پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مباحث فلسفی پیرامون ماهیت، جنس، فصل و تفاوتهای وجودی آنها میپردازند. بحث با تحلیل مفهوم «لابشرط» و «بشرطلا» در تصورات ذهنی آغاز شده و به چگونگی شکلگیری انواع و اصناف در خارج منتهی میشود. در ادامه، استاد با ورود به مبحث «هیولا» و مادةالمواد، مرز میان عالم ماده و مجردات را ترسیم کرده و چگونگی تنزل حقایق از مراتب عالی به صورتهای مادی و جسمانی را تشریح میکنند. در بخش پایانی، با تکیه بر روایات و سیره اولیاء الهی، به موضوع «مقام ستاریت» و نحوه برخورد با خطاهای دیگران در جامعه پرداخته میشود. این جلسه با هدف تبیین پیوند میان مبانی دقیق فلسفی و اخلاق عملی در سیره معصومین و اولیاء دین، به بررسی چگونگی فعلیت یافتن استعدادهای انسانی و ضرورت حفظ حریم و آبروی مؤمنان در پرتو معرفت توحیدی میپردازد.
درس ششصد و بیست و سوم
ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (2)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فصلٌ فى الفرقِ بینَ الجنسِ و المادةِ و بینَ النوعِ و الموضوعِ:
إنَّ الماهیةَ قد تُؤخَذُ بِشرطِ لا شیء بِأن یُتَصَوَّرَ مَعناها بشَرطِ أن یَکونَ ذلِکَ المَعنى وَحدَه بِحیث یَکونُ کُلُّ ما یُقارِنُهُ زائِداً عَلَیه، فَیَکونُ جُزءاً لِذلِکَ المَجموعِ مادَّةً لَه، مُتِقَدِّماً عَلیهِ فِى الوُجودَین فَیَمتَنِعُ حَملُهُ عَلَى المَجموعِ لِانتِفاءِ شَرطِ الحَمل وَ هُوَ الإتِّحادُ فِى الوُجود.1
عرض شد كه بعضى از اوقات ماهیت را اینطور تصور مىكنیم كه بدون انضمامِ چیزى با او درنظر گرفته شود؛ فقط ذات خودش بدون قابلیت همنشینى و مصاحبت با غیر و بدون عدم قابلیت همنشینى و مصاحبت با غیر درنظر گرفته شود، دراینصورت خود ماهیت فىحدّنفسه درنظر مىآید و خود ذاتِ یك مقوله مورد توجه قرار مىگیرد. در تصور معنا لحاظِ وحدت درنظر مىآید و هرچیزى كه در كنارش قرار بگیرد بر آن حقیقت زیاد است، یعنى اگر شما ناطق را در كنار حیوان قرار دادید آن چیزى غیر از خود حیوان است و آن معنایى اضافۀ بر آن حیوان است، گرچه فرد حیوان در خارج همان ناطق است و از نظر عینى باهم اتحاد دارند ولى از نظر مفهومى تفاوت مىكند؛ اگر تفاوت نمىكرد شما ناطق را اضافه نمىكردید، اینكه مجبور شدید ناطق را اضافه به حیوان بكنید تااینكه آن تعیّن خارجى را نشان بدهید دلیل بر این است كه بین مفهوم ناطق و مفهوم حیوان اختلاف هست والاّ خود همان حیوان كفایت مىكرد، پس دراینصورت این معنا جزء و مادهاى براى این مجموع است؛ یعنى مادهاى براى این مجموع بهحساب مىآید كه در انضمامِ آن ناطق به او حكم ماده و صورت را پیدا مىكند كه آن صورت مىآید و این ماده را به حقیقتى از حقایق خارجیه و تعیّنى از اعیان خارجیه متبدّل مىكند. «لام» در اینجا به معناى «فی» است. در دو وجود؛ چه وجود خارجى و چه وجود ذهنى، این ماهیتى كه در اینجا تنها لحاظ شده باید تقدم داشته باشد، اما وجود خارجى بهخاطر اینكه این ماهیت، جزئى است كه تا این جزء نباشد كل براى آن كل متحقق نمىشود و تا كل متحقق نشود آن تعیّن نمىشود تعیّن خارجى باشد و از یك نظر در وجود ذهنى هم این ماهیت بر این مركب مقدم است بهجهت اینكه تا اجزاء مركب تلفیق نشوند طبعاً خود آن مركب در ذهن نمىتواند تحقق پیدا كند. مىگوید: حملش بر مجموع ممتنع است و شرطِ حمل شرطِ اتحاد است؛ یا اتحاد، اتحاد در وجود است كه الآن از نقطهنظر وجودى این با آن تفاوت مىكند، یعنى حیوان خودش فىحدّنفسه از نقطهنظر وجودى با ناطق متفاوت است و با حیوان و ناطق هم متفاوت است چون لحاظى كه در اینجا شده لحاظِ تعیّن خارجى و وجودِ خارجى نیست بلکه فقط لحاظ خود آن مفهوم در ذهن بدون اضافۀ امر دیگر است، تنها حملى كه در اینجا مىشود كرد این است كه ما خودش را بر خودش حمل كنیم. همانطور كه جلسۀ قبل عرض كردیم: زیدٌ زیدٌ در اینجا مىگوییم: الحیوانُ حیوانٌ.
وَ قَد یُؤخَذُ لا بِشَرطِ شَیءٍ بِأن یُتَصَوَّرَ مَعناها مَعَ تَجویزِ کونِه وَحدَه وَ کونِه لا وَحدَه.
گاهى از اوقات این معنا معناى لابشرطشیئى است، معنایش در نظر گرفته مىشود ولى طورى ما این معنا را تصور مىكنیم كه او را هم مىشود تنهایى و هم با غیر درنظر آورد؛ وقتى كه حیوان را درنظر مىآوریم منظور ما خود جنس تنهاى جداى از فصل نیست بلکه منظور ما حقیقتى است كه مىتواند با فصل هم در اینجا جمع بشود، یک معنایى است كه فصل را هم در خودش دارد. مثلاً در محاورات هم همینطور مىگوییم؛ مىگوییم که الحمدلله حیوان خیلى زیاد است؛ اینكه مىگوییم: حیوان خیلى زیاد است منظور ما اعم از چهارپایان است كه خب تعدادشان محدود است و اعم از دوپایان! دوپایانی که در جامعه هستند! این حیوانى را كه مىگوییم، در واقع یك معناى سِعى درنظر مىآوریم که تقریباً شبیه همان عمومالمجازى است كه در بلاغت مورد استفاده قرار مىگیرد كه یك معناى سِعِى به مفهومى داده مىشود كه هم شامل آن منطبقٌعلیه لُغوى و موضوعٌله لُغوى اوست و هم افرادى كه در اعتبار مُعتَبِر با او مىتوانند همخوانى و همرنگی داشته باشند. این معنا، معناى عمومالمجاز است كه این معنا درنظر گرفته مىشود. البته این مسئله بنا بر رأى سكاكى در هر مجازى مطلب از این قرار است ولكن از نقطهنظر استعمالِ در دو مصداق مختلف این مسئلۀ عمومالمجاز خیلى مورد توجه قرار مىگیرد.
همین قضیه را شما نگاه كنید ببینید در زمان سابق بهائىها خیلى رشد كرده بودند و خیلى از مناصب دولتى را گرفته بودند، نخستوزیرمان بهائى بود، امراى ارتش بهائى بودند، بسیارى از وزرا بهائى بودند و خلاصه بهائیت خیلى در ایران داشت نفوذ پیدا مىكرد، افرادى كه اصلاً در آن موقع بهاصطلاح خیلى از چشم راست و چپىهاى شاه بهحساب مىآمدند بهائى بودند، اصلاً بهطورکلی قضیۀ بهائیت یک قضیۀ استعمارى است از همین نشوونماى آن مشخص است. علیٰکلّحال در آن موقع مسئلۀ بهائیت خیلى رشد کرده بود. آن مطلبى را كه مرحوم حداد به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ فرمودند كه چرا شما مثلاً نسبت به این مسئله و قضیه اقدام كردید؟ مرحوم آقا در پاسخ مىگویند كه اگر این كار را نمىكردیم مردم بهائى مىشدند. ایشان فرمودند: «آقا مردم بهائى هستند!»
فرق حقیقی مسلمان و غیر مسلمان
اینها عمومالمجاز است حالا كسى كه شهادت به لا إله إلاّ الله مىدهد و اقرار به رسالت میکند بهائى نیست، ولى ایشان در اینجا مىخواهند این را بفرمایند كه فرق مسلمان و غیر مسلمان در چیست؟ آن مسلمانى كه هِرّ را از بِرّ تشخیص نمىدهد، آن مسلمانى كه رفتارش مثل بقیه است، آن مسلمانى كه لخت مىآید و در خیابان مثل بقیه دارد راه مىرود، آن مسلمانى كه اگر یك مطلب از او بپرسید در آن مىماند، آن مسلمانى كه به هر صدایى حركت مىكند و هیچ ریشهای ندارد، خب حالا اسمش را روى پیشانىاش بهائى بنویس! چه فرقی مىكند؟! بین اسلام و غیراسلام چه تفاوتى دارد؟! بالأخره اسلام یک حقایقى مدوّنه و مبانىاى مقنّنه از ناحیۀ شرع است که التزام به آنها التزام به اسلام و تلبّس به اسلام و مبانى است.
خب حالا فرض كنید اگر كسى اسماً مسلمان باشد ولیكن رسماً هر كارى بقیه مىكنند او هم مىكند، هر ارتباطى كه بقیه دارند او هم دارد، حالا این مىگوید که در كتاب خواندیم یك پیغمبرى آمده است، حالا خیلی تفاوت چندانی در این مسئله ندارد ولكن بهمجرد یك حركت باد و نسیمى متمایل مىشود این همان همجٌ رعاعى است كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام در نهجالبلاغه مىفرمایند كه اكثر مردم همجٌ رعاع هستند؛1 امروز بهدنبال این و فردا بهدنبال او حركت مىكنند. آن کسی كه در شب عاشورا تا آخر پاى كار مىایستد سى چهل نفر هستند و بیشتر نیستند والاّ وقتى كه حضرت حركت مىكنند یك عدۀ كثیرى مىآیند ولی هرچه راه مىگذرد مىبینند خبرى نشد و یکییکی آب مىروند و كم مىشوند! به مكه مىرسند، از مكه حركت مىكنند حضرت مىگوید که اینقدر دنبال من نیایید! به خدا خبرى نیست و پشیمان مىشوید! بهجاى اینكه شب عاشورا بروید از حالا بروید و نگذارید تا آن شب طول بکشد، حتماً باید چشمتان بیفتد لشكر را ببینید تا باور كنید؟! یک تعداد به من نگاه كنید و یک تعداد هم به لشكر (مقابل) نگاه كنید تا خودتان بفهمید چه خبر است! اینها قبول نمىكردند یااینكه بعضىها هم مردد بودند که برویم یا نرویم؟! بابا پسر پیغمبر است این مقام و این وضعیت را دارد، جدش این حرفها را راجع به او زده است و مسائل اینطوری بوده است و... مدام با خودشان كلنجار مىرفتند، شب عاشورا كه شد حضرت گفتند که اینها را راحت كنیم تا اینقدر با خودشان كلنجار نروند و اینقدر قضیه برایشان سخت نشود. گفت که صاف مىگویم: آیا من را صادق مىدانید یا نمىدانید؟! اگر نمىدانید خب بلند شوید بروید. اگر صادق مىبینید فردا هیچ كسى زنده نخواهد بود! خاطرتان جمع باشد که همۀ شما كه اینجا هستید همه رفتنى هستید!
شباهت قضیۀ شب عاشورا به قضیۀ غدیرخم
آنها دیدند نه دیگر، حضرت قضیه را به صراحت گفتند! قضیۀ شب عاشورا مثل قضیۀ غدیرخم بود هرچه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به مردم مىگفت که این على جانشین من است و فلان و این حرفها تااینكه جبرائیل آمد و گفت که قضیه را صاف باید بگویى، تا کی همینطور دست روى دست بگذاری و مدام بگویی که على اینطور است و آنطور است و فلان! مسئله را باید قشنگ تمامش كنى كه دیگر جایی براى بهانه نماند. قضیۀ شب عاشورا هم مثل قضیۀ غدیر بود، حضرت دیگر مسئله را تمام كرد و گفت که همه فردا رفتنى هستید. خودتان مىدانید؛ زن و بچه دارید، مال و اموال دارید، ملك دارید، تعلق دارید، دنیا دارید و جان دارید و جانِ شیرین عزیز است، بلند شوید بروید! فرمودند:
إنّ اللیلَ قَد غَشیکُم فاتَّخذوها جَمَلا.1
اینها دیگر بلند شدند و رفتند. خب حالا این مردم مسلمان هستند یا بهائى هستند؟! همانهایى كه زمان امام حسین علیهالسّلام در شب عاشورا رفتند آنها با بهائى چه فرقى كردند؟! حالا اسماً مىگویند: أشهد أن لا إله إلاّ الله نماز هم مىخوانند و رو به قبله هم مىكنند اما چه تفاوتى با بهائی مىكنند؟! همانطوریكه بهائى و مسیحى و یهودى نمىآیند حضرت را كمك كنند، اینها هم همانطور هستند! همانطوریكه آنها در آن مرام خودشان و ارتباط با اسلام خود را بیگانه مىبینند و بین خودشان و اسلام پرده و حائلى قائل هستند اینها هم همینطورند. مىگویند که یا حسین قبولت داریم اما تا وقتى كه زخمى به ما نرسد تا وقتى كه به مال ما توهین نشود تا وقتى كه زن و بچۀمان سر جایشان باشند و تا وقتى كه تا وقتى كه ... این تا وقتی، تا وقتى مرز است و این مرز بین انسان و صاحب اصلی مىشود و در اینجا بینشان فاصله مىافتد. وقتى كه اینطور باشد دیگر دراینصورت تفاوتى در بین نیست.
پس در اینجا خود ایشان هم یك عمومالمجازى [استعمال فرمودند که] اینها همه بهائى هستند. البته حقیقت است! منتها ما از نظر بلاغى حالا مىگوییم که مجاز است! همین است دیگر! امروز زیر پرچم این سینه مىزنیم فردا كه یك پرچم دیگرى بلند شد مىرویم زیر آن پرچم سینه مىزنیم و بهدنبال آن مىرویم، این مطالبى كه مىشنویم و در تاریخ به اینها نگاه مىكنیم اینها براى ما است، برای امروز ماست، برای الآن و هر لحظۀ ماست تا قبل از اینکه وقت بگذرد و فرصتها برود. براى این است والاّ آن بزرگان كه رفتند و كارشان را كردند و تمام شد حالا بقیه هرچه مىخواهند بشوند، بشوند.
و قَد یُؤخَذُ لا بِشَرطِ شَیءٍ بّأن یُتَصَوَّرَ مَعناها مَعَ تَجویزِ کونِه وَحدَه و کونَهُ لا وَحدَه بأن یَقتَرِنَ مَعَ شَیءٍ آخَر فَیُحمَلَ عَلى المَجموعِ و عَلى نَفسِه وَحدَه.1
لابشرطشیء یعنی اینكه این تنهایى درنظر گرفته بشود یااینكه تنها نباشد و با شیء دیگر مقترن باشد مثلاً با ناطق مقترن باشد. هم میشود که بر مجموع حمل بشود، فرض كنید بگوییم: الإنسانُ حیوانٌ الآن شما حیوان را بر انسان حمل كردید و انسان هم مجموع از این فصل و جنس و اینهاست یااینكه بر خودش حمل شود مثلاً الحیوانُ حیوانٌ، تفاوتى دراینصورت نمىكند چون یك معناى مجموعى درنظر گرفته شده كه آن معناى مجموع شمولش را بر انواعى كه در تحت خودش هستند وسعت مىدهد و بهاصطلاح عمومیت مىدهد. در اینجا دیگر خود آن حیوانیتِ تنها كه ما مىخواهیم بین او و بقیه جدایى بیندازیم لحاظ نمىشود و ما این مسئله را حتى در مورد اصنافِ یك جنس هم بهكار مىبریم مثلاً یك وقت مىگوییم که برو برنج بخر، شما مىروید در مغازه مىبینید ده نوع برنج هست؛ برنج شمال هست، برنج گیلان، اصفهان، شیراز، پاكستان و امثالذلک هست و شما نگاه به هركدام مىكنید و از هركدام که قشنگتر است یك كیلو مىخرید. یك وقت مىگویید که برنج پاكستان این خصوصیت را دارد و برنج شمال این خصوصیت را دارد، این دیگر در اینجا به شرط وحده مورد لحاظ قرار گرفته است بعد به شما مىگویند که حالا برو این را بگیر. دیگر شما نمىتوانید ده كیلو از هركدام را بگیرید، باید همان را كه گفته شده درنظر بیاورید، این در اینجا لحاظ نوع خاص به شرط وحده است، در اوّلى لحاظ یك برنج است و آن لحاظ شمول است و همۀ اصنافِ این، حقیقت و ماهیت را در آنجا در برمىگیرد.
وَ الماهیَةُ المَأخوذَةُ کَذلِک قَد تَکونُ غَیرَ مُتَحَصِّلَةٍ بِنَفسِها فِى الواقِع بَل یَکونُ أمراً مُحتَمَلاً لِلمَقولیَةِ عَلى أشیاءَ مُختَلِفَةُ الماهیات.
آن ماهیتى كه به این نحو اخذ و تصور شده است گاهى از اوقات مىشود كه خودش فىحدّنفسه تحصّل و قوام ندارد و خودش تحقق خارجى نمىتواند داشته باشد بلكه نیاز به ضمّ ضمیمه دارد.
مرحوم آقاى بروجردى مىخواستند طلبهاى که خدمت ایشان آمده بود را امتحان كنند لذا گفته بودند: «اشیاء» غیرمنصرف است یا منصرف است؟! باید على اشیاءِ بگوییم یا على أشیاءَ؟!
استاد: چه باید بگوییم؟
تلمیذ: اشیاءَ.
استاد: چرا؟!
تلمیذ: چون غیرمنصرف است.
استاد: دلیل بر غیر منصرف بودنش چیست؟!
تلمیذ: جمع است.
استاد: دو جنبه داریم؛ یکی تأنیث است و یکی هم جمع است!
آن طلبه هم در جواب آقای بروجردی گفت: ﴿لَا تَسَۡٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ﴾1 آقاى بروجردى به او یك عبا دادند، اگر [فقط] جواب مىداد شاید عبا نمىگرفت، مثلاً پنج تومان ده تومان به او میدادند. خدا مرحوم آقاى بروجردى را رحمت كند بسیار آدم با واقعیتى بود، حالا ما نمىگوییم که ایشان از عرفاء و اولیاء و كذا بود. نه آن مراتب كه یك حسابهای دیگرى دارند، ولى دیگر در این زمانه آدم با واقعیت هم پیدا نمىشود! آدمى كه به آنچه مىگوید در حدّ خودش متعهد و ملتزم باشد، صدق داشته باشد. آقاى بروجردى آدم صادقى بود و اعتقاد داشت، بهاندازۀ همان مقدار فهم و ادراك و قوۀ عاقلۀ خودش نسبت به آن مطلبى كه مىگفت، صدق داشت. از حركات و سكناتش پیدا بود كه آدمى است كه خلاصه نمىخواهد خودش را گول بزند، نمىخواهد كارى انجام بدهد كه دیگران بر او تأثیر بگذارند و خود را در تحت نفوذ دیگران دربیاورد.
البته ما نمىتوانیم بگوییم که ایشان در این مسئله کاملاً موفق بود یا نبود علیٰکلّحال انسان بشر است و بشر هم محدودیتهاى وجودىِ خاصِ خودش را دارد؛ مگر كسى كه قلبش به آن مراتب كشف و مراتب معرفت متصل باشد که او را دیگر كسى نمىتواند گول بزند. اگر تمام دنیا بگویند که الآن شب است، به ریش همۀشان مىخندد! چه آنهایى كه ریش دارند و چه آنهایى كه ریش ندارند!! زنها جزو بىریشها هستند!! همینطور به همۀشان مىخندد و به همۀشان هم كارى ندارد، چرا؟ چون دارید مىبینید، این فرد را دیگر كسى نمىتواند فریب بدهد ولی باقى افراد نه، كموزیاد دارند؛ بعضىها مىخواهند فریب بخورند، آقاى بروجردى اینطوری نبود، خدا پدرش را هم بیامرزد و خدا رحمتش كند. بعضىها مىخواهند گول بخورند، به قول یكى مىگفت که بعضىها خواب هستند و بعضىها خودشان را به خواب مىزنند؛ آن كسى كه خواب است آدم تكانش مىدهد و در گوشش سروصدا میکند و دوتا لگد مىزند بیدار مىشود ولی آن كسى كه خودش را به خواب مىزند چطور مىتوانید بیدارش كنید؟! بعضىها خودشان را به خواب مىزنند، همه خودشان را به خواب مىزنند، مرحوم آقاى بروجردى اینطور نبود و خودش را به خواب نمىزد.
و إنَّما یَتَحَصَّلُ بِما یَنضافُ إلیه فَیَتَخَصَّصُ به و تَصیرُ بِعَینِها أحَدَ تِلکَ الأشیاء فَیَکونُ جِنساً وَ المُنضافُ إلَیه الذی قَوَمَهُ وَ جَعَلَهُ أحَدَ تِلکَ الأشیاء فَصلاً.
این تحصّل پیدا میکند به آن چیزى كه به آن اضافه مىشود پس بهواسطۀ او از اجناس و انواع دیگر تخصّص و تعیّن و امتیاز پیدا مىكند و بهواسطۀ او یكى از همین اشیاء خارجى مىشود؛ او به كمكش مىآید و او را به یكى از انواع تبدیل مىكند؛ او جنس مىشود و آن كه به او انضیاف پیدا مىشود كه او را قوام، تخصّص، تشخّص و تعین بخشیده و ممتاز نموده است به اضافۀ بر او فصل گفته میشود.
وَ قَد تَکونُ مُتَحَصِّلَةً فی ذاتِها غَیرَ مُتَحَصِّلَةٍ بِإعتِبارِ انضیافِ أمورٍ إلَیها یَجعَلُها کُلَ واحِدٍ مِنها إحدَى الحَقائقِ المُتَأصِّلَة کالأنواعِ الداخِلَةِ تَحتَ جِنسٍ فَهی فی نَفسِها نوعٌ بَل شَخصٌ واحِدٌ مِن نوعٍ کَهَیولَى عالَمِ العَناصِر.
گاهى از اوقات هم این خودش فىحدّنفسه تحصّل، تعیّن و امتیاز دارد و نیازى به ضمّ ضمیمهاى ندارد. این به اعتبار انضیاف اموری به او تحصّل ندارد كه یكى از آنها را حقایق متحصّله قرار بدهد مثل انواعى كه داخل در تحت جنس هستند، خود نوع فىحدّنفسه تحصّل دارد و دیگر نوع براى تحصّلش احتیاج به چیز دیگر ندارد، خود انسان براى تحصّل خودش نیاز به چیزی ندارد! شما مىگویید: «انسان»، وقتى مىگویید: «انسان» جنس و فصلش را هم درنظر گرفتهاید كه دارید مىگویید والاّ بدون این كه نمىتوانید بگویید! پس دیگر دراینصورت نیازى به ضم عَرَض و فصل و جنس دیگرى نیست و نیازى به این مسائل نیست.
بلكه ممكن است یك شخص از یك نوع باشد یعنى این نوعى است كه داراى شخص خارج است و دوتا ندارد؛ انسان مصادیق مختلفى دارد ولكن هیولا كه عبارت از مادةالمواد خارجى است در اینجا نوعى است كه فردش هم فرد واحد است و قابل تجزیه نیست؛ مثل هیولاى عالم عناصر! بین افراد اختلاف است در اینكه وحدت این هیولا وحدت نوعیه است یااینكه وحدت شخصیه است؟! اگر وحدت، وحدتِ نوعیه باشد به این معناست كه در اینجا یك نوع بیشتر از این وجود ندارد یعنی جنسى كه آن نوع را شامل مىشود، نمىتواند بیش از این یك نوع، نوعى دیگر بسازد؛ حیوان جنسى است كه مىتواند غیر از انسان انواع دیگرى را هم بسازد. هر فصلى كه به او ضمیمه بشود این فصل مىآید و نوعى در مقابل انسان ایجاد مىكند ولى جنس هیولا نمىتواند غیر از هیولا چیز دیگرى را بسازد چون هرچه بسازد باز همان جنبۀ تهیؤ و جنبۀ قابلیت در او لحاظ است پس غیر از هیولا ما چیز دیگری نداریم و تقریباً این مطلب را مىتوانیم با وجود مثال بزنیم؛ مسئلۀ وجود حقیقتى است كه ثانى ندارد، اینهم در مادیات ثانى ندارد. آن در خارج از مقوله و هویت بخشیدن به ماهیات است كه ثانى ندارد و هر چیزى كه براى وجود ثانى فرض بشود در آنجا مشمول همان حقیقت وجود خواهد بود و ما نمىتوانیم چیزى را در كنار وجود قرار بدهیم و اسم او را وجود ثانى یا وجود ثالث بگذاریم كه از نظر هویت تفاوت داشته باشد.
هیولا هم مطلبش به همین كیفیت است ـ حالا از اسم هیولا نترسید ـ این هیولا عبارت از همان مادةالمواد است از نقطهنظر ماده و جنسش تمام مادههایى كه شما در خارج ببینید هركدام از اینها انواع مختلفِ داراى خصوصیات مختلف هستند كه از عناصر متفاوتى تشكیل شدهاند كه اجتماع و تركیب آن عناصر متفاوت كه یكصدوخردهاى است بهاضافۀ چیزهاى دیگر مواد خارجى و انواع خارجى را تشكیل مىدهد. نمك، آهن، سنگ و كلسیم یكى از همین انواع خارجى هستند که هركدام از این انواع خارجى فىحدّنفسه در تركیب و امتزاج باهم یك نوع را تشكیل مىدهند، مثلاً ید و سدیم را شما باهم تركیب كنید نمك مىشود ولى خود یُد فىحدّنفسه یكى از انواع است یعنى یك نوع خارجى است كه در تحت آن نوع افرادى قرار دارد؛ یُد در اینجا، در آنجا، در آن شهر، در آن كشور، در آن منطقه، در آن دریا، در آن شورهزار و در میوهها که خود میوهها هم داراى ید هستند، هركدام از اینها خودشان مصداق یا صنفى ـ چون خود ید هم صنف دارد ـ براى آن ماهیت خارجی و هویتى هستند كه در خارج تشكیل شده است.
تعریف هیولا
حالا صحبت در این است كه آیا ما مىتوانیم چیزى را پیدا كنیم كه خود ید و كلسیم را با همدیگر پوشش بدهد و هردو را شامل بشود؟ بله، اسم آن هیولا مىشود، یعنى آن مادۀ اولیهاى كه خود را به هر شكل و صورتى كه درآورد شما در آنجا اسم یك معدن از معدنیات یا اسم یك ویتامین از ویتامینها و یا اسم یك هویت از هویتها را بر او مىگذارید، اسم آن مادۀ اولیه كه دیگر واحد است و همۀ اینها به او برمىگردند را مادة المواد و هیولای اولیه مىگذارند. اگر شما بخواهید هیولاى اولیه را تعریف كنید نمىتوانید روی شیء محسوسى دست بگذارید، عقل مىآید و همۀ این انواع مختلفه را، آن مابهالاِشتراك که همان ماده باشد، آن مادۀ در اینها كه بر همۀ انواع عنوان جنس كلى دارد را در همۀ اینها مىگیرد و همینكه عقل مىگوید که این بالأخره ماده است یا نیست، از قسم ماده هست یا نه، آن ماده را در ذهن خودش مىآورد و اسم هیولا را روى او مىگذارد، بعد ظهور خارجى آن ماده را اسمگذارى مىكند؛ اسم یكى را ید مىگذارد، یکی را کلسیم و دیگری را منیزیم و امثالذلک مىگذارد. تمام این اسامى كه مىگذارد براساس همان صورتبخشى است كه آن مادۀ اولیه و هیولاى اولیه در آنجا آن صورت را بهوجود آورده است. خب ما چندتا هیولا داریم؟! ماده هم كه همان است؛ یعنى در اینجا یك ماده بیشتر نداریم و آن ماده عبارت از همین نوعى است كه فقط یك فرد دارد.
البته در اینجا ما نمىتوانیم نوع به معناى جنس و فصل را مدّنظر قرار بدهیم چون آن نقطۀ شروعى كه استارت براى تنوع زده مىشود دیگر نمىتواند جنسى باشد كه در اینجا فصل آمده باشد، این نقطه همان نقطهاى است كه در مرز بین مجرد و ماده هست که ما در آن مرز این تبدّل مجرد به ماده را مورد نظر قرار مىدهیم و از آنجایى كه خودِ وجود فىحدّنفسه داراى جنس و فصل نیست بلكه عارضى بر جنس و فصل است و محقِّقِ جنس و فصل خارجى است نهاینكه خودش در تحت مقولهاى از مقولات باشد و محكوم به جنس و فصل باشد، در اینجا آن اولین نقطۀ شروع ماده بودن نیز نمىتواند داراى جنس باشد بلكه آن عبارت از همان حقیقتى است كه آن حقیقت خودش فىحدّنفسه یك نوع است و مُتِحَوِّلٌ إلى الأنواع که از آنجا به بعد انواع، جنس، فصلها و اختلاف در اصناف شروع مىشود. ولى در آن نقطهای كه مرز است و این حقیقت میخواهد پایش را از مجرد بیرون بگذارد و لباس جسمیت بپوشد دیگر در آنجا جنسیت معنا ندارد چون ما در آنجا امر مشتركى كه بین او و مجرد دراینصورت مشترك است نداریم تااینكه فصلیت او عبارت از همین تلبس به لباس ماده است باشد. در آنجا خود وجود جنس نیست، خود ظهورِ وجود در یك تشكّل است كه آن تشكّل اولین نقطۀ ایجاد جنس و فصل است، وقتى آن نقطه تشكّل پیدا كرد از آنجا به بعد مسئلۀ جنس و اختلاف و این مطالب در آنجا پیش مىآید.
تلمیذ: آیا امر موهوم است؟
استاد: نه، مسئلۀ موهوم نیست بلکه مسئلۀ خارجى است.
تلمیذ: از این بابت موهوم است که ما گریزى از مرز این نقطه نداریم چون نه جنس دارد و نه فصل دارد.
استاد: شما گریز از تحقق یك وجود هم ندارید؛ شما براى وجود چه جنس و فصلى را درنظر مىگیرد؟
تلمیذ: خب بحث بین ماده و مجرد است.
استاد: آهان، یعنى همان ماده و مجردى را كه مىخواهید به او ربط بدهید؛ به قول امروزىها آن استارتی كه مىخواهد زده بشود و نقطۀ شروع از آنجا مىخواهد راه بیفتد. تابهحال صورتِ مثالى و برزخى داشت، حقایق، حقایقِ برزخى بودند چون اینها در سلسلۀ علل قرار دارند، حالا این سلسلۀ علل مىخواهد بیاید و بیاید و معلولى از خود بسازد كه با قبلش تفاوت ماهوى دارد. تا حالا خصوصیات ماده را نداشت شما آنچه را كه در خواب یا در مكاشفه مىبینید خصوصیات ماده را دارد؟! وزنش چند كیلو است؟! پدرتان که به رحمت خدا رفته را در خواب مىبینید آیا كشیدید ببینید چند كیلو وزنش است؟! نه آقا، میگوید که روى آب هم راه مىرود یکدفعه مىبینید یک قدم گذاشتید به آنجا رسیدید، خصوصیات ماده را ندارد ولى شكل دارد بعد حقیقتى كه مافوق این است شكل ندارد اینها همه مراتب علّى و معلولى هستند كه از آن لاشكل و لاحد و لارسمى مدام به تشكّل و تعیّنش تنزّل پیدا مىكنند و این تعیّن و تنزّل ادامه دارد تا به ماده مىرسد، درست شد؟!
تعبیر دیدن بعضی صور برزخیه در خواب
همین مسئله در مورد آن هم هست؛ شما در مورد تبدّل و تحوّل یك حقیقت معنوى مجرد از صورت به مثال چه فرضی مىكنید؟ منتها در آنجا مىگویید که راحت است، نه چنان راحت هم نیست. چطور وقتى که شما یك امر و حقیقتی را در خواب مىبینید فرض كنید میبینید که در آب دارید شنا مىكنید، مىگویند كه رحمت خدا و نورانیت بر شما نازل میشود، نورانیت كه آب نیست! آب اکسیژن و هیدروژن است. آن آبى كه دارید در مكاشفه و خواب در آن شنا مىكنید با این آبى كه اینجا در حوض حیاط فیضیه است یكى است؟! یااینكه فرض کنید مىگویند که دارید شیر مىخورید، تعبیری هم که از خوردن شیر در خواب یا مكاشفات و اینها میکنند میگویند: علم است. یااینكه مىگویند: فرض كنید که ماهى در آب حكایت از ثروت و پول و اینها مىكند. این شیرى كه الآن شما دارید مىخورید یا این آبى كه دارید در آن شنا میکنید یك حقیقت نورانى و روحانى است كه الآن براى شما در خواب و مكاشفه جلوه پیدا كرده است. چطور شد؟! آن حقیقت نورانى كه به شكل شیر، آب، ماهى و مار نیست.
شخصی خواب دیده بود که مارى پشت كتابهایش هست، به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ عرض کرد، مرحوم آقا فرمودند که «به این کتابها تعلق داری» گفت که یك مار سبزى هم بود! گفتند: «به این کتابها تعلق دارید» خب این تعلق مگر شكل و وزن و طول دارد؟! این حقیقتى كه الآن دارد نازل مىشود و به شكل یك مار براى انسان جلوه مىكند و واقعیت هم دارد دلیلش چیست؟ دلیلش این است كه تعبیر میکنند و درست هم است، آن مُعبِّرى كه دارد این مار را تعبیر به تعلق مىكند دروغ مىگوید یا راست مىگوید؟! اگر دروغ مىگوید که هیچ و اگر راست مىگوید، چه حقیقتى پشت این مسئله نهفته است؟! چه واقعیتى در این قرار دارد كه او تعبیر به تعلق میکند و تعبیر به اینكه نماز شب مىخوانى نمىكند؟! چرا تعبیر نمىكند به اینكه شما زیاد قدم مىزنید یااینكه زیاد مىخورید؟! چرا تعبیر نمىكند كه شما زیاد مطالعه مىكنید؟! مىگوید که شما تعلق دارید! این تعلق یك حالتِ نفسانى است، به مار چه ربطى دارد؟! به رنگ مار چه مربوط است؟! گاهى اوقات انسان حتى مار خوش خطوخال هم مىبیند، این صورى كه مىگویند: انسان به صورتهای مختلف هست حتى همین الآن هم هست که مىگویند که صورت برزخى یكى به شكل سگ است، یکی هم به شکل گربه و دیگرى هم به شكل روباه است، این بزرگان كه وقتى نگاه مىكنند از صورت افراد صورت برزخى را تشخیص مىدهند چگونه است؟!
من خودم از مرحوم آقاى مطهرى شنیدم ـ ایشان در آن جلساتى كه آن سالها مىآمدند ـ که داشتند به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىگفتند كه من از آیةالله آقا سید احمد خوانسارى که آن موقع هنوز حیات داشتند شنیدم كه میگفت: من از مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودكى اصفهانى در نجف كه ایشان مدتى در نجف بود شنیدم كه وقتى از حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام بیرون مىآید بعضى از اجلّۀ علماء نجف را به شكل خوك مىبینم! ناقل مرحوم آقاى مطهرى است و بنده خودم شنیدم نه شخصِ دیگر؛ سلسلۀ سند را هم خدمتتان بگویم! حالا اگر در من شك مىكنید که خب بگویید؛ این دارد دروغ مىگوید!! شنیدیم این آقایانى كه بر ضد عرفان هستند مطلبى را كه یكى از قول مرحوم آقا در كتابى نقل كرده است گفتند که این مطلب دروغ است! گفتم: خیلى خب دیگر پدرمان هم كذّاب شد. وقتى كه قرار بر لجاجت باشد این لجاجت كار آدم را به اینجا مىرساند! یعنى همین آقایى كه تا قبل از این حكایت مىگوید كه آقاى سید محمدحسین طهرانى فردى صادق و شخصى منزّه و وارسته است تا یك مسئلهاى پیش مىآید كه با مرامش سازگار نیست همین آقا كاذب مىشود؛ ﴿ثُمَّ كَانَ عَٰقِبَةَ ٱلَّذِينَ﴾ خب چیست؟! یك مقدار فكر كنید ﴿ثُمَّ كَانَ عَٰقِبَةَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔواْ ٱلسُّوٓأَىٰٓ أَن كَذَّبُواْ بَِٔايَٰتِ ٱللَهِ وَكَانُواْ بِهَا يَسۡتَهۡزِءُونَ﴾1 معنایش این است. نادان تو براى چه كسى دارى این كارها را انجام مىدهی؟! اگر براى خدا انجام مىدهى پس چرا تا آخرش جلو نمىآیى؟! چرا تا نصفه مىآیی؟! پس معلوم است از اوّلش هم نبودی، از اوّلش هم براى نفس بود، راستِ راست است.
قضیه مربوط به میرزا مهدى اصفهانى است كه دیوانه شده بود و به كلهاش زده بود و خُل شده بود! بنده این مطلب را در حاشیۀ افق وحى ذکر کردهام.1 مرحوم نائینى پنجاه دینار که آن موقع مبلغى هم بوده به مرحوم آقا سید جمال مىدهند كه بیایند ایشان را به تهران بفرستند تا آبوهوای تهران و ایران حالوهواى او را عوض كند و او مىآید مدتى در تهران در شمیرانات مىماند و بعد پیش آقامیرزا احمد آشتیانى مىرود و در منزل او بود و وقتى حالش خوب مىشود به مشهد مىرود و این بساط ضد عرفان را راه مىاندازد! آیا این قضیه راست است یا دروغ؟! پدر ما كه هفت سال با آقا سید جمال گلپایگانى محشور بود و همه این را مىدانند آیا ایشان دروغ گفته از آقا سید جمال یا راست گفته است؟! مىگویند: دروغ گفت! خب این چه مىشود؟! این قضیه مىشود: ﴿ثُمَّ كَانَ عَٰقِبَةَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔواْ ٱلسُّوٓأَىٰٓ أَن كَذَّبُواْ بَِٔايَٰتِ ٱللَهِ﴾! حالا مىخواهى براى پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حرف بزن، مىخواهى براى خدا حرف بزن، مىخواهى از امام علیهالسّلام دفاع كن، هرچه بكنى كشك است! اینطوری خدا آدم را رسوا مىكند و اینطوری خدا مچ آدم را باز مىكند! اگر راست است بپذیر، هرچه مىخواهد باشد! اگر دروغ است آدم رد مىكند! این دیگر اینطرف و آنطرف ندارد. همیشه انسان باید راست را بپذیرد.
فتنۀ عجیب آخرالزمان!
مرحوم آقا سید احمد خوانسارى مىفرمودند: من خودم دیدم که آقا شیخ حسنعلى نخودكى اصفهانى وقتى كه از حرم امیرالمؤمنین علیهالسّلام بیرون مىآمد عبا را بر سرش مىانداخت و به كسى نگاه نمىكرد. یك روز به ایشان گفتم که چرا شما وقتى از حرم بیرون مىآیید عبا روى سرتان مىاندازید؟! ایشان از جواب دادن امتناع کردند و خلاصه ما با روش آخوندى و طلبگى اصرار كردیم تا بگویید كه قضیه چیست! چرا موقع رفتن عادی هستید؟! ایشان فرمودند: من چشمم به افراد كه مىافتد صورت برزخى آنها را مىبینم و این مرا دگرگون مىكند و حالم را مىگیرد! حالا این را من دارم مىگویم که هرچه در حرم بهدست آوردیم همه را بههم مىریزد. بعد ایشان اسم آوردند و من الآن اسم نمىآورم؛ ایشان فرمودند که فلان شخص را كه از اعاظم علماى نجف است من به شكل خوك مىبینیم! بنده نمىگویم که چه کسی است.
مبتلا شدن به فتن آخرالزمان به علت دوری از ولایت
درست شد؟! حالا این شخص كه عبارت از حیوان ناطق است چه ارتباطى به خوك دارد؟! شما نمیدانید فصل خوك چیست؟! فصل خوك بىغیرتى است! مىایستد تااینكه بقیه به زنش التفات كنند الآن هم كه خب مثل اینكه این فصل هم زیاد هست! تا حالا مىگفتیم که خدا خر زیاد خلق كرده است ولى مثل اینكه اینهم دارد به خلقت خدا اضافه مىشود! واقعاً فتنۀ آخرالزمان عجیب فتنهاى است. چیزهایى مىشنویم كه... صد رحمت به قوم لوط و قوم فلان و ... چه اوضاع و چه مسائلى هست! اینها همه بهخاطر دورشدن از ولایت است كه مردم به این بلاها و به این مسائل مبتلا مىشوند.
خب این چه ارتباطى دارد؟! این حقیقتِ انسان، حقیقتِ ظلمانى و شهوانى و حقیقتِ مُظلَمى كه در نفس هست با قامتى آراسته و ظاهرى جذّاب و قابل براى تحسین، چه ارتباطى بین این حقیقت كه شكل، رنگ، بو، كمّ، مكان و زمان ندارد، هیچ چیزی ندارد [با آن ظاهر هست]؟! بلکه یک حقیقت و تعلقى در وجود انسان هست.
کیفیت كدورت نفسانى
این كدورت نفسانى شكل چیست؟! آبى یا قرمز است؟! معنا ندارد، وزنش چقدر است؟! این چطور با شكل خوك ارتباط پیدا مىكند؟! و این شخص او را به این شكل مىبیند و درست هم مىبیند و تخیّل نمىكند و دلیلش این است؟! همین شخصى كه الآن به این شكل است اگر توبه و استغفار كند، انابه كند و برگردد و خودش را اصلاح كند، یك هفتۀ دیگر نگاه مىكنید میبینید عوض شد! این وضعیتش تغییر پیدا كرد! نگاه مىكند آقا شما چهکار كردید؟! رفته توبه كرده، غسل كرده، حرم رفته و در سرش زده و ابتهال كرده و این كارها را انجام داده است لذا یكدفعه آن شكل و آن حقیقت عوض مىشود! و او هم تا دیروز كه او را آنطور مىدید حالا طور دیگر میبیند. پس واقعیتى دارد!
طریقۀ شکلگیری حقیقت معنوی
چطور یك حقیقتِ معنوى ـ چه ظلمانى و چه نورانى فرق نمىكند چون حقیقت، حقیقتِ معنوى است ـ شكل پیدا كرد؟! شما چطور این قضیه را درست مىكنید؟! آن نقطۀ شروع گردش از یك حقیقت معنوى به شكل كجاست؟! ما به این قضیه تا حالا دقت نكردیم، همان نقطه را شما در تبدّل بین مثال و ماده پیدا كنید. اگر آنجا را حل كردید اینجا را هم حل مىكنید و آن این است كه آن شكلى كه داراى حقیقت است چون تجرد اقوىٰ از تجرد مثال دارد، خود را به مثال برمىگرداند؛ مثال هم چون تجردش اقوىٰ از تجرد ماده است خود را به شكل آن صورت دیگر ظاهر میکند و آن صورت دیگر در مثال نسبت به آن جنبۀ حقیقتِ لا شکل و لا صورت و لا عین و لا جمع مثالى بوده، این در اینجا یك پله نزدیکتر است، آن مثال صورت و شكل دارد حالا وزن ندارد ولى شكل که دارد! شما پدرتان را در خواب مىبینید پسرعمهتان را كه نمىبینید و بین این و او تفاوت مىگذارید، آن حقیقت مثالیه بهواسطۀ سنخیتِ با آن مسئلۀ ظلمت یا نورانیتِ ملكوتى، خود را با او هماهنگ به شكل درمىآورد؛ این حقیقتِ جسمیه بهخاطر سنخیتِ با مسئلۀ مثالى و برزخى خود را هماهنگ و سنخِ او ـ نه عین او بلکه سنخِ او ـ درمىآورد و این سنخ او همین مادةالمواد مىشود. البته مادةالمواد در آن اصل قضیه هست و اَشكال آنهم که اَشكال برزخى است بهجاى خودش هست و مطابق هر شكل برزخى یك شكل مادى و جسمانى در اینجا تبلور و ظهور پیدا مىكند. لذا در آن نقطه جنس ندارد.
یك وقتى همین اخیراً من در جمعى بودم، بچهاى که تقریباً پنج سالش بود هم آنجا بود، این بچه چیزهایى را مشاهده مىكرد و اصلاً داشت آبروریزى مىكرد من جلویش را گرفتم که چیزی نگوید! خلاصه حرف ما را گوش داد! مثلاً یكدفعه بلند مىگفت: این فرد مثل سگ است! دیدم مثل اینكه خیلى دارد كار خرابى مىكند گفتم که بیا پیش من! آمد و گفتم که حالت چطور است و سرش را گرم كردم و خیلى به ما علاقهمند شد و مدام مىخواست ذهنش متوجه بشود اما من نمىگذاشتم. مىگویند که حرف راست را از بچه بشنو و او داشت خیلى كارخرابى مىكرد! به او گفتم که ببین شما كه این چیزها را مىبینى نباید بگویى، آنوقت ممكن است برایت خوب نباشد و خلاصه چیزهایی به او گفتیم و او هم قبول كرد كه دیگر نگوید و اتفاقاً پدر و مادرش هم خیلى از این قضیه نگران بودند. بیچارهها نمىدانستند چهکار كنند! پدر و مادر از افراد عادى بودند البته پدرش پزشك بود و من توصیههایی به ایشان كردم كه بعداً تكرار نشود و ...
خب این یکدفعه میآید این آقایان را با كبكبه و دبدبه مىبیند و مافیالضمیر را رو میکند و همه چیز رو مىشود، او هم كه دیگر عقل و فهم حسابى ندارد! یكى دوتا خرابكارى كرد دیدم كار دارد بیخ پیدا مىكند جلوی او را گرفتم!
کیفیت کشف امام و اولیاء
تعریف مقام جمع
تلمیذ: دیدن اینگونه مسائل آیا مكاشفه است؟
استاد: مكاشفه همین است منتها برای بعضىها ممتد است و بعضىها مقطعى است.
تلمیذ: كشف امام چطور است؟
استاد: كشف امام علیهالسّلام ممتد است و انقطاع ندارد؛ اولیاء خدا انقطاع ندارند که یك وقت برود و یك وقت بیاید، همیشه هست. مقام جمعى همین است؛ یعنى در عین لحاظ رعایت قوانین ظاهر و اقدام مطابق با بینش توجه ظاهر بینش برزخى و مثالى مستمراً موجود است و درعینحال بینش ملكوتى مستمراً هست درعینحال بینش لاهوتی و جبروتى همه مستقیماً هست، هیچکدام از اینها منافاتى با دیگرى ندارند و هركدام در رتبۀ خودش هست. شما الآن در اینجا نشستهاید و دارید صحبت مىكنید، قلب شما دارد كار خودش را انجام مىدهد، ریۀ شما دارد كار خودش را انجام مىدهد، معدۀ شما دارد كار خودش را انجام مىدهد، صبحانهاى كه خوردید الآن دارد هضم مىكند و هیچکدام از اینها منافاتى با دیگرى ندارد. اعصاب شما دارد كار خودش را انجام مىدهد، برای اینکه وقتی دارید حرف مىزنید اگر کسی از شما یك نیشگون بگیرد مىگویید: آخ آقا چهکار مىكنید؟! دارم حرف مىزنم دارم سؤال مىكنم مىگوید که آقا شما دارید حرف مىزنید به اعصاب چهکار دارید؟! همۀ اینها در تحت یك قوۀ واحده كه همان قوۀ مدبّرۀ نفس است قرار دارند كه واسطۀ در این قضیه مغز است که دارد همۀ اینها را ترتیب مىدهد و هیچکدام از اینها مخلّ به دیگرى نیست؛ نه قلب مخلّ به ریه است، نه ریه مخلّ به كبد است، نه كبد مخلّ به طحال است، نه طحال مخلّ به معده است، نه آنها مخلّ به سیستم عصبى هستند و هركدام از اینها دارند کار خودشان را میکنند. چشم و گوش و ذائقۀ شما همه دارند کار خودشان را میکنند و همۀ اینها بدون انثلام یكى از دیگری در تحت این قضیه هستند.
مسئلۀ احاطۀ انسان بر همۀ مراتب به این کیفیت است منتها ما چون در آن واحد قادر بر فعلیت دادن به این قوا نیستیم از اینها محرومیم، نهاینكه نداریم یعنى ما درعینحال که متوجه ظاهر هستیم در همین حال هم محكوم مبانى و قوانین مثال و برزخ هستیم و در همین حال هم اتصال ما با ملكوت هست که اگر نباشد تمام قضیه اصلاً طور دیگرى خواهد شد، وقتى که علت از مراتب متنزّله انقطاع پیدا كند حكم عدم بر سایر مراتب معلولى بار مىشود.
اتصال روح به مقام قدس
در همین حال به جبروت وصل هستیم و روح ما هم در همین حال به آن مقام قدس متصل هست منتها بهواسطۀ ضعف از فعلیت دادن، ما فقط به آن أدنى المراتب توجه مىكنیم و آن مرتبه فقط مرتبۀ ظاهر است. كسى كه بالاتر بیاید یك پله بالاتر مىرود و آن مسئلۀ مثال براى او فعلیت پیدا مىكند و آن كسى كه بالاتر برود مسئلۀ ملكوت براى او فعلیت پیدا مىكند و همینطور به آن مرتبه كه مرتبۀ بقاء است که در مرتبۀ بقاء، مقام جامعیت و جمعیت است؛ جمعیتِ بین همۀ عوالم و جامعیت بین همۀ قوا كه با حفظ ظاهر است لذا امام علیهالسلام و اولیاء كُمَّل در عین اینكه دارند صحبت مىكنند درعینحال دارند تصرفات خودشان را نسبت به عوالم دیگر انجام مىدهند.
امام زمان علیهالسّلام كه الآن بیاید و با شما صحبت بكند شما خیال مىكنید که فقط دارد با شما صحبت مىكند ولی در واقع تمام ملك و ملكوت را الآن دارد مىگرداند و ما هیچ هم اطلاع نداریم! یك جنبۀ ظاهر که آن أدنى المراتب صحبت و تكلم است را مىبینیم و از آنچه كه در نفس او مىگذرد اطلاع نداریم، خبر نداریم كه الآن نفسش با تمام مثال مرتبط است، كل مثال در عالم وجود، خدا هم كه مثال ندارد. نفس او با تمام مثال الآن در ارتباط است، قلب او با تمام ملكوت در ارتباط است، سرِّ او با تمام اشیاءِ مافوق مرتبۀ قلب در ارتباط است و این مظهر اسم اتمّ و اعظم مىشود.
امام علیهالسّلام مجلاى اسم اعظم و تجلّى اعظم خدا
شرح فقرۀ «أَجسادُكُم فى الأجساد» از زیارت جامعۀ کبیره
امام علیهالسّلام مجلاى اسم اعظم و تجلّى اعظمیاش این است که این مسئله همان حقیقت ربطیه است بین آنچه كه بر او اسم موجودٌ قرار داده شده است؛ نفس امام با هرچه که اسم موجودٌ دارد ارتباط عِلّى دارد یعنى قلب او علتِ براى تشكّل همۀ صور قلبیه است؛ عقل او علت براى تشكل همۀ صور عقلیۀ جزئیه یا كلیه است، نفس او علت براى تشكل همۀ صور مثالیه است لذا در زیارت جامعۀ كبیره مىخوانیم «أجسادُکُم فی الأجسادِ و أرواحُکُم فی الأرواح»1 معنایش همین مطلب میشود و این همان حقیقت مسئلۀ ولایت است. اما ما فقط از مقدار فعلیت به همین مقدار رسیدیم كه فقط از ظاهر عبور نكنیم، خیلى زور بزنیم در خواب، خوابى ببینیم. اینقدر بیشتر نیست ولکن آن كسانى كه آن مرتبۀ مثال را به فعلیت رساندند اینطور نیستند. البته خود مثال هم مراتبى دارد و حتى غیر مؤمنین هم همینطور هستند؛ افرادى كه صاحب ریاضات و اینها باشند هم یك همچنین مطالبى دارند، آنها حالت انقطاع ندارند اما اگر ولیّ كامل باشد دیگر آن حالت انقطاع و استمرارش در همۀ مراتب مثال هست.
تلمیذ: ...
منظور از به فعلیت درآوردن استعداد
استاد: تا وقتى كه فعلیت نداشته باشد علمى نیست. علم معلول فعلیت است. ببینید منظور از به فعلیت درآوردن، تحول نفس است به مرتبهاى كه لازمۀ آن تحول علم است؛ یعنى علم حضورى و كسى كه در یك همچنین مرتبهاى نیست معنایش این است كه نفسش هم متحول نشده است ولى دارد، این تحول را باید در خودش بهوجود بیاورد نهاینكه از بیرون به او افاضه بشود بلکه خودش را باید به اینجا برساند! یعنى آنچه را كه در او به مرحلۀ استعداد ـ نه استعداد به انتظار ـ به معناى تهیّؤ ذاتى؛ آنچه كه در نفسش به تهیّؤ ذاتى هست را به مرحلۀ فعلیت دربیاورد و آن را ظاهر كند. الآن شخص خطاطى که قابلیت براى نوشتن خط و اینها دارد، آن خطى را كه مىنویسد اینطور نیست كه یکدفعه خلقالساعه این ظهور از او بهوجود آمده است. نه، این خطى كه الآن دارد مىنویسد در نفسش هست ولى هنوز فعلیت به معناى خارجى پیدا نكرده است، چه وقتی شما به او بهبه مىگویید؟! وقتى بنویسد، تا ننویسد هیچ نمىفهمید، بهبه نمىگویید بلکه فحشش هم مىدهید! بعد یکدفعه از داخل كیفش یك نوشتهای درمىآورد جلوى شما مىگذارد، میگویید که این برای كیست؟! میگوید که برای من است، می گویید که ببخشید معذرت مىخواهم! من شما را بهجا نیاوردم و اسائۀ ادب شد! مثلاً وقتى كه دو نفر با همدیگر دعوا مىكنند بعد آدرس كه مىدهند مىفهمند که باهم آشنا هستند، میگویند که ببخشید ما شما را بهجا نیاوردیم! اینجا چیزی اضافه نشد بلکه آن جنبهاى كه در او بود را نشان داد و تا نشان داد انسان منفعل مىشود. آن خط در دلش بود و هنوز بیرون نیاورد، نقش و علم را بیرون نیاورد، آن استعداد و آمادگى برای كسب علم را دارد ولى نرفته درس بخواند، ولى اگر همین جناب حمار را به در فیضیه ببندید اگر پنجاه سال هم باشد چیزى بر آن اضافه نمىشود چون آن استعداد و تهیؤ را ندارد ولى ما نه، ما إنشاءالله جزو آنها نیستیم که ما را ببندند و بعد از پنجاه سال بیایند باز كنند ببینند همان خر عصّارى هستیم؛ إنشاءالله چیزى سرمان مىشود و به توفیق خدا چیزى مىفهمیم؛ روز اول، روز دوم، سال اول، مدام دارید به فعلیت مىآورید یكدفعه بعد از چند سال مىبینید اصلاً این مُدركات با آن مُدركاتِ هفت سال پیش بهطورکلی فرق كرد و این بینش با آن بینش هفت سال پیش یك چیز دیگر شد، این اخلاق با آن اخلاق هفت سال پیش اصلاً زمین تا آسمان تفاوت كرد، این تفاوتها از كجا آمد؟! مدام فعلیت فعلیت فعلیت! اینها به فعلیت كه مىرسد به مقتضاى این فعلیت آن علم حضورى هم مىآید قرار مىگیرد و همان حقیقت وجود در جان انسان واقع مىشود.
وجود تمام قابلیتها در انسان
لذا همۀ قابلیتها در انسان هست؛ یزید هم این قابلیت را دارد! شمر هم دارد، منتها به هوا، هوس، دنیا و ریاسات گذراندند و خودشان را ازبین بردند! خودشان را نابود كردند! خودشان را هلاك كردند!
سازگاری مکاشفات با ستارالعیوب بودن خدا
تلمیذ: بعضیها میگویند که این حالات و مكاشفات با ستارالعیوبى خداوند نمىسازد؟!
استاد: مسئلۀ ستارالعیوب جنبهاى است كه خود خدا نسبت به اعمال و رفتار بندگانش دارد و كسى هم كه چنین مكاشفهاى پیدا مىكند باید این را داشته باشد نهاینكه نداشته باشد، خود ذات، آثار، منش، روش و آن كیفیت تعامل خدا با بندگانش بر ستارالعیوبى و حفظ این مسائل است. كسى كه دارد یك گناهى انجام مىدهد خدا نمىآید این گناه را براى مردم فاش كند ولى شما اگر رفتید از پشت پنجره نگاه كردید خب یعنى خدا باید از آن بالا شما را پایین بیندازد تااینكه نگاه نكنید؟! نه، شما كه مىروید از پشت پنجره نگاه مىكنید و مىبینید این گناه انجام شد ستارالعیوبى اقتضاء مىكند که صدایتان درنیاید، خب حالا گناه كرده است كرده است چرا مىروى به همه مىگویی؟!
ناسازگاری غیبت کردن با ستارالعیوب بودن خدا
چرا مىروى غیبت مىكنی؟! غیبت یك امر واقعى و خارجى است که مستور است. شما مىآیید این را فاش مىكنید، این با ستارالعیوبى خدا نمىسازد لذا خدا عقاب مىكند نهاینكه خدا جلوى یك امر واقعى را بگیرد. روش و منش خدا بر اخفاء است «یا مَن أظهَرَ الجَمیلَ وَ سَتَرَ القَبیحَ»1 این روش، روش خداست. اولیاء خدا همین روش را پیدا مىكنند پس این منافات ندارد؛ اولیاء خدا به مقام ستاریت كه مىرسند خداگونه مىشوند یعنى آن اوصافى را كه خدا دارد او هم دارد، خدا مىبیند و سَتر مىكند، او هم مىبیند و سَتر مىكند. دیگران اینطور نیستند و تا چیزى مىبینند عَلَمَش مىكنند که أیها الناس بیایید! انتخابات که بشود روزنامهها و... میگویند که این فلان مال را از آنجا برداشت! این فلان كار را كرد! این فساد اخلاقى داشت! فساد اخلاقى داشت و... خب به تو چه ربطى دارد؟! چه ربطى به انتخابات دارد؟! رها كن بگذار برود، چند سالى هم حالا سر یك صندلى بنشیند دلش خوش باشد! بالأخره خیلىها بردند بگذارید او هم ببرد! چرا مىروید گناهش را فاش مىكنید؟! چرا وقتى كه بدبخت مدرك ندارد، میگویید که قلابى است؟! رهایش كن بگذار باشد، اوضاع كه شیردرشیر است این هم بگذار باشد!
خدا ستار است؛ مىگوید که بابا این هر چقدر تا حالا کار كرده، ده سال پانزده سال مدرك جعل كرده آورده است، من كارى با او نداشتم و آبرویش را نبردم حالا شما مىآیید آبرویش را مىبرید؟! حالا مگر شما خودتان چه کسی هستید؟! بگذار حالا دل این هم خوش باشد! گفت:
گر حکم شود که مست گیرند *** در شهر هر آنچه هست گیرند1
عمر نصف شب رفت یك جا صدایی شنید، گفت: الآن موقع نماز شب است دارد صدا مىآید؟! ـ حالا خودش پدرسوخته خمره خمره عرق میخورد، با آب قاطی می کرد و میگفت که نمیخورم با آب قاطی میکنم2 ـ حالا تدیّنش گرفته بود لذا از دیوار مردم بالا میرود که داخل خانه برود و ببیند چهکار مىكنند! [آن شخص گفت که] چرا از دیوار مردم بالا میروى؟! خودت دهتا گناه كردی! بلند شو برو دنبال كار خودت باش!3 او مىآید این كار را مىكند چون نفهم است و معرفت ندارد!
شب زنى زنا كرده بود نزد امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىآید، حضرت مىگوید که این حرفها چیست؟ این چرت و پرتها چیست؟ خواب دیدى، فلان كردى، هذیان مىگویی! مىگوید: من زنا كردم! میفرماید: مگر به تو نگفتم که بلند شو برو.4
رسیدن خدمت اولیاء باعث پاک شده از گناهان
حضرت مدام مىخواهد او را رد كند، چرا مىخواهد این كار را بكند؟ چون او خداگونه شده است. خدا مىگوید: تو این غلط را كردى، رها كن و برو توبه كن و پى كارت برو، حالا مقدسمآبیت گرفته که میگویی: بروم بگویم؟! حتماً حد به من جارى بشود؟! حد را چه کسی باید بزند؟! منِ [علی] باید بزنم؟! نمىخواهم به تو حد بزنم، برو. بیچارۀ بدبخت همینکه نزد امیرالمؤمنین علیهالسّلام آمد خودش معناى توبه است! «طَهِّرنى یا على» یعنى همان توبه و معنایش توبه است. توبه كرده است كه آمده است.
جریان ستاریت خدا در جامعه توسط امیرالمؤمنین
آن امیرالمؤمنین داراى معرفت و بینش است که ستاریت خدا را در جامعه اینطوری پیاده مىكند؛ زنا كرده مىگوید: برو! ولی آن مردک از دیوار بالا مىرود! این بهخاطر همین قضیه است، نهاینكه امیرالمؤمنین نداند او این كار را كرده است. نه، جایش را هم مىداند، وقتش را هم مىداند، با چه کسی كرده را هم مىداند! همه را میداند.
آن كسى كه به اباذر مىگوید: من از نر و مادۀ این مورچههاى بیابان خبر دارم،1 آنوقت او این حرفها را نمىداند؟! حالا آخوندهاى ما مىگویند که امام علم غیب ندارد! بعد از هشتاد یا نود سال درس خواندن این را میگویند.
﴿أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾2 خوب شد این آیه در قرآن بود والاّ نمىدانستند چطورى در سرشان بزنند بدبختها! او دارد مىگوید که من از نر و مادۀ این مورچهها خبر دارم. اینها میگویند که این روایات ضعیف است و این روایات سند ندارد! فقط تو سند داری و به پدرت وصل هستی؟! باید رفت سؤال كرد!! او همۀ اینها را مىداند ولى چه مىكند؟! مقام ستاریت دارد، همان ستاریت خدا را هم على علیهالسّلام دارد. دیگر تا وقتى كسى ندیده وقتى چهار شاهد نیست براى چه خودت را به دردسر مىاندازى؟! خدا كه این طور نگفته است آیا تو كاسۀ داغتر از آش شدی؟! وقتى خدا نگفته تو براى چه اعتراف مىكنى؟! من على به تو مىگویم که پى كارت برو، دیگر چه مىخواهى؟! بالأخره خودش را به دردسر انداخت. اگر مىرفت و این كار را مىكرد امیرالمؤمنین هم درستش مىكرد؛ یعنى مسئلهاش را دیگر تمام مىكرد و مطلبى دیگر دراینصورت نداشت، این مقام مقام ستاریت است.
یك روایت دو سه روز پیش دیدم راجع به عبدالله بن اُبى همان منافق معروف که این آیۀ ﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَىٰٓ أَحَدٖ مِّنۡهُم مَّاتَ أَبَدٗا وَلَا تَقُمۡ عَلَىٰ قَبۡرِهِۦٓ إِنَّهُمۡ كَفَرُواْ بِٱللَهِ وَرَسُولِهِۦ وَمَاتُواْ وَهُمۡ فَٰسِقُونَ﴾3 دربارۀ او آمد. او وقتى كه فوت مىكند پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز میت مىخوانند و تكبیر مىگویند ولى مطلبى را افشاء نمىكنند و دعاهایى كه مىكردند و فقرات و اینها را بهطور خفائاً مىخواندند. بعد از نماز عمر آمد و گفت: یا رسول الله مگر آیه راجع به اینها نیامده که اینها منافق هستند چرا شما دعا خواندید؟! حضرت هیچ نگفتند، دوباره پرسید که آیه آمده چرا شما خلاف آیه رفتار كردی؟! به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مىگوید که چرا خلاف آیه رفتار كردی! واقعاً پیغمبر گیر چه نفهمهایی افتاده بود! اگر آیه آمد من آوردهام تو که نیاوردی! به تو چه مربوط است که من الآن نماز میت برای این میخوانم یا نمیخوانم؟! دوباره بیان کرد، بعد حضرت فرمودند: تو شنیدى كه من در نماز چه گفتم؟! گفت: نه، گفتند که من او را لعن كردم! حالا خیالت راحت شد؟! بعد امام صادق علیهالسّلام میفرمایند كه پیغمبر نمىخواست این را افشاء كند و او باعث شد كه این افشاء بشود.4 در روایات نماز میت داریم که اگر شخص، شخصِ منحرف و معاند و مخالف با ولایت باشد نباید دعا كرد بلکه باید لعن كرد.5 در دعاهای دربارۀ اینها اللهم احشر مع اولیاء نداریم اینها برای مؤمنین است و امام صادق علیهالسّلام مىفرماید که در مورد منافقین و معاندین و آنهایى كه ضدِّ ولایت هستند دعاى بر علیه باید كرد نه دعاى بر له، خب منافق و معاند است یعنی ضد ولایت است. البته نسبت به مستضعفین و اینها اینطور نیست بلكه آنها كه معاند هستند.
خلاصه همین را هم پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صلاح نمىداند فاش كند، حالا چرا صلاح نمىداند؟! بهخاطر زن و بچهاش است، بهخاطر آن نسل است و هزارتا مسئله است هزارتا صلاح را درنظر مىگیرد اما این عمر پایش را در یك كفش كرده که چرا این كار را مىكنی؟! پیغمبر هم گیر كرده و باید جواب بدهد.
خلاصه این فضولىها همیشه دردسر بود، خب مقام ستاریت اقتضاء مىكند که حالا مرده است، دیگر رهایش كن! حتماً باید اعلامیه بدهى؟! ممكن است بچه داشته باشد وقتی به او بگویند كه پیغمبر در نماز پدرت همچنین چیزى را خواند آیا او تا آخر عمر ناراحت نمىشود؟! بگذار اینقدر دلش خوش باشد كه پیغمبر یك نمازى خواند، به همین مقدار و حتى شاید پیغمبر تا آخر هم به بچهاش نگوید كه من چه گفتم.
و ما اینگونه مطالب را از اولیاءخدا مىدیدیم یك همچنین مَنِش و نحوهاى را مشاهده مىكردیم كه براى ما گران بود که چرا قضیه اینطور است؟! خب عقلمان ناقص بود و مسئله را نمىفهمیدیم ولى او مىفهمید كه چه قسم برخورد كند و چهکار كند. اگر ما بودیم طور دیگرى برخورد مىكردیم و نحو دیگرى انجام مىدادیم، فرق بین ما و آنها همین است.
یکی از رفقاء رفته بود به شخصی نظر ما را راجع به حج گفته بود و او هم امسال مشرف شد، به او گفتم که ثواب حج او را به تو میدهند و ثوابش برای توست، این توفیقی که او پیدا کرده خدا برای تو [حساب میکند].
عرض کردم بعضیها خودشان را به خواب میزنند و ما باید به فکر خودمان و آنهایی که در چنین وضعیتی نیستند باشیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد