاً معنا ندارد! لذا القاء خطاب به مجنون از مولای حکیم لغو است و اصلاً از مولای عرفی لغو است، چه برسد به مولای حکیم! عقل شرط اساسی برای این مسئله است.
بنابراین اگر صبیای نتوانست موقعیت خود را در برابر مولای حکیم احراز کند، یعنی آن مسئلۀ ثواب و عقاب و مصالح و مفاسدی را که مترتّب بر اتیان اوامر و کفّ نفس از نواهی است را اصلاً نفهمید، چگونه مولای حکیم میتواند امر و نهی را به او القاء کند؟! الآن این مسئله مطرح است که مثلاً دختر ده سالهای که بهدنبال عروسک میرود و میخواهد عروسک بخرد یا از پدرش پول میگیرد که پفک نمکی از سر کوچه بخرد، آیا این دختر ده ساله میتواند مصالح و مفاسد خود را ادراک کند؟! منبابمثال اگر پدرش هزار تومان به او بدهد، همۀ هزار تومان را پفک و بیسکویت میخرد و به خانه میآورد و همۀ آنها را میخورد. اگر در موقع خوردن هرچه به او بگویند که کبدت ازبین میرود، کلیهات ازبین میرود، معلوم نیست در اینها چیست، او فقط شیرینی و مزهاش را حساب میکند، چیز دیگر را احساس نمیکند، او که مصالح و مفاسد را نمیفهمد! لذا در همین موالیان عرفی اگر پدر به این دختر هزار تومان بدهد مردم پدر را مذمّت میکنند و میگویند که چرا به او هزار تومان دادهای؟! باید به او ده تومان بدهی، باید بهاندازۀ یک پفک یا یک بیسکویت به او پول بدهی! آنوقت این مولای عرفی مورد مذمّت مردم واقع میشود اما اوامر آن مولای حکیم که تعلّق اوامر و نواهی او بر مخاطب و ترتّب عقاب و ثواب بر این اوامر و نواهی که مشروط به هزار وادی تودرتو و هزار سرّ و هزار بطن و به هزار احتمال است، همینطور به یک بچۀ ده ساله تعلّق گرفته است؟!
مسخره بودن تعلّق تکلیف و عقاب بر دختر بچۀ دهساله
آیا این مسخره نیست؟! آیا ما میتوانیم بگوییم که یک بچۀ ده ساله متعلّق تکلیف است؟! این اصلاً امکان ندارد! چطور ممکن است که دختر ده سالهای که کارهایش در حدّ یک بچه است متعلّق تکلیف باشد؟! آن هم تکلیفی که عقاب بر آن بار شود! منبابمثال اگر یک دختر ده ساله صبح بیدار نشد که نماز صبح را بخواند و در همان موقع ازدنیا برود، آیا خدا او را عقاب میکند؟! عقاب ندارد! او اصلاً نمیفهمد نماز چیست! اگر هم نماز بخواند بهخاطر ترس میخواند، بهخاطر جایزهای میخواند که پدرش به او میدهد، بهخاطر تشویق و ترغیب و امثالذلک میخواند.
حَجَر اساسی و محور برای تکلیف
پس آن حَجَر اساسی و محور برای تکلیف، در وهلۀ اوّل مسئلۀ عقل است. مسئلۀ عقل یعنی آن کیفیت ارتباط انسان با مبدأ، احراز موقعیت انسان با آن مبدأ. این مطلب هم مطلب بسیار مهمی است!
غلبۀ احساسات بر قوای عاقله، علت عدم افناء و اعدام زن درصورت ارتداد
بر این اساس روایاتی که در مورد مرأة وجود دارند که ارتداد مرأة را موجب افناء و اعدام نمیدانند ولو اینکه این ارتداد، ارتداد فطری باشد، به همین مسئله برمیگردند. یعنی چون زن دارای غلبۀ احساسات بر قوای عاقلۀ است، از آن قوای عاقلهای که موقعیت او را در برابر تکلیف و مصالح و مفاسد احراز میکند، نمیتواند آنطور که باید و شاید وجدان کند؛ لذا گفتهاند که اگر زن مرتد شد نباید او را اعدام کرد بلکه باید او را در مضیقه و امثالذلک قرار داد تا اینکه برگردد، چون عقل ندارد. منظور از اینکه عقل ندارد این است که عقل او عقلی نیست که بتواند واقعاً موقعیت خود را بیابد. دیگر خودتان خیلی دیدهاید که زن تا با شوهرش دعوا میکند، به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فحش میدهد! به پیغمبر چه مربوط است؟! تو با شوهرت دعوا کردهای؟! حالا مثلاً شوهرت آنطور که باید و شاید به تو محبّت نکرده، لطف نکرده است! آیا اینطور نیست؟! اگر مرد محبّت کافی کند، زن هم به پیغمبر فحش نمیدهد! همهچیز تقصیر شوهرها است!!
تلمیذ: پس در اینجا میتوانیم یک قاعدۀ دیگر هم استنباط کنیم و بگوییم که هرجا دیدیم که احساسات بر عقل غلبه دارد آنجا حکم افناء و اعدام نباشد؛ ولو اینکه مرد باشد مثلاً شخص مرد است ولی احساسات او شدید است پس حکم زنها را بر او بار کنیم؟!
استاد: بله، همین کار را میکنیم. شما میخواهی با پنج دقیقه کار تمام شود، صبر کنید! شُویَّ شُویَّ؛ یواشیواش تا اینکه حداقل چیزی بفهمیم! حالا إنشاءالله ما در این بحثی که راجع به عقل و علم و امثالذلک میکنیم مطلب خیلی دامنه دارد یعنی خیلی طول میکشد و عمدۀ کلام و محور برای بحث هم مسئلۀ علم و جهل و توان و تکلیف است و اگر توانستید از عهدۀ این مسئله در باب ارتداد برآیید، تمام اشکالاتی که الآن در باب آزادی اندیشه، فکر، حرّیّت فکر و امثالذلک میکنند که در اسلام نیست، همۀ اینها حل میشود و این مسئله است. البته با آن مبنایی که ما داریم بر اینکه فعل امام نمیتواند مبیّن نظر امام باشد الاّ اینکه انسان مبانی را احراز کند و خیلی از روایاتی که موجب شدهاند تا اینکه از فعل امام استفادۀ استنباط یک حکم شرعی را کردهاند، باید همۀ آنها هم مورد تجدیدنظر قرار بگیرند.
بنابراین مسئلۀ اساسی این است که انسان میداند حکمی که برای مرد و زن میآید و هیچ فرقی بین مرد و زن نیست، «لا فَضلَ لِعَربیٍّ علی عَجَمی ... إِلاّ بِالتّقوى»1 ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ﴾ به خطاب واحد، اسلام روی چه لحاظی در اینجا مرأة را از این قاعده مستثنیٰ کرده است؟! با همین ادّلهای که ما داریم: «النساءُ نواقصُ العقولِ و نواقصُ الایمانِ»2 یا «و أمّا عایشةُ فقد أدرَکَها ضَعفُ رأیِ النّساء»،3 یا در مورد وصیت امیرالمؤمنین به امام حسن علیهماالسّلام در حاضرین یا در مورد کلمات پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، اگر منحیثالمجموع ـ راجع به این قضیه إنشاءالله در جلسۀ بعد بحث میکنیم ـ نگاه کنیم، میبینیم که واقعاً چه فرقی بین مرد و زن هست که حکمی بدون دلیل نسبت به مرد تا این حد شدید است که اگر شخصی مرتد شود باید اعدام شود و همین حکم نسبت به زن ابداً اینطور نیست! این یعنی چه؟ بالأخره ما که نمیتوانیم بهصرف تعبد بگوییم که زن تعبداً از این قاعده مستثنیٰ است؛ قضیه تعبد برنمیدارد و جای تعبد نیست، چون خروج عن الإسلام است و خروج عن الإسلام موجب کفر است و کفر هم بین زن و مرد فرقی نمیکند. کفر موجب اعدام است و بین مرد و زن فرقی نمیکند. یکمرتبه در اینجا میبینیم که نصف یا دوسوم این مجتمع که زن هستند از این قاعده مستثنیٰ میشوند، پس فقط این حکم برای مردها میماند! آیا این حکم انسان را به این مطلب میرساند که قضیه چیست؟!
حالا شما هر جهتی که میخواهید بر این قضیه بار کنید. مسئلۀ اوّل اسلام و دین، مسئلۀ اعتقاد است. آنچه موجب خروج است عمل ظاهر نیست بلکه اعتقاد انسان نسبت به یک قضیه است، هذا هو الإسلام، هو الإسلام فی النفس و العمل فی الخارج، الإسلام الإعتقاد بالجوانح و العمل بالجوارح،4 این اسلام است. وقتی که اعتقاد به این نحو شد، خروج از این اعتقاد بِعِلةٍ مِن العِلَل و بِغَرَضٍ مِنَ الأغراض و بِجَهةٍ مِنَ الجَهات موجب کفر است.
حالا ما باید در اینجا ببینیم که چرا اسلام زن را از این قضیه جدا کرده است؟! حالا شما ضعف قوای دماغی او را حساب کنید، ضعف قوای جسمانی او را حساب کنید، غلبۀ احساسات را حساب کنید، فشار و ثقل و صعوبت کار در منزل را حساب کنید، حمل و اوضاع و طمث و ایام ضعف او را حساب کنید، به هر دلیل و جهتی شما این مطلب را مرتبط بدانید برگشتش به این است که زن با مرد در این قضیه فرق میکند.
البته ما اینها را حساب نمیکنیم بلکه ما میگوییم که اصلاً به عقل برمیگردد. برفرض هم که این مسائل دخیل باشند اینها موجب میشوند که عقل نتواند این مسائل را از مسائل موقعیت و خصوصیت و مصالح و مفاسد او جدا کند. منبابمثال شخصی با یک نفر دعوا دارد و بر سر برادر آن شخص بزند! برادر او با تو دعوا دارد، تو چرا او را میزنی؟! حالا اگر این کار را کرد معلوم میشود که این فرد مقداری عقلش کم است. میگوید که چون الآن صرف انتساب بین این برادر با این برادر هست اگر این شخص خطایی انجام داد چون دستم به او نمیرسد عقابش را متوجه برادرش میکنم! معلوم است که عقل او کم است و معلوم است که مخبّل1 است.
حالا منبابمثال زن هم که در محیط زندگی فشار بر او وارد میشود، کارش زیاد است یا ضعف پیدا میکند و یا به هر جهتی از جهات در اعتقادش تصرّف میکند و خدا را کنار میگذارد، پیغمبر را کنار میگذارد، همه چیز را کنار میگذارد، این قضیه به چه علتی است؟! بهخاطر ضعف عقل او است. او استعداد و قدرت برای امتیاز و افتراق بین دو خصوصیت را ندارد و قضیه را به چیز دیگر سرایت میدهد. به همین جهت اسلام این حکم را از او برداشته و گفته است که او را در مضیقه قرار دهند تا اینکه بهواسطۀ مضیقه دوباره به خود برگردد، موقعیت خودش را دوباره بازیابی کند، به او فرجه و فرصت داده میشود. حالا این توضیحات در مورد زن بود که البته بحثش میآید؛ یعنی خواهینخواهی جهاتی که در آن وجود دارد بعداً میآید، من فقط خواستم اشارهای کنم.
رشد عقلی، مسئلۀ اوّل در باب تکلیف
علم و جهل، ملاک برای تکلیف
بناءًعلیٰهذا مسئلۀ اوّل در باب تکلیف رشد عقلی است؛ اینکه عقل به یک مرحلۀ رشد واقعی برای این خصوصیات برسد و خداوند تکلیف را براساس علم و جهل قرار داده است، چون علم و جهل جدای از عقل نیستند، ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا﴾1﴿قُلۡ فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ فَلَوۡ شَآءَ لَهَدَىٰكُمۡ أَجۡمَعِينَ﴾2 حدیث رفع3 و امثالذلک میتوانند از ادّلهای باشند که إنشاءالله باید اینها را در جلسات آینده مورد دقت قرار دهیم.
تلمیذ: بالأخره جای سؤال برای کفار هست که از ما بپرسند چرا اسلام روی عقیدۀ اینها دست گذاشته است؟! محکم پایهگذاری کرده است که اگر عقیده نداشتی باید اعدام شوی! چرا؟!
استاد: عرض کردم که شما میخواهید با پنج دقیقه کار را تمام کنید! این مسائل برای بعد است که جهاد برای چیست، ﴿لَآ إِكۡرَاهَ فِي ٱلدِّينِ﴾4 چه معنا دارد، اگر کسی کافر بود، آیا اسلام به او احترام میگذارد یا نمیگذارد، وظیفۀ اسلام چیست، مقتضای لطف چیست. چندماهه به دنیا آمدهاید؟!
تلمیذ: مردم یک خصوصیت و مصلحتی را ادراک میکنند که امام برای چه اینطور فرموده است.
استاد: بله، این شخص هم میفهمد دیگر.
تلمیذ: از جهتی الآن نمیتواند عمل کند چون آن مصلحت خلاف میشود.
استاد: نه، وقتی که احساس کند، میبیند که شاید آن خصوصیت راجع به او نیست بلکه راجع به عامۀ مردم است؛ مثل حلّیت شرب خمر میباشد تا قبل از اینکه حکم آن را بدهند.
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد