پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
اتصاف ماهیت به امکان ذاتی و جعل وجود در این جلسه از سلسله مباحث فلسفی آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی تقابل دیدگاه مرحوم آخوند ملاصدرا با حکمت مشاء درباره نقش ماهیت در علیت و نحوه جعل اختصاص دارد. استاد ابتدا توضیح میدهد که در نگاه ملاصدرا، اصالت با وجود است و ماهیت تنها اعتباری ذهنی است که در پرتو وجود فهم میشود، سپس نقد دیدگاه مشائیان درباره امکان ذاتی ماهیت و ارتباط آن با صدور معلول از علت مطرح میگردد. در ادامه نشان داده میشود که جعل حقیقی به وجود و نحوههای آن تعلق دارد نه به ماهیت، و اختلافات موجود در عالم به مراتب و تعینات وجود بازمیگردد نه به امر مستقل ماهوی. نتیجه جلسه این است که بسیاری از اشکالات مربوط به علیت با تفکیک درست میان وجود و ماهیت برطرف میشود.
درس دویست و بیست و هشتم
تقابل دیدگاه مرحوم آخوند با حکمت مشاء در مسئلۀ اتصاف ماهیت (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم آخوند تا بحث جلسۀ قبل به دفاع از نظریۀ ـ به عبارت خودشان ـ متعالیۀ خودشان پرداختند و قضیۀ علیت و معلولیت را بر محوریت وجود قرار دادند به عبارت دیگر ماهیت در مسئلۀ علیت و معلولیت هیچ نقشی ندارد و فقط یک اعتبار ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾1 است و آنچه که مدار برای تعین و تکوّن خارجی و هویت خارجی است عبارت از نفس الوجود است البته نفس انحاء وجودات. آن نفس الوجود عبارت از همان وجود بالصرافه است که در مقابلۀ با تقابل جعل تبدیل به انحاء وجودات میشود؛ یعنی وجودات متعینه و محدوده. روی این اساس اصلاً بهطورکلی ماهیت از محور بحث خارج میشود و به یک جایی پرتاب میشود. فلهذا مسائلی را که قوم مطرح میکنند مبتنی بر اینکه ماهیت بهواسطۀ اتصافش به امکان ذاتی تقبل تساوی طرفین را دارد میبینیم که وجود این ماهیت نسبت به صادر اول مستلزم وجود علتش است که عبارت از همان علت اولیٰ و علة العلل و حق متعال است و عدمش مستلزم امتناع ذاتی است یعنی وقتی که شما صادر اول را از حق متعال سلب کنید لا یَبقیٰ لِلحقِّ شَیء لِأنَّهُ لا یَکونُ إلاّ معَ صادرِ الأوّل حالا نسبت به صادر اول بحثش را میگوییم که در صادر اول اختلاف هست.
این مسئله که طرح این اشکال با عدم ماهیت که همان عدم امکان ذاتی است استلزام امتناع ذاتی میشود، این مسئله موجب شده است که مرحوم آخوند به مقابلۀ با این طرح و قیاس و برهان درآیند و اصلاً بهطورکلی مسئلۀ امکان ذاتی را که ماهیت متصف به آن است با مسئلۀ وجود ماهیت که انحاء وجودات هست را از همدیگر تفصیل بدهند و جدا کنند و هرکدام را در مکان و موقع معین خودش قرار بدهند.
بیان مرحوم آخوند تابهحال این بود که یک وقتی ماهیت را مِن حیثُ هی هی مدّنظر قرار میدهیم خب در اینجا اصلاً نه وجوب، نه امتناع، نه وجود و نه عدم حمل میشود و بالنسبه وقتی که وجود و عدم بر او حمل نشود امکان ذاتی هم بر آن حمل نخواهد شد چون امکان ذاتی عبارت از تعلق و تساوی طرفین یک شیء نسبت به دو جهت وجود و عدم است. وقتی که نشود اصل وجود و عدم به ماهیت حمل بشود لازمۀ او که عبارت از تساوی اوست نسبت به وجود و عدم هم حمل نخواهد شد و ماهیت و ذات و ذاتیات خودش میماند و دیگر هیچ وصفی غیر از این به این ماهیت حمل نمیشود.
اینکه داریم تکرار میکنیم بهخاطر اهمیت مطلب و ظرافتی است که در مسئله هست و بالأخره نکاتی است که بعدها به درد میخورد یعنی در مباحثی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در توحید علمی و عینی گفتهاند این مطالبی که الآن داریم میگوییم آنجا خیلی بهدرد میخورد به کیفیت باز کردن یکییکی قضایا و مسائل از همدیگر و اینکه باهم خلط نشود.
نظریۀ مرحوم آخوند دربارۀ اتصاف ماهیت به امکان ذاتی در نسبت با وجود
مسئلۀ دوم که مرحوم آخوند در باب ماهیت نسبت به آن نظریهای دارند این است که بنا بر ممشای قوم که ماهیت را در استناد به وجود لحاظ میکنند و خود مرحوم آخوند هم بر همین مشی تا اینجا سیر میکنند و از اینجا به بعد راهشان را جدا میکنند این است که ماهیت در استناد به وجود، متصف به امکان ذاتی یا وجوب یا امتناع میشود. هر ماهیتی ولو ماهیت باری تعالی که عین هویت اوست و ماهیتش عین وجود است بالأخره ما به ماهیت ما به الشیءُ شیءٌ میگوییم یعنی شیئیت شیء است نهاینکه جنس و فصل است. آنچه که میشود به او اشاره کرد و میشود بهواسطۀ او تعبیر آورد، آن منظور ما از ماهیت است. این ماهیت در استنادش به وجود وقتی که لحاظ بکنیم یعنی وقتی که میخواهیم بگوییم که ماهیت موجوده، این ماهیت که میخواهد وجود پیدا کند مثلاً یک وقتی صحبت میکنیم و از مای شارحه و حقیقیه رد شدیم و فعلاً میخواهیم از وجودش سؤال بکنیم میخواهیم بگوییم: راستی اینکه شما گفتید، تا میگوییم که راستی اینکه شما گفتید پس چه موقع آن را میآورید؟ این مخاطب فوراً ذهنش از خود آن شرح اللفظ و شرح الإسم و تبیین حقیقت و حدود ماهوی خارج میشود و فوراً بحث و ذهنش با این نحوه کلامی که من شروع کردم روی جنبۀ وجود میرود. میگویم که راستی اینکه شما گفتید حالا هست؟ آیا در بازار هست؟ آیا میشود پیدا بشود؟ این نحوۀ صحبت از اول حساب را از تعریف ماهوی ماهیت خارج میکند و روی وجود میبرد این مطلب را قرار میدهد. اینکه شما گفتید و این دستگاهی که الآن صحبتش را کردید یا این کتابی که الآن بحثش بود، آیا چاپ شده است؟! اینکه الآن میگویم، معلوم است که دارم اشاره به یک محمولی میکنم که آن محمول وجود است. آیا چاپ شده است؟! آیا در بازار هست؟! آیا شما در خانهتان دارید؟! تمام اینها تعابیر مختلفی است که حاکی از وجود است. الآن این ماهیت با استناد به وجود تااینکه میگویم که این ماهیتی که گفتید، این الآن متصف به امکان ذاتی شد. یعنی به محض اینکه میگویم که این ماهیتی که شما گفتید [این ماهیت متصف به امکان ذاتی شد]. اینکه خدمتتان دارم عرض میکنم خیلی اینجا دقت کنیم! من اینجا میخواهم بحث را راجع به ماهیت باری تعالی و صفات لازمه و لاصقۀ به آن ذات الآن ببرم. اگر اینجا را دقت نکنیم آنجا گیر میکنیم!
اینکه دارم میگویم که این ماهیتی که الآن گفتید و این ماهیت کتابی که الآن صحبتش بود که آیا در خانهتان دارید؟ قبل از اینکه بگویم که در منزلتان دارید، یک امکان ذاتی و تساوی الطرفین آمد روی این ماهیت حمل شد. چون اگر امکان ذاتی روی این ماهیت حمل نمیشد دیگر بحث از محمول عقدُ الحمل در اینجا لغو خواهد بود! اگر استناد این تساوی الطرفین بر این حمل نشود و اگر عدم بر این حمل بشود یعنی در صرف گفتن این کتابی را که شما صحبت کردید کتاب معدوم را صحبت کردید پس دیگر در خانهتان هست یعنی چه؟! آیا کتاب معدوم در خانهتان هست؟! این درست است؟! معنا ندارد! اگر کتاب، کتاب موجود است یعنی کتاب موجودی که در خانهتان هست منظورم از اینکه در خانه هست یعنی وجود دارد و منتشر و طبع شده است این معنا [مدّنظر هست] خب اگر اینطور است باز عقدُ الحمل در اینجا غلط خواهد بود بهخاطر اینکه تحصیل حاصل است و بنده که نمیآیم از یک امری که وجود دارد خبر بدهم! بلکه از امری که نیست بنده میآیم سؤال میکنم! نیست یااینکه برای من مجهول است و بهتر این است که تعبیر کنیم برای من مجهول است.
پس این ماهیت قبل از اینکه عقدُ الحمل بر آن حمل بشود ولی عنایت متکلم به چرخش بهسمت وجود است، در اینجاست که میگوییم: امکان ذاتی میآید به ماهیت مُهر و حک میشود و ماهیت ممکن بالذات و تساوی الطرفین میشود. لذا در اینجا دیگر سؤال از عقدُ الحمل لغو نخواهد بود یعنی بحث از ماهیت که ماهیت چیست از آن بحث فارغ شدیم و حالا فعلاً بحث از وجود میکنیم. بحث از هل بسیطه که به معنای هل وجودیه است بحث از او در وقتی است که آن ماهیتِ ما بتواند متصف به امکان ذاتی بشود والاّ اصلاً بحث از آن غلط است و معنا ندارد و ماهیت مِن حیثُ هی هی بحث از امکان ذاتی ندارد! اول بحث میکنیم که کتاب اسفار راجع به چیست؟ اصلاً از وجود کتاب اسفار صحبت میکنیم و میگوییم که آقا کتاب اسفار یک کتابی هست که راجع به مسائل حِکمی، فلسفی، حکمت عام، فلسفۀ عام، فلسفۀ خاص، عوارض وجود، شوائب وجود و به تناسب از عدم، عوارض عدم، شوائب عدم و بحثهایی که مربوط به آن است صحبت میکند. راجع به وجود عام و خاص صحبت میکند، فلسفۀ عام است، حکمت عام و خاص است، إلهیات بمعنی الأعم و این مسائل اخص و چیزهایی که راجع به این کتاب به نام اسفار هست که یک همچنین مفهومی دارد. بعد میگوییم که این کتاب اسفار تابهحال چاپ هم شده است؟ این کتاب اسفار تابهحال چاپ شده یعنی وجود خارجی پیدا کرده است یا نه؟! این منظور است. بین این دو بخش، بخش اول را کار نداریم و در مطلب دوم صحبت میکنیم. اینکه الآن داریم میگوییم، در اینجا تساوی الطرفین آمد نسبت به این قضیه حمل شد.
اشکال مرحوم آخوند به قوم
مرحوم آخوند تا اینجای قضیه هم باز حرف ندارد اما اشکالی که در اینجا بین مرحوم آخوند و قوم وارد میشود و ایشان از اینجا راهش را جدا میکند این است که ایشان میفرمایند: در هر علیتی ـ کاری به صادر اول یا صوادر بعدی نداریم ـ در هر جنبۀ علیت و معلولیتی وقتی که آن علت میخواهد افاضه بکند و عرض اندام کند و خودی نشان بدهد بگوید که من علت هستم آن علت چه ید و بیضایی نشان میدهد؟! چهکار میکند؟ آیا آن علت میآید این ماهیتی را که من در ذهن دارم را در خارج وجود میدهد یااینکه علت میآید وجود افاضه میکند و این ماهیت خود به خود درست خواهد شد؟! کاری به این ماهیت ندارم.
مثل اینکه وقتی آقایی میخواهد با یک خانمی متحیز و متعینی درست کند نمیآید مکان را اشغال کند یا زمان را در اختیار بگیرد بلکه این میآید یک کار دیگری انجام میدهد وقتی آقازاده بیرون آمد خودش متحیز میشود! او دیگر نمیآید بهدنبال تحیز برود و مدام به مخدره بگوید که ما احتیاج به یک متحیز داریم! متحیز چیست باباجان؟! حرف حسابت را بزن! میگوید که ما احتیاج به یک متعین داریم؛ یک چیزی که زمان بردارد و در غالب زمان بگنجد! [خانم] میگوید که آقاجان آنچه که من میفهمم بیاور! آنچه که تو رفتی در کتابها پیش آقا خواندی آن بهدرد من نمیخورد آنچه که بهدرد ما میخورد بیاور! هرچه به او میگوید نمیفهمد! خلاصه وقتی مسائل میگذرد و بعد از نُه ماه [بچه] بیرون میآید میگوید که منظور من این است! میگوید که جانت به لب بیاید از اول بگو یک بچه درست کنیم! چرا مدام از آنطرفش میکنی؟! بگو که میخواهم یک بچه باهم درست بکنیم!
علیأیّحال یک وقت داشتم برای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این قضایای ملا را میخواندم! تقریباً سیزده چهاردهساله بودم به مشهد زیارت امام رضا علیهالسّلام آمده بودم در راه که برمیگشتم این کتاب ملانصرالدین را دیدم و خریدم! بهاندازۀ آقا سید مرتضی بودم، آمدم در خانه میخواندم و خلاصه آقا میخندیدند بعد به یک جا رسیدیم ما هم که چه میدانستیم! گفتیم که او در شب عروسی به خانم گفت که بیا اصول اعتقادیۀ خودت را براساس مکتب حکما و فلاسفه بهطور چیز بیان کن! اثبات واجب الوجود و صانع را چطور میکنی؟! شاید سابق رسم بوده است! اینهم شروع کرد به گفتن که هر اثری دلالت بر مؤثری میکند و... بعد گفت که چطور اثبات رسالت را از طریق عقل میکنی؟! گفت که آقاجان من خیال میکردم این شب عروسی من است، نمیدانستم شب اول قبرم است و نکیر و منکر [سؤال میکنند]! مثل اینکه حاج آقا قضیه را اشتباه گرفته است! ما هنوز نمردهایم!!
اساس مرحوم آخوند این است که در قضیۀ جنبۀ علیت و معلولیت آنچه که به جعل میخورد اصلاً جعل به ماهیت نمیخورد! جعل میآید به وجود میخورد. وقتی که جعل آمد به وجود خورد خود انحاء وجودات را میآید در خارج محقق میکند حالا شما از این انحاء وجودات یک ماهیت میفهمید به منِ آخوند کاری ندارد خودتان میدانید! میخواهید بفهمید، بفهمید؛ میخواهید نفهمید، نفهمید! آنچه که به من مربوط است این است که بیایم بگویم که این علت یک چیزی مثل خودش در خارج در یک رتبۀ پایینتری درست کرده است و اسمش را معلول گذاشته است و آنطوری که تمام قدرت و توان در وجود جمعآوری و گردآوری شده است آن قدرت و توان را در یک مرتبۀ اضعف به آن معلول منتقل کرده است؛ یعنی وجود و آثار وجود و تمام شوائب وجود به آن مرتبۀ بعد منتقل شده است و این ماهیت یک امری است که شما درمیآورید! ما اصلاً ماهیت نداریم و با ماهیت کار نداریم ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾ اصلاً این حرفها نیست! این مشی و مرام مرحوم آخوند است.
در اینجا قوم چه میگویند؟ قوم میگویند که در اینکه جعل به وجود خورده است، حرف نداریم که جعل آمده به وجود خورده است ولی صحبت در این است که این جعلی که آمده به وجود خورده است بالأخره آن کیفیت، کمیّت، انحاء و خصوصیات وجودی که اسمش را ماهیت میگذارید آن ارتباط خودش را با علت قطع نکرده است! یعنی در واقع آن علت که افاضۀ وجود میکند این بالعرض و الواسطه دارد ماهیت را در اینجا موجود میکند والاّ خود وجود که به حال خودش بوده است. این ماهیتی که الآن دارد موجود میشود یعنی حتی حکماء مشاء و اشراق که قائل به اصالت وجود هستند...
البته در آن بحث قبلی عرض کردم که چه چیزی داعی شد بر اینکه قائلین به اصالت ماهیت بیایند اصالت ماهیت را مطرح کنند. اگر درنظرمان باشد آن مطلبی که در آنجا مطرح کردیم این بود که نفس وجود که وجود بالصرافه و بسیط است معنا ندارد که جعل به آن نفس وجود تعلق بگیرد چون تحصیل حاصل است! آیا ممکن است خدا به آن صرافت خودش جعل تعلق بدهد و او را بالصرافه کند؟! چون خدا و حق متعال که از صرافت خودش خارج نمیشود! اگر خارج بشود که واجب الوجود نیست و استغناء ذاتی او ازبین میرود و در تمام مسائل خدشه وارد میشود. پس اگر آن هویت بخواهد به هویت خارجی خودش باقی بماند باید به صرافت خودش باقی بماند و اگر بخواهد بهواسطۀ جعل مماثل از آن صرافت دربیاید پس از آن واجب الوجودی حذف میشود.
پس اگر قرار بر این باشد که جعل بخواهد تعلق بگیرد، آن جعل باید به ماهیات و آثار و شوائب این وجود تعلق بگیرد، نه به اصل الوجود! اصل الوجود سر جای خودش هست میخواهد آن را چهکار کند؟! «ما جَعَلَ اللَهُ المِشمِشَةَ مِشمِشَةً بَل أوجَدَها»1 جعل به مشمشه تعلق میگیرد نهاینکه مشمشه را مشمشه میکند. مشمشه خودش هست وقتی که وجود فینفسه خودش هست دیگر جعل به کجا و به کدام زاویهاش میخواهد تعلق بگیرد؟! خود وجود بالصرافه در خارج هست و مسلّم است هرجا که وجود هست در آنجا تشخص هست و هرجا که تشخص هست در آنجا وجود هست. پس هرجا وجود بالصرافه هست در آنجا تشخص هست و تشخص، تشخص واحد میشود یعنی همان مطلبی که مرحوم آقا مطرح کردند و همان تشخص واحد است که در خارج هویت خارجی را بروز و اظهار میکند.
پس اصالت الماهویها بندگان خدا دردشان این بود و بیخود هم نمیگفتند! اصالت الماهویها میگفتند که وجود که سر جایش هست پس جعل به چه میخواهد تعلق بگیرد؟! جعل یعنی چه؟! جعل یعنی قرار دادن و تحقق بخشیدن نهاینکه جعل یعنی اعتبار دادن، آن جعل نیست! شما هزار دفعه هم بیایید بگویید که من برای شما ریاست را جعل کردم تا قابلیت ریاست را نداشته باشید حرفتان هم ارزش ندارد! اعتبار با اعتبار معتبر ارزش دارد. یک رئیس جمهوری میآید یک روز نخستوزیر را برمیدارد و فردا نخستوزیر دیگری را بهجای او میگذارد، این اعتبار معتبر میشود. به یک دست خط نوشتن آقا از روی کوه میافتد و به دره سقوط میکند! به یک دست خط نوشتن هم از آن دره بیرون میآید و میرود روی قله مینشیند! پس جهت تمام اینها جهت اعتباری است. حتی جعل خارجی و این مجعولات خارجی همۀ اینها یک جهت تکوینی دارند که همان انشاء نفس باشد.
جعل عبارت از تحقیق و تکوین یک امر خارجی
جعل عبارت از تحقیق و تکوین یک امر خارجی است و اینکه یک امر خارجی را بهوجود بیاورند و محقق کنند و در خارج هستی ببخشند. این معنای جعل است. خب وجود که سر جایش بوده است پس چه چیزی را میخواهند هستی ببخشند؟! اینجاست که اینها آمدند گیر کردند و گفتند که ماهیات مجعول هستند منتها همانطوریکه عرض کردم از یک نقطهنظر اینها درست میگویند ـ البته آن مسئلۀ خودمان را مطرح میکنیم ـ بهخاطر اینکه وجود قابل جعل نیست و وجود، وجود بسیط است و هست! مثل اینکه وقتی یک امر و مخلوقی هست خدا بیاید دوباره خلقش کند. خب این محال است! محال نیست؟! وقتی که هست، هست. وقتی که به یک امر و ماهیت و به یک انحاء وجودات بنا بر فرض مبنای مرحوم آخوند جعل خورده است ـ البته اینها را بعد جمع میکنیم نهاینکه همینطوری رها بکنیم. میگوییم که حالا منظور او این بوده است و منظور این این بوده است تا جایی که بشود والاّ بیخود هم که نمیشود جمع کرد ـ حالا انحاء وجودات جعل به نوع وجود خورده است و این نوع وجود در خارج محقق است باز دوباره جعل به آن تعلق میگیرد؟! خب این محال است و این تحصیل حاصل میشود مگر از باب استدامه که آن بحث این است که علت محدثه همان علت مبقیه است که آن یک بحث دیگر است اما اینکه نه، فرض بر این بکنیم که همین علت محدثۀ فی آنِ فلان همان علت جعل مجدد باشد خب این جعل مماثل است و جعل مماثل که جعل عین است از نظر فلسفه باطل است.
پس همانطوریکه جعل مماثل برای این انحاء وجودات باطل است خود جعل به نفس وجود هم باطل خواهد بود پس جعل به ماهیت میخورد ولی صحبت در این است که جعلی که به ماهیت میخورد آن آقایانی که قائل به اصالة الماهیه هستند از یک طرف نتوانستهاند اصالت را به دو اقنوم بدهند و اصالت را به دو اصل ـ یکی به ماهیت و یکی به وجود ـ متمرکز کنند آمدهاند وجود را به ذات پروردگار اختصاص دادهاند و ماهیت را به بقیه زدهاند و گفتند که در آنجا ماهیت راه ندارد و اگر بخواهد در آنجا ماهیت راه پیدا کند، موجب انتفاء علة العلل و مبدأ اول و علت اولیٰ است و آنجا را نمیتوانیم بگوییم که ماهیت هست چون ماهیت ترکب جنس و فصل است و در آنجا مستحیل است. آمدیم یک پرده و سقف بین خدا و سایر زدیم. در سایر افراد گفتند که آن وجود، وجود بسیط است. حالا که وجود بسیط شد پس جعل به ماهیت میخورد. اینجا دیگر اشکالات وارد میشود که چطور شما وجود را اختصاص به ذات پروردگار میدهید و بهاندازۀ یک سر سوزن امساک میکنید از اینکه از آن وجود پروردگار در بقیه بیاید و از آنطرف ماهیت را هم در خارج موجود میبینید، این وجود ماهیت از کجا آمده است؟! میگویند که جعل به آن تعلق گرفته است. میگوییم که چطور ممکن است جعل وجود به ماهیت بخورد که یک امر اعتباری است؟! و این موجب این میشود که دو اصل در اینجا باشد و اشکالاتی که در اینجا پیدا میشود و امثالذلک. در اینجا این مسئله هست.
آمدند جعل را به اصالت ماهیت دادند و گفتند که وجود، اعتباری میشود چون نمیشود هم ماهیت اصل باشد و هم وجود اعتباری باشد. اگر آقایان میآمدند یک لطفِ اضافه میکردند و یک تتمهای به مطلب خودشان اضافه میکردند دیگر مطلبشان هیچ اشکال نداشت همین آقایان قائل به اصالة الماهیه اگر میآمدند اینطور مطرح میکردند. حالا درقبال اینها نظریۀ اصالة الوجود را مطرح میکنیم بعد سراغ این مسئله میآییم.
اصالة الوجودیها گفتند که ماهیت چیست؟! ماهیت یک امر اعتباری است. ماهیت در ذهن و در وعاء ذهن هست و اصلاً وجود خارجی ندارد! چطور ممکن است که یک امری بدون هیچگونه سنخیتی با معلول خودش مفیض معلول باشد در غیر از آنچه که با او سنخیت دارد؟! خب اینهم مستحیل است و اینها هم از اینطرف آمدند در این شقّ قضیه گیر کردند. از باب سنخیت بین علت و معلول اگر آن ماهیت است که افاضۀ ماهیت میکند و تنافر بین ماهیات هم تنافر بعید است پس نمیشود در آنجا چیز کرد. از یک طرف عدمِ سنخیت بین وجود و ماهیت آنها را بر آن داشت که بیایند جعل را به وجود بزنند و سایر مسائل دیگر.
البته اینها خیلی به واقع نزدیکتر هستند. اینها گفتند که جعل به وجود خورده است و این ماهیت اصلاً یک امر عدمی است. اصلاً صریحاً آمدند گفتند که ماهیت یک امر عدمی است. اگر امر عدمی است پس این انحاء وجودات از کجا درآمد؟! شما که میگویید که ماهیت امر عدمی است و هرچه هست وجود است پس این انحاء وجودات و اختلافات و مسائلی که میبینیم و تضاد و اینها از کجا آمده است؟! میگوییم که اینها ماهیت نیست و وجود میشود. وجود هم که صرف و بسیط است پس در اینجا چه تغییری حاصل شد؟! از یک طرف اینها ماهیت نیست و از یک طرف وجود است و وجود هم که صرف و بسیط و بالصرافه است. بنابراین این اختلاف از کجا آمد؟! اینجاست که مسئله گیر میکند.
مطلب سوم مطلبی است که مرحوم آخوند مطرح کرد. آخوند گفت که آقاجان درست است که ماهیت در خارج به نام انحاء وجودات داریم ولی این هیچ تعلقی به علت ندارد. علت میآید وجود را افاضه میکند و انحاء وجودات درست میکند. ماهیت هم برای خودش امکان ذاتی را دارد، داشته باشد! ما یک کلاهی بر سر ماهیت به نام امکان ذاتی میگذاریم و استناد او را به وجود میدهیم اما آن که همهکاره هست انحاء وجودات هستند و ماهیت این وسط نقشی ندارد.
عرض ما در اینجا جمع بین هر سه قول است که از هرکدام یک مقدار میگیریم و آن را ملاک قرار میدهیم که در اینجا میتوانم عرض کنم که نظر ما در اینجا باز به همان حکمت نزدیکتر است تا به سایر این نحلی که وجود دارد. عرض ما این است که از یک طرف میبینیم وجود، وجود بسیط است. وقتی وجود بسیط شد دیگر جعل به او معنا ندارد. از یک طرف ماهیت با وجود تنافی دارد که بخواهد جعل به ماهیت تعلق بگیرد و عدم سنخیت و تنافر و موجب کثرات و جعل عبارت از إعمال فعل و قوه است و اینهم از یک نظر منافاتی با جعل دارد و سایر مسائلی که لازمهاش این است که بینهایت چیز داشته باشد و اصل، وجود داشته باشد و هر کسی با هر کسی نمیسازد و این اختلاف در خود ماهیات موجب اختلاف در علت است و این چیزهایی که خواندهایم و در منظومه و در همین بحثهای فلسفه و اینها هم میآید. آنهم از آنطرف طبعاً نمیشود.
پس بالأخره این جعل آمده به چه خورده است؟! میبینیم که این وجودات در خارج متعین و محدود هستند و این وجودات نحوه دارند اما واجب الوجود نحوه و تعین ندارد. تعین به معنای حد، نه به معنای تشخص خارجی. جعل آمده به چه خورده است؟! جعل آمده به کیفیت وجود خورده است. یعنی چه؟! یعنی آمده به همان وجود بسیط کیف داده است. کیفی که در خود آن وجود هست نهاینکه کیفی که در خارج هست، خارج که چیزی نیست. کمّ داده است کمّی که در خود وجود هست، در خارج چیزی نیست. به عبارت دیگر این وجود بسیط چون بسیط است قابل برای کمّ و کیف است. اگر قابلیت کیف را نداشت محدود بود یعنی عاجز بود از اینکه از او کیف، کمّ، زمان، مکان، جده و امثالذلک دربیاید [و همینطور] از او اشتداد و ضعف وجودی و حدود و تجرد دربیاید اینکه این از اینها درمیآید بهخاطر اطلاق و بساطتش است. چون ماء اطلاق دارد قابلیت دارد هم در این لیوان بگنجد و هم در این حوض بگنجد و هم در این انابیب و لولهها بگنجد. اگر ماء تبدیل به یخ و ثلج میشد دیگر آن یخی که در زمستان در لوله هست آن یخ در این لیوان نمیگنجد! آن یخی که الآن در حوض هست آن یخ الآن در این شیشه نمیگنجد. چرا؟ چون از اطلاق درآمد! لازمۀ اطلاق همگونی و همرنگی با جهات و ظروف مختلف است و این لازمۀ وجود است. جعل آمده است و وجود سر جای خودش هست و دست نخورده است. فقط آن آثار و شوائب وجود است که جعل به آنها تعلق شده است و آن مسئلۀ اطلاق فقط ظهور پیدا کرده است والاّ نهاینکه نبوده است، بوده است. چیزی که نیست، هست نمیشود! چیزی که خفا است بروز پیدا میکند ولی چیزی که عدم است امکان ندارد [موجود بشود]. خدا هم نمیتواند آن چیز عدم را موجود کند چون عدم، عدم است. پس چیزی که هست و مخفی است آمده بروز پیدا کرده است لهذا میبینیم تمام این رنگها، کمّها، کیفها، لوقها و تمام خصوصیات عالم ماده و عوالم علوی با تمام اختلافاتشان همۀ اینها در ذات پروردگار موجود هستند.
معنای کلام عرفا راجع به خالی بودن ذات پروردگار!
اینکه عرفا میگویند که در ذات پروردگار هیچ نیست، نیست را باید تفسیر کنیم که چه چیزی نیست؟ مگر میشود چیزی نباشد و وجود پیدا بکند؟! مگر همچنین چیزی میشود؟! چیزی که نیست مگر میشود وجود پیدا کند؟! چیزی که نیست معنایش این است که اطلاق قاهر بر خصوصیات عالم طبع و شهادت و شوائب وجودی آن اطلاق همۀ اینها را در خفاء برده است اما نهاینکه نباشد! نیست که ظهور پیدا نمیکند. چیزی که نیست چطور در خارج ظهور پیدا کند؟! یا باید بگوییم اینکه در خارج [وجود] پیدا میکند شعبده و بازی است که اینطور نیست داریم چون در خارج میبینیم و خود شما دارید میبینید. همین شمایی که دارید میگویید: ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ﴾ چطور بین سراب و حقیقت فرق گذاشتید جناب آقا؟! خودت داری فرق میگذاری و میگویی که ماهیت ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ﴾، پس معلوم است سراب و حقیقت را فهمیدی و بین این دو تمایز قائل شدی. ما هم همینطور در خیابان میرویم سراب میبینیم. جلویمان را نگاه کنیم میبینیم امواج آب نمایان است. هرچه جلوتر میرویم چیزی نمیبینیم، این سراب میشود. کنار دریا میآییم میبینیم دریا آب است خب بین این دوتا فرق میگذاریم و احکام را بر هرکدام از این دوتا بار میکنیم. آن را سراب میگوییم یعنی حقیقت ندارد. حقیقت ندارد یعنی ماهیت ندارد والاّ همین امواج نور و هوا این را بهوجود آورده است پس آنهم یک حقیقتی دارد والاّ هیچ چیزی نباید ببینیم، سراب هم نباید ببینیم! عدم است و عدم که دیدن ندارد. میآیید دریا را میبینید وقتی دریا را دیدید این حقیقت را متوجه میشوید پس این اشیاء و مسائل خارجی چیزهای حقیقی است!
حالا آن حالت جذب و شوق برایش پیدا شده است و همه چیز را... باید به او گفت: نهاینکه تو خدا نداری اگر صحبت این هست همۀ موجودات همین هستند!
در همۀ اشیاء و موجودات این زمزمه هست حالا تو چشمت باز شده خودت را دیدهای اگر یکخرده بالاتر بروی بقیه را هم میبینی! این نیست که صوفی خدا ندارد، این مرتبۀ هوهویت است نهاینکه مرتبۀ کثرات و واحدیت و امثالذلک است این دارد از مقام هوهویت حکایت میکند یعنی آن مقام جذبه را حکایت میکند منتها چون آن جنبۀ ادراک خودش را دارد میگوید و هنوز محویت کامل برایش پیدا نشده است که در آنجا این قضیه را تسرّی بدهد آن فقط از دید و نفس خودش دارد نگاه میکند ولی این مطلب در همۀ اشیاء و موجودات هست.
روی این حساب جعل از آن حقیقت بسیط آمده به انحاء وجودات خورده است و آن انحاء وجودات را از آن خفاء بیرون آورده است و کار دیگری نکرده است یعنی وجود تابهحال مخفی بود و آن اطلاقش همه را شامل میشد و میگفت که من یک حالتی دارم که هم در من رنگ، هم کیف، هم کم، هم زمان و هم مکان هست ـ البته اگر آنها را اعتباری ندانیم ـ تمام این چیزها در من هست. در من خصوصیات هست، تجرد هست، ماده هست، موج هست، هیولا هست و صورت هست، میگوید که تمام اینها در من هست یعنی چه در من هست؟! یعنی میتوانم خودم را دربیاورم یعنی اگر یک عالَمی را فرض کنیم که آن عالم یک همچنین حقیقتی دارد و ما در آن دریایی شیرجه بزنیم که یک همچنین حالتی دارد در آن دریا چه چیزی را پیدا میکنیم؟! چه مسائلی را در آن دریا پیدا میکنیم؟! در آنجا مرجان میبینیم، در آنجا ماهی میبینیم، کوسه میبینیم، نهنگ میبینیم، ماهی فلسدار میبینیم، ماهی بیفلس میبینیم، حلالش را میبینیم، حرامش را میبینیم، ـ حالا که همه حلال است! ـ ریز، درشت، تمام اقسام، اشجار و سنگهای زیر دریا همۀ اینها را میبینیم اما از بالا که نگاه میکنیم میبینیم دریا صاف است! اِ پس کجا هست؟! نه نمیشود آقاجان! اگر میخواهی ببینی باید بروی داخل آن ببینی! باید کاملاً غواصی بلد باشی و یک [کپسول] اکسیژن هم به خودت نصب کنی و شیرجه بزنی پایین بروی تا تماشا کنی و به نهنگ و درختها و مرجانها برسی.
تلمیذ: آن شخصی که فانی میشود طبق فرمایشی که کراراً فرمودید شخص فانی ادراک و شعوری ندارد که در حقیقت شاید برگشت باشد که ادراک و شعورش همان ادرا ک و شعور حضرت حق است یعنی خود را مییابد با تمام متعینات و انحاء موجودات یااینکه نه، این ذات را ندارد؟
استاد: عرض کردم مراتب فرق میکند. چرا شما الآن بحث را به بحث عرفانی کشیدید؟! ما فعلاً در فلسفه بحث میکنیم. میخواهم این را بگویم که همانطوریکه شما جعل را به انحاء وجودات نسبت میدهید در مقام بازگشت هم قضیه همینطور است؛ یعنی وقتی که یک عارف میخواهد بازگشت بکند تا وقتی که در مقام کثرات هست با انحاء وجودات سروکار دارد. همینکه در وحدت میرود مشمول همان قاعدۀ اطلاق میشود که قبلاً بود. هنوز جعل تعلق نگرفته یعنی به بیجعلی برمیگردد و تازه میگوید که ما بیجعل شدیم و در آنجا هم چیزی نمیبیند!
تلمیذ: شعری را که در بالا فرمودید که ایشان دارد خبر از هوهویت میدهد یعنی آنجا دیگر تعینات را اصلاً ملاحظه نمیکند؟
استاد: نمیتواند، منتها هنوز نرسیده است و هنوز بالأخره وجود خودش را دارد میبیند و هنوز به مرتبۀ هوهویت محضه نرسیده است. یک ادراکی دارد ولی این ادراکش هنوز برای او ملکه نشده است.
تلمیذ: از کجای شعر پیدا میشود؟
استاد: همینکه میگوید: «صوفی خدا ندارد»، چرا نمیگوید که همه خدا ندارند؟! فقط به صوفی میزند؟! این الآن دارد خودش را در اینجا میبیند و نتوانسته است آن سعه را پیدا کند که بقیه را ببیند والاّ همه هست. اگر قرار باشد بر اینکه... لیوان هم خدا ندارد... حالا خدا ندارد را در اینجا گفتیم ولی صحبت در این است که آن جنبۀ نور قاهرۀ چیز... حالا نروید بگویید که این کافر شده است!
تلمیذ: آقا الآن کسی را نمیکشند!
استاد: نه، آزادی است!
تلمیذ: آقا الآن هر کسی ادعا کند که من خدا هستم همه قبول میکنند!
استاد: بله، الآن همه چیز خلط شده است و همۀ معیارها و ملاکها و همه چیز خلط شده است و...
خلاصه این جهت، جهت وجودی است منتها یک فرقی که در این مثال ما هست که از یک نظر مقرب است و از نظر دیگر مبعد است اشتراک قضیه است در اینکه انحاء و خصوصیاتی که در این دریا هست این خصوصیات همه با همدیگر افتراق و فرق دارند. یک جهت مبعدیتش این است که این تشخصی که الآن در دریا هست باز در اینجا خودش یک تشخص خارجی است ولی در آن مرتبۀ اطلاق این تشخص خارجی هم وجود ندارد. بله، آن اطلاق بخواهد خودنمایی کند بهصورت نهنگ، کوسه، درخت، شجر، آسمان، زمین و اینها بروز و ظهور در اینجا پیدا میکند.
بیان مثال برای ادراک بهتر حقیقت جعل
مثالی که اگر بزنیم شاید بهتر باشد این است که این نوری را که الآن مشاهده میکنیم الآن این نور را نور بسیط میبینیم اما همین نوری که الآن بسیط است در درون خودش نورهای متعددی است که اگر در شرایط مناسب قرار بگیرد تبدیل به قوس و قزح میشود و میتوانید آن را در آنجا هفت رنگ مشاهده کنید؛ سبز، سفید، ماوراء بنفش، مادون قرمز، زرد، نارنجی و تمام این چیزهایی که مشاهده میکنید چیزهایی بود که در نور هست و از خارج که نیامده است منتها باید در شرایط مناسب قرار بگیرد و این بشکند و شکست در نور وارد بشود تااینکه بتواند خودش را بروز و ظهور بدهد. به این جعل میگویند یعنی شکست در نور عبارت از جعل است اما همۀ اینها در این نور مخفی بود و شما فقط یک حقیقت میدیدید که این حقیقت فقط یک نور سفید یا مثلاً زرد است و این را فقط بیشتر در اینجا نمیدیدید.
در زمان آقا ما و سایر اخوان واسطه بودیم و رفقا ذکرها و دستورهایشان را به ما میگفتند و ما هم میرفتیم به آقا میگفتیم. آنوقت آقا هم تعیین کرده بودند که چه کسانی و چه کسانی به چه کسی و چه کسی بگویند. یک بنده خدایی به ما گفت که آقا ذکر ما تمام شده است. گفتم که شما فردا شب تلفن کنید و ما پیگیری میکنیم. ما هم فردا پیش آقا رفتیم ولی نتوانستیم حرف بزنیم و مجال نبود. ما هم رفتنمان محدود بود؛ نیم ساعت یا یک ساعت میرفتیم دیگر خودمان کار و مطالعه داشتیم نمیتوانستیم بمانیم برمیگشتیم. فردا شب تلفن کرد گفت که آقا چه شد؟ گفتم که متأسفانه نشد. فردا شب دوباره زنگ بزنید. دوباره فردا شب تلفن زد و ما دوباره پیش ایشان رفته بودیم و باز آقا حال نداشتند، چون گاهی اوقات که خدمتشان میرفتیم میبایست ببینیم سرحال هستند یا نه؟! اگر میدیدیم سرحال نیستند از این چیزها از ایشان نمیپرسیدیم و قضایا را به یک چیزها و مطالب دیگر میزدیم وقتی میدیدیم حال این چیزها را ندارند! آمدیم صحبت کنیم گفتند که بنده فعلاً حالش را ندارم، مجالش را ندارم. گفتم که چشم. برگشتیم و شب دوباره آن آقا تلفن کردند. گفتم که آقا ببخشید نشد. بهخاطر اینکه بشود دو روز تأخیر انداختم و گفتم که دیگر این دو روز بالأخره یک طور مجال پیدا میکنیم!
باز خدمتشان رفتیم مهمان داشتند یکی آمده بود نمیشد سؤال بکنیم. آقا صبر کردیم نشد و آمدیم. دیگر در شب سوم که تلفن کرد گفتم که آقا راستش را میخواهی یک هفتۀ دیگر تلفن بزن تااینکه بالأخره... یکدفعه درآمد گفت: آقا این درست است؟! حالا ما هم از حال او و مشنگی خودمان خنده و شوخیمان گرفته بود گفتم که آقا کاری ندارد یک ماه دیرتر به فناء برسید مشکل نیست! بعد گفت که بسیار خوب و با عصبانیت گوشی را زمین گذاشت و یک خداحافظ خیلی چیزی کرد.
فردای آن شب منزل آقا یک جلسۀ عصری بود که همه بودند و من دیدم که او دارد به اخوی آقا سید محمدصادق میگوید که برود از آقا ذکرش را بپرسد. ما که آن موقع نمیتوانستیم برویم. آقا آمدند و من حال آقا را میدانستم که صحبت هم کردند و خسته هستند. ما که بهتر به اوضاع و وضعیت و فلان و این حرفها وارد هستیم باباجان! هیچ! گفتم که خدا به داد آقا سید محمد صادق و خودم و این برسد! یکدفعه دیدم داد آقا از اطاق درآمد که بگو برود از خود آقا سید محمد محسن بپرسد، درحالیکه من اصلاً به آقا نگفته بودم و هیچ تابهحال مطرح نکرده بودم! آن موقع هم که میخواستم به آقا بگویم که آقا یک ذکری هست میخواهد عوض شود ایشان اصلاً نپرسیدند چه کسی هست یعنی قطعاً قضیه از مسائل ظاهر نبود. یکدفعه گفتند که مگر نگفتم که برود از آقا سید محمد محسن بپرسد؟! آقا سید محمدصادق آمد رنگ به صورتش نبود! گفت که مگر آقا به شما نگفتند که از آقا سید محمد محسن بپرسید؟! او هم فهمیده بود و...
تفاوت حالات فقهاء با فلسفه
حالت ذلت و تواضع بهعکس فقها البته مقام آنها منیع و رفیع است و طبعاً سر به کسی فرود نمیآورند و میخواهند مقام عزت خودشان را حفظ کنند ولی در فلسفه، فلسفه انسان را در برابر اصل آن وجود هستی میکوبد! و آن مسئلۀ فقر و نیاز و بیچارگی را فلسفه در ذهن انسان میآورد! در کجای فقه چنین چیزی دارید؟! [اقسامِ] ماء [و] استنجاء موجب تواضع میشود؟! نمیخواهم به فقه ایراد وارد کنم. فقه مربوط به مسائل افعال و جوارح و اینها هست و به مسائل اعتقادی کار نداریم الاّ روایاتی که به مسائل اعتقادی و فلسفۀ فقه برمیگردد. آن فرق میکند و به خود فقه مربوط نیست. فلسفۀ فقه است و علت برای حقیقت و شناخت عبادات هست. لذا شما خواهینخواهی میبینید که اگر واقعاً شخصی بخواهد فیلسوف باشد یک حالتی را دارد الاّ همانطور که عرض کردم گناهان و ورود در دنیا و اینها بیاید این حقیقت را از او بگیرد یعنی لَو خُلّی و طَبعه حتی اگر پیگیری هم نکند یک حالت انکساری را در او بهوجود خواهد آورد. مگر اینکه ـ عرض کردم ـ دنیا و اینها بیاید مسئله را برای او از ناحیۀ دیگری خراب کند. مثل اینکه از یک طرف مدام قوای مجرده بر او هجوم بیاورند و از یک طرف قوای مکثره او را به کثرت بکشانند و بخواهند بیایند. خب دیگر دراینصورت نمیتواند اثر بگذارد.
مطلوبیتِ ذاتی فلسفه و عرفان نظری
تلمیذ: پس این علوم خودشان بالذات مطلوبیت دارد؟
استاد: بله، مطلوب است. در فلسفه همینطور است. فلسفه و عرفان نظری مطلوب بالذات است.
تلمیذ: پس دراینصورت چرا مولوی در اشعارشان کثیراًما و یا خود محیالدین در بعضی از نامهها و کلماتشان یا حضرت آقا در توحید علمی و عینی در آن اواخر میفرماید که این فلاسفه و اینها بیشتر در عالم پندار و خیال هستند نه در عالم حقیقت؟
عدم تنافی فلسفه با عرفان
استاد: خود مرحوم آخوند هم در ابتدای اسفار به این مسئله اشاره دارد که من عمر خودم را در این مسائل گذراندم در آراء متفلسفه گذراندم و به یک نوع علمزدگی مبتلا شدند و نخواستند در افکار خودشان از آن حیطۀ فکری خودشان بیرون بیایند، اینها دچار همان مسئلهای میشوند که خیلیها به آن قضیه مبتلا میشوند ولو اینکه حالا فلسفه هم نباشد حتی بالاتر مثل بحث سلوکزدگی ـ که اتفاقاً در همین صحبت ما در طی همین جلسۀ عنوان بصری میخواستیم به این نکته برسیم که وقت گذشت که به قضیۀ علمزدگی و سلوکزدگی داشتیم میرسیدیم که خیال نمیکنم در این جلسه هم بتوانم بگویم چون یک مسائل دیگری مطرح شده است و باید به آنها جواب بدهیم ـ این افراد، افرادی هستند که میآیند با فلسفه بهعنوان یک حقیقتی که آنها را بینیاز و اشباع و پر میکند برخورد میکنند آنوقت دیگر نفس آنها دچار علمزدگی میشود و با جدل و اینها خو میگیرند اما اعتقاد من این است اگر واقعاً کسی فلسفه را فهمیده باشد هیچ با عرفان تنافی ندارد همانطوریکه گفتم امکان ندارد فلسفه با عرفان منافات داشته باشد حتی بهاندازۀ یک سر سوزنی! و شما میبینید تمام مطالبی که عرفا میگویند ما قضیه را برهانی میکنیم.
تلمیذ: شما فرمودید که یک طریقی است.
استاد: همان طریق است. چطور ممکن است طریق به واقع، مخالف باشد؟!
تلمیذ: معنایش این است که در عرفان انسان حقیقت را بالعیان و مشاهده...
استاد: آن یک مطلب دیگر است ولی صحبت در این است که خدا به انسان عقل داده یا نداده است؟! چطور ممکن است عقل او از رسیدن به ذات مانع باشد؟!
فرق فلسفه و عرفان
تلمیذ: میرسد اما من وراء الحجاب است.
استاد: عیب ندارد باشد! من نمیخواهم بگویم که این الآن در اینجا از نقطهنظر شرافت با آن عرفان عملی، شهود، مراقبه و تربیت یکی است. نه! این یکی از راهها است. چطور اینکه فرض بکنید عرفان نظری هم همینطور است. مگر کسی عرفان نظری را بداند، میرسد؟! مگر همه، فلسفه است؟! چرا بحث را فقط روی فلاسفه بردید؟! نه، ما در عرفان هم همین را میگوییم. پس بحث رسیدن و شهود یک مطلب است و راههای برای رسیدن یک مطلب دیگر است. اینکه بگویید که راه نمیرساند این دوتا است، نهخیر ما میگوییم: همانطوریکه عرفان نظری میرساند درصورتیکه توأم با مراقبه و تربیت باشد فلسفه هم میرساند درصورتیکه توأم با مراقبت باشد. منتها دو مطلب هست؛ این مطلب عقلی است و آن مطلب، مطلب شهودی است. چه فرقی دارند؟! باهم فرقی ندارند و دو راه هست. همانطوریکه در عرفان نظری بحث از مراتب اسماء، صفات، فعلیت، وحدت و توحید افعالی هست همینطور هم در فلسفه همین بحث هست منتها آن عارف میگوید که من وحدت افعالی را میبینیم فیلسوف میگوید که من میدانم و فکر میکنم و وقتی که هردو باهم مینشینند میبینیم یک مطلب را میگویند. اگر دوتا مطلب گفتند معلوم است یکی از این دوتا غلط است یعنی میبینیم آنچه که او حلوا را تعریف میکند که میگوید: حلوا باید آرد داشته باشد، شکر داشته باشد، گلاب داشته باشد و فلان داشته باشد تا آن کسی که میگوید: طعم شکر میداد یعنی چه؟ یعنی چشیدم! طعم آرد و روغن میداد. نمیگوید که باید از اینها باشد بلکه میگوید که طعم اینها را میداد پس باید هردو باهم تطبیق کند. اگر فیلسوف آمد گفت که نه، باید حلوا از روغن، آرد، شکر و اینها باشد، عارف میگوید که پس طعم گلابی که من چشیدم چه شد؟! میگوید که نباید باشد. پس باید بگوییم که این یکی لنگ میزند! فرق فقط همین است که آن میچشد و آن میداند.
تلمیذ: وقتی که پرده و حجاب را بردارند شخصی که فقط درس خوانده شاید چیزی...
استاد: نه، چیزی نیست فقط بهاندازۀ کاری که کرده است. عرض می کنم که فلسفه انسان را مجرد نمیکند. بله، تا حدودی مقرِّب است یعنی حال انسان را تا حدودی نسبت به قضیه [عوض میکند] اما اینکه وارد راه و اینها بشود مراقبه و تربیت میخواهد.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد