پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
توضیحات
فصل(11) في أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات
درس دویست و سی و چهارم(بخش اول)
نسبت امکان ذاتی و امکان وقوعی در مسئلۀ تناهی و عدم تناهی عالم (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فرق امکان ذاتی با وقوعی بنا بر نظر مرحوم آخوند
مرحوم آخوند بهدنبال جوابی که از اشکال وارده بر قیاس خلف دادند مطلب را توضیح میدهند و همان جواب بهنحو اجمال را در توضیحی که میدهند بیشتر ذکر میکنند لذا بهنظر میرسد مطلب آنچنان نیاز به شرح نداشته باشد. فقط یک نکته هست که اگر در آن دقت کنیم بهنظر میرسد جا داشته باشد و آن این است که در فرق بین امکان ذاتی و امکان وقوعی مرحوم آخوند میفرمایند که امکان ذاتی نظر به نفس ماهیت دارد و خود ماهیت را مِن حیثُ هی هی مدّنظر قرار میدهد و کاری به این ندارد که آیا ماهیت در خارج هم ممکن الوقوع یا ممتنع الوقوع یا واجب الوقوع است. فرض کنید که امکان ذاتی نسبت به انسان و خلائق دلالت بر تساوی الطرفین ماهیت خودش نسبت به وجود و عدم دارد و در خارج هم ممکن الوقوع است. یک وقت امکان ذاتی به ماهیتی اطلاق میشود که این ماهیت خودش در مرتبۀ ذات لا إباء از وجود یا عدم است ولکن بِعلةٍ أو لاقتضاءٍ وجود او در خارج یا واجب است یا ممتنع است مثل عدم تهیؤ علت برای وجود خارجی و تحقق خارجی. یااینکه نه، وجودش در خارج واجب است.
مثالی را که خود مرحوم آخوند میزنند ـ بنا بر همان روش قوم و مبنای خودشان و نظری که خب نسبت به این بود و عرض شد و بعداً بهطور مفصل در بحث إلهیات بمعنی الأخص میآید ـ عبارت از عدم احتیاج ابداعیات و جواهر مجردۀ عقلیه است به علتی سواء همان امکان ذاتی که آنها دارند. در موجودات طبعی و مادی صرف امکان ذاتی آن ماهیات مستجلب فیض از ناحیۀ فیاض نیستند بلکه وجود و قابلیت و تهیؤ ماده برای قبول صورت هم قبلاً لازم است و به عبارت دیگر فیض فیاض فقط صورت را بر این ماده عارض میکند و ماده را به تشکل صوری آن صورت درمیآورد اما آن ماده باید قابل باشد. تا نطفه قابل برای انسان شدن نباشد هرچه آن فیض فیاض هم الدوام و علی الإطلاق باشد ولی آهن تبدیل به انسان نمیشود ـ آن بحث معجزه و اینها یک بحث دیگر است که البته آن بحث هم بحث ابداعی است ـ نه، آنچه که در سلسلۀ عرضیۀ عالم طبع و ملک و شهادت جاری است نیاز به وجود ماده و تهیؤ ماده و استعداد ماده برای قبول صورت دارد اما در جواهر مجرده نه، چون ماده وجود ندارد صرف امکان ذاتی آنها برای فیض وجود بر آنها از ناحیۀ فیاض کفایت میکند.
حالا اگر قرار بر این باشد که عدم بر این جواهر مجرده لاحق شود یا بر آنها سبقت بگیرد لازمهاش این است که یا قطع فیض از ناحیۀ فیاض و علت اولیٰ است که و هو محالٌ یا از ناحیۀ لزوم علل مادی و تهیؤ مادی برای قبول صورت است که آنهم در جواهر مجرده محال است پس این جواهر مجرده دائماً باید وجود خارجی داشته باشند، به این امکان ذاتی میگویند که منافاتی با وجوب ذاتی ندارد. البته نه به این معنا است که این وجوب ذاتی در عرض وجوب ذاتی است که ما برای باری تعالی قائل هستیم. در آنجا امکان ذاتی راه ندارد و این وجوب ذاتیاش منبعث از امکان فقری او است اما آن وجوب ذاتی منبعث از استغنای ذاتی او است و بَینهما بون بعیدٌ! کلام مرحوم آخوند در اینجا حکایت از این مسئله میکند.
محط بحث امکان ذاتی و وقوعی
نکتهای که در اینجا قابل عرض است این است که در بحث امکان ذاتی و امکان وقوعی در جوابی که ایشان به مستشکلین به قیاس خلف میفرمایند باید توجه داشته باشیم که امکان ذاتی در آن مواردی هست که خود ماهیت در امکان ذاتی با عنایت به وجود مِن حیثُ هی هی ـ نه به خود ذات که اصلاً نه امکان و نه وجوب و نه امتناع هیچکدام را قبول نمیکند ـ فیحدّنفسه نباید برهانی بر امتناع وجود این ماهیت از خود ذات ماهیت اقامه بشود به خلاف امکان وقوعی؛ در امکان وقوعی صحبت در این است که این ماهیت فیحدّنفسه نسبت به وجود و عدم إبائی ندارد و از نقطهنظر وجود خارجی هم مانعی برای وجود او نیست یعنی علت رادعه و مانعه برای وجود ماهیت وجود ندارد و اگر این ماهیت در خارج تحقق پیدا نمیکند نه بهلحاظ خود ذات او است که إبای از وجود میکند بلکه بهلحاظ علت مانعهای در خارج است. لِعارضٍ این قضیه الآن پیش نیامده، هنوز علتش نیامده، هنوز علت موجدۀ زید نیامده، فرض کنید هنوز پدر او ازدواج نکرده تا این بیاید خب تا وقتی که ازدواج نکرده او هم بهخاطر عدم العلة وجود ندارد اما خودش فیحدّنفسه إبائی از وجود و عدم ندارد. در این موارد ما امکان وقوعی را بهکار میبریم نه در هر موردی.
بنابراین اگر ما ماهیتی پیدا کردیم که نفس وجود خارجی آن ماهیت موجب امتناع است اصلاً این از بحث امکان وقوعی خارج میشود و دیگر امکان ذاتی بر او حمل نمیشود و از بحث امکان ذاتی خارج میشود و دیگر به این امکان ذاتی نمیگویند بلکه امتناع ذاتی میگویند. نهاینکه امکان ذاتی دارد و امکان وقوعی ندارد. اینطور نیست! منبابمثال وقتی که ما اربعه را درنظر بگیریم تلازم بین اربعه و زوجیت لازمه و ضرورت این اربعه است و نمیتوانیم بگوییم که فردیت نسبت به اربعه امکان ذاتی دارد اما وقتی که در خارج بخواهد وجود پیدا کند حتماً باید زوج باشد. این معنا ندارد! الآن فردیت برای نفس این ماهیت امتناع ذاتی دارد! ما اصلاً به وجود خارجی این کاری نداریم یعنی محال است که خود این ماهیت بخواهد در خارج وجود پیدا کند یعنی نفس خود این ماهیت اقتضاء میکند... این را من بهعنوان مثال بیان کردم تااینکه به مانحنفیه برسیم نهاینکه این مثال مورد بحث است.
در مورد تناهی ابعاد و عدم تناهی ابعاد بعضیها میگویند که این امکان ذاتی دارد که عالم نامتناهی باشد اما وقتی که در عالم خارج میآییم میبینیم که اینطور نیست این حصر بین حاصرین اقتضاء تناهی ابعاد را میکند. صحبت ما این است که اصلاً در بحث تناهی ابعاد و عدم تناهی ابعاد قبل از اینکه بخواهیم به خارج بیاییم این برهان را ـ اگر صحیح باشد ـ بر عدم تناهی داریم یعنی خود ماهیت صرفنظر از وجود اقتضاء تناهی ابعاد را میکند.
منبابمثال حجم یک جسم تعلیمی را شما مدّنظر قرار بدهید نفس آن اقتضاء طول و عرض و بُعد را میکند نهاینکه فقط اقتضاء طول و عرض را بکند. این طول و عرض فقط برای سطح است و اگر سطح را درنظر بگیرید خود سطح اقتضاء طول و عرض را میکند یعنی اصلاً این مسئله لازمۀ ذاتی او و لاینفک او است.
منظور از تناهی یا عدم تناهی عالم
در بحث تناهی و عدم تناهی عالم صحبت در این است که عالم نسبت به تناهی و عدم تناهی لا اقتضاء است! بعد در مقام خارج که میآییم میگوییم که فرض کنید اگر دو نقطه را درنظر بگیریم خط بین این دو نقطه حصر بین حاصرین است و هرچه که بین دو حاصر محصور بشود باید متناهی باشد نه لا متناهی. ما میگوییم که شما همین فرض را از اول در ماهیت عالم بگیرید، به وجود خارجی چهکار دارید؟! شما وقتی به ماهیت تناهی و عدم تناهی عالم نگاه میکنید از اول این مسئله آبی از وجود خارجی است نهاینکه گاهی ممکن است در خارج اتفاق بیفتد، اگر علتش باشد و گاهی هم ممکن است اتفاق نیفتد اگر علتش نباشد! هیچوقت در خارج امکان ندارد. شما چگونه چیزی را که اصلاً هیچوقت امکان ندارد موجود باشد متصف به امکان ذاتی میکنید و بهخاطر عدم علتش یا بهخاطر دلیل و برهان دیگری به معنون بهعنوان امتناع ذاتی یا امتناع بالغیر حمل در آنجا میکنید؟! عنقاء در خارج نیست اما اینطور نیست که نشود، یک پر او در غرب عالم و یک پرش هم در شرق عالم باشد، خب باشد. قبول داریم که نیست اما برهان نداریم که این نباید باشد. در قصههای سابق نقل میکردند یک سیمرغی بود وقتی تخم میکرد تخم او بهاندازۀ کوه دماوند بود از آن بالا میرفتند و نمیدانم چهکار میکردند! در قصههای سابق بچهها هست، خب اینها آن موقع بحث امکان ذاتی را برای بچهها مطرح میکردند که این امکان ذاتی دارد و لا إباء از وجود و عدم است حالا در خارج نیست. قصهپرداز این را بهصورت قصه درمیآورد اما در خارج لعلّ که اینهم باشد. منافاتی ندارد.
| شمس در خارج اگر چه هست فرد | *** | میتوان هم مثل او تصویر کرد1 |
خورشید یکی است خب حالا فرض کنید یک خورشید دیگر هم اینطرف آن بیاید، حالا نیست. بله، این دلیل بر امتناع [نیست] و این نکته را میخواهم بگویم که چنانچه برهان بر امتناع خارجی به نفس ماهیت برگردد نه به خارج از ماهیت، امکان ذاتی را از آن ذات مستحیل میکند. درست شد؟! ولی اگر نه، برهان و دلیل بر امتناع این ماهیت در خارج به ذات این ماهیت برنگردد و به خارج از این ذات ماهیت برگردد امکان ذاتی بر این ماهیت حمل میشود ولی سلب امکان وقوعی از او خواهد شد. این مسئلهای است که باید در اینجا به آن توجه کرد.
بنابراین در مسئلۀ شریک الباری یا در قضیۀ اجتماع نقیضین اینطور نیست که اینها امکان ذاتی دارند اما اینکه بخواهند لباس خارج بپوشند نمیشود. چطور ممکن است در خارج دو امر نقیضین باهم مثل جلوس و قیام در یک جا جمع شوند؟! چگونه ممکن است در خارج بیاض و عدم بیاض در یک جا باهم اجتماع پیدا کنند؟ چگونه ممکن است در خارج شریک الباری در کنار باری حضور پیدا کند؟ این در خارج نمیشود و منافات دارد. ما میگوییم که نه اینطور نیست. در اینجا برهانِ بر استحالۀ خارجی این شریک الباری یا این اجتماع نقیضین، به خود ماهیت و ذات شریک الباری و اجتماع نقیضین برمیگردد نه به صرفنظر از این ذات و ماهیت و علل خارجی، به آن هیچگونه ارتباطی ندارد و ماهیتی که همچنین موقعیتی داشته باشد، ما نمیتوانیم به امکان ذاتی متصف کنیم گرچه خب بعضیها این مسئله را ... .
تلمیذ: پس اینکه میگویند: فرض محال، محال نیست حرف درستی نیست.
استاد: فرض محال، محال نیست. شما محال را تصور کردید، شما همینکه شریک الباری را تصور کردید محال نیست دیگر. فرضِ محال در مقام فرض، محال نیست نه در مقام خارج. شما الآن شریک الباری را تصور کردید ولی بحث ما...
تلمیذ: شریک الباری که امتناع ذاتی ندارد!
استاد: امتناع ذاتی خارجی دارد؛ یعنی بر ذات شریک الباری امتناع ذاتی حمل است. عرض کردم که خود ذات فیحدّنفسه با صرفنظر از وجود خارجی نه امکان به او حمل میشود و نه وجود، حالا اگر به حمل اوّلی بخواهیم این را نگاه کنیم شریک الباری فیحدّنفسه نه ممکن و نه واجب و نه ممتنع است. شریک الباری شریک الباری است.
تلمیذ: اگر به حمل اوّلی نگاه کنیم که محالی نیست. ما که میگوییم: فرض محال، محال نیست باز فرض روی همین وجود خارجی میشود.
استاد: نه، فرض محال بهلحاظ وجود خارج در عالم ذهن محال نیست. این است.
تلمیذ: اگر آن فرض را برای تصور ماهیت میگوییم دیگر محال معنا ندارد.
استاد: خب تصور است دیگر. فرض امر محال بهلحاظ خارج. شما همینکه میگویید: محال، یعنی امتناع ذاتی، خب امتناع ذاتی لحاظ به وجود دارد. فرض نهاینکه فرض خارجی او، فرض ذهنی او؛ مثلاً میگوید که آقا فرض کن اگر اینطور باشد، میگویید که خب فرض میکنیم که باشد. آیا واقعاً در خارج هست یا نیست؟ آقا فرض میکنیم که شما دهتا سر داشته باشید، خب چه میشود؟! جناب حکیم دهتا میشود! اما آیا این در خارج هست؟! نه، نیست. میگوییم که حالا فرض میکنیم. خب فرض کن صدتا باشد هزارتا باشد.
تلمیذ: چیزی که امتناع ذاتی دارد همین امتناع ذاتی باعث میشود که فرض هم نباید درست باشد.
استاد: امتناع ذاتی بهلحاظ وجود خارجی.
تلمیذ: بله، بهلحاظ وجود خارجی.
استاد: از عدم چیزی بالاتر دارید؟! شما عدم را دارید فرض میکنید.
تلمیذ: خب همین فرض عدم، خودش وجود است. گفتند: اینهم وجود است.
استاد: خب بگویید که اینهم وجود است و محال بودن یعنی همین. یعنی محال بهلحاظ وجود. وجود عدم آیا محال است یا ممکن است؟!
تلمیذ: این اصلاً فرضش هم درست نیست. وجود که عدم نمیشود.
استاد: یعنی تحقق خارجی عدم، این محال است دیگر. همینکه میگویم: تحقق خارجی دارد، شما میگویید که بله، یعنی من الآن این را تصور کردم منتها مِن حیث لا یشعر آن در ذهن میآید. پس فرض محال یعنی تصور امر محال، تصور امر محال، محال نیست. بهخاطر همین که ما تصور کردیم شد. لازم نیست حالا در خارج باشد. همینکه شما میگویید: شریک الباری محالٌ یعنی تصور کردید. میگویید که پس چرا محالٌ میگویید؟! میگوییم: اینکه محال میگوییم نه بهلحاظ حمل اوّلی ذاتی است بلکه بهلحاظ حمل اوّلی ذاتی محال نیست اما بهلحاظ شایع صناعی محال است یعنی این شریک الباری بخواهد در خارج اتفاق بیفتد محال میشود و بهلحاظ اوّلی ذاتی محال نیست. چرا محال نیست؟ چون در ذات مِن حیثُ هی ذات نه محالیت است و نه ضرورت و نه امکان است.
کَما أنَّ الامتناعَ الذاتی أیضاً قد یُعنىٰ بِه ضرورةُ العدمِ بِحسبِ نفسِ الذاتِ و الماهیةِ المقدرةِ کما فی شریکِ الباری و اجتماعِ النقیضین و قَد یُرادُ بِه ضرورةُ ذلک فی نفسِ الأمرِ سواءً کان مِصداقُ تلکَ نفسَ الماهیةِ المفروضةِ أو شیئاً آخر وراءَ ماهیتِهِ مستدعٍ لَه مقتضٍ إیّاه فی نفسِ الأمر.1
همانطوریکه گاهی ضرورت عدم بهحسب نفس ذات و ماهیت مقدره به امتناع ذاتی قصد میشود مثل شریک الباری و اجتماع نقیضین و گاهی اوقات منظور از این امتناع، ضرورت عدم در عالم واقع است ولی به خود ذات کار نداریم یعنی در عالم واقع این نیست. ـ نَفس خبر برای کان میشود ـ مصداق این، خود ماهیت مفروضه باشد که شریک الباری بود یا شیء دیگری غیر از ماهیتش باشد که موجب این محالیت است. این ضرورت عدم را برای او در نفسالأمر استدعا میکند که او مثلاً اقتضاء میکند که نباشد. فرض کنید شیئی از نقطهنظر طبعی مقدم یا متأخر بر یکی باید باشد.
أو علةٌ مقتضیةٌ لَه بحسبِ طورِ الوجودِ و هیأةِ الکون و طباعِ الواقعِ و کذلکَ الضرورةُ الذاتیةُ قد یُراد بِها ما هو بِحسبِ مرتبةِ الذاتِ فی نفسِها و قد یُرادُ أعمُ مِن هذا.2
یا علتی بهحسب نحوۀ وجود و هیئت کون و طباع واقع عدم را اقتضاء میکند؛ یعنی علتی اقتضاء او را میکند که آن علت با وجودش در خارج نمیشود محقق باشد. هرکدام از اینها باشد مصداق برای امتناع ذاتی صدق میکند منتها بعضیها به خود ذات برمیگردد و بعضیها بهلحاظ واقع و نفسالأمر به امکان ذاتی برمیگردد یعنی در هرکدام از این سهتا در عالم واقع و در عالم نفسالأمر و در عالم خارج باشد به این امتناع ذاتی میگویند و در واقع اعم میشود از امتناع ذاتی که بر ماهیت مِن حیثُ هی هی مترتب میشود. و در ضرورت ذاتی هم صحبت همین است. گاهی منظور از ضرورت ذاتی، یعنی خود ذات را فیحدّنفسه نگاه کنیم این ضرورت ذاتی بر او حمل میشود مثل باری تعالی و گاهی اوقات اعم از مرتبۀ ذات است یعنی مرتبۀ واقع است یعنی در عالم واقع آیا باید باشد یا نباشد؟ حالا به ذاتش کار نداریم ممکن است بهواسطۀ علت باشد
و هو ما یکونُ بِحسبِ نفسِ الأمرِ مطلقاً سواءً کانَ بِحسبِ مرتبةِ الذات أیضاً کذاتِ القیومِ الأحدی تعالى أو لأجلِ علةٍ مقتضیةٍ له.
و اطلاق ضرورت ذاتی به او در آن جایی است که ضرورت ذاتی اعم بهحسب نفسالأمر باشد حالا میخواهد این نفسالأمر به یکی از این شقوق تقسیم بشود یا دوباره بهحسب مرتبۀ ذات باشد که بالاتر از همۀ اینها است مثل ذات قیوم احدی. یا مرتبۀ ذات اقتضاء ضرورت نمیکند بلکه چون علت وجود دارد میگوید که تو هم باید وجود داشته باشی. بهواسطۀ وجود علت است که ما ضرورت ذاتی را بر معلول حمل میکنیم و این علت به این معلول وجود داده است که این وجوب بالغیر میشود.
و قد یقالُ لِلأولِ الدوامُ الأزلی و لِلثانی الدوامُ الذاتی.
و در اولی که خود ذات اقتضاء ضرورت ذاتی را میکند به آن ضرورت ازلی و دوام ازلی میگویند که منوط به وجود علت و قیام به غیر و تدلی به غیر ندارد. در مرتبۀ دوم ضرورت ضرورت ذاتی است، همانطور که قبلاً مرحوم آخوند فرمودند و آن این است که ضرورت بر ذات حمل است تا مادامی که ذات موجود باشد. ذات تا چه وقت موجود است؟ تا وقتی که علتش موجود باشد. به این ضرورت ذاتی میگویند.
فإذَن قَد ثَبتَ أنَّ أمثالَ أقیسَةِ الخُلفیَةِ و کثیراً مِن الشرطیاتِ الاستثنائیةِ إنّما یستبینُ فیها بِالبداهةِ العقلیةِ أنَّ ما یَلزمُ مِن فرضِ وقوعِه ممتنعٌ بِالذاتِ لا یکونُ ممکناً فی نفسِ الأمر بل لا ینفکُ عنِ الامتناعِ الذاتی سواءً کانَ بِنفسِه و بِماهیتِهِ ممتنعاً أو بِواسطةِ سببٍ تامِ السببیةِ لامتناعِه کَما یقالُ مثلاً الجواهرُ البسیطةُ العقلیةُ یَستحیلُ عدمُها سابقاً و لاحقاً و إلا أی و إن کانَت ممکنةَ العدم بِوجهٍ لَکانَ عدمُها بِعدمِ علتِها الفیاضةِ لِذواتِها و لَکانَت لَها مادةٌ قابلةٌ لِلوجود و العدم و کِلا التالیین مستحیلٌ بِالذاتِ کما بیّن فَکذلِکَ المُقدَم.
امثال اقیسۀ خلفیه و کثیری از شرطیات استثناییه که میگوید: باید این باشد. هذا العدد إمّا زوجٌ أو فردٌ و لکن لیسَ فردٌ و هو زوجٌ مثل شرطیاتی که با نفی لزوم أحد الطرفین نقیضین اثبات طرف دیگر میشود، این مسئله به بداهت عقلیه در اینها روشن میشود: آنچه که از فرض وقوعش امتناع ذاتی لازم میآید، در نفسالأمر نباید ممکن باشد ولی ممکن است امکان ذاتی را داشته باشد. ممکن است شیئی ممکن بالذات باشد ولی در نفسالأمر ممتنع باشد مثل تناهی ابعاد، البته بنا بر مبنای ایشان. در بحث تناهی ابعاد و عدم تناهی ما گفتیم که ممکن است عالم فیحدّنفسه غیر متناهی الأبعاد باشد ولی وقتی که میخواهیم در نفسالأمر و در عالم خارج بررسی کنیم با مشکل حصر بین حاصرین و این برهان واقع میشویم و اینجا دستمان بسته میشود و مجبور هستیم حکم به تناهی ابعاد بکنیم.
أنَّ ما یَلزمُ مِن فرضِ وقوعِه... آنچه که از فرض وقوعش امتناع ذاتی لازم میآید، نه در ذات بلکه منفک از امتناع ذاتی نیست و امتناع ذاتی به او حمل میشود؛ یعنی با وجود امکان ذاتی امتناع ذاتی هم به او حمل میشود حالا میخواهد بنفسه و ماهیته مثل شریک الباری ممتنع باشد یااینکه یک سبب و علتی خارجی که تام السویه است موجب امتناعش است. حالا در اینجا مرحوم آخوند راجع به جواهر مثال میزنند؛ جواهر بسیطۀ مجردۀ عقلیه که تجرد برای آنها تام است و هیچ شائبهای از شائبۀ ملک و طبع و ماده ندارند عدم اینها سابقاً و لاحقاً محال است یعنی نه مسبوق العدم است و نه لاحق العدم والاّ اگر بشود عدم بر آنها صادق باشد باید بهواسطۀ یکی از این دوتا باشد؛ یا بهواسطۀ عدم علت فیاضه برای ذوات اینها است که خب این محال است چون علت فیاض همیشه از باری تعالی وجود دارد یا باید یک مادۀ قابلهای داشته باشد که آن مادۀ قابله بالوجودِ و العدمِ استجلاب فیض کند و هردوی اینها استحالۀ ذاتی برای جواهر مجرده دارند همچنین مقدم هم همینطور است که پس نباید سابق العدم و لاحق العدم باشد.
و ظاهرٌ أنَّ الإمکانَ المذکور فی هذا القیاسِ لیسَ المقصودُ منه ما هو بِحسبِ مرتبةِ الماهیة فقط إذ لو کانَ المرادُ فیه نفیَ إمکانِ العدم عنها بِحسبِ مرتبةِ الماهیةِ من حیثُ هی یَلزمُ علیهم کونُ کل جوهرٍ عقلی واجباً بِالذاتِ تعالی القیّوم الواحد عن ذلک علواً کبیراً و هم متبرؤون عن هذا التصور القبیح الفضیح.
و روشن است که امکان مذکور در این قیاسی که ما گفتیم که اگر ممکن باشند این نیست که فقط بهحسب مرتبۀ ماهیت ممکن العدم نیست، اگر منظور از امکان در جواهر مجرده، نفی امکانِ عدم از اینها بهحسب مرتبۀ ماهیت مِن حیثُ هی باشند بر اینها لازم است که به هر جوهر عقلی میرسید بگویید که واجب بالذات است پس این به خود ماهیت برنمیگردد بلکه بهلحاظ آن مسائلی برمیگردد که خواهینخواهی با آن مسائل بر این ماهیت برمیگردد. چون در اینجا جواهر عقلیه هستند و جواهر عقلیه اقتضاء ماده ندارد ما مجبور هستیم بگوییم که عدم بر اینها سابق و لاحق نیست. این دست ما را بسته است والاّ اگر این مسئله نبود میگفتیم که اینها مسبوق العدم هم هستند و امکان ذاتی یا وقوعی بر این مسبوق العدم بودن هم دارند. مرحوم آخوند میخواهد در اینجا به دو نحو فرق بین ضرورت وجود را بر جواهر عقلیه و باری تعالی اثبات کند و بگوید که ضرورت وجودی که الآن بر این جواهر عقلیه است و نفی امکان عدم از اینها بهخاطر ماهیت خود اینها نیست چون اگر بهخاطر ماهیت اینها بود که واجب الوجود بودند بلکه بهخاطر مسئلۀ دیگری است و بازگشت آن مسئلۀ دیگر به نحوۀ وجود خارجی آنها است چون نحوۀ وجود خارجی آنها ماده و هیولا ندارد و تجرد محض است، نفس امکان فقری و امکان ذاتی آنها برای استجلاب فیض کفایت میکند و دیگر نیاز به ماده و تهیؤ ماده و استعداد ماده برای قبول صورت ندارند. اما این بحث در مورد باری تعالی دیگر صادق نیست آنجا دیگر اصلاً چیزی وجود ندارد یعنی خود ماهیت باری تعالی فیحدّنفسه اقتضاء وجود و امتناع ذاتی نسبت به عدم را دارد تعالى القیوم الواحد عن ذلک علواً کبیراً و هم متبرؤون عن هذا التصور القبیح الفضیح.
درس دویست و سی و چهارم (بخش 2)
تحلیل و رد شبهۀ اتصاف ماهیت به وجود و عدم
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
این بحث مربوط به شبههای است و البته مرحوم آخوند جواب از این مطلب را دادهاند. آن شبهه به این برمیگردد که در بحث ماهیت و اتصافش به ممکن اگر ماهیت، ماهیت موجود باشد قبول عدم نمیکند و اگر ماهیت، ماهیت معدوم باشد قبول وجود نمیکند. پس اینکه شما بگویید: ماهیت که در اینجا به معنای امکان است، متصف به عدم ضرورت وجود و عدم میشود این مسئله لغو میماند چون بالأخره ماهیت یا موجود است یا معدوم است. اگر موجود باشد یعنی علت موجده در خارج هست و اگر معدوم باشد آن عدم العلة خودش موجب علت برای عدم در خارج است. این شبههای که در اینجا بیان میشود. البته شقوقی هم در اینجا ذکر میکنند که من دیدم اصلاً نیاز به از خارج گفتن ندارد و فقط از روی متن میخوانیم.
جوابی را که مرحوم آخوند در اینجا دادند این است که یک وقت شما به ماهیت از نقطهنظر حیثیت و تحیّث نگاه میکنید یعنی چه حیثیاتی برمیدارد که دیگر دراینصورت این حصر شما که میفرمایید: ماهیت بین وجود و عدم محصور است منتفی میشود و میگوییم که ماهیت ممکن است نه موجود و نه معدومه باشد. اگر ماهیت را من حیثُ هی هی درنظر بگیرید ممکنٌ، نه ماهیت به شرط وجود یا ماهیت به شرط عدم، بنابراین باید حصر داشته میشود. اگر شما ماهیت را بهلحاظ وقت بدانید یعنی ماهیت در وقتی که موجود است قبول عدم نمیکند، این درست است یا ماهیت در وقتی که معدوم است قبول وجود نمیکند اینهم درست است اما اینکه شما میگویید: پس ماهیت نباید ممکن باشد، غلط است و این لازم مترتب نمیشود چون ما ماهیتی را میگوییم: ممکن است، که صرفنظر از وجود و عدم به او نگاه کنیم یعنی صرفنظر از علت موجده یا صرفنظر از عدم العلة ما به او توجه کنیم. ما اسم آن ماهیت را ممکن میگذاریم اما آن ماهیت در وقتی که موجود است ممکن نیست یا آن ماهیت در وقتی که معدوم است، از حیث وجود و عدم آن استوای طرفین به وجود و عدم را ندارد.
تبیین مرحوم ملاصدرا نسبت به ضرورت وجود و امتناع عدم
مرحوم آخوند میفرماید: این مطلبی که اینها میفرمایند در واقع یک نوع اعترافی است به اینکه آن اتصاف وجود و عدم به ماهیت برنمیگردد بلکه به آن کیفیت وجود خارجی و آن نحوهای که از او تعبیر به تعین یا عین ثابت میآورند برمیگردد، آن نحوۀ از وجود خارجی است که آن وجود و عدم به او تعلق میگیرد، وجودش در صورت وجود و عدمش در صورت عدم.
بنابراین هر ماهیتی که موجود باشد محفوف به دو ضرورت است و هر ماهیتی که معدوم باشد محفوف به دو امتناع و به دو ضرورت سابق و ضرورت لاحق. ضرورت سابق از حیث اینکه شیء ما لَم یَجِب لَم یوجَد؛ باید علت پیدا بشود تا این وجود علت موجب وجود ضرورت وجود معلول را بههم برساند. ضرورت لاحق به اصل وجود برمیگردد؛ در هرجا که وجود هست ضرورت تحقق برای او ثابت است حالا این وجود، وجود منبسط باشد یا وجود متعین باشد فرق نمیکند. امتناع هم درمقابل همین است، امتناع بهواسطۀ عدم علت است و همینطور امتناع فیحدّنفسه به خود عدم برمیگردد. هر شیئی که عدم بر او حاکم باشد، ضرورت عدم وجود را در اینجا دارد که به خود خارج و نفسالأمر تعلق میگیرد، نه از ناحیۀ علتش!
این کلام، کلام مرحوم آخوند بود و بعد تأییدی را هم از مرحوم محیالدین نقل میکنند: آنچه را که ما آن را ماهیت میدانیم و احکام وجود را بر او بار میکنیم در حقیقت آن احکام برای وجود است، نه برای ماهیت و وجود ماهیت وجود مجازی و تبعی است و از خودش استقلال ندارد و آثار وجود را از باب وصف به حال متعلق بر ماهیت حمل میکنیم ولی در واقع این آثار برای آن است.
بعد ایشان یک مثال میزنند و میفرمایند که اگر شما در آینه نگاه کنید صورت خودتان را در آینه میبینید، از یکطرف میبینید که این صورت شما است ولی از یکطرف میبینید که این صورت شما نیست؛ یعنی جهاتی از صورت شما را بیان کرده است! فرض کنید که اگر آینه مقعر باشد، صورت شما را کوچک و تنگ نشان میدهد و اگر آینه محدب باشد صورت بزرگ است و از یک نقطهنظر میتوانید بگویید که این صورت من است و بالأخره این صورت متکی به شما است و از یکطرف میتوانید بگویید که این صورت من نیست بهخاطر اینکه اولاً صورت شما قائم به ذات شما است و ثانیاً این در اینجا کوچک است ولی صورت شما بزرگ است وقتی که شما در یک آینۀ [کوچک] خودتان را میبینید، صورت شما که [کوچک] نیست [بزرگ] است و این کوچک، بزرگ میشود. خب درعینحال میگویید که عکس من را ببین! خب این عکس من وقتی درست است که صورت شما را بهاندازۀ یک میل هم کم و زیاد نشان ندهد! این چه جهتی است که در عین اینکه میگوییم: این او هست، نمیتوانیم بگوییم که این او هست؟! یعنی باز فرق میکند.
این از همین جهت است که یک جنبۀ ربط بین این صورت و آن صورت وجود دارد که این را متکی به او میکند نه عین او است و نه جدای از او است! بعد ایشان میفرمایند که وقتی قضیه این است دیگر چطور نسبت به پروردگار متعال میتوانیم به کنه ذات او پی ببریم درحالیکه از رسیدن به این مسئله عاجز هستیم و نمیتوانیم این مشکل را حل کنیم که نه این صورت را از خودمان نفی کنیم و نه به خودمان اثبات کنیم؟! آنوقت همۀ ما که مظاهر او هستیم و در تعین و معلول در آخرین مراتب نفس قرار داریم چگونه ممکن است به آن ذات برسیم و معلول با نفس خودش نسبت به آن ذات احاطه و اطلاع پیدا کند؟! اینهم نتیجۀ آنها بود.
تلمیذ: شما که فرمایش ایشان را قبول ندارید، بر همان مبنایی که قبلاً فرمودید که ما به شیء موجود و ممکن هم با حیثیت وجود امکان حمل میکنیم.
استاد: بله، شما این عرائض ما را گوشۀ دفترچۀ خود نه در کتاب، گوشۀ دفترچۀ خود بنویسید که کسی نبیند چون میگویند که عجب بیسوادی بوده است این آقایی که این حرفها را میزد!
وهمٌ و إزاحةٌ:
رُبما قرع سمعَک فی بعضِ المسفوراتِ العلمیةِ شبهةٌ فی بابِ اتصافِ الشیءِ بِالإمکانِ و هو أنَّ الموصوفَ بِالإمکانِ إمّا موجودٌ أو معدومٌ و هو فی کلِّ الحالینِ یَمتنعُ أن یقبلَ مُقابل ما یتصفُ به و إلاّ اجتمعَ المتقابلان فی موضوعٍ واحدٍ.1
ممکن است شما این مطلب را در بحث اتصاف شیء به امکان بشنوید که هر ذاتی که متصف به امکان است یا در خارج هست یا نیست و در هرکدام از این دو حال؛ چه در حال وجود و چه در حال عدم ممتنع است اینکه مقابل آن را که موصوف به او هست قبول کند. اگر موجود است عدم را طرد میکند و اگر عدم است طارد وجود است. دو امر متقابل در یک موضوع جمع میشوند.
و إذا امتَنَعَ أحدهما امتَنَعَ إمکانُ واحدٍ منهما بالإمکانِ الخاصِ لأنَّ امتناعَ أحدِ الطرفینِ یَستلزمُ وجوبَ الطرفِ الآخرِ فَلَم یَتحقق هاهنا المحکوم علیه بالإمکانِ أصلاً و أیضاً الشیءُ الممکنُ إمّا مَع وجودِ سَبَبِه التامِ فَیَجِبُ أو مع رفعِه فَیَمتَنِعُ فأینَ ممکنٌ.
و اگر یکی از اینها ممتنع باشد بنابراین امکان هرکدام از اینها که امکان خاص است و مقصود ما در اتصاف ماهیت به امکان، امکان خاص است نه امکان عام، این امکان خاص سلب ضرورت از طرفین میکند. اگر یکی محال باشد پس طرف دیگر باید واجب باشد پس دیگر در اینجا چیست که ما بگوییم که او ممکن است؟ آنچه که در خارج هست یا موجود است یا معدوم است و اگر موجود باشد طارد عدم و اگر عدم باشد نافی وجود است پس محکوم بالإمکان در اینجا چه شد؟! این اشکال اول است. اشکال دوم اینکه شیء ممکن یا با سبب است یا بدون سبب، اگر با سبب باشد واجب است و بدون سبب باشد ممتنع است پس ممکن در اینجا چیست؟ این دو اشکالی است که خب بهنظر میرسد که ایشان جوابهایش را دادند و اگر نمیگفتیم هم مشخص بود.
فتسمعُهم یقولون فی دفعِ الأولِّ إنَّ التردیدَ غیرُ حاصرٍ لِلشقوقِ المحتملةِ إن أریدَ مِن الوجودِ و العدمِ التحییث إذ یعوزه شقٌّ آخرٌ و هو عدمُ اعتبارِ شیءٍ منهما.
جوابی را که در دفع اولی میدهند و میگویند که شیء یا موجود است یا معدوم یعنی در نفسالأمر نظر به ماهیت دارند و در اشکال دوم نظر به ماهیت با علت وجود و عدم دارند. حالا در آنجایی که ما در نفسالأمر و بدون توجه به علتش نظر به ماهیت کنیم. شما گفتید که یا موجود است یا معدوم، ما میگوییم که نهخیر، شقّ ثالثی هم دارد و این تردید حاصل شقوق محتمله نیست. اگر این حیثیت پذیرفتن از وجود و عدم اراده شود، یعنی اگر منظور از وجود و عدم حیثیت وجود است یعنی ماهیت مِن حیثُ أنّهُ موجودٌ، خب بله ماهیت مِن حیثُ أنَّهُ موجودٌ لا یَقبلُ العَدم و ماهیت بشرطلا، ماهیت مِن حیثُ عدمِ وجوده، خب لا یقبلُ الوجود! اما یک شقّ ثالثی هم داریم؛ ماهیت مِن حیثُ هی هی، این شق ثالث را چهکار میکنیم؟! این وجود و عدم را قبول میکند؛ یعنی اگر منظور حیثیت دادن به ماهیت باشد، شقّ دیگری بر این مترتب میشود. آن چیست؟ ماهیت مِن حیثُ هی هی است.
إذ الموصوف بِالإمکانِ هو الماهیةُ المطلقةُ عن الوجودِ و العدمِ و لا یَلزم مِن عدمِ قبولِ العدمِ مِن حیثیةِ الاتصافِ بالوجودِ عدمُ قبولِه مِن حیثیةٍ أخرىٰ و کذلک بالعکس.
آنچه که متصف به امکان است، ماهیت مطلقۀ از وجود و عدم است و از حیث اتصاف به وجود از عدم قبول عدم، عدم قبول آن عدم از یک حیث دیگر لازم نمیآید که آن را قبول کند و عکس آنهم همینطور است یعنی از اینکه عدم قبول وجود از حیث اتصاف وجود قبول عدم را، لازم نمیآید که عدم او را هم قبول نکند! چون در آنجا ماهیت من حیثُ هی هی را درنظر گرفتیم.
بل المصححُ لِقبولِ کلٍّ منهما حالُ الماهیةِ بِحسبِ إطلاقِها عَن القیودِ و إن أریدَ بِهما مجردُ التوقیتِ فَلنا أن نختارَ کلا مِن الشِّقّینِ قولُه فی کلٍّ مِن الحالینِ أی الوقتینِ یَمتنعُ أن یَقبَل مُقابلَ ما یَتَّصفُ به قیلَ هذا ممنوعٌ و المُسلِمُ هو امتناعُ الاتصافِ بِشیءٍ مع تَحقُّقِ الاتِّصافِ بِمقابِله و هو غیرُ لازمٍ فی معنى الممکنِ.
آن که باعث میشود که ماهیت هرکدام از وجود و عدم را قبول کند، حال ماهیت [بهحسب اطلاق آن از قیود است]؛ خودش را فیحدّنفسه درنظر بگیرید، هردو را قبول میکند و ابایی ندارد. خب این در صورتی است که منظور از وجود و عدم حیثیت باشد. حالا اگر نه، مسئله را به یک نحو یک ضرورت وقتیه لحاظ کنیم؛ یعنی ماهیت در وقتی که موجود است، نه از حیث اینکه این موجود است! ماهیت در وقتی که این وجود موجود هست بله، این قبول عدم نمیکند! ماهیت هم در وقتی که معدوم است قبول وجود نمیکند ولی بحث این است که امکان به ماهیت در وقت وجود برنمیگردد، امکان به خود ماهیت برمیگردد.
و إن أریدَ بِهما مجردُ التوقیتِ ... ما هرکدام از دو شق را انتخاب میکنیم یعنی حیث وجود و حیث عدم. این آقا که اشکال میکند میگوید: در هرکدام از دو حال وجود و عدم یعنی در دو وقت، ممتنع است اینکه مقابل آن که متصف هست قبول کند، این اینطور نیست و ممنوع است. آنکه مسلّم است این است که ممتنع این است که یک شیء متصف به یک وصفی بشود که در حال اتصاف به آن وصف، محال است که به مقابلش متصف بشود. این در معنای ممکن لازم نیست چون وقتی شما ماهیت را در وقت وجود لحاظ میکنید بله، ماهیت در وقت وجود قبول عدم نمیکند ولی بحث این است که ما ممکن را به ماهیت در وقت وجود بار نمیکنیم بلکه این وجود را از ماهیت منسلخ و جدا میکنیم بعد حالا میگوییم: نسبت این ماهیت به وجود و عدم سیان است. پس ماهیت به قید وجود، قبول عدم نمیکند و اگر بخواهد قبول عدم بکند اجتماع متقابلین است. عکس آنهم همینطور است ولی ما امکان را روی این ماهیت نمیآوریم. مثل اینکه آب در لیوان دیگر نمیشود آب در شیر باشد! الآن این آب در لیوان آمد ولیکن آب در شیر نمیشود آب در لیوان باشد چون هنوز در لیوان آبی نیامده است! یک وقتی میگویید: آب، آیا آب در شیر هست یا در لیوان؟! در هردو ممکن است باشد. الآن در لیوان هست؟ نه. الآن در شیر هست؟ بله. آب را مِن حیث هو هو در نظر بگیریم و این ممکن است در هر جایی وجود داشته باشد و ممکن است وجود نداشته باشد، سیان است؛ یعنی صرفنظر از آن امر.
فالمحذورُ غیرُ لازمٍ و اللازمُ غیرُ محذورٍ و فی الثانی یقال إنَّ قولَه الشیءُ إمّا مع وجودِ سببِه أو مع عدمِ سببِه التردیدُ فیه مختلٌ إن أریدَ المعیةُ بِحسبِ حالِ الماهیةِ و اعتبارِ المراتبِ فیها.
محذور که اجتماع دوتا متقابل باشد لازم نیست و آن که لازم میآید، این غیر محذور است و اگر وجود خارجی پیدا بکند یا باید با عدم باشد یا باید با [وجود باشد]؛ یعنی بخواهد نظر به خارج ماهیت بشود یا عدم علت در او مترتب است یا علت در او مترتب است اما خود ماهیت اینطور نیست.
إلا أن یُرادَ فی الشِّقِّ الثّانی رَفعُ المعیةِ لا معیة الرِّفعِ و إن أریدَ المعیةُ بِحسبِ الوجودِ فَیصحُّ التَّردیدُ لکن اتِّصافُ الماهیة بِالإمکانِ لیسَ فی الوجودِ سواءً کانت مَع السببِ أم لا.
مگر اینکه در شقّ ثانی که میگوید: عدم علت، منظور این است که معیتی وجود ندارد نهاینکه معیت رفع وجود دارد! یعنی در اینجا به عبارت دیگر ماهیت اقتضاء عدم علت را بکند، نه! ندارد یعنی عدم العلیت بر او مترتب نمیشود. اگر منظور معیت بهحسب وجود است یعنی وقتی که ماهیت را به شرط وجود درنظر میگیریم، این با علتش هست خب چه اشکال دارد؟! پس تردید درست است که در هرجا ماهیت با علتش باشد، نفی عدم میکند و هرجا ماهیت با علت عدم باشد، نفی وجود میکند. این درست است. اتصاف ماهیت به امکان، اتصاف در وجود نیست بلکه به خود ذات ماهیت است. حالا میخواهد این ماهیت با وجودش باشد یا با سببش باشد یا نباشد.
بل فی اعتبارِها و أخذِها مِن حیثُ هی هی فَقَد ثبتَ أنَّ کلَّ ممکنٍ و إن کانَ محفوفاً إمّا بِالوجوبین السابقِ و اللاحقِ اللذین أحدهما بِسببِ اقتضاءِ العلةِ و الآخرُ بِحسبِ حالِه فی الواقع.
وجوب از اختصاصات تشخص
بلکه این ماهیت را مِن حیث هی هی درنظر بگیریم. اینطور روشن میشود که هر ممکنی اگرچه محفوف است یا به دو وجوب سابق و لاحقی که یکی از این دوتا به سبب یکی از این دوتا بود که سابق باشد به سبب اقتضاء علت! یعنی اقتضاء علت موجب ضرورت وجود میشود و لاحق عبارت از خود وجود است، حالا این علت این ماهیت را در خارج موجود کرد بالأخره الآن این ماهیت موجود است، حالا ما که صرفنظر از علت نظر به این وجود میکنیم هرجا که وجود هست، باید در آنجا وجوب باشد چون تا واجب نباشد وجود پیدا نمیکند و وجوب از اختصاصات تشخص است. پس در هرجا که وجود است در آنجا وجوب و ضرورت هست، امتناعش هم همینطور است؛ امتناع بهخاطر عدم علت از ناحیۀ عدم معلول است و وقتی هم یک شیء در خارج معدوم بود، بر هر چیزی که معدوم است عدم و امتناع صدق میکند.
و إما بِالامتناعین لِلجانبِ المخالفِ السابقِ و اللاحقِ کذلک لکن لا یصادم شیءٌ مِنهما ما هو حالُه بِحسبِ ماهیتِه مِن حیثُ هی هی هکذا قالوا.
اما به دو امتناع برای جانب مخالف سابق و لاحق؛ یعنی جانب مخالف برای این ممتنع است چون علت تام است پس خلافش ممتنع است. جانب لاحق یعنی چون این ماهیت موجود است پس خلاف این وجود که عدم باشد ممتنع است. هیچکدام از این ضرورت و امتناع با آنچه که بهحسب ماهیت به حالش برمیگردد مصادمت ندارد چون آن ماهیت بهحسب حالش نسبت به وجود و عدم استواء طرفین است. آن مسئله مسئلۀ علیت است و کاری به ماهیت ندارد.
و العارفُ البصیرُ یَعلمُ أنَّ هذا اعترافٌ منهم بِعدِم ارتباطِ الماهیةِ بِعلةِ الوجودِ و أنَّ المتصفَ بِالوجودِ السّابقِ و اللاحقِ إنَّما هو وجودُ کلِّ ماهیةٍ إمکانیةٍ لا نفسها مِن حیثُ نفسِها فإنَّ حیثیةَ الإطلاقِ عَن الوجودِ و العدمِ یُنافی التلبسَ بِه سواءً کانَ ناشئاً مِن حیثیةِ الذاتِ أو مِن حیثیةِ العلةِ المقتضیةِ له فالماهیةُ الإمکانیةُ لم تخرج و لا تخرج أبداً بِحسبِ نَفسِها مِن کَتمِ البطونِ و الاختفاء إلى مجلى الظهورِ و الشهودِ.1
انسان عارف بصیر یعنی شخص مطلع اینطور متوجه میشود که این قضیه یک نوع اعترافی از اینها است، اینکه ماهیت کاری با علت وجود ندارد. آن که متصف به وجود سابق و وجود لاحق است، وجودش متعلق به علت است و ماهیت به علت تعلق نگرفته است، نه خود ماهیت من حیث نفسها! حیثیت اطلاق از وجود و عدم ...، ما گفتیم: حیثیت ماهیت حیثیت اطلاق از وجود و عدم است و نه وجود میپذیرد و نه عدم، اطلاق است و این با تلبس به وجود منافات دارد. حالا میخواهد این تلبس از حیثیت ذات باشد، خود ذات باری اقتضاء تلبس وجود را میکند یا از حیثیت علت مقتضی باشد بالأخره با ماهیت امکانیه، ماهیت امکانیه بهحسب خودش نه خارج شده و نه میشود و به مجلای ظهور و شهود نمیآید و همیشه در ظلمت امکان ماهیت باقی میماند و آن که به ظهور و شهود میآید وجود است.
فهی على بطلانِها و بطونِها و کمونِها أزلاً و أبداً و إذا لم یَتصف بِأصلِ الوجودِ فعلى الطریقِ الأولى بِسائرِ الصفاتِ الخارجیةِ التی هی بعد الوجود.
این ماهیت بر بطلانی که داشته است یعنی حقیقتی که نداشته و خفایی که داشته و بطون و کمونش ازلاً و ابداً محقق است. وقتی که ماهیت به اصل وجود متصف نیست بلکه آن که متصف به وجود است نحوۀ خاص از وجود خارج است، در طریق اولیٰ به سایر صفات خارجیهای که بعد از وجود هست هم ماهیت متصف نخواهد شد.
فلم یَتصف بِشیءٍ مِن الحالاتِ الکمالیةِ و الصفاتِ الوجودیةِ إلاّ نَفسُ الوجودِ و الماهیةُ فی جمیعِ تلک الصفاتِ تابعةٌ لِلوجودِ و کلُّ نحوٍ مِن أنحاءِ الوجودِ تَتبَعُه ماهیةٌ خاصةٌ مِن الماهیاتِ المُعَبِّرِ عنها عِند بعضِهم بِالتَّعَیُّنِ و عِند بعضهِم بالوجودِ الخاصِِّ.
آنچه که متصف به حالات کمالیۀ وجود است، خود وجود است. ماهیت در همۀ اینها تابع آن است و بیچاره چیزی از خودش ندارد! هر نحوی از انحاء وجود در هر مرتبهای از شدت و ضعف و نقصان و کمال، یک ماهیت مخصوصی از ماهیات بهدنبال آن نحوۀ خاص از وجود هست که بعضیها اسم او را تعین میگذارند و بعضیها اسمش را وجود خاص میگذارند اما در واقع هرچه هست همان وجود است.
تابعیةَ الصورةِ الواقعةِ فی المرآةِ للصورةِ المحاذیةِ لها فکما أنَّ العکسَ یوجَدُ بِوجودِ ذی العکسِ و یَتَقَدَّرُ بِتَقَدُّرِه و یَتَشَکَّلُ بَتَشَکُّلِه و یَتَکَیََّفُ بِتَکَیُّفِه و یَتَحَرَّکُ بِتَحَرُّکِهِ و یَسکُنُ بِسُکونِهِ و هَکَذا فی جَمیعِ الصِّفاتِ الَّتی تَتَعَلَّقُ بِها الرُّؤیَة.
همانطوریکه صورت واقعه در مرآت تابع آن صورتی است که محاذی واقع شده و عکس او در مرآت افتاده است! همانطوریکه عکس به وجود ذی العکس مقید میشود و به تقدر او متقدر میشود به همان اندازه نه بیشترف و به تشکل او درمیآید و به کیف او متکیف میشود و به حرکت او متحرک میشود و به سکون او سکون، در جمیع صفاتی که رؤیت به او تعلق دارد تابع این صورت است.
کلُ ذلک عَلى طریقِ الحکایةِ و التَّخیلِ لا عَلى طریقِ الأصالةِ و الاتصافِ بِشیء منها بالحقیقةِ فکذلک حالُ الماهیة بالقیاسِ إلى الوجودِ و توابِعه.
تمام اینها بر طریق حکایت است یعنی این حکایت از آن اصل میکند و تخیل آن اصل را دارد نهاینکه واقع وجود دارد و دو اصل است یک آن و یکی هم این، خیال اوست و تخیل آن اصل است و ادای آن اصل را درمیآورد، نه خود این عکس و خود این صورت بر طریق اصالت برای خودش قوام دارد. ماهیت را که در قیاس با وجود و توابع وجود درنظر میگیریم همینطور است. نفس ماهیت خَیال وجود است، خَیال وجود یعنی اثری از آثار وجود، حکایتی از آن وجود میکند. چون وجود برای ما ملموس نیست ما بهوسیلۀ ماهیت پی به وجود میبریم ولی اصل چیست؟ اصل آن وجود است. چطور اینکه اگر شما در یک مرآت نگاه کنید پی به او میبرید. رانندۀ اتوبوس بهخاطر اینکه مراقب باشد و افراد اتوبوس شلوغ نکنند و سر جایشان بنشینند، یک آینه بالای سرش میگذارد و عکس این مسافرها را در این آینه میبیند. [میگوید]: آقا بنشین! آقا سیگار نکش! آقا درست بنشین! خب این در واقع به او که نگاه نمیکند بلکه به عکسش میگوید: آقا سیگار نکش و درست بنشین. خب این عکس است، اینکه او نیست! این خیال است! یعنی در اینجا تصور آن حقیقت را میکند و به این عکس میگوید: آقا سیگار نکش! خب یکی بگوید: من میکشم، تو به آینه میگویی و من آینه نیستم! مدام به او بگو سیگار نکش!
یک آقای همایونی خطاط بود و همدانی بود خدا او را بیامرزد خیلی آدم خوبی بود. این خیلی از سیگار بدش میآمد. یکی از دوستان ما ـ البته ایشان با ما انتسابی هم دارند ـ میگفت: دایی من به اتفاق ایشان یک سفری به همدان رفت و او هم از آن سیگاریها بود! دوتایی هم کنار هم نشستند و ما هم جلو نشستیم. او هم سیگار را درآورد و شروع به کشیدن کرد! این دیگر کلافه شد و شروع به گفتن مضرات سیگار کرد! گفت: راستی من یک قضیهای را در روزنامه دیدم که راجع به سیگار نوشته بود، نوشته بود کسی که سیگار بکشد ریهاش اینطور میشود و فلان میشود! این یارو یک پک محکمی زد و گفت: همینطور است که میفرمایید!! دوباره شروع به کشیدن کرد! دید اینکه نشد. گفت: راستی من هم شخصی از قوم و خویشها بود که آقا سیگاری بود و به سرطان ریه مبتلا شد. او یک پک زد و گفت: اتفاقاً بنده هم نظر شما را تأیید میکنم!! آقا این تا همدان یک پک میزد و میگفت: همینطور است که میفرمایید، مسئله همینطور است بنده تأیید میکنم!!
خلاصه حالا اینهم مدام بگوید: آقا درست بنشین. [آن شخص] میگوید: تو که به من نگفتی، تو داری به آن آینه میگویی به من چه مربوط است! این میگوید: من دارم تو را میبینم! [آن شخص] میگوید: تو من را نمیبینی، تو داری عکس من را میبینی و آنکه در آینه هست، من در آینه نیستم! اگر در آینه بودم که آینه خرد شده بود! من سر جایم نشستم و صد و سی کیلو هم وزنم است و آینۀ تو هم [کوچک] است. این چه حرفهایی است که میزنی؟! خلاصه بالأخره حالا دیگر دست به یقه میشوند و دیگر باید به یک جا برسانند!
همۀ اینها خیال است! هرچه در عالم هست خیال است! خیال اندر خیال است! آن در بالا کار انجام میدهد و من دارم از این میبینم! مسئله این است. او انجام میدهد و ما از این میبینیم! مولانا یک شعر دارد میگوید:
| کُلُّ ما فی الکَونِ وَهمٌ أو خیالٌ | *** | أو عُکوسٌ فی المَرایا أو ظِلالٌ1 |
همه خیال است! یا آن شعری که میگوید:
| بر خیالی صلحشان و جنگشان | *** | وز خیالی فخرشان و ننگشان2 |
عار است! ننگ است! همه خیال است! و انسان اگر دقت کند و یک قدری عمیق مطلب را بررسی کند میبیند که غالب، نود درصد و 95 درصد بلکه بگویم که 99 درصد از حکومتها و قضاوتها و ادراکات مردم خیال است، همه خیال است! آقا چرا اینطوری کردی؟! اصلش را نگاه کنی میبینی اصلاً اینطور نبوده و تصور اشتباه بوده است! او چرا آنطوری کرد؟! تازه خوبهای آن [اینطور است]!
ریشۀ تمام دردها و گرفتاریهای مردم از منظر مولانا
بحث خیال مولانا را مطالعه بکنید، جایجای مثنوی آورده است خیلی عالی است! اصلاً میگوید: تمام درد مردم فقط روی همین قضیه است! روی قضیۀ تخیل است! تمام دردها! تمام گرفتاریها! تمام جنگها! سر یک کوه دعوا دارند که این کوه برای ما است! بزنید، صد هزار نفر کشته میشوند! پنجاه هزارتا از این کشور [و بقیه از آن کشور] سر این که کوه برای من است یا برای تو است! آن میگوید این قسمت و دو متر از زمین برای ما است و این میگوید: برای من است! اصلاً تمام کل جریان در هر مسئلهای [اینطور است]؛ زمینش، زنش، ریاستش، حکومتش و پولش! ایشان اینجا هم در اینجا دارد.
فإنَّ الماهیةَ نفسُها خیالُ الوجودِ و عَکسُه الذی یَظهرُ مِنه فی المدارکِ العقلیةِ و الحسیةِ فَظَهَر ما ذَهَبَ إلیه المحققونَ مِن العرفاءِ و الکاملونَ مِن الأولیاءِ أنَّ العالمَ کُلُّه خیالٌ فی خیالٍ.
[همانا خود ماهیت] خیال وجود و عکس آن وجود است که در مدارک عقلیه و حسیۀ ما ظاهر میشود. از عرفا و بزرگان از اولیاء که میفرمایند: همۀ عالم خیال اندر خیال است، معنایش چیست؟
قال الشیخُّ العارفُ المتأله مُحی الدین الأعرابیِّ فی البابِ الثالثِ و السِّتّینَ مِن الفتوحاتِ المَکیَّةِ إذا أدرَکَ الإنسانُ صورَتَه فی المرآتِ یَعلَمُ قطعاً أنَّه أدرَکَ صورته بِوَجهٍ و أنَّه ما أدرَکَ صورَتَه بِوجهٍ لما یَراه فی غایةِ الصِّغَرِ لِصِغَرِ جرم المرآةِ أو الکبرِ لِعِظَمِه.
از این باب مرحوم محیالدین در باب 63 از فتوحات مکیه اینطور میفرمایند که وقتی انسان صورتش را [در آینه] ببیند بالأخره به یک وجهی و به یک نظری صورتش است. از یک جهت ادراک صورت نکرده است و بالأخره این کوچک است و آن بزرگ است. خیلی کوچک آن را میبیند چون جرم مرآت کم است. اگر مرآت بزرگ باشد این صورتش را ده برابر میبیند.
وَ لا یَقدِرُ أن یُنکِرَ أنهُ رَأى صورَتَهُ و یَعلَمُ أنَّهُ لَیسَ فی المِرآةِ صورَتُهُ و لا هیَ بَینَهُ و بَینَ المِرآةِ و لَیسَ بِصادِقٍ و لا کاذِبٍ فی قَولِهِ رَأى صورَتَهُ و ما رَأى صورَتَهُ.
نمیتواند انکار کند که صورتش را دیده است و میداند که آن صورتی که در مرآت هست این نیست. نه بین این و مرآت چیز دیگری هست! بالأخره چیز دیگری هم وجود ندارد! نه دروغ میشود گفت و نه میشود راست گفت که بگوییم: این شخص میگوید: صورتش را دیده یا ندیده است.
فما تلک الصورةُ المرئیةُ و أینَ محلُّها و ما شَأنُها فَهی منفیةٌ ثابتةٌ موجودةٌ معدومةٌ معلومةٌ مجهولةٌ أظهرَ سبحانَه هذه الحقیقةَ لِعبدِه ضَرَبَ المِثالَ لیَعلَمَ و یَتَحَقَّقَ أنَّه إذا عَجَزَ و حارَ فی دَرکِ حَقیقةِ هذا و هو مِن العالمِ و لم یَحصُل علم بِحَقیقتِه فهو بِخالِقِها إذَن أعجزُ و أجهلُ و أشدُّ حیرةً.
این صورت مرئیه چیست؟! محلش کجاست؟! شأنش چیست؟! هم منفی است و هم ثابت است! موجود است و معدوم است! معلوم است و مجهول است! خداوند این مثال را برای مردم آورده است تا بدانند و متحقق بشوند که وقتی این شخص در ادراک حقیقت این مسئله که بسیار مسئلۀ پیش پا افتادهای است عاجز است و حیرت دارد و این از این عالم است [پس به ادراک خالق آن ناتوانتر و جاهلتر و حیرانتر خواهد بود]. بله، آنجایی که فصل دوازده یکقدری طولانی است لذا بعید است که برسیم.
تلمیذ: آقای ... این مطلب را در شعرشان آوردهاند.
استاد: چطور آقا؟!
تلمیذ: من هستم و من نیستم.
استاد: بفرمایید ببینیم. ارجوزه است یا تصنیف؟! به همین شطحیات عرفا و بزرگان میخورد.
تلمیذ: فقط اشعار ذهن ماست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد