/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۶۲

1
  • درس یکصد و شصت و دوم

  • بررسی جواب مرحوم آخوند و محقق دوانی بر اشکال تسلسل (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • مراتب تسلسل و امتناع تسلسل به وجود موضوعات مختلفه و متكاثره‌

  • و هذا أولىٰ ممّا تَجشَّمُه صاحبُ حواشی التجرید فی فكِّ هذه العُقدةِ أنّ تلك اللزوماتِ موجودةٌ فی نفسِ الأمر بوجودِ ما یُنتزَعُ هی منه و لیست موجودةً بصوَرٍ متغایرةٍ و الوجودُ الذی هو مقتضى صدقِ الموجبةِ أعمٌّ مِن الثانی.

  • بحث راجع به مراتب تسلسل و امتناع تسلسل به وجود موضوعات مختلفه و متكاثره بود، و اشكالى كه بر جهات ثلاث شده بود، لزوم تسلسل ذهنى به وجود موضوعات مختلفه و متكاثره بود. جواب مرحوم آخوند به استحالۀ تسلسل در‌صورت وجود خارجى بود. و چون جهات ثلاث در قضایاى ذهنى به‌صورت آلى است، نه به‌صورت استقلالى، لذا جهات ثلاث با قطع تعمّل عقل، موجب قطع مراتب تسلسل او خواهد شد و لذا یكى بر دیگرى در ذهن ترتّب ندارد. یعنى تفاوت و اختلاف بین جهت آلى و جهت استقلالى در ذهن موجب مى‌شود كه همین‌که قضیۀ ما در ذهن بخواهد از جهت آلى به جهت استقلالى برگردد، در همان‌جا تسلسل قطع مى‌شود و آنجا اصلاً تسلسلى دیگر وجود ندارد. به‌عبارت‌دیگر در آن قضیه‌اى كه حكایت از یك قضیۀ خارجى بكند و حكایت از یك واقعۀ خارجى بكند، جهت در آن قضیه، جهت آلى است و اگر بخواهیم روى آن جهت نظر بدهیم و به‌عنوان یك مفهوم استقلالى مورد توجه قرار بدهیم آن جهت، جهت استقلالى مى‌شود. پس هیچ ارتباطى بین قضیۀ اوّل و قضیۀ دوّم كه مى‌فرمایند: قضیۀ دوم مترتّب بر قضیۀ اول است نخواهد بود، چون در قضیۀ اولى، جهت آلی لحاظ شده است و در قضیۀ دوم ذهنیۀ ما جهت، جهت استقلالى شده است. لذا این دو دیگر ترتّبشان بر همدیگر نیست.

  • جواب مرحوم دوانی به اشکال بر جهات ثلاث 

  • در اینجا مرحوم دوانى یك جواب دیگرى را از این اشكال مى‌خواهد بیان كند. ایشان مى‌خواهند بفرمایند كه آنچه در قضیۀ خارجیه یا ذهنیه ـ فرق نمى‌كند ـ مورد لحاظ قرار مى‌گیرد، كیفیّت وجود موضوع در این قضایا است. یعنى وجود موضوع در قضایا به‌لحاظ خود قضایا متفاوت است؛ گاهى از اوقات ما حكمى را بر یك موضوع مى‌بریم، چون این موضوع داخل در تحت موضوع دیگر است لذا بر این موضوع حكم كردیم، ایشان این‌طور مثال مى‌زنند که اگر دو سر یک آهن را درنظر بگیرید و یك سرش را در آتش بگذارید مى‌گویید: یك سر آهن داغ است و یك سر آهن سرد است، الآن حكمى را كه بر آهن کردید، به‌لحاظ اتصال جسمى او این حكم را كردید. یعنى چون آهن داخل در جسم متصل است، به‌خاطر این حكم كردید كه یك سر او گرم است و یا یك طرف آن سرد است. موضوع ما در اینجا موضوع خارجى نیست كه یك سر آهن باشد، بلكه آنچه در خارج هست عبارت از جسم متصل است. این جسم متصل موجب شده است كه شما بر یكى از دو طرف حدید حکم به حرارت یا برودت كنید.

جلسه ۱۶۲

2
  • ایشان مى‌فرماید: گاهى‌اوقات موضوع قضیۀ ما، به‌لحاظ مقتضاى ـ به‌اصطلاح اصولی بگوییم ـ ‌حكم و موضوع، خود موضوع خارجى‌خودش را مشخص مى‌كند و خودش را نشان مى‌دهد. اگر ما حكم بر یك جسمى به وجودش كردیم، حتماً حكم به تحیّز بالفعلش هم مى‌كنیم؛ این لوازمى است كه جسمیت این لوازم را براى خودش به‌وجود مى‌آورد. یا اینكه اگر شما حكم كردید به حرارتى كه مترتب بر نار است، اقتضاى فعلیت هردو لازم و ملزوم را مى‌كند؛ این‌طور نیست كه نار فعلیت داشته باشد اما حرارتى كه لازمۀ اوست آن حرارت بالقوه باشد، نه‌خیر، اگر نار بالفعل است، حرارت آن هم بالفعل خواهد بود و اگر حرارت بالفعل است ـ نه حرارت، چون لازم أعم از ملزوم است ـ حتماً نار او هم باید فعلیت داشته باشد. یا اینكه اگر حكمى بر یك قضیۀ ممكنه کردید، این حكمى كه شما الآن بر یك قضیه ممكنه مى‌كنید لازم نیست كه حتماً وجود او و وجود موضوع او در خارج بالفعل باشد، بلكه وجودش بالامكان است؛ مثلاً مى‌گوییم: «الانسانُ له یدان و له رجلان و له كذا» الآن حكم بر امكان در یك قضیۀ ممكنه می‌کنیم ـ انسان ممكن الوجود است مى‌كنیم ـ بر فرض وجود مى‌گوییم: «له یدان و له رجلان»، نه‌اینكه بالفعل انسان هست و رجل و ید هم باید داشته باشد. یا اگر حكمى بر یك موضوع و بر یك قضیه‌اى مى‌كنید و جهتش دائمه است، حتماً باید موضوع او به دوام وجود داشته باشد. این موضوعات مختلفى است و نحوۀ وجود موضوعات مختلف را در این مسئله بیان مى‌كند، در موارد مختلف نحوه‌اش بیان مى‌شود.

  • یا ممكن است گاهى‌اوقات یك شیئى وجود خارجى داشته باشد ولى لازمش وجود نداشته باشد، من‌باب‌مثال مى‌گوییم: «الاربعةُ زوجٌ». این اربعه خودش وجود خارجى دارد ولى محمولش یك امر انتزاعى است، محمول او كه زوجیت باشد وجود خارجى ندارد، اربعه در خارج وجود دارد، چهارتا كتاب را شما بگذارید اربعه مى‌شود، مى‌گویند: اربعه زوج است یا فرد؟ مى‌گویید: زوج است. این زوجیت الآن وجود خارجى ندارد، اربعه وجود خارجى دارد، در اینجا محمول یك محمول انتزاعى است.

جلسه ۱۶۲

3
  • در بعضى از موارد هم محمول و هم موضوع هردو یك امر انتزاعى هستند و هر دو مابالانتزاع دارند، مانند قضایاى ذهنیه كه نه موضوع وجود خارجى دارد و نه محمول وجود خارجی دارد، مثل همین قضیه‌اى كه‌ایشان ‌مى‌فرمایند: ما الآن مطرح مى‌كنیم؛ در وهلۀ اول مى‌گوییم: «زیدٌ ممكن الوجود»، این امكان، جهت براى این قضیه حساب مى‌شود، بعد ما این امكان را مفهوم مستقل قرار مى‌دهیم و محمولى براى آن مى‌آوریم، مى‌گوییم: «الامكانُ بالضرورة ضرورىٌ لوجودِ زید»، یعنى امكان براى وجود زید ضرورت دارد. الآن این امكانى كه موضوع قرار گرفته شده و محمول او كه بالضرورة است و براى وجود زید ضرورت دارد، هردوی اینها وجود خارجى ندارند، نه خود امكان وجود خارجى دارد و نه محمولش وجود خارجى دارند، وقتی موضوعش وجود خارجی نداشته باشد محمولش هم وجود خارجی ندارد. ولى هردو امر انتزاعى از قضیۀ اول هستند. قضیۀ ‌اول عبارت از همان زید خارجى است. پس قضیۀ اول ما كه «زیدٌ ممكن الوجود» است، این موجب شده است كه شما قضایاى بعدى را از آن انتزاع كنید. پس برگشت وجودى كه در قضایاى بعدى هست به وجود واحد است. آن وجود واحد همان وجود زید خارجى است كه آن قضیۀ ذهنیۀ ما حكایت از آن زید خارجى مى‌كند. دیگر ما در اینجا وجودات متعدده نداریم كه شما اشكال كنید بگویید: تسلسل لازم شد و در تسلسل هم موجودات متعددۀ موضوع است و هر كدام مترتب بر یكدیگرند پس در اینجا تسلسل ذهنى هم محال است. ما می‌گوییم: در اینجا یک وجود داریم، یک وجود داریم و صدتا قضیه، یک میلیون قضیه! آن اشکالی که موجب محالیت تسلسل می‌شود این است که وجود موضوعات ما متکثر بشود. الآن در اینجا موضوعات ما متکثر است ولی موضوعات وجود خارجى ندارند؛ مثل اینكه شما یك قضیۀ ذهنیه را بر یك قضیۀ دیگر در خارج حمل كنید، یك محمول را بر یك موضوعى حمل کنید كه هیچ كدام اینها در خارج وجود نداشته باشند، در اینجا تكثّر لازم نمى‌آید، انتزاع لازم نمى‌آید، این یك مسئلۀ انتزاعى است. اموراتى را كه شما بر ماهیات حمل مى‌كنید، تمام اینها وجود خارجى ندارد، فقط وجودش در ذهن است. همین‌طور معقولات ثانى و امثال ذلك.

جلسه ۱۶۲

4
  • پس وجود متكثّرۀ خارجى است كه موجب استحالۀ تسلسل خواهد شد. اما اگر یك وجود بیشتر نبود و هزار قضیه از آن انتزاع بشود، آن تكثر لازم نمى‌آید. من‌باب‌مثال یك زید هست كه ما از آن قضیه همین‌طور انتزاع مى‌كنیم؛ زید به‌لحاظ أنه انسانٌ می‌گوییم: انسانٌ، و به‌لحاظ أنه حیوانٌ می‌گوییم: حیوانٌ، و زید به‌لحاظ أنّه أبیضٌ مى‌گویم: أبیض، و زید به‌لحاظ أنّه ذوكمٍّ مى‌گویم: یك متر و هفتاد سانت قدّ او است، و زید به‌لحاظ أنه عالمٌ مى‌گوییم: عالمٌ، و زید به‌لحاظ أنه منتسب إلى أبیه مى‌گوییم: ابن فلان. یك زید خارجى است ولى عناوین متعدده‌اى كه مى‌آوریم موجب تكثّر زید نخواهد شد. این‌طور نیست كه هر عنوان كه روی آن بار كنیم یك زید در این وسط درست شده باشد؛ زید یكى است و لكن عناوین إلى‌ماشاء‌الله زیاد است. این هم موجب استحاله نیست.

  • در مانحن‌فیه هم همین حرف را مى‌زنیم مى‌گوییم: بله، این قضایاى ذهنیه‌ای كه الآن شما یكى را بر دیگرى مترتب مى‌كنید، بالأخره به یك وجود موضوع نیاز دارد و این موضوع وجودش واحد است، وجودش دیگر متكثّر نیست. وجودش هم عبارت از این است كه مى‌گوییم: زیدٌ ممكن الوجود. وجود زید در خارج هست و داریم مى‌بینیم، مى‌گوییم: زیدٌ ممكنُ الوجود، این وجودى كه هست، امكان جهت براى این قضیه هست. اینكه مى‌گوییم: زیدٌ موجودٌ، جهت قضیه چیست؟ بالامكان است. این امكانى كه الآن جهت قضیه است، این امكان را انتزاع مى‌كنید و موضوع قرار مى‌دهید، برایش یك ضرورتى مى‌آورید و آن را محمول قرار مى‌دهید و مى‌گویید: امكانِ در این قضیه بالضرورة است. اینكه امكان را بیرون کشیدید و موضوع قرار دادید و بعد برایش یك محمول قرار دادید، این یك قضیۀ ذهنى شد، و همین‌طور شما قضیه درست كنید. این موجب تعدّد موضوع نخواهد شد، چون از آن قضیۀ خارجى و زید خارجى انتزاع كردید و چون انتزاع کردید، مابه‌الانتزاع آن هم واحد است. ما عنه الانتزاع، آن چیزی که از آن انتزاع شده واحد است که آن عبارت از زید است، وقتى كه عبارت از زید شد، زید هم که متكثّر نیست، بنابراین سلسلۀ تسلسلِ ذهنیه در اینجا قطع مى‌شود. این جواب مرحوم دوانى بود.

جلسه ۱۶۲

5
  • نقد مرحوم آخوند به جواب مرحوم دوانی

  • مرحوم آخوند یك نقدى بر این جواب وارد مى‌كنند، مى‌فرمایند كه مطلب شما در باب تصویر موضوعات متعدده به‌لحاظ‌هاى متعدده درست است. بله، در قضایاى متعدده، وجود موضوع در هر قضیه‌اى متناسب با كیفیت بین موضوع و محمول لحاظ مى‌شود؛ در بعضى از موارد موضوع و محمول هر دو باید وجود فعلى داشته باشند مثل لازم و ملزوم؛ در بعضى از موارد، موضوع وجود دارد و محمول وجود ندارد مثل اینكه مى‌گوییم: «الجسمُ عند التقسیم لا ینتهى إلى جزءٍ» جسم به یك جزء لا یتجزى نمى‌رسد ـ این بحث تجزى و عدم تجزى اجسام است ـ به یك جزء نمى‌رسد، الآن موضوع ما جسم خارجى است و محمولش وجود فعلى ندارد، و این یک مسئلۀ انتزاعى است؛ در بعضى از موارد موضوع و محمول هر دو موضوع خارجى نیستند؛ در بعضى از موارد قضیه باید به‌عنوان دائمه مى‌باشد و هلمّ‌جرّا. این مسئله در جاى خودش درست است و به این مسئله اشكال وارد نیست.

  • صحبت در انطباق این قاعدۀ كلى شما بر مانحن‌فیه است، در مانحن‌فیه شما مى‌فرمایید: قضایاى ذهنیۀ ما قضایاى مترتبه‌اى كه موجب تكثّر موضوع بشود نیست، و چون موجب تكثّر وجود موضوع نمى‌شود بنابراین تسلسل لازم نمى‌آید. این مسئله در مانحن‌فیه قابل خدشه است، چون مرحوم آخوند مى‌فرماید: به همین بیانى كه شما مى‌فرمایید كه لحاظ وجود موضوع به‌لحاظ اختلاف در كیفیات بین موضوع و محمول است، ما همین حرف را در مورد قضایاى ذهنیه هم مى‌زنیم مى‌گوییم: اگر قضیۀ ما قضیۀ خارجى باشد، یك‌نحوۀ وجود موضوع در آنجا هست و اگر قضیه، قضیۀ ذهنیه باشد بالاخره قضیةٌ. در قضیۀ ذهنیه ولو اینكه قضیۀ ما قضیۀ سالبه هم باشد، بالأخره ذهن باید یك تصورى از موضوع داشته باشد؛ حتى اگر شریك البارى را شما موضوع قضیه قرار دهید و محمولى را بر آن حمل‌ كنید، باز شریك البارى در ذهن شما وجود خارجى پیدا كرده است، منتها نه خارجىِ خارج از ذهن بلكه خارجى به‌عنوان داخل در ذهن. بالأخره شریك البارى وجود دارد، محمول او هم وجود دارد. در قضایاى سالبه مثل «زیدٌ لیس بقائم»، زید مسلوب در ذهن شما وجود دارد، عدم قیام هم در ذهن شما وجود دارد، حالا چه سالبه به انتفاء موضوع باشد یا سالبه به انتفاء محمول باشد یا سالبه به انتفاء طرفین باشد، یعنى موضوعى نیست تا اینكه قیامى در آنجا متحقق باشد. پس به‌مقتضاى تحقق قضیۀ ذهنیه، وجود قضیه و موضوع ذهنیه هم لازم است، نمى‌شود ذهن موضوعى را در ذهن تصور كند و یا موضوعى را قرار بدهد بدون تصور. همین‌که شما مى‌گویید: موضوعى را قرار می‌دهد یعنى تصور كرده است دیگر، یعنى وجودش را آورده است، اگرچه وجود خارجى نباشد.

جلسه ۱۶۲

6
  • من‌باب‌مثال ـ این را ایشان ذکر نکردند، من خودم دارم می‌گویم ـ اگر ما قضایاى نظرى، چه تصدیقى و چه تصوری را مترتب بر قضایاى بدیهى بدانیم، یعنى هر قضیۀ نظرى و اكتسابى یا اینكه هر تصور نظرى و اكتسابى بالأخره باید منتهى به یك تصور بدیهى بشود. حالا اگر بنا باشد بر اینكه این تصور اكتسابى و نظرىِ ما منتهى به یك تصور بدیهى نشود آیا این محال نیست؟! محال است. یك‌وقت قضیه اكتسابى است و هیچ‌وقت براى شما روشن نخواهد شد مثل آیۀ قرآن كه مى‌فرماید: ﴿وَ يَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا1 این یعنی هیچ، سر كار هستیم! بگو به‌دنبال كارتان بروید! بروید شخمتان را بزنید! شما جلویتان را نمى‌توانید ببینید حالا مى‌خواهید روح را بفهمید كه چیست؟ آیا روحى را كه هیچ كس از آن سر در نیاورده مى‌خواهید بفهمید؟! این جواب یعنى خوش آمدید! ولى یك‌وقت یك قضیۀ نظرى و یك تصور نظرى مى‌خواهد براى شما روشن بشود و تبدیل به یك تصور بدیهى بشود، خب آیا نباید به یک قضیۀ بدیهی منتهی شود؟! با سلسلۀ تصورات بدیهى است كه شما یك تصور نظرى را براى خودتان روشن مى‌كنید و برایتان آشكار مى‌شود. حالا كه این‌طور است پس اگر قرار باشد که در تصورات نظرى شما به حدّ یقفى نرسید، یعنى به اوّلیات و به بدیهیات و به مشاهدات و امثال‌ذلك نرسید محالیت هم در اینجا لازم مى‌آید. این‌طور نیست كه محالیّت فقط در قضایاى خارجى باشد، نه‌خیر، در قضایاى ذهنى هم هست، در قضایاى ذهنى به‌طورى كه وجود یك موضوع مترتب بر وجود دیگر باشد! التفات کردید؟! یعنى اگر من‌باب‌مثال از «العالم حادث» كه به‌عنوان یك قضیۀ نظرى هست بخواهید براى شما روشن شود، باید شما از «العالم حادث» به قضایاى بدیهى برسید كه آن قضایاى بدیهى شما را به قضیۀ نظرى برساند. یعنی اول باید مقدمات قضایاى بدیهى را در ذهن خودتان ترتیب دهید تا به‌واسطۀ آن «العالم متغیر» را بیاورید و براساس آن «كل متغیر حادث» را بیاورید و براساس آن «فالعالم حادث» را در اینجا بیاورید. نمى‌شود همین‌طورى یك‌دفعه بگویید: «العالم حادث». به چه دلیل «العالم حادث»؟ به این دلیل كه «العالم متغیر». به چه دلیل «العالم متغیر»؟ به‌خاطر اینكه «العالم له جسمٌ». به چه دلیل «العالم له جسمٌ»؟ به این دلیل كه «العالم متحیّزٌ». به چه دلیل متحیّز است؟ به این دلیل كه ماده دارد. به چه دلیل؟ و همین‌طور به چه دلیل و به چه دلیل، شما را مى‌رساند به یك جایى كه دیگر سؤال شما قطع می‌شود. یعنى اگر در سلسلۀ تصورات یا تصدیقات به یك جایى نرسیدى كه سؤال شما قطع شود این تسلسل فرق نمى‌كند. یعنى نقطۀ اول براى شما مبهم و مجمل است، بالاخره باید از یك نقطه این حركت ذهنى خود را شروع كنید. اگر همان نقطۀ اول براى شما مجهول باشد كه براى همۀ ما مجهول است بنابراین تمام این تصورات و تمام این تصدیقات همه روى هوا است. نگاه مى‌كنید و مى‌بیند كه آن را روى این بار كرده است و این را هم روى آن بار كرده است!

    1. . سوره اسراء (17) آیه 85.

جلسه ۱۶۲

7
  • خطر بیماری منفی‌بافی و لزوم دوری کردن از شخص منفی‌باف

  • دیدید که بعضى‌ها منفى‌باف‌اند، مثلاً اگر به او بگویید: فلانى این كار را انجام داده، دو حالت دارد: یك‌وقت ممكن است آدم یك كارى را انجام داده و این یك مسئلۀ عادى است، یك‌وقت این كار را انجام داده به‌خاطر اینكه ریا كند. اینكه آمده و حكم به ریا كرده، این منفى‌بافى است، این از كجا ناشى مى‌شود؟ خب تو مى‌توانستی این طرف قضیه را ثابت كنی! طرف کاری را نسبت به او انجام داده است خب او دو حال دارد: یك‌وقت ممكن است این كار را به‌خاطر اینكه خواسته به او خدمتى كند انجام داده است اما یك‌وقت مى‌گوید: این كارى كه براى من الآن انجام داده براى این است كه دو ماه دیگر كارش پیش من گیر پیدا مى‌كند و من در رودربایستى او بمانم، حالا بدبخت اصلاً یك‌هم‌چنین چیزى به ذهنش نیامده است، او آمده یك خدمتى به تو بكند. این منفى‌بافى است! و این منفى‌بافى واقعاً یك درد است! اگر به هر كسى رسیدید و دیدید كه منفى‌باف است اصلاً از ده فرسخى او فرار كنید! این آدم درست‌شدنى نیست! آدم منفى‌باف وجودش واقعاً خیلى خطری است، مگر اینكه خدا نجاتش بدهد! همیشه با افرادى برخورد كنید كه اینها همیشه مثبت‌باف‌اند نه منفى‌باف! همیشه حمل به صحت در آنها هست. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «مؤمن باید حمل به صحت كند!»1 و واقعاً این یك ناراحتى است. یكى از ناراحتى‌هاى روانى در روانپزشكى و در روانكاوى مطرح است، منفى‌بافى مى‌باشد و اینكه همیشه مسائل را بر طرف منفى انداختن. یك اشكال خیلى مهمى است كه راه‌هایى برای درمانش مطرح مى‌كند.

  • حالا در این قضیۀ ذهنى ما مرحوم آخوند مى‌خواهند بفرمایند كه بالأخره این قضیۀ ذهنى اگر قرار باشد بر اینکه همین‌قدر تحقق ذهنى داشته باشد و یكى از این قضایا بر دیگرى مترتب باشد، این مشكل هم در اینجا پیش مى‌آید، پس شما این مشكل را حل نكردید. مگر اینکه از راه خودمان وارد شوید كه بین قضیۀ خارجى و قضیۀ ذهنى، لحاظ، لحاظ آلى و استقلالى است، دراین‌صورت تسلسل منقطع مى‌شود، حالا ذهن بیاید و ضرورتى را مترتب بكند یا نكند مشكلى پیش نمى‌آید. ولى در مسئلۀ ترتب نظرى بر بدیهى، ذهن نمى‌تواند بگوید: من اینجا را تصور نمى‌كنم، باید دنبالش را بگیرد! مگر نمى‌خواهد قضیه برایش روشن شود؟! اگر بخواهد این قضیه برایش روشن شود باید به جایى برسد. پس ذهن نمى‌تواند بگوید كه از یك طرف این قضیۀ نظرى براى من روشن شده است و از یك طرف بگوید: من در ترتّب امور نظرى بر بدیهى به یك حدّ یقفى نرسیدم، این تسلسل مى‌شود و تسلسل محال است. اگر یك قضیۀ نظرى براى شما بدیهى شده است باید به یك نقطۀ بدیهى رسیده باشید، نمى‌شود به هیچ نقطۀ بدیهى نرسیده باشید؛ حداقل به یك نقطۀ قابل قبول رسیده باشید. ممكن است به خیلى از مسائل نرسیده باشید ولى براى روشن شدن قضیۀ نظرى باید به حداقل رسیده باشید. من‌باب‌مثال آیا تابه‌حال سؤال كرده‌اید كه جسم در خارج چه است؟ آیا جسم، جزء لا یتجزّى است یا غیر قابل تجزى است یا قابل تجزیه است؟ آیا مى‌شود آن را تقسیم كرد؟ هنوز کسی پاسخ این سؤالات را آن طور باید و شاید نتوانسته بدهد که اصلاً جسم چه هست؟ تجزیۀ آن چه هست؟ آیا با مسائل و فرمول‌هاى امروزى سازگار است یا سازگار نیست؟ آیا مثلاً در تبدل ماده و انرژى و امثال‌ذلك كه این بحث‌ها مربوط به منظومه بود و مقدارى از آن عرض شد، در آنجا بحث قطع مى‌شود یا باز در آنجا اضافه مى‌شود؟ آیا تبدل ماده به مادۀ دیگر است؟ باز آیا انرژى در آنجا قابل براى تجزیه است و یا قابل براى تجزیه نیست؟ اینها چیزهایى است كه در بحث ماده و بحث جزء لا یتجزى مطرح مى‌شود. درهرصورت اشكال مرحوم آخوند به محقق دوانى وارد است. البته یك اشكالى بر این قضیه شده كه آن را فردا عرض مى‌كنم.

    1. بحار الأنوار، ج ‌72، ص 201:
      «و قد قالَ صلی الله علیه و آله و سلم:‌ ”إنّ اللهَ تَعالَى حَرَّمَ مِن المُسلِمِ دَمَهُ و مالَهُ و أن یُظَنَّ به ظَنَّ السَّوءِ
      ؛ همان، ص 196:
      «قالَ النَّبی صلی الله علیه و آله و سلم:‌ ”أحسِنوا ظُنونَكُم بإخوانِكم تَغتَنِموا بها صَفاءَ القَلبِ و نَقاءَ الطّبعِ“.»
      ؛ همان، ص 195:
      «هارونُ عن ابنِ‌زیادٍ عن جعفرٍ عن أبیهِ قالَ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم:‌ ”إیّاكُم و الظَّنَ فإنّ الظَّنَ أكذَبُ الكَذِبِ“ الخَبَرَ .»

جلسه ۱۶۲

8
  • و هذا أولىٰ ممّا تَجشَّمُه صاحبُ حواشي التجريد في فكِّ هذه العُقدةِ أنّ تلك اللزوماتِ موجودةٌ في نفسِ الأمر بوجودِ ما يُنتزَعُ هي منه و ليست موجودةً بصوَرٍ متغايرةٍ و الوجودُ الذي هو مقتضى صدقِ الموجبةِ أعمٌّ مِن الثاني.

  • «[این سزاوارتر است از آنچه که صاحب حواشی کتاب تجرید در باز کردن این گره خود را به زحمت انداخته و گفته:] این لزوماتى كه در ذهن هست و هر لزومى مترتب به لزوم دیگرى است، اینها در نفس الامر به یك وجودى كه از او انتزاع مى‌شوند به آنها برمى‌گردد. خود این لزومات به صور متغایره و وجودات متكثره موجود نیست. آن وجودى كه شما گفتید كه هر قضیۀ موجبه‌اى ایجاب مى‌كند كه وجودش موضوع باشد، آن اعم از دوم است.»

  • اعم از آن است که یا اینكه وجود موضوعش در خارج به‌صورت متكثر باشد، یا اینكه وجود موضوعش در خارج به‌صورت تكثر نباشد و به‌صورت واحد باشد، یك وجود باشد. یك زید باشد و ما هزارتا قضیه از آن انتزاع مى‌كنیم. با انتزاع هزارتا قضیه، هزارتا زید كه درست نمى‌شود، این زید همان است، اگر زید را بكشید و در ترازو بگذارید مى‌شود 70 كیلو، اگر شما از این زید، هزار قضیه انتزاع كنید زید كه آب نمى‌رود که مثلاً 64 كیلو بشود یا 170 كیلو به آن اضافه بشود.

  • ولى در قضایا و در مسائل خیلى عجیب است شما قبل از اینكه به ریاست برسید [با بعد از آن فرق می‌کنید! یک روز به دیدن شخصی رفتم، من آمدم و کنار او نشستم و با او حرف زدم، اما] وقتی که او رفت و پشت میز ریاستش نشست دیدم وقتى نشست و با من‌ حرف زد، حرف زدنش تغییر كرد! اصلاً خواهى نخواهى این‌طور است، بخواهد یا نخواهد این‌طور است که آن دم و دستگاه و ریاست و مدیر كلى و این حرف‌ها [تأثیر می‌گذارد.] ما كه تا دو دقیقه پیش با هم مثل آدم داشتیم حرف مى‌زدیم، چطور شد یك‌دفعه قضیه تغییر کرد؟! آنجاها مسئله این‌طور است. فقط على علیه‌السلام بود كه در مصدر قضا نشستن او با در خیابان راه رفتن او فرقى نمى‌كرد. فقط یكى بود و او هم رفت!

جلسه ۱۶۲

9
  • فإنّ الموجبةَ إذا كانت خارجيةً اقتضى صدقُها وجودَ موضوعِها في الخارجِ أعمٌّ مِن أن يكونَ بصورةٍ يخُصُّه كوجودِ الجسمِ أو لا كوجودِ الجزءِ المتصلِ الواحدِ بوجودِ كلِّه فإنّ هذا الجزءَ قد يصيرُ موضوعَ الموجبةِ الصادقةِ كما إذا كان أحدُ قسمَي المتصل حارًّا و الآخرُ باردًا فيصدُقُ الإيجابُ الخارجيُ عليه و إن كانت ذهنيةً اقتضى صدقُها وجودَ الموضوعِ في الذهنِ علىٰ أحدِ الأنحاءِ و كما أنّ خصوصَ القضيةِ الخارجيةِ قد يقتضي نحوًا خاصًا مِن الوجودِ كالحكمِ بالتحيّزِ فإنّه يقتضي الوجودَ المستقلَ و صدقُ الحكمِ على الجوهرِ بخواصِّه فإنّه يقتضي النحوَ الخاصَّ به كذلك خصوصياتُ الأحكامِ الذهنيةِ قد يقتضي خصوصياتِ الوجودِ و كما أنّ المطلقةَ تقتضي وجودَ الموضوعِ بالفعلِ و الممكنةَ بالإمكانِ و الدائمةَ بالدوام نقول أيضًا لزومُ شي‌ءٍ لآخرَ قد يكونُ بحسبِ الوجودِ بالفعل مِن كلا طرفَي الملزومِ و اللازمِ بأن يمتنعَ انفكاكُ الملزومِ في وجودِه بالفعلِ عن وجودِ اللازمِ بالفعلِ و قد يكونُ بحسبِ الوجودِ بالفعلِ مِن أحدَ الطرفينِ بخصوصِه دونَ الآخرِ كلزومِ انقطاعِ الامتدادِ للجسمِ فإنّ معناه أنّه يمتنِعُ وجودُ الجسمِ بدون كونِه بحيثُ يصِحُّ أن يُنتزعَ منه انقطاعُ الامتدادِ فانقطاعُ الامتدادِ بحسبِ كونِه صحيحَ الانتزاعِ منه لازمٌ لوجودِ الجسمِ بالفعلِ و قد يكونُ مِن كلا الطرفينِ بحسبِ حيثيّةِ صحّةِ الانتزاعِ و مِن هذا القبيلِ لزومُ اللزومِ فإنّ مرجعَه أنّ اللزومَ لا يُمكِنُ صحّةُ انتزاعةٍ مِن شي‌ءٍ إلا و هو بحيثُ يصِحُّ منه انتزاعُ اللزومِ و هكذا فيكفي في صدقِ الحكمِ عليه صحّةُ انتزاعِ اللزومِ منه في هذا النحوِ مِن الوجودِ أي صحّةُ انتزاعِه عن موجودٍ بالفعلِ كما أنّ القضيةَ الممكنةَ يكفي في صدقِها إمكانُ وجودِ الموضوعِ انتهى كلامُه.

  • «قضیۀ موجبه اگر خارجى باشد، صدق این قضیۀ خارجى اقتضا مى‌كند که موضوعش در خارج وجود داشته باشد؛ حالا یا اعم از اینكه به صورتى به آن اختصاص دارد، یا به یك نحو دیگر باشد، مانند وجود جسم، یا اینكه به صورتى كه اختصاص به او دارد نیست، اعم است، مثل وجود جزء متصل واحد به وجود كل باشد. جزء متصل واحد، وجودش به وجود كل است. این جزء متصل به كل، گاهى‌اوقات موضوع براى موجب صادقه مى‌شود، مثل اینكه مى‌گوییم: یكى از دو طرف حدید حار است، این جزء را الآن موضوع قرار دادیم ولى این جزء الآن در ضمن كل تحقق پیدا مى‌كند، بدون كل كه تحقّق پیدا نمى‌كند.1 همان‌طور که یكى از دو قسم جسم متصل مثل حدید گرم باشد و قسم دیگر آن سرد باشد. حار بر این جسم متصل صدق مى‌كند. حالا اگر قضیۀ موجبۀ ما قضیۀ ذهنیه باشد، صدق این قضیۀ‌ ذهنى وجود موضوع را در ذهن اقتضا مى‌كند بر یكى از این انحایى كه ما گفتیم؛ (وجودش بر این صدق مى‌كند، جزء داخل در موضوع باشد، بالفعل باشد یا نباشد، اینها همه انحایى كه هست.) و همان‌طور که خصوص قضیۀ خارجیه گاهى‌اوقات یك كیفیت خاص از وجود را اقتضا مى‌كند. اگر قضیۀ ما قضیۀ خارجیه باشد وجودش هم با بقیۀ وجودات فرق مى‌كند، مثل حكم به مكان گرفتن که اقتضا مى‌كند وجود مستقلى داشته باشد كه بتواند متحیّز باشد. (وقتى مى‌گوییم: زیدٌ متحیّزٌ، یعنى له وجودٌ مستقلٌ.) و یا اینكه اگر ما صدق حکم کنیم بر جوهر به‌خواصّه و بگوییم: جوهر داراى این خصوصیت است كه عوارض بر او هم بار بشود، این اقتضا می‌کند نحو خاص جوهر را كه وجودش متحقق باشد قبل از وجود عرض. همچنین خصوصیات احکام ذهنی گاهى‌اوقات خصوصیاتِ در وجود را اقتضا مى‌كند. همان‌طور که قضیۀ مطلقه، وجود موضوع را بالفعل اقتضا مى‌كند كه موضوع وجود داشته باشد و قضیۀ ممكنه وجود موضوع را بالامكان اقتضاء مى‌كند نه بالفعل، قضیّۀ دائمه وجود موضوع را به دوام اقتضا مى‌كند. حالا مى‌گوییم: اگر یك شیئى براى دیگرى لازم باشد، این اقتضا مى‌كند كه وجود لازم و ملزوم هردو بالفعل باشند، مثل حرارت و نار. ممتنع‌الانفكاك است ملزوم در وجود بالفعلش از وجود لازم بالفعل، هردو باید باشند؛ (نمى‌شود آتش باشد و حرارت نباشد.) گاهى‌اوقات لزوم یك شی‌ء براى دیگرى اقتضا مى‌كند كه یكى از این دو طرف وجود فعلى داشته باشد و دیگرى وجود فعلى نداشته باشد، مثل اینكه لزوم امتداد بالأخره براى جسم باید تمام شود، یعنى جسم‌ به یك حدى برسد كه آن حد دیگر قابل براى تجزیه نباشد. این جسم درست است، ولى لزوم انقطاع امتداد، یك امر انتزاعى است و این امر خارجى نیست. (یا اینكه من‌باب‌مثال زوجیت براى اربعه.) معنایش این است كه ممتنع است جسمى باشد بدون اینكه به حیثى باشد که صحیح باشد از او انقطاع امتداد انتزاع بشود. پس انقطاع امتداد از این نقطه نظر كه صحیح الانتزاع از جسم است، براى وجود جسم بالفعل لازم است. و گاهى‌اوقات هر دو طرف، به‌حسب لحاظ حیثیت صحت انتزاع، وجود بالفعل ندارند. و لزومِ لزوم از این قبیل است. (لزومِ لزوم، لزومى كه مترتب بر لزوم است در قضایاى ذهینه.) مرجع این مطلب این است كه لزوم، ممکن نیست صحیح باشد انتزاعش از یك موضوعی، مگر اینكه او به حیثى باشد كه انتزاع لزوم از او صحیح باشد و هكذا. این معنی، معناى ترتب لزومِ لزوم بر شی‌ء دیگر است. پس كفایت مى‌كند در اینكه حكم صادق باشد كه ما لزوم را در این نحو از وجود، از این موضوع خودمان انتزاع كنیم؛ یعنى انتزاعش از موجود بالفعل صحیح باشد. (همین‌قدر یك موضوعى وجود داشته باشد، یك زیدى وجود داشته باشد، بعد ما لزوم امكان را از وجود زید انتزاع كنیم. بعد یك لزوم دیگرى را از این لزوم دوم انتزاع كنیم، بعد یك لزوم دیگرى را از لزوم سوم انتزاع كنیم. ولى بالاخره همۀ اینها برگشتش به یك امر است، به یك زید خارجى است. آن زید خارجى و ارتباطش با وجود، موجب شده است كه ما این قضایا را انتزاع كنیم.) همان‌طور که قضیۀ ممكنه در صدقش كفایت می‌كند، نه در وجود موضوع بلكه امكان وجود موضوع. (همین‌قدر كه زید ممكن الوجود است، شما مى‌توانید یك قضیۀ ممكنه بسازید. حالا اگر به شما بگویند: آیا زید وجود خارجى دارد؟ شما مى‌گویید: خب نداشته باشد، مگر لازم در قضیۀ ممكنه این است كه موضوع آن در خارج باشد؟! بلكه همین‌قدر كه بشود در خارج تحقق پیدا بكند كافى است، من‌باب‌مثال زیدٌ ممكنُ الوجود، عمروٌ ممكنُ الوجود، الانسانُ الذى له أربعُ أیدین ممكنُ الوجود. لازم نیست كه در قضیۀ ممکنه حتماً موضوع در خارج وجود باشد.) کلام ایشان تمام شد.»

    1. . البته به این مطلب اشكال شده است و آن اینكه مرحوم سبزوارى هم در پاورقی* فرموده‌اند كه این اشكال ـ حالا در این اشكال بحث نداریم ـ هست كه هر جزئى با جزء دیگرش قابل انفصال است و این‌طور نیست كه حالا که حدید است مثل امر واحد مى‌ماند. این اجزاء منفصله با هم تركیب شده‌اند و جزء واحد را تشكیل داده‌اند. ولى درهرصورت مناقشه در مثال نیست.
      *. الحكمة المتعالیة، ج ‌1، ص 145، تعلیقه 1.

جلسه ۱۶۲

10
  • و ذلك لأنّه مع كونِه قد عنى نفسَه و بالَغَ فی التدقیقِ لم یبلُغ كلامُه حدَّ الاجداءِ.1

  • «با اینكه ایشان خیلى نفس خود را به تعب انداخته است و واقعاً تدقیق محكمى ایشان فرموده است اما کلامشان به حدّ اینكه كافى و موجب اسقاط باشد به آن حد نمى‌رسد.»

  • اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد

    1. الحكمة المتعالیة، ج ‌1، ص 144 ـ 145.