635

تفاوت جنس در وعاء عقلی و وجود خارجی

تحلیل ماهیت جنس و صورت در مراتب هستی

13960
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان «جنس» در ظرف ذهن و «جنس» در عالم خارج می‌پردازند. بحث با بررسی ماهیت مبهم جنس در ذهن آغاز می‌شود که برای تحقق یافتن، نیازمند ضمیمه شدن به فصل است. در ادامه، استاد با نقد نگاه‌های سطحی به مقام علمی اولیاء الهی و ائمه معصومین، تفاوت میان ادراک ذهنی و حقیقت نوریِ ربطِ نفس با ملکوت را تشریح می‌کنند. ایشان تأکید دارند که جنس در خارج، برخلاف ذهن، دارای تعین و قوام مستقل است و صورت‌های گوناگون، حقیقتِ جسمیت را دگرگون نمی‌کنند. این جلسه با هدف اصلاح نگاه‌های مادی‌گرایانه به معجزات و علم غیب ائمه، بر ضرورت تزکیه و تربیت نفس برای دستیابی به فهم صحیح از مراتب تجرد و حقایق هستی تأکید می‌ورزد و نشان می‌دهد که بدون عبور از حجاب‌های نفسانی، درک مقام قدس و طهارت اولیاء الهی ممکن نخواهد بود.

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۳۵

1
  • درس ششصد و سی و پنجم

  • جنس در وعاء عقلى و فرق آن با وجود خارجی

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • و مِمّا یَجِبُ أن یُعلَمَ أنَّهُ فَرقٌ ما بَینَ الجِنسِ فِى المُرَکّباتِ الخارِجیَةِ وَ بَینَهُ فى البَسائِطِ فَإنَّ الجِنسَ فى المُرَکّباتِ الخارجیةِ یُمکِنَ أن یُجَرَّدَ عَن جِنسیَتِه وَ یُؤخَذَ بِحَیث یَصیرُ نوعاً حَقیقیاً لا بِفَصلٍ مِنَ الفُصولِ بَل بِنَفسِ طَبیعَتِه.1

  • تفاوت معنای حرفی و معنای استقلالی

  • مرحوم آخوند در این مسئله به یك نكته‌اى اشاره دارند که مسئله به جنس در وعاء عقلى و فرق آن با وجود خارجی برمی‌گردد. گفتیم كه جنس در ظرف ذهن یك حقیقت مبهمه‌اى است كه احتیاج به فصل دارد و آن جنس ـ آن حیوان ـ فى‌حدّنفسه، معناى فصلى و جنسى خود را نمى‌تواند برساند مگر اینكه به ضمّ ضمیمه باشد؛ یعنى وقتى كه در ذهن یك حیوان را تصور مى‌كنید این تصور حیوان براى شما یك معناى مبهم است گرچه تصور مى‌كنید و این تصور شما یك تصور استقلالى است و یك‌ تصور حرفى مثل آن معناى حرفى نیست ولكن در كُنه و ذات خود آن استقلال، ابهام خوابیده است و یك چیزِ روشن نیست. وقتى از شما سؤال مى‌كنند که این شیئى كه الآن در اینجا هست چه خاصیتى دارد؟ شما مى‌گویید: حیوانیت آن براى ما مشخص است اما اینكه حالا این حیوان چه نوع و چه فصلى دارد، نمى‌دان باید تحقیق كنم تا ببینم در حیوانات نظیرى برای آن پیدا مى‌شود. مثلاً باید خصوصیات و اطوار آن را ببینیم تا بفهمیم كه چه فصلى را مى‌توانیم به آن ملحق كنیم ولى حیوانیتش مثل اینكه حركت مى‌كند، غذا مى‌خورد، كارها و حركات آن مثل حیوان است، اینها یك معنا را در ذهن انسان مى‌آورد كه آن معناى استقلالى است گرچه مبهم است ولی ابهام بودن منافاتى با استقلال ندارد و این غیر از معناى حرفى است كه در معناى حرفى اصلاً خود لحاظ معناى حرفى باید همراه با شی‌ء دیگرى باشد.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 23.

جلسه ۶۳۵

2
  • من‌باب‌مثال وقتى كه شما مى‌گویید: من از قم حركت مى‌كنم و به‌سمت تهران مى‌روم، این ابتدائیت حركت را نمى‌توانید بدون اینكه قم را در اینجا ذكر كنید از «مِن» بفهمید؛ یعنى «مِن» كه در اینجا مى‌آید باید بعد از یك كلمۀ استقلالى باشد یعنى یك معناى اسمى باشد كه با تدلى به آن معنا بتوانید این حركت و این ابتدائیت را برسانید والاّ غیر از این امكان ندارد. پس براى اینكه بتوانید آن معناى حرفى را بیان كنید چاره‌اى به ضمّ ضمیمه ندارید ولى اگر همین ابتدائیت را بخواهید به‌صورت استقلالى بیان كنید مثلاً به شما بگویند كه ابتدائیت شروع یك كارى است كه در تحقق او فاصلۀ زمانى یا فاصلۀ مكانی دخالت دارد، اسم آن شروع را «ابتدائیت» مى‌گذارید و مى‌گویید که ابتدا با انتها فرق مى‌كند.

  • مثلاً من به شما گفتم كه از ابتداى این خط شروع به فلان كار بكن، شما رفته‌ای انتهاء آن را انجام داده‌ای، اینكه من گفتم که این كار را ابتدای آن بكن نه انتهای آن، معلوم مى‌شود ابتدائیت فى‌حدّنفسه معناى استقلالى است و انتها هم یك معناى استقلالى است؛ ابتدائیت و انتهائیت! اگر بخواهم بگویم که از این خط شروع كن، من باید خط را هم بیاورم و ضمیمه كنم و بگویم که شما از این جاى خط مشغول نوشتن بشوید تا به آن نقطۀ انتها برسید. این معنا، معناى حرفى است. در معانى ذهنیه این‌طور نیست كه چون ذهن مى‌تواند یك معانى ابهامى را ادراك بكند آن معناى ابهامى حتماً باید معناى حرفى باشد بلكه مى‌تواند معناى استقلالى باشد و ذهن یك معناى استقلالى كه نیازى به امر دیگرى ندارد را احضار و خلق مى‌كند و بعد آن معناى استقلالى را با امر دیگرى ضمیمه مى‌كند یا ضمیمه نمى‌كند، آن مطلب دیگرى است؛ اگر ضمیمه كرد نوع مى‌شود و اگر ضمیمه نكرد همان معناى بشرط‌لائى كه خود جنس تنها باشد و دراین‌صورت دیگر نمى‌تواند بر نوع حمل بشود، آن را هم مى‌تواند بیاورد یعنى در ذهن خود مى‌تواند بیاورد و كار ذهن است و وقتى كار ذهن است ذهن مى‌تواند تجرید كند و این را نسبت به موارد مختلف اعتبار كند و می‌تواند لحاظ‌هاى مختلفى داشته باشد.

جلسه ۶۳۵

3
  • این مسئله‌ای هست كه مرحوم آخوند مى‌خواهند در اینجا نسبت به این قضیه این توضیح را بفرمایند؛ بگویند كه این معنایی را كه براى جنس كردید یك معناى ذهنى بود، جنس در این معنا و حضور ذهنی به‌عنوان یك ماهیت مبهمه درنظر گرفته مى‌شود و با ضمّ به فصل، نوعى را به‌وجود مى‌آورد كه آن ماهیت مبهمه معناى لابشرطى است. در لابشرطى بودن آن هست كه با ضمیمۀ به فصل، حقیقت نوعیه را به‌وجود مى‌آورد و حالا حیوان یا ضمیمۀ ناطق یا ناعق یا افتراس در فصول مختلفه مى‌شود. آن حیوانیت لابشرطى وقتى كه ضمیمه شد یك حقیقت نوعیه را در ذهن ایجاد مى‌كند. حالا ببینیم که آیا جنس که آن را ماده براى صورت قرار داده‌ایم، در خارج همین معناى ابهامى را دارد كه در ذهن داشت و بدون آن معناى مبهم نمى‌توانستیم به خود آن جنس در خارج، صورت خارجى و صورت عینى ببخشیم یااینكه این‌طور نیست و جنس در خارج یك واقعیت مستقلِ قائم به ذات خودش است كه صورت‌های مختلفى به خود مى‌گیرد؟!

  • معنای جسمیت

  • ایشان مى‌فرمایند که اگر در خارج بخواهیم تصور كنیم مثلاً مى‌گوییم که جسم، جنسِ براى این انواع خارجى است؛ جسم براى زید، حیوان، بقر، غنم، حمار، سمك و اسد است. یك مادۀ مشترك که در تمام اینها هست عبارت از همان جسمیت است همان‌طور جسم براى كتاب، دفتر، كاغذ و امثال‌ذلک است. خب این جسمی كه الآن در اینجا به‌عنوان جنس برای اینها قرار دادید آیا خود معنای جسم مبهم است كه براى رفع ابهام خود احتیاج به صورت دارد یااینكه دیگر جسم در اینجا ابهام ندارد و گرچه متشكّل به اَشكال مختلف و متصور به صور مختلف است ولى فى‌حدّنفسه ابهام ندارد؟ همین‌كه شما به این دست مى‌زنید و مى‌گویید که این جسم است اما نمى‌دانید كتان است یا صوف یا یك چیز دیگر است، همین‌كه جسمیت آن را مى‌فهمید، اگر این در كُنه و ذات خودش حقیقت استقلالى نداشت و حقیقت ابهامى منتفى بود، نمى‌توانستید حتى جسمیت را هم بفهمید. شما جسمیت این را ادراک کردید یا نوع جسمیت را در اینجا ادراك كردید؟! آنچه كه در اینجا ادراك مى‌كنید و آنچه كه دست شما با آن تماس پیدا مى‌كند و متوجه مى‌شوید یك چیزى هست، «آن چیزی هست» چیست؟! آیا دستتان به هوا خورده یا دستتان به یك چیزى خورده است؟! دستتان به یك شیئى خورده كه آن شی‌ء را در ذهن خود به یك واقعیت ملموس و رو پاى خود ایستاده احساس مى‌كنید. این همان معناى جسمیت است. شی‌ءٌ جوهرٌ ذو أبعادٍ ثَلاثَةٍ مُتِکَمِّم، این واقعیتى است كه الآن در اینجا به‌دست آوردید.

جلسه ۶۳۵

4
  • بعد یك مقدار بیشتر دقت مى‌كنید و بیشتر دست خود را مى‌كشید، مى‌گویید: این فرش است؛ اینكه الآن دست من با آن تماس گرفته است سَجّاد است، این فرش است كه الآن در اینجا با دست من برخورد كرد. اینكه صورت بعدى را متوجه مى‌شوید به‌خاطر این نیست كه صورت قبلى درنظر شما نیامده بود و خود حقیقت این در نزد شما نیامده بود و این داراى معناى ابهام بود. در اینكه این جسم است ابهامی وجود ندارد و معناى آن تام است. در جسم بودن معنای آن تام است اما اینكه این جسم به چه صورتى هست و صورت نوعیه‌اش چیست، دارای ابهام است. حالا به آن‌هم با دقت و لمس بیشتر و دیدن خود آن شی‌ء پی می‌برید. اگر خیلى مى‌خواهید بیشتر دقت كنید در آزمایشگاه ببرید و ببینید ماهیتش چیست. این مراتب بعد است كه در هر مرتبه یك پرده‌اى از فصلیت و از صورت براى شما روشن‌تر مى‌شود تااینكه به آن پردۀ آخر مى‌رسید كه همان چیزى است كه واقعیت ربطیۀ آن شی‌ء با مبدأ را مى‌تواند براى شما توضیح بدهد و تفسیر كند.

  • این چیزهایى كه داریم یك‌به‌یك به او مى‌رسیم، صورتى بعد از صورت است و بعد از صورت عمقى بعد از عمق است و بطنى بعد از بطن است تااینكه به آن شخص برسیم، فرض كنید شخصى عالم هست، ولىّ خدا هست، شنیدیم كه یك ولىّ خدایى در جایى هست و چه و چه و از این مسائل، بلند مى‌شویم و می‌رویم اول در مى‌زنیم و می‌بینیم نشسته است و ما هم مثل بقیه كنار او مى‌نشینیم. خب او هم هیچ حرفى نمی‌زند. تا بیرون آمدیم می‌گویند که آقا شما ولىّ خدا را دیدی؟! مى‌گوییم: آنجا رفتیم و او هم یك آدم بود؛ یك آدم معمم بود و ما چیزى نفهمیدیم و چیزى احساس نكردیم! با او حرف نزدیم، نشست و برخاست نكردیم، مسافرت نرفتیم و چیزى احساس نكردیم، خیلى خب این بار اول است. بعد دفعۀ دوم پیش او مى‌رویم و حركات و سكنات او را درنظر مى‌گیریم، مى‌بینیم كه نه! مثل اینكه یك چیزى هست! یك كیفیتى در صحبت دارد. مثل اینكه [در مقایسه با افراد دیگر] در وضعیت، ارتباط، در این خصوصیات و اینها یك تفاوتى دارد، وقتی برگشتیم مى‌گویند: آقا شما هم شناختى كه او ولىّ خداست؟! مى‌گویم که والله نفهمیدم ولى احساس مى‌كنم که یك چیز كوچکی شاید در این قضیه باشد، حالا یك مقدار بیشتر مى‌رویم و یك مقدار ارتباطمان را بیشتر مى‌كنیم.

جلسه ۶۳۵

5
  • ببینید این نحوه‌اى است كه یك‌به‌یك این مسائل دارند مى‌آیند درعین‌حال آن شخص هر کسی که هست سر جایش هست؛ اگر شخص ولىّ خدا باشد سر جایش هست و اگر فرد عادى هم باشد سر جایش هست! او که تكان نمى‌خورد! من دائماً چهره عوض مى‌كنم و اطلاع من نسبت به آن ماهیت خارجى بیشتر مى‌شود و صورت‌هایى كه براى من حاصل مى‌شود، صورت‌هایی هست که یكى پس از دیگرى پیدا مى‌شود ولی او این‌طور نیست سر جای خود نشسته است؛ دیروز و امروز و فردای او باهم تفاوتى ندارد. فردا یك مقدار نزدیک‌تر مى‌رویم و صحبت مى‌كنیم، مى‌بینیم که حرف‌هایش فرق مى‌كند!

  • یك بنده خدایی بعد از شهادت مرحوم مطهرى پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ آمده بود و مى‌گفت كه از مرحوم مطهرى شنیده بودم كه یك هم‌چنین كسى و هم‌چنین فردى هست منتها آن موقع پیش ایشان نرفته بودم. بعد كه ایشان فوت كردند، دیگر ما خیلى ناراحت بودیم تااینكه بعد از مدت‌ها یك روز ظهر مسجد رفتیم و دیدیم ایشان نشسته‌اند، نماز ظهر را خوانده‌اند و هنوز نماز عصر نشده است؛ یعنی براى نماز عصر بلند نشدند. رفتم، نشستم و سلام كردم و بدون اینكه خودم را معرفى بكنم گفتم که آقا یک سؤالى دارم خواستم از خدمتتان بپرسم، گفتند که بفرمایید. سؤال راجع به یك قضیۀ علمى بود، سؤالى از ایشان كردیم و ایشان یك جوابى به ما دادند و برگشتیم. پیش رفیقم رفتم و گفتم که فلانى یكى را پیدا كردم که یک‌سروگردن از آقای‌ مطهرى بالاتر هست!

  • قیاس مع‌الفارق بودن مقایسۀ اولیاء خدا با دیگران

  • این برداشت اول است. بعد كه آدم مى‌آید و مى‌رود و مأنوس مى‌شود ...، حالا خب بالأخره مدركات هر كسى متفاوت است و نمى‌توانیم بر مدركات افراد تعییب كنیم زیرا هر كسى بر طبق مدركات خود و سعۀ وجودى‌ خود هست. «یک‌سروگردن بالاتر» اصلاً در اینجا معنا ندارد كه انسان بخواهد این‌گونه تعابیر را بیاورد. قیاس اصلاً قیاس مع‌الفارق است! سروگردن چیست؟! او در یك افقى است، ماها در یك افق دیگر هستیم! اصلاً ما كجا و او کجا؟! افكار ما، افكار كتابى است، رفتار ما، رفتار متعارف و عادى است، نگرش ما، نگرش دنیوى است. خب حالا فرض كنید یك نمازى هم مى‌خوانیم و روزه‌اى هم مى‌گیریم و تبلیغى هم براى خدا مى‌كنیم و ابوحنیفه را هم از مفاخر اسلام مى‌شماریم1 ولى خب علیٰ‌کلّ‌حال آن افقى كه آنها دارند و وضعیتى كه آنها دارند اصلاً در مُخیَّلۀ دیگران نمى‌گنجد! واقعیت مسئله این است؛ آنچه در آن عوالمِ آنها مى‌گذرد اصلاً در مخیله نمی‌گنجد یعنى اگر من بنشینم تا روز قیامت هم فكر كنم كه چیست، نمی‌فهمم چیست! مگر می‌شود؟! نمی‌فهمم!

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 104.

جلسه ۶۳۵

6
  • من‌باب‌مثال به یك بچۀ پنج‌ساله بگویید که آقا این‌قدر عروسى خوب است! همین‌طور نگاه مى‌كند و اگر خیلى بفهمد گمان می‌کند مثل این مجسمه‌ها که روی آنها تور مى‌اندازند و در مغازه‌ها هست، عروسی هم مثل این است، می‌گوید: اگر عروسی خوب است یكى از اینها كه در مغازه هست بخریم! او از عروس چه دیده است؟! از عروس فقط یك لباس سفید دیده است! چیز دیگر را بابای او دیده است او که ندیده است! مى‌گوید: خب بلند شوید برویم یكى از اینها بخریم! چه مى‌فهمد؟! واقعاً چه مى‌فهمد؟! شما خودتان را بكُشید كه بتوانید به این بفهمانید، نمى‌فهمد! چرا؟! چون وضع ‌و حال او اصلاً این نیست، سِنّ او اقتضاء نمى‌كند لذا باید صبر كنید تا بزرگ بشود تا كم‌كم خود او سروگوشش بجنبد تا بفهمد كه بابایش ده یا پانزده سال پیش چه مى‌گفت!

  • ما خودمان را بكشیم ـ نه ما، بنده و بالاتر از بنده ـ نمى‌توانیم تا روز قیامت بفهمیم یعنى اصلاً در یك سعۀ وجودى و در یك مرتبه‌ای از فهم هستیم كه براى رسیدن به آن مرتبه جز اینكه انسان این راه را برود، هیچ راهى نیست. اگر تا روز قیامت كتاب و قرآن بخوانید نمى‌فهمید. تا روز قیامت توسل كنید، نمی‌فهمید. هر کاری مى‌خواهید بكنید این یک راه دیگر است. تا روز قیامت به احادیث اهل‌بیت علیهم‌السّلام مراجعه كنید، نمی‌فهمید. ارجاع و رجوع به احادیث فهم انسان را نسبت به این مطالب تا حدودى در حدّ اجمال روشن مى‌كند اما آیا این فهم، خود نفس را هم دگرگون مى‌كند؟! خب اگر این‌طور بود خود علامۀ مجلسى اول عارف بالله بود! چون او همۀ روایات ائمه را جمع‌آورى و دسته‌بندى كرده بود! بله، مطالعه و ممارست در اینها یك چیزهایى را به انسان نشان مى‌دهد كه خبرهایى هست، یك مسائلى و مطالبى هست كه باید پیگیرى كرد و باید به‌دنبال آنها رفت اما اینكه انسان فقط بنشیند [و به اینها اکتفاء کند، به جایی نمی‌رسد] لذا مى‌بینیم افرادی هستند که هفتاد یا هشتاد سال عمر مى‌كنند و در این احادیث خیلى هم وارد و خیلى هم چه و چه هستند، بعد یک‌دفعه نگاه مى‌كنید می‌گویید: اِ پس چرا این‌طوری حرف زد؟!

جلسه ۶۳۵

7
  • من یك صحبتى از یكى شنیده بودم که یك بنده خدایى در قم آمده بود صحبت كرده بود ـ همان كسى كه زیارت عاشورا را انكار كرده بود و گفته بود که زیارت عاشورا سند ندارد و برای امام نیست! ـ بعد سؤال كرده بودند كه حضرت بدون بیّنه و بدون شاهد و دلیل ظهور كنند این چطور مى‌شود؟! این چه قسمى هست؟! ایشان این‌طور پاسخ داده بود كه وقتى حضرت ظهور مى‌كنند یك صندلى مى‌آورند یك جا مى‌نشینند و یك نورى از آسمان به زمین مى‌خورد، حضرت مى‌روند در آن نورى كه از آن بالا آمده و به زمین خورده است می‌نشینند!

  • حالا این نورِ لیزر است یا اشعۀ ماوراء بنفش یا مادون قرمز است، ایشان اینها را نگفتند! ما باید بدانیم که نور از اینها خارج نیست! این نورى كه از آسمان مى‌آید و به زمین مى‌خورد مثل سوراخى که در سقف این خانه‌هاى قدیمى بود و نور داخل مى‌آمد است! حضرت در آن نور مى‌نشیند و وقتى در آن نور نشستند، دیگر آن حقایق بر او روشن مى‌شود و نیازى به بیّنه ندارد! جناب محترم! پس این ائمه كه از واقعیات و احوال خبر مى‌دادند، نور آنها كجا بود؟! وقتی كه امیرالمؤمنین علیه‌السّلام به سعد وقاص گفت: «در خانۀ تو گوساله‌ای هست كه حسین فرزندم را می‌كشد»،1 آن موقع مردم نور را كجا دیدند؟! آنجایى كه داشت حرف مى‌زد، نور به كجاى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام خورده بود؟! یا وقتى که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به عباس گفتند: وقتى از خانه‌ات خارج شدی آن پول‌ها را به زنت داده‌ای و به او گفتى كه اگر نیامدم فلان بكن!2 یااینكه امام صادق علیه‌السّلام به شخص رو كردند و گفتند که در سفر فلان كار را کردی! امام رضا گفتند و امثال‌ذلک...، آن نور كجا بود كه می‌گویی آنها مى‌روند در نور مى‌نشینند و وقتى در نور نشستند، آن نور ماوراء بنفش و نور مادون قرمز و از این چیزها به آنها می‌خورد؟!

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱۳۳.
    2. الطبقات الكبرى، ج 4، ص 15.

جلسه ۶۳۵

8
  • نور ائمه و اولیا خدا، نور ربط نفس با ملكوت

  • چرا قضیه این‌طور است؟! مى‌دانید چرا؟! چون آقا فلسفه نخوانده است! عرفان نخوانده است! بر این حقیقت نوریه كه نورى از عرش به او مى‌خورد و او در آن نور قرار مى‌گیرد پى نبرده است كه این نور برای همۀ اولیاء است نه‌اینکه فقط اختصاص به حضرت و [آن] زمان دارد. آن نور، نور ربط نفس با ملكوت او است. آن نور، نور حقیقت تعلّقیۀ خودش با مقام علم پروردگار است. این معنا هست نه‌اینکه این نور مثل سقف حمام‌هاى قدیم باشد که از آن بالا بیاید یعنى شما نگاه كنید ببینید این‌طور نیست که طرف درس نخوانده است، خوانده است ولى آن چیزی که باید به‌درد او بخورد را نخوانده است. این همان شخص است كه وقتی در عراق بود فلسفه و عرفان را مسخره مى‌كرد. خب تو که داری مسخره می‌کنی، بفرما [می‌توانی] این‌طوری معنا مى‌كنى؟! تو كه فلسفه و عرفان را مسخره مى‌كنى آخر عمرت‌ را هم ببین كه بعد از نود سال اگر این را به تو بگویند که پس اِخبار از غیبى كه ائمه مى‌دادند، این نور كجا بود؟! یا این نور فقط برای امام زمان علیه‌السّلام است؟! آن خبر از غیبى كه در آیۀ قرآن داریم كه ﴿وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمۡ﴾1 كه حضرت عیسى از آنها خبر مى‌دهد كه در خانه چه مخفی كردند و چه گذاشتند، حضرت عیسى هم از آسمان به او نور مى‌خورد؟! داخل نور راه مى‌رفت؟! بله؟!

  • علت ادراک نادرست مقام ائمه

  • همۀ اینها به‌خاطر این است كه نخوانده‌اند و نفهمیده‌اند كه در كشف مراتب تجرد براى نفس انسان، آن حقیقت علمیۀ بالصرافه و اطلاق آن براى شخص منكشف مى‌شود، به مقدارى كه او سعه دارد و به مقدارى كه وسعت دارد. ما مرتبه‌اى را طى نكردیم و آن حقایق علمى براى ما منکشف نیست، مى‌خواهیم آنچه را هم كه براى اولیاء پیدا مى‌شود با همان ادراك مادى خود بسنجیم، ما نمى‌فهمیم علم چیست! نمى‌فهمیم حقیقت علم چیست! مى‌گوییم که حتماً خدا یك كارى مى‌كند و یک معجزه‌اى مى‌كند، یك نورى از آن بالا مى‌آید و او هم مى‌رود آنجا مى‌نشیند و عكس واقعیت با آن ذرات نور و فوتون‌های نور یكى‌یكی مى‌آید و... مثل دستگاه‌های عكس‌بردارى رادیوگرافى و رادیولوژى که پرتو اشعه مى‌اندازند و این گاما آن چیزها را برمى‌دارد، او هم یك هم‌چنین چیزى است! منتها اشعۀ گاما و اینها نیست چون آنها سرطان‌زا است خدا هم نمى‌خواهد امام زمان سرطان بگیرد، لذا یك نور دیگر می‌آورد كه همان كار گاما را مى‌كند و آن صور واقعى را مى‌آورد و آنها را به حضرت ارائه مى‌دهد!

    1. . سوره آل عمران (3) آیه 49. امام شناسى، ج‌ 1، ص 145:
      «و آنچه در خانه‌هاى خود ذخیره نموده‌اید به‌شما خبر مى‌دهم.»

جلسه ۶۳۵

9
  • خب نتیجۀ صحبت همین است و نتیجۀ این مطالب به همین‌جا كشیده مى‌شود، نتیجۀ آن همین مى‌شود كه بنویسیم امام علیه‌السّلام اشتباه مى‌كند و این منافاتى با آن‌ مقام قدس و طهارت ندارد! پس امام هم مثل ما شد و تفاوتى نكرد! ما اشتباه مى‌كنیم او هم اشتباه مى‌كند! چهل جلد كتاب در فقه مى‌نویسیم و در آخر آن مى‌نویسیم که امام با آن مقام قدس و طهارت اینجا اشتباه كرده است! یك قدس و طهارت اضافه مى‌كنیم كه مثلاً حالا تجلیل امام را كرده باشیم! بندۀ خدا هزار جلد كتاب بنویسى به‌اندازۀ همان یك جمله‌ات نمی‌شود! تو قدس و طهارت نمی‌فهمی چیست! طهارت نمى‌فهمى چیست!

  • لزوم تزكیه و تربیت نفس

  • اگر می‌خواهی قدس و طهارت را بفهمی بلند شو و برو خودت را تزكیه و تربیت كن و از این مطالب عبور كن و از دنیا و هوس‌ها بگذر، آن‌وقت نیاز به نوشتن قدس و طهارت ندارد و نمى‌گویى که امام اشتباه كرده است! نیازى به گفتن این مسئله نیست. علىٰ‌كلّ‌حال این قضیه‌اى است كه دامن انسان را مى‌گیرد و انسان را متوجه مى‌كند كه باید به فكر مسائل دیگر باشد. بله! واقعاً عجیب است! آدم چیزهایى مى‌شنود كه شاخ درمى‌آورد! خیلى چیزهاى عجیب و غریبى می‌گویند. چطور مى‌شود که انسان از نظر معرفت و ادراك در یك هم‌چنین افق‌هایى قرار بگیرد؟!

  • علیٰ‌کلِّ‌حال این حقیقت جنسیه كه الآن براى انسان به‌طور مبهم هست، در وجود خارجى مى‌بینیم که خود آن به یك نوع درآمده است یعنى خود آن بدون فصل، نوع شده است و نیازى به فصل در اینجا ندارد، خود این جنس در اینجا جسمٌ مجردٌ جوهرٌ متکممٌ ذو أبعادٍ ثلاثة، خب این جسمیتى كه الآن در اینجا قرار گرفته است می‌تواند ماده براى فرس، حمار، انسان و سمك باشد. جسم در اینجا براى هركدام از اینها مى‌تواند به‌عنوان ماده قرار بگیرد. و اگر این [قابلیت] را نداشت كه نمى‌توانست ماده باشد. اگر جسم در جسمیت خود استقلال نداشت، نمى‌توانست ماده باشد. اگر در خود جسمیت هم احتیاجى به فصل داشت آن‌وقت چطور فصل بعدی‌ مى‌آید و صورت این جسمیت را به صورت خود فصلیت درمى‌آورد درحالى‌كه صورت بعد اضافه مى‌شود؟! تا جسمى نباشد كه صورتى نمى‌تواند بر آن بیاید! بله، در اینکه خود این جسم الآن فى‌حدّنفسه یك جنبۀ استقلالى دارد كه آن را از مجرد مجزا مى‌كند، آن احتیاج به یك صورت فصلیه‌اى دارد تااینكه از مجرد ممتاز بشود ولى وقتى كه از آن مجرد ممتاز شد، حالا جسم شد و قابلیت تنوّع به انواع مختلف را پیدا كرد، حالا این جسمیت که اسم آن را جهت استعدادى براى آن صورت مى‌گذاریم، آیا در خود نیازى به صورت دارد یا ندارد؟ دیگر نیاز ندارد. براى تشخّص خارجى خود نیاز به صورت دارد یعنى جسمیت به اضافۀ یك صورت، انسان مى‌شود. همین جسمیت به اضافۀ یك صورت، حجر مى‌شود.

جلسه ۶۳۵

10
  • پس این صورت حجریت نیامده این را جسم كند بلکه او را حجر كرده است. جسمٌ حجرٌ، جسمٌ لحمٌ، جسمٌ عظمٌ، جسمٌ شعرٌ و وبرٌ، جسمٌ ماءٌ این مائیت، شجریت، حجریت، لحمیت و عظمیت نیامده به او جسمیت بدهد بلکه جسمیت را به صورتى درآورده است. خب آن جسمیت سر جای خود هست و وقتى جسمیت سر جای خود باشد، دیگر در اینجا احتیاجى به فصل براى آن صورت ندارد، خودش فى‌حدّنفسه قوام دارد و نوع مى‌شود و وقتى نوع شد الآن مى‌تواند براى اینها ماده قرار بگیرد. مادۀ براى سنگ، آب، فرش، خاك، درخت، برگ، نبات و سایر چیزهاى دیگر قرار بگیرد. همۀ اینها به‌خاطر این است كه آنچه را كه در ذهن به صورت یك حقیقت مبهمه جنس مى‌دانستیم، آن حقیقت مبهمه الآن در خارج دیگر ابهام ندارد. آن دیگر در اینجا جزئى شده است و وقتى جزئى بشود، جسم این صورت و جسم، نوع می‌شود. آن حقیقت مبهمه وقتى در خارج جزئى شد و تشخّص پیدا كرد جسم شد. آن حقیقتِ دیگر كه در ذهن فصل بود وقتى كه‌ در خارج مى‌آید و جزئى و براى دیگران بشرط‌لا مى‌شود او صورت مى‌شود.

  • بنابراین این صورت یك امر متشخص خارجی مى‌شود در این ‌صورت جسمیتى هست كه آن جسمیت یك امر متشخص خارجىِ متدلّى به همین صورت است و آن جسمیت با جسمیت دیگر تفاوت نمى‌كند یعنى از آن جسمیت، یك جنسیتى را انتزاع مى‌كنیم كه جنسیت آن كه جسمیت به‌نحو مطلق است، آن براى صور مختلفه مى‌تواند ماده قرار بگیرد كه دراین‌صورت لابشرط هست. همین جنسیت كه ماده هست و صورت براى این است همین بشرط‌لا مى‌شود، این بشرط‌لائى است كه الآن برای این است، این ماده بشرط‌لائى است كه برای این كتاب است این ماده برای این لیوان، دستگاه، میكروفون، فرش و امثال‌ذلک است این كارى که آن بشرط‌لا بودن می‌کند فقط این هست که حضور دیگران را در وجود خود نفى مى‌كند؛ یعنى وقتى مى‌گوید كه من جسمیت آن را در اینجا لحاظ كردم این باعث مى‌شود كه مادۀ این كتاب دیگر ماده براى كتاب دیگر قرار نگیرد، ماده براى او قرار نگیرد، ماده براى این قرار نگیرد و فقط مادۀ مخصوص همین كتاب باشد. این در اینجا بشرط‌لا مى‌شود یعنى این مادۀ بشرط‌لا در پذیرش این صورت منحصر است و این ماده‌اى كه الآن در اینجا هست، قابلیت براى پذیرش این صورت را ندارد زیرا این ماده، مادۀ بشرط‌لائى است كه در یك وجود جزئى متشخّص متعیّن لحاظ شده است. این ماده را با این ماده در كنار هم بگذاریم، آن‌وقت جسمیت مطلقه را از این دو ماده انتزاع مى‌كنیم. آن جسمیت مطلقه دیگر مى‌تواند ماده براى همۀ اشیاء قرار بگیرد و مى‌تواند به‌عنوان جنس براى همۀ اشیاء قرار بگیرد.

جلسه ۶۳۵

11
  • بنابراین اینكه در اینجا جنس را در ذهن به‌عنوان یك ماهیت مبهمه قرار دادیم كه بدون فصل مى‌تواند قوام پیدا كند، در خارج این‌طور نیست. در خارج این جنس مبهمۀ ذهنى ما به‌صورت نوع تعیّن دارد؛ تعیّن ذاتى خود را دارد. منتها صورتى كه بر او از خارج عارض مى‌شود آن جسمیت را به صورتى برمى‌گرداند. لذا دلیل بر این مطلب چیست؟!

  • خود ما از نظر عرفى این مطلب را هم مى‌فهمیم یعنى اگر آمدید یك چیزى را در ترازو گذاشتید مى‌بینید ترازو پایین رفت حالا در آن ترازو پنیر، كره، ماست، كتاب و سنگ بگذارید پایین مى‌رود و فرقی ندارد. پنیر پایین رفته است یا جسم پایین رفته است؟! كدام‌یك از این دو باعث شده كه ترازو پایین برود؟! اگر پنیر بودن باعث شده است که ترازو پایین برود پس اگر سنگ بگذارید نباید پایین برود! چون فرض بر این است كه پنیر بودن در پایین رفتن این ترازو دخالت دارد. اگر پنیر بودن در پایین رفتن این ترازو دخالت دارد، دیگر نمى‌شود سنگ دخالت داشته باشد! اگر بگویید: نه، پنیر بودن دخالت ندارد بلکه یك چیز دیگرى در اینجا هست كه او باعث شده است ترازو پایین برود، آن همان جسمیت است!

  • پس جسم در اینجا فى‌حدّنفسه قوامى دارد و فى‌حدّنفسه یك حقیقتى دارد گرچه وقتى نگاه مى‌كنیم مى‌بینیم این پنیر با این سنگ فرق مى‌كند. حتى تكه‌تكه‌اش هم بكنیم مى‌بینیم که فرق مى‌كند. روى دستمان آن را لِه هم بكنیم فرق مى‌كند. همه‌طور فرق مى‌كند ولى این صورت پنیریت فقط به این، صورت داده است و جسمیت را به این نبخشیده است. جسم، جسمیت خود را از جاى دیگرى آورده است، صورت پنیریت را از جاى دیگرى آورده است. لذا همین شیر را که جسم است قبل از اینكه تبدیل به پنیر شود، این شیر را مى‌گیرید بعد با یك كارهایى كه در آن مى‌كنید این را به پنیر تبدیل مى‌كنید، پس آن جسمیت را با یك‌ صورت دیگر دارد و ما صورت دیگرى را به او اضافه خواهیم كرد. پس این جسم در جسمیت خود كه براى انواع متعدده جنبۀ جنسى دارد، به این صورت پنیرى نیاز ندارد بلکه آن جسم، جسم است و براى تبدیل شدن آن مسئلۀ دیگر است.

جلسه ۶۳۵

12
  • با این حرف‌هاى هفتصد سال پیش آبرویى براى ما نمانده است و به ما مى‌خندند. از یك آقایی ـ تازه اینها درس‌خوانده‌ها هستند ـ سؤال كرد که آقا این ائمه كه روایات و احادیث و احكام را مى‌گویند، از كجا مى‌آورند می‌گویند؟! مگر به آنها وحى مى‌شود؟! مگر نمى‌گویید كه با رسالت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مسئلۀ خاتمیت محقق شد، پس این ائمه چه‌کار مى‌كنند؟! در مورد پیغمبر خب جبرئیل وحى مى‌آورد، مگر بر ائمه هم جبرئیل نازل مى‌شود؟! ائمه این احكام را از كجا مى‌آورند و مى‌گویند؟! احكامی كه در زمان رسول خدا نبود، حدیث و سنت آن مسئله نبود، از كجا مى‌گویند؟! آقا در جواب مى‌فرمایند كه ائمه بعضى‌ از اینها را دهان به دهان از پدران شنیده‌اند! مثلاً امیرالمؤمنین نشسته است براى امام حسن جلسۀ درس گذاشته است كه یا حسن بنشین مى‌خواهم برای تو احكام حیض و نفاس بگویم! احكامى را كه خودم از پیغمبر شنیده‌ام مى‌خواهم حالا آن احكام طهارت و استقبال و اینها را بگویم! حضرت هم مى‌نشست و بعد هم براى اینكه یادشان نرود حتماً یك كاغذ مى‌آورد و ـ كاغذ كه آن موقع نبود پوست جمع مى‌کردند! ـ مى‌نوشت و امام بعدى هم از امام قبلى این احكام را مى‌شنید و این را هم بیان مى‌كرد. این یك قسم است.

  • قسم دوم این است كه اینها یك احكام نوشته شده‌اى را داشتند كه هر امامى آن احكام را به‌عنوان دائرةالمعارف یا كتاب حدیث تحویل امام بعدى مى‌داد و اینها به‌خاطر همین اطلاع بر احكام داشتند.

  • قسم سوم هم این است كه در بعضى از موارد خدا اراده مى‌كرد و این احكام را در ذهن‌ آنها مى‌انداخت؛ آنها توسل مى‌كردند و از خدا طلب مى‌كردند و خدا هم به ذهن اینها مى‌انداخت!

  • تو را به خدا ببینید در عصر امروز و در وضعیت امروز این طرز جواب دادن است؟! یعنى شما امام را این‌طوری معرفى مى‌كنی؟! خدا خیرت بدهد! این امام شد؟! یعنى امام صادق مى‌رفت آن کتاب‌ها را باز مى‌كرد و جواب می‌داد؟! وقتى كه محمد بن مسلم و زراره و أبى بصیر مى‌آمدند، حضرت مى‌گفت: یك مقدار صبر كنید و در آن اتاق پشتى و پستو مى‌رفت و درِ آن را هم قفل می‌کرد که یك وقتى كسى نرود، بچه‌اى نرود كه اینها را پاره كند و جواب را پیدا می‌کرد! چون وقتى كه در نجف بودیم [ما هم در کودکی] به كتاب‌هاى مرحوم آقا حاشیه مى‌زدیم! الآن كتاب‌هایی كه ایشان دارند حاشیه‌هاى ما دور صفحات آن هست! ایشان مى‌گفتند: بعضى حاشیه‌ها را كه مى‌زدى به حاشیه اكتفا نمى‌كردی و شروع مى‌كردى از اول پاره کردن! از اول تا آخر كتاب را مى‌خواندى و حاشیه‌ها را قشنگ می‌کشیدی و مى‌گفتى: این را كه خوانیدم و دیگر فایده ندارد بعد صفحۀ اول را پاره می‌کردی بعد دوم و... تا یكى برسد و از تو بگیرد! الآن در بعضى از كتاب‌هاى ایشان، حواشى ما هم هست!

جلسه ۶۳۵

13
  • خلاصه برای اینکه یك وقت بچه سراغ این کتاب نرود، حضرت در اتاق را قفل مى‌كرد كه این زحماتى كه رسول الله و امیرالمؤمنین كشیده‌اند و همین‌طور یداً بیدٍ این اوراق و صفحات رسیده، ازبین نرود! این خیلى باعث تأسف است! فقط باید گفت که خیلى باعث تأسف است كه واقعاً چقدر دست ما خالى است!

  • حاج هادى ابهرى بى‌سوادى كه امضاء بلد نبود و در جیبش مهر داشت و مُهر مى‌زد، مبلغ اسكناس را از روى رنگ آن مى‌فهمید، اسکناس پنج تومانى و دو تومانى یك تومانى هم آن‌وقت بود که از روى رنگ آنها مى‌فهمید، مراجع آن موقع وقتى كه در بعضى موارد گیر مى‌كردند از او حكم شرعى سؤال مى‌كردند! مرحوم آیةالله میلانى وقتى در یك مسئله گیر مى‌كرد مى‌گفت: حاجى نفس شما به كدام طرف کشیده می‌شود؟! مى‌گفت: نور من می‌گوید که طرف درست این است، و به او عمل مى‌كرد! اینها الآن مى‌گویند: بله، امام علیه‌السّلام با آن مقام ‌طهارت و قدس مى‌رفت كاغذها را این‌طرف و آن‌طرف مى‌كرد كه ببینید بین آنها حكمى از طرف پیغمبر لساناً بِلسان و یداً بیدٍ آمده یا نیامده است! اگر نبود مى‌گفت: خدایا من كه داخل این چیزى پیدا نكردم، امامت به خطر افتاده است و من چیزى پیدا نكرده‌ام و وقتى امامت به خطر بیفتد، خدا هم یك كارى مى‌كند!

  • آن بچۀ نه‌ساله‌ای كه به امامت رسید، امام هادى كه در نه‌سالگی یا به قولى یازده‌سالگی به امامت رسید ـ حتی امامت امام جواد زودتر بود ـ حاج آقا بفرمایید که ایشان كدام ورق‌ها را رفته بود نگاه كرده بود؟! در كدام اتاق رفته بود؟! وقتى كه امام جواد در آن مجلس مى‌آید و عموی ایشان مى‌آید آن چرت‌وپرت‌ها را مى‌گوید و فلان، مى‌گوید: «یا عَمِّ إنَّهُ عظیمٌ عِندَ اللهِ أن تَقِفَ غَداً بینَ یَدیهِ فَیقولَ لَکَ لِمَ تُفتِى عِبادِى بِما لَم تَعلم وَ فِى الأُمَّةِ مَن هُوَ أعلَمُ مِنکَ»1 وقتى این حرف را مى‌زند، تمام بدنش شروع مى‌كند به لرزیدن و بعد تمام افرادى كه در آن مجلس بودند هر سؤالى كه داشتند آوردند و حضرت همه را در آنجا جواب داد، حضرت كدام اوراق و صفحات را دیده بود؟! چه زمانی امام رضا، امام جواد را آورده بود و به او تعلیم داده بود؟! مأمون که امام رضا را جلب كرده بود! امام رضا كه ننشسته بود به پسر خود درس احكام بدهد!

    1. عیون المعجزات، ج ۱، ص ۱۱۹.

جلسه ۶۳۵

14
  • یعنى باور كنید اینها این روایات را دروغ مى‌دانند! باور كنید! من با اینها بودم، مى‌گویند: ما نمى‌دانیم! چطور مى‌شود یك بچۀ نه‌ساله اینها را بداند؟! در همین قضیۀ امام زمان؛ امام زمان که روى دست همۀ آنها را زد! اگر امام هادی نه‌ساله بود امام زمان كه پنج سالش بود! امام زمان ما آمد كارى كرد كه هیچ‌كس نكرد؛ یعنى امام زمان مسئولیتِ تشریع تمام افراد را ـ حالا به مسئولیت تكوینى و ولایى عقلمان نمى‌رسد ـ در پنج سالگى عهده‌دار شد. چطور؟! كدام كاغذ را خوانده بود؟! او كه تا دیروز وقتى افرادی از این‌طرف و آن‌طرف مى‌آمدند حضرت در بغل امام حسن عسگری علیه‌السّلام اجازه نمی‌داد او نامه‌ها را بخواند، حضرت یك توپ مى‌انداخت كه او دنبال توپ برود، بعد حضرت شروع مى‌كرد نامه‌ها را خواندن! اینكه تا دیروز این‌طور بود و تكلیف او این‌طوری بود. كدام كلاس را برای او گذاشته بود؟! كدام نامه را خوانده بود؟! كدام اوراق را برداشته بود نگاه كرده بود؟! همین امام زمان پنج‌ساله، امام زمانى كه هفتاد و پنج سال زمان غیبت صغرای ایشان طول كشید و تمام جواب نامه‌ها را آن‌طور مى‌داد كه خیلى برنامۀ مفصلى داشت كه آن نواب اربعه نامه مى‌نوشتند و زیر تشك خود یا زیر سجادۀ خود مى‌گذاشتند بعد صبح كه مى‌آمد نامه را از زیر آن سجاده بردارد، حضرت جواب نامه را در آن نوشته بود. اینها در چه عالمى هستند؟! چطورى به این مسائل فكر مى‌كنند و به مسئله نگاه مى‌كنند؟! چطورى اصلاً به این قضایا نگاه مى‌كنند؟! بله، در هر زمانى از این امام‌ها زیاد هستند! خیلى مى‌توان تصور كرد! در هر زمانى مى‌شود فرض كرد، حسین‌هاى زمان، على‌هاى زمان، این‌طوری اشكال ندارد و مطلبى نیست! قضیه خیلى به جایى برنمى‌خورد!

  • در یك مجلسى بودیم یك نفر مى‌خواست بگوید كه مثلاً فلان شخص در مقام تشبیه به امام زمان، قابل تشبیه نیستند این‌طور مثال مى‌آورد كه ایشان كجا و امام زمان كجا؟! ایشان ناخن امام زمان هم نمى‌شود! ناخن امام زمان هم نمى‌شود! حالا آن بندۀ خدا به میزان آن سعۀ خود خواسته بود كه این قضیه را این‌طور بیان كند!

جلسه ۶۳۵

15
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد