پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۱-۳: وجود ذهنی - معقول ثانی
توضیحات
اتحاد عاقل به معقول (2)
درس پنجاه و دوم:
توضیح مدّعای بحث در باب اتّحاد عاقل و معقول و عقل
بسم الله الرحمن الرّحیم
مدّعای بحث در اتّحاد عاقل و معقول و عقل
بحث در باب اتّحاد و وحدت عاقل و معقول و عقل به اینجا رسید که بنا بر نظر مرحوم حاجی چون نفس، آن منشأ خودش که عبارت از صورت ذهنیّه باشد را انشاء میکند، بنابراین با آن صورت ذهنیّه یک وحدتی پیدا میکند. البتّه مرحوم حاجی در اینجا آنطورکه باید و شاید در کیفیت این وحدت دلیل نیاوردهاند و بههمینخاطر ما میتوانیم در اینجا خدشه وارد کنیم که صرفِ انشاء نفس موجب وحدت نفس با آن صورت ذهنیّه نمیشود؛ چون بحث اتّحاد، بحث وحدت و هو هویت است، نهاینکه صرفِ یک زائیدهای باشد؛ یعنی آن وجود ذهنی و وجود صوری که در ذهن پیدا شده است عینِ همان وجود نفس و وجود ذات بشود، نهاینکه این وجود ذهنی برود و در داخل نفس قرار بگیرد و نفس احاطۀ به آن داشته باشد، و این مسئله مُدّعای بحث ما است.
وقتی که صورتِ نزول باران در ذهن شما میآید به این معنا است که نفسِ آن واقعیّت خارجیّه تبدیل به ذهن شما میشود یا اینکه ذهن شما تبدیل به نفس واقعیّت خارجیّه میشود منتها با حذف وجود خارجی! یعنی نفس، مُتبدّل به آن صورت ملکوتیّۀ نزول باران و صورت برزخیّۀ آن میشود. بهعبارتدیگر بحثی که در اینجا مطرح است این مسئله است، نهاینکه یک نقشی بر ذهن ما پیدا میشود؛ مانند اینکه شما یک کاغذ یا جلد کتابی را زرد یا قرمز کنید که در اینصورت این یک نقش و عَرَضی است که الآن بر این کتاب بسته شده است و اصلاً با این کتاب اتّحاد ندارد، بلکه عَرَض و معروض دو چیز جداگانه هستند، یعنی در خارج دو امر هست که یکی موضوع برای دیگری است و دیگری عارضِ بر آن است. موضوع بهحال خودش باقی میماند ولی عارض چهبسا تغییر پیدا بکند؛ مثلاً زردی برود و بهجای آن قرمزی یا سیاهی و یا سفیدی بیاید. در اینصورت اتّحادی دیگر در کار نیست!
اتّحاد خارجی مادّه و صورت و تجزیۀ ذهنی آنها به جنس و فصل
اگر ما بخواهیم یک تصویر بهتری از این قضیّه ارائه بدهیم مسئله بهصورت دیگری است، یعنی میخواهم بگویم که شاید مطلب از آنچه که دیگران و محشّین گفتهاند دقیقتر باشد ولی فعلاً مطلب آنها را میگوییم. و آن مطلب عبارت از این است که اتّحاد در اینجا از باب اتّحاد صورت و مادّه است، یعنی شما میدانید که هر شیئی که در خارج تحقّق پیدا میکند، صورتی و مادّهای دارد. البتّه این مربوط به مجرّدات نیست چون در مجرّدات همان صرفِ مرتبۀ آنها موجب تحقّق ماهیّتشان میشود اما در عالَم خارج و در اعیان خارجی هر شیئی یک مادّه و صورتی دارد. الآن این کتابی که در دست من است مادّهای دارد که آن مادّه شکل، خصوصیّت، نمود و نمایی ندارد، ولی وقتی که آن مادّه تبدیل به یک صورت میشود، آن صورت میآید به این مادّه فصل میدهد؛ یعنی میآید به این جنس، صورت میدهد و فصلیّت او را تعیین میکند، بهطوریکه آن مادّه با ضمیمۀ این فصل تبدیل به این کتاب، به این کاغذ، به این جلد، به این نایلون و امثالذلک میشود.
آنچه که ما در عالَم خارج میبینیم یک امر وُحدانی بیشتر نیست که عبارت از کاغذ است، منتها وقتی که عقل تجزیه و تحلیل میکند، میگوید که این چیزی که شما الآن بهصورت کاغذ میبینید، در واقع و نفسالأمر از یک جنس و فصلی تشکیل و ترکیب شده است، نهاینکه در خارج ترکیب شده است بلکه ذهن این را خودش ترکیب میکند؛ یعنی در ظرف آزمایشگاهی و لابراتواری خودش این را تجزیه و تحلیل میکند، نهاینکه بخواهد این را به خارج نسبت بدهد و بگوید در خارج هم همینطور است!
فرق بین ماهیّت داشتن مجرّدات و مادیّات
تلمیذ: شما فرمودید که ماسوای پروردگار ماهیّت دارند، آیا ملائکه و مجرّدات هم دارای ماهیّت و جنس و فصل هستند؟
استاد: جنس و فصل از همان مرتبه و شدّت نوریّۀ آنها زائیده میشود، ولی فعلاً بحث ما در عالَم مواد و عالَم طبع است، یعنی این مادّه و صورتی که ما در اینجا مطرح میکنیم مربوط به عالَم مواد است. ولی خصوصیّت و سنخۀ مادّۀ در آنها تفاوت میکند، به آنها مادّه نمیشود گفت. آنها صورتِ محض هستند که به وجود تعلّق میگیرند، یعنی در واقع صورت آمده وجود را حد زده است و مادّهای در آنجا به این کیفیت دیگر وجود ندارد. بحث ما در این است که این کتاب در اینجا یک مادّه و صورتی دارد که اگر شما صورت این کتاب را از آن بگیرید، تبدیل به خاکستر میشود و اگر صورت خاکستری را از آن بگیرید، تبدیل به سنگ میشود و اگر صورت سنگ را از آن بگیرید، تبدیل به خاک میشود و اگر صورت خاک را از آن بگیرید تبدیل به برگ میشود و...، یعنی شما میبینید که آن مادّه همینطور دارد صورت عوض میکند، اما شما اگر صورت جبرئیل را از او بگیرید دیگر هیچ چیزی درکار نیست، نهاینکه تبدیل به چیز دیگری میشود؛ چون آنجا همه صورت محض هستند. در مجرّدات، مادّه به این معنایی که در اینجا داریم نیست.
درست است، در آنجا ماهیّت هست؛ یعنی من آن حرفی را که گفتم روی حرف خودم ایستادهام؛ بنده گفتم هر چیزی که از مقام ذات و مقام هو هویت تنازل پیدا بکند یک ماهیّتی بهخود میگیرد، منتها نه هر ماهیّتی! آیا مجرّدات ماهیّتِ بهعنوان جنس و فصل میگیرند؟ نه اینطور نیست بلکه ماهیّت بهعنوان مرتبه، بهعنوان شدّت و ضعف، بهعنوان قوّت و ضعف و امثالذلک میگیرند. و لذا در آنجا فقط فعلیّت است و اصلاً استعداد نیست؛ برخلاف عالَم مادّه که این مادّه درعینحال که با یک صورت فعلیّت پیدا کرده است خودش استعداد است، یعنی استعداد دارد برای پذیرفتن یک صورت دیگر.
مثالی برای استعداد همیشگی مادّه جهت پذیرفتن صورت جدید
شما الآن اگر این کتاب را آتش بزنید تبدیل به خاکستر میشود، پس این مادّه در ذات خودش همیشه استعدادِ خاکستر شدن را با خودش یدک میکشد، حالا اگر این خاکستر تبدیل به صورت ترابیّه شد، باز استعداد برای حالت دیگر را در خودش یدک میکشد و اینطور نیست که وقتی خاکستر شد دیگر تمام شد و دیگر به این نمیشود دست زد! نه، اینطور نیست بلکه شما میتوانید همان خاکستر را گِل کنید و گِل را آجر کنید و آجر را در دیوار بگذارید؛ یعنی باز استعداد برای صورت دیگر را با خودش یدک میکشد.
شما فرض کنید که این خانه خراب شد و صدها سال بر آجرهای آن گذشت ـ الآن میگویند آجرهایی هست که هفتصد سال است که هنوز باقی هستند ـ، حالا بگوییم که هفت هزار سال باقی هستند، بالأخره این آجر، خاک میشود یعنی دوباره استعداد خاکشدن در آن پیدا میشود و صورتش عوض میشود و آن خاک دوباره تبدیل به گیاه میشود و شما میبینید که این مادّه به طولِ زمان و حرکت زمان، استعدادِ شدن به چیز دیگر را همینطور با خودش یدک میکشد. پس اینطور نیست که با از بین رفتن صورت، مادّۀ او هم از بین برود، بلکه با از بین رفتن صورت دائماً صورت و فعلیّت دیگری برای این مادّه پیدا میشود. ولی در مجرّدات اینطور نیست، یعنی وقتی که شما صورت جبرئیلی را گرفتید دیگر چیزی باقی نمیماند، نهاینکه مادّهاش زمینۀ برای یک صورت دیگری را دارد! ابداً هیچ چیزی درکار نیست. در آنجا وجود است و صورت، نهاینکه وجود است و صورت و مادّه! مادّه در مجرّدات معنا ندارد.
مثالی برای خَلط و مَزجبودن ترکیبات خارجی
این مسئله در ترکیبات خارجی که اعیان خارجی هستند بهعنوان خَلط و مَزج است؛ یعنی گاهی اوقات ممکن است همان خَلط و مَزج، خَلط و مَزجِ خارجی باشد و مسئله، مسئلۀ مادّه و صورت نباشد بلکه مسئلۀ ترکّب دو مادّه و صورتی باشد که از ترکّب آن دو مادّه و صورت، مادّه و صورت دیگری پیدا بشود.
منبابمثال شما شکر و آب را فرض کنید! شکر خودش یک مادّه و صورتی دارد: مادّهاش همان چیزی است که ثقل آن را تشکیل میدهد و صورتش هم همان چیزی است که شما میبینید که مثلاً شیرین است، سفید است و این خصوصیّات را دارد. یعنی لازمۀ شکر بودن این است که یک خصوصیّاتی داشته باشد، حالا بعضی از آنها بهعنوان عَرَض است مثل بیاض، و بعضی از آنها هم بهعنوان ذاتی آن است مثل شیرینی و امثالذلک که اینها ذاتی شکر هستند چون ما شکر ترش که نداریم! پس این شکر یک مادّه و صورتی برای خودش دارد.
و از آنطرف ما میبینیم که خود آب هم یک مادّه و صورتی دارد: مادّۀ آن همان چیزی است که وزن، ثقل و هیولای آن را بهوجود میآورد و صورتش هم صورتِ ماهیّتی است که شما با آن رفعِ عطش میکنید و امثالذلک.
آیا شما هیچوقت با بخار رفع عطش میکنید؟! اما همین بخار وقتی که تغلیظ بشود و بهصورت آب به پایین بچکد و جمع بشود، شما میتوانید با آن رفع عطش کنید. لذا شما اگر یک ظرف آب خیلی سرد را در مجاورت هوا بگذارید، کمکم میبینید یک چیزی دور آن را میگیرد و کمکم یک دانههایی تشکیل شد و شروع به تقطیر شدن کرد، یعنی رطوبت در هوا را به خودش میگیرد و آن را جذب میکند و تبدیل به آب میکند بهنحوی که شما وقتی در این هوا هستید نمیتوانید با آن رفعِ عطش بکنید ولی اگر یک مقدار صبر کنید چهبسا ممکن است از همین دانههایی که از این ظرفی که مملوّ از یخ است میریزد نصف استکان یا یک استکان آب جمع شود و بتوانید آن آب را بخورید.
این صورت مائیّهای که الآن از ترکیب اینها بهوجود آمده است، خودش یک مادّه و صورتی دارد ولی وقتی شما این دو را با همدیگر ترکیب میکنید، ترکیب خارجی است، نهاینکه ترکیب عقلی باشد! و نه تنها شما این کار را میکنید بلکه حتّی یک بچۀ دو ساله هم این کار را میکند و وقتی که میخواهد چای بخورد میگوید مامان چایی من تلخ است، در آن شکر بریز! او هم میفهمد که باید ترکیب خارجی کرد؛ شکر را در چایی میریزد و وقتی شیرین شد آن را میخورد.
پس از ترکیب دو مادّه و صورت یک مادّه و صورت ثالثی تشکیل میشود که هم مادّهاش با آن دو شیء اول فرق میکند و هم صورتش تفاوت میکند. مادّهاش فرق میکند بهخاطر اینکه دیگر این الآن نه شکر است و نه آب بلکه یک معجون دیگری است، و صورتش فرق میکند چون خصوصیّاتش فرق میکند و چهبسا آن مادّه و صورت اوّلی هیچگاه دارای این خصوصیّات نباشند. این دواها، عقاقیر و ترکیباتی که درست میکنند، تمام اینها دارای یک خصوصیّات جدیدی هستند که در همین شیمی و امثالذلک آمده است، که هر شیئی ممکن است یک خاصیّتی داشته باشد ولی در ترکیب با شیء دیگر یک خاصیّت ثالث و رابعی برای آن بهوجود بیاید. پس ما میبینیم که بهواسطۀ این ترکیب خارجی یک مادّه و صورت دیگری سوای آن مادّه و صورت اول پیدا میشود.
عقلی بودنِ ترکیب مادّه و صورت در بحث اتّحاد عقل و عاقل و معقول
در اینجا این ترکیب منظور ما نیست بلکه منظور ما از ترکیب مادّه و صورت خارجی، ترکیب عقلی است؛ یعنی عقل میگوید که این شیء در خارج ـ مثل این کاغذ ـ از یک مادّه و صورتی ترکیب شده است که اگر این صورت را از دست داد، مادّۀ آن از بین نمیرود بلکه این مادّه یک صورت دیگری بهخود میگیرد و میگوید اگر شما هزار لباس که بر تن من است را دربیاورید باز من یک لباس دارم، میگوید که من همیشه با خودم یک لباس دارم که شما هیچوقت نمیتوانید آن را دربیاورید، یعنی شما هیچوقت نمیتوانید من را بدون لباس ببینید، من با چیزهای دیگر فرق میکنم، من همیشه لباس دارم!
اگر این لباسی که بر تن من هست را دربیاورید، همینکه شما دارید آن را درمیآورید، یک لباس دیگر از زیر آن دوباره پوشیده و روییده میشود! در یک آنی از آنات، در لحظهای از لحظات، در یک میلیاردم ثانیه هم شما نمیتوانید من را بدون لباس ببینید چون این خاصیّت مادّه است و بدون لباس بودنِ من، در حکم عدمِ من است. میگوید:
خاصیّت موج یعنی تحرّک، تکاپو، کوشش و حرکت. وقتی شما این حرکت را از موج بگیرید دیگر آب دریا میشود و آب دریا دیگر موج نیست، درحالیکه صحبت ما در موج است. پس موج، آن چیزی است که ارتفاع داشته باشد، حالا چه ارتفاع ده سانتی و چه ارتفاع 60 متری. میگویند که موج با ارتفاع 60 متر هم داریم یعنی همینطور آب تا 60 متر بالا میرود! بالأخره همۀ اینها ارتفاع است و ما اسم آن را موج میگذاریم.
این موج یک مادّه و صورتی دارد؛ مادّۀ آن عبارت از آب است، یعنی خود آب که همراه و توأم با هوا است و بالا میرود. حالا اگر شما صورت موج را از آن بگیرید دیگر موجی باقی نمیماند، دیگر موجی درکار نیست و فقط آب دریا است و هیچ چیزی از موج باقی نمیماند. آنوقت همین آب که الآن صورت موجبودن را از دست داده است و آب شده است، باز صورت مائیّت خودش را دارد. البتّه موج یک عنوان عَرَضی است که عارض شده بود و تعبیر به صورت و مادّه در اینجا یک قدری مسامحهای است. بههرصورت این عقل میآید در اینجا بین این صورت و مادّه انفکاک قائل میشود.
لزوم مطرح کردن مراتب عرفان نظری از راه فلسفه
ما هرچه در اینجا بیشتر مثال بیاوریم و بحث بکنیم در آن نتیجهای که میخواهیم در آینده بگیریم خیلی مهم و مؤثّر است. البتّه امروز و فردا و به این حرفها به آن نتیجه نمیرسیم ولی بالأخره باید مسئله را به یک جایی برسانیم و باید ببینیم که تجرد نفس را چطور بیاوریم و روشن کنیم. الآن در بحث اتّحاد عاقل و معقول هستیم و میخواستیم در وجود ذهنی برویم ولی بنده حسابش را کردم دیدم که مبحث عاقل و معقول مبحث مفصّل و کشیدهای است و در غیر از اینجا هم مرحوم حاجی آن را نیاورده است، بههمینخاطر دیدم حیف است که آن را در اینجا بیان نکنیم.
مطالب تجرد نفس و فعلیّتهایی که نفس پس از استعداد مرتّباً به خودش میگیرد تا به تجرد تام میرسد، همه بستگی به همین مسئلۀ وحدت عاقل و معقول دارد. اگر مسئلۀ وحدت عاقل و معقول نباشد مسئلۀ تجرد نفس، کمال، فنا و طیّ مراتب روشن نمیشود. بنابراین همۀ این مباحث مرتبط با این بحث هستند، لذا بنده میگویم که بین قواعد فلسفی و بین عرفان نظری اختلافی نیست، بلکه ما مراتب عرفان نظری را باید از راه فلسفه مطرح کنیم، یعنی باید پایههای فلسفی داشته باشد، گرچه پایههای شهودی هم میآید و آن را تایید میکند.
پس وحدت بین مادّه و صورت، وحدت خارجی میشود و انفکاک و تحلیل بین آنها تحلیل عقلی میشود. این مادّه و صورت در خارج اینطور هستند که اگر شما صورت را از مادّه بگیرید میبینید دوباره مادّه یک صورتی دارد. هرچه اینطرف و آنطرف مادّه را نگاه کنید که یک لحظه بین اینکه میخواهد این صورت قرطاسیّت خودش را تبدیل بهصورت ترابیّه کند، در این وسط یک استراحتی بکند، ما میبینیم این اصلاً در کارش استراحت نیست!
تنظیر مبهمه بودن مادّه به هیولای مبهمۀ ذهنی
اصلاً مادّه، مبهمه است و هیولای مبهمه روی همین جهت است، هیولای مبهمه یعنی هیولای مجمل. مثل همان مسئلهای که ما در باب اطلاقات و اجمالات ذهنیّه گفتیم که بهطورکلّی کار ذهن این است که همیشه یک هیولای مبهمهای درست میکند. منبابمثال شما اگر بخواهید یک انسان را تصوّر بکنید و بگویید که این انسان کیست؟ یک اوصافی را برای انسان بیان میکنید: آدمی است که روی دو پا راه میرود، دماغ و چشم و دهن و ابرو دارد، مستویالقامة است، دارای پوست و بشره است، مو به تنش است، شعور و ادراک و... دارد.
حالا سؤال میکنیم که منظورتان از این انسان کیست؟ در خارج آن را به ما نشان بدهید! آیا منظورتان از انسان حسن است؟ پس در اینصورت حسین نباید باشد! آیا حسین است؟ پس تقی نباید باشد! آیا تقی است؟ پس محمد نباید باشد! میگویید که نه، ما یک انسانی را تصوّر کردهایم که هم حسن است، هم حسین، هم تقی، هم نقی، هم بکر و هم خالد است، هم امام حسین علیه السّلام است و هم شمر، هم پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است و هم ابوسفیان، هم معاویه است و هم حضرت علی علیه السّلام! یعنی این انسان را ما بهنحوی تصوّر کردیم که جمع بین اضداد بکند، آن هم چه اضدادی! یک طرف قضیّه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و یک طرف قضیّه معاویه، ابوسفیان و ابوجهل! یک طرف قضیّه امام حسین علیه السّلام و یک طرف یزید! آیا انسانی که بین این اضداد را جمع بکند مگر میشود که غیر از یک هیولای مبهمه باشد؟! این فقط یک ماهیّت مبهمه است، درحالتیکه شما آن را تصوّر میکنید و بر روی آن، حکم و مطلب بار میکنید و به آن ترتیب اثر میدهید. این کار عقل است و در همۀ موارد همینطور است؛ منبابمثال در اکرم عالِمًا عقل چهکار میکند؟ آیا منظور شخص خاصّی است یعنی آیا وقتی من گفتم اکرم عالمًا، منظورم زید است؟ که در اینصورت باید زید را بهعنوان عطفِ بیان یا بدل از این اکرم عالمًا بیاورم. حالا کار نداریم که در کجا بهتر است عطف بیان بیاوریم و در کجا بهتر است بدل بیاوریم، که در این مسئله اختلاف است. بههرصورت در اینجا عالِم، مبهم است و همه را شامل میشود.
توضیح تعلّق احکام شرعی به هیولای مبهمه
در تمام اجناس هم مسئله همینطور است یعنی خود جنس هم مبهم است. درحالتیکه ما روی همین هیولای مبهمه حکم بار میکنیم، شارع هم روی همین هیولای مبهمه حکم تکلیفی بار میکند؛ شارع وقتی که میگوید: «صَلِّ»؛ یعنی در موقع ظهر نماز بخوان، آیا گفته که اول ظهر، وسط ظهر یا آخر ظهر نماز بخوان؟! آیا گفته که نماز چهار رکعتی بخوان یا نماز دو رکعتی؟! اینها را نگفته است یعنی نگفته که چهار رکعتی بخوان یا دو رکعتی؛ اگر در سفری دو رکعتی بخوان و اگر در حَضَری چهار رکعتی بخوان، اگر سالمی ایستاده بخوان و اگر مریضی نشسته بخوان، اگر حال و حوصله داری نماز را مانند نماز جعفر طیّار طولانی کن و اگر حال و حوصله نداری یا درب خانه را میزنند و پاشنۀ آن را از جا درمیآورند، زود نماز را مانند نماز خوف و مطارده کوتاه کن! اگر داری غرق میشوی فقط یک الله اکبر بگو و دیگر نه سبحان الله میخواهد و نه هیچ چیز دیگر! پس ما میبینیم خود شارع هم احکامی که بار کرده است را روی هیولای مبهمه برده است و اصلاً تمام عالَم تکلیف و تشریع روی هیولای مبهمه میرود!
تمثیل عوض و معوّض در معاملات، برای هیولای مبهمه
شما جنسی را هم که میخواهید بخرید، میگویید منبابمثال من این فرش را به هزار تومان میخرم، در اینصورت این فرش، مشخّص میشود ولی پولی را که در برابر آن میخواهید بدهید آیا پولی است که در این جیب است یا در آن جیبتان؟ یا اصلاً میگویید میروم نسیه میآورم یا از حسن میگیرم یا چک میدهم! اصلاً این مشخّص نیست بلکه فقط میگویید که من این را به هزار تومان میخرم. روی همین حساب است که باب معاملات و امثالهم در اینجا صورت دیگری پیدا میکند و فتوا عوض میشود.
در اینجا یک بحث فقهی کنیم: میگویند اگر شما در معامله جنسی را با پولِ دزدی خریدید معامله باطل نیست، بهخاطراینکه به محض اینکه شما این فرش را میخرید ـ ولو درمقابل آن، پول دزدی در جیبتان است ـ عَوَض منتقل به ذمّه میشود و ذمّه باید آن را بپردازد، نهاینکه حتماً باید با این پولی که در جیبتان است بهای آن را بپردازید. لذا فروشنده هیچوقت نمیگوید که من به همین پولی که در جیب شما است جنس را فروختهام! بله، اگر بگوید که من همین پولی که در جیبِ شما است را میخواهم و جنس را در برابر آن فروختهام، در اینصورت معامله باطل است، چون آن پول دزدی است؛ ولی هیچوقت فروشنده این را نمیگوید بلکه میگوید که من پولم را میخواهم و کاری به این ندارم که از دزدی میآوری، از حلال میآوری، از پول مُخمّس میآوری! من به این چیزها کار ندارم بلکه من میخواهم فرش را به تو بفروشم و پول آن را بگیرم. در این دوره و زمانه فقط پول میخواهند! این مردم قدیم و سابق بودند که یکمقدار به این مسائل دقّت و توجّه میکردند ولی الآن فروشنده میگوید که پول بده تا جیب من پر بشود بروم دنبال زندگی خودم!
بنابراین عوضِ این فرش را که شما الآن باید بدهید به ذمّۀ شما تعلّق میگیرد، بله شما باید آن ذمّه را از مال حلال بدهید ولی اگر آن را از مال حرام دادید معامله بههم نمیخورد و سر جای خودش باقی است. و اگر آن مال حرام از بین رفته باشد، نهتنها آن مال حرامتان رفته است بلکه باید یک پول حلالی را هم ضمیمۀ به آن قبلی کنید و به فروشنده بدهید، و اگر آن مال حرام از بین نرفته بود و فروشنده آن را به شما پس داد، آنوقت باید آن را تبدیل به حلال کنید. همۀ اینها بهخاطر مبهمهبودن است.
حرکت عالَم تشریع، محاورات، ارتباطات و معاشرات براساس اجمال و ابهام
پس خیال نکنید حالاکه عقل یک هیولای مبهمهای درست کرده است دیگر تمام ارزشها و ملاکات از بین رفته است! نه، اصلاً تمام عالَم روی هیولای مبهمه میچرخد؛ عالَم تشریع، محاورات، ارتباطات و معاشرات! تمام اینها دارند براساس اجمال و ابهام حرکت میکنند.
بنابراین این عقل میآید این دو را با همدیگر متّحد میکند؛ متّحد میکند یعنی الآن این کتاب در خارج یکی است، نهاینکه شما خیال بکنید که این کتاب یک مادّهای در این طرف ترازو دارد و صورتش هم در آنطرف ترازو است، بعد این صورت از این طرف ترازو که یک سیر است بلند میشود و به خود این کتاب که هشتصد گرم است ضمیمه میشود تا این یک سیر با آن هشتصد گرم مثلاً هشتصد و پنجاه گرم بشود! اصلاً صورت وزنی ندارد، البتّه مادّه وزن دارد منتها وزنی که دارد هم بر اساس آن صورتی است که به آن تعلّق میگیرد؛ در بعضی از موارد بر اساس آن صورتی که به این مادّه تعلّق میگیرد وزنش کم میشود، در بعضی از موارد زیاد میشود، در بعضی از موارد وزن آن از بین میرود، مثلاً صورت دخانیّت پیدا میکند و از بین میرود. اگر شما این کتاب را که وزنش ششصد گرم است بسوزانید، وقتی آن را میسوزانید وزنش ششصد و پنجاه گرم نمیشود، بلکه مثلاً صد یا دویست گرم میشود و بقیّۀ آن به هوا رفته است، یعنی یک مقداری از مادّۀ این تبدیل به صورت دخانیّه شد و به هوا رفت، یک مقداری از آن تبدیل به صورت خاک و ترابیّه شد و باقی ماند، یک مقداری از آن تبدیل به یک صورت دیگر شد و رفت، حالا بعد از اینکه همۀ اینها رفتند آنچه که ماند مثلاً دویست گرم شد. پس مادّه همیشه با صورت است و در خارج با آن وحدت دارد.
وحدت نفس با منشأ خودش قول حکماء در بحثِ اتّحاد عقل و عاقل و معقول
حالا حکماء میفرمایند که قضیّه در بحث وجود ذهنی، در بحثِ اتّحاد عاقل و معقول اینطور است؛ یعنی وقتی که نفس یک شیئی را در ذهن خودش درست میکند، نفس آن شیء را به خودش ضمیمه میکند و وحدت ایجاد میکند. ما دیگر در اینجا نفس و شیء نداریم بلکه نفس داریم و بس! پس آن شیء کجا رفت؟ آن صورت کجا رفت؟ من الآن صورت باران دیدم، صورت درخت دیدم، صورت حیوان دیدم، همۀ اینها کجا رفتند؟ میگویند که اینها دیگر نفس شدند و تمام شد! یعنی ما الآن یک صندوقچه و ذخیرهای نداریم که نفس، این صورتها را در آن صندوق بریزد و در پیش خودش نگه دارد.
وقتی که دوربین عکّاسی عکس برمیدارد، یک فیلم داخل آن هست که عکسهایی را که برمیدارد در آن ذخیره میکند. دوباره عکس برمیدارد تا اینکه آن فیلم پر میشود و وقتی که فیلم پر شد درِ آن را باز میکنند و فیلم را از داخل آن درمیآورند. این دوربین الآن یک صندوق است اما نفس اینطور نیست؛ لذا اگر شما این صندوق را درآوردید دیگر در دوربین هیچ چیزی نیست و خالی است. اما این صورتهایی که در ذهن شما هستند آیا از ذهن شما درمیآیند؟ ابداً درنمیآیند، یعنی نهتنها درنمیآیند و خارج نمیشوند بلکه شما اگر نسبت به آن صورتها آگاه هم نباشید، یک دفعه بهصورت ناخودآگاه در یک جا صورتی در ذهن شما میآید که میبینید این صورت مربوط به سی چهل سال قبل بوده است که بهطورکلّی فراموش شده بود و اصلاً همه چیز از بین رفته بود! یکدفعه این صورت در ذهن شما میآید. اگر این صورت در شما نباشد که دوباره برنمیگردد، پس معلوم است که این در شما بوده است ولی شما اطلاع نداشتید، بعد یکدفعه این در ذهن شما پیدا میشود و این دلیل بر این است که نفس با آن صُوَر متّحد شده است.
عدم دلالت اتّحاد نفس با صُوَر، بر تغییر در اصل و حقیقت اشیاء
تلمیذ: در ﴿فَأُوْلٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنٰتٖ﴾؛1 تبدیل سیّئه به حسنه چگونه است درحالیکه فرمودید که نفس با صُوَر اتّحاد پیدا میکند؟ یعنی آیا حقیقت انسان در اینجا تغییر پیدا میکند؟
استاد: بحث دربارۀ ﴿فَأُوْلٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنٰتٖ﴾ در معاد شناسی2 هست، که این بحثی است که شاید در جای خودش در فلسفه بیاید، که آن معصیت یا عبادتی که انسان میکند از چه مقولهای است؟ آن معصیت یا عبادت از اتّحاد نفس با آن صورت شیئیّۀ شیء پیدا میشود، منتها حقیقت آن شیء یک جنبۀ عَرَضی دارد که آن جنبۀ عَرَضی همیشه با حالت نفس ـ در آن وقتی که این را انجام داده است ـ وجود دارد که حالا یا کدورت است و یا صفا. اما اصل و حقیقت آن شیء قابل تغییر نیست چون حقیقت آن، خیر و وجود است که کدورت برنمیدارد و آن چیزهایی که برمیدارد عوارضی است که بر این عارض میشوند، لذا در اینجا بحث تجرّی و این مسائل که پیدا میشود به این لحاظ است.
پس اگر شما یک کاری را به نیّت بد انجام دادید، مُهر بد به آن میخورد و اگر به نیّت خوب انجام دادید، مُهر خوب به آن میخورد. آن نیّت بد بعداً تبدیل به نیّت خوب میشود و نفس شما پاک میشود و در نتیجه یک تغییری در همۀ آن عوارض پیدا میشود و آن عوارض تبدیل به عوارض خوب میشوند. وقتی که یک شخصی زنا میکند، نفسِ عمل زنا که بد نیست چون نفسِ عمل زنا یک فعلی است که از باب اینکه وجود است خیلی هم خوب است، منتها اشکالی که در آن هست این است که چون خلاف دستور شارع هست مُهر بد به آن میخورد و کدورت میآورد.
مثالی برای پذیرفتن صورتهای متعدّده توسط نفس
تلمیذ: شما فرمودید که نفس با آن صورت معصیت اتّحاد و وحدت برقرار میکند، پس چطور تبدیل به صورت دیگری میشود؟
استاد: بله، وحدت پیدا میکند ولی خود همان هم عوض میشود، مگر عرض نکردم که نفس همینطور در حالِ شدن و تجرد است، یعنی همینطور یکی پس از دیگری صورت پیدا میکند و این صورتها تغییر پیدا میکنند؛ مثلاً شما وقتی که با یک قضیّۀ ناراحت کنندهای مواجه باشید نفسِ شما نفسِ ناراحت میشود و در اینجا با آن مسئله وحدت پیدا کرده است ولی بعد تبدیل به یک صورت مسرّت میشود. مثلاً وارد منزل میشوید و اهل بیت مکرّم و گرامی میبیند که این شوهر محترم و نازنین و عزیزتر از جانش از درس، گرفتاری، مسائل خیابان، مباحثه و ابتلاء با رفقا برگشته است، یعنی متوجّه تمام اینها هست و بههمینخاطر یک لیوان شربت بیدمشک آماده کرده است و در یخچال گذاشته است که خنک شود، تا در اولین فرصت این را خدمت ایشان تقدیم بکند! حالا وقتی شما با آن حالت گرفتگی، کسالت و جفای رفیق وارد منزل میشوید و با این مسئله مواجه میشوید، یکدفعه حالت انبساط در شما پیدا میشود و نفس شما از آن حالت گرفتگی که در او پیدا شده بود دوباره به یک شدنِ دیگری تبدیل میشود. این شدن میشود شدنِ مُبتهج، با مسرّت، با سرور و امثالذلک!
پس نفس در آن وعاء قبلی خودش وحدت داشت و الآن آن وحدت تبدیل به این وحدت میشود، یعنی نفس با حفظ آن مرتبۀ قبلی، مرتبۀ جدیدی را حائز میشود و این منافات با وحدت ندارد. نفس چون مجرّد است و تجرد آن مافوق زمان، مکان و قوانین مادّی است لذا میتواند بین صُوَر متعدّده جامعیت داشته باشد و اینطور نیست که مثل مادّه باشد که فقط باید یک صورت داشته باشد، یعنی این مادّه وقتی که صورت کاغذ دارد دیگر صورت ترابیّه، دخانیّه، مائیّه، نباتیّه و امثالذلک ندارد، ولی نفس اینطور نیست؛ النّفسُ فی وحدتها کلّ القویٰ،1 که بحث آن بعداً میآید.
روی این حساب نفس، همۀ صُوَر را حیازت میکند نهاینکه چند صورت را! البتّه ما این مسائل را نباید زودتر از محلّ خودشان بگوییم! نفس به یک حالتی میرسد که در آنِ واحد جمیع صُوَر عوالم امکان را در خودش میبیند، آنوقت این دیگر همان اشعار ابنفارض و محیالدّین است که میگوید در یک «آن»، من نوح شدم و در همان «آن»، ایّوب شدم و در همان «آن»، من چه شدم!2 عباراتی که مخالفین وحدت وجود خیلی از اینها خوششان میآید و دنبال همین چیزها میگردند! این وحدت وحدتی است که نفس با آن صورت پیدا میکند و این مرحله مرحلۀ شدن است.
همراهی همیشگی نفس با صورت
تلمیذ: آیا آوردن تعریف مادّی برای نفس صحیح است؟
استاد: ببینید، ما نمیتوانیم بگوییم که مادّه هست، ولی میتوانیم بگوییم که حالتی دارد که مثل مادّه است، لذا هیچوقت نفس بدون صورت نیست و حتّی اینکه بعضی گفتهاند که نفس، اول هیولانی است و بعد تبدیل به بالفعل و بالمستفاد میشود از یک نظر نسبت به صُوَر دیگر صحیح است، ولی نفس در همان هیولاییبودن هم خودش یک فعلیّتی برای خودش دارد.
تلمیذ: نفس نسبت به قوا به این نحو است که با آن قوّهای که دارد متّحد است و فقط در آن قوّه فعلیّت دارد، پس چطور میتواند که تمام قوا باشد؟
استاد: بله، منتها همان یک قوّه به قوای متعدّدۀ لا یتناهی شدّتاً و مدّتاً تکثّر پیدا میکند، یعنی تمام آنها بهنحو انمحاء و اندماج در نفس هست منتها نفس در هر موطنی یک بروز و ظهوری از خودش دارد. برگشت همۀ اینها و تمام این قوا به همان مشیّت است که مشیّت اولین مرحلۀ تنازل نفس است. حالا همین مطالب درمورد خدا هم میآید که در آنجا مسئله چطور است.
حالا آیا این چیزهایی که دربارۀ خدا میگوییم واقعاً همینطور است، آدم همینطوری جلو میرود و به خدا مثال میزند؟! ولی بالأخره آن چیزی را که میفهمیم میگوییم. آنهایی که فقط به این فلسفه پرداختند و در مکتب عرفان نبودند، از دور دستی بر آتش دارند. ما چیزی را که میگوییم همین مطالبی است که از آقا و بزرگان شنیدهایم.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد