630

تحلیل ماهیت و جایگاه جنس و فصل در فلسفه

بررسی نسبت میان ماهیت مبهمه و تحصّل انواع در خارج

13951
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مباحث فلسفی پیرامون ماهیت، جنس، فصل و نحوه تحصّل انواع می‌پردازد. بحث با بررسی دیدگاه‌های موجود درباره ماهیت غیرمبهمه و چگونگی اخذ آن به صورت لابشرط یا بشرط‌شیء آغاز می‌شود. استاد با نقد برخی برداشت‌های سطحی از تعاریف فلسفی، به تبیین این نکته می‌پردازد که چگونه جنس و فصل در عین اتحاد با نوع، از نظر عقلی دارای تقدم و تأخر هستند. در ادامه، با نقد رویکردهای غیرفلسفی در تفسیر متون دینی، بر ضرورت بهره‌گیری از مبانی عقلی و فلسفی برای فهم صحیح حقایق تأکید می‌شود. در نهایت، با تفکیک میان جسم به عنوان ماده محض و جسمِ متعلق به نفس، سیر تحول و تکون موجودات در مراتب مختلف هستی تبیین می‌گردد تا روشن شود که چگونه یک حقیقت واحد می‌تواند در اعتبارات عقلی، جایگاه‌های متفاوتی داشته باشد.

/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۳۰

1
  • درس ششصد و سی ام

  • بحث در ماهیت غیر مبهمه (2)

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • الثالثُ أنَّه جَعَلَ غیرَ المُبهمِ مِن أقسامِ المأخوذِ بِلا شَرطِ شیءٍ1 و صَرَّحَ أخیراً بِأنَّه مأخوذٌ بِشرطِ شَیءٍ.2

  • تعریف مرحوم شیخ در شفاء از ماهیت غیر مبهمه

  • در اینجا مرحوم شیخ در شفاء ماهیت غیر مبهمه را ماهیتى دانستند كه در آن بلاشرط‌شی‌ء است یعنى در او چیزى شرط نشده و قیدى در آنجا نیامده و مقید به قیدى نشده است درحالی‌كه اصل در ماهیت مبهمه لابشرط بودن است، نه بلاشرط‌شی‌ء. اخیراً ایشان فرمودند كه در اینجا بشرط‌شی‌ء است یعنى این جنس در اینجا بشرط‌شی‌ء است. اگر شما ماهیت را بلاشرط شی‌ء مى‌گیرید و همان لاشرطیت را در اینجا لحاظ مى‌كنید دیگر بشرط‌شی‌ء گرفتن در اینجا چه معنایى دارد؟! چون معناى اطلاقى با معناى قیدى تفاوت مى‌كند. پس شما كه جنس را در اینجا به‌عنوان ماهیت مبهمه بلاشرط‌شی‌ء مى‌گیرید و چیزى ضمیمۀ با او نمى‌شود و اگر ضمیمه بشود آن اشكالاتى كه مطرح شد پیش مى‌آید؛ تسلسل و دور و تركُّب در ذات براى جنس پیدا مى‌شود درحالى‌كه خود جنس یك ماهیت استقلالى است، این مسئله باید همیشه لحاظ بشود که اگر حیوان لابشرط است باید همه‌جا لابشرط باشد و اگر بشرط‌شی‌ء است پس دیگر نمی‌شود این بشرط‌شی‌ء، مبهم و لابشرط باشد.

  • پاسخى كه ایشان مى‌دهند همان مسئله‌اى است كه عرض شد لذا ایشان مى‌فرمایند:

  • و الجوابُ أنَّ مَبناهُ عَلی أنَّ الأولَ أعمٌ مِن الثّانی فَلا مُنافاةَ.

  • وقتى كه ما جنس را لابشرط مى‌گیریم معنایش این است كه اعم از بشرط‌شی‌ء است. یك وقت شما خود جنس را فى‌حدّنفسه درنظر مى‌گیرید [دراین‌صورت] خود جنس را لابشرط درنظر مى‌گیرید كه آن معنا، معناى ابهامى است كه مى‌تواند آن معناى مبهم در همۀ ماهیات حضور پیدا كند و همۀ ماهیات از او متفرع بشوند؛ هم انسان، هم غنم، هم شتر و همه چیز از آن استخراج شود. این حیوان در اینجا به معناى ابهام لحاظ شده و به‌واسطۀ ابهامش قابلیت پیدا كرده كه در همه‌جا حضور داشته باشد، اگر بشرط‌شی‌ء نبود كه فایده نداشت. ولى در اینجا ما همان حیوان را درنظر مى‌گیریم منتها حیوانى كه آمده و به نوعى از انواع خودش را درآورده است؛ فرض كنید مى‌گوییم: این زید چه است؟! می‌گویند که حیوان است منتها حیوانى است كه ناطق است ولی نه حیوان مبهم، چون حیوان مبهم كه دیگر ظهور خارجى ندارد. هر چیزى كه ظهور خارجى پیدا مى‌كند باید مقید به یك صورتی باشد، و ذاتى باشد كه بتواند آن را از مرحلۀ اجمال خارج کند. پس اینكه مى‌گوییم: این زید حیوان است معنایش این نیست كه فقط حیوان صرف است بلکه معنایش حیوان ناطق است این ناطقیت را به این حیوان چسباندیم ولی حالا به زبان نیاوردیم ولى در واقع با این حیوان گفتن ما در جوابِ «ما هو» دیگر حیوان را از حال ابهام خارج كردیم. این حیوان دیگر نمى‌شود مقسَم قرار بگیرد این حیوانى كه در اینجا نوع شده دیگر نمى‌تواند مقسَم باشد چون صورت خارجى دارد وقتى صورت خارجى داشت، دیگر نمی‌تواند براى انواع دیگر‌ مقسم قرار بگیرد. لذا این دو لحاظ همان جهتى است كه باعث شده مرحوم شیخ در شفاء در یك ‌جا به حیوان مبهم بگویند و ماهیت لابشرط‌شی‌ء برایش درنظر بگیرند و در یك جا به همین حیوان بشرط‌شی‌ء بگویند. این دو لحاظى است كه در اینجا شده و اشكالی هم ندارد.

    1. رحیق مختوم، ج 2، ص 119: أی لا بشرط شیء.
    2. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 19 و 20.

جلسه ۶۳۰

2
  • الرابعُ أنَّ النوعَ هو مَجموعُ الجنسِ و الفَصلِ و جَعلُه عبارةً عن المتحصلِ بِما انضافَ إلیه و المأخوذَ بِشرطِ شیءٍ تَسامُحٌ.

  • مطلب چهارمى كه به‌نظر مى‌رسد در فرمایش مرحوم شیخ این است: اینكه حالا ما نوع را عبارت قرار بدهیم از یك متحصّل از چیزى كه تحصّل و تحقق پیدا كرده است به‌واسطۀ چیزى كه به او اضافه مى‌شود، و بشرط‌شی‌ء اخذ مى‌شود این تسامح است؛ یعنى ما به‌واسطۀ یك امور زائد و عارض بر جنس و فصل بخواهیم آن نوع را در خارج ارائه بدهیم؛ آنچه كه موجب ارائۀ نوع است همان جنس و فصل است، تمام شد! حالا بخواهیم بگوییم که این نوع، غیر از جنس و فصل چیز دیگری را هم دارد، این اضافۀ بر آن جنس و فصل دیگر نمى‌تواند متحصّل براى نوع باشد. بله، مى‌شود یك عوارضى بر نوع عارض بشود كه آن ارتباطى به تحصّل نوع ندارد مثل سیاهى و سفیدی، كمّ و كیف و سایر مسائل اما اینكه چیزى خارج از جنس و فصل بخواهد باشد، امکان ندارد.

  • تعریف جسم

  • فالجسمُ مَثلاً لَیسَ نَفسُه تصیرُ بِإضافةِ النَفسِ و الحساسیةِ و المتحرکیةِ نوعاً بَل الجسمَ مَع مَجموع هذه الأمورِ نوعٌ حیوانیٌّ.

  • تحصل جسم به اضافۀ نفس و حساسیت و تحركیّت نیست، جسم چیست؟ عبارت از همان ذو أبعادٍ ثلاثة و له مادةٌ و مدةٌ؛ یك چیزى كه داراى سه بُعد است: طول، عرض، عمق و هم‌چنین داراى كشش است و در زمان تحقق پیدا مى‌كند.

  • له مادةٌ و مدةٌ؛ یعنى در زمان تحقق پیدا مى‌كند و داراى كشش است و مى‌تواند قابل تجزیه باشد. این آن چیزى است كه شما مى‌توانید در تعریف بر این نوع بیاورید اما اینكه آیا حساسیت هم داخل در تعریف جنس است یا نه، آن چیز دیگر است و اصلاً آن مربوط به جسم نیست. بَل الجسمَ مَع مَجموع ... جسم با مجموع این امور، نوع است، دیگر جسم نیست و در تحت یك حقیقت دیگر داخل مى‌شود، ایشان در پاسخ از این مسئله مى‌فرماید:

جلسه ۶۳۰

3
  • و الجوابُ أنَّه مَبنیٌّ عَلی أنَّ الجنسَ و الفصلَ و النوعَ واحدٌ بِالذاتِ و حَقیقةُ الکلامُ أنَّ المأخوذَ لا بِشرطِ شَیءٍ إذا اعتُبرَ بِحسبِ التغایرِ بَینَه و بَینَ ما یُقارِنُه مِن جهةٍ و الاتحادُ مِن جَهةٍ کانَ ذاتیاً محمولاً و إذا اعتبر بِحَسَبِ مَحض الاتحاد کان نوعاً و هو المرادُ بِالمأخوذِ بِشرطِ شَیءٍ.

  • جنس و فصل و نوع یك واحد هستند [و حقیقت كلام این است كه] آن را که لابشرط‌شی‌ء مى‌گیریم اگر اعتبار به‌حسب تغایر بین او بشود ـ در اینجا مرحوم سبزوارى حاشیه‌اى دارند كه بهتر بود یک‌قدری كلام را طور دیگرى بگویند ـ جنس و حقیقت مأخوذ لا بشرط‌ شى‌ء، وقتى كه جهت خود آن ارتباط بین این ماهیت و آن كه با آن قرین است را درنظر مى‌گیریم و ما یك تغایرى بین این دو مى‌بینیم ـ از یك نظر تغایر مى‌بینیم از یك نظر اتحاد مى‌بینیم در هر دو جهت ـ نسبت به هر دو مى‌توانیم این را حمل كنیم. شما جسم را با حساسیت و امثال‌ذلك فرض كنید و درنظر بگیرید؛ این جسم از یك نظر با آن حساسیت و امثال‌ذلك یك اتحاد دارد به‌خاطر اینكه این حساسیت و تحرك و اینها از جسم جدا نیستند از یك نظر ما اجسامى مى‌بینیم كه حساس نیستند از اینجا مى‌فهمیم كه جسم مى‌تواند به انواع و اقسام مختلف و اشكال مختلفى دربیاید همین جسم با همین خصوصیت در یك مورد حساس نیست مثل سنگ و حجر و همین جسم با همین خصوصیت مى‌بینیم در یك جا حساس است. این بر او حمل مى‌شود و ما مى‌توانیم آن شی‌ء را در اینجا بر او حمل كنیم.

  • و إذا اعتبر بِحَسَبِ مَحض الاتحاد ...، اگر به‌حسب خود اتحاد آنچه را كه ما در تعریف آن موضوع مى‌آوریم عیناً همان باشد نه‌ چیزى خارج از او، این نوع مى‌شود. پس در نوع ما همان موضوع را كه در مبتدا موضوع قرار مى‌دهیم و حقیقت ماهیت را در موضوع قرار مى‌دهیم، آن پاسخى كه در مقابل او مى‌آوریم عیناً با عین او اتحاد پیدا كند و دیگر هیچ تغایرى بینشان نیست. و هو المرادُ ... مراد از مأخوذ بشرط‌شی‌ء همین است كه وقتى كه آن ماهیت را مى‌آوریم و آن اجزائى را كه براى او در تعریفش مى‌آوریم این اجزاء عیناً هیچ‌گونه تغایرى با ماهیت نداشته باشند این همان معناى بشرط‌شی‌ء است كه در نوع هست.

جلسه ۶۳۰

4
  • الخامسُ أنَّ المادةَ إذا کانت مِن الأجزاءِ الخارجیةِ فَمِن أینَ یَلزم تَقَدمها فی الوجودِ العَقلی.

  • مسئلۀ پنجمى كه در اینجا باید مورد توجه قرار بگیرد این است كه شما فرمودید كه ماده در وجود عقلى مقدم بر نوع است، مقدم بر انسان است، جنس مقدم بر انسان، فصل مقدم بر انسان است درحالى‌كه در جزء خارجى این از اجزاء خارجیه است، و اگر از اجزاء خارجیه است پس دیگر تقدم و تأخر معنا ندارد؛ هر وقتى كه این جزء خارجى بود بنابراین نوع هم است و هر وقتى كه نوع است پس جسم خارجى هم هست. چطور مى‌شود كه در خارج جزء از اجزاء خارجى باشد و تا نوع تحقق خارجى نداشته باشد، شما نمى‌توانید جزء را در اینجا پیدا كنید بلکه اول باید یك شیئى در خارج باشد بعد حالا در لابراتوار ببریم تا ببینیم این تكه‌اش چیست، جزئش چیست، امثال‌ذلك آن چیست، پس چه شد كه حالا در شی‌ء خارجى كه این موادى كه الآن هست كه اینها شیء خارجی را تشكیل مى‌دهند عین همان جسم خارجى است ولى در عقل شما مى‌گویید: این باید مقدم باشد؟! این تقدم عقلى از كجا آمد؟! اگر از خارج است ما در خارج تقدم و تأخر نمى‌بینیم، و عقل هم كه نمى‌تواند از خود تقدم و تأخر اعتبار كند!

  • احتیاج اعتبار عقلی به منشأ خارجی

  • اعتبار عقلى منشأ مى‌خواهد هر اعتبارى یك منشأ خارجى و منشأ واقعى مى‌خواهد من الآن بنشینم و بى‌جهت یك امرى را اعتبار كنم بعد فردا دوباره اعتبارم را به‌هم بزنم و همان را دوباره اعتبار بكنم مردم مى‌گویند: دیوانه است! بله، امروز كه یك جهتى را اعتبار مى‌كنم به‌خاطر یك مسئله‌اى است؛ امروز كه مى‌گویم: فرض بكنید این شخص مى‌تواند امام جماعت واقع بشود به‌لحاظ این است كه بر این امام جماعت شدن عدالت را دیدم، منشأ حكم امامیّت عدالتش است. فردا كه مى‌بینم او فاسق شد دیگر نمى‌توانم همان عدالت و امامت را اعتبار كنم. یااینکه فردا كه ببینم این عادل است بیایم سلب امامت كنم و بگویم: من دیروز در اینجا امامت را اعتبار كردم و امروز مى‌آیم سلب می‌كنم! مى‌گویند: آقا دلیلش چه [چیزی] است؟! مى‌گویم: دلیل نمى‌خواهد! اگر دلیل نمى‌خواهد پس دیروز هم دلیل نداشته است! دیروز كه دلیلش عدالت بود چطور با وجود عدالت یا استصحاب عدالت شما سلب امامت مى‌كنید؟! چرا این اعتبار اختلاف پیدا كرده است؟! یا جهتى اضافه شده یا یك جهتى كم شده است. یك وقتى بدون لحاظ عدالت می‌گویید که من امروز دلم می‌خواهد كه فلان شخص را امام جماعت قرار بدهم و فلان موقعیت را به او بدهم، خب این یك مطلبى است. یك وقتى نه، شما دل‌بخواهی کاری نمی‌کنید بلکه مى‌گویید که حرف من روى حساب است، اى مردم این حرف‌هایى كه مى‌زنم روى حساب است، [مردم می‌گویند که] چطور شد دیروز این‌طور شد و امروز این‌طور؟! بائُک تجُر و بائى لا تجُر این چه مى‌شود؟! معلوم مى‌شود همان دل‌بخواهی است معمولاً همین‌طور است! قضیه دل‌بخواهی است!

جلسه ۶۳۰

5
  • أنَّ المادةَ إذا کانت مِن الأجزاءِ ...، وقتى كه ماده از اجزاء خارجى باشد پس چطور در وجود عقلى جنس بر انسانیت و اینها تقدم پیدا مى‌كند؟!

  • و الجوابُ أنَّ ذلک مِن جهةِ أنَّ تَصورَ النوع کالإنسانِ مثلاً یَتَوقَفُ علی تَصورِ جِنسِه و فَصلِه.1

  • توضیحی در باب صورت نوعیه

  • جواب: این از این جهت است كه تصور نوع مثل انسان متوقف بر تصور جنس و فصل است. شما یك وقتى زید را مى‌بینید، مى‌بینید که این زید جسم دارد، حركت دارد، حساسیت دارد، نطق دارد، خداى نكرده فهم و تعقل دارد! درست شد؟! وقتى این چیزها را نگاه مى‌كنید، مى‌آیید از آنچه كه دیده‌اید اجزائى را استخراج مى‌كنید؛ اینكه مى‌بینید راه مى‌رود پس معلوم است جسم است و باید استخوان باشد، باید لحم باشد، بَشَره باشد و امثال‌ذلك باشد، اینها چیزهایى است كه لازمۀ این است. به‌خاطر این جهات شما در اینجا اینها را درنظر می‌گیرید. یك مقدار مسئله را بالاتر ببریم؛ این حركات و سكناتش را مى‌بینید بالأخره یک جهت مادى و طبعی را شما در این زید مشاهده مى‌كنید و با مشاهدۀ این مسئله آن مسئلۀ حیوانیت براى شما مجسم مى‌شود چون با بقیه مقایسه مى‌كنید و مى‌گویید: بقیۀ [حیوانات] هم راه مى‌روند. بعد نگاه مى‌كنید مى‌بینید یك چیزهایى در او هست كه در بقیه نیست؛ مثلاً خداى نكرده گاهى اوقات اتفاق می‌افتد که فكر هم مى‌كند! مى‌بینید که نشسته است و انگشتش را روى پیشانى‌اش گذاشته است! می‌گویید که او که اصلاً عقل ندارد پس چرا انگشتش را روی پیشانی‌اش گذاشته است؟! اینجا دارد فكر مى‌كند! می‌گوییم که داری فکر می‌کنی؟! می‌گوید که بله! گاهى اتفاق مى‌افتد! گاهی از دستش درمى‌رود و این جناب زیدى كه ما مى‌بینیم، سالى یك دقیقه فكر مى‌كند! درست شد؟! پس می‌بینیم که او با جناب حیوان و گوسفند فرق مى‌كند! آن بیچاره [گوسفند] سالى یك دقیقه هم فكر نمى‌كند! البته شاید بیشتر فكر بكند، ما این‌طور تشخیص مى‌دهیم!

    1. همان، ص 20.

جلسه ۶۳۰

6
  • پس معلوم مى‌شود كه یك چیزى در این هست كه در آن نیست، پس اسم این را صورت نوعیه مى‌گذاریم. حالا كه این‌طور شد یك امر كلى ازبین این دو درمى‌آوریم؛ آن امر كلى را مى‌خواهیم به همه سرایت بدهیم نه فقط به خود زید، جزئیاتى را كه از این زید، عمرو، بكر و خالد در كنار هم درمى‌آوریم... چون این جزئیات همه وجود خارجى هستند؛ حركت در او وجود خارجی است، تفكرش وجود خارجى است، كتابتش وجود خارجى است، علمش وجود خارجى است، فن و امثال‌ذلك همه وجود خارجى هستند، از این وجود خارجى كه اجزاء این زیدِ ما را تشكیل مى‌دهند [امر کلی استخراج کنیم و به همه سرایت بدهیم]. البته خیلى از این اجزاء، اجزاء نفسى است و ربطى به جنبۀ مادى زید ندارد بلکه مربوط به جنبۀ نفسى اوست.

  • استدلال عالم نجف مبنی بر جسم بودن خدا!

  • خدا استاد ما مرحوم آقاى غروى را رحمت كند ایشان مى‌گفت که ما شش ماه در نجف بودیم كه درس‌ها را ببینیم و سپس برگشتیم. مى‌گفت: من یك روز راجع به یك آیه از یكى از علماى بزرگ نجف سؤال كردم و او [در جواب] اثبات مى‌كرد كه خدا جسم است! این عالم حوزۀ علمیۀ نجف ـ نه یک طلبه ـ اثبات مى‌فرمودند كه خدا جسم است! گفتم: به چه دلیل؟! گفت: در آیۀ قرآن هست: ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾!1 جدى می‌گفت! او اسم آورد، حالا من اسم نمى‌آورم چون قرار است که اسم نیاوریم!! اگر مى‌آوردم كه شاخ درمى‌آوردید! این عالم نجف مى‌گفت که خدا جسم است و دلیلش هم همین آیۀ شریفه است كه ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾. گفتم: شما به او چه گفتید؟! گفت: یك مقدار به او نگاه كردم و گفتم: معذور هستیم و نیاز به جواب دادن به شما نداریم! دیگر، ثمره‌اش همین است! این‌هم یكی از آن است!

  • روایت جعلی دربارۀ نهی از فلسفه

  • آن‌وقت مى‌گویند: فلسفه نخوانید و فلسفه منهی‌ است و در روایت داریم كه «عُلماؤُهُم شِرارُ خَلقِ اللهِ عَلَى وَجهِ الأرضِ لِأنَّهُم یَمیلونَ إلى الفَلسَفَةِ و التَّصَوُّف»!2 بله! این روایت كذایى جعلی است! آن‌وقت خود امام صادق علیه‌السّلام هشام بن حكم را می‌فرستد و مى‌گوید: برو با او بحث‌های فلسفى بكن!3 امام رضا علیه‌السّلام و موسى بن جعفر علیهماالسّلام [می‌فرمودند]. توحید صدوق را نگاه كنید، شما كدام‌یك از این روایاتى كه راجع به مسائل توحیدى در توحید صدوق آمده است را می‌توانید با مسائل كلامى حل كنید؟! هركسى مى‌تواند بیاید حل كند! شبهۀ ابن‌كُمونه را با كلام مى‌شود حل كرد؟!

    1. . سوره ذاریات (51) آیه 47.
      ترجمه: «و کاخ رفیع آسمان را ما به قدرت خود برافراشتیم.» (محقق)
    2. اثبات الهداة، ج 4، ص ۲۰4.
    3. الكافی، ج 1، ص 171.

جلسه ۶۳۰

7
  • آن‌وقت این اعتبارى را كه انسان از این‌ اجزاء خارجى به‌دست مى‌آورد كه جنبۀ سعى و شمولى دارد، این اعتبار كه نوع بشود یا این ماهیت كه نوع بشود از نظر عقلى قوامش به دو جزء است و هر چیزى كه قوامش به امر دیگرى باشد پس آن امر طبعاً مقدم بر این است. لذا از این نقطه‌نظر جنس و فصل مقدم بر نوع هستند عقلاً، نه خارجاً.

  • و مَعروضُ الجنسیةِ و الجُزئیةِ شَیءٌ واحدٌ هو ماهیةُ الحیوان و التَّغایرُ إنّما هو بِحسبِ اعتبارِه فی الأولِ لا بِشرطِ شی‌ءٍ و فی الثانی بِشرطِ لا شی‌ءٍ.

  • جنسیت و جزئیت هر دو معروضش یكى است منتها آن جنسیت معروضش نوعیت است و آن جزئیت هم معروضش ماده است که همان ماهیت حیوان است. تغایرى كه هست این است كه در اوّلى لابشرط است و شما مى‌توانید حیوانیت را بر همۀ افراد سرایت بدهید و در دومى بشرط‌لا است و فقط اختصاص به زید دارد ولى هیچ فرقى نمى‌كند؛ اگر اختصاص به زید داشته باشد آن جنسیتش ماده براى خود آن جسم خارجی مى‌شود، آن جزء خارجى است و قوامش به همان وجود خارجى است و اگر لابشرط باشد این همان اعتبارى است كه در ذهن شما آمده و از این ماده یك مفهوم علمى در نفس خودش اخذ كرده است و آن مفهوم علمى را به همه سرایت مى‌دهد و اسمش را حیوان مى‌گذارد، فقط همین است و دیگر از این نقطه‌نظر تفاوتی ندارند.

  • السادسُ إنَّ ما هو الحیوانُ فی الخارجِ فهو بِعینِهِ الجسمُ فکیفَ یَکونُ الجسمُ بِشرطِ لا موجوداً فیه مقدماً علیه؟!

  • مطلب ششمى كه در اینجا در كلام مرحوم شیخ قابل تأمل مى‌نماید این است كه آن حیوانى كه شما در خارج مى‌بینید همان جسم است چگونه جسم كه در اینجا بشرط‌لا است درحالی‌که در آن حیوان موجود است، این از نقطه‌نظر عقلى مقدم بر او باشد. این‌هم همین مسئله‌ای است كه گفته شد و نیازى به [بیان دوباره] نداشت.

جلسه ۶۳۰

8
  • و الجواب‌ُ أنَّ الجسمَ الذی هو مادةُ النَّفسِ موجودٌ آخرَ غیرُ الجسمِ المحمولِ على ما حُصِّلَ مِن انضمامِ النفسِ إلیها ...

  • در اینجا دو مطلب هست كه در همان صحبت عرض كردم؛ جسمى كه مادۀ نفس است یك موجود است یعنى نفس مى‌آید و در این جسم حلول پیدا مى‌كند یا اسمش را حلول بگذاریم كه غلط است یا بگوییم که تعلق پیدا مى‌كند كه این صحیح است. یعنى نفس به این جسم تعلق پیدا مى‌كند. الآن این نفس ما حلول در جسم نكرده است؛ ما ظرف نیستیم كه نفس بیاید و در آن حلول كند چون نفس مجرد است.

  • معنای کلام «لیسَ فى جُبَّتى إلاّ الله»

  • من‌باب‌مثال این لیوان یک ماده است و شما درِ این شیشه را باز مى‌كنید و این آب را داخل این لیوان مى‌ریزید و مى‌گویید که این آب داخل این لیوان حلول كرده است. اینكه اینها حرف عرفاء را نفهمیدند و حلول و اتحاد را به معناى آب و لیوان گرفتند، از عدم ادراك آنها است! اینها خیال كردند كه وقتى كسى مثل بایزید می‌گوید: «لیسَ فى جبّتى إلاّ الله».1 یعنى خدا با آن عظمت و اطلاقیت خودش در جبّۀ من آمده است! هر احمقى مى‌فهمد این حرف چرت‌وپرت است و این دیگر نیازى به تفسیر و این مسائل ندارد. اینكه مى‌گوید: «لیسَ فى جبّتى إلاّ الله» بااینكه بگوید: خدا در جُبّۀ من است دوتاست، یك وقت من مى‌گویم که خدا در جُبّۀ من آمده است و از آن آسمان پایین آمده است! حالا [برفرض] تصور كنیم که این آسمان بالاى كهكشان‌ها است و بالا است و سرمان را بالا مى‌كنیم [و با خدا صحبت کنیم]! اینها این‌طوری‌اند؛ سرمان را بالا بكنیم! پایین خدا نداریم!

  • مثل آن یهودى که به مسجد پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رفت و دید یك پیرمردى بالاى منبر نشسته و فقط ریشش را تكان مى‌دهد! احمق که چیزی متوجه نیست و فقط سرش را تکان می‌داد! گفت او كیست؟! گفتند که او جانشین رسول الله است! گفت: عجب! یك نگاه كرد و با خودش گفت: ما كه نخوانده بودیم جانشین پیغمبر این‌قدر ریشش تا عانه‌اش باشد! نه جانشین پیغمبر نیاز به ریش دراز كردن ندارد! این استحبابش فقط یك قبضه است2 ـ حالا ما استحبابش را هم نداریم!! راحت شدیم!! ـ یك مقدار نگاه كرد و دید که الاغ اگر یک چیز بفهمد این همان را هم نمی‌فهمد! یك مقدار به درودیوار نگاه كرد، به گفتند: چه چیزی شده؟! چه خبر است؟! چرا این‌طرف و آن‌طرف را نگاه مى‌كنی؟! گفت که من گیج شدم! گفتند: [اهل] كجایى؟! گفت: من یهودى هستم! [البته] نگفتند که یهودى هستى پس بلند شو بیرون برو! اینجا مسجد است! براى چه آمدی؟! یهودى هستى! ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡمُشۡرِكُونَ نَجَسٞ فَلَا يَقۡرَبُواْ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ3 بلند شو بیرون برو [نه اینها را نگفتند!]، نجس نیستند و اشكالى ندارد لذا گفتند: بمان. بعد گفتند كه حالا براى چه اینجا به مدینه آمدى، چه‌کار داشتی؟! گفت: من دیدم خدا به من عقل داده، فهم داده، ادراك داده، انصاف داده، در كتاب‌هایمان خواندم دیدم یك پیغمبرى آمده و گفتم که بدبخت نشوم و آخرتم ازبین نرود، بیایم ببینم این پیغمبر كیست، وقتی آمدم گفتند که پیغمبر فوت كرده است. گفت که طبق آنچه كه ما خواندیم پیغمبر جانشین دارد، خلیفه دارد. به اینجا آمدم ببینم خلیفه‌اش چه كسى است؟ گفتند: این [ابوبکر] خلیفه‌اش است! گفت که خیال كردید همین‌طوری می‌پذیرم؟! تا امتحانش نكنم قبول نمی‌کنم! یك‌دفعه همۀ رنگ‌ها پرید و مثل گچ شد! بالأخره خبر دارند و مى‌دانند که مسئله چیست!

    1. المقدمات فى نص النصوص، ص 203.
    2. الکافی، ج 6، ص 4۸6.
    3. . سوره توبه (9) آیه 28. امام شناسی، ج ‌6، ص 113:
      «اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، مشركان نجس هستند، و بعد از این سال نباید به مسجد‌الحرام نزدیك شوند.»

جلسه ۶۳۰

9
  • من دارم [طوری] مى‌گویم که آن اوضاع را خوب متوجه بشوید! تا وقتى كه پاى امتحان نیاید ادعا تا عرش بالا مى‌رود اما تا مى‌گویند: آقا بیا بنشین و مناظره و امتحان کن، می‌گویند که نه صلاح نیست! نه‌خیر! اصلاً صلاح نیست! اصلاً به‌هیچ‌وجه نمى‌شود و درست نیست، و بزرگان هم هیچ‌وقت مناظره نمى‌كردند!

  • من در این قضیه‌اى كه اتفاق افتاده بود و كسى به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در كتاب و مجله‌‌اش جسارت كرده بود قبلاً پیغام فرستاده بودم که آماده هستم كه در یك مجمع علمی ـ حالا یا فیضیه یا جاى دیگر ـ با شما راجع به روح مجرد مناظره كنم! چند سال از این قضیه مى‌گذرد و تا الآن هم پاسخى داده نشده است! ولى بالأخره رسم و دیدن همین بوده [است].

  • ما باید ببینیم که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام چه كسى بوده است، وقتى من نمى‌فهمم، بگویم: آقا من سوادم این‌قدر است و بیش از این نمى‌فهمم. كسى به‌ من ایراد نمى‌گیرد، نه امام زمان به من كار دارد نه امیرالمؤمنین علیهما‌السّلام به من كار دارد؛ مى‌گویند که این‌قدر بیشتر نمى‌فهمد. یك وقتى مى‌گویم که نه، من مى‌فهمم! [همین‌که] بگویى: «مى‌فهمم» مچت را مى‌گیرند! یا باید فهم داشته باشى یااینکه باید از عهدۀ این سؤال بر بیایى! شما كه على را كنار مى‌زنید خودتان فهمش را دارید که پاسخ مردم را بدهید یا نه؟! على مى‌گوید که من مى‌روم در خانه مى‌نشینم. بهتر است و راحت‌تر هستم! شما بیا جواب مردم را بده! جناب آقاى ابوبكر هشتاد و نود ساله جواب مردم را بده! كاری با تو ندارم! یهودى كه مى‌آید جواب بده! نصرانى كه مى‌آید جواب بده! هر کسی می‌آید تو بیا جواب بده! تو بیا پیغمبر بشو؛ اصلاً خلیفه که هیچ، ما اصلاً مى‌گوییم که پیغمبر تویى! بعدش تو هستى! درست شد؟! اگر ما هم [برطبق همان روش] باشیم ما هم همان سُنّى هستیم و تفاوتى نداریم.

جلسه ۶۳۰

10
  • بهائی بودن مردم در كلام مرحوم آقاى حداد!

  • اینجا است كه مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مى‌فرمودند: همۀ مردم بهائى هستند! این مثل همان سنّی است، با او یكى است و بیخود اشهد أنَّ علیاً ولى الله مى‌گوییم! بهتر است نگوییم و آبروى امیرالمؤمنین را هم نبریم!

  • [برگردیم به قضیۀ سؤال یهودی از ابوبکر] تا گفت که امتحان، همۀ رنگ‌ها پرید! دیگر گفتند که چه بگوییم؟! خب بپرس! گفت كه جناب آقایى كه بالاى منبر هستى شما جانشین رسول الله هستید؟! [گفت که] چه كنیم، مردم ما را انتخاب كردند! [گفت که] غلط کردی! جانشین رسول الله را مردم انتخاب كردند؟! صاف داخل كاسه‌اش گذاشت! تو غلط کردی! گفت: حالا هرچه مى‌خواهى بپرس! گفت: خدا كجاست؟! گفت: بالا! گفت: پس زمین خدا ندارد؟! گفت: بزنید پدرسوخته را بیرونش كنید! گفت: [مگر] من چه گفتم؟!

  • پس آن شخصی هم كه مى‌گوید: ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾ این همان است! آن خدایى كه آن بالا هست مگر جسم نیست؟! پس نمى‌شود اینجا خدا باشد پس شما كه مى‌گویید: ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾ چطور با این آیۀ قرآن جسمیت را اثبات مى‌كنى ولی آن دوتا چشم‌هایت كور بود كه‌ ببینى آنجا که مى‌گوید: ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾؟!1 چرا این را ندیدى كور بودی؟! فقط آن ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾ را دیدی؟! ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾ این چه ماده‌اى است؟! ماده یا باید بالا باشد یا پایین. معمولاً که ماده‌ها پایین هستند!! تو كه به این آیه اثبات مادیت و جسمیت مى‌كنى، کنارش هم آن آیه هست كه مى‌گوید:

  • ﴿ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‌ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‌ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا﴾!2

  • لزوم خواندن فلسفه و عرفان برای فهم قرآن

  • این هم هست پس باید چه‌کار كنى آقاجان؟! پس باید براى اینكه قرآن را بفهمى باید بروى فلسفه را بخوانى! چاره ندارى! خودت را بكشى هم فایده ندارد! حالا مدام برو آیه بیاور، مدام روایت بیاور، مدام خواب بگو، مدام بگو فلان این‌طور فرمودند، برای عمه‌اش فرمودند! براى اینكه آیه را بفهمى باید فلسفه بخوانى، باید عرفان بخوانى و اگر این کار را نكنى مدام روى خودت پرده می‌اندازی، مدام جهل خودت را بیشتر در نفس خودت و در انظار ثابت مى‌كنى! حالا انظار به جهنم، فكر خود بدبختت را بكن! فردا كه مى‌خواهى از این دنیا بروى آن‌وقت به تو مى‌گویند که قضیه و مسئله چیست!

    1. . سوره زخرف (43) آیه 84. الله‌ شناسی، ج 2، ص 181:
      «و اوست آن‌كس كه در آسمان معبود است و در زمین معبود است.»
    2. . سوره مجادله (58) آیه 7. روح مجرد، ص 375:
      «هیچ‌گونه آهسته سخن گفتن و راز گفتن در میان سه نفر نیست مگر آنكه خداوند چهارمین آنهاست، و در میان پنج نفر نیست مگر آنكه او ششمین آنهاست؛ و پیین‌تر از این مقدار هم نیست و بیشتر از این مقدار هم نیست مگر آنكه او با آنهاست هر كجا كه باشند؟!»

جلسه ۶۳۰

11
  • ما یك دفعه درس خارج یك نفر رفته بودم، [فقط] یك روز رفته بودم الآن هم هست؛ آن موقع‌ها كه من تازه بحث‌هاى خارج را شروع كرده بودم و این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم [تا ببینم دروس چگونه است] پانزده یا شانزده‌جا رفتم؛ یكى یك هفته طول مى‌كشید مى‌گفتیم:‌ برو بابا، عطایش را به لقایش بخشیدیم! یكى را یك ماه رفتیم و بعد از یك ماه دیگر گفتیم که عطایش را به لقایش بخشیدیم! بعضى‌ها را یك روز مى‌رفتیم و مى‌گفتیم: بخشیدیم! بخشش‌هاى ما طول مى‌كشید؛ بعضى یک‌روزه، بعضی هفت‌روزه، بعضی یک‌ماهه! بعضی جا هم مثل حاج شیخ مرتضى حائرى ـ خدا رحمتشان كند ـ رفتیم و تا وقتى كه ایشان در قید حیات بود، در خدمت ایشان بودیم و واقعاً هم از ایشان استفاده كردیم. خدا رحمتشان كند. مرحوم حاج مرتضى حائرى مرد بى‌هوایی بود و آنجایى كه نمى‌فهمید مى‌گفت که نمى‌فهمم. وقتى كه ایشان اواخر [عمرشان] درس مكاسب [مبحث] خیارات را درس می‌داد و من خدمت ایشان مى‌رفتم بحث‌ها گاهى اوقات به مسائل فلسفی کشیده می‌شد مى‌گفت: ببین آقا سید محسن جانم! اینها را دیگر از من نپرس برو از بابایت بپرس! من فقط تا اینجا با تو مى‌توانم حرف بزنم!

  • دقت بی‌نظیر مرحوم حاج شیخ مرتضى حائرى رحمة‌الله‌علیه

  • خدا ایشان را بیامرزد خیلى آدم صاف و صادق و دقیقی بود و از تمام افرادى كه الآن هستند دقتش ده برابر بود! جداً مى‌گویم در آن موقع ایشان در دقتش نظیر نداشت، ولى خب بالأخره ایشان فلسفه نخوانده بود و طبعاً یك اختلافاتى ما داشتیم. خدا ایشان را بیامرزد یک قضیه‌ای یادم هست و هر وقت فكر می‌کنم ناراحت مى‌شوم، ایشان كسالت قلبى داشت و من به اتفاق یكى از دوستان با ماشینش دنبال ایشان آمده بودیم و ایشان را تهران بردیم. ناراحتى قلبى داشت داخل ماشین عقب نشسته بودیم و در بین راه من این مسئلۀ ولایت فقیه را مطرح كردم، حالا بیچاره مرض قلبى دارد و ما هم طلبه بودیم و به این فكر نبودیم که این آقا پیرمرد هفتاد هشتاد ساله است! یك‌دفعه عصبانى شد ـ البته ایشان منظورش همین ولایت فقیه‌هایی است که ... چه عرض کنم! ـ و گفت: آقا دیوانه هم این ولایت را قبول ندارد، ندارد، ندارد تا چه رسد به عاقل! بعد من گفتم: بله آقاجان منظورم ولایت امام است! این را كه گفتم، دیگر هیچ چیزی نگفت. ولى بالأخره در همان مسائلى كه بحث داشتیم ایشان به آن مطلب نرسیده بود این قضیه كه دیگر خلاصه هركسى بیاید و مدعى چنین مطالبى باشد و همان‌طوری‌كه گفتم طبعاً [صحیح نیست].

جلسه ۶۳۰

12
  • عقلى بودن احكام شرع

  • احكام‌ شرع احكام عقلى است هیچ‌وقت شرع ما را به خلاف عقل دعوت نكرده است هیچ‌وقت پیغمبر نیامده این كاغذى را كه سفید است به ما بگوید: سیاه است دیده شده؟! هیچ‌وقت نگفته است. یا اگر سیاه است، من‌باب‌مثال این میكروفون‌هایی كه جلوى من هست و سیاه است را بگوید: اینها سفید است. اگر بگوید باید دلیل بیاورد. چرا من با وجود اینكه این میكروفون‌ها الآن سیاه است چرا من مى‌گویم: سفید است؟! اما اگر این پیغمبر بیاید بگوید: سفید است. همان عقلى كه دارد رسالت پیغمبر را ثابت می‌کند همان عقل مى‌آید رسالت را اسقاط مى‌كند! ما با همان عقل داریم آن را ثابت مى‌كنیم. مگر اینكه در اینجا عقل بیاید و به‌واسطۀ اتقانى كه در كلام او دارد براى امر او محملى قرار بدهد كه آن محمل از محدودۀ سعۀ وجودى عقل خارج باشد که آن یك مطلب دیگرى است و این‌هم باز حكمش به همان برمى‌گردد.

  • حالا شارع بیاید دنیا و آخرت، مال و جان، ناموس، دم و همه چیز را به‌دست چغندرفروشى كه دارد چغندرها را كیلویى پنج تومان مى‌فروشد بدهد و بگوید که تو برو این را به‌دست بگیر؟! چطور مى‌شود؟! این همان مسئله‌اى است كه این بزرگان نسبت به این مسائل حرف و نظر داشتند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در جاى خودشان محفوظ كه ایشان راجع به حیطۀ ولایت معصوم مطالبى دارند و ما هم بر همان سیره راجع به كیفیت این قضیه مبناى ما [بر همین مسائل هست]. تمام اینها به‌خاطر همین عدم مطالعات و این یافته‌هایى است كه ما خودمان را از آنها كنار نگه داشتیم و نتوانستیم مسائل را بفهمیم.

  • و الجواب‌ُ أنَّ الجسمَ الذی هو مادةُ النَّفسِ موجودٌ آخرَ غیرُ الجسمِ المحمولِ علىٰ ما حُصِّلَ مِن انضمامِ النفسِ إلیها أعنی المجموع فَهاهنا جِسمانِ موجودان أحدهما جزءٌ للآخرِ و هکذا فی کلِ نوعِ مرکبٍ ترکیباً طبیعیاً.1

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 21.

جلسه ۶۳۰

13
  • ما دو جسم داریم؛ یك جسم، جسم مادۀ مادۀ محض داریم و یك جسمى داریم كه نفس به آن تعلق گرفته و این دو با‌هم تفاوت پیدا مى‌كنند؛ جسمى كه مادۀ نفس است و نفس به او تعلق گرفته است یك موجودى است غیر از آن جسمى كه از انضمام نفس بر آن حاصل مى‌شود که مجموع است. یك وقتى شما این جسم را من‌باب‌مثال انسان را به‌عنوان أنَّه لحمٌ و به‌عنوان أنَّهٌ عَظمٌ درنظر مى‌گیرید این یك لحاظ جسمیت به این است ولی یك وقتى مى‌گویید: این زید است، این آدم است، این انسان است. این انسانى كه دارید مى‌گویید دیگر از این جسمیتِ آن، فقط لحمیت مورد لحاظ نیست، اگر لحمیت مورد لحاظ باشد باید مرده را هم بگویید که انسان است، دیگر به مرده كه نمى‌شود بگویید انسان است ما نمى‌توانیم بگوییم، الآن مرده فقط یك لحم، عظم و ... است، این دو اعتبارى كه شما دارید مى‌كنید این همان دو اعتبارى است كه همان جنبۀ بشرط‌لائى است كه بر او مقدم مى‌شود.

  • پس آن جسمیتى كه جداى از تعلق نفس است بر آن جسمیتى كه نفس به آن تعلق گرفته است مقدم است. همان‌طور که در طول نشئۀ این تطورات حیات شما مى‌بینید اول جنین است بعد تبدیل به علقه می‌شود بعد مضغه می‌شود تمام این [حالات] ماده بودن را دارد این ماده بودن مى‌آید یك صورت به خود مى‌گیرد بعد دوباره جلو مى‌رود یك صورت همان ماده مدام صورت را عوض مى‌كند تااینكه به ﴿ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَر1 مى‌رسد.

  • فهاهنا جسمان موجودان ... ما در اینجا دو جور جسم داریم یكى جزء براى دیگر است یعنى آن ماده بودن جزء براى انسان بودن است براى زید بودن است آن ماده بودن صرف و تنها، و هکذا فی کلِ نوعٍ مرکبٍ ترکیباً طبیعیاً این مسئله در آنجا وجود دارد.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه 12ـ 14:
      ﴿وَلَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن طِينٖ * ثُمَّ جَعَلۡنَٰهُ نُطۡفَةٗ فِي قَرَارٖ مَّكِينٖ * ثُمَّ خَلَقۡنَا ٱلنُّطۡفَةَ عَلَقَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡعَلَقَةَ مُضۡغَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡمُضۡغَةَ عِظَٰمٗا فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَر فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾. نور ملكوت قرآن، ج ‌2، ص 134:
      «و سوگند به خداوند كه ما تحقیقاً انسان را از چكیده و عصاره‌اى از گل آفریدیم و سپس او را نطفه‌اى در قرارگاه استوار و پابرجا قرار دادیم. و پس از آن، این نطفه را خون بسته شده نمودیم. و به‌دنبال آن، این خون بسته شده را قدر لقمه‌اى از گوشت جویده شده كردیم. و به‌دنبال آن، این مقدار از گوشت جویده شكل را استخوان‌ها نمودیم. و به‌دنبال آن، بر روى این استخوان‌ها گوشت پوشانیدیم. سپس او را به آفرینشى دیگر، انشاء و ایجاد كردیم. و بنابراین، مقدّس و منزّه است خداوند كه او بهترین آفرینندگان است.»