پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
فصل(11) في أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
درس دویست و سی و سوم
نسبت امکان ذاتی و امکان وقوعی در مسئلۀ تناهی و عدم تناهی عالم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَإن قُلتَ فَعلَى ما ذَکرتَ مِن جَوازِ العَلاقةِ اللزومیةِ بَینَ المُمکنِ و المُمتنِعِ بِالوَجهِ الذی ذَکَرت کَیفَ یَصحُّ استعمالُ نَفیِ هذا الجوازِ فی القیاسِ الخُلفی حَیثُ یَثبتُ بهِ استحالةُ شَیءٍ لاستلزامِ وقوعهِ مُمتنعاً بِالذّات.1
روی مبنایی که مطرح شد البته همانطوریکه عرض شد مسئله و مبنای مرحوم آخوند در استلزام ممکن بالذات و ممتنع بالذات یا واجب بالذات، وجود ممکن بالذات مستلزم وجوب بالذات است و عدم ممکن بالذات مستلزم عدم امتناع بالذات است. بنا بر ممشا و مبنای قوم [اینطور است] اما بنا بر مبنای ایشان که امکان بالذات و ممکن بالذات را به نفس ماهیت مِن حیث هو هو زدند و اما نسبت به وجود آن وجود را واجب بالذات درقبال واجب بالأزل میدانند و ضرورت ذاتی را درقبال ضرورت ازلی [میدانند]، نه امکان ذاتی درقبال وجوب ذاتی و ضرورت ذاتی.
رابطه امکان ذاتی و علیت وجودی
روی این حساب دیگر ممکن بالذات مستلزم امتناع بالذات نیست یعنی از عدم ممکن بالذات، امتناع ذاتی حاصل نمیشود چون آنچه که با مبدأ اول مرتبط است وجود ممکن بالذات است نه خود ممکن بالذات و از عدم ممکن بالذات عدم واجب الوجود لازم نمیآید و مسئلۀ عدم و وجود گرچه به ماهیت بالعرض تعلق میگیرد اما وقتی که بخواهیم از جنبۀ علیت نگاه بکنیم آن جنبۀ علیت، به ذات و به آن ممکن بالذات تعلق نگرفته است بلکه به وجود او تعلق گرفته است فلهذا هیچ استلزامی در میان نیست. اما بنا بر مبنای قوم که امکان ذاتی را به ذات صادر اول مِن حیثُ وجودهِ و مِن حیثُ عدمهِ متعلق میکنند یعنی صادر اول مِن حیثُ وجودِ و العَدم مُمکنٌ بالذات بنابراین این جهت وجود را در آن امکان ذاتی و ممکن بالذات تسری میدهند.
روی این حساب این مسئله وجود دارد که بله، با وجود این ممکن بالذات، استلزام یک ضرورت ذاتی یا ضرورت ازلی ـ در آنجا فرق نمیکند چون هر ضرورت ازلی ضرورت ذاتی هم هست ـ لازم میآید و با عدم این ممکن بالذات عدم واجب الوجود لازم میآید که او امتناع ذاتی دارد.
پس بنا بر این مبنا اگر کسی اشکال کند و بگوید که شما که در بحث امکان و قیاس خلف مطلب را روی برهان خلف از این نظر بردید که یک شیئی مستلزم شیء دیگری است و نتیجۀ این استلزام را... فرض کنید میگویید که «الف» مساوی با «ب» است و «ب» مساوی است با «جیم» پس «الف» مساوی با «جیم» است. بعد آنوقت این نتیجه را صغریٰ برای قیاس خلفی قرار میدهید و میگویید که اگر «الف» مساوی با «جیم» نباشد بنابراین لازم میآید که «جیم» منبابمثال این اشکال در او میآید که نباید مساوی با «ب» باشد و چون مساوی با «ب» بودن که لازمۀ وجود خود «جیم» است محال است پس مساوی نبودن «الف» با «جیم» هم محال خواهد بود پس «الف» باید با «جیم» مساوی باشد. این را در قیاس خلف استفاده میکنیم و در خیلی از موارد [استفاده میکنیم] که از امتناع استلزام أحدُ الطَّرفیَ القَضیة به اثبات استلزام و وجود و لزوم این قضیه در قیاس خلف پی میبریم. خب حالا اینها یک بحثی دارند که چون این بحثها مربوط به طبیعیات و اینها بود ما در منظومه [بحث] نکردیم. اینجا هست و بهاصطلاح ایشان یک اشاره میکنند ولی در خود اسفار بحث آن میآید.
وجود مکان در مادیات
یک بحثی راجع به بحث تناهی ابعاد است که آیا این ابعاد ثلاثهای که الآن در اطراف خودمان احساس میکنیم طول و عرض و بُعد، آیا این ابعاد تناهی دارند یا تناهی ندارند؟! البته امروزه و طبیعیین و افرادی که با علوم تجربی سروکار دارند اینها قائل به این مسئلۀ عدم تناهی هستند و خیال میکنم صحبت و بحثش را در آنجا که بحث مکان میکردیم مطرح کردیم که اصلاً بهطورکلی خود نفس ماده است که مکان را بهوجود میآورد و غیر از ماده اصلاً تحقق مکان معنا ندارد یعنی اینطور نیست که تصور کنیم و بگوییم که الآن این مکانی که وجود دارد فرض کنید این مکان یک حدی دارد و ما به آن حد و سقف که برسیم دیگر بعد از او عدم مطلق بر آنجا حاکم است! همینکه ما در آنجا میرسیم یعنی اطراف خودمان مکان هست و اگر مادهای در این دنیا وجود نداشت، این دنیا هم وجود نداشت! منظور ما از دنیا یک کرهای است که تمام اجرام را در خود جای میدهد؛ از منظومۀ شمسی و کرۀ ارض گرفته تا ستارگان و سیارگان و کهکشانها همه را در خود جای میدهد. صحبت ما این است که خود اجرام هستند که کره را بهوجود میآورند اما اگر جرمی نباشد کرهای هم در کار نخواهد بود. پس دیگر بحث اینکه آیا اینها متناهی هستند یا نامتناهی هستند بهطورکلی کنار میرود و آن اینکه تا هر جا که جرم هست آنجا مکان هست و هرجا که جرم نبود دیگر در آنجا مکانی هم معنا ندارد یعنی در هرجا که جرم حرکت میکند مکان هست و اگر [جرم] در آنجا نبود دیگر [مکان] معنا ندارد.
مبنای اعتباری بودن مکان و زمان
بنابراین اگر فرض کنیم ـ البته این بحث در بحث امکان ذاتی میآید ـ یک کرۀ ارضی توان این را داشته باشد که حرکت کند و تا وقتی نیرو و انرژی دارد به حرکت خودش ادامه بدهد و در این حرکت بیاید از منظومۀ شمسی هم رد شود و برود به سیارگان و ستارگان هم برسد و از آنها هم رد شود و کهکشانها را هم رد کند یکییکی رد شود و همینطور به حرکت خود ادامه بدهد آیا میتوانیم بگوییم این کره دارد در عدم، حرکت میکند؟! دیگر معنا ندارد! تا وقتی بنزینش تمام شود همینطور دارد میرود و هرجا که میرود مکان میسازد یعنی در واقع در مکان دارد حرکت میکند، در یک فضایی حرکت میکند که با خودش و با وجود خودش آن مکان ساخته میشود و اگر این کره حرکت نکند حالا مقصدی که این کره یا جرم سماوی میخواهد در آن حرکت کند الآن آن مقصد را تصور کنیم، مقصدی که در آنجا هیچ چیزی نیست آیا الآن در آنجا مکان هست یا مکان نیست؟! الآن مکانی نیست و عدم هست. این مبنای اعتباری بودن مکان و زمان است که روی این قضیه خیلی باید صحبت و بحث بشود و کتابهای متفاوت و زیادی نوشتند و در همین اخیراً هم راجع به این قضیۀ حقیقی بودن یا اعتباری بودن آن مطالبی بیان شده است. این راجع به این قضیه است که نفسِ عدم تناهی در وهلۀ اول امکان ذاتی را اثبات میکنند. حالا فرض کنید این مکان را هم یک امر حقیقی بدانیم بالأخره این امر حقیقی تمام میشود یا نمیشود؟! سقفی دارد یا ندارد که بعد از او دیگر هیچ باشد؟! این منزل الآن حدود دارد، وقتی که در این منزل را باز میکنیم دیگر حدود منزل تمام میشود و بعد شارع و کوچه میشود و بعد حد دیگر شروع میشود. اگر مکان را یک امر حقیقی و واقعی دانستیم و نفسِ آن عرض را در حقیقتش یک مستقل بالذات دانستیم گرچه تعلقش به جرم عرض است ولی به خود او استقلال دارد اگر به این نحو دانستیم، آیا تناهی دارد یا ندارد؟ در آنجا اثبات میشود که بله، این متساوی الطرفین است و ممکن است بگوییم که تناهی نداشته باشد یعنی در تحقق تناهی میتوانیم امکان ذاتی آن را در اینجا ثابت بکنیم اما وقتی که در باب برهان میآییم در آنجا آن قاعدۀ حصر بین حاصرین درنظر میگیریم ـ در آنجا هم حالا بهنحو اجمال عرض میکنیم و بعداً مرحوم حاجی هم این را در منظومه آورده است ـ که اگر دو نقطه یک نقطۀ مبدأ و یک نقطۀ مقصد را تصور بکنیم محال است که در دو محصور بین حاصرین این نامتناهی در آنجا قرار بگیرد و باید قطعاً تناهی در آنجا وجود داشته باشد. پس در نقطۀ اول فرض کنید زمین [وجود دارد] و در نقطۀ دوم فلان قمر [وجود دارد]. بالأخره یک نقطه را میتوانیم درنظر بگیریم. در این دو نقطه آیا حصر بین این دو نقطه متناهی است یا نامتناهی است؟! قطعاً متناهی خواهد بود. بنابراین باز این نقطه را با نقطۀ دیگر درنظر بگیریم بالأخره در هرجا برویم این مسئلۀ تناهی با ما خواهد آمد نهاینکه مسئلۀ نامتناهی با ما خواهد آمد.
اشکالی که به این مسئله وارد میشود این است که صحبت در حصر بین دو نقطه و حصر بین حاصرین نیست بلکه صحبت در عدم تناهی در خود نقطه هست! یعنی در فرض خود نقاط در نامتناهی بحث میکنیم والاّ بله، بین دو نقطۀ ده سانتی هم ده سانت متناهی است. یک متری هم متناهی است و یک فرسخی هم بین دو چیز متناهی است ولی صحبت در این است که شما نقطه را متناهی فرض کردید بعد آنوقت مجبور شدید بگویید که پس حصر بین حاصرین هم متناهی خواهد بود ولی فرض این است که ما نقطه را غیر متناهی فرض میکنیم چرا شما حصرش را متناهی فرض میکنید؟! میگوییم که شما این نقطهای را که میخواهید تصور بکنید این نقطه حد یقفی ندارد. اگر قرار باشد بر اینکه مکان را حقیقی بدانیم والاّ اگر غیر حقیقی بدانیم ممکن است که بالأخره فرض بشود یک وقتی این اجرام تمام بشود همانطوریکه کرۀ زمین محدود است و برای محدودیتش هم حسابوکتاب و نظم و انضباطی دارد ممکن است لعلّ به یک جایی برسیم و بگوییم که اجرام تمام میشوند مگر لازمۀ فیض خدا این است که اجرام نامتناهی باشند؟! اگر لازمۀ فیض خدا این است که اجرام نامتناهی باشند بنده هم میگویم که لازمۀ فیض خدا این است که کرۀ زمین بهاندازۀ همۀ اجرام باشد! این که دیگر نشد چون حالا فیض خدا عام است پس باید کرۀ زمین را هم بزرگ کند، این مقدار با فیض منافات دارد! چون فیض خدا عام است این انسانی که دو متر یا یک متر و هفتاد سانت خلق کرده است باید این انسان را دراز مثل چنار درست کند چون فیض خدا عام است، هرچه درازتر باشد بهتر است!! این قضیه چه استلزامی دارد و حالا این فیض نامتناهی بودن ... درحالیکه داریم: ﴿لَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ فِيٓ أَحۡسَنِ تَقۡوِيمٖ﴾؛1 ما انسان را در بهترین نوع و شکل خلق کردیم در یک حالت اعتدال و در یک حالتی که...
علیٰأیّحال این بحثی است که یکقدری به شعار نزدیکتر میآید تا به برهان و دلیل که در همین بحث حالا خواهیم آمد راجع به این قضیه بحث میکنیم. فعلاً بحث راجع به تناهی اینها است؛ اشکال ندارد بگوییم که فرض کنید اجرام متناهی هستند و در آن محدودۀ فلکی خودشان همۀ اینها در حال گردش و حرکت هستند. ما که نمیتوانیم برای خدا تکلیف تعیین کنیم که حالا چون خدا هستی عالم طبع و شهادتت هم باید که غیر متناهی باشد چون تو نامتناهی هستی! خب اینکه معنا ندارد و دلیل نیست.
صحبت در اینجاست که آن نقطهای که بالأخره میخواهیم در آخرین مرتبه تصور کنیم آیا ماوراء آن نقطه، نقطۀ دیگری میتوان تصور کرد یا نه؟! اگر میتوان تصور کرد پس نقل کلام در او میکنیم و هَلُمَّ جَرّا و یک تسلسل خارجی که غیر مرتبط به قانون علیت و معلولیت است در خارج بهوجود میآید و این هیچ اشکالی را بههم نمیرساند یعنی یک نوع تسلسلی که این تسلسل به یک حد یقفی نمیرسد.
این بحث، بحث امکان ذاتی آن هست یعنی از نقطهنظر امکان ذاتی ممکن است به یک همچنین مسئلهای برسیم اما مطلبی که در اینجا آمد و یک خلطی که در اینجا شد بحث امکان وقوعی آن است؛ یعنی آیا وقوع آنهم الآن همینطور است یعنی نامتناهی است؟! یااینکه ممکن است وقوع آن متناهی باشد؟! خب این را دیگر نمیدانیم! نه ما یک همچنین وسائل و تجهیزاتی داریم که بخواهیم به تناهی و عدم تناهی ابعاد پی ببریم و نهاینکه قاعده و دلیل عقلی اثبات عدم تناهی میکند، هیچکدام! بنابراین از نقطهنظر امکان ذاتی میتوانیم بگوییم که برای عدم تناهی امکان ذاتی دارد اما از نقطهنظر امکان وقوعی نمیدانیم که آیا واقعاً وقوع آن هست یااینکه وقوع آن نیست یا به یک مانعی میخورد؟! نسبت به امکان وقوعی آن اطلاع نداریم. امکان وقوعی در آن جایی است که انسان اطلاع بر تحقق خارجی آن شیء داشته باشد. ایشان در اینجا بهاصطلاح یک مطلبی را میفرمایند و بعد آن مسئلهای که میخواهیم عرض کنیم در اینجا مطرح میکنیم.
آنچه که ایشان میفرمایند این است که آنچه که در باب قیاس خلف میخواهیم امکان ذاتی نیست بلکه امکان وقوعی است یعنی در باب قیاس خلف گرچه بحث میکنیم که ممکن است که عالم بالنسبه به تناهی و عدم تناهی امکان ذاتی داشته باشد ولی برهان و دلیل ما میآید و احتمال امکان وقوعی را نفی میکند و میگوید که در خارج یک همچنین چیزی نمیتواند باشد، به همین دلیل حصر؛ به دلیل تناهی حصر بین حاصرین امکان وقوعی آن نیست گرچه امکان ذاتی را در اینجا دارد. لذا در بحث قیاس خلف این مطلبی که گفتیم با آنچه که در قیاس خلف مطرح شده است منافات ندارد. آنچه که در قیاس خلف مطرح میشود امکان وقوعی است. در امکان وقوعی در قیاس خلف میگوییم که نه، چنانچه یک مقدمه مقدمۀ دیگر را لازم گرفته باشد یا چنانچه موضوع محمول را لازم گرفته باشد احتمال عدم وقوع آن مستلزم خلف است بهخاطر امتناع لوازم مترتبه بر نتیجه پس باید مقدمه، مقدمۀ صحیحی در اینجا باشد اما امکان ذاتی در قیاس خلف اصلاً مطرح نیست.
مطلبی که در اینجا بهنظر میرسد این است که در بحث حمل امکان بر یک ذات یا وجوب و یا امتناع، نظر به وقوع خارجی آن ماهیت میکنیم و بعد حمل میکنیم یعنی وقتی که یک ذات را درنظر میگیریم مسئله مِن حیثُ هو هو اگر مطرح بشود هیچکدام از جهات ثلاث حمل بر این ذات نمیشود؛ نه امکان و نه وجوب و نه امتناع، هیچکدام حمل نمیشود. بنابراین مثل شریک الباری اگر خود نفس شریک الباری را درنظر بگیرید این نه ممکن بالذات و نه ممتنع بالذات و نه واجب بالذات است هیچکدام نیست بلکه از نقطهنظر تعلقش به وجود مهم است؛ یعنی ماهیت از حیث تعلقش به وجود، و اگر بخواهد مسئلۀ وجود را برای این درنظر بگیریم که این ماهیت میتواند موجود بشود یا نمیتواند موجود بشود، در اینجا اگر بخواهیم درنظر بگیریم، یکی از این جهات ثلاث به او بار میشود. اگر ماهیت مثل انسان باشد خب وقتی که نگاه به وجود بکنیم میبینیم درصورتیکه شرایط وجودش جمع باشد مانعی از وجود نیست. اگر شرایط وجودش هم جمع نباشد موجود نیست.
بنابراین خود ماهیت فیحدّنفسه در ارتباط با وجود ذوطرفین و ذواحتمالین است. این امکان ذاتی میشود اما اگر قرار باشد بر اینکه بخواهید ماهیت را با توجه به وجود درعینحال برهان بر عدمش را بیاورید با مسئله و تعریف ماهیت از نقطهنظر اتکاء وجود خارجی، دیگر در اینجا تنافی پیش میآید. از یک طرف شما میفرمایید که اگر دلیلی بر امتناع تحقق خارجی ماهیت نباشد این ماهیت ممکن بالذات است و از آنطرف میگویید که دلیلی بر تحقق خارجی این ماهیت هست بنابراین این ماهیت ممتنع بالغیر میشود که در اینجا قبلاً گفتیم که امکان ذاتی با امتناع بالغیر در اینجا منافاتی ندارد ممکن است یک شیئی ممکن بالذات باشد منتها از ناحیۀ غیر در اینجا ممتنع باشد و علتش در اینجا نیاید. بنابراین در اینجا یعنی از ناحیۀ عدم علت... اما اگر در خود ذات ماهیت از حیث وجود بر عدم تحقق او برهان آوردیم دیگر در اینجا غیری وجود ندارد. آن جایی امتناع بالغیر میگوییم که خود ماهیت صرفنظر از علت و عدم علت بالنسبه به وجود متساوی الطرفین باشد، آنجا را امکان ذاتی میگوییم. زید صرفنظر از علت موجده و عدم علت موجده متساوی الطرفین است. علت موجده بیاید واجب بالغیر میشود. عدم علت باشد یعنی بهواسطۀ عدم علت، ممتنع بالغیر میشود.
عدم سبق معلول از علت خودش
حالا اینطور فرض بکنید این زیدی که الآن امکان ذاتی بالنسبه به وجود و عدم دارد حالا این زید را با این شرط فرض بکنیم که زودتر از پدر و مادر خودش به دنیا بیاید آنوقت باز این ممکن بالذات میشود؟! این امتناع بالذات میشود! همین زید با اضافه کردن یک شرط به خودش ممتنع ذاتی میشود. چرا ممتنع ذاتی میشود؟! چون فرض این است که معلول از علت خودش نمیتواند جلو بیفتد بهخاطر عدم سبق معلول از علت خودش.
بنابراین در ماهیت شریک الباری که بعضیها میگویند که امکان ذاتی دارد اما امکان وقوعی ندارد سخت در اشتباه هستند و این بهخاطر این است که شریک الباری ماهیتی است که این ماهیت را اگر من حیثُ هی هی ولو خُلی و طَبعه مدّنظر قرار بدهیم هیچکدام از جهات ثلاثه به او حمل نمیشود! شریک الباری، شریک الباری است. هیچ! شریک الباری یعنی ماهیتی که شریک خدا است. همینکه این ماهیت را بهلحاظ وجود [درنظر بگیریم] نه امکان ذاتی و نه امتناع ذاتی و نه واجب بالذات هیچکدام به این حمل نمیشود. مفهوم شریک الباری شریک الباری است! اما همینکه میخواهید این شریک الباری را بهلحاظ وجود درنظر بگیرید، این دیگر در اینجا امکان ذاتی ندارد. اولین جهتی که بر او حمل میشود و اولین عقد الحملی که بر او میآید عقد امتناع بالذات است. چرا؟! چون این ماهیت را درنظر بگیرید؛ ماهیت شریک الباری، با توجه به خود باری و امتناع غیر برای آن امتناع بالذات را حمل میکنیم!
در اجتماع نقیضین، اجتماع نقیضین فیحدّنفسه نه ممکن بالذات و نه ممتنع بالذات و نه واجب بالذات است. اجتماع نقیضین، اجتماع نقیضین است؛ یعنی به حمل اوّلی نفس همان ماهیت و تعریف بر این موضوع حمل میشود بدون یک امر دیگر. اما اگر میخواهید اجتماع نقیضین را در خارج بیاورید این دیگر امکان ذاتی به او حمل نمیشود و این امتناع بالذات است.
بنابراین ایراد این مسئله که ممکن است امکان ذاتی داشته باشیم ولی امکان وقوعی ندارد در اینجا عقلاً مستحیل است الاّ در یک جا و آن جایی است که وقتی این ماهیت را از آن جنبۀ علتش صرفنظر کنیم نسبتش را به وجود متساوی الطرفین میدانیم؛ یعنی الآن این متساوی الطرفین است ولی وقتی که میخواهیم در عالم خارج تصور کنیم، نگاهی به علت او و عدم علت او میکنیم میبینیم علت او وجود ندارد در اینجا میگوییم که امکان وقوعی ندارد. چرا امکان وقوعی ندارد؟! چون علت او نیست. مگر اینکه علت او بیاید میگوییم که نهخیر، علت وقوعی هم دارد. پس این فرق انداختن بین امکان ذاتی و اثبات امکان ذاتی برای یک شیئی و رفع امکان وقوعی از آن شیء در خود ذات و ماهیت یک امری عملاً بلا وجه و بلا دلیل خواهد بود. هرجا که امکان وقوعی باشد در آنجا امکان ذاتی هست و در هر ذاتی که امکان ذاتی به آن حمل بشود امکان وقوعی در آنجا دارد درصورتیکه علت او بتواند وجود پیدا بکند. امکان وقوعی یعنی مانعی برای علتش در خارج نیست و مانعی ندارد که این در خارج وجود داشته باشد. یعنی اگر علتش باشد اینهم هست و اگر علتش نباشد اینهم نیست ولی در امکان ذاتی نظر به علت نیست و نظر به خود این ماهیت است که در خارج وجود پیدا بکند و به علت آن کاری نداریم. اینجاست که ما در مواردی که خود نفس تصور ماهیت فیحدّنفسه اقتضاء عدم وجود را میکند نمیتوانیم او را متصف به امکان ذاتی بکنیم. بنابراین این مطلبی را که ایشان در بحث تناهی ابعاد میفرمایند خالی از تأمل نیست!
فَإن قُلتَ فَعلَى ما ذَکرتَ مِن جَوازِ العَلاقةِ اللزومیةِ بَینَ المُمکنِ و المُمتنِعِ بِالوَجهِ الذی ذَکَرت کَیفَ یَصحُّ استعمالُ نَفیِ هذا الجوازِ فی القیاسِ الخُلفی حَیثُ یَثبتُ بهِ استحالةُ شَیءٍ لاستلزامِ وقوعهِ مُمتنعاً بِالذّات.
آنطوری که شما فرمودید که علاقۀ لزومیه ممکن است بین ممکن و ممتنع باشد با همان جهتی که ذکر فرمودید، چگونه نفی این جواز را در قیاس خلفی اثبات میکنید و میفرمایید که در قیاس خلفی از امتناع لوازمِ محمول یا مقدمه ما به ثبوت مقدمۀ دیگر یا حمل محمولی بر موضوعی پی میبریم؟! استحالۀ یک شیئی به قیاس خلفی ثابت میشود چون اگر بخواهد واقع بشود این مستلزم امتناع بالذات است. فَیتشکَّک در این مسئله.
فَیتشکَّک لِما جازَ استلزامُ المُمکنِ لِذاتهِ مُمتنعاً لِذاتهِ فَلا یُتِمُّ الاستِدلالُ لِجوازِ کونِ البُعدِ الغیرِ المُتناهی مثلاً مُمکناً معَ استلزامِ وقوعهِ مَحالاً بِالذاتِ هوَ کون غیرِ المُتناهی مَحصوراً بَینَ حاصرَین.1
بهخاطر اینکه استلزام ممکن للذات استلزام دارد که ممتنع بالذات را دربر بگیرد چون شما میگویید که امکان بالذات با امتناع بالذات منافات ندارد و ممکن است در یک جایی که امکان بالذات هست امتناع ذاتی هم در آنجا وجود داشته باشد. [پس استدلال بر جواز وجود بُعد غیرمتناهی (مثلاً) بااینکه مستلزم محال بالذات است، کامل نمیشود؛] چون در اینجا همین مطلب را میگوییم که جایز است که بعد غیر متناهی مثلاً ممکن بالذات باشد بااینکه اگر بخواهد در خارج وقوع پیدا بکند این استلزام محال بالذات را دارد و آن این است که یک امر غیر متناهی محصور بین حاصرین باشد. وقتی محصور بین حاصرین باشد بنابراین باید متناهی باشد نه غیر متناهی. پس وقتی که آنجا این ممتنع بالذات است به امکان بالذات هم در اینجا خدشه وارد میشود و آنوقت دیگر قیاس خلف ما در اینجا باطل میشود و دیگر نمیتوانید استدلال بر تناهی ابعاد در عالم کنید.
قُلنا هذا الاشکال قَد مَضَى معَ جَوابهِ و الَّذی نَدفَعهُ بهِ الآنَ هوَ أنَّ الإمکانَ المُستعملَ هُناکَ هوَ لا ضَرورةُ الطَّرفین بِحسبِ الوقوعِ و التَّحققِ فی نفسالأمر و عَدمُ إباءِ أوضاعِ الخارجِ و طَبیعةِ الکونِ لِوقوعهِ و لا وقوعهِ.2
این مطلب قبلاً گذشت و جوابش هم همانطوریکه عرض کردیم بین امکان وقوعی و امکان ذاتی فرق گذاشتیم. الآن چه میگوییم؟! امکانی که در آنجا در بحث قیاس خلفی بحث میکنیم لا ضرورت طرفین است بهحسب وقوع و تحقق در نفسالأمر و در عالم واقع و حقیقت هست چون اوضاع خارجی و طبیعت عالم نه به وقوعش و نه به لا وقوعش إباء ندارد که باشد یا نباشد.
وَ المُمکنُ الذی کَلامنا فیهِ هاهُنا هوَ ما یَکونُ مِصداقهُ نفسَ ماهیةِ الشَّیءِ بِحسبِ اعتبارِ ذاتهِ بِذاتهِ لا بِحسبِ الواقع.
آن ممکنی که ما اینجا در آن بحث میکنیم آن دیگر امکان وقوعی نیست و امکان ذاتی است و آن ممکنی است که مصداقش عبارت از خود ماهیت است، نه وجود. عبارت از خود ماهیت شیء بهحسب اعتبار ذاتی بذاته است. خود آن ماهیت را درنظر میگیریم و کاری به علت وجود و علت عدم او نداریم و بهحسب واقع و نفسالأمر توجهی نمیکنیم.
فَإنَّ حالَ المَعلولِ الأوَّلِ و سائرِ الإبداعیاتِ فی نفس الأمر لَیسَ إلاّ التَّحصلُ و الفعلیةُ علَى ما هوَ مَذهبهُم دونَ الإمکانِ و قَد مرَّ أنَّ ظُلمةَ إمکانهِ مُختفٍ تَحتَ سُطوعِ نورِ القَیومِ تَعالَى فالمُمکنُ بِهذا المَعنى مُستلزمٌ لِلمحالِ لا مِن حیثُ ذاته.
فعلیت، لازمۀ امکان وقوعی
حال معلول و صادر اول و سایر ابداعیات در نفسالأمر عبارت از تحصل و فعلیت است ولی حال اینها عبارت از امکان نیست! و قبلاً اینطور گذشت ـ یعنی میخواهد بگوید که اینها در اینجا امکان ذاتی ندارند و همۀ اینها در اینجا فعلیت دارند و است ـ آن ظلمت امکانش که همینقدر میگوییم که ممکن است این در تحت سطوح آن نور وجود مختفی است و فعلیت بر همۀ اینها حاکم است پس اثبات فعلی امکان ذاتی بر خود این وجودات صحیح نیست بلکه امکان وقوعی بر وجود این ابداعیات حاکم است. ممکن به این معنا مستلزم محال است؛ یعنی وجود این ابداعیات مستلزم وجود حق است و عدم اینها مستلزم عدم حق است. ممکن به اعتبار امکان وقوعی اما بهخاطر امکان ذاتی نه، عدم امکان ذاتی که استلزام عدم ندارد! چون رابطۀ علیت بین ماهیت و باری تعالی نیست همانطوریکه گفتیم. وقتی که رابطه نبود هزارتا عدم امکان ذاتی بگویید خب عدم امکان ذاتی عدم ماهیت را بهوجود میآورد نه عدم وجودش را! بحث ما راجع به وجود است و آن علقۀ بین ابداعیات و حق تعالی وجود ماهیات است نه ماهیات، به ماهیات کاری نداریم.
بَل مِن حَیثُ وَصفِهِ الَّذی هوَ عَدمهُ کَما أنَّهُ مُستلزمٌ لِلواجبِ لا بِحسبِ ذاتهِ بَل بِحسبِ حالهِ الَّذی هوَ وجودُه و ما یُستعملُ فی قیاسِ الخُلفِ أنَّ المُمکنَ لا یَستلزِمُ المَحالَ هوَ المُمکنُ بِحسبِ الواقعِ لا بِحسبِ مرتبةِ الذات.
همانطوریکه این ابداعیات و این ممکن مستلزم واجب است نه بهحسب ذاتش که ماهیتش باشد بلکه بهحسب وجودش و آنچه که در قیاس خلف از آن بحث میشود [که] امکان ذاتی مستلزم محال نیست. اینکه مستلزم محال نیست این است که ممکن بهحسب واقع است که عبارت از همان امکان وقوعی است نه بهحسب مرتبۀ ذات که در مرتبۀ ذات ممکن است امکان ذاتی داشته باشد ولی امکان بهحسب واقع امکان وقوعی دارد.
اگر یک امری ممکن به امکان وقوعی باشد این دیگر مستلزم محال نیست. چرا؟! چون همینکه میگویید: این ممکن، وقوعی است یعنی وجود خارجی را لازم گرفته است اما امکان ذاتی ممکن است مستلزم محال هم باشد یعنی محالی را برای آن مترتب بشود. شما از یک طرف امکان ذاتی را بر عدم تناهی عالم حمل میکنید و از یک طرف در عالم خارج اگر این بخواهد ثابت بشود مستلزم امتناع است چون برهان بر آن قائم است. یعنی از یک ناحیه میگویید که ذات عالم بالنسبه به تناهی و عدم تناهی لا اقتضاء است. خب حالا میگوییم که اینکه الآن در اینجا گفتید که لا اقتضاء بالنسبه به تناهی و عدم تناهی است حالا بیاییم ببینیم در عالم خارج هم همینطور است یااینکه نه، در عالم خارج متناهی است؟! در عالم خارج که میآییم میبینیم که نه، برهان باید بر تناهی اقامه بشود پس اگر بخواهد آن در خارج باشد مستلزم محال است. پس وجود این امکان ذاتی مستلزم محال است و آن امکان ذاتی که مستلزم محال نیست آن امکان وقوعی است. اگر شما امکان وقوعی را بر این شیء ثابت کردید یعنی در واقع وقوعش را در خارج ثابت کردید این دیگر مستلزم محال نخواهد شد!
و بَینَهُما فُرقانٌ کَما أنَّ الامتناعَ الذاتی أیضاً قَد یُعنىٰ بهِ ضَرورةُ العَدمِ بِحسبِ نَفسِ الذّاتِ و الماهیَّة المَقدرةِ کَما فی شَریکِ الباری و اجتماعِ النَّقیضین.
بین این دوتا فرقان هست. همانطوریکه قصد از امتناع ذاتی ضرورت عدم است بهحسب نفس ذات و ماهیت مقدوره مانند شریک الباری که بهحسب نفس ذات و ماهیت [امتناع به اوحمل] میشود و مثل اجتماع نقیضین که اینهم بهحسب خود ذات به آن امتناع ذاتی حمل میشود.
وَ قَد یُرادُ بهِ ضَرورةُ ذَلکَ فی نفس الأمر سِواءً کانَ مِصداقُ تِلکَ نَفسَ الماهیةِ المَفروضةِ أو شیئاً آخر وراءَ ماهیتِه مستدع لَه.
گاهی اوقات منظور ما از امتناع ذاتی، امتناع ذاتی نه در ذات است بلکه امتناع ذاتی در نفسالأمر است حالا میخواهد اینکه امتناع ذاتی در نفسالأمر است در ذات خودش امکان ذاتی باشد، منافاتی ندارد؛ ذاتاً امکان ذاتی دارد اما در نفسالأمر بهخاطر عدم علت، امتناع بالذات میشود و این امتناع در واقع امتناع بالذات بهخاطر امر دیگر است. حالا میخواهد مِصداقُ تِلکَ نَفسِ الماهیة المَفروضة باشد یااینکه شیء دیگری وراء ماهیت دیگر باشد که مستدعی است و این بحث دیگر است.
اللَهم صلّ علی محمد و آل محمد