/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۸

1
  • درس یکصد و پنجاه و هشتم

  • لحاظ آلی و استقلالی بودن موضوعِ احکام، و تسلسل در مواد قضایا (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • قاعدةٌ: و إذا تحقَّقتِ الأمرَ فی هذه المعانی و معنَى انقطاعِ سِلسِلَتِها بانقطاعِ اعتبارِ العقلِ فاجعَله أسلوبًا مطّردًا فی جمیعِ الطبائعِ العامةِ المتكرّرةِ كالوحدةِ و الوجودِ و اللزومِ و مضاهیاتِها.1

  • تفاوت در احکام به‌لحاظ‌ استقلالی و انتزاعی 

  • عرض شد که در مبناى تعدد لحاظ و تعدد حكم به تعدد لحاظ موضوع، استقلالیاً و اعتباریاً و آلیاً، به این تعدد لحاظ، احكام متفاوتى متعلق مى‌شود. اگر یك مفهومى به‌عنوان آلت براى ربط بین موضوع خارجى و محمول آن مدنظر قرار بگیرد، طبعاً نمى‌تواند جهت استقلالى در ذهن پیدا كند و به‌عنوان موضوع یا محمول، مخبرٌبه و مخبرٌعنه واقع بشود. اما اگر در یك مفهوم انتزاعى لحاظ استقلالى در عقل بشود، مى‌شود كه نظر استقلالى در او بشود و احكام متفاوتى را به‌خود بگیرد، مانند اینكه در قضایاى ذهنیه گاهى‌اوقات آن معناى آلى به‌نظر مجدد، معناى استقلالى پیدا مى‌كند. ادراك این معنی و امتیاز بین مفهوم مستقل و مفهوم آلى موجب مى‌شود كه اشكالاتى را كه در مورد عناصر عقود، در قضایاى خارجیه به‌عنوان تسلسل و غیر تسلسل لازم مى‌آید، در این قضایا نیاید، و به انقطاع سلسلۀ مراتبِ لایقفى آن مسئلۀ تسلسل هم منتفى شود.

  • اجرای قاعده در مفاهیم حاکی از قضایای عینی خارجی

  • مرحوم آخوند مى‌فرمایند: این قاعده را شما در همۀ مسائل و مفاهیم اعتبارى و انتزاعى مدنظر قرار بدهید؛ حتى مفاهیمى كه آنها انتزاعى نیستند بلكه به‌عنوان مفاهیم حاكى از قضایاى عینى خارجى هستند و یك مفهوم انتزاعى از آنها انتزاع مى‌شود آنها را هم شما مى‌توانید مدنظر قرار بدهید. من‌باب‌مثال یكى از آنها مفهوم وحدت یا مفهوم وجود است. وجود عبارت است از یك حقیقتى كه حقیقة الحقائق‌ است و واقعیة الوقائع در عالم خارج است. حالا اگر این وجود را به‌عنوان یك مفهوم مدنظر قرار ندهیم بلكه به‌عنوان یك واقعیت عینى خارجى قرار دهیم، همیشه نظر ما روى آن معناى مستقل خارجى است. وقتى كه ما مى‌گوییم: «الوجودُ موجودٌ»، معنای «الوجودُ موجودٌ» همین وجود خارجى موجود است و دیگر مسئله‌اى بر آن مترتب نیست. مقصود از این وجود تعین خارج است و منظور از موجودیت هم همان تحقق است، و این محمول بر این موضوع هیچ اشكالى را به‌وجود نمى‌آورد. اما اگر شما در ذهن، موجودیت را بر این مفهوم حمل كردید و گفتید كه این مفهومى كه الان من در ذهن آوردم و به‌واسطۀ این از خارج خبر دادم، آیا این مفهوم موجودٌ أم لا؟ مى‌گوییم: این مفهوم موجود است، یعنی همین مفهوم وجود در ذهن، خودش فى‌حدنفسه موجود است. نمى‌توانیم بگوییم: معدوم است. آیا این مفهومى كه شما در ذهن آوردید معدوم است یا نه؟ مى‌گوییم: معدوم نیست، بالاخره در ذهن آوردیم، اگر نمى‌آوردیم مسئله‌اى نبود ولى حالا آوردیم. این مفهومى كه الان در ذهن ما هست موجودٌ، یعنى ثبت له الوجود. اینكه مى‌گوییم: «الوجود موجودٌ فى الذهن»، «الوجود موجودٌ ثبت له الوجود» آن وجودى كه در اینجا محمول واقع شده، باز یك وجود دیگرى است؛ چون نفس وجود اول را كه ما حمل بر موضوع نمى‌كنیم. به‌عبارت‌دیگر نفس محمول كه بر موضوع حمل نمى‌شود. تفاوت بین محمول و موضوع، ولو بالابهام هم كه باشد این حمل باید داراى اختلاف و تغایر باشد. بنابراین مى‌گوییم كه این وجود ذهنى ما موجودٌ یعنى ثبت له الوجود. و اینكه مى‌گوییم: ثبت له الوجود، بالاخره یك وجود مجدد و متكررى را ما در اینجا تصور كردیم. حالا آیا آن وجودى را كه تصور كردیم و او را حمل بر این موضوع كردیم آیا او هم موجود است یا نه؟ مى‌گوییم: موجود است، چون امر معدوم را كه بر موضوع حمل نمى‌كنند، امر موجود را حمل مى‌كنند، و اینجا دیگر تسلسل و لانهایه لازم مى‌آید.

    1. الحكمة المتعالیة، ج ‌1، ص 144.

جلسه ۱۵۸

2
  • عینیت مصداقی وجود و وحدت

  • همین‌طور دربارۀ وحدت، مثلاً مى‌گوییم: این كتاب واحد است، این ساعت واحد است، ما در این حكم به واحد و وحدتى كه مى‌كنیم و می‌گوییم: واحد، واحد را انتزاع مى‌كنیم. واحد یك امر خارجى و یك مسئلۀ عینى خارجى است. به‌عبارت‌دیگر در هرجا كه وجود باشد در آنجا وحدت هست و در هرجا كه وحدت باشد در آنجا وجود هست و این عینیت آنها یك عینیت مصداقى و به‌ حمل شایع وحدت مصداقى است، نه‌اینكه عینیت مفهومى. مفهوم وحدت و مفهوم وجود هردو وحدت مصداقى به حمل شایع در خارج دارند. از اینجاست كه مسئلۀ وحدت وجود پیش مى‌آید. هر چیزى كه در خارج هست اگر از وحدت برخوردار نباشد تعین خارجى پیدا نمى‌كند. این كتاب كه الان درخارج هست، چون واحد است در خارج هست، اگر این كتاب قابلیت براى اثنین را داشت هیچ وقت در خارج موجود نبود. الان این ساعت چون واحد است در خارج موجود است و شما آن را مى‌بینید، اگر قابلیت براى تعدد را داشت امكان نداشت در خارج موجود باشد، چون همین‌كه قابلیت براى متعدد شدن را پیدا مى‌كند یعنى به مقام ابهام و اجمال رفتن و داخل در تحت قوانین ماهیت شدن، نه داخل در تحت هویّت شدن. ماهیت قابل تكرر است؛ من‌باب‌مثال شما ماهیت زید را تصور بكنید و ده میلیون مثل زید را در خارج مى‌توانید فرض بكنید؛ زید، زید، زید و... . همه مثل هم هستند، مثل اینكه كپى زده‌اید. مثل یك مجسمه كه كارخانه ده میلیون از آن را درست مى‌كند، از اینجا تا طهران از این مجسمۀ زید را درست کند، از نقطه نظر مجسمه مطلب تمام است، تخلُق مِن الطین مى‌شود، یك عیسایى هم پیدا مى‌كنیم علىٰ نبینا و آله و علیه السلام از اینجا فوت مى‌كند و این ده میلیون را زنده مى‌كند. ده میلیون زید می‌شود، و همه عین هم و کامل هستند. البته همه عین هم نیستند ولى در مثال و تشبیه داریم مى‌گوییم. پس در اینجا ماهیت زید، یك ماهیّتى است كه قابلیت براى تكثر خارجى را دارد ولى همین‌كه در خارج پیدا مى‌شود یكى است و دیگر دوتا نمى‌تواند باشد. اگر یكى دیگر مانند او باشد او نیست، مانند اوست نه‌اینكه او است. حتى دو مجسمه را كه كارخانه بیرون مى‌دهد نمى‌گویند كه این آن یكى است بلکه می‌گویند این را مثل آن یكى درست كرده‌اند. سومى مثل این دوتا است و چهارمى مثل آنها است. مثل با عین فرق مى‌كند. پس آن چیزى كه قابل براى تكثر است ماهیت است، اما هویّت خارجى قابل تكثر نیست. این وحدت لازمۀ براى وجود خارجى، یعنى اگر وجود خارجى بخواهد باشد حتماً وحدت بر او صدق مى‌كند و اگر یك مطلب بخواهد واحد باشد باید وجود داشته باشد.

جلسه ۱۵۸

3
  • حالا این وحدتى كه در اینجا هست و اتفاقاً ما از همین مسئله به مسئلۀ وحدت واجب الوجود پى مى‌بریم كه در مسئلۀ وحدت واجب الوجود، اگر حقیقت وجود تعینش تعین واحد نباشد لازمه‌اش این است كه در مسئلۀ وجود، ماهیت پیدا بشود و ماهیت، خودش منافات با وجود دارد، ماهیت مطلبٌ و وجود مطلبٌ آخر. از همین‌جا ما متوجه مى‌شویم كه در عالم خارج یك واحد عینى بیشتر نیست، اما آن واحد عینى داراى ظهورات مختلف مى‌باشد. اشكالى ندارد ظهورات مختلف باشد. اگر زید كنار ده آینه بایستد ده‌تا صورت از زید در آن آینه مرتسم مى‌شود و این صور متعدده موجب تكثّر موضوع نخواهد شد. در این آینه یك صورت از او ظهور دارد و در آینۀ دیگر ظهورى دیگر دارد. اگر صد ظهور هم بشود باز موجب تكثر براى موضوع و زید نخواهد شد. وجود هم همین است و وحدت وجود هم به همین كیفیت مى‌باشد.

  • تبیین مسئلۀ وحدت وجود

  • تلمیذ: بله، در مرتبۀ خودش یكى است ولى آیا در مرتبۀ دیگرى داریم یا نه اگر وجود این است كه بگوید، اصلاً مرتبۀ دیگرى نیست. در هستی فقط یك وجود هست و بس!

  • استاد: مرتبه كه منافات با وحدت ندارد.

  • تلمیذ: اینكه مى‌گویند: خدا هست، خب مى‌دانند و مى‌گویند: خدا یكى است ولى آیا زید و عمر هم هست یا نیست؟ وحدت وجود به این قسم است، مى‌گوید: هیچ وجودى ما نداریم، فقط خدا هست!

  • استاد: مى‌دانم، اینکه می‌گوید: زید و عمر نیست آیا یعنى اینها معدوم‌اند؟!

  • تلمیذ: بله، در مرتبه مى‌گوید: وجود ندارند.

  • استاد: پس چرا شما نگاهشان مى‌كنید؟!

  • تلمیذ: همان دیگر، اشكال در وحدت وجود آنها بر همین است.

  • استاد: در وحدت وجود؟ پس شما نیایید و به‌خاطر این اصل وحدت وجود را خراب كنید! این را اگر بخواهید خراب كنید خیلى چیزها خراب می‌شود!

  • تلمیذ: وحدت وجود مى‌گوید: اصلاً وجودى غیر از خدا نداریم.

  • استاد: والله بنده كه قائل به وحدت وجود هستم چنین حرفى تابه‌حال نزده‌ام!

جلسه ۱۵۸

4
  • تلمیذ: والاّ در آن حد كه خدا یكى است، چه آنهایى كه به وحدت وجود قائل هستند و چه آنهایى كه به وحدت وجود قائل نیستند مى‌گویند: خدا یكى است.

  • استاد: ببینید، این را كه شما مى‌فرمایید اصلاً وحدت وجود نیست بلکه وحدت واجب الوجود است. چه كسانى که قائل به وحدت وجود هستند مى‌گویند: واجب الوجود واحد است و چه کسانی که قائل به وحدت وجود نیستند می‌گویند: واجب الوجود واحد است. این با وحدت وجود دوتا است. قضیۀ وحدت وجود این است كه كُلُّ ما صَدَقَ علیه أنّه موجودٌ یرجِعُ إلى مبدأٍ و یرجِعُ إلى حقیقةٍ إحنا نُسمّیه بالوجود، اسم آن مبدأ را و اسم آن حقیقت را وجود مى‌گذاریم. شما تمام صفحات این كتاب را درنظر بگیرید، از صفحۀ یک و دو و سه تا برسد به صفحۀ سیصد و خورده‌ای همۀ اینها بین دفّتین هستند، اسم این را مى‌گذاریم كتاب. مسئله این است. بنابراین در مسئلۀ وحدت وجود، خدا و ملائكه و مراتب پایین، تا برسد به اظلم العوالم، قضیۀ وحدت وجود، همه را در یك دفّتین كرده و اسم آن را گذاشته وجود! این شد وحدت وجود. حالا این وحدت وجود داراى مراتبى است: یك مرتبه‌اش را باز مى‌كنى كیفیةُ استنادِ عدمِ الممكن إلى السبب، یكى دیگر را باز مى‌كنى الوجودُ الذهنى، یكى دیگر را باز مى‌كنى الواجب بالذات واجبٌ مِن جمیع الجهات. این مراتبى كه در بین دفّتین هست داراى مراتب أعلى و أنزل است. وحدت وجود نفى مراتب نمى‌كند. کدام الاغی مى‌گوید: بین مرتبۀ واجب الوجود و بین مرتبۀ أدنى المراتب كه مادة المواد باشد هیچ اختلافى نیست؟! مگر عقلش پاره سنگ بردارد!

  • تلمیذ: نه، مى‌گوید: اصلاً وجود نیست.

  • استاد: نه، پس معدوم كه نمى‌گوید! نه‌خیر، كسى که یك‌هم‌چنین حرفی را زد از قول من به او بگویید: آقا، خیلى خر هستید! واقعاً دیوانه است كسى كه این را بگوید! شما این را بر سرش بزن ببیند معدوم است یا معدوم نیست! این مطلب را نهیولیسم‌ها مى‌گویند.

جلسه ۱۵۸

5
  • تلمیذ: همین دیگر مى‌گویند: صلح شد، پس در واقع نزاع، نزاع لفظى است.

  • استاد: نه، نه، نه! آن كسانى كه منكر وحدت وجودند قائل به انفصال هستند آنها مى‌گویند: اصلاً بین مبدأ و اینها دو وجود جدا هست، «إنّ الله خِلوٌ مِن خلقِه و خلقَه خلوٌ منه»1 اصلاً ارتباطی به هم ندارند، معنی ندارد كه بگویید: ما جنس خدا هستیم، معنی ندارد که خدا جنس ما باشد! یعنى اینها مى‌آیند و بین وجود ما و بین وجود پروردگار انفكاك مى‌اندازند.

  • ما مى‌گوییم: چطور ممكن است که در یك وجود بسیط و مطلق انفكاك باشد؟! انفكاك معنى ندارد! ماده نیست كه شما یك تكه از آن را بردارید. وجود مجرد لا یتناهى و مطلق تشبیهاً مثل كشى مى‌ماند كه این قدر بكشى كشیدى، اگر بیشتر بكشى باز كشیدى، جدا نمى‌شود منتها در اینجا یك حبلٌ ممدودٌ بینَ الخالق و بینَ خلقِه است، این حبل ممدود یك مقدار آمد این فاصله شد مقام جبروت، یك‌مقدار دیگر آمد این فاصله‌ شد مقام ملكوت، یك مقدار دیگر آمد این فاصله شد مقام مثال، و این آخر شد مقام ماده و عالم دنیا. این كش قطع نشده، اگر آن را رها كنى مى‌رود و به مبدأش مى‌چسبد، اگر بکشی باز جدا می‌شود. مسئله فقط مسئلۀ كشیدن و انعطاف است. اما اینها مى‌گویند: فرض كنیم خداوند اراده كرده و وجودى را خلق كرده، بسیار خوب، این وجود را از كجا خلق كرده؟ آیا از خودش خلق کرده؟ نه نمی‌شود، یعنى ما خداییم؟! خدا هم كه قابل تركیب نیست كه یك تكه از او بردارید! خدا اراده‌اش تعلق گرفته و خلق كرده، مى‌گوییم: خدا خلق كرده قبول داریم، روى چشممان و روی سرمان می‌گذاریم اما بالاخره این وجودى را كه الان شما دارید مى‌بینید و روى سر مى‌گذارید و حلوا حلوایش مى‌كنید این الان آیا وجود تخیلى است یا وجود واقعى است؟ اگر وجود تخیلى است، به‌جاى اینكه آن را روی سرت بگذارى خودت بالا برو تا اینکه او تو را حلوا حلوا كند!! پس این وجود، وجود واقعى است. اگر وجود واقعى شد و داراى یك حقیقت شد پس شما باید عالَمى را و ظرفى را جداى از وجود خدا كه به وجود خدا و به تركیبش دست نخورد داشته باشید که از آن عالم، از آن وجود یك تكه بردارد و زید كند، یك تكه بردارد و هندوانه كند، یك تكه بردارد و بادمجان کند و... . این تكه‌هایى كه برمى‌دارد و جدا مى‌كند نمى‌شود از وجود خودش جدا كند پس باید از یك جا دیگر بردارد. از عدم كه نمى‌تواند بردارد که یك تكه عدم را بردارد و بکند غنم، یك تكه بردارد و بكند شجر! می‌گویند: چاره نداریم! آنها نمی‌توانند به این مطلب ملزم بشوند. یعنی ما بر گردۀ آنها می‌گذاریم که اگر قرار بر این است كه شما وجود را جداى از او مى‌گیرید، «إنّ الله خِلوٌ مِن خلقِه» وقتى این‌طور معنی مى‌كنید پس این وجود نمى‌تواند وجود موهومى باشد، این وجود واقعى است. این وجود واقعى منشأش چیست؟ اگر منشأش خود خداست که یفرّون فرارَ المکزومِ مِن المسک. اگر منشأش غیر از خدا است پس درقبال خدا یك عالم وجود و یك عالم حقائقى را شما جداى از خدا تصور كردید، كه آن خداوند از آن عالم به‌عنوان مادة المواد براى عوالم خودش استفاده مى‌كند. بعد نقل كلام در او مى‌كنیم كه بین خدا و بین او چه ارتباط و چه نسبتى هست؟ اگر او معلول اوست پس سنخیت بین علت و معلول اقتضا مى‌كند كه حقیقت وجود، حقیقت واحد باشد. اگر معلول او نیست هردو معلول برای علت ثالثه خواهد بود كه تركب لازم مى‌آید.

    1. الکافی، ج 1، ص 82.

جلسه ۱۵۸

6
  • پس در مسئلۀ وحدت وجود ما قائل به مراتب هستیم. بالاخره مرتبۀ ادنى كه مرتبۀ أظلم العوالم است با مرتبۀ أدنى كه ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾1 تفاوت دارد، مراتب تجرد تفاوت دارد ولى این مراتب منافاتى با مسئلۀ وحدت وجود ندارد، ظهورات تفاوت پیدا مى‌كند. ظهور شمس در نزدیك شمس شصت هزار درجه حرارت دارد، همان شمس وقتى كه به اینجا بیاید حرارتش چهل درجه می‌شود. مراتب تفاوت پیدا مى‌كند. و وقتى كه از آن شدت نوریه كم بشود موجب مى‌شود كه حرارتش هم كمتر بشود. این مسئله مربوط به وحدت بود.

  • در مسئلۀ وحدت ما مى‌گوییم كه مثلاً الكتابُ واحدٌ، كتاب داراى وحدت است، هیچ مشكلى هم پیش نمى‌آید. کتاب واحد است و ما داریم آن را مى‌بینم. اما وقتى در ذهنمان مى‌گوییم: این واحد که ما الان بر کتاب حمل کردیم چه بود؟ چرا نگفتیم: الكتابُ اثنین، گفتیم: الكتابُ واحدٌ؟! واحد را موضوع قرار مى‌دهیم براى قضیۀ ذهنی‌مان. مى‌گوییم: واحد آن است كه یكى باشد، واحد آن است كه وحدت داشته باشد. این واحدى كه قبلاً در قضیۀ خارجى ما محمول بود، الان موضوع در قضیۀ ذهنى ما شد، و این نظر، نظر استقلالى شد. نظرى كه اینجا بود نظر غیر استقلالى بود. «الكتابُ واحدٌ» یعنى ما محمول را و آن وحدت را از آن حقیقت خارجیه انتزاع كرده بودیم. الان روى آن موضوع و آن محمول كنكاش و دقت مى‌كنیم و روى آن مطلبى كه گفتیم حلاجى مى‌كنیم مى‌گوییم: این واحدى كه ما گفتیم ـ حالا گفتیم و از دستمان در رفت! ـ آیا واقعاً یكى است یا دوتا است؟ واحد آن است که یکی باشد. این كه مى‌گوییم: واحد آن است كه یكى باشد درست است، واحد نمى‌شود دوتا باشد. مى‌گوییم: اینجا مشكل دوتا شد! ما گفتیم: واحد آن است كه یكى باشد، آن یكى كه محمول آوردید چه بود؟! آن یک، آن است که یکی باشد، همین‌طور یك‌دفعه مى‌بینیم که هر محمولى را شما مى‌آورید و موضوع براى یك قضیۀ دیگر قرار مى‌دهید! مگر مجبورید؟! چه کسی شما را مجبور كرده كه هر محمولى را در یك قضیۀ ذهنى [موضوع قرار بدهید]؟! حالا بیچاره محمول بود حالا حامل شده است!! حالا که گفتیم: الكتابُ واحدٌ یا المرأةُ واحدةٌ، واحد را در اینجا محمول قرار دادید و بعد شما این محمول را مى‌آورید در یك قضیۀ ذهنى خودتان موضوع قرار مى‌دهید مى‌گویید: واحد آن است كه یكى باشد، وحدت بر آن صدق كند. بله، درست است! این را كه وحدت بر آن صدق بكند محمول قرار دادیم، این وحدت چه بود که ما محمول قرار دادیم؟ مى‌گوییم: وحدت آن است كه یكى باشد و دوتا نباشد، و همین‌طور هلمّ‌جرّا. این مى‌شود سلسلۀ تسلسل. اگر بیكاری و وقت زیادی داری این محمول را بگیر بر موضوع حمل کن و بعد محمول دیگر و همین‌طور عوض کن و... ! آدم بیکار همین کار را می‌کند. گفت: آدم بیکار چه کند؟ نقش به دیوار كند! آدمى كه بیكار است این كارها را مى‌كند.

    1. . سوره نجم (53) آیه 9.

جلسه ۱۵۸

7
  • پرداختن به گرفتاری‌ها و بیچارگی‌های خود، علامت انسان‌های دردمند

  • اما آدم وقتى كه بیكار نیست فوراً مى‌آید و از قضیه مى‌گذرد و به مسائل مهم‌تر مى‌پردازد. ما خیلى مسئلۀ مهم در پیش داریم خیلى! به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند:

  • آن‌قدر ما بیچارگى داریم و آن‌قدر بدبختى داریم كه اگر متوجه بیچارگى‌ها و بدبختى‌هاى خودمان بشویم اصلاً چشممان را از خودمان نمى‌توانیم به دیگرى بیندازیم و ببینیم كه او کیست و چیست و... !

  • هرجا دیدید که كسى نشسته و دارد از كسى دیگر حرف مى‌زند بدانید كه كلاهش پس معركه است؛ بدون برو و برگرد! هر كسى را دیدید که آرام است و سرش به كار خودش است به‌دنبال او بروید، او به‌درد مى‌خورد! اگر هم الآن نداشته باشد بالاخره عاقبتش خوب است! اما اگر دیدید که كسى نشسته و مدام مى‌گوید: حسن این‌طور است، حسین این‌طور است، بدانید که اوضاع خودش خیلى خراب است و معطلى هم ندارد! این حرف را از خودم نمى‌گویم، از پدرم نقل مى‌كنم و مرحوم آقا هم همین‌طور بود. ایشان با اینكه خودش در كوران حوادث و جریانات و مسائل و... بود وقتى كه نزد استادش آقاى حداد یا آقاى انصارى مى‌رفت ـ ما آن‌موقع بچه بودیم ولی یك چیزهایى هم مى‌فهمیدیم دیگر ـ مى‌دیدیم که اصلاً ایشان به این حرف‌ها كارى ندارد. حالا یك‌وقت تكلیف اقتضا مى‌كند، مى‌گویند: برو و فلان مسئله را مطرح كن؛ این یك چیزى است، ولى آنچه من از ایشان دیدم این بود كه ﴿قُوٓا أَنفُسَكُمۡ﴾1 بودند.

  • قاعدةٌ: و إذا تحَقَّقتَ الأمرَ فی هذه المعانی و معنى انقطاعِ سِلسِلَتِها بانقطاعِ اعتبارِ العقلِ فاجعَله أسلوبًا مطّردًا فی جمیعِ الطبائعِ العامةِ المتكرّرةِ كالوحدةِ و الوجودِ و اللزومِ و مضاهیاتِها سواءٌ كان بإزائِها فی الأعیانِ شی‌ءٌ أم لا فإنّ الوجودَ و الوحدةَ مع أنّ حقیقتَهما واقعةٌ فی الأعیانِ بل حقیقةُ الوجودِ هی أحقُّ الأشیاءِ بالوقوعِ العینی لكن مفهوماهما مِن المعانی المتكرّرةِ فی العقلِ فإنّ لحقیقةِ الوجودِ موجودیةٌ و لموجودیتِها موجودیةٌ أخرى و هكذا إلىٰ أن یعتبرَها العقلُ لكن مصداقَ هذه الاتصافاتِ الغیرِ المتناهیةِ بحسبِ اعتبارِ العقلِ حقیقةُ الوجودِ التی هی بنفسِها موجودةٌ و كذا الكلامُ فی الوحدةِ.2

    1. . سوره تحریم (66) آیه 6.
    2. الحكمة المتعالیة، ج ‌1، ص 144.

جلسه ۱۵۸

8
  • «قاعده: وقتى این مسئله را در این معانى تحقیق كردید و اینكه چطور سلسلۀ این معانى منقطع مى‌شود به انقطاع اعتبار عقل، (وقتى كه عقل دست از بیكاری‌اش بردارد، این سلسلۀ معانى هم منقطع مى‌شود) شما این را یك اسلوبى قرار بده (یعنى این مسئله را، این قاعده را، این انقطاع سلسله را، این امر را یك اسلوبى قرار بده) در همۀ طبیعت‌هاى عامه‌اى كه متكرر است، مانند وحدت که طبیعت عامه است و وجود که طبیعت عامه است و لزوم که طبیعت عامه است در هر قضیه، و [همانند آنها،] امكان و امتناع و سایر آن مفاهیمى كه قابل تسلسل ذهنى هستند؛ مى‌خواهد بإزاى این معانى شیئی در اعیان باشد یا نباشد، مثل وجود و وحدت (که وجود و وحدت مابإزاء خارجى دارند اما مثلاً زوجیت مابإزاء خارجى ندارد یا لزوم مابإزاء خارجى ندارد.) حقیقت این دو واقع در اعیان است. بلکه حقیقت وجود، أحقّ اشیاءِ وقوع عینى است (یعنى هیچ حقیقتى بالاتر از وجود نیست؛ هرچه را شما تصور كنید وجود بر آن صادق است.) ولی مفهوم حقیقت و مفهوم وجود از آن دسته معانى هستند كه قابل تكرر و قابل ازدیاد و قابل تسلسل در عقل هستند. حقیقت وجود یك موجودیتى دارد، و برای موجودیت آن یك موجودیت دیگرى در عقل هست، تا وقتی كه عقل این موجودیت را مدام حمل كند و بگوید: وجود موجود است و آن موجود هم موجودیت دارد تا غیرنهایه. ولی مصداق این اتصافات غیرمتناهیه به‌حسب اعتبار عقل، حقیقت وجودى است كه بنفسه موجود است و این عینیت خارجى دارد. كلام در وحدت هم همین‌طور است.»

  • و اشكالى كه نسبت به این قضیه شده جوابش را ما گفتیم.

  • اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد