549

مجعولیت وجود در نظام هستی

تحلیل فلسفی رابطه علیت و نفی مجعولیت ماهیت

13804
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 3: في مناقضة أدلة الزاعمين أن أثر العلة هي صيرورة الماهية موجودة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق یکی از مسائل بنیادین فلسفه، یعنی کیفیت تعلق جعل به موجودات می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های رایج درباره مجعولیت ماهیت آغاز شده و با استناد به مبانی اصالت وجود، اثبات می‌شود که جعل الهی تنها به وجود تعلق می‌گیرد، نه به ماهیت که امری اعتباری است. در ادامه، ایشان با واکاوی حقیقت علیت، آن را به معنای نزول نفس علت در قالب معلول دانسته و بر این نکته تأکید می‌کنند که شناخت کنه این ارتباط، فراتر از تصورات ذهنی و نیازمند شهود قلبی است. در بخش پایانی، ضمن اشاره به نقش صورت‌های ذهنی و مکاشفات در ادراک انسانی، بر اهمیت مراقبت از خطورات ذهنی و خاطرات تأکید می‌شود؛ چرا که این صورت‌ها حقیقت وجودی انسان را در عوالم پس از مرگ شکل می‌دهند و هیچ‌گاه از بین نمی‌روند.

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۵۴۹

1
  • درس پانصد و چهل و نهم

  • نتیجۀ بحث دربارۀ اقسام مختلفۀ جعل (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • آقای ... به من مى‌گوید که درس آقا سید جلال که مى‌رفتم مثل درس تو بود، همه چیز در آن هست غیر از درس!! گفتم که حالا خود و خدایی کدامش بهتر است؟ اینکه آدم برود بخواند یااینکه بگوید و بنشیند و بخندد؟

  • تلمیذ: مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به شما فرموده بودند که منبر قهوه‌خانه نیست!!

  • استاد: بله، گفته بودند! ما آن بالا مى‌رفتیم و دیگر مى‌گفتیم، نمى‌دانم آثارش هست یا نه. مى‌گفتند که آقاى آسید محمد محسن منبر با تخت در قهوه‌خانه فرق دارد!! آدم هر حرفى را نمى‌تواند بزند! البته بنده هم فلسفى جواب آقا را دادم گفتم که آقا الذاتی لا یَتغیَّر و لا یَتبدَّل. خیلى خندیدیم!!

  • مسئلۀ عربی‌زدایی و نفوذ آن در حوزه‌های علمیه

  • یادم هست یک روز در یکی دو سال آخر حیات ایشان بود روز نیمۀ شعبان بود ما ‌رفته بودیم راجع به فردوسى حرف زدیم و این قضیۀ ز شیر [شتر خوردن و سوسمار]1 گفتیم و راجع به هجوم فرهنگى به‌‌دست خود ما [صحبت کردیم]. هردو هفته یکبار مجلۀ حوزه براى ما مى‌آورند درِ خانه مى‌گذارند. تمام عبارات همه عوض شده بود جداً هان! همین دیشب بود مى‌خواندم براى آقای شاه آبادى که استاد آقاى خمینى هم بود؛ آقا محمد على شاه آبادى که در عرفان نظرى درس می‌داد، مجلس نکوداشت آیةالله [شاه آبادی نوشته بودند]! نکوداشت یعنى چه؟! تجلیل را نکوداشت مى‌گویند! آخر خجالت هم خوب چیزى است! این حرف‌ها را روزنامه‌ها مى‌زنند شما حوزه‌ هستید! آخر این روزنامۀ حوزه است مگر مرگ گرفتى تجلیل یا ترحیم بگویی؟! حداقل یادبود بگو! مجلس نکوداشت چیست؟ می‌گویی که عقب نیفتی؟! بعد یکی آمده منبر رفته از این منبری‌های امروزی‌ که اصلاً تعمد داشت در اینکه تمام الفاظ را در منبر از همین [کلمات] جدید سیخکى‌میخکى و همین ساختگی‌هایی که جدید آورده‌اند [استفاده ‌کند] خیلى باعث [خجالت است]! همین اعلامیه‌هایی که گفتمان مى‌زنند خب بگو مجلس بحث و انتقاد دینی. گفتمان می‌گویند! گفتمان و مرض! بعد آن روز راجع به این شعر فردوسى صحبت مى‌کردم:

    1. . این دو بیت منسوب به فردوسی است که در شاهنامه، نامۀ رستم فرّخ‌زاد به سعد بن أبی‌وقّاص، آمده است. (محقّق)

جلسه ۵۴۹

2
  • ز شیر شتر خوردن و سوسمار***عرب را به جایی رسیده است کار
  • که تاج کیانی کند آرزو***تُفو بر تو ای چرخ گردون تفو1
  • من همان‌جا گفتم که تفو بر تو ای شاعر دون تفو!! همه [مبهوت شدند]. بعد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای عمامه‌گذارى آمده بودند وقتى آمدند معلوم بود که اوه اوه خیلى توپشان پر است! در اندرونى بودند و دیگر شرکت نمى‌کردند فقط دو روز عید غدیر و عید نیمۀ شعبان و روز عاشورا، فقط این سه روز را شرکت می‌کردند. در اندرونی بودند بعد آمدند و شروع کردند به صحبت کردن که آن قضیۀ عربى‌زدائى و آن حرف‌ها را خیلى شدید مطرح کردند و آن صحبتشان بعد از منبر ما بود. خلاصه پسر که قبلاً رفت [آن‌طور بود] و پدر هم آمد این‌طور بود! به اندرونى رفتیم و مادرمان آمد گفت که این پدر و پسر مى‌توانند کار دست خودشان بدهند!! آقا هم آن‌قدر عصبانى بودند به اطاقشان رفتند! یا جلال ما در ایشان اثر گذاشته بود یا جلال ایشان در ما!! والده گفتند: این پدر و پسر مى‌توانند کار دست خودشان بدهند! واقعاً اگر اینها نبودند و این حرف‌ها را به ما یاد نمى‌دادند [ما الآن کجا بودیم]؟!

  • تعلیم علامه طهرانی به اولادشان کیفیت فهمیدن و فکر کردن را

  • براى ایشان نامه مى‌نوشتند و بعد این نامه را به ما مى‌دادند بخوانیم. ما ده دوازده سالمان بود از آن موقع‌ها مى‌گفتند که اشکال‌هاى این نامه را بگیر! بچۀ ده دوازده‌ساله بودیم و همین‌طور بزرگ شدیم، مى‌گفتند که اشکالاتش را بگیر. یکی از چیزهایى که ما از آن موقع یادمان است و [روش] آقا را می‌دانستیم اینکه مثلاً [اگر نامه] «بسمه تعالى» داشت، مى‌گفتیم که این اشکال اول؛ این نامه بسم الله ندارد! مى‌گفتند که بارک الله بارک الله این یک اشکال، دومی چیست؟ اصلاً کیفیت فکر کردن و فهمیدن را یاد مى‌دادند و از همان پایه به آن فهم شکل مى‌دادند از آن اول [این کار را می‌کردند] این مسئله خیلى مهم است! لذا ایشان از اول با بقیه فرق داشتند از همان زمان شاه فرق داشتند روى همین قضایا، مسائل عدیده و متفاوته درگیرهایشان با علماء طهران، مسائل ربوی، مسائل بانکی و کیفیت ادارۀ مسجد، از این نظر اصلاً پشت سر ایشان خیلى حرف بود. خدا رحمتشان کند سرمایه‌هایی بودند.

    1. . این دو بیت منسوب به فردوسی است که در شاهنامه، نامۀ رستم فرّخ‌زاد به سعد بن أبی‌وقّاص، آمده است. (محقّق)

جلسه ۵۴۹

3
  • حِکمةٌ عَرشیة:

  • فالحقُّ فی هذهِ المَسألةِ عَلىٰ ما یُؤدّی إلیهِ النَّظرُ الصَّحیح هوَ مَجعولیةُ الوجودِ بِالجعلِ البَسیطِ لا نَفسُ الماهیاتِ لِعدمِ ارتباطِها فی حدودِ أنفُسِها بِالفاعلِ.1

  • مرحوم آخوند می‌خواهند در اینجا آن نتیجۀ بحث را مطرح کنند و می‌خواهند تعلق جعل به وجود را به یک نحو الزامی و به‌نحوی‌که لا مفرَّ مِنه باشد تثبیت کنند لذا از آن تعبیر به حکمةٌ عرشیه آوده‌اند تااینکه کیفیت تعلق جعل به‌ وجود و کیفیت ربط این موجود به جاعل [را مطرح کنند] و این مسئله باعث شده که این تعبیر و اصطلاح در اینجا براى این قضیه آورده بشود و مى‌فرمایند که نتیجۀ این بحث‌هایی که تابه‌حال در اقسام مختلفۀ جعل شد به اینجا رسیدیم که تعقل جعل نسبت به خود ماهیت مِن حیثُ هى هى معنا ندارد، زیرا ماهیت، شیئی نیست تااینکه موجب ارتباط با جاعل باشد و ماهیت خودش فی‌حدّ‌نفسه لا أیسٌ و لا لیسٌ درحالی‌که تعقل جعل باید به یک امرى محسوس و ملموس باشد که آن حیثیت ظهورى او در خارج باید عین همان حیثیت وجودى علت در یک مرتبۀ ضعیف‌تر باشد و ماهیت معلول که نمى‌تواند عین ماهیت علت باشد.

  • اهمیت مسئلۀ علیت!

  • این مسئلۀ علیت خیلى مسئلۀ مهمى است و من خیال مى‌کنم به ‌همین‌ جهت است که مرحوم آخوند در اینجا فرموده‌اند که این نحوۀ ارتباط مجهول الکنه و مبهم است ولى حقیقت و واقعیتش ثابت است. تا این مسئلۀ علیت براى انسان روشن نشود بسیارى از حقایق و دقایق فلسفه براى انسان همین‌طور مجهول مى‌ماند. بله، انسان الفاظى را استعمال مى‌کند و برداشت‌هاى مبهمى را دارد ولى این قضیۀ علیت کلید همۀ مطالب است و حتى به اعتقاد بنده مسئلۀ اصالة الوجود و تشخص در وجود و مراتب تشکیک در وجود هم بر مسئلۀ علیت استوار است لا بالعکس. گرچه در اینجا مرحوم آخوند مسائل علت و معلول را مسائلى است که بعداً ذکر مى‌کنند ولکن از نقطه‌نظر رتبی باید این مسئلۀ علیت را مقدم ذکر کرد، گرچه شاید از نقطه‌نظر سلسله مراتب معرفت و ادراک جا براى تقدم نباشد مثلاً تا شخص وجود را نداند نمى‌تواند به ظهورات وجود توجه کند و تا به ماهیت اطلاعى نداشته باشد نمى‌تواند او را امر اعتباری و حدود و ثغور وجود بداند تا مسئلۀ مراتب تشکیک براى او روشن نشود نمى‌تواند به قضیۀ علیت‌ در اینجا پی ببرد ولى از نقطه‌نظر خارجى و واقعى این مسئلۀ علیت بسیار مسئلۀ مهمى است که برداشت صحیح از علت اقتضاء مى‌کند که تمام بحث‌های اصالت ماهیت و تعلق جعل به ماهیت، مجعولیت ماهیت و مسائلى که حتى مربوط به عرفان نظرى است که مسئلۀ وحدت افعالى و صفاتى و اسمائى هست همۀ اینها با این قضیۀ علیت حل مى‌شود. لذا مى‌بینیم که بزرگان از جمله خود مرحوم آخوند و همین‌طور افرادى که بعداً آمدند و به‌صورت فارسى مسائلى را مطرح کردند حتى در قضیۀ قوه و فعل این مسئله هست و باز برگشت آن به مسئلۀ علیت است و افرادى که در این زمینه [مسائلی را مطرح کردند] به‌نظر مى‌رسد که در یک فى الجمله تردیدى در این قضیه واقع شدند به‌واسطۀ ورود خواطر و تفکرات مختلف از یک نظر و از نظر دیگر عدم وصول به حاق و کُنه حقیقت علیت از جهت دیگر در عبارتشان یک نوع اضطرابى نسبت به این مطلب دیده مى‌شود. در این ‌باره اگر رفقا مى‌خواهند به مطلب بیشتر توجه کنند در مبحث قوه و فعل از روش رئالیسم به آن مبحث مراجعه کنند و این اضطراب را در آنجا ببینند که آیا یک هم‌چنین چیزى مشاهده مى‌شود یا نه.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 414.

جلسه ۵۴۹

4
  • علیت یعنى نزول نفس علت در قالب معلول

  • مرحوم آخوند این قضیۀ علیت را اینجا به این نحو برای استمداد بر مجعولیت وجود قرار مى‌دهند و مى‌فرمایند که اگر ماهیت، مجعوله باشد حقیقت جعل همان حقیقت و حیثیت علیت است و چیزى غیر از آن نیست. علیت یعنى نزول نفس علت در قالب معلول، غیر از این چیزى نیست. اگر خود علت فى‌حدّنفسه و بذاته تنزل در معلول کند معنایش این است که حیثیت وجودى معلول و شناخت این حیثیت؛ چه حیثیت خارجى، چه حثیثت ذهنى، چه حیثیت تکوینى، چه حیثیت تصورى و حدود موجود و مجعول عین آن ربط و ذات علت است بدون کم‌وزیاد یعنی از نقطه‌نظر خود اصل و هویت منتها در یک مرتبۀ ضعیف‌تر و بعد مرتبۀ ضعیف‌تر است که موجب افتراق بین آن معلول و علت خواهد شد و چیز دیگرى غیر از این نخواهد بود.

  • بنابراین اگر ماهیت را مجعول بدانیم باید حقیقت و ماهیت و تجوهر ذات معلول که این ماهیت است عین همان تجوهر ذات‌ علت باشد و شناخت علت بدون شناخت معلول محال باشد درحالی‌که می‌توانیم ماهیات را جداى از هم تصور کنیم. این حقیقت ربطیه، شىء مجهول الکُنه است که انسان غیر از مشاهدۀ حضورى و شهودى نمى‌تواند به این مطلب اطلاع و دسترسى پیدا بکند. بنابراین به فرمایش مرحوم حاجى که مى‌فرمایند:

  •  مفهومه مِن أعرفِ الأشیاء *** و کُنهه فی غایة الخفاء1

  • همین‌طور خود شناخت کُنه مجهول و معلوم و این امر خارجى که عبارت از وجود است محال است البته [به‌جای] محال است باید بگوییم که بسیار مستبعد است و مرحوم حاجى هم نمى‌فرمایند: مُمتنعٌ مى‌فرمایند: فی غایةِ الخِفاء. این فی غایةِ الخِفاء است مگر اینکه آن حقیقت وجود براى انسان روشن بشود و به یک صورت عینى براى انسان تجلى کند که آن تجلى هم با مشاهدۀ قلب است. گرچه انسان مى‌تواند از نقطه‌نظر تصور ذهنى و تعمّل عقلانى به این مسئله نزدیک بشود.

    1. شرح المنظومة، حسن زاده آملي، ج 2، ص 59.

جلسه ۵۴۹

5
  • براین‌اساس ماهیت نمى‌تواند مجعول باشد. صیرورت هم که اصلاً طبیعى است و جایى براى این مسئله نیست زیرا صیرورت عبارت از اعتبار است و اتصاف وجود به ماهیت، برگشت وجود به ماهیت، اینکه وجود داراى ماهیت بشود، ماهیت پیدا کردن و متصف به ماهیت شدن این اتصاف یک امر اعتبارى است که وجود این امر اعتبارى قبل از تعلق جعل نیست بلکه وجود امور اعتباریه به‌لحاظ منشأ انتزاع آنها بعد از تحقق موصوف در خارج است والاّ قبل از آن معنا ندارد که امور اعتباریه وجود داشته باشند و بر آنها حکم بشود و آنها بتوانند موضوع یا محمول قرار بگیرند. در هردو صورت این باید مسبوق به ‌وجود خارجی باشد درحالی‌که امور اعتباریه خودش فی‌حدّنفسه یک امر اعتبارى و انتزاعى است و منشأ انتزاعش است که باید بحث را به منشأ انتزاع برد و هیچ‌وقت جعل که افاضۀ علیت و اضافۀ اشراقیت است به امر اعتبارى تعلق نمى‌گیرد. خود شما دارید مى‌گویید که اعتباری، از همان اول دارید تکلیفتان را روشن مى‌کنید. آن‌وقت چطور ممکن است که ارادۀ جاعل به یک اعتبارى تعلق بگیرد؟ اگر به امر اعتبارى تعلق بگیرد بنابراین دیگر وجود خارجى ندارد و وجود خارج دیگر معنا ندارد. چند نفر در اینجا نشسته‌اند وجود خارجى اینها همین آحادى است که یک‌یک داریم مشاهده مى‌کنیم. یک امر اعتبارى بر اینها بار است که آن جهت اجتماع آنها است خب آن امر اعتبارى با رفتن از این در هم ازبین مى‌رود پس جاعل مى‌خواهد به چه تعلق بگیرد؟! مگر آن امر اعتبارى همیشه با انسان مى‌ماند؟! تا وقتی که افراد بیایند و در یک جا جمع بشوند حکم به اجتماع بر آنها صادق است اما وقتی که یکى‌یکى از این در بیرون رفتند و از دو نفر یک نفر اینجا ماند [دیگر اجتماع نیست] عین مسلم بن عقیل بنده خدا مظلوم که یکى‌یکى شمرد حالا سی نفر پشت سرش ایستاده‌اند 29تا شدند بعد 25تا شدند! تا آخر سر پشت سرش را که نگاه کرد دید [هیچ کسی نیست]1 عجب مردم بى‌حیایى بودند واقعاً عجب! نماز عشا را که خواند دید یک نفر هم نیست همه الفرار!! این دین مردم همین است‌ هان! این دین مردم که این‌قدر برای آن به سرمان مى‌زنیم همین است. واقعاً این قضیه براى خود من که خیلى ملموس و عجیب است! نگاه مى‌کند یک نفر هم پشت سرش نیست اِ اِ همین‌هایی که دعوتش کردند! چه مى‌گویند که این عرب‌ها مهمان‌نواز هستند؟! خودت دعوت کردی بى‌حیا! نامه دادى فلان کردى هان؟! حالا این هیچى بعد آمدند سر امام حسین علیه‌السّلام را گرفتند و کشتند آن که دیگر عالی‌تر از این شد! بله، خلاصه از آن هیئت اجتماعیه‌ای که سی هزار نفر هستیم و شمشیرها همه آماده است و درخت‌ها سبز شده است! از آن هیئت اجتماعیه [هیچ کسی نماند] چون اعتبارى بود آقاى... به جان شما! چون این هیئت اجتماعى اعتبارى بود با یک اعلامیه رفت! با یک [شایعه که] لشکر یزید ده فرسخى کوفه هست پدرتان را درمی‌آورد رفتند! حالا نرفتند ببینند هان! الفرار! برو ببین شاید دارد دروغ مى‌گوید! از کجا دارد این حرف‌ها را می‌زند؟! با یک شایعه رفتند! الآن هم همین است ‌هان! الآن همان است با یک شایعه خلق سریع به این‌طرف می‌رود و با یک شایعه همان‌هایی که رفتند همان‌ها برمى‌گردند فقط با یک شایعه و یک خبر و یک مطلب [می‌روند]! نه در رفتن تفکر و ثبات قدم هست و نه در برگشتن ثبات قدم و تفکر است شاید آن‌طرف هم دروغ مى‌گویند! بایست ببین مسئله چیست تحقیق و تفحص کن بعد راهت را انتخاب کن چون اعتبارى بود وقتى مسئله اعتبارى است دیگر اسمش همراهش هست و به اعتبار هم جعل تعلق نمى‌گیرد.

    1. الإرشاد، ج 2، ص 54.

جلسه ۵۴۹

6
  • لذا حضرت مسلم علیه‌السّلام در آن بالاى دارالإماره به‌سمت کوفه به سیدالشهداء رو کرد و عرض کرد که تمام این حساب‌‌وکتاب‌هایی که شما بار کرده بودید بر اعتبار بار کردید. شما دیگر اینجا نیایید! وقتی می‌خواست وصیت کند1 به [ایشان گفتند که] وصیت دارى یا نداری مثل اینکه حضرت مسلم هم مبحث جعل را خوانده بود تعلق جعل را هم خوانده بود و فهمیده بود چه کلاهى سرشان رفته است!! البته کلاه که سر او نرفته او که دارد راه خودش را مى‌رود ولى این مردم مذبذب و... حالا که ما ‌خواندیم باید حواسمان جمع باشد که هیچ‌وقت نمی‌شود انسان بر اعتبار حساب را باز کند. بساط خیلی بساط عالی است. این مربوط به آن بود.

  • مرحوم آخوند مى‌فرمایند که ما تکلیف‌مان را با صیرورت روشن کردیم. اصالة الماهیه هم که این‌طورى درآمد، مجعولیت ماهیت لا یبقى الاّ فقط یک وجود که آن اراده به یک امر ملموس و محسوس و مشاهد خارجى تعلق مى‌گیرد. آخر این جاعل وقتى که مى‌خواهد کارى انجام بدهد روی هوا که انجام نمى‌دهد مثل آن قضیۀ حوله بافتن یارو است که گفت: فقط حلال‌زاده آن را مى‌بیند! گفت که یک حولۀ دو مترى بافتم. گفت که کجاست؟ گفت که نه، حلال‌زاده مى‌بیند! آن گوشه‌اش هست و این گوشه‌اش هست و این پایین حوله است و فقط حلال‌زاده است که مى‌بیند!! آخر جعل که این‌طورى نیست! به یک امر معلوم و محسوس خارجی و ملموسی که انسان بتواند اشارۀ حسیه یا عقلیه نسبت به او داشته باشد جعل به این تعلق مى‌گیرد. این کلام مرحوم آخوند تا اینجا بود.

  • توجیه کلام مشائینِ قائلِ به صیرورت

  • ایشان در تتمۀ مطلب یک قضیه‌ای به‌نحو اشاره ذکر می‌کنند که من خیال می‌کنم آن مسئله‌ای را که خدمت رفقا راجع به تعلق جعل به صیرورت بود ایشان می‌خواهند آن مطلب را در اینجا اشاره کنند گویا ذهن ایشان هم نسبت به این قضیه رفته که مقصود از جعل تعلق جاعل و ارادۀ جاعل به امر اعتبارى نیست بلکه مقصود عبارت از آن تصرفاتى است که جاعل در آن اسماء و صفات خودش و در وجود؛ ـ حالا آنها یک مباحث دیگر است ـ تصرفى که جاعل و فاعل در وجود به‌وجود مى‌آورد بعد از آن تصرف صارَ الوجودُ مَجعولاً که وقتی این تصرف شد آن‌وقت مى‌گوییم که این وجود، وجود خارجى است. بنابراین جعل به اتصاف وجود به کیفیت صورت خارجی تعلق مى‌گیرد، نه به خود وجودیت بنفسه بدون هیچ دخل و تصرف. نه! به وجودى که مى‌خواهد صورت پیدا کند، وجود که صورت و شکل و قیافه نداشت، وجود که بسیط بود، وجود که وزن و رنگ و جده نداشت، این وجودى که مى‌خواهد به این شکل برگردد بگوییم که جعل به ارادۀ در تحول تعلق مى‌گیرد.

    1. الإرشاد، ج ٢، ص ٦١. سیری در تاریخ پیامبر اکرم صلّی اللَه و علیه و آله و سلّم، ج 2، ص 64.

جلسه ۵۴۹

7
  • اگر این حرف را بزنیم حرف بدی نزدیم که مرحوم آخوند در اینجا مى‌خواهند اشاره کنند به همان مطلبى که قبلاً خدمت رفقا عرض شد که جعل به ‌وجود تعلق نمى‌گیرد و به ماهیت هم تعلق نمى‌گیرد بلکه جعل به صیرورت است منتها آن صیرورت نه به معناى تحقق امر خارجى است بلکه صیرورت عبارت از تحول است که این تحول باید مبتنی بر موضوع باشد و آن موضوع عبارت از وجود بسیط است. آن وجود بسیط خودش مبرء براى این تعلق است، نه وجود اعتبارى که عبارت از همان مفهوم وجود باشد و نه ماهیت که عبارت از همان حدود و ثغور باشد. لذا بسیارى از بزرگان که اینها آمده‌اند از مشائین قائل به صیرورت شدند شاید نظر آن بندگان خدا همین است چرا ما بیاییم بیخود و بى‌جهت تا جایى که می‌تواند محملى براى کلام بزرگان فرض کرد انسان بیاید و کلام آنها را حمل بر طریق ناصواب کند. نظر آن بزرگان مثل مرحوم محقق دوانى مثل مرحوم میرسید شریف جرجانى که اینها قائل به صیرورت وجود هستند و جعل را به صیرورت گرفته‌اند ما در اینجا بر همان حقیقت و حمل صحیح حمل کنیم.

  • تعریف از دقت نظر مرحوم محقق دوانی!

  • شخصى مثل محقق دوانى کسى نیست که بیاید و بین اعتباریت و حقیقت فرق نگذارد! اتفاقاً وقتى که مطالب ایشان را مى‌خوانم یعنى مطالعات سابق در وقتى که اسفار می‌خواندم همین‌طور بعد مدت‌ها اصلاً بیشتر روى کلمات مرحوم محقق دوانى بود و شاید اکثر حواشى ایشان را مطالعه کردم و ایشان را اتفاقاً بسیار دقیق النظر یافتم و در جاهای متفاوته و متعدده دقتی که ایشان داشتند حتی از بسیاری از دیگر فلاسفۀ معروف ما ایشان را دقیق‌تر یافتم. افرادى به این بزرگی آیا بین ماهیت و اعتباریت را فرق نمى‌گذارند؟! بین معناى مصدرى و اسم مصدری تفاوت نمى‌گذارند؟! این چه حرفى است که بخواهیم بزنیم؟! ما نمى‌توانیم یک هم‌چنین جرئتی را به خود بدهیم که نسبت به بزرگان یک هم‌چنین مطالبی [بگوییم] مگر اینکه آن‌قدر کلماتشان صریح باشد که جایى براى تأویل و توجیه نداشته باشد والاّ فى‌حدّنفسه اینها افرادى هستند که با تحقیق صبحت نکنند گرچه استدلالى را که ایشان بر همان مسئلۀ صیرورت کردند این نحوه از استدلال ما نیست ولکن حقیقت مطلب و فهم نسبت به مسئله اقتضاء مى‌کند که بگوییم که اینها منظورشان این بوده و نگوییم که اصلاً مسئلۀ صیرورت یک معنای اعتباری است و گردش وجود به ماهیت که یک امر اعتبارى است که بعد از تحقق وجود خارجى انتزاع مى‌شود، نه قبل از تحقق خارجى که هنوز چیزى نیست. ما بگوییم که اراده به او تعلق گرفته یعنی اراده به یک امر اعتبارى تعقل گرفته که آن امر اعتبارى اصلاً بعد از تحقق خارجى معلول است بعد از اینکه معلول در خارج هست آن‌وقت تازه اراده نسبت به او تعلق گرفته که دیگر کار از کار گذشته و آن وجود منقلب به شکل و صورت شده است که حالا ما داریم این معنا را انتزاع مى‌کنیم که این معنا از آن معنای فعلیت و انشاء و ایجاد فرق می‌کند و تفاوت دارد. این کلام ایشان بود.

جلسه ۵۴۹

8
  • لذا بعداً ایشان کلام محقق طوسى را هم بر همین معنا حمل مى‌کنند و به یک وجهى برایش وجهى ذکر مى‌کنند.

  • فالحقُّ فی هذهِ المَسألةِ عَلىٰ ما یُؤدّی إلیهِ النَّظرُ الصَّحیح هوَ مَجعولیةُ الوجودِ بِالجعلِ البَسیطِ لا نَفسُ الماهیاتِ لِعدمِ ارتباطِها فی حدودِ أنفُسِها بِالفاعلِ.1

  • حق در این مسئله بر آن کیفیتی که نظر صحیح به آن سوق داده مى‌شود [مجعولیت وجود به جعل بسیط است] زیرا ماهیات در آن حدود خودشان، جنس و فصل‌های خودشان، نوعیت خودشان و کلیات خودشان هیچ ارتباطى به فاعل ندارند چون فاعل داراى ماهیتى است و اینها داراى ماهیت دیگری هستند و حتى هیچ ارتباطى با ماهیت امثال خودش هم ندارد.

  • وَ قَد بَیَّنا أنَّ المَعلولَ مِن حَیثُ کونهِ مَعلولاً مُرتبطٌ بِالعلةِ نَحواً مِن الارتباطِ مَجهولُ الکُنه سِواءً کانَ الوجود ذا ماهیةٍ.

  • مَجهولُ الکُنه آن مجهول به آن نحو برمى‌گردد. روشن شد که معلول از حیثیت معلولیت خودش ارتباط با علت دارد به یک نحوى از ارتباط که آن نحو مجهول الکنه است و حقیقتش براى ما روشن نیست زیرا آن حقیقت به تصور نمى‌آید و براى ادراک آن حقیقت انسان باید به اصل وجود ادراک پیدا کند که آن مسئلۀ اصل وجود هم جنس و فصل و ماهیت ندارد پس به ادراک شهودى و حضورى برمى‌گردد تااینکه آن جهل به‌واسطۀ همان ادراک برطرف بشود.

  • این همان معنایى است که بزرگان به طرقى آن را نقل مى‌کنند؛ ابن‌فارض هم در اشعارش از این معنا حکایت مى‌کند که «یَقولونَ لی: صِفها»2 اشاره به این مسئله است که ادراکى براى انسان حاصل مى‌شود که براى آن ادراک واضع لغت وضع نکرده است. حقیقتى براى انسان روشن مى‌شود که براى به زبان آوردن آن حقیقت واژه‌اى پیدا نمى‌شود در عینی که هست و انسان خواب نمى‌بیند! حالا اگر خواب هم ببیند بالأخره دارد یک چیزى مى‌بیند! ولی یک معنا را ادراک مى‌کند که یک ذره‌اش را به تمام عالم بدهند همۀ عالم پاشیده مى‌شود! این حقیقت را دارد ادراک مى‌کند اما وقتى به او مى‌گویند که تو را چه شده است؟ مى‌گوید که نمی‌فهمم و نمى‌دانم چه بگویم؟ و من خودم نسبت به بزرگان شاهد بودم که یک هم‌چنین مسائلى از آنها مشاهده مى‌شد که مطالبى را که ادراک مى‌کردند نمى‌توانستند بیان کنند و توضیح بدهند و مى‌گفتند که قابل براى بیان نیست؛ یعنى جمله‌ای که بتواند حکایت از این حال درونى کند و بخواهد آن حقیقت یافته شده را در قلب، بیان و مجسم کند یک هم‌چنین جمله‌اى خلق نشده تا بشود از آن استفاده کرد. خوش به حالشان!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 414.
    2. دیوان ابن‌فارض، ص ١٨٢:
      یَقولونَ لی: صِفها فأنت بِوَصفِها *** خبیرٌ، أجَل! عِندی بأوصافِها علمُ

جلسه ۵۴۹

9
  • سِواءً کانَ الوجودُ ذا ماهیةٍ تَقتضی لِذاتِها تَعلقاً بِماهیةٍ مِنَ الماهیاتِ من دونِ الافتقار إلى تَخللٍ بَینَ الماهیةِ و بَینه أو لم یکن کذلک.1

  • حالا چه اینکه وجود داراى ماهیتى باشد مثل همین ماهیت‌ها و وجودات خارجیه این عالم انوار و صور که ذاتاً اقتضاء تعلق به یک ماهیت از ماهیاتی را بکند بدون اینکه احتیاج به تخللى بین‌ ماهیت و آن وجود باشد. نه، خود ماهیت فی‌حدّنفسه اقتضاء تعلق به یک ماهیتی را می‌کند یعنی آن وجود خارجى بدون ماهیت تحقق پیدا نمى‌کند. وجود انسان در خارج بدون صورت و ماده تحقق پیدا نمى‌کند و تخللى بین آن وجود و آن ماهیت نمى‌شود. البته نه نفس هان! نفس تخلل مى‌شود نفس خودش داراى حقیقتى است

  • هَبَطَت إلَیکَ مِنَ المَحَلِّ الأرفَع‌ *** وَرقَآءُ ذاتُ تُعَزُّزٍ و تَمَنُّع‌

  • مَحجوبَةٌ عَن کُلِّ مُقلَةِ عارِف *** وَ هىَ الَّتى سَفَرَت و لَم تَتَبَرقَع‌2

  • نیاز ضروری نفس به صورت برای تحقق خارجی

  • این آن جنبه‌اش فرق مى‌کند ولى از نقطه‌نظر خارجى باید ماهیتى این ماهیات را داشته باشد یعنى همان نفس در مرتبۀ روحانیت و روحیتش نیازى به ماهیتى از ماهیات ندارد. تخلل هست ولى این نفس وقتى که مى‌خواهد در خارج صورت پیدا بکند دیگر نمى‌تواند بدون ماهیت در خارج باشد. جبرئیل هم اگر بخواهد در خارج بیاید باید به‌صورت انسان، حیوان ناطق بیاید؛ به صورت آن دحیه کلبی. بالأخره وقتى این مى‌خواهد در خارج تحقق پیدا کند باید به این شکل باشد همین‌طور نفس ناطقه در آن مرتبۀ نورانیت خودش آن جنبۀ ماده و هیولا بودن را ندارد ولى همین وقتى که پایین مى‌آید و ما این را داراى مراتب فرض کنیم در مرتبۀ عالم شهادت ـ نه در مرتبۀ مثال ـ طبعاً باید به ماهیت که عبارت از همین ماده و صورت است لباس بپوشد و تلبس به لباس کند والاّ نفس هست ولی فرد نیست. نفس هست ولیکن آن جهت و حیثیت خارجی را ندارد. گاهى اوقات انسان احساس مى‌کند که افرادى که از دنیا رفتند در کنارشان هستند با آنها هم‌نشین هستند و بعضى‌ها هم مى‌گویند که مثلاً در شب جمعه‌ زیارت رفتیم بعد فلانى را دیدیم در کنارمان هست حالا با چشم مثالى دیده والاّ اینکه نیامده بنشیند وزن و اینها داشته باشد. همین احساسى که او خود را به این نزدیک کرده است همان جنبۀ مثالی است منتها آن جنبۀ مثال آن‌قدر واضح است که انسان آن را به‌صورت خارجى مى‌بیند و خیال مى‌کند که این دوتا چشمش دیده است درحالی‌که چشم ندیده بلکه آن جنبۀ مثالى انسان او را در کنار خود دیده و مشاهده کرده نشسته است ولى همان‌طورى‌که قبلاً خدمت رفقا گفته شد البته بعداً باز اشاره روى این مسئله در بحث نفس در جلد هشتم خواهد آمد که چطور می‌شود انسان آن‌وقت مکاشفاتی که در اینجا برای انسان حاصل می‌شود گاهی از اوقات خواب‌هایی که انسان می‌بیند آن‌قدر این خواب از نقطه‌نظر ارتباط با نفس قوی است که انسان احساس نمی‌کند خواب دیده است و خیال می‌کند در بیداری بوده است درحالی‌که خواب بوده و در خواب دیده است و این مسئله در مکاشفات هست. شخص مکاشفه کرده صورت خارجى نداشته انسان می‌بیند که این قضیه در خارج تحقق پیدا کرده چرا این مسئله انجام می‌شود؟! چون برگشت همۀ اینها به باب معرفت و ادراک است. لازمه و وسیله و علت برای ادراک چشم و گوش و لمس نیست اینها فقط واسطه هستند که نفس یک حقیقتى را به‌واسطۀ اینها از خارج به آن صورت مثالى خودش ملصق مى‌کند و به آن صورت مثالى می‌چسباند. حالا از این چسباندن گاهى اوقات از این مُهر برمى‌دارد مى‌چسباند و گاهى اوقات آن مُهر را برمى‌دارد مى‌چسباند و گاهى اوقات مُهر یکى دیگر را برمى‌دارد مى‌چسباند نه‌اینکه این خود مُهر فی‌حدّنفسه به‌نحو علیت نقش داشته باشد. نه! هرازتا راه دارد و این مى‌آید آن استفاده را از این وسایل مى‌کند. گاهى از اوقات بدون وسیله و آلت مى‌آید این استفاده را مى‌کند و نیاز به چشم و گوش ندارد. لذا با چشم مثالى فرد را مى‌بیند خیال مى‌کند با چشم بصرى و عینى او را دیده است. صوت غیر عادى را مى‌شنود خیال مى‌کند گوش او شنیده خیال مى‌کند. الآن هم هستند می‌آیند به ما می‌گویند که آقا فلان چیز را شنیدیم بعد رفتیم دیدیم صدایى نمی‌آید. گفتم که آقا گوش تو که نشنیده بنده خدا! یک گوش دیگرت بوده! یا فلان چیز و فلان مسئله را دیدیم گفتم که چشم که نمى‌بیند و یک‌ هم‌چنین چیزی که اصلاً در دنیا نیست. یعنى این‌قدر این مسئله مهم و دقیق است که شخص خیال مى‌کند که...

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 414.
    2. عشر قصائد و أشعار ابن سينا، ج 1، ص 1.

جلسه ۵۴۹

10
  • ملاک توجه به مکاشفات

  • و از همین‌جا است که خدمت رفقا گفتیم که بسیارى از افرادى که اینها مدعى رؤیت و لقاء امام زمان صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند این با [صورت] مثالى بوده حالا اشکال ندارد که مثالى هم باشد، ما نمى‌گوییم که فقط باید وضع ظاهرى باشد ولى اینها به‌صورت مثالى بوده است. لذا مرحوم آقاى انصارى مى‌فرمودند: نود درصد مطالبى که در نجم الثاقب مرحوم حاجى نوری گفته همۀ اینها مکاشفات است اینها هم که نمى‌توانند تشخیص بدهند آمده‌اند همه را در کتابشان نوشته‌اند و از اینجا استفاده مى‌کنیم اینکه بزرگان مى‌فرمایند: مکاشفۀ صحیحه داریم مکاشفۀ سقیمه داریم مکاشفۀ خطا داریم و انسان نباید به مکاشفه نگاه کند مگر اینکه این را با موازین تطبیق بدهد و اگر تطبیق کرد توجه کند به‌خاطر همین قضیه است! شخص‌ مکاشفه‌ای مى‌کند و خیال مى‌کند یک هم‌چنین قضیه‌اى انجام شده است از مکاشفه بالاتر ذهن مى‌آید اصلاً کلام مى‌سازد! چطور کارخانۀ چاپخانه چاپ مى‌کند؟ دیده‌ایم این کتاب‌ها همه از چاپخانه درآمده است، ذهن ما هم مى‌آید کلام مى‌سازد اتفاق می‌افتد مثلاً بچه‌های کوچک سه‌ساله یا چهارساله اینها مى‌گویند که یک چیز روى این درخت آمده بود یااینکه یک کبوتر دوتا سر دارد یا از این‌گونه مطالب که می‌گویند، ما نباید به بچه‌ بگوییم که چرا دروغ مى‌گویى! او دروغ نمى‌گوید بلکه ذهنش دارد مى‌سازد و الآن ذهنش دارد صورت مى‌دهد. شب به او مى‌گویند که زود بخواب که لولو مى‌آید تو را مى‌خورد این فردا بلند می‌شود لولو را بالای [دیوار] حیاط مى‌بیند! واقعاً مى‌بیند نگاه مى‌کند مى‌بیند که این بالا روى دیوار یک حیوان و لولویى است با همان شکلى که پدر و مادر برایش ترسیم کرده‌ الآن او را دارد مشاهده مى‌کند و تقصیر هم ندارد باید به او گفت که او حالا مى‌رود، نترس! این الآن ذهنش دارد مى‌سازد و جالب اینجا است که وقتى که ساخت تا وقتى که مى‌میرد تا هشتادسالگی این صورت همراهش هست یعنى تا هشتادسالگی هم نمى‌فهمد مگر از راه غیر عادى یعنى از راه تعقل بفهمد! الآن من در کودکى صورت‌هایی در ذهنم هست مثلاً مجالس و قضایایى هست که بعد وقتى به والده‌مان مى‌گفتم مى‌گفت که اصلاً یک هم‌چنین چیزى نبوده و صحت ندارد! مثلاً در دو یا سه‌سالگی مى‌گویم که در فلان مجلس مثلاً شما با فلانی بودید. می‌گوید که اصلاً هم‌چنین چیزى نبوده و راست هم مى‌گوید یعنى دلیل مى‌آورد مى‌گوید که به این دلیل قطعاً نباید باشد چون اصلاً این‌طرف مرده است یااینکه این چیزى که شما نقل مى‌کنید به این دلیل نباید باشد درحالی‌که آن صورت، آن جلسه، آن مجلس و آن شخص هست ولی [این قضیه] نبوده این قضیه چطورى است که این صورت وقتى که بسته مى‌شود این صورت دیگر ازبین رفتنى نیست.

جلسه ۵۴۹

11
  • عدم محو شدن خاطرات

  • لذا خیلى باید مواظب باشیم ها! این خاطراتى که بر ما خطور مى‌کند این خاطره تمامش در روز قیامت همه مى‌آیند صاف مى‌ایستد! خاطرات بد مى‌آیند مى‌ایستند و خاطرات‌ خوب می‌آیند و هیچ‌کدام از اینها ازبین نمى‌روند. این‌همه بزرگان گفته‌اند که مراقبه کنید، چیزِ بد به نظرتان نیاورید، نسبت به افراد سوءظن نیاورید، براى مسائل در ذهنتان گناه نیاورید، مسائل خلاف نیاورید و مواظب باشید در صورت‌بندى در آن احادیث قدسى یا عیسی یا عیسی1 نسبت به این مسائل خیلى مطالب و تأکیداتی شده اینها براى این است که اصلاً حقیقت انسان را مثال تشکیل می‌دهد. اگر بخواهیم نگاه کنیم یک در میلیارد آن این بدن است یک در میلیارد! بقیه‌اش همه مثال و ملکوت و عوالم دیگر است که مسئله به آنها برمى‌گردد. تتمۀ آن إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد بماند.

  • أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. الکافی، ج ٨، ص ١٤١؛ مبانی اخلاق در آیات و روایات، ج ۲، ص 5.