پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6: في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
توضیحات
فصل(6) في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
درس یکصد و شصت و سوم
بررسی جواب مرحوم آخوند و محقق دوانی بر اشکال تسلسل (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و ذلك لأنّه مع كونِه قد عنَى نفسَه و بالَغَ فى التدقیقِ لم یبلُغ كلامُه حدَّ الاجداءِ.
جواب محقق دوانی به اشکال در جهات ثلاث و استحالۀ تسلسل
كلام مرحوم محقق دوانى به این مسئله منتهى میشد به اینكه چنانچه مابهالانتزاع، ماعنهالانتزاع در اوصافِ انتزاعیه و عوارض انتزاعیه و مفاهیم انتزاعیه واحد باشد، تمام آن مفاهیم منتزَع، موجودند به وجود واحد؛ درست مانند اینكه سلسلۀ معلولات، به وجود علت منتهى خواهند شد، و اختلاف در معلولات موجب اختلاف در علل نخواهد بود. البته منظور اختلاف و تكثر علت العلل باشد، اما ممكن است یك علتّى خودش موجب تكثّر معلولات متعددهاى باشد. یعنى چون سلسلۀ معلولات به علت واحد برمىگردد بنابراین در آن وحدت، دیگر تكثرى نیست بلكه آن علت واحده منشأ براى معلولات متكثرۀ متعاقبه است. آن اگرچه مفاهیم متعددهاى را موجب مىشود ولی وجود خارجى آنها وابسته به همان وجود خود علت است. همینطور در مسئلۀ مفاهیم ذهنیه و مفاهیم استقلالیه، چون اینها منتزَع از لزوم بهمعناى وجود رابط هستند و چون آن وجود هم در خارج واحد است بنابراین تكثّر موضوع و تكثر وجود لازم نمىآید، چون همۀ اینها یك مفاهیم انتزاعى هستند كه برگشت آنها به یك مفهوم خارجى است كه آن مفهوم خارجى، ربط بین موضوع و محمول در قضایاى خارجیه است. این موجب تكثر نخواهد شد. وقتى كه مىگوییم: «الله موجودٌ»، ارتباط بین الله و بین موجودٌ ارتباط لزومى است، یعنى وجود براى الله ضرورت دارد. این ضرورت بهعنوان یك مفهوم خارجى موجود است به وجود موضوع و محمول خودش. وجود فىحدنفسه ندارد ولى وجودش وجود خارجى وجود موضوع است. از این لزوم خارجى ما یك لزومى را استنباط مىكنیم و انتزاع مىكنیم و آن را موضوع در قضیۀ ذهنیهمان قرار مىدهیم، مىگوییم: این ضرورت و وجوبى كه بین موضوع و محمول هست، این ضرورت، ضرورت دارد. نمیشود در حینى از احیان، این ضرورت تبدیل به امكان بشود یا این ضرورت تبدیل به امتناع بشود. اینكه نمىشود تبدیل شود یعنى ضرورت دارد. بنابراین در قضیۀ «الله موجودٌ» یك ربطى در قضیۀ خارجى ما وجود دارد، آن ربط عبارت است از همان ضرورتى كه بین الله و بین موجودٌ هست. حالا این ربط خودش آیا باید باشد یا نباید باشد؟ این ربط باید باشد دیگر. آیا ممكن است كه قضیۀ ضروریه و جهت در قضیۀ «الله موجودٌ» یك روزى برگردد و ممكن بشود و بشود «الله موجودٌ بالامكان»؟! این نمىشود! یا یك روزى برگردد و بالامتناع شود «الله موجودٌ بالامتناع»؟! این نمیشود! پس اینكه نمیشود جهت در قضیه عوض شود، یعنى ضرورت براى «الله موجودٌ» ضرورت دارد. حالا این لحاظ دومى كه ما مىكنیم، این لحاظ را از لحاظ اول انتزاع كردیم. یعنى از قضیۀ خارجیه ما یك ضرورتى را انتزاع كردیم و گفتیم: این ضرورت باید باشد. اینکه حكم به ضرورت كردیم و گفتیم: این ضرورت باید باشد، در اینجا ما «الله موجودٌ» را نگفتیم بلكه ضرورت در «الله موجودٌ» را مد نظر قرار دادیم؛ گرچه این ضرورت قائم به طرفین است. یعنى لزوم، معنی ندارد كه قائم به یك طرف باشد، یا شما لزومی را درنظر بگیرید بدون قیام به طرفین. حتى ضرورت و لزومى كه ذهن او را بهعنوان یك مفهوم استقلالى مورد توجه قرار مىدهد، خود آن ضرورت، بالاجمال و الابهام، قیام به طرفین در آن لحاظ شده است. منبابمثال فوقیت و تحتیت، وقتى كه ذهن مفهوم و عرض فوقیت را مدنظر قرار مىدهد، بالا و پایین بودن، خواهى نخواهى در ذهن تصور شده است. یا در مسئلۀ ابوت وقتى كه ذهن ابوت را تصور مىكند خواهى نخواهى بنوّت را هم در خودش تصور كرده است. اینها تصوراتى است كه خود این تصورات لازمۀ براى تصور آن مفهوم بالاستقلال هستند. در این قضیه وقتى مىگوییم: «الله موجودٌ»، یك ضرورتى بین الله و موجودٌ هست، خدا موجود است و وجودش هم وجود ضرورى است. اینکه وجودش ضروری است، وجود ضرورت دارد براى خدا. اینکه میگوییم: وجود ضرورت دارد برای خدا، الان این ضرورت در اینجا بهعنوان وجود رابط مورد نظر قرار گرفته است. بعد در اینجا دوباره به قضیۀ خودمان نظری میاندازیم، میگوییم: این ضرورتِ وجود برای خدا آیا ضروری است یا نه؟ اینکه گفتیم: این وجود ضرورت دارد، آیا این مسئله حتمیِ حتمی است و این مسئله درست است، واقعاً همینطور است یا نه، ممكن است فردا وجود ضرورت نداشته باشد؟! مىگوییم: این وجود ضرورت دارد و همیشه هم ضرورت دارد! این ضرورت دوم را بهعنوان لحاظ استقلالى و بهعنوان مفهوم مستقل ما از آن ضرورت اولى كه در «الله موجودٌ» مخفى بود انتزاع كردیم. این كلام مرحوم محقق دوانى بود.
اشكال آخوند بر جواب محقق دوانى
مرحوم آخوند اشكالى كه بر این مطلب وارد مىكند این است كه مىفرماید: مطالبى كه شما مىفرماید بر اینكه اگر چنانچه مفهوم واحد انتزاع شود از یك مفهوم خارج، آن مفهوم به وجود او موجود است، این مسئله درست است، یا اینكه وجود را تقسیم كردید به اقسامی كه تحقق آنها به اعتبار تناسب بین حكم و موضوع و تناسب موضوع و محمول باید لحاظ شود این مسئله هم درست است. وقتى که شما یك [موضوع را] در قضیۀ ممكنه مىآورید، لازم نیست وجود خارجى آن موضوع [بالفعل] باشد، بلكه بهعنوان قوه و امكان مىتواند باشد، یا اینكه وقتی قضیهاى را بهعنوان قضیۀ دائمى مىآورید، وجود موضوع باید بهعنوان وجود خارجىِ دائمه مورد لحاظ قرار بگیرد، یا اگر قضیهاى بهعنوان وجود ماده مىآورید، تحیّز براى آن وجود مادى حتماً باید لحاظ شود، یا اگر در قضیۀ شما موضوعتان جوهر است، خصوصیات جوهر كه تحقق قبل از عروض عارض است باید در آنجا وجود داشته باشد و هلمّجرّا. این مسائل درست مىباشد ولى صحبت در انطباقش با مانحنفیه است. با مانحنفیه شما چطور مسئله را منطبقِ مىكنید؟! اگر شما به همین مبناى خودتان كه مىفرمایید: وجود ضرورت و این وصف و این مفهوم انتزاعى، خودش در سلسلۀ تسلسل ذهنى، به آن موضوع خارجى برمىگردد، اگر اینطور است بنابراین به تعدادِ موضوع قضایاى ذهنیه باید وجود ذهنى هم داشته باشیم، به جهت اینكه وجود با آن معناى عام و سِعى كه دارد، هم وجود خارجى دارد و هم وجود ذهنى دارد، و اینكه شما این وجودات را از یك وجود رابط خارجى انتزاع مىكنید، دلیل نمىشود بر اینكه وجود ذهنى را فراموش كنید. وجود خارجى این مفاهیم كه وجود رابط و همان مایُنتزععنه است آن درست است، ولى همین ضرورتهاى متوالیه، وجود ذهنى هستند كه هر كدام متعاقب بر دیگرى هستند و موجب وجودات متعددّه خواهند شد؛ نهاینكه این قضایاى ذهنى شما از وجود ذهنى بىبهره هستند، بهصرف انتزاع از یك امر خارجى [موجب] نفى وجود ذهنى از موضوعات قضایاى ذهنى نمىشود. این اشكال مرحوم آخوند به ایشان بود.
لحاظ آلی و استقلالی نسبت به لزوم و ضرورت ذهنی
بهدنبال این مطلب ایشان مىگویند: چرا اینطور است؟ بهجهت اینكه در وجود رابط، لحاظى كه شما دربارۀ ضرورت مىكنید و همینطور دربارۀ هر وصف و مفهوم انتزاعى، وجود رابط وجودش در موضوع مىباشد. اگر بگویید كه وجودات متوالیه از مایتنزععنه هستند و از خودشان وجود جدایى ندارند، اگر این حرف را بزنید و بگویید: فقط یك وجود در خارج هست بنابراین بهطوركلى اختلاف بین جواهر و اعراض ازبین مىرود، همچنین اختلاف بین وجود نفسى و وجود رابطى ازبین مىرود، به جهت اینكه مفهوم، یك مفهوم انتزاعى است و لذا اصلاً وجودى براى او درنظر نگرفتهاید و آن را ماینتزععنه گرفتهاید، مثل اینكه بگویید: سماء فوق ارض است، حالا چون فوقیّت را از ارتباط بین آسمان و زمین انتزاع مىكنید، بنابراین بگویید: فوقیّت اصلاً وجود ندارد، هرچه وجود دارد آسمان است! پس در اینجا دیگر عرضى را حمل بر معروض و موضوع نكردهاید، درحالىكه ما مىبینیم مسئله فرق مىكند، ما یك وجود جواهر داریم و یك وجود اعراض داریم؛ السماء له وجودٌ و فوقیتِ آسمان هم براى آن وجودی هست كه بر آسمان حمل مىشود. اگر آسمان و زمین یك وجود خاصى، وجود عرض نداشتند شما نمىگفتید: «السماء فوق الأرض» مىگفتید: «السماء تحت الارض». اینكه گفتید: «السماء فوق الارض»، به خاطر اینکه نحوۀ وجود عرضى در اینجا درقبال وجود سماء وجود دارد، منتها قائم به سماء است. وجوده فى نفسه، وجوده لغیره است، این وجود، وجود عرض است. پس بهصرف اینكه لزوم را از لزوم خارجى انتزاع مىكنید موجب نمىشود كه بگویید: لزوم، موجودیتى در ذهن ندارد؛ نهخیر، این هم یك موجودیتى در ذهن دارد و باید روى آن حساب كرد و نمىشود از آن موجودیتش صرف نظر كرد.
صحبت در این است كه این لزوم تا وقتى كه بهعنوان آلیت ملاحظه بشود اصلاً وجود ذهنى ندارد، یعنى وقتى كه شما بگویید: «الله موجودٌ بالضرّورة»، آن ضرورتی که در «الله موجودٌ» هست، چون به لحاظ وجود خارجى رابط است، اصلاً مفهوم استقلالى و وجود موضوعى در ذهن ندارد. بهعنوان یك عرضى كه آن عرض قائم به طرفین است در الله و موجودٌ، در ذهن هم فقط بهعنوان یک عرض و وجوده فىغیره نقش مىبندد. وقتى كه به این لزوم، لحاظ مفهوم استقلالى کردید و گفتید: لزوم در این قضیه ضرورت دارد، آن را از ماینتزع خارجى جدا كردید و به آن وجود خارجى دادید. بنابراین انتزاع از یك امر خارجى نمىشود، اگر بخواهد از یك امر خارجى انتزاع بشود، خودش وجود فىنفسه پیدا مىكند و دیگر ارتباطى با آن قضیۀ خارجى ندارد، شما در اینجا دیگر دارید جداگانه به لزوم نگاه مىكنید و مىگویید: لزوم، در این قضیه ضرورت دارد. اینکه لزوم در این قضیه ضرورت دارد، به «الله موجودٌ» چه مربوط است؟! «الله موجودٌ» براى خودش یك ضرورتى داشت و در شكم و بطنش پنهان بود، این لزوم در اینجا براى خودش یك مفهوم استقلالى دارد و براى خودش قد علم مىكند. و وقتى که شما آن لحاظ استقلالى را از لحاظ آلى خارجى جدا كردید، دیگر تسلسل در اینجا لازم نمىآید. این خودش یك قضیۀ ذهنیه مىشود، ذهن هر قدر كه بخواهد درست میكند و اگر نخواهد درست كند نمیکند. این لزوم ضرورت دارد، مسئله تمام شد، در اینجا مسئلۀ دیگرى متعاقب بر این نیست كه تسلسل لازم بیاید. بعد حالا بیاییم و باز فكر كنیم و ببینیم این لزومى كه ما در اینجا گفتیم آیا این لزوم ضرورت دارد یا نه؟ مىگوییم: بله، این قضیۀ ذهنیۀ ما صحیح است و لزومى كه در این قضیۀ ذهنى آوردیم ضرورت دارد. یعنى میخواهم این را بگویم که قضایاى دیگرى را كه ذهن دوباره انتزاع مىكند و این لزوم دیگرى را كه انتزاع مىكند، باز به لزوم اول لحاظ آلى مىدهد؛ اگرچه لزوم اول مفهوم استقلالى پیدا كرده است.
ما یكوقت در مشهد منظومه مىگفتیم صحبت در این بود که اى كاش مثل كلاسهاى درس و دبیرستان و دانشگاه یك تابلویی بود که خیلى زود مطلب را بیان مىكردیم. یكبنده خدایى هم خیلى مُصرّ بود كه یك تخته سیاه و یا تخت سفید وایت برد باشد. این در ذهن ما بود تا اینکه رفتیم منزل و یک نفر یك تخته سفید برای ما گرفت و آن موقع كفایه مىگفتم و رفقا میآمدند. با این تخته خیلى زود قضیه حل و روشن مىشد. یك مشكلى كه در حوزه داریم این است كه فقط به ذهن و گوش مخاطب و گوینده اكتفا مىشود، ولى اگر ما هم روش آنها را درپیش مىگرفتیم خیلى بهتر بود كه مسائل بهصورت كتبى مىشد تا اینكه قضایا خیلى روشن بشود. و لحاظ آلی و استقلالی اتفاقاً از مواردی است که اگر تخته سیاه بود خیلی سریعتر مطلب حل میشد.
تصویر لحاظ آلیّت و استقلالیت در قضایای ذهنی
من در اینجا مىخواهم این مطلب را اینطور مطرح كنم که مرحوم آخوند این مسئله را متذكر نشدند. ببینید، در قضیۀ «الله موجودٌ»، یك ضرورتى كه بین الله و موجودٌ هست، این ضرورت، ضرورت آلى است و ضرورت استقلالى نیست، مفهومِ فىنفسه نیست بلكه مفهوم آن فىغیره است. حالا ما از آن ضرورت، یك ضرورت دیگرى را انتزاع مىكنیم و آن را موضوع ذهنی خودمان قرار مىدهیم و محمولش را با ضرورت مىآوریم و اینطور مىگوییم: «لزومى كه ...». همینکه میگوییم: «لزومی که ... »، به آن مفهوم استقلالى دادیم. یك دفعه مىگویید: «سرتُ مِن البصرةِ إلى الكوفة»، راه افتادم از بصره تا كوفه، در اینجا این ابتدائیت كجاست؟ همه مىفهمند كه ابتدائیت بصره است، از بصره راه افتادم بهسمت كوفه. ابتدائیت بهعنوان یك مفهوم حرفى در این قضیه ملحوظ شده است. حالا اگر این ابتدائیت را انتزاع كنید و به آن مفهوم استقلالى بدهید و بگویید: ابتدائیتى كه من در این قضیه بهكار بردم، این ابتدائیت، یك معناى اسمى است، دیگر این از صورتِ قضیۀ اول خارج شد، اصلاً قضیۀ اولى دیگر وجود ندارد. ابتدائیتى كه من بهكار بردم، این ابتدائیت یك معنی و یك مفهوم مستقل شد، و این مفهوم مستقل یك محمولى برای آن دارد که محمولش مثلاً غیر از انتهائیت است. حالا این ابتدائیت را شما انتزاع كردید از آن ابتدائیتى كه لحاظ آلى بوده است، از آن یك ابتدائیتى بیرون كشیدید و انتزاع كردید و موضوعِ قضیهتان قرار دادید. در مانحنفیه هم همین حرف را مىزنیم، مثلاً مىگوییم: «الله موجودٌ بالضرورة» یعنى وجود براى خدا ضرورت دارد. اینکه میگوییم: ضرورت دارد وجود برای خدا، درواقع داریم ربط بین وجود و بین خدا را بهوسیلۀ این ضرورت بیان مىكنیم؛ این لحاظِ ضرورت، لحاظ آلى است، حتماً باید خدا باشد و حتماً وجود براى خدا ضرورت دارد. بعد مىگوییم: این ضرورتى را كه الآن بهكار بردم، این ضرورت در این قضیه ضرورت دارد؛ این ضرورتی که بهکار بردم و لزومی را كه گفتم، این لزومى كه در این قضیه هست، این لزوم، لزوم دارد، این لزوم ضرورت دارد، حكمِ به ضرورت براى این لزوم مىكنیم. آن نكتهای كه مىخواهم بگویم اینجاست. الآن در این قضیۀ ذهنى ما لحاظی که در اینجا شده لحاظ استقلالى است، بعد محمولى براى این آوردیم كه آن محمول ضرورت است، گفتیم: این لزوم ضرورت دارد. حالا در وهلۀ دوم كه مىخواهیم یك ضرورت دیگر را انتزاع كنیم بگوییم: این ضرورتی را که در این قضیه آوردیم و حکم به ضرورت برای آن کردیم، آیا این ضرورت، ضرورت دارد؟ آیا این قضیۀ ذهنى ما ضرورت دارد یا ممكن است فردا ذهن، یك قضیۀ جداى از این را ترسیم كند؟ میگوییم: نه، این قضیۀ ذهنی ما که ضرورت در «الله واجبٌ» ضرورت دارد، خود این هم ضرورت دارد، یعنی نمیشود این قضیه ازبین برود، نمیشود این قضیه متبدل شود، چون جهت در این قضیه همیشه ضرورى است. الآن این ضرورتى را كه براى مرتبۀ دوم داریم انتزاع مىكنیم، از چه انتزاع میکنیم؟ از ربط بین لزوم و بین ضرورت انتزاع مىكنیم؛ باز در اینجا لزوم آلى شد! این را مىخواهم بگویم! پس لحاظ آلى فقط در عنوانِ قضیۀ خارجى نیست؛ حتى اگر ذهن بخواهد ضرورت را در قضیۀ دوم و سوم و چهارم و هزارم مفهوم استقلالى بكند، باید قضیۀ قبلى لحاظش لحاظ آلى بشود. اینها مسائلی است كه مرحوم آخوند در جواب محقق دوانى بیان كردند. بعد مواضع نظر را در كلام ایشان توضیح مىدهند.
لأنّ اللزومَ بمجرّدِ كونِه صحیحَ الانتزاعِ عن شیءٍ بالقوةِ مِن غیرِ أن یصیرَ منتزعًا بالفعلِ لا یصِحُّ أن یقَعَ موضوعًا للإیجابِ و یُحكَمُ علیه باللزومِ أو اللالزومِ لأنّه بهذا الاعتبارِ مِن الروابطِ الغیرِ المستقلةِ فی الملحوظیّةِ.
«چون لزوم بهمجّرد اینكه قابل انتزاع است از یك شیئى بالقوه، ما مىتوانیم لزوم را انتزاع كنیم بدون اینكه این انتزاع، انتزاع فعلى بشود و مفهوم استقلالى پیدا كند. نمىشود موضوع براى قضیۀ ذهنى ما قرار بگیرد و بر او به لزوم یا لا لزوم حكم شود. (تا وقتى كه لزوم بهعنوان لحاظ آلى در «الله موجودٌ» وجود دارد، اگرچه قابلیت دارد ما از این لزوم، لزوم دیگرى را انتزاع كنیم و حكم بكنیم ولى تا انتزاع نكردیم موضوع براى قضیۀ موجبۀ ذهنیۀ ما واقع نمىشود.) بهخاطر اینکه به این اعتبار، از روابط غیر مستقلۀ در ملحوظیّت است. (در ملحوظیت اصلاً به این توجه نمىشود. وقتى كه بگوییم: «الله موجودٌ» ضرورتى كه بین الله و بین موجودٌ هست، آن ضرورت، منطوى و در شكم الله و موجودٌ هست، لحاظ استقلالى به او نمىشود.)»
و إذا لوحِظَ بالفعلِ و حُكِمَ علیه باللزومِ ... .
و اگر ما بهعنوان استقلال و به عنوان اینكه مفهومى از مفاهیم است و جداى از مسئلۀ الله و موجودٌ بخواهیم به این نگاه كنیم، و لزوم را محمول براى این لزوم قرار دهیم و بگوییم: ضرورت در قضیۀ «الله موجودٌ» ـ همینكه بگوییم: «ضرورت در این قضیه»، یعنی مفهوم استقلالی ـ ضرورت دارد، این جنبه فعلى شد و از جنبۀ ربطى خارج شد دیگر و دو قضیه شد و شما نمىتوانید بگویید: از آن منتزع شده است، این دیگر ارتباطش را با خارج قطع كرد و گفت: من دیگر براى خودم حكومت مستقل تشكیل دادم، من دیگر با خارج ارتباط ندارم. تا وقتى كه مىگفتید: «الله موجودٌ بالضرورة» آن ضرورت خودش را در انقیاد حكومت الله و موجودٌ مىدانست ولى همینكه گفتید: ضرورتى را كه در این قضیه گفتم، این ضرورت بیرون آمد و گفت: أنا رجلٌ، دیگر من از وجود ربطى بیرون آمدم و به وجود استقلالى رسیدم، وجود من دیگر فعلى شده و از قوه بیرون آمده است، این مىتواند موضوع براى او قرار بگیرد. تا وقتى که شما بگویید: «سِرتُ من البصرة إلى الكوفة»، این «مِن» نه میتواند مبتدا واقع شود و نه میتواند خبر واقع شود، بلكه وجود او وجود فىغیره است در «سرت» و «بصرة»، ولى همینكه گفتید: «مِن للإبتدا»، چرا شما گفتید: «سرتُ من البصرة إلى الكوفة» و چرا نگفتید: «سرتُ عن البصرة»، چرا نگفتید: «سرتُ فى البصرة إلى الكوفة» چرا «فى» نیاوردید و «مِن» آوردید؟ مىگوییم: مگر شما سواد ندارید؟! مگر ملاّ محسن نخواندهاید؟! «مِن لإبتداء الغایة» اینكه مىگویم: «مِن لإبتداء الغایة» دیگر از «سِرت من البصرة» درآمد و دیگر بحث بصره و بحث كوفه نیست، «مِن» یك أنا رجلٌ براى خودش شد، وقتى أنا رجلٌ شد شما این را مبتدا قرار مىدهید مثل اینكه مىگویید: مِن، براى ابتدا است. پس «مِن» مبتدا شد، «لإبتداء الغایة» خبر است. پس نگویید: حروف مبتدا واقع نمىشوند، حروف هم مبتدا واقع مىشوند. همۀ اینها مفهوم استقلالى دارند.
تلمیذ: انقلاب ماهیت میشود ... .
استاد: خب انقلاب بشود، اینهمه انقلاب در دنیا شده است! وقتى که شما انقلاب مىكنید، حكومت كفر و ظلم را سرنگون مىكنید و بهجای آن حكومت عدل على مىآورید، این یعنى هرچه بوده كنار گذاشتهاید و دیگر به آن قبلى كارى ندارید! این حكومت، حكومت عدل على است، محضِ عدل است! الآن قرآن در این حكومت كما هوهو هست، همانطورى كه آقایانِ قم فرمودند دارد انجام مىشود! پس کاری ندارید به آنکه قبلاً چه بوده است، شما میخواهید این کار را انجام بدهید. ماهیت «مِن» ـ همانطوری که بیان شریف حضرتعالی حاکی از مآثر خیر و سرکارِ فیض آثارِ مناقب شعار است!! ـ در اولى، ماهیت فىغیره بود و ماهیت حرفى بود، الآن ماهیت این «مِن» ماهیت حرفى نیست. چه اشكالى دارد که یكوقت شما «إلىٰ» را براى یك قضیه حرف قرار مىدهید و یكوقت «إلىٰ» را اسم براى صبیّۀ خودتان قرار مىدهید؟! اینكه «إلىٰ» اسم براى صبیۀ شما شد و شما صدا مىزنید: «إلىٰ إلیٰ، بیا!» اینكه مىگویید: «إلىٰ بیا، کجایی؟! در اینجا نگویید: انقلاب ماهیت شده و اسم قرار گرفته است، قبلاً در قضیه وجودش، لحاظ حرفى بوده و الآن اسمى شده است. همینطور سایر معانى حرفیه را مىتوانید براى صبیۀ خودتان اسم قرار بدهید. «مِن» هم در اینجا بهعنوان ابتدائیت مىآید، یعنى خودش لحاظ ابتدائیت پیدا مىكند و اسم مىشود.
و إذا لوحِظَ بالفعلِ و حُكِمَ علیه باللزومِ صارَ مفهومًا مِن المفهوماتِ الموجودةِ فی العقلِ الملحوظةِ بالقصدِ فله بهذا الاعتبارِ وجودٌ فی نفسِه و إن كان فی النفسِ و لیس بهذا الاعتبارِ موجودًا بالعرضِ انتزاعیًا بل حقیقیًا ذهنیًا فموجودیتُها بوجودِ ما یُنتزَعُ منه مِن قبیلِ الأولِ الذی یَمتَنِعُ أن یكونَ موضوعًا لحكمٍ إیجابیٍ بل و لا سلبیٍ أیضًا و وجودُ الموصوفِ لا یُمكِنُ أن یكونَ بعینِه وجودَ الصفةِ سواءٌ كانت حقیقیةً أو انتزاعیةً و إلا لبَطَلَ الفرقُ بینَ الذاتیِ و العرضیِ.
«وقتى كه بالفعل ملاحظه شود و حكم به لزوم آن شود، این مفهومى از مفهومات استقلالى مىشود كه در عقل موجود است و ملحوظ بالقصد است و مستقلاً به آن قصد و نظر شده است. پس براى این مفهوم یك وجود فىنفسه در نفس است اگرچه در نفس مىباشد، (یك وجود فىنفسهای هم در ذهن دارد. مگر وجوداتى كه در ذهن هستند اینها از معدومات هستند؟! اینها همه موجودات هستند، عدم كه به آنها حاكى نیست.) و به این اعتبار دیگر نمىتوانیم بگوییم: یك موجود بالعرض است و انتزاعى است بلكه الآن ما روى خود همینها نظر كردیم. بلکه حقیقیِ ذهنی است. پس موجودیت این مفاهیم، به وجود ما یُنتزع منه است، به وجود آن که از او انتزاع میشود که همان لحاظ آلى باشد. از قبیل وجود آلی است كه نمىشود آن لحاظ آلى را موضوع براى حكم ایجابى قرار دهیم بلكه باید براى حكم سلبى قرار بدهیم، (چون باز در قضیۀ سلبى ذهن آمده و وجود موضوع را لحاظ كرده و بعد حكم سلبى به آن كرده است.) و وجود موصوف نمىشود وجود براى صفت باشد؛ خواه این صفت، صفت حقیقى مثل ابیضیّت باشد یا انتزاعى مثل فوقیّت و تحتیّت باشد. و اگر وجود صفت عین وجود موصوف باشد، دیگر بین ذاتى و عرضى فرقى نیست.»
بنابراین ذاتى، عرضى و عرضى، ذاتى خواهد بود، چون وجود عرضى همان وجود ذاتى است و وجود بیاض همان وجود قرطاس است، درحالتىكه شما دو وجود مىگویید، «قرطاس وجودٌ» و «بیاض وجودٌ آخر». پس این لزومى را كه از لزوم آلى انتزاع مىكنید، این لزوم، وجودش با وجود آن لحاظ آلى دوتا است، این وجودش وجود فىنفسه است و آن وجودش وجود فىغیره است. وجود فىغیرۀ لحاظ آلى نمىتواند وجود فىنفسه باشد، این دو وجود از همدیگر جدا هستند. پس وجود مایُنتزعمنه با وجود مایُنتزع، این دو وجود جدا هستند، یك وجود نیستند تا اینكه بگویید: ما همۀ سلسلۀ تسلسل را به آن وجود آلى برمىگردانیم و وجود اینها عین وجود خارجى است. چون لحاظ آلى، وجودِ مایُنتزععنه است اما لحاظى كه شما در قضیه مىكنید و لزوم را بهعنوان مبتدا و موضوع قرار مىدهید و مىگویید: لزومِ در اینجا لزوم دارد این لحاظ، لحاظ استقلالى و مایُنتزع است. و این دوتا اگر یك وجود باشند، معنایش این است كه صفت و موصوف یكى خواهد بود و ذاتى و عرضى یكى خواهد بود، عرض و معروض یكى خواهد بود درحالتیكه وجود عرض با وجود معروض دوتا است. اگرچه شما فوقیّت را از سماء انتزاع مىكنید ولى وجود سماء با وجود فوقیت دوتا است، نهاینكه یكى است. اگر یكى باشد دیگر عرض درکار نخواهد بود كه شما بر آن معروض حمل كنید.
فإنّ وجودَ السماءِ مثلاً فی ذاتِها غیرُ وجودِ الفوقیةِ الثابتةِ إذ السماءُ فی مرتبةِ وجودِ ذاتِها سماءٌ لا غیرُ و إنّما الفوقیةُ تعرِضُها بحسبِ وجودٍ ثانٍ لها یكونُ متأخرًا عن وجودِ ذاتِها لذاتِها.
«پس وجود سماء مثلاً در ذاتش غیر از وجود فوقیتى است كه ثابت مىشود، زیرا سماء در مرتبۀ وجود ذاتش آسمان است و فوقیتى دركار نیست. فوقیت عارض بر مرتبۀ وجود سماء مىشود بهحسب وجود ثانى براى آن سماء كه این وجود ثانى متأخر از وجود ذاتش لذاته است.»
اولاً این سماء ذاتاً سر پاى خودش ایستاده، بعد یك وجود دیگرى بهنام فوقیت دارد. پدر مىگوید: اول من هستم، بعد من یك انتسابى با امر دیگرى دارم كه بهخاطر آن به من مىگویند: أب. اول زید مىگوید: من وجود دارم، بعد بهخاطر انتسابم به پدر، به من مىگویند: إبن. بنابراین وجود اول وجود آن ذات است لذاته، و وجود دوم وجود آن ذات است به ملاحظۀ امر دیگر. پس وقتى که شما ذات را درنظر بگیرید، این منتزَع و موصوف مىشود، و وقتى كه وجود ذات را بهلحاظ امر دیگرى بالای زمینه درنظر بگیرید آنموقع مىشود وجود صفت و مىشود وجود مایُنتزع. یعنى آن وجود منتزع میشود که عبارت از عوارض انتزاعى یا عوارض حقیقىِ بر ذات است. پس وجود عوارض با وجود ذوات، اینها وجودات مستقل هستند. پس شما نمىتوانید سلسلۀ قضایاى ذهنى را به آن لزوم خارجى برگردانید. آن لزوم خارجى وجودش براى فىغیره است، این سلسله تا میخواهد به آن منتزع برگردد وجود اینها وجود فىنفسه است و ارتباطى به آن وجود خارجى ندارد.
فالحقُّ ما مَرَّ مِن أنّ اللزومَ له تحقُّقٌ رابطیٌ یكفی فی كونِ أحدِ الشیئینِ لازمًا و الآخرِ ملزومًا و هذا النحوُ مِن الوجودِ الرابطیِ و إن كان منسوبًا إلى الخارجِ إذا كان اتصافُ الملزومِ بالأمرِ اللازمِ فی الخارجِ لكن لیس هو نحوَ وجودِ الملزومِ فی نفسِه لأنّ نحوَ وجودِه فی نفسِه و الحصولَ الذی یلیقُ به حینَ تحقُّقِه مع قطعِ النظرِ عن كونِه رابطًا بینَ شیئینِ بل عندَ ملاحظةِ ماهیتِه و حقیقتِه فی نفسِه لیس إلا فی ظرفِ الذهنِ و إن كانت ملاحظتُه فی نفسِه لا ینفَكُّ عن اتصافِه بكونِه رابطةً بینَ شیئین.
«[اما حق همانطور که گذشت این است كه] براى لزوم یك تحقّق رابطى و در خارج هست که كفایت مىكند یكى از دو شیء لازم باشد و دیگرى ملزوم باشد، و این نحوۀ از وجود رابطى كه در اینجا هست اگرچه منسوب به آن الله و موجودٌ خارجى است وقتى که اتصاف ملزوم به یك امرى باشد كه در خارج لازم است، (یعنى موجودٌ متصف به ضرورت براى الله باشد) ولی آن لزوم خارج، وجود ملزوم فىنفسه نیست. چون نحو وجود این ملزوم فىنفسه که ضرورت باشد و حصولى كه لیاقت به او دارد در وقتى که او تحقق خارجى پیدا مىكند، با قطع نظر از این است كه این رابط بین دو شیء باشد، بلكه در وقتى كه ما این لزوم را به خودش نگاه مىكنیم و خودش را مد نظر قرار مىدهیم و كارى به موضوع و محمولى كه در آنها هست نداریم و خود لزوم را مدنظر قرار مىدهیم، این فقط در ظرف ذهن است و جنبۀ آلى خارجى ندارد. و اگرچه همین را كه در نفس ملاحظه مىكنیم منفك نیست از اینكه رابطۀ بین دو شیء باشد.»
یعنى این لزومى را كه در نفس ملاحظه مىكنیم، نمىشود این لزوم بدون ارتباط بین دو شىء مد نظر قرار بگیرد. یعنى وقتى كه شما مىگویید: این براى این لازم است، اینكه مىگویید: لازم است، در اینجا بهطور ابهام طرفینِ لازم و ملزوم را آوردهاید؛ مثل اینكه بگویید: امتناع با ضرورت دوتا است، اینكه مىگویید: امتناع با ضرورت فرق مىكند، هم در مورد امتناع، طرفین لازم و ملزوم را آوردهاید و هم در مورد اینكه با ضرورت فرق مىكند طرفین را آوردهاید، منتها با ابهام آوردید. موضوع و محمول در این قضیه مبهم است و بهطورکلی دو امر مبهم است، والا امتناع یعنى ممتنع بودن، ممتنع بودن یعنى یك وجودى براى یك موضوعى محال بودن. پس معنی این است که همینكه مىگویید: امتناع، درواقع دو طرف ممتنع را بدون اینكه بفهمید یا نفهمید در ذهن آوردهاید؛ خلاصه معناى ابهام را در ذهنتان آوردهاید.
و هذا كما فی ملاحظةِ السلوبِ و الأعدامِ فإنّها و إن كانت حقیقتُها سلوبَ الأشیاءِ و أعدامَها لكن للعقلِ أن یلحَظَها كذلك و إذا صارت معقولةً قد عَرِضَ لها نحوٌ مِن الوجودِ ثمّ مع ذلك لا ینسَلِخُ عن كونِها سلوبًا و أعدامًا لأنّ ماهیتَها كذلك و قد مَرَّ أنّ الوجودَ ممّا وَقَعَ ظلُّه العمومیُّ الانبساطیُّ علىٰ جمیعِ الماهیاتِ و المفهوماتِ حتى علىٰ مفهومِ العدمِ و شریكِ الباری و اجتماعِ النقیضین فمفهومُ المعنى الرابطیِّ معنَى رابطیٍ بحسبِ الحملِ الذاتیِ الأولیِ لا بحسبِ الحملِ الشائعِ الصناعیِ فتَدَبَّر فیه.1
«در ملاحظۀ سلوب و اعدام همین مطلب هست. بالاخره موضوع باید لحاظ بشود؛ اگرچه حقیقت سلوب اعدام، سلب اشیاء و اعدامش است، ولی براى عقل این است كه طرفین را ملاحظه بكند؛ یعنى وجود آن موضوع را در ذهن بیاورد و در ذهن به او وجود بدهد. و وقتى كه معقوله بشود، سلوب و اعدام را تعقل كنید، بالأخره یك قسمت از وجود را شما آوردهاید. (همینكه مىگویید: عدمِ زید، همین عدمِ زید خودش نحوٌ مِن الوجود است دیگر؛ بالأخره در ذهنتان عدم زید را آوردهاید، عدم پارچ را كه نیاوردهاید. اینكه عدم زید را آوردهاید این یك مفهومى است كه با بقیۀ مفاهیم تفاوت دارد، این یعنى همین موجودیت این مفهوم.) بعلاوه با اینکه به این سلب یك امر وجودى دادید، ولی درعینحال از سلب بودن و اعدام بودن خارج نمىشود، چون اصل قضیه عدمى است، اصل قضیه، قضیۀ سلبى است. گذشت كه وجود از آن چیزهایى است كه سایۀ عمومى انبساطىِ آن بر همۀ ماهیات و مفهومات حتى بر مفهوم عدم و شریك البارى و اجتماع نقیضین گسترده شده است و تصور اینها نحوهای از وجود است. و مفهوم معناى رابطى، معنای رابطی است بهحسب حمل ذاتى اولى نه بهحسب حمل شایع صناعى. [در این مطلب تدبر کنید!]»
اگر معناى رابطى را لحاظ كنید، وقتى كه معناى رابطى را درنظر بگیرید، این معناى رابطى، معناى رابطى بهحسب حمل اولى است. یعنى وقتى كه آن ضرورت را بهعنوان رابطى لحاظ كنید، این همان معناى رابطى را دارد. اگر گفتیم: «الله موجودٌ بالضرورة»، ضرورت بین الله و موجودٌ را درنظر بگیریم، این به حمل اولى یك معناى رابطى است. یعنى جهت در این قضیۀ ما عبارت از یك معناى حرفى و معناى ربطى بین الله و موجودٌ است كه لحاظ استقلالى در این جهت قضیه نمىشود، اما به حمل شایع صناعى وقتى كه جهت بخواهد وجود خارجىاش در آنجا منطبق بشود، یعنى اگر بگویند: در این قضیه چه آوردهاید؟ ما مىگوییم: ضرورت را آوردهایم، مگر نمىبینید كه بین الله و موجودٌ ضرورت هست؟! همینكه شما گفتید: جهت در قضیۀ ما ضرورت است، این ضرورت معناى استقلالى شد. پس به حمل شایع صناعى، دیگر معنی معناى حرفى و معناى ربطى نیست. به حمل اولى ذاتى آن جهت بین الله و موجودٌ، معنای حرفی و معناى ربطى است. پس اگر بگوییم: این ضرورت را در این قضیه آوردیم. مىگوییم: «الله موجودٌ بالضرورة»، در اینجا ذهن یك ارتباطى بین الله و موجودٌ مىفهمد كه آن ارتباط، ارتباط ضرورى است؛ نه امتناع است و نه امكان؛ این را مىفهمد. این معناى لحاظ آلى و معناى حرفى و معناى ربطى مىشود. بعد اگر سؤال كردند که جهت قضیه چه بود؟ مىگوییم: ضرورت بود. این ضرورت به حمل شایع است و این جهتی است که در آنجا آوردهاید. به حمل شایع، دیگر از معناى حرفیّت در آمد. شما گفتید: ضرورت را در این قضیه آوردیم؛ ضرورت دیگر از معنای حرفی و آلی در آمد و معناى استقلالى بهخود گرفت، و به حمل شایع دیگر نمىشود گفت كه معناى حرفى دارد و یا لحاظ مفهوم فىغیره دارد.
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد