/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۳

1
  • درس یکصد و پنجاه و سوم

  • اقوال مختلف در جهات ثلاث

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و ممّا تحقّقَت انكَشَفَ لك ضعفُ ما وَقَعَ التمسكُ به فی بعضِ المسطوراتِ الكلامیّةِ مِن أنّ عدمَ الفرقِ‌ بینَ نفیِ الإمكانِ و الإمكانِ المنفی و هما مفادُ لا إمكانَ له و إمكانُه لا، یوجِبُ كونُ الإمكانِ ثبوتیًا.1

  • دلیل قائلین به ثبوتی بودن و وجود خارجی داشتن جهات ثلاث

  • دو مطلب را در اینجا مرحوم آخوند ذكر مى‌كنند به‌عكس آنچه تابه‌حال در باب اشكال بر مواد ثلاث كه مثبتین، یعنى نافین مواد ثلاث، از نظر عدم تحقق خارجى، حكم به عدم ثبوت آنها مى‌كردند و لو به‌عنوان وجود رابط. این آقایان در اینجا از اشكالى كه بر این نظریه وارد مى‌شود مى‌خواهند استفاده كنند كه این مواد ثلاث در خارج وجود خارجى دارند. دلیلى را كه ذكر مى‌كنند این است كه اگر قرار باشد بر اینکه امكان كه عبارت است از استواء طرفین، در مواد قضایاى خارجى و در عقود، در قضایاى ذهنى اگر وجود خارجى نداشته باشد بنابراین با عدمش یكسان خواهد بود. چون وقتی كه مى‌گوییم: امكان در خارج منفى است، با عدم امكان كه او هم یك مسئلۀ منفى در خارج است یكسان خواهد بود. عدم امكان به‌معناى عدم تحقق ماده در قضایاى خارجى است؛ من‌باب‌مثال مى‌گوییم: امكان ندارد الان این مطلب در اینجا واقع شود، امكان ندارد كه الان زید صاحب فرزند بشود، یعنى با توجه به سلسلۀ علل و اسباب، تحقق چنین مطلبى در خارج ممتنع است. بنابراین در اینجا ما از تولد فرزندى براى زید، نفى امكان كردیم. اگر قرار باشد بر اینكه امكان هم یك مسئلۀ عدمى باشد و مثل زید و عمرو و بكر در خارج وجود نداشته باشد پس فرقى‌ با عدم امكان ندارد، چون عدم امكان به‌معناى نفى امكان است، خود نفس امكان هم یك مسئلۀ منفى و عدمى است، بنابراین چه فرقى مى‌كند كه بگوییم: امكان یا اینكه بگوییم: عدم امكان، لا امكان؟! درواقع شما در اینجا نفى متناقضین را كردید و نفى متناقضین هم مستحیل است. پس بنا بر فرار این محذور باید بگوییم كه امكان یك امر ثبوتى است و وجود خارجى است؛ منتها بنا بر رأى آقایان، حلال‌زاده فقط این را مى‌بیند و شخص دیگرى قدرت دیدنش را ندارد. این مطلب اولى كه آقایان در صدد اثباتش هستند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 140.

جلسه ۱۵۳

2
  • مطلب دوم اینكه اصلاً بحث راجع به عدم است. آیا عدم یك امر عدمى است یا خود عدم یك امر ثبوتى است؟ اگر ما عدم را به‌معناى نفى بگیریم، نفى كلّ شىء، در تعریف آن مى‌بینیم که وجود أخذ شده است. من‌باب‌مثال عدم زید به آن ماهیتى مى‌گویند كه وجود ندارد. بنابراین شما در تعریف عدم، وجود اخذ کردید. یا در تعریف عدم مطلق مى‌گویید: «العدم ما هو؟» مى‌گوییم: «العدمُ ما لیس بوجود» پس وجود را شما در اینجا اخذ كردید، و چون وجود را اخذ كردید این وجود به‌معناى ثبوت است و هر چیزى كه داراى ثبوت است ثابت است، پس عدم هم باید یك ثبوت خارجى داشته باشد. این هم اشكال دیگرى كه اینها در اینجا بر تحقق مواد ثلاث در خارج به‌عنوان وجود عینى درقبال سایر وجودات قائل هستند. همان‌طورى كه ما قائل به عینیت وجود نعتى در خارج هستیم؛ منتها وجود نعتى، وجود فى‌نفسه لغیره هست و در این بحثى نیست. همین‌طور امكان عبارت از یك وجود نعتی است، یك وجود رابطى است نه رابط كه وجود آن امكان در خارج فى‌غیره است كه در همان موضوع و محمول باشد، و اشكالى هم در اینجا پیش نمى‌آید.

  • جواب مرحوم آخوند به ادلۀ آنها

  • جوابى كه مرحوم آخوند به این دو مطلب مى‌دهند، در وهلۀ اول به یك مسئلۀ كلى اشاره مى‌كنند و بعد به‌تفصیل هر كدام از اینها را جواب مى‌دهند. مطلبى كه به هر دوی این قضیه برمى‌خورد این است كه اینكه ما وجود را به دو قسم تقسیم مى‌كنیم، یكى به‌معناى وجود رابط و یكى به‌معناى وجود رابطى، معنایش این است كه در وجود رابط آنچه در خارج محقق است، معنی همان معنى است. این وجود رابط اگر در ذهن بیاید ممكن است همین وجود رابط، وجود رابطى در ذهن بشود و اشكال ندارد. به‌عبارت‌دیگر آنچه دست ما را مى‌بندد از اینكه امكان و نظایر آنها از مواد ثلاث نتوانند در خارج لباس وجود به‌خود بپوشند و رداء وجود بر دوش خود بیفكنند عبارت است از خصوصیت وجود خارج. اما در عالم ذهن كه عالم قضایا و مفاهیم است اشكال ندارد بر اینكه این مواد ثلاث مانند وجود نعتىِ خارجى، به‌عنوان یك وجود فى‌نفسه، محمول براى قضایا قرار بگیرند یا اینكه خودشان موضوع براى محمول قرار بگیرند، هیچ اشکال ندارد.

جلسه ۱۵۳

3
  • همین مطلب را ایشان در بحث عدم و بحث بعدى كه راجع به اشكال دیگرى است مطرح مى‌كنند، مى‌گویند كه لحاظ آلى در ذهن و لحاظ استقلالى، دو مطلبى است كه ما باید بین آنها را تفكیك قائل بشویم. از نقطه نظر وجود خارجى ممكن است یك مفهومى به‌لحاظ آلى مورد لحاظ قرار بگیرید مانند «سرتُ من البصرة إلى الكوفة» اما ممكن است همین ابتدائیتى كه در ضمن موضوع و محمول در خارج تحقق پیدا مى‌كند، در ذهن به‌عنوان لحاظ استقلالى و منظورٌ‌الیه مورد توجه قرار بگیرد كه دراین‌صورت معناى اسمى پیدا مى‌كند.

  • در مورد ما نحن فیه كه امكان و مواد ثلاث است، امكان در اینجا یك وجود ربطى دارد و وجود رابط در خارج و در ظرف خارج دارد كه این وجود رابط بین موضوع و محمول برقرار است، و نه‌تنها امكان بلكه امتناع و وجوب هم از این خصیصه برخوردار هستند. روى‌این‌حساب اینكه مى‌گوییم: امكان وجود خارجى ندارد، این وجود خارجی نداشتنِ امکان به‌معناى این نیست كه اصلاً مابه‌الانتزاع ندارد، مابه‌الانتزاعش عبارت از همان وجود رابط است، منتها نه به‌عنوان وجود محمولى بلكه به‌عنوان ربط بین موضوع و محمول در خارج واقع شده است؛ معنی این است. و این در اینجا وجود رابطى و وجود نعتى نخواهد داشت.

  • اما بعد جوابى را که مرحوم آخوند به این دو اشكال مى‌دهند این است كه اینکه مى‌گویید: امكان در خارج وجود نداشته باشد، بنابراین با عدم امكان یكسان خواهد بود. چون همان‌طوری‌كه عدم امكان، نفى امكان را مى‌كند از انتساب بین موضوع و محمول در قضایاى خارجیّه، در امكان هم كه شما نفى را گنجاندید و تزریق كردید، پس خود امكان هم كه وجود خارجى ندارد و منفى است. و چون وجود خارجى ندارد و منفى است، با عدم امكان كه نقیض او است یكسان خواهد بود، چون «لا فرق و لا میز بینَ الأعدام». اگر یك امر عدمى باشد و امر عدمى دیگر هرچه مى‌خواهد باشد فرقى بین آنها نیست الا بالانتساب.

جلسه ۱۵۳

4
  • مقصود از «امکانه لا» در کلام مرحوم آخوند و حاجی سبزواری

  • پس این «امكانُه لا» كه عبارت مرحوم حاجى هم در اینجا هست، به‌معناى این است كه «لا» به آن حقیقت امكان مى‌خورد؛ امكانِ این نیست، نبودِ این است، عدم این است، نفى این است، سلب این شیء در خارج است. «امكانه لا» با «لا امكان له» كه عدم امكان است در اینجا برابرى خواهد كرد. شعر مرحوم حاجى هم هست که مى‌فرماید:

  • امكان منفى، نه امكان به‌عنوان منفیِ مضاف بلکه امكانى كه منفى است، با نفى امكان با همدیگر فرق مى‌كنند و با همدیگر اختلاف دارند و یكى نیستند. وقتى که مى‌گوییم: عدم امكان، درآن‌صورت نفى یك نسبت را از موضوع و محمول در خارج مى‌كنیم، وقتى كه مى‌گوییم: امكان، این به‌معناى ایجاد یك نسبت بین موضوع و محمول است، بین موضوع و محمول یك نسبت ایجاد مى‌كنیم، گرچه خود آن امكان در حقیقتش نفى خوابیده و امكان به‌معناى عدم ضرورت وجود است ولى این عدم ضرورت وجود در اینجا به‌معناى ثبوت یك نسبتى بین محمول و موضوع است؛ این با اینكه بگوییم: با عدم امكان كه نبود امكان است و به‌معناى نفى است دراین‌صورت فرق مى‌كند. پس منظور ما از «امكانه لا» عبارت از تحقق یك وصفى است كه آن وصف وجود رابط دارد نه وجود رابطى. منظور از عدم امكان، نفى این وصف است و این‌دو باهم متناقضین هستند و با همدیگر فرق مى‌كنند. در مورد امكان، ثبوت امكان در قضایاى خارجیه مورد لحاظ قرار مى‌گیرد و در عدم امكان، عدم ثبوت این صفت در خارج مورد ملاحظه قرار مى‌گیرد و اینها باهم تفاوت دارند.

  • و اما جوابى كه به اشكال دوم داده مى‌شود كه شما در عدم، معناى وجود و ثبوت مى‌گیرید، و وجود و ثبوت دلالت بر ثابت مى‌كند، بنابراین عدم ثابت است، و به‌واسطۀ این ثابت می‌شود كه تمام آنچه عدم هستند، درخارج از یك نحوۀ ثبوتى برخوردار هستند، [جواب این است که] در تعریف شیء گاهى‌اوقات براى تبیین و براى رسم و تعریف یك شیء، ما ضد شىء را مى‌آوریم که از این باب است؛ والاّ این‌طور نیست که در حقیقت عدم، وجود خوابیده است. لذا ایشان مى‌فرماید: گاهى اوقات شما عدم‌ را هم سلب مى‌كنید آیا در آنجا هم وجود را در تعریف مى‌آورید؟! مثلاً در اینکه عدم چیست؟ مى‌گویید: عدم در اینجا راه ندارد، عدم در اینجا منتفى است. شما كه در اینجا می‌گویید: عدم در اینجا راه ندارد و منتفی است، سلب عدم را مى‌كنید، در خود این سلب اولى هم [آیا وجود را اخذ می‌کنید؟!] حالا برفرض که در آن تعریف که می‌گویید: «عدم در آنجا راه ندارد» وجود را اخذ كنید، در آن سلبى كه مى‌خواهید روی این بیاورید دیگر وجود را اخذ نمى‌كنید، بلکه مى‌گویید: عدم در اینجا راه ندارد، یعنى در اینجا ثبوت راه دارد. اینكه مى‌گویید: راه ندارد، سلب مى‌كنید، نفى مى‌كنید، حكم بر عدم مى‌كنید آیا در این حكمتان هم وجود خوابیده است؟! وجود دیگر نخوابیده است. پس فقط براى صرف تعریف و روشن شدن معناى عدم است كه ما از باب ضیق‌خناق مجبور هستیم یك وجود در اینجا بیاوریم. لذا در خیلی از موارد، در بحث زیادى حد بر محدود، خیلى اتفاق مى‌افتد که براى تعریف یك محدودى انسان مجبور است كه در آن حد از الفاظى و مفاهیمى استفاده كند كه در محدود راه ندارد و اصلاً در محدود وجود ندارد؛ من‌باب‌مثال از باب رعایت قید و عدم لحاظ مقید، به پسرتان مى‌گویید: برو و از سر كوچه سبزى پلو بخر بیاور! این سبزى پلو یا كوكو یا آش. این آشى كه در تعریف این سبزى آوردید این آش را همراه با سبزى كه به‌دست شما نمى‌دهند، که بچه هم سبزى بیاورد و هم دیگ آش با خودش بیاورد. این آشى كه آورده شده، به‌عنوان لحاظ قید و بدون مقید است، «تقیدٌ جزءٌ و قیدٌ خارجى». تقید در اینجا جزء براى تعریف است، اما آن قیدى كه به‌عنوان مضاف الیه آورده مى‌شود، آن مضاف الیه كه قطعاً منظور نیست، آن مضاف‌الیه را مخدرۀ مكرمه در مطبخ و منزل باید تهیه كنند. اولىِ آنچه را كه بقال و سبزى‌فروش به‌دست بچۀ شما مى‌دهد فقط سبزى است. براى تعریف یك شیء، انسان گاهى‌اوقات در حدود، بعضى از اجزایى را اخذ مى‌كند كه آن جزء بتواند آن محدود را تعریف كند. در عدم هم همین‌طور است؛ اگر بگویند: عدم را براى ما تعریف كن، شما مى‌گویید: عدم یعنى نیستى. خب نیستى یعنى چه؟! نیستی نیستی است دیگر! اگر عاقل باشد مى‌گویید: نیستى، اگر خیلی خنگ باشد مى‌گویید: آن كه وجود ندارد. تا مى‌گوید: وجود ندارد، فوراً یقه‌اش را مى‌چسبد و می‌گوید: اى آقا، شما در عدم، معناى وجود عرض كردید؟! گفت: «قربان چشم بادامی‌ات بروم، گفت:‌ بادام مى‌خواهم!» در اینجا هم تا شما می‌گویید: آنکه وجود ندارد، یقۀ ‌شما را می‌گیرد که شما وجود را اخذ کردید! یک وقتی که دو نفر با هم دعوا داشتند، تا طرف یک حرفی می‌زد، می‌گفت: به امام فحش دادی؟! به امام اهانت کردی؟! می‌گوید: من که چیزی نگفتم! می‌گوید: نه‌خیر، به امام اهانت کردی! حالا قضیۀ وجود هم همین است، شما وجود بیچاره را براى اینكه عدم را روشن كند می‌آورید حالا که وجود مى‌آید پای خودش گیر مى‌افتد که عجب اشتباهی کردیم! اصلاً در تعریف عدم ما را نیاورید كه از این مشاكل هم محفوظ باشید.

جلسه ۱۵۳

5
  • بهانه‌گیری در پذیرش حق، از نشانه‌های اهل باطل و کفر

  • اگر قرار است بهانه بگیرند مى‌گیرند. اگر قرار به بهانه گرفتن باشد به این مسائل نیست. اگر هم قرار است بهانه نگیرند، هرچه هست قابل توجیه می‌شود. اگر قرار باشد از كسى بهانه بگیرند، از خندیدن امیرالمؤمنین علیه‌السلام بهانه مى‌گیرند و او را از خلافت كنار مى‌اندازند. به چه دلیل او را کنار زدید؟ او دُعابه است می‌خندد.1 خب بنده‌خدا دارد مى‌خندد، چه كند؟! آیا اخم كند؟! خب مى‌خندد! اگر امیرالمؤمنین این خنده را هم نمى‌كرد شما دیگر چه مى‌گفتید؟ آن سطوت و صلابت را كه داشت و همه جایشان را خیس مى‌كردند، اگر این دوتا خنده را هم نمى‌كرد دیگر چه می‌شد! وقتى که حجر بن عدى پیش معاویه رفت، معاویه سؤال كرد: «شما با علی چگونه بودید؟» شروع به صحبت کردن می‌کند، او طورى صحبت مى‌كند که اشك معاویه را درمى‌آورد. بعد مى‌گوید: ما وقتی كه در مقابل او بودیم، «كأنّ علىٰ رؤوسنا» از صلابت و سطوتش ما این‌طور بودیم، درعین‌حال هیچ فرقى با ما نداشت! یعنى درعین اینكه از نقطه نظر رفت و آمد و... هیچ فرقى با افراد دیگر نداشت، با همه مى‌نشست، با همه مى‌خندید، با همه بلند مى‌شد، با همه شوخى مى‌كرد. حالا كه قرار بر است که بیایند و بهانه بگیرند، این خندۀ على هم بهانه مى‌شود، اما اگر قرار است كه هر بهانه را توجیه كنند، اگر آن ابوبكر و آن عمر كفر ابلیس را بگویند، جواب مى‌دهند كه نه، «إنَّ أصحابى كالنّجوم بأیّهم اقتدَیتم اهتدَیتم»2 پیغمبر فرمودند: «خطاى اینها را بر ما بگذارید ثواب اینها را بر خودشان بگذارید، ما را به اینها چه كار؟!» چطور شد خندۀ على مانع شد؟! حالا طرف مى‌رود و با زن مالك بن نمیره زنا مى‌كند، زناى محصنه هم مى‌كند، طرف می‌گوید: «شمشیرى را كه خدا برعلیه دشمنان ما از نیام كشیده من در نیام نمى‌كنم.»3 عجب! چه شد؟! مگر زناى محصنه حد ندارد؟! مگر زنا رجم ندارد؟! حالا چون رفیقتان است این‌طور می‌گویید؟! خالد بن ولید مى‌گوید، همه هم كه شهادت دادند، همه گفتند! حتى خود عمر هم گفت! حالا اینکه با هم خرده‌حساب داشتند نمى‌دانم!! والا عمرى كه بیاید و حضرت زهرا سلام الله علیها را بكشد نمى‌آید شهادت بدهد! معلوم است كه باهم خرده‌حساب داشتند! بعد ابوبكر دید كه نه، او را لازم دارد! تمام دعوا سر چیست؟ سر این است كه اگر منافع اقتضا بكند، زناى محصنه بكند مشكل نیست، اگر حضرت زهرا را بكشند هیچ مشكل نیست، اگر بچه‌اش را سقط كردند هیچ اشكال ندارد، براى اسلام است! باید براى اسلام دختر پیغمبر بمیرد! نوۀ پیغمبر باید سقط شود! اما وقتی كه على مى‌گوید: نمى‌خواهم بیعت كنم، مى‌گویند: آیا نمى‌خواهى بیعت كنى؟! با طناب تو را به مسجد مى‌كشیم تا بیعت كنى! امیرالمؤمنین مى‌گوید: نمى‌خواهم بیعت كنم چه کار دارید؟! نه شمشیر برعلیه شما مى‌كشیم و نه لشكر جمع مى‌كنیم، هیچ چیز نمى‌خواهیم، بروید به‌دنبال خودتان و حكومت خودتان! گفتند: نه‌خیر، بیخود كردى! معاویه دارد که مى‌گوید: و لقد كنتَ تُساقُ إلى البیعةِ كالجملِ المخشوشِ؛ «مثل آن شترى كه بینى‌اش را سوراخ كردند و چیزى رد كردند تا اینكه او را به مسلخ ببرند و نمى‌رود، تو را این‌طور براى بیعت به‌طرف مسجد مى‌كشاندند!» حضرت در جواب معاویه مى‌گوید: «مى‌خواستى مرا قدح كنى درحالى‌كه تعریف من را كردى4 یعنى من دست به ظلم و كفر ندادم تا اینکه این‌طورى مرا برداشتند و به‌سمت مسجد بردند. آخر حضرت را كشیدند، ریسمان به كمر حضرت بستند و كشیدند! تاریخ، تاریخ سیاهى است! خیلی عجیب است! همیشه همین‌طور بوده، تا وقتى كه منافع اقتضاء مى‌كند چیزی نیست و وقتى كه منافع اقتضا نمى‌كند عیب و ایراد درمى‌آید و مى‌جوشد و بیان مى‌شود.

    1. الأمالی، شیخ طوسی، ص 131:
      «قال: كان عمرو بن العاصِ یقول: ”إنّ فی علیٍّ دُعابَةً“. فبَلَغَ ذلك أمیرالمُؤمنین علیه‌السّلام فقال: ”زَعَمَ ابنُ‌النّابِغَةِ أنّی تَلعابَةٌ، مَزّاحَةٌ ذو دُعابَةٍ، أُعافِسُ و أُمارِسُ، هیهاتَ یَمنَعُ مِن العِفاسِ و المِراسِ ذِكرُ المَوتِ و خَوفُ البَعثِ و الحِساب“.»‌
    2. الکشاف، ج 3، ص 390.
    3. تاریخ الطبری، ج 3، ص 278 ـ 280. امام شناسی، ج 2، ص 62 ـ 66 و ج 12، ص 41 ـ 43.
    4. وقعة صفین، ص 87، با قدری اختلاف:
      « ... تُقادُ إلى كُلٍّ منهم كما یُقادُ الفَحلُ‌ المَخشوشُ‌ حتّى تُبایِعَ و أنت كارِه ... .»‌
      ؛ امام شناسی، ج 2، ص 166، تعلیقه 1:
      «ابن‌ابى‌الحدید در شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 455 الى ص 457 كه این نامه را نقل كرده و در مقام شرح برآمده گوید كه: من از ابوجعفر نقیب یحیى بن زید راجع به این نامه سؤال كردم او گفت حضرت امیرالمؤمنین دو كاغذ در جواب دو كاغذ معاویه نوشتند. كاغذ اوّل را كه معاویه فرستاد در آن لفظ كالجمل المخشوش نیست بلكه در آن این الفاظ هست: حسدت الخلفاء و بغیت علیهم، عرفنا ذلك من نظرك الشّزر و قولك الهجر و تنفّسك الصعداء و ابطائك عن الخلفاء. و این نامه را به وسیله ابومسلم خولانى به حضور امیرالمؤمنین فرستاده است. چون حضرت جواب او را نوشتند نامه دیگرى به‌وسیله ابوالقاسم باهلى فرستاد و در آن این لفظ كالجمل المخشوش موجود است. (ابو جعفر نامه معاویه را بر ابن‌ابى الحدید املا كرده و او نوشته است ص 456) و حضرت جواب این نامه را همان‌طور كه در نهج البلاغه ملاحظه مى‌شود نوشته‌اند. ابوجعفر نقیب گوید كه: بسیارى از مردم از دو نامه معاویه اطلاع ندارند و گمان مى‌كنند كه فقط نامه‌اى را كه فرستاده است همان نامه اول است و اشتباها لفظ كالجمل المخشوش را در آن گذارده‌اند و این اشتباه است. و علامه امینى در ج 7، ص 78 از الغدیر در پاورقى مى‌گوید كه: این جمله كالجمل المخشوش را در العقد الفرید، ص 285، صبح الاعشى، ج 1، ص 228، شرح ابن‌ابى‌الحدید ج 3، ص 407 آورده‌اند.»

جلسه ۱۵۳

6
  • یك‌دفعه من سابق یك چیزى از آقاى خامنه‌اى شنیدم خوشم آمد، داشتند بنى‌صدر را در مجلس استیضاح مى‌كردند و عیب‌هاى ایشان را راجع به رد صلاحیت و عدم کفایت مى‌شمردند. بعد یك مسئله‌ای بود. خود آقاى خامنه‌اى در آنجا یك مسئولیتى داشت و در مسائل وارد بود. شخصی داشت صحبت می‌کرد، به یك قضیه كه برخورد كرد، گفت:

  • نه‌خیر، این قضیه به ایشان مربوط نیست و ما دلایل كافى براى رد صلاحیت ایشان داریم و این قضیه به ایشان ارتباطی ندارد و مربوط به قضیۀ دیگرى است.

  • گفتم: این درست و صحیح است. انسان دیگر به این حرف اعتماد مى‌كند. شخصى كه در مقام انصاف است، خب انسان به او اعتماد می‌کند دیگر. حالا اگر برفرض ایشان مى‌آمد و این قضیه را نادیده مى‌گرفت، یا این قضیه را تأیید مى‌كرد و می‌گفت: حالا كه این آقاى بنى‌صدر باطل است این را هم ما روی آن بگذاریم و بگذار ما بیشتر این قضیه را تثبیت كنیم. خب مسئله تثبیت مى‌شد و بنى‌صدر هم مى‌رفت ولى همیشه یك نقطۀ تاریك در دل جناب آقاى بنى‌صدر و افرادى كه از این قضیه اطلاع داشتند نسبت به ایشان باقى مى‌ماند. یعنى همیشه در دلش این را مى‌گفت که در این قضیه این آقا كه از جریان خبر دارد به من ظلم كرده است. خب این را خودش خبر دارد دیگر. این را نمى‌شود کاری كرد. این است كه مى‌گوییم: همیشه باید عادل بود، همیشه باید منصف بود! مسائل و جریانات مى‌گذرد، این مى‌آید آن مى‌رود، ولى آنچه باقى مى‌ماند انصاف است كه انسان باید در قضایا منصف باشد. اگر یك قضیه‌اى هست بیاید و بگوید و اگر قضیه‌اى نیست نگوید.

  • در یك جریانى مدتى پیش اتفاق افتاده بود. و من چون خودم در آن جریان بودم یك اشكالى بر یك مسائلى بود. من در آنجا كه حضور داشتم گفتم: نه‌خیر، این مسئله به این كیفیت است و این‌طور نیست، حساب باید جدا باشد، هر چیزى باید در جاى خودش باشد. حالا اگر من در آنجا سكوت مى‌كردم و حرف نمى‌زدم، درنتیجه من در یك‌هم‌چنین جریانى در دادگاه عدل الهى محكوم بودم و محکوم هستم. ولو اینكه حالا مسئله به این كیفیت است اما این نقطه الآن از جاى خودش و از محور خودش تغییر پیدا كرده است. چرا شما ساكت هستید؟! باید بگویید: این مسئله به این كیفیت است، و به این صورتى كه مطرح مى‌شود نیست. اگر ما این كار را توانستیم بكنیم، كه همیشه در نفسمان و ضمیر خودمان عادل باشیم، خیلى مهم است! شاید بگوییم: همۀ راه را طى كردیم. همیشه در نفس خودمان عادل باشیم! همیشه دور از جریانات و مسائل و جوّ به یك جریان نگاه كنیم! آن‌وقت این، هم جزاى اخروى براى انسان دارد و هم مدح دنیوى دارد. مى‌گویند: آدم خیلى درست و بى‌حلیه پیله و بی‌شیله پیله‌ای است، آدم عادلى است، آدم ركی است، برفرض اگر اشتباه هم بكند ولى صادق است، معاند نیست، كلك نیست كه بیاید مسائل را توجیه بكند. در قضیۀ عدم بودیم.

جلسه ۱۵۳

7
  • از سر تا پایمان را عدم گرفته اما ما سر تا پایمان را داریم هستی فرض می‌کنیم! عدم را به او می‌اندازیم، او مى‌گوید: من هستى مطلق و هستى كل هستم، ما مى‌گوییم: نه جانم، اشتباه مى‌فرمایید! هستى ما هستیم، اگر تو بودى‌ كجا است؟! پس چرا ما نمى‌بینیم!‌

  • اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد