637

کیفیت ارتباط ماده و نفس در حیات و ممات

تحلیل جایگاه ادراک و عواطف در مواجهه با واقعیت‌های هستی

13970
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق کیفیت ارتباط ماده با نفس و چگونگی بقای جسمیت پس از مفارقت روح می‌پردازد. بحث با نقد دیدگاه‌های نادرست درباره زوال جسمیت پس از مرگ آغاز شده و با بررسی جایگاه ادراک و عواطف انسانی در مواجهه با واقعیت‌های عالم هستی ادامه می‌یابد. استاد با تأکید بر اینکه ارتباط انسان با اشیاء خارج بر اساس میزان فهم و ادراک او شکل می‌گیرد، تفاوت نگاه ظاهری و نگاه واقع‌بینانه به حیات و ممات را تشریح می‌کند. در ادامه، ضمن اشاره به حقیقت وحی به عنوان امری مافوق زمان و مکان، به نقد برخی باورهای سطحی و رفتارهای نمایشی در حوزه‌های دینی پرداخته می‌شود. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزوم عبور از ظواهر و دستیابی به حقیقتِ وجودی اولیاء الهی، به عنوان الگوهای واقعیِ کارگردانیِ حیات انسانی، به پایان می‌رسد.

/25
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۳۷

1
  • درس ششصد و سی و هفتم

  • کیفیت ارتباط ماده با نفس

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در راه كه می‌آمدیم بحث عین ثابت بود. ایشان یك اشكالى مطرح كردند كه نظر علامه در عین ثابت یك چیزى است و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ ایشان را رد مى‌كنند و ایشان اثبات می‌کنند و بعد رد می‌کنند و... گفتند: ظاهراً شما یك نظر ثالثى دارید. گفتم که بنای ما كه همیشه در همه چیز بر اختلاف بوده است این‌هم روى بقیۀ آنها!! ـ بعد گفتند كه مسئله این‌طور می‌شود و گفتیم که بله نظر مرحوم علامه كه بر عدم امكان فناء ذاتی است به‌خاطر همین مشكلِ برگشت ضمیر است كه مشارٌإلیه ضمیر، اول چیزى است و بعد مشارإلیه‌ آن چیز دیگرى خواهد شد و این مشكل ایشان است كه نتوانستند این مسئله را بپذیرند.

  • علىٰ‌كلّ‌حال دیگر صحبت در این شد كه ایشان بروند و تحقیق كنند و هروقت به نتیجه رسیدند یك سور بدهند! سور یا زور؟!! وقتى كسى سور می‌دهد، قلوب مؤمنین را شاد مى‌كند. باعث ادخال سرور می‌شود و [پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم] می‌گوید: «مَن سَرَّ مُؤمنا فَقَد سَرَّنی و مَن سَرَّنی فَقَد سَرَّ الله»1 لذا ملائكه هم كمك مى‌كنند!

  • تلمیذ: وقت تعیین کنید.

  • استاد: شما هم می‌خواهید سور بدهید؟!

  • تلمیذ: نه، ایشان می‌گویند که وقت تعیین کنید!

  • استاد: حالا هر وقتی که شد [خبر بدهید] شما فكر كنید ... حالا واقعاً شما هم مایل بودید یا مایل شدید؟! ما را مایل شدیم!! یكى از قوم‌وخویش‌هاى بیچارۀ ما را وقتى وزیر عوض شده بود از اداره بیرون كرده بودند یعنى طبعاً وقتى یك وزیر عوض مى‌شود یك عده مى‌روند و یك عده دیگر مى‌آیند و این دیگر طبیعى است. بعد ایشان هم دیگر بیرون رفته بود؛ یعنى او را بیرون كردند. بعد به او گفتیم که آقا چه شد شما را بیرون کردند؟ گفت: نه‌خیر ما را بیرون رفتیم!!

    1. الکافی، ج 1، ص 188.

جلسه ۶۳۷

2
  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • [و ما قیل‌ مِن أنَّ الحیوانَ إذا ماتَ لَم یَبقَ جسمیتُه بِعینِه بعدَ الموت بَل حدثَ جسمیةٌ أخرى غیر صحیح کیف و لا بُدَّ مِن مادةٍ باقیةٍ یَتوارَدُ علیهَا الصورُ و الأعراضُ سواءٌ کان جسماً بسیطاً أو هیولی و تلکَ المادةُ هی الجنسُ القاصی للمرکبات ـ بَل جسمیةُ الحیوانِ مِن حیثُ جسمیَّتِها باقیة بعدَ موتِه کما کانت و إن زالَت عنها حیثیة کونِها بدناً أو جسماً حیوانیاً و أما أنَّ هویَّتَها قَد بَطَلت و حَصلَت لها هویة أخرى ـ فَهو قریبٌ مِن مجازفاتِ أصحابِ الطَفرَةِ و التفکیکِ و استِحالةِ بقاءِ الأعراض.1

  • و آنچه گفته شد که حیوان وقتی می‌میرد جسمیتش بِعینه باقی نمی‌ماند اما جسمیت دیگری حادث می‌شود، این سخن صحیحی نیست. چطور صحیح باشد و حال آنکه ماده (از آن جهت که نوع متوسط است) مانند دیگر انواع محصّل، در خارج محقق می‌شود و هر گاه صورت ازبین رود مادۀ قبلی برای پذیرش صور و اعراض بعدی باقی می‌ماند. مادۀ خارجی نیز اعم از آنکه مادۀ اوّلی و یا مادۀ ثانیه باشد با ازدست دادن یک صورت، خصوصیاتی را که از ناحیۀ آن صورت کسب می‌کند ازدست خواهد داد، مانند بدن بودن جسم که بعد از مفارقت نفس زائل می‌شود ولیکن این مقدار مانع از بقاء جسمیت آن برای قبول صور بعدی نیست و این سخن که با زوال صورتْ مادۀ خارجی زائل می‌شود، مانند سخن قائلین به جزء لا یتجزی و به طفره و تفکیک آسیای متحرک و یا قائلین به استحالۀ بقاء اعراض گفتاری گزاف است.

  • فائدةٌ.

  • رُبَما یَقرعُ سمعَکَ فِی الکتب ما قَد یحکم على الطبائعِ العامةِ أنَّه إن وجبَ تخصصها بِأحدِ الجزئیات فَلا یُوجَد بِغیرِها و إن أمکَنَ فَلحوقُها بِه لِعلةٍ.2

  • چه‌بسا سمع تو را نواخته آنچه در کتب است که جنس یا بالذات مقتضی فصلی معیّن است و دراین‌صورت جنس جز به آن فصلی که مقتضی آن است، تخصص نمی یابد و یااینکه جنس بالذات خواستار یک فصل معیّن نمی‌باشد و دراین‌صورت لحقوق هر فصل نیازمند به علتی خارج از ذات جنس است.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 24.
    2. همان.

جلسه ۶۳۷

3
  • فَاعلَم أنَّ ذلکَ إنَّما یَستصح إذا کانتِ الطبیعةُ ممّا لَها صورةٌ فی الأعیانِ أما مثل اللونیةِ لِلبیاضِ و السَّوادِ فَلا یُقال إن اقتَضَت التخصصَ بِالبیاضِ لَکان کلُّ لونٍ بیاضاً ـ و إن لَم یَقتَض فَکونُ اللونِ بیاضاً یکونُ لِعلةٍ لأنَّ اللونیةَ بِما هی لونیة لیسَت لَها صورةً فی الأعیانِ متمیزة عن مفرقیةِ البصرِ حتى یُشارُ إلیها بِکونِها کذا أو کذا بَل إذا کانتِ طبیعة کَالجسمیةِ أو الهیولى ممّا لَها تحقق فی الأعیانِ فَتخصصها بِالنّاریةِ أو الفلکیةِ أو بعضِ الهیئاتِ کَالحرکةِ و التحیُّزِ و الإستدارةِ و غیرها لو کان لِلجسمیةِ لما صَحَّ وجود جسم غیر متخصص بِتلکَ الصورةِ أو الهیئةِ و إلا فَلا بُدَّ هناک مِن علةٍ زائدةٍ على الجسمیة ـ فَلا مانعَ مِن بقاءِ مادةٍ یَتوارَد الصور و الأعراض علیها.1

  • بدان که این مطلب وقتی صحیح است که مرکبات خارجی مورد بحث باشد اما در مورد سفیدی یا سیاهی که نوع بسیط هستند، رنگ ـ که جنس آنهاست ـ از آن جهت که رنگ است فاقد یک صورت خارجی متمیز از سفیدی و یا سیاهی است و به همین دلیل هرگز نمی‌توان از اصل رنگ و نحوۀ اختصاص آن به یک فصل خاص سؤال کرده و تخصص را مقتضی ذات و یا ناشی از امر خارجی دانست.

  • و اما مرکبات خارجی مثل جسمیت و هیولا می‌توانند مورد سؤال قرار گیرند، مانند جسم که بنابر حکمت اشراق قابل و پذیرای صور بعدی نظیر صور عنصری و یا نباتی و یا قابل اعراضی نظیر حرکت، تحیّز، استداره، سفیدی و یا سیاهی است.

  • و یا مانند هیولا که بنابر حکمت مشّاء قابل صور و اعراض یاد شده است؛ یعنی در مورد جسم و یا هیولا می‌توان از علت تخصص آنها به برخی از صور و یا اعراض سؤال کرد، و بدیهی است که این امورْ مقتضای اصل جسمیت و یا هیولا نمی‌باشند، زیرا دراین‌صورت هیچ جسم و یا هیولایی بدون آنها نباید یافت شود. پس پاسخ سؤال در مورد مرکبات خارجی این است که تخصیص مواد آنها به برخی از صور از ناحیۀ علل خارجی است.]

    1. همان.

جلسه ۶۳۷

4
  • كیفیت ارتباط بین ماده و جوهر

  • مطلبى كه مرحوم آخوند در اینجا دارند خیلى مطلب قابل بحثى نیست لذا می‌خوانیم و إن‌شاء‌الله سر فصل كه رسیدیم براى بعد مى‌ماند. بحثى را كه مرحوم آخوند مى‌كنند تذكر به یك مسئله‌اى است كه ایشان در صحبت‌هاى خود به‌طور مكرر نسبت به این قضیه اشاره دارند. البته مسئلۀ دقیقى است و جاى بحث زیادى دارد گرچه ایشان در اینجا از این مطلب به‌نحو گذرا گذشته‌اند ولى در مبحثِ نفس دوباره یك هم‌چنین مطلبى خواهد آمد.

  • من یادم هست آن‌وقتى كه مبحثِ نفس را می‌خواندیم این قضیه و این مطلب را نتوانستیم از مطالبى كه در اینجاست قانع بشویم، در همان موقع که با مرحوم آقا به مشهد رفته بودیم یك روز سه جلسۀ متوالى با ایشان این مطلب را درمیان گذاشته بودیم و راجع به این قضیه صحبت می‌کردیم. و بالمآل مسئله به یك نحو دیگرى روشن شد. البته در ضمن صحبت‌هایى كه شد به این مطلب اشاراتى كردیم؛ این مسئله به كیفیت ارتباط بین ماده و جوهر برمى‌گردد كه در این ارتباط بین ماده و جوهر چه چیزى نقش دارد و این حلقۀ رابط چیست. چون وقتى كه در طبایع نوعیه نگاه مى‌كنیم مسئلۀ ارتباط بین آن نفس حیوانى با ماده مشخص است كه الآن حیوان یك ارتباطى با ماده و جسمیت خود دارد و قوام این جسمیت به‌واسطۀ آن ربطى است كه با نفس حیوانى پیدا كرده است. خب اگر این ارتباط قطع بشود و ازبین برود چطور مى‌شود؟ چطور است كه این نفس وقتى كه جدا مى‌شود دیگر نمى‌توانیم اسم این شخص را روى این ماده بگذاریم؟! لذا مى‌گوییم: جسم یا بدن یا جنازۀ او را تشییع كردیم، نمى‌گوییم که زید را تشییع كردیم، می‌گوییم: جنازۀ او را تشییع كردیم و اینكه وقتى شخصى وفات مى‌كند، مردم مى‌آیند خود را روى جنازه مى‌اندازند و به سر و صورت خود مى‌زنند و او را همین واقع مى‌پندارند.

جلسه ۶۳۷

5
  • این حكایت از ضعف بصر آنها می‌کند كه تصور آنها بر این است كه این فرد و این جنازه‌اى كه الآن روى زمین است، این جنازه، همان فرد است منتها یك فرد بى‌تحرك است؛ یعنى فردى كه دیگر تحرك ندارد. لذا بر سر خود مى‌زنند. یعنی این جنازه همان زید است منتها زیدى كه با آنها صحبت نمى‌كند و اگر همین جنازه شروع كند با آنها صحبت كند، دیگر خیال اینها راحت مى‌شود درحالى‌كه الآن جنازه صحبت مى‌كند نه آن زید. اگر همین جنازه شروع كند و بلند شود و در آشپزخانه برود كاسه و لیوان و چاى بیاورد دیگر خیال اینها راحت است و دیگر مشكلى ندارند. حالا هرچه بگویند: بابا اینكه الآن بلند شده و رفته و دارد چاى می‌آورد و این كارها را انجام می‌دهد همان جنازه است فایده‌ای ندارد.

  • حالا شاید هم یك روزى تکنیک و تكنولوژى به اینجا برسد كه یك موتورى در این جنازه بگذارند و جنازه هم مثل همان موقعى كه صحبت مى‌كرد، شروع كند حرف بزند!! مگر الآن این عروسك‌هایى كه مى‌فروشند حرف نمى‌زنند؟! این مجسمه‌ها و عروسك‌ها صحبت مى‌كنند، مى‌خندند، بعضى از اینها شیر مى‌خواهند و بعضى از اینها چیزهاى دیگر مى‌خواهند، بعضى از اینها ساز می‌زنند و مى‌خوانند و آن بچه‌اى كه این را در بغل خود گرفته است و كنار خود می‌خواباند واقعاً این را یك حیوان جاندار می‌بیند یعنى یك انسانى مى‌بیند كه مثل خود اوست و یا به‌عنوان بچۀ خود اوست که مثلاً برای او خریده‌اند و آورده‌اند. و این بچه همان معامله‌اى را كه با هم‌بازى خود مى‌كند، همان معامله را هم با این عروسک مى‌كند؛ یعنى اصلاً واقعاً تصور او این نیست كه یك ضبط در شكم آن گذاشته‌اند و او الآن دارد این صداها را از خود درمى‌آورد لذا مى‌گوید: این عروسک دارد حرف‌ مى‌زند، این جاندار است و این الآن دارد با من صحبت مى‌كند. آن ارتباطى كه این بچه با آن عروسك برقرار مى‌كند، ارتباط در عالم تخیل و توهم است نه‌‌اینکه ارتباط واقع باشد.

جلسه ۶۳۷

6
  • ارتباط انسان با اشیاء خارج براساس مقدار فهم او

  • ارتباطى كه انسان با اشیاء خارج برقرار مى‌كند براساس مقدار فهم اوست، نه براساس آن واقعیتى كه در حاقّ واقع وجود دارد. بله، رسیدن به آن واقعیت مراتبى دارد كه هر مرتبه‌اى را که انسان حائز بشود، به همان مقدار با واقعیت خارج مى‌تواند ربط برقرار بكند. و بر همین اساس است كه افرادى كه از این واقعیت مى‌گذرند، مثل خود همان میتى كه الآن در اینجا افتاده است و آن روح او در آنجا حضور دارد، نسبت به افرادى كه دارند گریه مى‌كنند تعجب مى‌كند و مى‌گوید: من كه زنده هستم چرا اینها دارند بر سر خود مى‌زنند؟! خیلى از افراد هستند كه حالات رجعت برای آنها پیدا شده است و گفتند که چرا بر سرخودتان مى‌زدید؟! من كه پیش شما بودم و حالات شما را مى‌دیدم! آن جنازه به واقعیت رسیده است. آنهایى كه دور و بر جنازه هستند به آن واقعیت نرسیده‌اند. او دارد حیات و ممات را از دریچۀ واقع نگاه مى‌كند، آنهایى كه در دور جنازه هستند حیات و ممات را از دریچۀ توهم و تخیل دارند نگاه مى‌كنند. او به آن واقعیتى كه به‌عنوان همان بقاء خود آن روح است دارد توجه مى‌كند و مى‌بیند كه تغییر پیدا نكرده است و به حال خود هست. سابق راه مى‌رفته و صحبت مى‌كرده است، الآن هم به همین كیفیت و به همین وضعیت است.

  • حتى وقتى كه اینها نشسته‌اند برای این جنازه‌اى كه الآن در اینجا افتاده و در حال كُما رفته است، ناراحت نیستند! مى‌گویند: این در حال كما هست. خب این چه فرقى مى‌كند با وقتى كه دیگر این كما را هم نداشته باشد؟ دلخوشی شما فقط به این دستگاهى است كه الآن نشان می‌دهد كه این قلب مى‌زند یا نمى‌زند. تو الآن فقط دارى به دستگاه نگاه مى‌كنى، حتى دستگاهِ زدن قلب هم در اینجا ملاك نیست به‌خاطر اینكه ممكن است حتی قلب نزند و این خون همین‌طور با دستگاه پمپاژى در بدن در حال گردش باشد، اینها همین‌كه احساس كنند این خون در حال گردش است برایشان كافى است و دل خوش مى‌كنند و راحت مى‌شوند و از این دغدغۀ جدا شدن درمى‌آیند. چشم آنها به دستگاه است و به این مریض نیست. وقتى كه یك مریض را در بیمارستان مى‌برند، آن دكترهایى كه در مانیتور فركانس‌هاى ارتعاشات قلبى این شخص را نگاه مى‌كنند و ارتعاشات و فركانس‌هاى مغزى او را بررسى مى‌كنند كه الآن سلول‌هاى مغزى او فعالیت دارند یا فعالیت ندارند، ارتباطى بین سلول‌ها برقرار هست یا نیست، هیچ‌وقت به این نگاه نمى‌كنند كه وضعیت این شخصی كه الآن در اینجا هست، چیست. او فقط دارد به دستگاه نگاه مى‌كند كه این موج را نشان مى‌دهد یا نمى‌دهد. آن مانیتور ضربان قلب را نشان مى‌دهد یا نمى‌دهد، هروقت ضربان قلب ایستاد، مى‌گویند: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ1 و تا نایستاد، مى‌گویند كه خب إن‌شاء‌الله امیدواریم این مریض شما خوب بشود. حالا اگر آن مرض بیاید به آنها بگوید: من مُردم و رفتم و قلب برای خود بیهوده دارد كار مى‌كند، مى‌گویند: ما این حرف‌ها را نمى‌فهمیم! ما به تو و به آمدن و رفتن تو كار نداریم بلکه ما به دستگاه و مانتیورى كه اینجا ضربان قلب را نشان مى‌دهد كار داریم، اگر آن دستگاه بایستد به اینها مى‌گوییم که بروید حلوا را بپزید! اگر نایستد، مى‌گوییم که دعا كنید كه یك طورى بشود! حالا شما كدام طرف را مى‌خواهید؟! برای شما آن را متوقف کنیم یا نکنیم؟! كدام وضعیت براى شما پیدا بشود؟! این بسته به این است كه چه ورثه‌اى داشته باشد! یك ورثه مى‌گوید که دستگاه را متوقف کن و خیال ما را راحت کن، پى كار خود برویم و اموال را تقسیم كنیم و یك ورثه هم مى‌گویند که نه بابا! او را می‌خواهیم، بابای ماست و از این صحبت‌ها می‌گویند، بالأخره فرق مى‌كند.

    1. . سوره بقره (2) آیه 156. معاد شناسى، ج ‌1، ص 65:
      «حقّاً ما براى خدا هستیم و ما به‌سوى او از بازگشت كنندگانیم.»

جلسه ۶۳۷

7
  • وجود ارتباطات و عواطف قوى در فرهنگ‌هاى شرقى

  • یک دفعه از شخصى شنیده بودم که از بعضى از آشنایان خود نقل مى‌كرد و مى‌گفت که پدر آنها چند روزى در بیمارستان در حال كُما بود، بعد اینها در منزل بودند! اصلاً هیچ‌كدام از آنها در بیمارستان نبودند! خود همان‌ها گفته بودند كه پدرمان همان‌جا باشد و ما خرج او را مى‌دهیم ـ شخص متمولى بوده است ـ بعد به آنها از بیمارستان خبر می‌دهند كه پدر شما وفات كرده است، مى‌گویند: وفات كرد كه كرد! یكى را مى‌فرستند و پولى هم به او مى‌دهند و خود آنها نمی‌روند و به او مى‌گویند: از همان‌جا او را ترخیص كن و به بهشت‌زهرا ببر و او را خاک کن و به ما هم اصلاً نگو كه قبر او كجاست! و لذا اینها حتی قبر او را هم نمى‌دانند كجاست! واقعاً عجیب است كه آدم تصور مى‌كند که آیا مى‌شود روزگار یک روزگارى بشود كه یك هم‌چنین مسائل، وضعیت، تعلق و برداشتى وجود داشته باشد؟! این خیلى عجیب است! باورهاى انسان چگونه تغییر پیدا مى‌كند و یك باور تبدیل به یك باور دیگر مى‌شود؟ حالا تا مدتى پیش این باور را داشت، اصلاً كم‌كم مى‌آید و این باور آن‌چنان جایگزین باور اول مى‌شود كه حتى هشدارى هم دیگر به او نمى‌دهد كه بابا تو این‌طوری بودى! می‌گوید که اصلاً این واقعیت و این مسئله همین است. حالا بعد دوباره چه بشود یا مثلاً تغییر و تحولى پیدا بشود، آن دیگر یك مسئلۀ دیگر است. در خیلى از فرهنگ‌هاى غربى یك هم‌چنین مسئله‌اى به‌چشم مى‌خورد.

  • علت قوی‌تر بودن ارتباطات و عواطف در فرهنگ‌هاى شرقى

  • در فرهنگ‌هاى شرقى آن ارتباطات و عواطف قوى‌تر است و نه‌اینکه حالا صرفاً به اسلام مربوط باشد، نه، بلكه روابط در كشورهاى شرقى مستحكم‌تر است و ارتباطات بهتر است و این مسئله هم به همان لحاظ كیفیت فرهنگ و اصالت آنها برمى‌گردد.

جلسه ۶۳۷

8
  • علت گریه و ناراحتی ائمه علیهم‌السّلام و بزرگان در ازدست دادن عزیزان

  • این قضیه، قضیۀ خیلى مهمى است كه انسان به‌واسطۀ ادراك خود با آن شى‌ء خارج، ارتباط برقرار مى‌كند. آن كیفیت ادراك این مسئله باعث ارتباط مى‌شود و اما اینكه مى‌بینیم بزرگان در اینجا دچار ناراحتى‌هایى شدند و ائمه علیهم‌السّلام حتى در فوت فرزندان خود گریه كردند، اینها به‌خاطر جداشدن و ازدست دادن آن جهت واقعى نیست و ادراكى كه با رفتن و با احساس نبودن كه مساوى با نیستى است براى آنها حاصل نشده است بلكه آنها واقعاً او را هست و زنده و بالاتر مى‌بینند و در مراتب بسیار بالاترى او را احساس مى‌كنند منتها از این نظر كه خود نفس به‌واسطۀ بقاء در دنیا با حضور نفس دیگر یك تعلقى دارد و از این نقطه‌نظر قطع این تعلق ظاهرى است كه باعث مى‌شود یك هم‌چنین مسئله‌اى براى آنها پیدا بشود. مثل یك فردى كه فرزند او از یك شهرى به شهر دیگر برود، بالأخره با اینكه زنده بودن او را احساس مى‌كنند ولكن آن قطع تعلق ظاهرى موجب ناراحتى اوست و احساس می‌کند كه نزدیک او نیست و این طبعاً اگر در شهر یا در همان خیابان باشد، نزدیک‌تر است و این بیشتر احساس تعلق نزدیك مى‌كند. در همان كوچه باشد، تعلق او بیشتر است. در همان خانه باشد، باز تعلق بیشتر است. همۀ اینها مراتبى است كه براى انسان در ارتباط با دیگران از نقطه‌نظر ارتباط نفسانى پیش مى‌آید. اما از نقطه‌نظر خود ادراك بقاء و حیات، اصلاً براى آنها یك هم‌چنین مسئله‌اى مطرح نیست. خب بحث این مسئله در آنجا مطرح مى‌شود.

  • عروض نفس بر ماده موجب تغییر اشكال و انواع مختلف آن

  • صحبتى كه در اینجا مرحوم آخوند مى‌فرمایند این است كه وقتى گفتیم این ماده‌اى كه جسم براى حیوان هست و این جسم تفاوتى نمى‌كند و در همۀ آنها مى‌تواند براى عروض حیوانیت بر او، ماده قرار بگیرد، همین ماده قرار گرفتن یك وجود خارجى دارد كه آن عبارت از همان ماده است كه آن ماده در هر حالى روى پاى خود ایستاده و بقاء دارد و به‌واسطۀ عروض تعلق نفس بر اوست كه این ماده به اشكال و انواع مختلف درمى‌آید؛ هر نوعى مادۀ خود را به همان وضعیت و به همان كیفیت متناسب با خود نگه مى‌دارد و به آن بقاء مى‌دهد و به‌واسطۀ تبدّل انواع، آن ماده هم صور مختلفى را به خود مى‌گیرد.

جلسه ۶۳۷

9
  • فرض كنید در یك وقتى آن ماده داراى خصوصیات جمادى باشد بعد به خصوصیت نباتى تبدیل مى‌شود بعد به خصوصیت حیوانى تبدیل مى‌شود؛ همۀ این خصوصیت‌هاى مختلف عوارضى است كه بر این ماده عارض مى‌شوند و آن ماده را به اصناف و به افراد مختلفه درمى‌آورد درحالى‌كه خود آن یك نوع واحد است كه قابلیت تبدل به انواع زیردست خود را دارد؛ تبدّل به لحمیت، نباتیت، جمادیت، مائیت و امثال‌ذلک را دارد. این ماده فى‌حدّنفسه بقاء دارد و بقاء آن ماده هم به‌واسطۀ سلسلۀ عللى است که در اینجا آن ماده را به‌وجود آورده است كه این صحبت به آنجا برمى‌گردد.

  • مرحوم آخوند مى‌فرمایند كه بعضى‌ها گفته‌اند که نه این‌طور نیست و این ماده بعد از اینكه آن فصل مُنوّعیّت خود را ازدست داد تبدیل به مادۀ دیگرى خواهد شد و دیگر آن مادۀ اولىٰ نیست و خود آن تغییر پیدا خواهد كرد. ایشان مى‌فرمایند که این مطلب صحیحى نیست زیرا افرادى قائل به این مطلب هستند كه قائل به طفره و امثال‌ذلک هستند كه در سلسلۀ علّیت، تبدّل از یك نوع به نوع دیگر را با حذف آن علت و با حذف آن عارضى كه موجب منوّعیّت این نوع شده است را بلامانع می‌دانند.

  • فرض كنید یك نفر از اینجا بدون اینكه مسافتى را طى كند یك‌مرتبه در دو مكان ظاهر بشود ولكن ما در اینجا قائل به این مسئله نیستیم و مى‌گوییم که ماده فى‌حدّنفسه بقاء دارد. حالا چه آن صورتِ حیوانى از آن سلب بشود یا سلب نشود. چطور قبلاً این ماده قابلیت براى عروض حیوانیت داشت؟ حالا كه این نفس هم از او انسلاخ پیدا كرده است، به همان وضعیت خود باقى است. یك نفسى بوده و آمده مدتى ‌عارض بر این ماده شده است، خب بعد هم بلند شده و به خانۀ‌ خود رفته است. این كارى به این مسئله و جهت ندارد.

  • آن کسی که مى‌گوید: در اینجا این ماده تبدیل به مادۀ دیگر شده است در اینجا به این اشكال برمى‌خورد كه در تبدیل این ماده به مادۀ دیگر چگونه است كه یك نفس وقتى كه عارض مى‌شود، به این ماده منوّعیّت مى‌دهد، بعد وقتى كه این نفس مى‌رود بدون اینكه همان سلسلۀ علّیت آن بقاء نفس بیاید و او را مبدّل كند، یك‌مرتبه یك نوع دیگرى از قسم مثلاً جمادیت بیاید و به آن عارض بشود درحالى‌كه بین جمادیت و حیوانیت سلسلۀ علل باید محفوظ باشد؟! یك شیئى از یك حالتى به حالت دیگر برگردد بدون اینكه این سلسله را طى كند خب این طبعاً قول به طفره و اینهاست!

جلسه ۶۳۷

10
  • یك جسمى كه الآن حركت می‌کند و حساس است و ادراك مى‌كند و كار حیوان انجام مى‌دهد یك‌مرتبه تبدیل به جماد بشود! خب این وسط چه شد؟! این جمادى که قبلاً تبدیل به حیوان شد، یك سلسلۀ عللى را طى كرده كه الآن تبدیل به جماد شده است. بدون جایگزینى آن علت حیوانى، یك‌مرتبه یك جمادیت بیاید بر این عارض بشود، این همان مسئلۀ طفره‌اى است كه ایشان قائل به استحالیت مسئله است. ولى بنا بر آن بیانى كه آخوند مى‌گوید که ما بیان كردیم كه ماده فى‌حدّنفسه به حال خود باقى است و وقتى كه ماده فى‌حدّنفسه باقى باشد، حیوانیت بر او عارض مى‌شود و می‌رود، صورت دیگرى مى‌آید بر این پیدا مى‌شود، دیگر دوام و بقاء آن مستند به آن حیوانیت نیست كه در اینجا اشكال پیدا بشود كه وقتى آن علت رفت بنابراین یک‌دفعه باید عدم بشود و حکم عدم صدق کند. درحالى‌كه مى‌بینیم الآن هست. این اشكال در اینجا با این فرضى كه گفتیم جور درنمى‌آید. این مطلب مرحوم آخوند بود.

  • توارد علل مختلفه درصورت انسلاخ نفس از ماده

  • اما مسئله‌اى که ـ همان‌طوری‌كه عرض كردم ـ در آنجا خواهد آمد و نسبت به این مسئله اشاره‌اى نشده است ـ اشاراتى كه نسبت به این قضیه شده است به نظر مى‌رسد كه مسئله را به‌نحو تام بیان نكردند ـ همین توارد علل مختلفه درصورت انسلاخ نفس از این ماده كه آن علل مختلفه مى‌آیند جایگزین مى‌شوند و او را از آن مرتبۀ بدون علّیت و بدون صورت خارج مى‌كنند. این تعارض علل جایگزین هست كه ماده را به این كیفیت و وضعیت نگه مى‌دارد.

  • استناد اشیاء خارجی به وجود برزخی و مثالی

  • قبلاً خدمت رفقا عرض شد که هر شیئى كه در این عالم هست مستند به یك علتى است كه آن وجود خارجى و طبعى آن شى‌ء در این عالم، ظهور و ظل آن وجود عِلّى و وجود برزخى و مثالى است. آن وجود برزخى و مثالى تا نباشد این وجود طبعى در خارج هم تحقق پیدا نخواهد كرد و به‌طورکلی هر ذره‌اى را كه در هوا معلق مى‌بینید، این ذره معلول همان وجود مثالى و وجود علّى است كه الآن حیات پیدا كرده است. امكان ندارد كه یك سایه‌اى را ببینید و از این سایه پى به منشأ نور نبرید. هیچ‌وقت ممكن است كه شما سایۀ درختى را روى زمین ببینید و از آن سایه متوجۀ درخت و متوجۀ آن نورى كه بر این درخت تابیده و تفاوت بین دو لون را ایجاد كرده است، نشوید؟!

جلسه ۶۳۷

11
  • تفاوت سایه با مقارناتش

  • پس سایه از خود وجودى ندارد یعنى اینكه مى‌گویید: سایه؛ یعنى یك امرى كه با مقارنات خود متفاوت است. این تفاوت از كجا آمده است؟ این تفاوت از یك منشَئى آمده است كه آن منشأ را مشاهده مى‌كنید؛ چشم خود را بالا مى‌برید خورشید را مى‌بینید و به پائین هم نگاه مى‌كنید درخت را مى‌بینید. آن را با این ضمیمه مى‌كنید سپس مى‌گویید: این سایه براى این دو مسئله است. اگر خورشید تنها بود، این سایه نبود و اگر درخت تنها بود، باز این سایه نبود. درخت در شب هست و سایه هم ندارد. خورشید باشد و درخت نباشد، سایه‌اى ندارد. پس در ضمّ و تركیب بین این دو مسئله است كه این سایه را مشاهده مى‌كنید. این علت تام است كه یكى خورشید بودن باشد به اضافۀ جسمیت درخت که این دو یك علتى را براى این سایه و ظلى كه شما مشاهده مى‌كنید به‌وجود آورده‌اند.

  • همین مطلب نسبت به اشیاء خارجى كه داریم نگاه مى‌كنیم صدق می‌کند. همین‌كه شما چشم خود را به این ضبط‌ها مى‌اندازید، این ضبط‌ها یك صورت برزخى و یك صورت مثالى دارند كه آن صورت مثالى و برزخى آنهاست كه ابتدا در برزخ و مثال پیدا شده است و آنگاه شما این ضبط‌ها را الآن كنار خودتان مشاهده مى‌كنید. آن صورت برزخى و مثالى اگر نباشد، شما هیچ چیزى را در اینجا نمى‌بینید یعنى همین ضبط‌هایى كه در اینجا هست را نمى‌بینید. شما مى‌گویید که ضبط چه ربطى به آن صورت مثالى دارد؟ ارتباط ضبط با صورت مثالى ارتباط بین ماده و بین آن جوهر مجردى است كه این ماده ظلّ براى اوست و اثر و ظهور او در عالم اعیان است. اگر آن علت منتفى بشود این‌هم منتفى خواهد شد. بحث در این هست. بحث در ازبین رفتن روح و جدا شدن روح از بدن نیست. روح از بدن جدا بشود، خب الآن این یك جنبۀ مادیّت خاصى را كه متعلق به نفس بود در اینجا ازدست داده است. علت دیگر عبارت از همان جنبۀ مثالى این بدن است كه الآن موجود است، آن علت به حیات خود و به بقاء خود ادامه می‌دهد. مگر حیات و بقاء فقط به پشتك زدن و معلق زدن است؟! حیات و بقاء به بودن، ظهور داشتن و حفظ آثار و خصوصیت خود را داشتن است. الآن این كاغذى كه در دستم گرفتم، این كاغذ زنده است یا مرده است؟ از زنده و مرده بودن چه نوع تفسیرى مى‌كنید؟! اگر مرده بودن را به‌عنوان عدم فرض كنید که این كاغذ الآن عدم ندارد، موجود است. اگر مرده بودن را به‌عنوان عدم تحرّك ظاهرى فرض كنید بله، الآن این كاغذ تحرك ظاهرى ندارد. اگر زنده بودن را به‌عنوان فعل و انفعال و بقاء خود این سلول‌ها و مولکول‌ها و گردش مولکول‌ها درنظر بگیریم خب در این كاغذ هست. شما نمى‌بینید؟ خب بلند شوید و این را در آزمایشگاه ببرید، ببینید مولکول‌های این باهم مى‌گردد یا نمى‌گردد؟! پس این مولکول‌ها و گردش و فلك‌هایى كه در عالم خود دارند، از كجا آورده‌اند؟! چرا اینها ساكن نیستند؟! چرا اینها نمرده‌اند؟! چرا اینها حركت دارند؟! حركتى كه الآن این مولکول دارد، همان حركت حیات است كه آن حركت حیات با حركت حیاتى كه از روى احساس و اراده است تفاوت مى‌كند. خب خیلى حركت‌هاى دیگرى هم هست كه مجردات دارند و اصلاً ما نمى‌فهمیم.

جلسه ۶۳۷

12
  • جهل ما نسبت به کیفیت نزول وحی

  • اصلاً شما حركت ملائكه را مى‌فهمید که آنها چه می‌کنند؟ الآن این چیزهایى كه دارند مى‌گویند و این تفاسیرى كه راجع به وحى مى‌كنند، كیفیت نزول وحى را الآن تفسیر مى‌كنند، واقعاً چه تفسیرى مى‌كنند؟! واقعاً ما از نزول جبرائیل بر قلب رسول خدا و پیامبران چه مى‌فهمیم؟! آن فهمى كه داریم این است كه یك عالمی آن بالا هست و اسم آن عالم، عالم جبرائیل است و جبرائیل از آن بالا پایین مى‌آید، پایین مى‌آید تا در قلب پیغمبر مى‌رود و یک‌دفعه پیغمبر شروع می‌کنند سورۀ والعصر را بیان ‌کنند! این، برداشتى است كه ما داریم مى‌كنیم! جبرائیل كه در بالاى كهكشان و اینها نیست! اینها عالم ماده است. اینكه مى‌آید و مى‌گوید: ﴿تَنَزَّلُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذۡنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمۡرٖ﴾،1 ﴿نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلۡأَمِين﴾2 این تنزیل در كجا واقع شده است؟ از كدام عالم به این عالم، پایین آمده است؟ چه مسافتى را به سرعت نور طى كرده است؟ جبرائیل چند صد هزار كیلومتر را طى كرده است تااینکه پایین آمده و به‌صورت دحیۀ کلبی در كنار پیغمبر است؟! این نزولى كه داریم، چه نزولى است؟! ﴿نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلۡأَمِين﴾ چه نزولی است؟! ﴿تَتَنَزَّلُ عَلَيۡهِمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَة3 این چه نزولی است؟! ﴿إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةِ ٱلۡقَدۡر4 ما قرآن را فرستادیم، این فرستادن چه فرستادنى است؟! آن فرستادنى كه ما داریم احساس مى‌كنیم چه فرستادنی است؟! نزول نزولى است كه بالاى سر ما ابر باشد و از ابر هم باران ببارد و از چند كیلومترى بیاید به زمین بخورد! این نزول را نزول مى‌دانیم! غیر از این، چه نزولى را توانستیم بفهمیم؟! مایی که مادى هستیم و با عوالم معنا سروكار نداریم و بعد مى‌خواهیم مسئلۀ وحى را تفسیر كنیم چه نزولى از این كلمه‌اى كه وجود دارد و داراى یك معناى سِعى است، ادراك می‌کنیم؟! نزول همین است. وقتى كه نگاه مى‌كنیم پیغمبر با ما دارد راه می‌رود، مُدرك ما از رسول خدا دیگر مدرَك او نیست، مدرَك جسم او و جنازۀ اوست، ما به جنازۀ رسول خدا رسول الله می‌گوییم. ما به جسم رسول الله پیامبر مى‌گوییم، ما فقط به جنازۀ رسول الله تعظیم مى‌كنیم و احترام مى‌گذاریم و از او اطاعت مى‌كنیم!

    1. . سوره قدر (97) آیه 4. معاد شناسى، ج ‌6، ص 234:
      «در شب قدر ملائكه و روح با اذن و اجازه پروردگارشان، از عالم بالا نزول مى‌كنند نسبت به هر امرى.»
    2. . سوره شعراء (26) آیه 193. معاد شناسى، ج ‌3، ص 140:
      «روح الأمین قرآن را بر تو فرستاد.»
    3. . سوره فصلت (41) آیه 30. امام شناسى، ج ‌17، ص 230:
      «فرشتگان بر آنان فرود مى‌آیند.»
    4. . سوره قدر (97) آیه 1. امام شناسى، ج ‌15، ص 189:
      «به درستى كه ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم.‌»

جلسه ۶۳۷

13
  • کیفیت نزول جبرئیل بر رسول الله

  • اگر جنازۀ رسول الله را كنار بگذاریم و جنازه را فقط جنازه بدانیم آن‌وقت معناى وحى را هم مى‌فهمیم كه نزول جبرائیل بر رسول خدا اصلاً در این عالم اتفاق نیفتاده است! این نزول جبرائیل در دو مرتبه از مراتب نفس تعلق گرفته است و به این موجودى كه الآن در كنار ما نشسته است و دارد با ما صحبت مى‌كند ربطى ندارد. این جسم اوست كه الآن دارد با ما صحبت مى‌كند و با ما حرف مى‌زند و به‌واسطۀ آن علیت الآن به زبان درآمده است اما اینكه چه نحوه این عمل در عالم خارج تحقق پیدا كرده كه یك فوقى و تحتى و یك وحى‌اى بوده است و این وحى از فوق پایین آمده و به آن تحت كه نفس بوده رسیده است، اینها را اصلاً نمى‌فهمیم. فقط آن مقدارى كه بزرگان گفته‌اند این است كه این دو جنبه در عالم ثابتات تعلق گرفته است و در ثابتات كه فوق و تحتى نیست.

  • وحى، یک حقیقت مافوق زمان و مكان

  • در عالم بالا كه فوق و تحت مكانى وجود ندارد؛ فوق و تحت آن عالم، فوق و تحت رتبى است و فوق و تحت دهرى است، فوق و تحت مكانى و زمانى نیست. زیرا وحى حقیقت مافوق زمان و مكان است؛ قبل از اینكه زمان باشد وحى و حقیقت آن بوده است منتها آن بدنى كه باید نفس به او تعلق بگیرد و آن وحى را براى مردم بیان كند هنوز در این دنیا خلق نشده است. در این دنیا یعنی در عالم ماده و عالم زمان.

  • معنای آیۀ ﴿إِنَّا أَنزَلنَٰهُ فِي لَيلَةِ ٱلقَدر﴾

  • پس این وحى از یك رتبۀ غیر زمانى به رتبۀ غیر زمانى دیگر متحول شده است و اسم او را نزول مى‌گویند. ﴿إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ فِي لَيۡلَةِ ٱلۡقَدۡر﴾؛ یعنى این تغییر و تحول در این دو مرتبه انجام گرفته است و اگر چشم برزخى و غیب و تجرد شما باز بود تفاوت بین رتبۀ عُلیا و سُفلى را متوجه مى‌شدید. نه‌اینکه آن رتبۀ علیا را بالاى این كرات و بالاى این مراتب بدانید و بعد این رتبه سفلى را همین عالم دنیا بگیرید و بگویید: جبرئیل از آن عالم بالای کرات آمده در این عالم دنیا و دارد وحى انجام مى‌دهد!

جلسه ۶۳۷

14
  • آن مطالبى را كه رسول خدا دارد بیان مى‌كند و از یك واقعه‌ای خبر مى‌دهد و یك قضایاى آخرالزمانى را براى مردم بیان مى‌كند، رسول خدا در اینجا چه تغییر و تحولى در خود به‌وجود آورد كه الآن بدن او را مى‌بینید كه دارد این‌گونه حرف مى‌زند؟! رسول خدا چه‌کار كرد؟! همان مطلب در مسئلۀ وحى هست. اینكه رسول خدا الآن دارد مى‌گوید که در آخرالزمان این‌گونه و آن‌گونه خواهد شد، این رسول خدا در این عالم نیامده است كارى بكند، این عالم همین عالمى است كه بوده است؛ عربستان، یمن، حجاز و ایران هست و وضعیت هم همین وضعیتى است كه الآن هست پس از آنچه كه در این عالم هست نمى‌تواند بگوید. مثل اینكه رسول خدا بفرماید كه در ساعت یازده امروز در این حجره افرادى با این خصوصیت و با آن خصوصیت هستند، خب آیا از وضعیتى كه فعلاً در این مَدرَس هست رسول خدا این مطلب را خبر مى‌دهد؟! خب افرادى كه در این مَدرس هستند مشخص هستند که چه كسانى هستند، اینكه امكان ندارد. اینكه امام علیه‌السّلام مى‌گوید: این افراد در ساعت یازده در این مدرس فلان مطلب را یاد مى‌گیرند، پس به ‌این وضعیت فعلى نگاه نمى‌كند چون وضعیت فعلى همین وضعیتى است كه الآن داریم مى‌بینیم. اینكه تناقض و تعارض است و وضعیت بعدى هم كه هنوز نیامده است، پس از كجا مى‌گوید؟ از كجا این حرف را مى‌زند؟ وضعیت فعلى كه مشخص است اینكه ارتباطى به ساعت ندارد، وضعیت فعلى ساعت هشت و ربع است و تا ساعت یازده دو ساعت و چهل و پنج دقیقه هنوز وقت است. در این دو ساعت چهل و پنج دقیقه قضیه‌اى اتفاق نیفتاده است و وقتى قضیه‌اى اتفاق نیفتاده است یعنى عدم است و وقتى عدم شد، چطورى رسول خدا از یك امر عدم، امر وجودى بیرون مى‌آورد؟! شما امر وجودى را از امر عدمى بیرون بیاور ببینم! این امر وجودى را که از امر عدمى مى‌خواهد بیرون بیاورد، چطور او بلد است که بیرون بیاورد ما بلد نیستیم؟

جلسه ۶۳۷

15
  • استاد: شما بلدید آقا؟

  • تلمیذ: بله! (مزاح)

  • استاد: خب شاید به مقام بالا و عالى و مسائلى رسیده‌اید و آثار آن هم دیگر هست! ما نمى‌توانیم این کار را بکنیم. ما فقط همان چیزى كه جلویمان هست را داریم نگاه مى‌كنیم. فقط همین‌كه كتاب و دفتر و این چیزهاست. ما نمى‌توانیم از امر عدمى امر وجودى دربیاوریم. ما این چیزها سرمان نمى‌شود! ولى آن كسى كه این قدرت را دارد، این كار را انجام مى‌دهد. آیا از امر عدمى مى‌شود امر وجودى درآورد؟ مگر شما نمى‌گویید: عدم مطلق لا یُخبَرُ عنه است؟! مگر نمى‌گویید: بر خود عدم هیچ حكمى نمى‌شود كرد؟! حتى حكم عدمى هم بر عدم به‌عنوان اثباتى نمى‌شود كرد؟! مگر نمى‌گویید: در عدم اصلاً تصور معنا ندارد؟! شما كه این حرف را مى‌زنید، چطور به امر عدمى هم‌چنین احكامى را مترتب مى‌كنید و همه هم واقع خواهد شد؟! ساعت یازده بیایید و ببینید كه آیا این افراد در ساعت یازده در این مدرس هستند یا نیستند؟ این‌ مطلب را رسول خدا و فردى كه مطّلع به غیب است مى‌تواند بگوید.

  • البته الآن كه مى‌گویند: رسول خدا و ائمه هم خبر از غیب ندارند! مى‌گویند: ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾1 خب احمق! پس این غیب‌هایى كه دارى مى‌شنوى از كجاست؟ آن کسی که بالای منبر می‌گوید: «سَلونی قبلَ أن تَفقِدونی»2 دروغ می‌گوید یا راست مى‌گوید؟! خب بگو دروغ مى‌گوید! چرا رودربایستى مى‌كنى؟! آن امام رضا كه تا فیها خالدون این شخص را بیرون مى‌ریزد، خب بگو امام رضا دارد دروغ مى‌گوید! نمی‌گویی، چون اگر بگویى امام دروغ می‌گوید رسوا مى‌شوى! چون وقتی او می‌گوید، اتفاق افتاده است. وقتى امام صادق مى‌گوید، اتفاق افتاده است. وقتى پیغمبر دارد مى‌گوید، اتفاق افتاده است. وقتى رسول خدا بالاى منبر جنگ موته را دارد تعریف مى‌كند كه الآن پرچم در دست زید بن ‌حارثه بود و زید بن‌ حارثه كشته شد و پرچم افتاد. جعفر طیار پرچم را برداشت و دست راست او قطع شد، پرچم را به ‌دست چپ داد و دست چپ او قطع شد، با بدن خود پرچم را گرفت تا پرچم نیفتد و بعد كشته شد، بعد عبدالله ‌رواحه پرچم را برداشت و كشته شد و بعد خالد بن ‌ولید گرفت و...3 اینها مطالبى است كه الآن پیغمبر در مدینه مى‌گوید درحالى‌كه جلوى پیغمبر فقط مسجد مدینه هست و یك عده از افراد نشسته‌اند، پس این حرف‌ها را از كجا می‌زند؟! خب بگو دروغ است دیگر! نمى‌توانى بگویى دروغ است چون واقع شده است! مگر اینكه بگویى که همۀ اینها غلوات است و برای غالیان است. اینکه كارى ندارد! اینهایی كه در كتاب نوشتند، همه دروغ است. نهایت به اینجا مى‌رسیم دیگر! وقتى یک چیزی را قبول نمی‌کنیم، بگوییم که قبول نداریم. خب وقتى كه این را قبول ندارید من هم قبول ندارم پدرت با مادرت نکاح كرده و تو فرزند آنها هستی! خب این را هم قبول ندارم! اگر هم بگویی که من شناسنامه دارم، می‌گویم: شناسنامه‌ات هم دروغ است! اگر بگویى که در اداره ثبت است مى‌گویم که ادارۀ ثبت هم دروغ است! اگر دروغ است، دروغ است دیگر. اگر این‌طور است خب ما هم همین را مى‌گوییم.

    1. . سوره کهف (18) آیه 110. الله شناسى، ج ‌1، ص 237:
      «بگو ـ اى پیغمبر ـ كه این است و غیر از این نیست كه من بشرى مى‌باشم همانند شما.»
    2. ینابیع المودّة، ج 1، ص 224.
    3. .قطب‌الدین راوندی، سعید بن هبةالله، الخرائج و الجرائح، ج1، ص166." \t "_blank" الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۱66.

جلسه ۶۳۷

16
  • دیشب یكى براى من متنی نوشته بود، گفت: بخوان براى انگلیسى شما خوب است. دیدم نوشته كه یک پسری پیش پدر خود آمد و گفت: بابا زن مى‌خواهم. پدر گفت: خیلى خب!‌ باباجان هر كسی را می‌خواهى بگو، چه كسى را می‌خواهی؟ گفت که با این دختر همسایۀ کناری مدتى هست به‌هم علاقه‌مند شده‌ایم و این حرف‌ها هست. گفت: حالا نمی‌شود سراغ یكى دیگر بروى؟ گفت: نه نمی‌شود، الاّ و لابد باید همین باشد. پدر یك مقدار اخم‌های خود را درهم كرد و آهسته گفت: بچه! برای تو خیلى متأسفم! این دختر همسایه، خواهر توست ولى یك وقت به مادرت نگو! پسر گفت: پس آن همسایۀ دیگری را برای من خواستگارى كنید. اخم‌های پدر دوباره درهم رفت و گفت: آن‌هم خواهر توست ولى به مادرت نگو! گفت: اى بابا مثل اینكه همه خواهر ما شدند! گفت: همسایۀ آن كوچه پلاك 26 هم بد نیست. او هم یك دختر خوبى دارد، نماز مى‌خواند و نماز شب‌خوان است. پدرش گفت كه پسرجان هر كسی که در این محله هست خواهر توست ولى به مادرت نگو! این بچه هم مى‌خواهد سنت پیغمبر را اجرا كند و زن مى‌خواهد. پیش مادرش آمد و گفت: مامان من هر كسی را به بابا مى‌گویم خواستگاری کند، مى‌گوید که خواهرت است! مادر او هم گفت: ناراحت نباش برو هركدام را مى‌خواهى بگیرى، بگیر. چون تو هم پسر او نیستى!! نه آن خواهر توست و نه تو پسر بابایت هستى! گفت: برو هر كسی را مى‌خواهى بگیرى بگیر، تو بچۀ بابات نیستى تو بچۀ من هستى! خب باهم تقسیم كرده بودند؛ آن رفته براى این خواهر درست كرده و این‌هم آمده براى این پسر درست کرده است!!

  • الآن این مسئله از كجا پیدا می‌شود؟ خب این دارد خبر مى‌دهد و مى‌گوید كه این قضیه اتفاق مى‌افتد و اتفاق هم خواهد افتاد. امام رضا علیه‌السّلام ـ همین دیشب یكى از روایات را كه تحقیق كرده بودند را مى‌خواندم ـ با یكى از اصحاب نشسته بودند یک‌دفعه گنجشكى در كنار حضرت مى‌نشیند و شروع به جیک‌جیک‌کردن مى‌كند. حضرت می‌فرماید: مى‌دانی این چه مى‌گوید؟ این مى‌گوید که من در فلان‌جا، فلان اتاق ـ طویله‌اى یا جایى بوده است ـ تخم و بچه گذاشته‌ام و یك مار آمده مى‌خواهد برود بچه‌هاى من را بخورد.

جلسه ۶۳۷

17
  • بعد حضرت به کسی گفتند: بلند شو برو فلان‌جا یك چوب هست، بردار و برو فلان‌جا یك مار هست آن مار را بكش. طرف بلند می‌شود و آنجا مى‌آید مى‌بیند بله آن گنجشك آمده آنجا و این مار هم دارد مى‌گردد و او هم مار را با چوب مى‌زند و مى‌كشد.1

  • خب امام رضا از كجا این مطلب را دارد مى‌گوید؟! خب بگو: دروغ است! همۀ این حرف‌ها را غلات شیعه درآورده‌اند! خیلى خب، اگر دروغ است پس همۀ کتاب‌ها دروغ است! پس تمام اصل و نسب شما هم دروغ است! همسایه‌هاى شما خواهر شما نیستند! چون این پسرِ بابای خود نبوده و پدر و مادر هردو حكومت جدا و مستقل داشته‌اند!! خب واقعاً اگر بنا بر انكار است که [ما هم انکار می‌کنیم]! افراد عادى جلوى چشم ما غیب مى‌گویند! آن‌وقت این بى‌شعور مى‌گوید: امام بلد نیست غیب بگوید!

  • بنده، خودم با این سنى كه دارم در زمان بزرگانى كه بودم، اگر بگویم که تابه‌حال از هزارتا غیب بیشتر از آنها نشنیدم، كمتر نشنیدم! هزارتا، هزارتا، نه 998 تا، اگر بیش از هزارتا غیب نشنیدم كمتر نشنیدم! این چه چیزی است می‌گویند که حالا امام این حرف‌ها را نمى‌داند و اینها برای غلات شیعه است؟! ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾ فقط همین آیه را بلد هستند! خوب شد خدا یك هم‌چنین آیه‌اى در قرآن آورد والاّ خود اینها اضافه مى‌كردند و می‌گفتند که قرآن یک آیه کم دارد! معلوم است که امام مثل تو آدم نفهمی که به‌درد مزبله و کود درخت هم نمی‌خوری، نیست! بشر داریم تا بشر؛ یك بشر داریم مثل شمر و یزید است و یك بشر هم داریم مثل رسول الله و ائمه است.

  • علت عدم اجازۀ علامه طهرانی به افراد در مورد استفادۀ لفظ آیةالله برای ایشان

  • به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند: وقتى که قم آمدیم تصور ما این بود كه بر همۀ افرادى كه در اینجا هستند ملائكه نازل مى‌شود! وقتى كه در اینجا آمدیم دیدیم نه آقا! یكى مثل علامۀ طباطبایى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ است که من چند دفعه این سخن را از مرحوم آقا شنیدم كه ملائكه بدون وضو اسم ایشان را نمى‌برند! یكى هم‌ مثل بعضى از افراد دیگر هستند كه انسان شرم مى‌كند اسم یك روحانى برای اینها بگذارد! حالا حجة ‌الاسلام و اینها اعتبارات است، واقعاً آدم شرم مى‌كند به اینها روحانى بگوید. آن قضیه‌اى كه نقل كردند كه راجع به آن شخصى كه به ایشان آیة‌الله گفت ـ من خودم گفتم، حالا نمى‌دانم در كتاب ایشان هست یا نه ـ و ایشان گفتند كه من آیة‌الشیطان هستم! آیة‌الله نیستم! آن شخص هم وفات کرده است و ایشان هم كه به هر كسى این حرف‌ها را نمى‌زدند، یک شخصی بود که با خیلى از علماء ارتباط داشت و با خیلى از بیوت رفت‌وآمد داشت. دیگر از همه چیزِ همه خبر داشت، از همۀ افراد خبر داشت. شخص پامنبرى بود و عمرى از او گذشته بود و از بعضى مطالب اطلاع داشت آمد شروع كرده بود و مثلاً مى‌خواست با یك مقدمات منطقى ایشان را مجاب كند بر اینكه این عنوان آیةاللهى را به ایشان تحمیل کند! گفته بود یك سؤالى از شما داشتم ـ یادم هست شب سه‌شنبه بود كه ایشان آن مجلس را داشتند و قرآن می‌خواندند و بعد تفسیر می‌کردند، ایشان داشتند به منزل برمى‌گشتند، منزل ایشان هم نزدیك منزل ما در همان كوچه بود ایشان سر كوچه بود و ما آخر كوچه بودیم. این شخص، مرد خوب و با تقوایى بود. منتها همه جور آدم را دیده بود، همه قِسم را دیده بود ـ این دنیا آیت خدا هست یا نه؟! ایشان گفتند: بله، هست. ایشان از اول فهمیدند كه او چه مى‌خواهد بگوید. بعد شروع كرد گفت: كوه‌ها همه آیات خدا هستند و طبعاً هرچه مرتبۀ شعور و ادراك در این اشیاء بیشتر باشد، آیتیت آنها بیشتر خواهد بود. گفتند: بله، هر چه شعور و ادراك بیشتر باشد، آیتیت بیشتر است. مثلاً حیوان بر نبات و انسان بر حیوان ترجیح دارد. گفت: وقتى كه انسان آیت خدا باشد پس چرا شما نمى‌گذارید به شما آیة‌الله بگوییم؟! ایشان فرمودند: آیا می‌دانی چرا نمى‌خواهم آیةالله بگویید؟! ـ ایشان این حرف را به هر كسى نمى‌زنند، ولى چون این فرد اهلِ براى این مسئله بود، گفتند ـ چون الآن افرادى معنون به این عنوان و ملقب به این لقب هستند كه من شرم دارم آنچه را كه بر آنها مى‌گویند را به من بگویند!

    1. بصائر الدرجات، ج 1، ص 345.

جلسه ۶۳۷

18
  • این مسئله را كه ایشان مى‌گویند، واقع مى‌گفتند! جداً دارم مى‌گویم. خود من این قضیه را الآن ادراك مى‌كنم. یك وقتى یكى از افراد بود که در مشهد با او برخورد كردم و خلاصه صحبت کردیم و او شماره تلفن ما را خواست و ما هم شماره تلفن منزل را دادیم و بعد هم گفتم: من شماره تلفن را مى‌دهم ولى من خودم تلفن را برنمى‌دارم، از حالا به شما می‌گویم! اگر پیغامى دارید، بگذارید! بعد وقتی آمد بنویسد این را یك مقدارى بلند گفت كه من بشنوم: حضرت آیة‌الله آقاى حاج سیدمحسن ‌طهرانى ...! گفتم: آقا چرا به من اهانت كردید؟! یک‌دفعه گفت: آقا من حضرت‌آیةالله نوشتم! گفتم: خب همین نوشتۀ شما اهانت به بنده است! گفت: پس چه بنویسم؟! گفتم فقط آقاى سیدمحسن‌ طهرانى بنویس! او آدم زرنگى بود و فهمید که وقتى من به او گفتم: اهانت كردى، شوخى نكردم. گفتم: این آیةالله گفتن شما اهانت به من است، چرا؟ چون او در یك وضعیت و یك حال‌وهوایى بود كه خیال مى‌كرد اگر به من آیة‌الله نگوید، به من برمى‌خورد! لذا یك مقدار بلند گفت: حضرت آیةالله! خب چرا بلند مى‌گویى؟! اگر بنده آیة‌الله هستم، آهسته بنویس اینكه بلند گفتن ندارد! اگر آیةالله‌العظمى هستم، بنویس، اینکه گفتن ندارد! اگر حجةالاسلام هستم بنویس، گفتن ندارد! اگر ثقة‌الاسلام یا سقط الاسلام هستم، هركدام از اینها هستم، دیگر گفتن ندارد! اینكه بلند مى‌گویى یعنى چه؟! یعنى هان! ما داریم به شما احترام می‌گذاریم! حالا احترام مى‌گذارى؟! نه، این اهانت شد! احترام نگذار، چرا؟! چون من هم همان حرف پدرم را می‌زنم؛ الآن به کسانی آیة‌الله گفته می‌شود كه من شرم دارم، آن اسمى را كه براى آنها گذاشتند، به من هم همان را بگویند.

  • بنابراین این حال‌وهواى ایشان را من ادراك مى‌كنم. مگر هر كسی سر خود عمامه گذاشت، قضیه تمام است؟! مگر [نبودند] افرادى كه آیة‌الله‌العظمى بودند و بعد در همین انقلاب دیدیم كه چه كردند و چه مسائلى از آنها پیدا شد و اعلان هم كردند! یادم هست یک ‌دفعه در رادیو این قضیه‌ را شنیدم كه وقتى عالِم، فاسد بشود، چه اتفاق مى‌افتد؟! راجع به بعضى از اینها داشتند این حرف را مى‌گفتند. همه مى‌دانند حالا من اسم نمى‌برم و نظایر اینها. مگر اینها حتى آیةالله ‌العظمى نبودند؟! از آیةالله كه بالاتر بودند! البته واقع امر را خدا مى‌داند. بنده این را هم در اینجا مى‌گویم كه واقع امر را خدا مى‌داند و او اطلاع بر ضمائر و نیّات و اغراض دارد. ما آنچه را كه در ظاهر دیدیم همین مطالبى بود كه خیلى از اینها آیةالله‌العظمى بودند، خیلى از اینها آیة‌الله بودند.

جلسه ۶۳۷

19
  • این افرادى كه آمدند و كشف حجاب كردند، همین آقاى علامۀ وحیدى كه ایشان از نجف آمدند و در مجلسى كه رضاشاه در كرمانشاه منعقد كرد كشف حجاب كرد ـ همین آقای وحیدی یك فامیل نسبى دورى هم با ما دارد ـ ایشان كه هجده اجازۀ اجتهاد از نائینى، عراقى، مرحوم كمپانى، اصفهانى، شیخ کاظمینی و امثال‌ذلک داشته است، دیگر از عظمى هم بالاتر بوده است! ایشان نفر اوّلى بود كه خودش عمامه را برداشت و به‌جای آن از آن كلاه پهلوى‌ها گذاشت و با زن بى‌حجاب خود در آن مجلس آمد! با زن بى‌حجاب در آن مجلس شركت كرد و دست او را هم گرفته بود و هردو باهم وارد آن مجلس شدند! مگر اینها آیة‌الله نبودند؟! كسانى مثل سیدضیاءالدین تقوى و آن افرادى كه رفتند در زمان‌ رضاشاه این مناسب را گرفتند مگر همین‌هایی نبودند كه در مدرسۀ فیضیه درس مى‌خواندند؟! آنهایی كه رئیس دیوان عالى كذا و كذا شدند و عمامه‌های خود را برداشتند، اینها مگر آیة‌الله نبودند؟! بودند دیگر!

  • چرا ما باید واقعیات را انكار كنیم؟! چرا نباید واقعیات را به مردم بگوییم؟! چرا نباید مردم را نسبت به مسیر آنها روشن كنیم؟! چرا؟! چه چیزى از ما كم می‌شود؟! اگر در این قضیه بخواهیم بگوییم كه دو صنف صالح و طالح وجود دارند هتك احترام به چه چیزی مى‌شود؟! همین سیدضیاءالدین تقوى وقتى كه رفت و رئیس دیوان تمییز شد، یك روز به یك نفر گفته بوده كه اعلىٰ‌حضرت به ما لطف لازم را ندارند؛ یعنى پول كم مى‌دهند!

  • یادم هست یكى از دوستان پدربزرگ ما با آنها ارتباط داشت، او یك مرتبه براى پدر من مى‌گفت كه من یك وقتى در منزل تقوى رفتم، دیدم قلمدان‌هایى كه در آنها دوات می‌زد و می‌نوشت از طلا بود! قلم طلا و قلمدان طلا و چیزهایى كه تعریف مى‌كرد که آن از عاج فیل بود و از فلان كشور بود و ... بعد او مى‌گفت كه او رفته بود به رضاشاه گفته بود، رضاشاه یك فحشى داده بود و گفته بود: فلان فلان شده من به‌اندازۀ وزن او در آن زمان اسكناس به او دادم ـ نمی‌دانم بالاترین اسکناس آن موقع چه بوده است؟ صد تومانى بود یا پنجاه تومانى بود ـ تازه مى‌گوید که اعلىٰ‌حضرت به ما كم لطفى دارد؟! همۀ اینها چه كسانی‌ بودند؟ همین آیة‌الله‌ها بودند دیگر!

جلسه ۶۳۷

20
  • آن‌وقت ما آمدیم مى‌گوییم كه امام علم غیب ندارد و كتاب مى‌نویسیم كه امام علم غیب ندارد! خب احمق این نوشته چه فایده‌اى دارد؟! كه چه؟! امام علم غیب ندارد، خب كه چه؟! چه شد؟! با هفتاد سال درس خواندن در حوزه چه هنرى داری كه بعد از این‌همه سال می‌گویی که امام علم غیب ندارد و مثل بقیه است و اگر دعا كند دعای او مستجاب می‌شود، دعا نكند، مستجاب نمى‌شود! خدا مصلحت بداند مستجاب مى‌كند! خب هنرت همین بود؟! فقط هنر تو این بود كه از امام یك رسالۀ توضیح‌المسائل درست كردى كه گاهى مصیب است و گاهى خاطى است؟! در این قضیه تمام هنر شما فقط به این مقدار آمد ختم شد؟! كسان دیگرى هستند که از این افراد و از این‌گونه مسائل حمایت مى‌كنند.

  • بنابراین اینها چیزهایى است كه انسان باید متوجه باشد و آنچه را كه هست و واقعیت دارد باید به مردم اعلان و ابلاغ كند و نباید كارى كنیم كه بخواهیم مصالح شخصى و صنفى خودمان را بر رضاى خدا و بر رضاى اولیاء خدا مقدم كنیم كه اگر آن‌طور باشد دیگر بین ما و سایر مجامع تفاوتى نخواهد بود. آنها هم همین مسائل را دارند.

  • منشأ تمام گرفتارى بین شیعه و اهل‌تسنن و سایر ادیان

  • تمام گرفتارى بین ما شیعه و اهل‌تسنن و سایر ادیان همین است. همین پاپى كه الآن این حرف‌ها را مى‌زند، از همۀ افراد دنیا بهتر مى‌داند كه حق با اسلام، مسلمین، شیعیان و با پیغمبر است! از همه بهتر مى‌داند. اینكه بنده مى‌گویم روى هوا نمى‌گویم، اطلاع دارم كه مى‌گویم. از همه بهتر مى‌داند، چرا نمى‌آید این كار را بكند؟! به‌خاطر مصالح شخصى، صنفى، دنیایى و اعتبارات و مسائل پوچ است. او از همه هم بهتر مى‌داند و اطلاع دارد، اطلاع ندارد؟! شما مى‌گویید: آدم بى‌غرضى است؟! خب بلند شود بیاید یك مناظرۀ تلویزیونى مى‌گذاریم، همۀ دنیا هم آنلاین پخش كنند. بین مسیحیت و اسلام آنچه كه هست مناظره شود و هر كسی که محكوم شد به دین دیگرى دربیاید، آیا مى‌آیند یا نمى‌آیند؟! چطور شد وقتى كه اسم مناظره آمد شما كنار زدى و گفتى که مسلمان‌ها به یك چیزى معتقد هستند كه نمی‌‌توانند از آن دست‌ بردارند؟! اِ پس جنابعالى هم كه به مسیح معتقد هستى، دست از مسیحت بردار! اگر قرار به‌دست برداشتن است، تو چرا دست بر نمى‌دارى؟! تو چرا از آنچه كه راجع به مسیح هست و از مسائلى كه از خودتان درآورده‌اید، دست برنمى‌داری؟! فقط براى اسلام است؟! فقط براى قرآن است؟! اینجا ما باید دست برداریم؟! اهل تسنن هم همین‌طور است.

جلسه ۶۳۷

21
  • دستگیری خداوند از شخص صادق

  • اگر نصاراى نجران ریگى به كفش آنها نبود و اگر آنها براى خدا بودند، چرا از مباهله فرار كردند؟! چرا؟! باید می‌گفتند: مباهله می‌کنیم و ما بر حرف خودمان صادق هستیم، شما هم صادق باشید، خدا كه نمى‌آید عذاب بگذارد. اگر اینها در مطلب خودشان صادق بودند، قبل از اینكه كار به مباهله برسد برگشته بودند چون صادق است، خدا برمى‌گرداند و اصلاً نمى‌گذارد كار به مباهله برسد و مسئله را روشن مى‌كند.

  • الآن نسبت به حرم حضرت ابوالفضل علیه‌السّلام افرادى از رفقا و دوستان ما كه در كربلا هستند و خودشان دیدند قضایایى تعریف كردند كه در خود حرم حضرت ابوالفضل هر مسئله فیصله داده می‌شود. خلاصه افرادى كه دروغگو باشند، در آنجا بیایند مفتضح مى‌شوند. الآن در آنجا اتاقى پشت صحن هست و دوتا پله مى‌خورد و... مى‌گویند: در این اتاق ـ خود بنده هم آنجا را دیده‌ام ـ دو نفر كه در یك قضیه ادعائى دارند از این پله‌ها بالا مى‌روند و وارد آن اتاق مى‌شوند، مى‌گویند: آقا این دروغ یا راست است؟ تمام شد. اگر بگوید که دروغ است، همان‌جا افتاده است؛ یعنى كارش تمام است. لذا شده كه تا آنجا مى‌آیند ولی طرف برمى‌گردد!

  • همین چندى پیش بود یكى از افرادی که در همان ـ اسمش را نمی‌برم ـ كربلا ساكن است، یك قضیه‌اى برای او با یك شخصى دیگرى اتفاق افتاده بود و مدعى بود كه او از این سرقت كرده و مال او را برده است. او هم گفته که اگر من سرقت كرده‌ام به اباالفضل قسم بخور من حرفی ندارم و آن مال را به تو مى‌دهم. آن شخص هم گفت: قسم نمى‌خورم. مى‌گوید: مگر نمى‌گویى که من دزد هستم؟! خب قسم بخور! بلند مى‌شویم الآن در صحن مى‌رویم و همان‌جا قسم بخور و طرف نیامد! خب مى‌داند كار تمام است! حضرت ابوالفضل با امام حسین علیهماالسّلام فرق مى‌كند او مسئله را یک‌دفعه فیصله مى‌دهد و كارى نمى‌شود كرد!! ابوفاضل كه مى‌آید، تن همه مى‌لرزد! خب این قضیه چیست؟! تو كه دارى خودت مى‌بینى، اگر اینجا جاى صدق نیست پس اینها چیست؟! پس این مطالب چیست؟! اگر تو ریگى به كفشت نیست چرا نمى‌خواهى این قضیه انجام بشود؟! چرا نمى‌خواهى مناظره باشد؟! چرا براى بحث نمى‌آیى؟! توی سنّى كه از صحبت فرار مى‌كنى، وقتى هم كه صحبت مباهله مى‌شود مى‌گویى که ما حاضر هستیم اما وقتى كه به آن مى‌رسى مى‌گویى: صحیح نیست و خوب نیست و فلان، خب چرا؟! همین قضیه راجع به ما هم هست و هیچ تفاوتى نمى‌كند؛ یا باید حق را بپذیریم یااینكه ملاحظات كنیم؛ ملاحظات دنیایى و صنفى و شخصى بكنیم، این ملاحظات را داشته باشیم. وقتى این ملاحظات را داشته باشیم پس ما با اهل‌تسنن چه تفاوتى مى‌كنیم؟! ما با آن نصرانى چه فرقى مى‌كنیم؟! ما با آن نصاراى نجران چه فرقى مى‌كنیم؟! [بزرگ آنها] به آن افرادى كه در آنجا هستند مى‌گوید: اگر دیدید که این شخص با جماعتى آمد حق با او نیست ولى اگر دیدید فقط با بستگانش آمد مناظره و مباهله نکنید كه كار تمام است چون من در كتاب خوانده‌ام که اگر با بستگان خود آمد، آنها افرادى هستند كه فلان و فلان و...!1 تو كه خودت این را مى‌گویى، پس چرا قبول نمی‌كنى؟! چرا نمى‌پذیرى؟!

    1. مجمع البیان، ج 2، ص 309.

جلسه ۶۳۷

22
  • مشكل این قضیه كجاست؟! این در خود ما هم هست! اسم خودمان را این‌ و آن گذاشتیم و تا می‌گویند: آقا بیا صحبت کن، می‌گوییم که نه ما با خودمان هستیم شما هم برای خودتان باشید، كارى هم به كسى نداریم. این قضیه همین است و دراین‌صورت دیگر مسئله، مسئلۀ واحد مى‌شود و شكل آن فرق مى‌كند. آن مسیحى، یهودى، مسلمان، سنّى، شیعى، گبر، بودیسم، ملحد‌ و كمونیست است ولی همه یك واحد هستند و یك اصل در اینجا وجود دارد و فروع آن فرق مى‌كند.

  • مثل بعضى درخت‌هایی که یك كارهایى مى‌كنند وقتى كه رشد مى‌‌کند [چند نوع می‌شود] یا همان بالا كه هست یك شاخۀ آن را پیوند یك میوه مى‌زنند و یك شاخه را یك میوۀ دیگر و هر شاخه‌اى را اتفاقی یك پیوند مى‌زنند. آن‌وقت مى‌بینید یك شاخه این میوه را داده است و شاخۀ دیگر میوه‌ای دیگر داده است. از یك ریشه، یك آب درمى‌آید و از آن پایین در این شاخه‌ها مى‌رود فرض كنید میوۀ این شاخه انگور می‌شود و شاخۀ دیگر میوۀ دیگر می‌شود. مخصوصاً دربارۀ انگور یك هم‌چنین قضیه‌اى اتفاق افتاده است و بعضى‌ها نقل کرده‌اند که این شاخه، انگور سیاه مى‌شود و آن شاخه،‌ انگور سفید مى‌شود. یك اصل و یك راه و یك نفس وجود دارد؛ آن یك نفس گاهى به ظهور مسیحیت درمی‌آید گاهی یهودیت و سنّى و شیعى درمی‌آید. همین شیعه! ولى همان یك نفس است.

  • اولیاء و عرفا کارگردان زندگی ائمه علیهم السّلام!

  • بعد یك‌دفعه آدم به آن دنیا می‌رود و پرده‌ها از جلوى آدم كنار مى‌رود ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيد1 ‌می‌بیند اِ اینها اصلاً نصرانى محشور شدند! می‌گوید: بابا من نماز مى‌خواندم، می‌گویند که نماز براى عمه‌ات مى‌خواندى! تو نصرانى بودى. آن را یهودى محشور مى‌كنند. این را در صف دشمنان على محشور مى‌كنند، او را در صف دوستداران عمر محشور مى‌كنند، هركدام را یک جا مى‌برند. می‌گویند: ما منبر مى‌رفتیم، براى على گریه مى‌كردیم و مردم را به گریه مى‌انداختیم. به او مى‌گویند که همۀ اینها فیلم بوده است و ما هم بلد هستیم فیلم درست كنیم! اینها كه فیلم درست مى‌كنند و در فیلم گریه مى‌كنند این اشك‌ها از كجا درمى‌آید؟! جداً عین مادر بچه مرده شروع به گریه كردن مى‌كنند! حالا نمى‌دانم اینها در چشم خود پیاز مى‌ریزند یا کار دیگری می‌‌کنند که این اشک‌ها درمی‌آید! مى‌گویند: بعضى‌ها مى‌توانند این کار را بکنند؛ یعنى خود را به شكل و وضعیتى دربیاورند كه گریه بكنند! قشنگ گریه مى‌كنند، مى‌خندند، ادا و اطوار درمى‌آورند. خلاصه در آنجا مى‌گویند: این كارهای تو همه فیلم بود؛ فیلمى بود كه در این دنیا آمدى و فیلم‌نامه نویس و كارگردان و اجراكنندۀ آن‌هم خودت بودى و آمدى اینها را درست كردى. داستان چه بود؟! داستان، دنیا و موقعیت، مسجد و مریدهایت بودند. داستان این است؛ گذران زندگى‌ات بود، اطرافیانت بودند. این داستان داستانى بود كه براى این داستان كارگردان مى‌خواهی لذا آمدى نشستى ببینى براى این داستان چه مى‌خواهى! مهارت مى‌خواهی، مهارت را از كجا به‌دست آوردى؟! از همین کتاب‌ها. این کتاب‌ها و مقالات و نوشته‌جات همه موادى بود كه این مواد را ما در اختیار تو گذاشتیم و از این مواد داستان زندگى خودت را نوشتى، نه داستان زندگى اولیاء و پیغمبران را! كارگردان زندگى ائمه علیهم‌السّلام نشدى! آنها كه كارگردان زندگى ائمه و داستان آنها بودند، چه كسانى بودند؟! اولیاء و عرفا بودند. آنها اولیاء خدا بودند؛ مرحوم قاضى بود كه فقط داستان نویس زندگى امام بود و زندگى امام را به رشتۀ تحریر درآورد. مرحوم حداد بود كه داستان نویس بود، مرحوم آقا، مرحوم علامه طباطبایی، مرحوم بحرالعلوم، مرحوم آخوند ملاحسینقلى، مرحوم آقا میرزا جواد ملكى تبریزى و مرحوم انصارى ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ بود، اینها آن داستان نویس بودند كه زندگى آنها را در وجود خود به‌صورت داستان درآوردند و وقتى که انسان به آنها نگاه مى‌كرد داستان زندگى یك امام را درنظر مى‌آورد، پیغمبر را درنظر مى‌آورد.

    1. . سوره ق (50) آیه 22. معاد شناسى، ج ‌1، ص 88:
      «و امروز دیدگان تو بسیار تیزبین و حساس شده (و بصیرت تو تمام عوالم و منازل و مراحل بعد از مرگ را ادراك مى‌كند و به حقیقت آنها پى مى‌برد).»

جلسه ۶۳۷

23
  • حالا فهمیدید براى چه مرحوم آقا مى‌فرمودند وقتى به مرحوم آقاى انصارى نگاه مى‌كردم گویا به پیغمبر نگاه مى‌كردم؟! چون مرحوم انصارى داستان پیغمبر را به رشته درآورده بود. همین مطلبى را كه آقایان در كتاب‌های خود مسخره كردند! در کتاب‌های آنها دیدید که مسخره كردند كه آقاى طهرانى گفته كه من به آقاى انصارى به دید پیغمبر نگاه مى‌كردم! این‌هم حرف شد؟! بسیار خب حالا ما به شما نگاه مى‌كنیم، ما به شما و به آن واقعیتى كه داستان شما از آن واقعیت حكایت مى‌كند نگاه مى‌كنیم! این‌ مواد، همان مواد است؛ همین مواد، کتاب‌ها، احادیث، روایات، سیره و تاریخ در دست علامۀ طباطبایى بود ولى این مواد را گرفت و او را تبدیل به داستان پیغمبران و اولیاء و ائمه كرد! من هم مى‌آیم همین مواد را و همین روایت امام صادق و احادیث رسول الله و تاریخ را برمی‌دارم و بدون كم‌وزیاد تبدیل به داستان عمر مى‌كنم! قشنگ! هم خودم كارگردان آن می‌شوم هم سناریونویس و هم مجری آن مى‌شوم و خوب هم از عهدۀ آن برمى‌آیم! آن‌چنان از عهده برمى‌آیم كه هر كه نگاه كند ﴿فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ1 بگوید كه چطورى این توانست این مسئله و قضیه را انجام بدهد!

  • شخصى مى‌گفت كه ـ دیگر بیش از این توضیح نمی‌دهم چون صحیح نیست، مقصود فقط فهمیدن مطلب است ـ من در یك جایى بودم و آنجا مشغول بودم و از اوضاع آن محیط اطلاع داشتم. مى‌گفت: در اتاق نشسته بودیم و با آن شخص داشتیم صحبت مى‌كردیم، یک‌دفعه زنگ زدند گفتند که فلان شخص از تهران در آن شهرستانى كه ایشان بود، آمده است. مى‌گفت که تا شنیدیم که او آمده است ـ آن شخص هم كه آمده بود از اشخاصى بود كه لابد مى‌خواست بیاید و حساب و كتاب و مسائلى داشت. از تهران آمد مثل یکی از بازارى‌هاى تهران ـ یک‌دفعه این آقا مریض شد! آه آه آه سر او یک‌دفعه خم شد و نمى‌دانم بمب بود در سر ایشان خورد یا چه بود! یک‌دفعه ایشان آمد و سلام علیكم شروع کرد به آه آه گفتن و ـ چون خودم هم آن شخص را دیده بودم وقتى تعریف می‌كرد دیدم هم‌چنین بى ربط هم نمى‌گوید بنده خودم آن شخص را دیده بودم ـ مدتى است كه كسالت هست و... من پیش خودم گفتم که الآن نشسته بودم و داشتم با این چاى مى‌خوردم و لیوان ما را هم سركشید [یک‌دفعه چطور شد؟!] گفت ما همین‌طوری نگاه‌ كردیم و... خلاصه این یكى از قضایایی بود كه تعریف مى‌كرد و قابل تعریف كردن بود.

    1. . سوره مومنون (23) آیه 14. امام شناسى، ج ‌11، ص 234:
      «پس پربركت است خداوند كه از میان آفرینندگان بهتر و نیكوتر است.»

جلسه ۶۳۷

24
  • گفت: نشستند و بالأخره مسائل حساب شد و مسائلى بیان شد و بعد طرف رفت، یک‌دفعه صدا زد فلانى برو آن را بیاور، حالش خوب شد! حالا یك كسى این حالت را ببیند چه مى‌گوید؟! آن بدبخت‌هایى كه از آنجا آمده‌اند، آن حال قبل و بعد را كه ندیدند، چه مى‌گوید؟! چه تعریفى مى‌كند؟!

  • یک ‌دفعه با مرحوم آقا به دیدن همین آقا رفتیم، البته الآن فوت كرده است، مرحوم آقا یك كتابى فرستاده بودند براى اینكه او مطالعه كند، وقتى كه رفتیم آن شخصى كه همراه ما بود هم به رحمت خدا رفته است مرحوم حاج حسن نورى بود خدا او را رحمت كند او گفت كه كتاب آقاى طهرانى را خدمت شما آوردیم و ... طرف گفت: بله بله بسیار بسیار استفاده كردیم و فلان و... شروع به تعریف كردن كرد. كتاب راجع به همین ﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ1 بود. بعد ایشان گفت: مسلّم است دیگر، آخر كدام زن تابه‌حال مخترع شده است؟! كدام زن تابه‌حال به جایى رسیده است؟! خدا شاهد است که دروغ نمی‌گویم، خدا را شاهد مى‌گیرم! كدام زن تابه‌حال به مرتبه‌اى از مراتب رسیده است؟! این مکرراً مى‌گفت و ما دست خود را زیر چانۀ خود گذاشته بودیم حالا پدرمان خیلى مؤدب بود، ما كه خیلى ادب نداریم یك مقدار این‌طوری به او نگاه كردیم و خود را جمع كرد و گفت: بسیار بسیار استفاده كردیم!! واقعاً از این مطالب باید پخش بشود، آخر از آنجایى كه خدا مى‌خواست آن منویات را برملا كند یک‌دفعه یك چیزى گفت كه معلوم شد اصلاً این كتاب را نخوانده است!

  • به‌به! اصلاً این كتاب را باز نكرده است! آن‌چنان خراب‌كارى شد که مرحوم پدرمان و هم‌چنین آقا میرزاحسن ‌نورى سر خود را پایین انداختند ولى من همین‌طور از اول سرم بالا بود و داشتم قشنگ فیلم‌بردارى مى‌كردم، خوب داشتم این تصاویر را می‌دیدم كه در ذهنم بماند! چون براى هم‌چنین روزى مفید است! قشنگ و خوب فیلم‌بردارى مى‌كردم! دیگر بلند شدیم و با مرحوم آقا خداحافظى كردند و بیرون آمدیم و وقتى بیرون آمدیم عمداً جلوى آقاى نورى گفتم، گفتم كه امروز برنامۀ جالبى دیدیم! نه آقا و نه ایشان، حرفى نزدند! خیلى اوضاع عالى شد، امروز برنامۀ جالبى دیدیم!! یعنى چه؟ آن‌وقت ما می‌خواهیم مردم را ارشاد و هدایت كنیم! إن‌شاء‌الله امیدواریم كه خدا ما را از زمرۀ دگران قرار دهد. واقعاً همۀ این مسائل براى ما عبرت بشود كه هیچ‌گاه ظاهر ما را نفریبد. ظاهر باعث انحراف و اعوجاج نشود و آن باطن به این كیفیت باشد.

    1. . سوره نساء (4) آیه 34. معاد شناسى، ج‌ 7، ص 80، تعلیقه:
      «مردان، عنوان قیمومت بر زنان دارند [به علت آنكه خداوند بعضى را بر بعضى تفضیل داده است].»

جلسه ۶۳۷

25
  • ظاهراً همۀ ما مرخص هستیم إلی یومِ الوقت المعلوم إن‌شاء‌الله‌!!

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد