230

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت

نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

13764
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات‏؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات


توضیحات

ادراک صدور معلول از علت در این جلسه به معنای فهم دقیق نسبت علت و معلول و رفع برداشت‌های نادر درباره صادر اول بررسی می‌شود. آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح می‌دهد که صدور در افعال مادی و مجرد به معنای بروز اثر در ظرف فعل است نه جدایی وجودی معلول از علت. سپس روشن می‌شود که علم، حیات و قدرت از لوازم ذات‌اند و قابل انفکاک از حقیقت وجود نیستند. در ادامه اشکال مربوط به صادر اول و امکان ذاتی تحلیل و پاسخ داده می‌شود و نشان داده می‌شود که این بحث مربوط به مرتبه واحدیت و ظهور است نه مقام احدیت. نتیجه جلسه اصلاح نگاه به رابطه علت و معلول و تفکیک دقیق میان ذات و مراتب ظهور است.

/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

1
  • درس دویست و سی ام

  • لزوم ادراک صحیح صدور معلول از ناحیۀ علت (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • مسئله‌ای که در حول و حوش‌اش صحبت شد و اشکالاتی که وارد شد بحث صادر اول بود. گرچه مرحوم آخوند این بحث را گسترش داد و بعدی هم تسری دادند اما اشکالی که بر استلزام امکان ذاتی، امتناع ذاتی را دارد، از ناحیۀ آقایان به صادر اول متوجه بود. با این بیان که شکی نیست که صادر اول ممکن بالذات است. اصلاً نفس تسمیۀ به صدور، اقتضاء امکان ذاتی را می‌کند. صَدرَ عَن الشَیء و صَدرَ عنهُ الشَیء به معنای بروز و ظهور است حالا یا خروج باشد یا به معنای ظهور و بروز باشد و نسبت به فواعل مادی می‌گوییم که این عمل از او صادر شد و این فعل از او صادر شد.

  • فرض کنید که من این لیوان را برمی‌دارم، می‌گویند که این عمل از من صادر شد. یااینکه حرکت می‌کنم و راه می‌روم، می‌گویند: صدرَ عنهُ المَشی با اینکه تغییر خارجی و یک امری در خارج متحقق نشده بلکه در وضع فاعل تغییر پیدا شده است! فرض کنید که قدم از یک نقطه به نقطۀ دیگر برداشته می‌شود اما در عالم خارج چیزی محقق نمی‌شود [ولی] باز درعین‌حال صدور می‌گویند. یااینکه فرض کنید که اگر انسان یک چیزی را بسازد باز صَدرَ از او صدق می‌کند مثلاً بنایی را بسازد می‌گویند: صدَرَ. تمام اینها جنبۀ معلولی دارد مثلاً در بنایی که ساخته می‌شود آن عملی را که فاعل انجام می‌دهد به‌لحاظ آن عمل صدور می‌گویند. فرض کنید که آجر، سیمان، گچ و گل در خارج هست، آن چیزهایی که در خارج هست ارتباطی به فاعل ندارد بلکه فاعل همان‌طوری‌که عرض کردم این آجر و سیمان را برمی‌دارد و در کنار هم قرار می‌دهد تااینکه تبدیل به یک غرفه و منزل می‌شود.

  • پس الآن چه تغییروتحولی در فاعل به وجود آمده است؟ فقط تغییروتحول در وضع به‌وجود آمده است یعنی در وهلۀ اول دست فاعل ساکن بود و حالا دست فاعل بالا می‌آید و بعد آجر را برمی‌دارد و در اینجا قرار می‌دهد، می‌بینید در خارج چیزی انجام نمی‌گیرد و آن آجر را درست نمی‌کند بلکه آجری که در خارج هست را از یک نقطه برمی‌دارد و در جای دیگر می‌گذارد، به‌واسطۀ آن فعلی که فاعل آن را انجام می‌دهد. یااینکه وقتی نجار شیئی را می‌سازد، آن چوب در خارج هست و به نجار هم ارتباط ندارد، چکش و میخ و اینها همه در خارج هست و ربطی ندارد، نجار در وضع خودش و در هیئت وضعیۀ خودش تغییر ایجاد می‌کند؛ چکش را برمی‌دارد و این برداشتن چکش یعنی دست را حرکت می‌دهد! میخ را از اینجا برمی‌دارد یعنی دست خودش را حرکت می‌دهد، میخ را درست نمی‌کند! دست را حرکت می‌دهد. این میخ را از اینجا برمی‌دارد و در آنجا می‌گذارد و چکش را روی آن می‌زند و این تبدیل به یک سریری می‌شود. این صَدرَ عنهُ الفعل می‌شود.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

2
  • تعریف صدور

  • پس معنای صدور عبارت از تغییروتحولی است که آن تغییروتحول در فاعل موجب بروز و ظهور امر خارجی است، این معنای صدور است. روی این حساب این صدور، معلول می‌شود یعنی از ناحیۀ علیت، صادر به معنای تحقق یک معلول در ظرف خارج است به‌لحاظ تصرفی که علت دارد. آن تصرف علت موجب تحقق صادر است. راجع به فاعل‌های مادی مسئله به این کیفیت روشن است. راجع به فواعل مجرد و ملکوتی مطلب از همین قرار است؛ وقتی که یک فاعل مجرد و ملکوتی می‌خواهد یک امر خارجی را محقق کند چون خود او در مجرای تغییر و تبدل هست، آن تغییری را که در نحوه و کیفیت آن امر موجود به‌وجود می‌آورد را صدور می‌گویند؛ یعنی آن إعمالی را که می‌کند و آن جنبه‌ای را که آن جنبه را در خودش به‌وجود می‌آورد تااینکه به‌واسطۀ آن جنبۀ وجودی امری در خارج ظهور کند.

  • نحوۀ صدور فعل از صوادر مجرده

  • نکته‌ای که در اینجا هست این است که صادرهایی که در عالم طبع و ماده هستند، فعلشان بر یک امر خارج تعلق می‌گیرد یااینکه بر امر خارج تعلق نمی‌گیرد بلکه خود نفس آن فعل چون مسئله، مسئله مادی است لذا بروز و ظهورش ظهور مادی است. اما در مورد آن صوادر مجرده، این نحوۀ صدور فعل از آنها چه قسمی است؟! من‌باب‌مثال وقتی که جبرائیل ملک علم است و بالاترین ملک علم صفات جبرائیل است یا حالا غیر جبرائیل، روح الأمین باشد چه نحوه صدوری از او تعلق می‌گیرد؟! چه نحوه‌ای از بروز و ظهور از او تعلق می‌گیرد؟! وقتی که آن نحوۀ علم کلی در مجرای وجودی جناب جبرائیل صورت و حد پیدا می‌کند، به آن صادر می‌گویند یعنی تا وقتی که این علم کلی در وجود او منطوی است، الآن صدور در اینجا معنا ندارد اما همین‌که می‌خواهد از او به مراتب پایین بیاید، این صدور از ناحیۀ جبرائیل و صدور از ناحیۀ آن علم کلی به علوم جزئیه و مصادیق جزئیه می‌شود. این راجع به صدورات بود. همین‌طور راجع به صدور رزق و حیات و قدرت هم همین‌ را می‌گوییم و صفاتی که از اینها نشئت می‌گیرد همه بر همین منوال است.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

3
  • کلام در این است که آن علمی که وجود جبرائیل را تشکیل می‌دهد، اسم آن را چه بگذاریم؟! باز او صادر می‌شود. چرا؟ چون جبرائیل عبارت از یک وجود محدودی است که دارای این خصوصیت هست. بنابراین هر چیزی که حد بخورد معلول است و امکان بالذات و ذاتی بر او حمل می‌شود. باز نقل کلام که در آن می‌کنیم، این مطلب را در آن مورد هم می‌یابیم. لهذا باز نمی‌توانیم بگوییم که این مسئله صادر اول خواهد بود! تااینکه از نقطه‌نظر مراتب بروز و ظهور به یک مرتبه می‌رسیم که در آن مرتبه، اولین تجلی پروردگار در نمود و ظهور خارجی است یعنی ظهور پروردگار به‌نحوی‌که موجب یک بروز و ظهور را در عالم خارج بشود. منظور از عالم خارج، در زمان و مکان نیست، منظور از عالم خارج یعنی عالم خارج از آن جنبۀ اطلاقی و هوهویت! این بروز و ظهور خارج از او در اینجا محقق بشود چون در جنبۀ هوهویت و عماء و آن جنبۀ احدیت لا میزَ فی شیءٍ عن شیءٍ و لا فرقَ بینَ شیءٍ و شیءٍ! و در آنجا هیچ جنبۀ بروز و ظهوری ندارد تااینکه اسمش را صادر یا صدور بگذاریم. در آنجا فناء محض است و آن قاهریت اطلاق مقتضی عدم ظهور و خفاء هر شیئی است و اندکاک و انمحاء هر شیئی در آن مرتبۀ هوهویت است. اما در مرتبۀ ظهور است که می‌توانیم تسمیۀ به صدور کنیم چطور اینکه اگر پروردگار خلق نکند، اطلاق صفت خالقیت بر پروردگار لغو است! تا پروردگار رزقی را بر خلقی انفاق و اعطاء نکند، اطلاق صفت رازقیت بر پروردگار بیهوده است! هر رزقی، رازق و مرزوقی می‌خواهد و هر خلقی، خالق و مخلوقی می‌خواهد پس بدون مخلوق، خالق گفتن هم فایده‌ای ندارد و بدون مرزوق، رازق گفتن نتیجه‌ای ندارد!

  • معنای هدایت

  • فلهذا این جنبۀ خلق و رزق دو مرتبۀ از صدور هستند یعنی صدور جنبۀ خاص که بین این جنبۀ خاص با جنبۀ خاص دیگر فرق می‌کند. ﴿قَالَ رَبُّنَا ٱلَّذِيٓ أَعۡطَىٰ كُلَّ شَيۡءٍ خَلۡقَهُۥ ثُمَّ هَدَىٰ﴾1 اول خلق می‌کند پس هدایت می‌کند. هدایت یعنی رزق، حیات، اراده، علم و قدرت به آنها می‌دهد، این معنا معنای هدایت است؛ یعنی به‌دنبال خلق، گتره و رها نمی‌شوند! این خلق مستلزم هدایت است که هدایت این مسائل و لوازم را دارد.

    1. . سوره طه (20) آیه 50. شرح فقراتی از ابوحمزه ثمالی، ج 2، ص 227:
      «آن خدایی که هر موجودی را که خلق کرد، خوب خلق کرد و بعد او را در راه کمال هدایت کرد و راهنمایی کرد (بعد از خلقت، زمام او را گرفت و به سوی منظور و مقصود و هدف، حرکت داد).»

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

4
  • عدم جدایی سه صفت علم و حیات و قدرت از ذات پروردگار

  • بناءًعلیٰ‌هذا اطلاق صفت بر پروردگار در صورتی است که متعلق آن صفت در خارج ملحوظ باشد! اگر تعلق و متعلقی در خارج نداشته باشد پس این اطلاق صفت هم بر پروردگار متعال بیهوده است. فقط سه صفت می‌ماند که این سه صفت همان‌طوری‌که عرض شد اسم خاص و اسم کلی پروردگار هستند که این سه اسم موجب می‌شوند که همۀ صفات از این سه اسم نشئت بگیرند. یکی از آنها علم است و یکی حیات است و یکی قدرت است. این سه اسم، سه صفت از اوصاف پروردگار است که نیازی به ظهور و بروز خارجی ندارد و آن حقیقت مسئله هم از اینجا نشئت می‌گیرد که هر چیزی که در عالم وجود تحقق پیدا کند، چه فعلی انجام بدهد یا فعلی انجام ندهد، همین نفس تحقق به معنای تحقق حیات و علم و قدرت است. این سه اسم لازمۀ ذات است و هیچ‌وقت از ذات جدا نخواهد نشد، اگر چه ذات هم بخواهد جدا نخواهد شد!

  • فرض کنید که در دل شخصی عطوفت هست، می‌شود این عطوفت را با یک‌سری کارها تبدیل به قساوت کنید. شخص قسی که از اول قسی نبود و چه‌بسا از اول عطوف هم بود ولی با یک کارهایی و در معرض تربیت ناصحیح قرار دادن، این نفس عطوف تبدیل به یک نفس قسی خواهد شد. ممکن است که شخصی بخیل باشد و بعد این بخل را به‌واسطۀ یک‌سری چیزهایی تبدیل به جود و بخشش کند و همین‌طور امثال‌ذلک. اما هیچ‌وقت ممکن است شخصی قدرت را از خودش دفع کند؟! مگر اینکه بمیرد. آیا ممکن است یک شخص حیات را از خودش دفع کند؟! مگر مرده باشد. ممکن است یک شخص علم خودش را از خودش دفع کند؟! نه، امکان ندارد. حداقل علم حضوری همیشه با او خواهد بود! همین‌که احساس وجود می‌کنی یعنی علم حضوری. بله، ممکن است که علم تحصیلی را از خودش دفع کند؛ فراموشی برای او پیدا شود و به‌دنبال تحصیل علم نرود و امثال‌ذلک. ولی انسان فی‌حدّنفسه نمی‌تواند علم را از خودش دفع کند!

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

5
  • عدم تغییروتحول در نفس ذات

  • بنابراین در مرحلۀ ذات آیا می‌توانیم ذات را بدون علم و حیات و قدرت تصور کنیم؟! این امکان ندارد. گرچه علم و حیات و قدرت سه اسمی است که این اسم مادون مرتبۀ ذات است و ذات است که حیات دارد و ما انتزاع حیات را از ذات می‌کنیم و ذات است که علم دارد و ما ذات را متصف به علم می‌کنیم و ذات است که قدرت دارد و ما ذات را معروض برای این قدرت می‌دانیم ولی صحبت در این است که آیا بحث اطلاق صادر بر اسم علم و حیات و قدرت اطلاق صحیحی است یااینکه این سه اسم از دایرۀ صدور خارج هستند؟!

  • محط بحث معلولیت

  • با توجه به مطلبی که راجع به بحث علیت و معلولیت مطرح کردیم، بحث معلولیت همیشه در جایی است که بروز و ظهور در مرتبۀ خارج از ذات تحقق پیدا کند؛ یعنی در آن نفس ذات تغییر و تحولی نیست و به بروزش در عالم خارج صدور می‌گویند.

  • بنابراین اگر ذاتی دارای علم حضوری هست که لازمۀ اصل وجود ذات است، نه لازمۀ عروض عارض و احتیاج به علت، علتی نیامده است که این علم حضوری را که ذات بر ذات دارد پس از خلق ذات به ذات اعطاء کند، یا من‌باب‌مثال همان‌طوری‌که در بحث اعراض مطرح است، یک وقتی می‌گوییم: شیء دارای مکان است حالا فرقی نمی‌کند به اینکه قائل باشیم به اینکه مکان و زمان امر اعتباری است که نظر ما است و یااینکه نه، زمان و مکان یک امر واقعی خارجی هستند، در هردو صورت مسئله یکی است، وقتی که یک فاعلی یک ذاتی را در خارج محقق می‌کند، تحقق به این معنا نیست که برای ذات یک مکان درست می‌کند و این ذات را در آن امکان قرار می‌دهد یا یک زمانی درست می‌کند و ذات را در این زمان قرار می‌دهد، این‌طور نیست. وقتی یک فاعلی یک فعلی را انجام می‌دهد طبعاً انجام آن فعل در مکان قرار می‌گیرد، بخواهد یا نخواهد؛ یعنی اگر من قالبی داشته باشم و بخواهم این زجاج و شیشه و لیوان را درست کنم، آنچه که جعل به آن تعلق می‌گیرد به عبارت دیگر آن نفس خود مادۀ زجاجیه است که آن مادۀ زجاجیه را در قالب می‌ریزم و بعد این لیوان از دستگاه بیرون می‌آید و به مجرد خروج لیوان از دستگاه، در مکان و زمان قرار می‌گیرد؛ من بخواهم یا نخواهم قرار می‌گیرد! اگر من بخواهم مظروفی را در ظرف درست کنم، نباید ظرف او را درست کنم بلکه باید مظروف را درست کنم، ظرف او هم خودبه‌خود خواهد آمد و در اختیار من نیست! یعنی جعل به آن مظروف تعلق نمی‌گیرد. وقتی که این در خارج محقق شد، آن متمکن و متعین هم به وصف زمان و عین و متاع در خارج محقق خواهد شد ولی اولاًبلااول و بالذات جعل به آن ماده‌ای تعلق می‌گیرد که آن ماده صورت ندارد و بعد صورت پیدا می‌کند. نسبت به صوادر مسئله از این قرار است.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

6
  • معنای حیّ و حیات

  • اما حالا نسبت به علم یک ذات که زید باشد یا قدرت او یا حیاتش، وقتی که جعل جاعل به حیات زید تعلق می‌گیرد، حیات زید را که خلق نمی‌کند بلکه زید را خلق می‌کند و نفس خلق زید یعنی حیات، حیات را از آن انتزاع می‌کنیم! چرا؟ چون حیات عبارت از استمرار ذات در این شرایط خاصه است، به آن حیات می‌گویند. حیّ یعنی ذاتی که استمرار و بقاء دارد، این معنا معنای حیات است. علم یعنی ذاتی که دارای شعور خاص است! قدرت یعنی ذاتی که دارای توان خاص است! اینها معنای قدرت و علم و حیات است.

  • معنای تعلق جعل به ذات

  • حالا آیا ممکن است جعل به هرکدام از اینها بدون ذات تعلق بگیرد؟! این نمی‌شود. آیا ممکن است به ذات بدون یکی از اینها جعل تعلق بگیرد؟! این‌هم نمی‌شود. یعنی وقتی که جعل تعلق به ذات می‌گیرد معنایش این است که حیات به او می‌دهد! معنایش این است که به او قدرت می‌دهد! به معنای این است که به او علم می‌دهد! امکان ندارد خداوند یک ذاتی را در خارج محقق کند ولی آن ذات را غیر قادر قرار دهد، خود خدا هم نمی‌تواند! امکان ندارد که خدا یک ذاتی را در خارج درست کند و آن ذات علم نداشته باشد، خدا هم نمی‌تواند! اوصاف علم و حیات و قدرت سه وصفی است که لازمۀ ذات است. این نفس تصور عدم این سه در ذات مساوق با نفس تصور عدم ذات در همان ظرف است، هیچ فرقی در اینجا ندارد. و از آن جایی که هر جایی که وجود هست در آنجا تشخص هست پس در هر جایی که وجود اطلاقی پروردگار است، در آنجا لاجرم باید علم و حیات و قدرت هم باشد؛ یعنی مسئله علم و حیات و قدرت جدای از ذات نخواهد بود ولو خود خدا هم بخواهد! یعنی اگر خدا هم بخواهد نمی‌تواند علم و حیات و قدرت را از خودش دفع کند مگر اینکه خودش موجب زوال خودش باشد که آن‌هم عقلاً مستحیل است.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

7
  • علم و حیات و قدرت لازمۀ وجود ذات

  • بنابراین وجود ذات بالضرورة الأزلیه ـ نه بالضرورة الذاتیه بنا بر اصطلاح مرحوم آخوند ـ مستلزم وجود علم و حیات و قدرت است! عدم ذات بالاِمتناع الأزلیه مستوجب عدم علم و حیات و قدرت است. این راجع به این سه اسم در اتصاف پروردگار به عالم و قادر و حی بود. حالا این مطالبی که این آقایان در مورد صادر اول مطرح می‌کنند و دربارۀ اینکه صادر اول که عبارت از آن جنبۀ عالمیت یا جنبۀ قادریت و امثال‌ذلک است و امکان ذاتی مستوجب امتناع ذاتی خواهد شد، آیا روی این حساب می‌توانیم به علم و حیات و قدرت، صادر بگوییم یااینکه در صادر بحث روی مسئلۀ واحدیت می‌رود؟!

  • با این بیانی که عرض شد مسئلۀ صادر گرچه علم و حیات و قدرت سه اسمی است که نشئت گرفتۀ از مرتبۀ ذات است ولی مطلبی که هست این است که ملاصق با ذات و ذاتی ذات است و از ذات جدا نخواهد شد؛ یعنی وقتی که می‌گوییم: پروردگار عالم است این به علم ازلی است و اگر منظور ما از این علم عبارت از کیفیتی است که آن کیفیت حکایت از اطلاع و اشراف ذات بر خود ذات می‌کند آیا تصور انفکاک این علم در آنی از آنات و در مرتبه‌ای از مراتب و مرحله‌ای از مراحل از ذات حیّ قیوم که مقام هُوَ هو ‌باشد ممکن است؟! گرچه ما در تصور مقام هو فقط ذات را مدّنظر قرار می‌دهیم و این سه‌تا را داخل در آن ذات قرار نمی‌دهیم ولی آیا این سه‌تا جدای از آن ذات هست یا جدا نیست؟!

  • از ذات جدا نیست؛ یعنی وقتی که ما این مسئلۀ اطلاقی پروردگار را در ناحیۀ ذات درنظر می‌گیریم که آن ذات هیچ‌گونه جنبۀ محدودیتی ندارد و هیچ‌گونه بروز و ظهوری در آن مرتبه وجود ندارد بلکه آن مرتبه، مرتبۀ محض و محوضت‌ در وجود است، در آنجا خواهی‌نخواهی وقتی که جستجو کنیم، آن جنبۀ علم و قدرت و حیات را در آنجا پیدا می‌کنیم که لازمۀ ذات است گرچه علم و قدرت و حیات سه مفهومی هستند ـ البته آن حیات منافاتی با جنبۀ علم و قدرت ندارد ولی بیشتر بحث روی علم و قدرت می‌رود ـ که مخالف با یکدیگرند و قطعاً این مخالفت باید موجب یک نوع تخالف و افتراق در مصداق هم باشد! اگر در مصداق هیچ‌گونه میزی بین یک شیء و شیء دیگر نباشد پس هردو داخل در مفهوم واحد هستند، حالا چه آنچه که در خارج هست نوع باشد که دارای جنس و فصل است یااینکه عرض باشد یااینکه نفس وجود و از عوارض وجود باشد، بالأخره مفهومی که آن مفهوم از نقطه‌نظر مصداقی با آن مفهوم دیگر تفاوت دارد، مابإزاء این مفهوم در خارج تفاوت می‌کند و همین‌طور این اختلاف دو مفهومی را که این دو مفهوم را مختلف می‌بینیم، این اختلاف موجب این می‌شود که مصداق آنها هم در خارج مختلف باشد والاّ این اختلاف از کجا می‌آید؟! چرا ما به‌جای قدرت، علم نمی‌گوییم؟! ما از فردا به‌جای علم، قدرت می‌گوییم و به‌جای قدرت، علم می‌گوییم و به‌جای هردوی اینها حیات می‌گوییم! اگر شخصی بگوید که در مرتبۀ ذات اشکال ندارد پس چرا این اختلاف سه اسم را منتسب به ذات می‌کنید؟! بگویید: ذات اصلاً وصفی ندارد، یک وصف دارد و آن حیات است. دیگر از کجا می‌گویید که علم و حیات و قدرت هم دارد؟! چرا می‌گویید: هو قادرٌ و هو عالمٌ و هو حیٌ؟! اگر می‌گویید: این اختلاف نسبت به مدرکات ما است بنابراین در آنجا چیزی نیست. خب از اول تصحیح کنیم و بگوییم: چطور اینکه نسبت به مدرکات خودمان صفات سلبیه را از پروردگار متعال سلب می‌کنیم و جنبۀ قدوسیت را به‌واسطۀ همین قضیه منتسب به او می‌کنیم و تنزیه را به‌واسطۀ آن انتساب صفاتی که درخور شأن او نیست و به‌واسطه قصور ادراک ما است، به‌واسطۀ این قصور ادراک صفات سلبیه را که منشأ آنها همان جنبۀ سبوحیت و قدوسیت پروردگار است را از پروردگار متعال سلب می‌کنیم. در اینجا هم همین حرف را بزنیم و بگوییم: اصلاً علم و حیات و قدرت زائیدۀ تخیل ماست. در مرتبۀ ذات، علم عین قدرت و قدرت عین حیات است. وقتی که این‌طور است بنا بر این هر سه یکی است. چرا سه اسم بگذاریم؟! اینکه سه اسم می‌گذاریم؛ علم و حیات و قدرت، به معنای این است که سه مابإزاء دارد.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

8
  • تلمیذ: مابإزاء کجاست؟

  • استاد: مابإزاء همان نفس وجود اطلاقی است که این سه چیز از آن وجود اطلاقی نشئت می‌گیرد.

  • تلمیذ: بنابراین بنا بر فرمایشی که الآن فرمودید، در خارج برای هر مفهوم مابإزاء خارجی می‌خواهیم چون مابإزاء عینی می‌خواهیم. اگر مابإزاء عینی و خارجی می‌خواهیم و مقام هوهویت را لحاظ قرار می‌دهیم، در آنجا که نمی‌توانیم در عین بساطت، قائل به ترکیب بشویم.

  • استاد: یک وقتی ترکیب این است که یک امری از خارج می‌آید یااینکه دارای جنس و فصلی هست و این در خارج هست و در ترکیبش باید نیاز داشته باشیم به اینکه جنس و فصلی درست کنیم و آن جنبۀ احتیاج را مطرح کنیم، خب [در آنجا می‌توانیم قائل به ترکیب بشویم] ولی یک وقت همان‌طوری‌که عرض کردیم اصلاً مسئلۀ علم و حیات و قدرت از محدودۀ ترکیب خارج است یعنی هر ذاتی که خلق می‌شود آیا ممکن است به این ذات در عین اینکه موجود است درعین‌حال فرض کنیم حیّ نگوییم یعنی اتصاف ذات به حیّ موجب ترکیب است؟! یااینکه نه، نفس خود وجود آن ذات یعنی حیٌّ؟!

  • تلمیذ: مصداق سه اسم علم و حیات و قدرت واحد می‌شود.

  • استاد: نه، من می‌خواهم بگویم: این زائیدۀ اوست ولی این زائیده برای ذات است، از خارج نیاورده است که ترکیب بشود.

  • تلمیذ: بالأخره مابإزا‌ء مختلف است.

  • استاد: مابإزاء دارد.

  • تلمیذ: مابإزاء آن چیست؟!

  • استاد: مابإزاء همان حقیقتی است که ما آن حقیقت را الآن مختلف می‌بینیم. ما الآن بین علم و قدرت اختلاف می‌بینیم یا نه؟!

  • تلمیذ: بین علم و قدرت در مفهوم اختلاف می‌بینیم.

  • استاد: اصلاً چرا شما می‌گویید که در مفهوم اختلاف می‌بینیم؟! اگر مفهومی بدون مصداق باشد شما می‌توانید آن را تصور کنید.

  • تلمیذ: در مورد خودمان نه. ما اینجا می‌خواهیم ذات بسیط برای ما حل بشود، به ذات خودمان مراجعه می‌کنیم. به ذات خودمان که مراجعه می‌کنیم جنبه‌ها مختلف می‌شود و وقتی جنبه‌ها مختلف شد خودش به ذات ما حد می‌زند.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

9
  • استاد: کدام؟!

  • تلمیذ: به همین ذات ما.

  • استاد: نه، اصلاً چرا به ذات حد بزند؟!

  • تلمیذ: به‌خاطر اینکه می‌گوییم: این ذات به‌خاطر حد تعلق علم به خودش می‌گوییم: عالمٌ.

  • استاد: نه، همین‌که جنبۀ تعلق علم است در همان جنبه قدرت هم هست. چون قدرت دارد اشراف بر خودش دارد، ما این را می‌گوییم. یعنی نمی‌خواهیم بگوییم: قدرت یک چیز جدایی از او است و ضمیمۀ با علم شده است و به کمک او الآن عالم بر خودش است. نفس خود ذات که علم دارد چرا علم دارد؟! چون قدرت در آن هست و چرا قدرت دارد و این اقتدار را در خودش می‌بینید؟ چون علم در آن هست. این سه وصف از خود ذات نشئت می‌گیرد؛ ‌یعنی وجود یک خصوصیتی دارد که این جنبۀ علم و حیات و قدرت او را از بساطت خارج نمی‌کند، چیزهای دیگر خارج می‌کند. خلق بگویید، آن را خارج می‌کند. رزق بگویید، آن را خارج می‌کند. همه چیز آن را خارج می‌کند اگر این ذات را متصف به خود ذات و به خود وجود کنیم و بگوییم: این ذات موجود است، آیا ذات پروردگار که موجود است موجب حد است؟!

  • تلمیذ: نه حالا اینکه حد است.

  • استاد: نه، این اصل وجود را درنظر بگیرید.

  • تلمیذ: حالا فرض کنیم که مطلب خیلی عالی است، می‌گوییم: نمی‌شود ذاتی را بدون علم و حیات و قدرت تصور کرد.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: ولی ما بحث در فرمایش دیگر شما داریم که می‌فرمودید: این اختلاف در سه مفهوم اقتضاء اختلاف در سه مصداق می‌کند.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: ما در یک ذات بسیط چگونه می‌توانیم سه مصداق را تصور کنیم؟!

  • استاد: این سه مصداقی که الآن تصورش را داریم، مصداق خارجی است که آن سه مصداق خارجی که ذهن ما را پر کرده است و می‌خواهیم موارد خارج را از این مصداق بگیریم و به آن ذات بسیط هُل بدهیم می‌رویم آنجا گیر می‌کنیم؛ یعنی در اینجا می‌بینم رنگ است؛ این آبی است و این قرمز است و این‌هم سفید است. حالا می‌گوییم: این سه رنگ باهم تفاوت دارند، وقتی که این سه رنگ را در اینجا مشاهده می‌کنید می‌خواهید این سه رنگ را بیاورید و فرض کنید اختلاف و کیفیتی را که در یک موقعیت و شیئی هست، [مثلاً] آن حالت نور را می‌بینید که به هفت رنگ یا شش رنگ یا چند رنگ تقسیم شده است می‌گویید: آن نورهایی که الآن در رنگ هست، آن نورها هم باید مانند همان نور خارجی که در فرش می‌بینیم باشد. نگاه به فرش می‌کنیم می‌بینیم این باید ماده‌ای داشته باشد تا از انعکاس نور، این رنگ به‌دست بیاید پس می‌گوییم: این ماده هم باید در نور باشد. در نور می‌رویم و می‌بینیم ماده ندارد بلکه این نور یک حقیقت بسیار لطیفی است گرچه ماده است ولی بسیار لطیف است که اصلاً ماده‌ای برنمی‌دارد تااینکه به‌خاطر این ماده بخواهیم این قضیه را در آنجا گسترش بدهیم.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

10
  • بنابراین مسئلۀ رنگ در آنجا یک تعریف دیگری جدای از آنچه که ما از ماده مشاهده می‌کنیم، پیدا می‌کند. در قضیۀ این مصادیقی که الآن هست، مصداق را در خارج می‌بینیم و به‌واسطۀ آن مصداق بین آن مصداق و مصداق دیگر یک مشترکات و متمایزاتی را تصور می‌کنیم و بر آن اساس نوع و جنس و فصل و ماده و صورت درست می‌کنیم اما وقتی بخواهیم همین را به ذات پروردگار بیاوریم می‌بینیم که ذات پروردگار مافوق جنس و فصل است، وجود است. وجود است که جنس را جنس و فصل را فصل می‌کند؛ یعنی محقق جنس و فصل است. پس در وجود نباید جنس و فصل باشد. وقتی در وجود جنس و فصل بود بنابراین در آنجا نباید محدودیت باشد و وقتی محدودیت نبود از یک طرف می‌گوییم: پس هیچ چیز غیر از وجود نباید باشد اما وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم باید علم داشته باشد. آیا ممکن است که ذات به خودش علم نداشته باشد؟! این مستحیل است. نگاه می‌کنیم می‌بینیم آیا پروردگار ممکن است ذاتش قدرت نداشته باشد؟! این مستحیل است. نگاه می‌کنیم می‌بینیم آیا می‌شود حی نباشد؟! پس چه باشد؟ باید ضدش باشد و موت باشد که آن مستحیل است. از یک طرف می‌گوییم: آن وجود بسیط است و از یک طرف نفساً و واقعاً اختلاف را بین علم و قدرت و حیات می‌بینیم که علم عبارت از یک حقیقت است منتها وجود نازله‌اش را در خود می‌بینیم. می‌گوییم: این وجود نازلۀ در خود به‌عنوان وجود رقیق و بسیار لطیف در ذات هست، با جمع بین این دو مسئله از یک طرف علم و قدرت و حیات سه مفهوم هستند که هرکدام از این سه مفهوم، سه مصداق می‌خواهند؛ یعنی ما نمی‌توانیم به نفسِ نفس شعور یک انسان؛ نفس حقیقت شعور قدرت بگوییم. بله، لازمۀ آن شعور قدرت است ولی اگر واقعاً به نفس او قدرت بگوییم بنابراین دیگر چرا علم گفتیم؟!

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

11
  • بگوییم: در انسان هم یک حقیقت هست و همان ادراک انسان، ذات خودش را، قدرت است. اگر آن ادراک قدرت است پس دیگر علم چیست؟! چرا دو مفهوم می‌گذارید؟! اینکه دو مفهوم می‌گذارید به‌خاطر اینکه می‌خواهید از این لابه‌لا یک چیزی را دربیاورید که احساس می‌کنید که این احساس درونی شماست که در اینجا به کمک شما آمده و شما را به‌سمت تفاوت بین این سه چیز سوق می‌دهد. شما به وجدانتان مراجعه کنید می‌بینید علم شما با قدرت شما فرق می‌کند و علمتان با قدرتتان و قدرتتان با حیاتتان تفاوت دارد! این یک مسئلۀ وجدانی است. اگر این قضیه وجدانی نبود در وهلۀ اول باید این قاعده را در خودتان اجرا کنید. اینکه الآن شما بین علم و قدرت و حیات اختلاف می‌بینید از کجا نشئت گرفته است؟ از این نشئت گرفته است که از یک طرف این کیفیت تغییر و تبدل را در ذات خودتان می‌بینید و اسمش را قدرت می‌گذارید و از یک طرف این را که می‌بیند اسمش را علم می‌گذارید و از یک طرف می‌بینید که هستید و اسمش را حیات می‌گذارید. بنابراین این سه مسئله ناشی از نفس ذات است و نفس ذات هم مجرد و واحد است. بنابراین در عین اینکه این واحد است، از اینجا ما این را متوجه می‌شویم چطور اینکه خود ذات بسیط است و ذات ندارد و وحدت ذات ندارد. ذات متعدد نمی‌شود، ذات به حال خودش باقی است.

  • تلمیذ: پس این سه مصداق به مسئلۀ انتزاعی بودن و اعتباری بودن برمی‌گردد.

  • استاد: اعتباری نیست، یک مسئلۀ حقیقی است که ما به‌واسطۀ بروز و ظهور خارج این را به ذات نسبت می‌دهیم؛ یعنی وقتی که به ذات پروردگار نگاه می‌کنیم می‌بینیم که وجود او وجود بسیط است و اصلاً قاعده و برهان بر ترکب او ترتب محالیت را بار می‌کند، این از یک جهت. از جهت دیگر می‌بینیم که این ذات بدون علم و قدرت محال است. واقعاً ما قدرت را در ذات می‌بینیم که آن ذات در عین اینکه واحد و بسیط است درعین‌حال باید قادر هم باشد، نمی‌تواند قدرت نداشته باشد! اگر قدرت نداشته باشد، دیگر نمی‌تواند قدرت بر علیت داشته باشد. پس قبل از اینکه بخواهد در مقام علیت بیاید، قبلاً باید قدرت را داشته باشد و نمی‌تواند از جای دیگر کسب کند. اینکه می‌خواهد إعمال علیت کند یعنی من قبلاً قادر بودم. این که می‌خواهد نسبت به افراد إعمال علم کند یعنی من قبلاً عالم بودم. این که می‌خواهد إعمال حیات کند یعنی قبلاً حیّ بودم.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

12
  • بنابراین از یک طرف این ذات بحت و بسیط است و اطلاق و هیچ‌گونه حد و تعینی در آن ذات راه ندارد و از یک طرف استحالۀ خلوّ ذات از این سمت هم محقق است، نتیجه‌اش این می‌شود که این سه اسم، سه اسمی است که از ذات نشئت می‌گیرد و لازمۀ ذات است و منافاتی هم با ذات ندارد! غیر از این است که بگوییم: این علم ... همان‌طوری‌که بعضی‌ها گفتند و من دیدم در خیلی از جاها اختلافی که بعضی‌ها با عرفا دارند ...، البته شاید آنها هم نتوانستند مسئله را خوب بیان کنند که موجب این شبهات شده است. اینکه می‌گویند: علم و قدرت و حیات در ذات مصداق واحد دارد به معنای این است که اگر بگوییم: علم عین قدرت است و قدرت عین حیات است و هردو عین ذات هستند پس این سه‌تا از کجا آمدند؟! این که شما دارید به سه چیز تقسیم می‌کنید، سه مفهومی که هرکدام با دیگری تفاوت دارد و حدود و تعریف مشخصی دارد و شما دارید حمل می‌کنید. و اگر قرار باشد بر اینکه این مصداق اینها در ذات عین یکدیگر باشد بنابراین چرا علم و حیات و قدرت می‌گویید؟! اصلاً هیچ چیزی نمی‌خواهید بگویید، نباید هیچ چیزی بگویید! به هر سه حیات بگویید! به هر سه قدرت بگویید! به هر سه علم بگویید! درحالی‌که می‌گویید: نه، ذات دارای علم و حیات و قدرت است. این که دارای علم و حیات و قدرت است با این بساطت ذات چگونه جمع می‌شود؟! اینها چون دیدند که ذات بسیط است و اگر بخواهند علم و حیات و قدرت را سه مصداق جداگانه بگیرند، ترکب در ذات لازم می‌آید و حالا که ترکب در ذات لازم می‌آید پس مصداق یکی است و وقتی مصداق یکی شد چطور مفهوم سه‌تا می‌شود؟!

  • این مشکل، مشکل اینهاست که این کار را کردند. اما اگر این‌طور بیان کنیم و بگوییم که علم و حیات و قدرت مصداقاً هم در ذات تفاوت می‌کنند ولی این سه امر بسیطی هستند که لازمۀ ذات است، نه لازمۀ ذات باری بلکه لازمۀ هر ذات است؛ یعنی اقتضاء وجود، علم و حیات و قدرت است! چطور اینکه اقتضاء وجود، تشخص است و وقتی که یک وجودی مشخص می‌شود مرکب نمی‌شود چون اگر مرکب بشود باید بگوییم: در ذات باری مرکب است، لازمۀ تشخص وجود ترکیب نیست! لازمۀ تشخص مادی است که ترکیب است اما چه کسی گفته است که لازمۀ تشخص وجود در وجودات مجرده ترکیب است؟!

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

13
  • نفس شدت و ضعف وجودی، موجب تشکیل مراتب تشخص

  • نفس شدت و ضعف وجودی است که موجب تشکیل مراتب برای تشخص است پس تشخص اقتضاء ترکیب نمی‌کند! چطور اینکه ماده اقتضاء تشخص نمی‌کند و تشخص مادی ترکب مادی می‌خواهد و تشخص مجرد، تشخص مجرد و بدون ماده می‌خواهد. همین‌طوری که این‌طور هست، همین‌طور تشخص خود وجود اقتضاء علم و حیات و قدرت می‌کند حالا فرق نمی‌کند مادی باشد، مادی هم باشد باشد. تشخص وجود مادی اقتضاء علم و حیات و قدرت می‌کند و این موجب امتناع انسلام حقیقت وجود نمی‌شود. وجود در هرجا که تشخص پیدا کند این سه‌تا را با خود می‌آورد؛ علم و قدرت و حیات را با خودش می‌آورد. حالا این تشخصی که پیدا می‌کند، ترکب خارجی آن به‌خاطر جنبۀ مادی بودن آن است و علم و حیات و قدرت جدای از جنبۀ خارجی بودن است. حالا اگر این وجود، تشخص تجردی پیدا کند باز علم و حیات و قدرت را همراه خودش دارد بدون اینکه ترکب مادی را داشته باشد. حالا نقل قول می‌کنیم در ذات که دیگر هیچ‌گونه تحددی ندارد. بنابراین این سه اسم اصلاً از بحث صادر اول خارج می‌شوند و این سه اسم علم و حیات و قدرت سه وصف زائیدۀ ذات هستند که از آن جنبۀ علیت بیرون می‌آیند و همراه با ذات هستند.

  • بحث صادر اول روی جنبۀ واحدیت می‌‌آید یعنی وقتی که پروردگار بخواهد آن علم را به مرتبۀ بروز و ظهور خارجی برساند اینجاست که مشکل صادر اول پیش می‌آید؛ یعنی نه‌اینکه مشکل پیش بیاید، عنوان صادر اول پیش آمد.

  • جنبۀ واحدیت، مرتبۀ مادون اسماء ثلاثۀ ذاتیۀ پروردگار

  • پس جنبۀ واحدیت، مرتبۀ مادون اسماء ثلاثۀ ذاتیۀ پروردگار [یعنی] علم و حیات و قدرت است. آنجاست که آن حقیقت نور پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به‌عنوان صادر اول تعلق می‌گیرد و عقل به‌عنوان صادر اول تعلق می‌گیرد و جنبۀ واحدیت به‌عنوان صادر اول تعلق می‌گیرد، اینها چیزهایی است که به‌عنوان صادر اول در آنجا مشخص است. صادر اول هم ممکن بالذات است و ممکن بالذات هم استلزام امتناع ذاتی را در اینجا ندارد پس به‌طورکلی بحث منتفی می‌شود. این که می‌گویند: در صادر اول که ممکن بالذات است وجودش استلزام وجود واجب و عدم آن استلزام عدم واجب را دارد پس امکان ذاتی استلزام [امکان را دارد]، اصلاً این بحث و اشکال حل می‌شود و حل شدن آن‌هم این است که علم و حیات و قدرت جزء صادر اول نیستند بلکه لازمۀ ذات هستند! مقام واحدیت است و آن امکان ذاتی باشد و با رفع مقام واحدیت، مقام احدیت در اینجا به‌جای خودش محفوظ است؛ بخواهد انشاء واحدیت می‌کند و نخواهد انشاء واحدیت نمی‌کند و آن بستگی به ذات دارد. حالا اینکه همیشه و ازلاً انشاء واحدیت کرده است، او را از امکان ذاتی درنیاورده و دست خدا را هم از اختیار نبسته است یعنی در عین اینکه او مختار است و اختیار موجب این نمی‌شود که مثلاً کاری را نکند، نه دلش می‌خواهد همیشه کاری را انجام بدهد و دلش می‌خواهد که تا وقتی که ذات، ذات هست این جنبۀ واحدیت را هم داشته باشد. آن جنبۀ اختیار که بتواند انجام بدهد و نتواند انجام بدهد درعین‌حال برای ذات محفوظ است و او مجبور به انشاء واحدیت در مرتبۀ نزول نخواهد بود.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

14
  • تلمیذ: بنا بر فرمایشات قبل از این بحث ما دلیل عقلی بر اینکه بگوییم سه مصداق حقیقی در این بساطت نداریم بلکه دلیل وجدانی داریم. دلیل وجدانی هم توجه به نفس خود انسان است که در ذات خود درعین‌حال می‌یابد و ذات خود را عالم و مشعر به خودش می‌یابد.

  • استاد: اگر این‌طور است پس اصلاً هیچی نباید حرف بزنیم! این دیگر سدّ باب علم است! می‌گوییم: آنچه را که ما پیدا می‌کنیم و آنچه که گفتند، یک صفات وجدانی در خود ماست و هیچ ارتباطی به پروردگار ندارد و پروردگار متعال بالاتر از این حرف‌هاست پس ما سدّ باب علم می‌کنیم ...

  • تلمیذ: نه، اینها از باب تشبیه است می‌خواهم بگویم همان‌گونه که علم را در عین بساطت ذات در خود می‌یابیم...

  • استاد: احسنت ما می‌خواهیم بگوییم: همین مسئله که در مرتبۀ نزول متوجه ما هست، در مرتبۀ اشتداد و نهایت اطلاقی خودش متوجه پروردگار است فرقی نمی‌کند. حالا اگر ما بگوییم: این سه صفت ملصق به ذات اوست، اشکالی در ذات او پیدا می‌شود؟!

  • تلمیذ: عقلاً ما مشکل داریم هرطوری که باشد با بحث عقلی که پیدا می‌کند نمی‌توانیم هر سه را یکی فرض کنیم.

  • استاد: ما همۀ اینها را از راه مکاشفه و خواب که نیامدیم، همه را از راه عقلی آمدیم.

  • تلمیذ: این وجدانی انسان است.

  • استاد: بالأخره مقدمات عقل هم به مقدمات وجدانی و بدیهی برمی‌گردد. شما همین‌که می‌گویید: علم، بالأخره یک مفهومی را تصور کردید. یک دیوانه چرا علم نمی‌گوید؟! چون اصلاً تصوری از مفهوم علم ندارد. شما که می‌گویید: قدرت، به‌خاطر این است که مفهوم قدرت را در خارج تصور کردید حالا آن را به مرتبۀ غیر مادی خودش یعنی به مرتبۀ بساطت خودش به ذات نسبت می‌دهید. بالأخره این صفات باید یک مابإزاء خارجی داشته باشد و اتفاقاً هم همین‌طور است چون اگر قدرت خداوند به اینها تنازل نکند که ما قدرت را در او نمی‌دانیم!

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

15
  • تلمیذ: آن قدرت خداوند را باید دو قدرت تصور کرد؛ یک قدرت ذات به خود ذات است که قدرت دارد نسبت به خودش اشراف داشته باشد.

  • استاد: مطلب فرقی نمی‌کند، هردو قدرت فرقی نمی‌کند چه نسبت به ذات قدرت داشته باشد و همین‌که خود وجود خود را حیّ نگه داشته یعنی قادر است. ما الآن نمی‌توانیم وجود خودمان را حی نگه داریم! اگر این آب را نخورم، دو روز دیگر می‌میرم و باید برای حیات خودم آب بخورم. اگر نفس نکشم بعد دو دقیقه می‌میرم و باید برای بقاء خودم نفس بکشم ولی خدا وجود خودش را بدون نیاز به اکسیژن و آب و غذا نگه می‌دارد پس این نگه داشتن یعنی استغناء ذاتی! این استغناء به معنای قدرت است. فرض کنید اگر این کتاب باز نکنم، مسائل این کتاب در ذهن من نمی‌آید و باید این کتاب را باز کنم و مطالبش را استفاده کنم تااینکه علم پیدا کنم! اما پروردگار استغناء ذاتی از هر شیئی غیر از ذات خودش دارد پس این علم می‌شود. این استغناء نسبت به علم و حیات و قدرت مصادیق مختلفی است که منشأ آن خود نفس ذات است؛ یعنی وقتی که شما تصور بقاء خود نفس ذات را می‌کنید، تصور قدرت و علم او را کرده‌اید؛ تصور هردو را کرده‌اید منتها این قدرت و ذات در اینها ... مثل اینکه بگویید: زید به دنیا آمد، تااینکه می‌گویید: زید به دنیا آمد نفس کشیدن آن را هم تصور کردید. می‌شود بگویید: زید به دنیا آمد و تا حالا زنده است اما نفس نمی‌کشد؟! اصلاً یک هم‌چنین چیزی ممکن است؟! چرا؟! چون بنا بر علل و اسباب طبیعی، حیات ملزوم برای تنفس است و تنفس را استلزام گرفته است. یااینکه بگویید: زید به دنیا آمده است تا‌به‌حال هم هست ولی حیات ندارد و زنده نیست! اگر زنده نیست پس مرده است دیگر! نفس تصور زید که به دنیا آمده، تصور حیات را هم با خودش آورده است، بخواهید یا نخواهید آورده است! تصور قدرت را هم با خودش آورده است و همین گریه‌ای که می‌کند و داد می‌زند یعنی من قدرت و علم دارم، علم دارم به اینکه گرسنه هستم! پس چه بخواهد و چه نخواهد هم خودش این سه وصف را به بروز می‌آورد و هم شما این را متوجه می‌شوید! این مسئله خواهی‌نخواهی متوجه هر وجودی خواهد شد و این جدای از آن مسائلی است که بعداً به‌واسطۀ این سه بر آن عارض می‌شود، آن جنبه جنبۀ صدور دارد. این سه وصف جنبۀ صدور ندارد و این منظور حرف ما است.

لزوم ادراک صحیح صدور معلول از علت - نسبت علت و معلول و لوازم ذات در مراتب ظهور

16
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد