پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6: في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
توضیحات
فصل(6) في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
درس یکصد و شصت و پنجم
بررسی جواب مرحوم آخوند و محقق دوانی بر اشکال تسلسل (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و أما ثانیًا فلأنّ خصوصیاتِ الأحكامِ و إن اقتضَت خصوصیاتِ الوجودِ لموضوعاتِها لكن لیس یكفی فی الحكمِ علىٰ شیءٍ بحالٍ خارجیٍ وجودُه الانتزاعی بل نقول ما ذَكَرَه مِن أنّ خصوصیاتِ الأحكامِ ممّا یقتَضی خصوصیاتِ الوجودِ للموضوعاتِ یُنافی ما فَرَّعَه علیه مِن الاكتفاءِ فی الحكمِ علىٰ شیءٍ بحالٍ واقعیٍ بالفعلِ بوجودِه الانتزاعیِ الذی هو بالقوةِ و بعدَ أن یخرُجَ مِن القوّةِ إلى الفعلِ یكونُ ظرفُ تحقّقِه و وعاءُ ثبوتِه الذهنَ فقط دونَ الخارجِ.1
کلام محقق دوانی در تناسب کیفیت و خصوصیات حکم با وجود موضوع
اشكال دومى كه مرحوم آخوند وارد مىكنند این است كه مطلبى را محقق دوانى نقل مىكنند و آن این است كه به تناسب بین حكم و موضوع و کیفیت حکم و موضوع، نحوۀ تحقق موضوع را هم خودش مشخّص مىكند. در قضیّۀ مطلقه دلالت مىكند بر تحقّق موضوع، و در قضیّۀ ضروریه دلالت مىكند بر تحقّق او در وعاء ذهن. یعنى ضرورت در اینجا اگر لوازم ذاتى یك شیء براى موضوع در آنجا أخذ شود، لازم نیست كه وجود خارجى آن موضوع لحاظ بشود بلكه همان وجود تعقّلى او براى حمل محمول بر موضوع اكتفا مىكند، مانند «الأربعة زوجٌ»، این زوجیّت حمل بر اربعه مىشود بلحاظ نفس الأربعه، لا بلحاظ وجودها الخارجی. یعنى نفس تصوّر تعقّلى آن براى حمل اربعه بر زوج كفایت مىكند. ولى منبابمثال در مورد كتابت، صرف تصوّر تعقّلى زید براى كتابت كافى نیست، بلكه زید خارجى در اینجا باید باشد تا این كتابت بر او صدق بكند. وقتى كه مىگوییم: «زیدٌ كاتبٌ»، چون كتابت یك امر خارجى است، بنابراین اقتضا مىكند که زید هم زید خارجى باشد، نهاینكه زید ذهنی باشد، زید ذهنى كه نمىنوسید. در زید ذهنی شما میتوانید لوازم و ضروریات ماهیت را بر او حمل كنید، اما اوصاف خارجی مثل كتابت، شكل، تحیّز و امثالذلك، اینها اوصافى هستند که بهلحاظ موضوع خارجى مىباشد.
بهعبارتدیگر بنا بر آنچه مرحوم محقّق نائینى در قضایاى خارجیه مىفرمودند، كه ما آن را به قضایاى جزئیه برگرداندیم، و قضایاى خارجیه را ایشان با قضایاى طبیعیه یكى كرده بودند ... ، [پس ظرف تحقق آن قضایا] خارج است نه ظرف تحقق ذهن.
آنوقت در قضیۀ ممكنه، مرحوم محقق دوانى مىفرماید كه چون جهت در قضیۀ ممكنه امكان است بنابراین وجود خارجى ضرورت ندارد؛ نه براى موضوع ضرورت دارد و نه براى ارتباط بین محمول و موضوع. یعنی نه براى خود موضوع درصورتىكه قضیۀ ما كان تامه باشد مثل «زیدٌ موجودٌ بالإمكان» و نه براى آن ارتباط بین محمول و موضوع، یعنى [برای] حمل محمول بر موضوع، دالّ بر وجود موضوع خارجى است، درصورتىكه قضیۀ ما قضیۀ كان ناقصه باشد. در هر دوى اینها چون بالاخره جهت قضیه امكان است، این امكان اقتضای عدم ضرورت وجود موضوع خارجى را مىكند. بلكه لو فرض اینكه این موضوع در خارج بود، این وجودش در خارج بهنحو امكان است، اگر زیدى در خارج بود كتابت براى او به نحو امكان است؛ اما این دلیل نیست بر اینكه حالا زید هم در خارج وجود داشته باشد یا زید در خارج باشد و كتابت براى او ضرورت داشته باشد، هر دوى اینها بهواسطۀ جهت در قضیه منتفى مىشود.
اشكال دوم مرحوم آخوند به محقق دوانی
مرحوم آخوند به ایشان اشكال مىكنند و مىفرمایند: اینكه شما مىفرمایید که كیفیت و خصوصیات احكام، وجود را تعیین مىكند، مطلب، مطلب صحیحى است الاّ اینكه آنچه شما الآن دارید در اینجا متفرع بر آن مىكنید، این تفرع شما و تطبیق شما محل اشكال است! یعنى مطلب، مطلب درستى است، ما در قضایاى ذهنیه احتیاج به وجود موضوع ذهنى و تعقلى داریم؛ منبابمثال احكامى كه بر طبایع و بر معقولات ثانوی مثل نوع و جنس و فصل و... مترتب مىكنیم، جنس كه در خارج نیست، فصل كه در خارج نیست، اینها همه در ذهناند، آنچه در خارج هست زید است، فصیلتش كه در خارج نیست، آن احكامى كه مترتب بر این فصل است، ظرف وجود آن احكام هم ذهن است، نهاینکه ظرف وجودش خارج است، این مطلب درست است؛ یا اینكه من بابمثال احكامى كه شما براى یك امر عدمى حمل مىكنید دال بر این نیست كه وجودش، وجود خارجى است بلكه وجود او وجود ذهنى است، یا منبابمثال لوازم یك ماهیت را كه بر یک موضوع حمل مىكنید لازمهاش این نیست كه وجودش وجود خارجى باشد بلكه صرف تعقل آن ماهیت اقتضا مىكند که شما محمول را بر آن موضوع حمل كنید، مثل «الأربعة زوجٌ» یا «المثلثُ له زاویا ثلاث» سواءٌ اینكه این مثلث در خارج باشد یا در خارج نباشد، بر نفس این صورت تعقلى این احكام هم بار مىشود.
خب این مطلب درست است ما از همین مطلب استفاده مىكنیم كه اگر در یك جا یك وصفى از اوصاف خارجى را بر یك موضوع آوردیم، دیگر شما در اینجا نمىتوانید بگویید كه موضوع ما در این قضیه موضوع ذهنى است بلكه موضوع باید موضوع خارجى باشد. یعنى ما در اینجا بر موضوع خارجى و زید خارجى، كتابت را حمل مىكنیم، آیا كتابت بر این زید خارجى بالامكان است یا بالامكان نیست؟ یعنى در واقع زید باید در خارج باشد تا اینكه شما امكان و عدم امكان را بهلحاظ آن ماهیت به آن بار كنید كه این ماهیت كتابت لازمۀ این زید نیست و ضرورتى براى زید ندارد، بلكه ممكن است در بعضى از احیان باشد و در بعضى از احیان نباشد. چرا شما این كار را مىكنید؟ به لحاظ اینكه وصف، وصف خارجى است، و وصفى كه خارجى است استدعا مىكند موضوعش هم موضوع خارجى باشد، نمىشود وصف، وصف خارجى باشد ولى موضوعش ذهنى باشد. منبابمثال شما یك رنگى را كه این رنگ در خارج تحقق دارد بر یك موضوعى كه در ذهن هست مثل نوع، مثل جنس، مثل فصل حمل كنید و بگویید: فصل انسان چیست؟ قرمز است، فصل انسان چیست؟ سبز است، فصل انسان چیست؟ سیاه است. رنگ اصلاً از باب اوصاف خارجى است، جنس و نوع و فصل و... [از معقولات ثانی] منطقى هستند. خب در اینجا بهملاحظۀ موضوع شما باید اوصافى را بر این معقولات حمل كنید که ظرف اتصاف آن موصوف هم خودش ذهن باشد، اما اینکه منبابمثال بگویید: فصل راه مىرود، راه رفتن یك امر خارجى است و اینکه بگویید: فصلیت انسان مىنویسد، این فصلیت انسان یك امر خارجى است. اما اگر گفتید: فصلیت انسان یعنى تعقل انسان و نفسیت انسان، این مىشود یك امر ذهنى. یعنى آن فصلیت، یك لوازمى دارد كه آن لوازمش از لوازم ذاتى او است و این لوازم ذاتى اقتضاء مىكند كه ظرف و وعاء آن هم ذهن باشد. اگرچه مابإزاى خارجى دارد ولى بالاخره لازمهای است كه به ذات این برمىگردد نه بهلحاظ وجود خارجى او كه همان زید است و به آن لحاظ برگردد. نمىتوانید بگویید كه فصلیت انسان، قبول تحیّز میکند، قابل براى تحیّز است؛ فصلیت انسان قابل براى تحیّز نیست، بلکه مصداق خارجى فصل قابل براى تحیّز است، نه آن فصل. نمىتوانید بگویید: جنس براى انسان قابل تحیّز است، جنس كه همان نوعیت است قابل تحیّز نیست، بلکه آن مادۀ خارجى كه محقِّق جنس است در خارج كه ماده باشد قابل براى تحیّز است.
بناءًعلیهذا مرحوم آخوند مىفرماید: در انطباق این قاعدۀ صحیح با ما نحن فیه شما دچار خبط شدهاید. در قضیۀ ممكنه كه شما مىگویید: «زیدٌ كاتبٌ بالإمكان»، چون در اینجا امكان آوردید مصحّح این نمىشود كه بگویید: زید هم مىشود باشد و هم مىشود نباشد، یا اینكه چون در اینجا قضیۀ ما قضیۀ ممكنه است بنابراین ممكن است زیدى وجود نداشته باشد. ما بر زید ذهنى خودمان كتابت را حمل مىكنیم. بر این زید ذهنى شما صرف نظر از خارج، اوصافى حمل مىشود كه ذاتى او است، نهاینكه اوصاف خارجى او در اینجا بر این زید حمل مىشود، آن اوصاف خارجى بر انسان بما هو انسان حمل مىشود نه این انسان خارجى. اوصافى كه در ذهن هست و وجود و عدم آن در خارج دخالتى در ترتب حكم ندارد، ظرف وعائش در ذهن است. بنابراین كتابت را در وقتى شما مىتوانید بر موضوع حمل كنید كه آن موضوع را موضوع خارجى بدانید، وقتى که موضوع خارجى شد، مثل زیدِ خارج، آنوقت مىتوانید بگویید: این اوصاف بر آن حمل مىشود یا بر آن حمل نمىشود. این اشكالى بود كه مرحوم آخوند در اینجا كردند.
بهواسطۀ این، در مانحنفیه كه ما میخواهیم لزومات متعدده را به یك وجود خارجى برگردانیم و آن وجود خارجى را منشأ انتزاع براى لزومات ذهنى خود قرار بدهیم، در اینجا بر طبق همین مدعاى مرحوم محقق دوانى، چون این لزومات به موضوع برمىگردند نه بهلحاظ خارج بلكه بهلحاظ ذهن، این اقتضاء مىكنند وجود موضوعات را در ذهن بهنحو ما لا نهایت، و این اشكال در اینجا لازم مىآید. چون در اینجا این لزوم بما هو لزومٌ ـ نه بما هو جهةٌ فى القضیة الخارجیة ـ چون لزوم را بما هو مفهومٌ مستقلٌ یُمكِن أن یُحكَمَ علیه بالزوم، چون این لزوم در اینجا فقط ظرف وعاء ذهن است و آن لزومى كه در خارج هست آن فقط ربط است و جنبۀ آلى دارد، بنابراین وجودى كه بر این لزوم در اینجا تعلق مىگیرد وجود ذهنى خواهد بود نه وجود خارجى، و چون وجودش وجود ذهنى است پس همین تسلسل إلىمالانهایه در اینجا بنا بر مطلب شما لازم مىآید. مگر اینكه ما آن حرف را بزنیم كه ذهن خودش در اینجا، هم مىتواند به تسلسل ادامه بدهد و هم مىتواند قطع تسلسل كند. یعنى ذهن است كه قضیه مىسازد، نهاینكه قضیهاى مترتب بر قضیۀ دیگر است؛ ذهن مىسازد، خب نسازد، آدم بیكار است خب نسازد! فرض كنید كه قضیهاى مترتب بر قضیۀ دیگر نیست. منبابمثال ذهن شما راجع به این پارچ دارد یك قضیه مىسازد که مثلاً این پارچ سفید است، این یك قضیه است، بعد ذهن مىآید و یكى دیگر درست مىكند که مثلاً این پارچ چون جسم است سفید است، دست شما درد نكند! باز هم ذهن مىآید و در اینجا یك قضیۀ دیگر درست مىكند مىگوید: چون این پارچ داراى صورت و ماده است بنابراین مثلاً سفید است، بعد مىآید و یك قضیۀ دیگر درست مىكند مىگوید: صورت این به شكل خاص چینى است، این هم یكى دیگر، بعد این چینى مترتب بر این است كه این سنگ باشد، این را هم درست مىكند، و این سنگ مترتب بر این است كه در كوه باشد، این هم یك قضیه دیگر، این كوه مترتب بر این است كه خاك باشد، این یكى دیگر، و این قبلش باید فلان باشد، همینطور جلو میرود میگوید: این كره زمین تبدیل به آتش میشود و جلوتر مىرود، تبدیل به دخان میشود، باز هم جلو مىرود تبدیل مىشود و... . شما شاید تا یك سال دیگر هم بنشینى و همینطور سلسلۀ تكون این چینى را به اولش نرسانى، بعد مىرسى به اینكه این ماده است و تبدیل به ماده میشود، بعد مجرد میشود، معلول براى مثال است، این چینى بهصورت مثالی برمىگردد، از آن هم بالاتر مىرود به سلسلۀ علل میرسد، تا به ذات و انوار اسپهبدیه میرسد! خب شما مجبور نیستى که بنشینى و ببافى! بگو: این جسم و سفید است، تمام شد و رفت! نهاینکه حالا بنشینى و پشت سر هم قضایا درست بكنى! یكوقت در مقام تجزیه و تحلیل فلسفى هستى آن یك مطلب دیگرى است، ولى یكوقت كار و زندگى دارى و مىخواهى مثلاً جنس را به مشترى بفروشى و مشتری دوم آمده است که اگر بخواهى برایش [تحلیل] كنى مشترى دوم از مغازه بیرون میرود! اگر بگویی: این پارچى كه شما دارید نگاه مىكنید الآن سفید است، این عرَضى است كه بر این موضوع در اینجا عارض شده و این موضوع لازمهاش این است كه قبل از وجود عرض، وجود خارجى داشته باشد، مىگوید: بگو قیمت پارچ چند است؟! من كار دارم باید بروم بچهام در خانه دارد گریه مىكند! مىگویی: بایست ببین چه چیزی دارم به شما مىدهم، الآن قدر این را شما باید بدانید! این از كوه گرفته شده، كوهش در فلان جا هست! مشترى دوم از آنجا مىرود مىگوید: بروم از یك جای دیگر بگیریم.
مشهد رفته بودیم، به یك جا رفتیم که شیرینى و آجیل بخریم. بعد ما دیدیم كه یكى در آنجا هست و ظاهراً مغازهدار بدش نمىآید که یك مقدار با او ادامه بدهد و صحبت کند. ما بیرون آمدیم، همینکه بیرون آمدیم و آن طرف خیابان رفتیم، مغازهدار آمد و گفت: آقا، كجا میروید؟! فرمایشى داشتید؟! دید ادامه دادن با این نمىصرفد و مشترىهاى دوم دارند ازدست مىروند! انسان باید بلاغت ببیند که در هر جا هر سخن نگوید و در هر موقعیتى بایستى كه انسان ببیند چه مطلبى را در اینجا بگوید. خب عقل در اینجا بهواسطۀ تأمل عقلى مىتواند به سلسله ادامه بدهد و مىتواند آن را قطع بكند. این اشكال مرحوم آخوند بود.
در مقام دفاع از مطلب محقق دوانی
ما مىتوانیم از طرف مرحوم محقق دوانى جواب بدهیم به اینكه در اوصاف ذهنى كه این اوصاف لازمۀ براى ماهیت است و ظرف تحققش در ذهن است، لاشك و لاشبهه كه لحاظ خارجى در اینجا مستحیل است. و اما در اوصاف خارجى كه این اوصاف خارجى، حمل بر موضوعات خارجى مىشود، منظور آخوند این است كه در یك قضیۀ ممكنه، حمل محمول بر موضوع بهلحاظ اینكه آن محمول، وصفى از اوصاف خارجى است مثل كتابت، اقتضاء مىكند وجود موضوع را بالفعل در خارج، لاشك و لاشبهه كه این خلاف است. به جهت اینكه همانطور كه ما در معقولات ثانیه و همینطور بر موضوعات كلى، بهلحاظ قضیۀ وجود خارجىِ آنها ما محمولى را حمل مىكنیم، و در قضیۀ خارجیه برخلاف قضیۀ طبیعیه كه نفس تصور موضوع در ذهن بدون لحاظ خارجى او اقتضای حمل ذاتیات را بر آن مىكند، مانند زوجیت براى أربعه، كه در اینجا بدون لحاظ أربعه در خارج، زوجیت بر آن حمل مىشود، این را مىگوییم: یك قضیۀ طبیعیه. ولى در قضایاى خارجیه، موضوع بهلحاظ وصف خارجى او، موضوع براى قضیه واقع مىشود. حالا در قضیۀ خارجیه فرق نمىكند که موضوع در خارج محقق باشد یا محقق نباشد. منبابمثال وقتی که مىگوییم: «أكرم العالِم»، این قضیه بهعنوان قضیۀ خارجیه است. اكرام عالم واجب است، حالا عالمى باشد، اكرامش واجب است و اگر نباشد، حكم اكرام روى عالم رفته، نه بهلحاظ طبیعت عالم بلكه بهلحاظ وجود خارجى. طبیعت عالم كه اكرام نمىخواهد. طبیعت عالم وعائش ذهن است. طبیعت عالم یك طبیعت كلى است. عالم خارجى، اكرام مىخواهد. یعنى این عالم كه الآن دارد در خارج راه مىرود، این عالم، این زید، این عمرو، این بكر الآن اقتضای اكرام مىكند. پس در قضایاى خارجیه لازم نیست [موضوع در خارج حتماً باشد.] بر خلاف كلام مرحوم محقق نائینى كه ایشان قضایاى خارجیه را آن قضایایى مىدانستند كه مصادیق آنها بالفعل وجود دارد، ولى در قضیۀ خارجیه به این لحاظ این قضایا متصف به خارجى مىشوند كه ظرف تحقق آنها خارج است؛ حالا سواء آنكه در خارج باشد یا نباشد. لذا در مسئلۀ احكام، ترتب احكام بر موضوعات، بحث بر سر قضایاى طبیعیه نیست. وقتى كه مىگوییم: «الخمر حرامٌ»، نهاینكه خمر ذهنى حرام است، خمر ذهنى حرام نیست، اشكال ندارد. خمرى حرام است كه در خارج باشد، این خمر مىشود حرام. حالا اینكه مىگوییم: «الخمر حرامٌ»، باز در اینجا خمر كلى آورده مىشود و حرمت هم حرمت اطلاقى در اینجا است، حرمت روى خمر خارجى رفته است، سواءٌ اینكه خمر خارجى تحقَّقَ بالفعل أو لا یتحقَّقُ و یتحقَّقُ بعد. الآن خمر حرام است، خوردن خمر در این منزل حرام است، حالا بگویید: مگر در این منزل خمر است؟! البته ما خبر نداریم!! ولى درهرصورت اگر هم باشد حرام است. این نه بهلحاظ این است که این قضیه، قضیۀ لغو است و قضیه، قضیۀ باطل است. مسئلۀ وجود صفات، روی موضوعات خارجی مىرود. منظور این است كه این موضوع در خارج باید محقق باشد تا این صفت بر آن حمل بشود، و این دلیل نیست بر اینكه حتماً موضوع باید در خارج باشد.
پس در قضایاى ممكنه وقتى كه مىگوییم: «زید كاتب است بالامكان»، اینكه مىگوییم: زید كاتب است، مانند قضیۀ سالبه به انتفاء موضوع مىماند، در اینجا منظور این نیست كه زید باید حتماً باشد. اینكه چون وصف، وصف خارجى است اقتضاء مىكند موضوعش هم خارجى باشد، نه اینطور نیست، ما خیلى از اوصاف خارجى داریم بر موضوعات خودمان حمل مىكنیم، و موضوعات خودمان بر فرض وقوع است، نهاینكه متحقق الوقوع است؛ «أكرِم العالِم» بر فرض وقوع، «یحرُمُ الخمرُ» بر فرض وقوع، حرمت سرقت بر فرض وقوع، حرمت قمار بر فرض وقوع، تمام اینها افعال و اعمال مكلفِ در خارج است كه آن حرمت روى این فعل خارجى در اینجا رفته است. وجوب صلوة، نه وجوب صلوة ذهنى بلکه وجوب صلوة خارجى. وجوب صوم، صوم خارجى است. وجوب زكات، زكات خارجى است. وجوب أمر به معروف و نهى از منكر، امر به معروف و نهى از منكر خارجى است. تمام این اوصاف، اوصاف براى موضوعات بهشرط تحقق خارجى هستند درحالىكه ممكن است هیچ کدام از اینها هنوز تحقق خارجى نداشته باشند.
پس امكانِ در قضیه اگر شما بهلحاظ وصف خارجى بودن مىگویید: باید موضوعش هم در خارج بالفعل باشد، خب این كه محل اشكال است، اگر بهلحاظ این است كه چون قضیه، قضیۀ موجبه است و قضیۀ موجبه اقتضاء مىكند كه وجود موضوع در خارج باشد ما این را مىگوییم: قضیۀ موجبه اقتضاء وجود موضوع را مىكند در خارج، براساس جهتى كه در این قضیه آورده مىشود. اگر جهت، جهت بالفعل در قضیۀ مطلقه باشد این وجود موضوع دارد، اگر در قضیۀ دائمه باشد وجود مستمر موضوع است، اگر در قضیۀ ضروریه باشد وجود بالضرورۀ موضوع است، اگر در قضیۀ ممكنه باشد وجود [ممکن موضوع] است. پس اگر ما منبابمثال بگوییم: «زیدٌ موجودٌ بالإمكان» یعنى چه؟ ممكن است كه الآن زید اصلاً در خارج نباشد، مىگوییم: لوفرض اینكه زیدى در خارج باشد این وجود برایش بالإمكان است؛ این مىشود قضیۀ سالبه به انتفاء موضوع. گاهىاوقات مىگوییم: زید هست و لیس بقائمٍ، این انتفاء محمول است، یکوقت مىگوییم: زیدٌ لیس بقائمٍ، اصلاً چون زیدى نیست كه قائم باشد، این انتفاء موضوع است. این قضیۀ ممكنه هم همینطور است. بنابراین این اشكال بر مرحوم محقّق دوانى وارد نیست.
اشکال سوم مرحوم آخوند به محقق دوانی
مسئلۀ سومی كه در اینجا ایشان مىفرمایند این است كه طبیعت قضیۀ ممكنه، صدق وجود را بالفعل براى موضوع در اعیان نمىكند. این غیر از این بود كه وصف خارجى باشد. یعنى درواقع ایشان در قضیۀ سوم دارند یكقدرى از آن مطلبى كه در مسئلۀ دوم گفتند عدول مىكنند. اشكال دوم را بر قضیۀ اوصاف خارجى بردند، ما از آنجا جلوى ایشان را گرفتیم. حالا ایشان دارند مسئله را به این برمىگردانند كه خود امكان، اقتضای صدق وجود موضوع را نمىكند ـ البته نه در اعیان، بلكه این بهلحاظ وصف خارجى بودنش است ـ ولى وجود ذهنى آن را که اقتضاء مىكند. چون بالأخره شما براى این قضیه یك موضوعى مىآورید و یك محمولى مىآورید؛ حالا یا موضوعتان باید خارجى باشد [یا ذهنی،] درهرصورت ذهنى كه هست، حالا برفرض اگر خارجى هم نباشد ذهنى كه هست! اگر خارجى باشد دوتا وجود دارد: یك زیدى هست كه دارد راه مىرود و یكى هم آن زیدى كه الآن در قضیۀ شما موضوع واقع شده است. پس الآن این زید دو وجود دارد، یك وجود خارجى و [یک وجود ذهنی.]. در اعیان خارجى دو وجود براى این موضوع هست ولى در قضایاى ذهنیه فقط یك وجود براى این موضوع است، بالاخره وجود موضوع را كه در اینجا اقتضاء مىكند.
و خیال مىكنم كه این مسئله، مسئلۀ ثبوت است. چون مرحوم محقق دوانى گفتند: این لزومى كه در اینجا از آن لزوم قضیۀ خارجى انتزاع شده، بهنحو ثبوت است، یعنى وجود ندارد، یعنى ما از آن لزوم بین قضیۀ خارجیه، یك لزومى را انتزاع مىكنیم و این لزوم ثابت است و وقتى كه ثابت شد ما در اینجا محمول را بر این موضوع حمل مىكنیم. وجود را ایشان به این لزوم ثابت نمىكنند، وجود را ثابت مىكند به آن لزومى كه در قضیۀ خارجیه هست؛ آن لزومى كه در قضیۀ خارجیه بهعنوان وجود رابطی، مال آن لزوم است. اما آن لزومى را كه در ذهن موضوع قرار مىدهند و بر آن حكم مىكنند بهعنوان مفهوم استقلالى، آن را مىگویند كه از یك امر ثابت برخوردار است. بهخاطر اینكه از وجود فرار كنند، از وجودات متوالیه فرار كنند مىگویند: یك وجود در اینجا بیشتر نداریم و آن هم همین قضیۀ خارجى است، این زیدى كه دارد راه مىرود، زیدٌ كاتبٌ بالإمكان، این زیدى كه الآن دارد مىنویسد. این امكانى كه الآن در آنجا هست، در این امكان یك لزومى خوابیده، یواشكى یك لزومى هست، چون مىگوییم: زیدٌ كاتبٌ بالامكان دیگر. امكان الآن در اینجا بین محمول و موضوع ربط مىدهد، ولى در این امكان یك لزوم خوابیده است. آن چه لزومى است؟ آن لزوم این امكان براى این حمل است. این امكان براى این قضیه لازم است، آن لزومى كه داخل این خوابیده، آن لزوم یك نحوۀ ثبوتى دارد. الآن جهت در قضیه همان امكانى است كه در خارج هست. آن وجود، وجود بالفعل است. ما یك موضوعى داریم كه وجودش بالفعل است که زید است، یك كتابت داریم كه وجودش بالفعل است و داریم مىبینیم که مىنویسد دیگر، یك ارتباط بین این دو هست، این كه الآن دارد مىنویسد، ارتباط بین زید كه همان وجود رابطى است كه سابق در آن بحث كردیم و در آن نظر داشتیم، آن هم حالا بنا بر رأى قوم، یك وجود رابطى دارد. از این وجود رابطى ما یك لزومى را انتزاع مىكنیم، آن انتزاع ما آیا وجود دارد یا ندارد؟ ایشان مىگویند: دیگر ثبوت دارد. محقق دوانى مىگوید: ثبوت دارد، وجود ندارد، وجود مال قضیۀ خارجیه است. ثبوت است كه الآن به این لزوم در اینجا نسبت داده شده و ثبوت كه وجود نیست. بنابراین تمام ثبوتاتى كه این ثبوتات ثبوتهاى ذهنى است برمىگردد به این وجود ممكنى كه الآن در قضیۀ خارجى هست. پس وجود مىشود وجود واحد و اشكالى هم نیست.
مرحوم آخوند مىفرماید كه چطور شما یك قضیۀ ذهنى به این مهمى درست مىكنید كه قضیۀ ذهنى شما وجود ذهنى ندارد؟! شما لزوم را انتزاع مىكنید از آن امكانى كه در خارج هست، و آن لزومى كه الآن در آن قضیه هست بهواسطۀ امكان، آن لزوم را انتزاع مىكنید و در ذهنتان موضوع قرار مىدهید آیا باز مىگویید: ثبوث است؟! این كه بالاترین وجود را الآن به آن دادهاید! از آن بالاتر، اصلاً مىگوییم: شریك البارى، آیا اصلاً شریك البارى در خارج ممتنع است یا نیست؟ ممتنع است دیگر! شما كه تصور شریك البارى مىكنید که «شریك البارى ممتنعٌ»، آیا به آن در ذهنتان وجود دادید یا وجود ندادید؟! بالاخره وجود دادید دیگر! این كه دیگر كمتر از آن نیست! شما در یك لزومى كه در قضیۀ خارجى هست، بهعنوان وجود رابطى، یعنى لازمۀ براى امكانى است كه رابط بین موضوع و بین محمول است، آن لزومى كه در امكان خوابیده، آن لزوم را در ذهنتان آوردید و به آن وجود بالاستقلال دادید و حالا در اینجا مىگویید: ثابت است؟! این كه نمىتوانید اینجا حكم به ثبوت كنید! این اشكال سومى بود كه ایشان به مرحوم محقق دوانى مىكنند و حالا تا ببینیم آیا وارد هست یا نه.
و أما ثانیًا فلأنّ خصوصیاتِ الأحكامِ و إن اقتضَت خصوصیاتِ الوجودِ لموضوعاتِها لكن لیس یكفی فی الحكمِ علىٰ شیءٍ بحالٍ خارجیٍ وجودُه الانتزاعی بل نقول ما ذَكَرَه مِن أنّ خصوصیاتِ الأحكامِ ممّا یقتَضی خصوصیاتِ الوجودِ للموضوعاتِ یُنافی ما فَرَّعَه علیه مِن الاكتفاءِ فی الحكمِ علىٰ شیءٍ بحالٍ واقعیٍ بالفعلِ بوجودِه الانتزاعیِ الذی هو بالقوةِ و بعدَ أن یخرُجَ مِن القوّةِ إلى الفعلِ یكونُ ظرفُ تحقّقِه و وعاءُ ثبوتِه الذهنَ فقط دونَ الخارجِ.
«و اما اشکال دوم اینکه خصوصیات احکام اگرچه اقتضاء خصوصیات و تفاوت وجود را براى موضوعات آن احكام مىكند ولی وجود انتزاعى او كافى نیست در حكم بر یك شىء به حال خارجى. وجود انتزاعى كفایت نمىكند که شما حكم بر یك شىء كنید، بلكه وجود خارجى مىخواهد. ما همان حرف ایشان را مىزنیم: اینکه خصوصیات احكام از آن مسائلى است كه اقتضاء مىكند خصوصیات وجود را بر موضوعاتشان، [آنچه ایشان ذکر کرد] این منافات دارد1 با آن را كه ایشان تفریع كرده مانحنفیه را بر آن، از اكتفاء در حكم بر یك شىء بهحال واقعى. به حال واقعیِ بالفعل، حكم كرده به وجود انتزاعى او كه وجود انتزاعىِ او بالقوه است. و بعد از اینكه این لزوم از قوه به فعلیت خارج شد و معناى استقلالى گرفت و موضوع براى قضیۀ ذهنى واقع شد، در اینجا ظرف تحققش و وعاء ثبوتش ذهن است فقط، دیگر خارج نیست.»
پس تا وقتى كه بالقوه بود یعنى لازمۀ براى آن امكان بود [نظر به خارج داریم.] وقتى كه مىگوییم: «زیدٌ كاتبٌ بالامكان»، در این بالامكان،1 یك لزومى هست، آیا امكان براى این جهت، براى موضوع و محمول لازم است یا لازم نیست؟ امكانى كه در اینجا آوردیم لازم است دیگر، نمىشود بگوییم: امكان در اینجا خودش هم ممكن است. امكان لازم است. پس یك لزوم انتزاعى الآن در این امكان هست، آن لزوم، لزوم بالقوه است، كى تبدیل به بالفعل مىشود؟ وقتى که شما بگویید: الإمكان لازمٌ، اینكه مىگویید: لازم، این لزوم در اینجا مفهوم استقلالى مىشود و بالفعل مىشود، مفهوم مستقل مىشود. لزوم براى امكان ثابت است. این كه مىگویید: لزوم، دیگر لزوم كتابت و... را مطرح نمىكنید بلکه فقط خود لزوم را میآورید. لزوم براى این امكان خارجى لازم است. اینكه مىگویید: لزوم براى این امكان لازم است، این الان لزوم بالفعل شد، از معناى آلى در آمد، از قوه در آمد و معناى فعلیت پیدا كرد. وقتى معناى فعلیت پیدا مىكند، دیگر ما نظر به خارج نداریم. وقتى نظر به خارج داریم بالقوه است دیگر بالفعل نیست.
[و أما ثالثًا فلأنّ طبیعةَ القضیةِ الممكنةِ و إن لم یقتَضِ صدقُها الوجودَ بالفعلِ للموضوعِ فی الأعیانِ لكنّها اقتَضَتِ الوجودُ فی الذهنِ علىٰ وِفاقِ سائرِ القضایا و لا شكَّ أنّ القضایا التی كلامُنا فیها أشَدُّ استدعاءً لوجودِ الموضوعِ مِن الممكناتِ فكیف یُتَصَوَّرُ الاكتفاءُ فی وجودِ موضوعِها بنحوٍ مِن الثبوتِ الانتزاعیِّ الذی مرجِعُه إلىٰ عدمِ الثبوتِ لا خارجًا و لا ذهنًا إلاّ بعدَ أن یصیرَ منظورًا إلیه.2
«و اما اشکال سوم آنکه طبیعت قضیۀ ممکنه اگرچه صدقش اقتضای وجود بالفعل را برای موضوع در اعیان ندارد ولی اقتضای وجود را در ذهن، مطابق دیگر قضایا دارد. و شکی نیست قضیههایی که ما در آنها سخن داریم، درخواستشان برای وجود موضوع، از ممکنات شدیدتر و بیشتر است. پس چگونه در وجود موضوع آنها تصور اکتفا و بسندگی به نوعی از ثبوت انتزاعی که بازگشتش به عدم ثبوت میرود، نه از جهت خارج و نه از راه ذهن؛ مگر پس از آنکه منظورٌإلیه گردد؟!»]
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد