پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۲: وجوب وامکان
توضیحات
19ـ غرر في أنها اعتبارية
درس هشتاد و پنجم:
بحث در اعتباری بودن مواد ثلاث
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرّحیم
غُررٌ فی أنَّها اعتِباریَّة:
| وجودُها فی العَقل بِالتَّعمُّل | *** | لِلصِّدقِ فی المَعدومِ و التَّسَلسلِ |
| ما صحَّ أنْ لَو لَم تَکنْ مُحصَّلَة | *** | إمکانُه لا کان لا إمکانَ لَه |
| و أنَّه رَفعُ النَّقیضَینِ لَزمَ | *** | و الواجِبُ عَنه الوجُوبُ یَنحَسِم1 |
بحث راجع به مواد ثلاث است و فعلاً صحبتشان در ابتدای کلام این است که این مواد ثلاث اعتباری هستند و وجود خارجی ندارند؛ وجوب و امکان و امتناع اقتضائات ذهن هستند و وجود خارجی ندارند. ذهن در نظر ماهیتی با اضافۀ به وجود یکی از سه حالت را انتزاع میکند؛ برای آن شیء یا حکم به وجوب میکند، یا حکم به امتناع میکند درصورتیکه علتش نباشد، یا حکم به امکان میکند در وقتی که صرف نظر از وجود و عدم به ذات نگاه میکنیم صرف نظر ... خارجی چون ممکن است نظر فقط روی وجود و عدم نباشد بلکه ... عدم تحققش با توجه به ... تعلق گرفته باشد مثلاً دربارۀ ضدین، اگر خود ماهیت ضدین را ببینید، میبینید که عقل حکم به امتناع میکند؛ به این معنا که اگر بخواهد تحقق پیدا کند و در یک جا لباس وجود بپوشد از وجودش، نفیاش لازم میآید.
ایشان میفرمایند که این مواد ثلاث ـ که برای شما توضیح دادیم ـ ذهنی و اعتباری هستند و عقل اینها را با تعمّل و کوشش و زحمت از قضایا اثبات کرده و ادلّهای برای اعتباری بودن اقامه کرده است؛ یک اینکه ما میبینیم قضایایی داریم که تحققشان در خارج ممتنع است مثلاً شریکالباری ممتنع است که در خارج تحقق پیدا کند یا اجتماع نقیضین و اجتماع ضدین ممتنع هستند و امثالذلک. اگر قرار باشد بر اینکه نسب و کیفیات اینها موجود باشند ... مزیت فرع بر اصل لازم میآید که خود اصل هم در خارج بهوجود نمیآید اما مصداقش در خارج تحقق یابد ... در خارج خود اجتماع نقیضین محال باشد ولی امتناع آن یک امر خارجی باشد ... این مزیت فرع بر اصل است. «للصِّدق فی المعدوم و التسلسل» چون در قضایا این صادق است درحالیکه اصل قضیّه در خارج وجود ندارد.
یکی از ادلّۀ دیگر این است که تسلسل لازم میآید یعنی اگر این در خارج وجودی داشته باشد طبعاً این وجود مشارکاتی با بقیّۀ وجودها دارد بالأخره وجوب با امکان و امتناع با یکدیگر فرق دارند. وجوب در یک مقوله و امتناع در مقولۀ دیگر است و سایر چیزها در مقولۀ دیگر هستند پس مشارکاتی در جنس و مفارقاتی در فصل دارند. به لحاظ حمل آن فصل بر جنس و اضافۀ فصل بر جنس که همان حقیقت نوعیۀ وجوب یا امکان تشکیل میشود، آن وجوب یا امتناع در خارج پیدا میشود. حالا صحبت در این است که خود همان اضافۀ آن شیء در خارج یا بالإمکان یا بالوجوب یا بالامتناع است یعنی وقتی خود این شیء میخواهد در خارج وجود پیدا کند ـ بالأخره وجوب میخواهد در خارج وجود پیدا کند دیگر ـ نسبت وجوب با وجود آیا بالإمکان است یا بالامتناع است یا دوباره ... است؟ اگر شما بگویید که بالإمکان است بالأخره امکان مشارکات و متمایزاتی دارد و اگر میخواهد به این تعلق بگیرد و این را بهوجود بیاورد دوباره بالإمکان به او تعلق میگیرد یا بالوجوب و امثالذلک، بالأخره تسلسل پیدا میشود و قطعاً باطل است. بهنظر میرسد که بیان این بحثها در اینجا خیلی لازم نباشد ولی بعضیها مطرح کردهاند و مرحوم حاجی هم بیان کرده است.
ادلّۀ قائلین به تحقق اعیان خارجی اشیاء این است که میگویند که ـ واجب و ممکن، حالا در مورد امتناع ... ـ وقتی شیئی معدوم باشد چه فرقی میکند که این شیءِ معدوم را موضوع یا محمول قرار دهید و بهنحو موجبۀ معدوله یا بهنحو سالبه از آن صحبت کنید؛ مانند امکان که الآن معدوم است و شما میگویید که وجود خارجی ندارد، وقتی وجود خارجی نداشت یعنی معدوم است، حالاکه معدوم شد چه شما بگویید که امکان در خارج نیست و چه بگویید که این شیء امکان ندارد در خارج باشد، مغالطهای الآن انجام میشود. یک وقت میگویید که امکان در خارج نیست، یک وقت میگویید که این شیء امکان ندارد بنابراین یک قضیۀ ممکنه از امکان برمیگردد و ممتنع میشود. یا فرض کنید که بگویید: واجب در خارج وجود ندارد یا اینکه بگویید که تحققش اصلاً واجب نیست بنابراین از وجوب میافتد حالا یا ممتنع میشود یا ممکن میشود. اینها اینطور مغلطه کردهاند؛ وقتی که حکم به عدمیت این مواد ثلاث در خارج را اثبات کردند و ما را تسلیم کردند که این مواد ثلاثه در خارج نیستند بعد این معدوم را محمول برای موضوع قرار دادهاند و گفتهاند: «الإنسانُ لَیسَ بِممکنٍ» ممکن نیست، بهخاطر اینکه انسانی که صدسال دیگر است معدوم است حالاکه معدوم شد پس فرقی نمیکند و شما چه بگویید: «الإنسانُ ممکنٌ» و چه بگویید: «الإنسانُ لَیسَ بِممکنٍ»، هردوی اینها یکی است بهخاطر اینکه امکان در خارج نیست پس معدوم است. به عبارت دیگر «الإنسانُ ممکنٌ» با [«الإنسانُ لَیسَ بِممکنٍ»] فرقی نمیکند مثل این است که بگویید: «جیب من پر از هوا است» یا اینکه بگویید: «جیب من خالی است»؛ پر از هوا و خالی بودن هر دو عبارةٌ اُخرای این هستند که در جیبم دستمال نیست یا پول نیست یا ... نیست، این هم همین است یعنی یک معنا را به دو مفهوم و لفظ بیان کردن. در واقع ممکن یک امر معدوم است غیرممکن هم امر معدومی است بنابراین ما میتوانیم هم ممکن را در محمول قضیّه بیاوریم و بگوییم: «الإنسانُ ممکنُ الوجود» یا اینکه غیرممکن را بیاوریم و بگوییم: «الإنسانُ غیر ممکن الوجود» که ممتنع میشود. ایشان در جواب میگویند که شما در اینجا گفتید که اجتماع نقیضین شده است و اجتماع نقیضین درست کردهاید و مغالطه کردهاید، امکان در اینجا امر عدمی است وقتی که میگویم: «الإنسانُ ممکنٌ» میگوییم که درست است، امکان امر عدمی است، وقتی که میگوییم: «الإنسانُ غیر ممکن الوجود» آن امر عدمی را بحث میکنیم؛ به عبارت دیگر یک وقت شما امکان را امر عدمی میگیرید آنوقت در نفیاش او را وجودی میبینید، وقتی وجودی گرفتید و نفی کردید اجتماع نقیضین پیدا میشود اما اگر امر عدمی گرفتید، منبابمثال میگویم که در این پارچ آب نیست، بعد وقتی که میخواهم این را نفی کنم در اجتماع نقیضین اینطور میشود: «آب نبودن در این پارچ منفی است»، درحالیکه اجتماع نقیضین در اینجا نشده است، این خلطی بود که در اینجا شد.
دلیل دومی که میآورند این است که رفع نقیضین لازم میآید که شبیه همین مطلب بالا میشود، ایشان دو مثال میزنند؛ یک مثال نقضی و یک مثال حلی. در ارتفاع نقیضین میگویند که شما نقیضی را در اینجا ذکر میکنید، همین مثال امکان؛ امکان امری است که نقیضش میشود لا امکان پس وقتی که نقیض امکان لا امکان شد، وقتی که شما این امکان را از یک شیء برداشتید چون امر عدمی است لذا اگر گفتیم: «لا امکان»، لا امکان هم یک امر عدمی میشود بنابراین هم امکان که امر عدمی است از یک شیء برداشته شد و هم لا امکان، یا اینکه امکان که یک امر عدمی است که در یک امری ثابت میشود، وقتی که میگوییم: «زیدٌ ممکن الوجود» یک امر عدمی را برای زید ثابت میکنیم، در واقع ما وجود را از او برداشتیم پس وقتی که میگوییم: «لا امکان»، امر عدمی است چون لا امکان امر عدمیِ امکان است و خود امکان هم امر عدمی میشود، وقتی اینطور شد بنابراین رفع نقیضین در اینجا پیش میآید.
جوابی که ایشان در اینجا میدهند این است که در مورد عمیٰ و لا عمیٰ چه میگویید؟! شما در یک مورد مثلاً میگویید: «هذا یصدق علیه لا عمیٰ» یعنی «لا عمیٰ» بر این صادق است، حال از شما سؤال میکنیم که عمیٰ امر وجودی است یا عدمی؟! امر عدمی است دیگر چون عمیٰ یعنی عدم البصر. اگر در جایی لا عمیٰ را ثابت کنید، لا عمیٰ عدم امر عدمی میشود بنابراین در اینجا رفع نقیضین میشود یعنی شما در اینجا دو چیز را برداشتهاید؛ هم عمیٰ و هم لا عمیٰ را در اینجا برداشتهاید یعنی وقتی که شما لا عمیٰ را بر موضوعی ثابت میکنید در اینجا هم یک شیء که امر عدمی است از آن سلب شده است و هم لا عمیٰ که امر عدمی است از آن سلب شده است که این رفع نقیضین میشود. یا باید عمیٰ را بر آن ثابت کنید یا لا عمیٰ را بر آن ثابت کنید؛ لا عمیٰ یک امر عدمی است و این عدم از خود عمیٰ است و عمیٰ هم که امر عدمی است بنابراین هر دو امر عدمی میشوند. ایشان میفرمایند که رفع نقیضین در اینجا نیست، وقتی که شما لا عمیٰ را در اینجا بر شیئی ثابت میکنید عمیٰ امر عدمی میشود؛ عدم البصر، آنوقت لا عمیٰ امر عدمیِ آن امر عدمی میشود یعنی عدمِ عدم، میشود وجود، پس وقتی که به شیئی لا عمیٰ میگوییم یعنی ذابصر و امر وجودی را اثبات میکنیم، در واقع صرف اینکه ما یک نفی داریم، این نفی دلیل بر عدم یک شیء نمیشود، اگر عدم به آن شیءِ معدومِ مطلق برگردد خودش تبدیل به وجود میشود بنابراین ارتفاع نقیضین همدیگر در اینجا معنا ندارد. دلیلشان خیلی واهی است و نیاز به تأمل ندارد.
امور اعتباری به اعتبار مُعتَبِر
مطلب دیگری که ایشان میفرمایند این است که آقایان میگویند: اگر قرار باشد آن مسئله ـ که امورات واقعی نباشند و اعتباری باشند ـ در اینجا محقق باشد بنابراین وجوب از واجب تعالیٰ یَنحَسم و قطع میشود چون امور اعتباری به اعتبار معتبِر است؛ منبابمثال بنده یک وقت اعتبار میکنم که این فوق است و یک وقت اعتبار میکنم که این تحت است، در واقع اینجایی که الآن نشستهام نسبت به طبقۀ پایین فوق است اما نسبت به طبقۀ بالا تحت است. یا منبابمثال یک وقت اعتبار میکنم که این آقا رئیس شود و آن آقا مرئوس شود، فردا اعتبارم را برمیگردانم و ایشان رئیس میشود و دیگری مرئوس، این یک اعتبار از معتبِر است.
کیفیت اعتقاد بودائیها و مسیحیها نسبت به خدا
حالا اگر واجب یک امر حقیقی نباشد، ما امروز اعتبار میکنیم که خدا واجبالوجود است، فردا میگوییم که نهخیر! خدا ممتنعالوجود یا ممکنالوجود است! مثل بودائیها که میگویند: خدا ممتنعالوجود است، مسیحیها میگویند که ممکنالوجود است، مسلمانها میگویند که واجبالوجود است، هر کسی که بیاید قانونی وضع میکند! این امور اعتباری هم مثل قوانین جمهوری اسلامیشده است! یکی از حرفهایی که دیروز آقای جنتی میزد این بود که این چه وضع قانونگذاری است؟! مردم اصلاً دل ندارند که پول بدهند و فلان کنند! امروز قانونی وضع میشود این تاجر بلند میشود به هوای قانون کاری میکنند و دو روز دیگر مجلس قانون را عوض میکند! این مردم چه گناهی کردهاند؟! خلاصه مجلس را بینصیب نگذاشت، قانونهایی که پشت سرهم یکی بعد از دیگری عوض میشود، مردم را در بلاتکلیفی قرار میدهد، خلاصه این امور هم مثل قوانین آقایان است که امروز مینشینند و همۀ دستها بالا میرود و فردا همۀ دستها پایین میآید، امروز اینطور است و فردا آنطور است! این هم میشود مجلس جمهوری اسلامی!
آقایان مجلسی برای خدا هم تکلیف تعیین میکنند، امروز میگویند که واجبالوجود است و فردا میگویند که اصلاً ممتنعالوجود است! خودمان خدا هستیم، اصلاً نه پیغمبری هست، نه هیچکس دیگر! پسفردا که مقداری آمریکا فشار میآورد میگویند که ممکنالوجود است!
قضیهای مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ نقل میکردند که من به یاد جریان آمریکا با اینها افتادم که قضیۀ جالبی بود، میفرمودند:
در زمان رضاشاه گاهی اوقات شاه روضه برپا میکرد تا مردم را گول بزند و یک بار پدر ما به روضه رفته بود. البتّه [روضۀ] شخص دیگری بود ولیکن شاه خودش را هم داخل کرده بود.
ایشان در ایّام روضه به ملاحظۀ آن شخص به آنجا رفته بودند، در آنجا بعضیها کار میکردند و ارتباطی هم با دستگاه داشتند و خلاصه چای و قلیان میبردند تا پذیرایی کنند.
موقعی که پدر ما میخواستند بروند بنده شنیدم که همان شخص دم گوش پدر ما گفت: «اعلیٰحضرت به این مجالس عنایت دارند!» پدر ما با یک حرف دم گوش او جواب دادند که من نشنیدم و رنگ او مانند لبو قرمز شد و چیزی نگفت!
ایشان رفتند و بعد من از ایشان سؤال کردم که شما به او چه گفتید که اینطور شد؟! گفتند: «من دم گوش او گفتم که خدا سایۀ روس را از سر ما کم نکند!»
هر وقت بین روس و انگلیس دعوا بیفتد آنها ملت را پروبال میدهند و هر وقت بین آنها آشتی باشد روز مصیبت ما میشود! از آن باب میگویند که وقتی شخص در چاه میافتد، دیگر نگاه نمیکند که دستی که او را از چاه بیرون میآورد چه رنگی است؛ سیاه است یا سفید! او فقط میخواهد که او را به بیرون بکشند، اگر واقعاً قرار بر این است که این آقایان به این وسیله کمی متنبّه شوند، متنبّه که هیچ ... !
ذکر بخشی از خدمات امیرکبیر برای رونق تولید داخلی
دائماً میگویند که جنس ایرانی! تو یکی درست کن آنوقت [بگو: بخرید!] خدا امیرکبیر را رحمت کند، گفت که جنس خارجی نمیخواهد، باید قلیان را مثل قلیان روس درست کنید! سماور را مثل آنها درست کنید و...! مردم درست کردند و او هم تأیید کرد. قلیان و سماور ذغالی که از آنجا میآمد، در ایران درست کردند و رودست خارجیها زدند! میتوانند، اینطور نیست که نتوانند! بله! نمیتوانند اتم بشکافند، نمیتوانند آپولو درست کنند اما بالأخره تقلّب میکنند و جنس قلاّبی درست میکنند!
آنوقت پارچههایی از هند و پاکستان و کشمیر میآمد، او به کرمان رفت و گفت: باید طاق شال بزنید، طاق شالهایی که زدند موجب شد که دیگر کسی از کشمیر نیاورد نهاینکه جلوی آنها را گرفت! قیمت طاق شالهای کرمان از طاق شالهای کشمیری بالاتر رفت!
... بله جنس خارجی نخریم، جنس ایرانی بخریم که به این کیفیت هستند و سودش در جیب خود این مملکت برود ...
آقایان میگویند که اگر قرار باشد که واجب امر اعتباری باشد، واجب در اینجا جدا میشود بنابراین ما امروز به واجبالوجود واجب میگوییم و فردا دلمان میخواهد که ممکنالوجود بگوییم، اعتباری است دیگر! بود و نبودش یکسان است بنابراین باید امر حقیقی خارجی باشد.
ظرف ذهن محلّ انتزاع صفات
ایشان در جواب میفرمایند: اینکه ذاتی به صفتی متّصف باشد مثلاً ذات را به امکان یا وجوب یا [امتناع] متّصف کنیم، این در ظرف ذهن است و دلیل نمیشود که خود آن صفت هم در آن ظرف وجود داشته باشد. به عبارت دیگر ما وجوب را در ظرف ذهن از آن شیء یا ذات انتزاع میکنیم و ما ذات را در ظرف ذهن متّصف به این صفت میکنیم و همۀ اینها انتزاع ذات ذهن است.
پس اینطور نیست که این صفت در خارج وجود داشته باشد. وقتی شما زوجیت را بر اربعه حمل میکنید و میگویید: اربعه زوج است، این زوجیت را در ظرف ذهن حمل بر اربعه میکنید یعنی وقتی این اربعه را در خارج میبینید و این زوجیت را از آن انتزاع میکنید، این انتزاع زوجیت از اربعه در ظرف ذهن شما است و اینطور نیست که در خارج زوجیت برای اربعه داشته باشید. بله، اربعۀ خارجی متّصف به زوجیت است ولی این اتصافش در ظرف ذهن است پس ذهن همان امر خارج را ملاحظه میکند و آن را به این متّصف میکند. واجبالوجود هم همینطور است وقتی ما واجب را در خارج و عالم وجود میبینیم یعنی میبینیم که وجوبی هست، واجبی را از آن وجود انتزاع میکنیم، حالا آیا در خارج غیر از وجود، وجوبی هم داریم؟!
اتصاف وجوب به وجود موجب وجود خارجی نیست
اتصاف آن وجوب به وجود در عالم خارج موجب نمیشود که خود آن وجوب هم در عالم خارج وجود داشته باشد. همانطور که اربعه در عالم خارج است و زوجیت انتزاع ذهن است، اینطور نیست که زوجیت در اربعه وجود داشته باشد بنابراین شما باید بگویید: «أربعة لیسَ بزوجٍ» چون زوج هم یک امر انتزاع ذهنی است، حالا به ما نشان بده تا ببینیم زوجیت آن کجاست؟! این را دیگر نمیتوانید انکار کنید. علاوه بر این ما در وجودی صحبت میکنیم که کیفِ نسبت است اما این وجودی که برای ذات واجب است عین آن وجود است و از این نقطهنظر فرقی بین وجوب و وجود نیست.
تحقق خارجی وجوب در باری تعالیٰ
به عبارت دیگر میخواهیم بگوییم که این وجوبی که محلّ بحث ما است مربوط به نِسَب بین موضوع و محمولات است که به نفس آن موضوع و محمول برمیگردد و به تحقق خارجی برنمیگردد که از نقطهنظر تحقق خارجی وجوب در باری تعالیٰ عین وجود است.
غُررٌ فی أنَّها اعْتباریَّةٌ:
وجودُها أیْ وجودُ الجهاتِ الَّتی هی کَیفیّاتٌ النّسبِ فی العَقلِ بِالتَّعمُّل لا فی الخارِجِ لِوجوهٍ مِنها قَولُنا لِلصِّدقِ فی الْمَعدومِ فإنَّ المَعدومَ المُمتنِعَ مُمتنعُ الوجودِ.
و واجِبُ العدَمِ و المَعدومَ الممکنَ ممکنُ الوجودِ و العدَمِ و اتِّصافُ المَعدومِ بِالصِّفاتِ الوُجودیَّةِ العَینیَّةِ محالٌ. 1
وجود جهاتی که کیفیات نِسَب است در عقل با تعمّل است، بهخاطر وجوهی؛ یکی از آن وجوه این است که کیفیات و نسب و جهات در امور معدوم صادق هستند درحالیکه خود آن شیء معدوم است ولی نسبت آن صادق است. معدومی که ممتنع است ممتنعالوجود و واجب العدم است، و معدوم ممکنف ممکنالوجود و ممکن عدم است و اتصاف به معدوم به صفات وجودی خارجی محال است.
یعنی امری که خودش معدوم است ولی صفتش هست، شیئی نیست ولی بیاضش هست، چیزی وجود ندارد ولی خطش وجود دارد، اینها محال است. اینها عوارض هستند و بر آن شیء عارض میشوند، انتزاع میشوند اما اینکه شما در اینجا اینها را وجوب لحاظ کردهاید مزیت آن، مزیت فرع بر اصل میشود؛ در واقع خود آن شیء در خارج نیست اما صفات انتزاعیۀ آن در خارج وجود دارد و صادق است.
و مِنها قَولُنا و التَّسلْسلُ. بیانُه أنَّه لَو کان هذِه الکیفیّاتُ مُتحقِّقةً فی الأعْیانِ لَکانتْ مُشارکةً لِغیرِها فی الوُجودِ و مُتَمَیِّزةً عَنها بالخُصوصیّاتِ فَوجُودُها غیرُ ماهیّاتِها فَاتِّصافُ ماهیّاتِها بِوجودِها لا یَخْلو عن أحَدِ هذِه و یتَسلسَل.1
احتیاج ماهیت به یک جعل برای اتصاف به وجود
و یکی از آن وجوه این است که در اینصورت تسلسل بهوجود میآید. توضیح: اگر یکی از این کیفیات: وجوب و امتناع در خارج وجود داشته است آنها با غیر در وجودشان شریک هستند مانند بقیّۀ موجودات، همانطور که با بقیّۀ موجودات مشارکات و مقارناتی دارند و متمایز از غیر خودشان هستند بهوسیلۀ خصوصیّاتی، پس وجودش با ماهیتش فرق دارد. بنابراین اگر ماهیت بخواهد به وجود متّصف شود دوباره از آن سه حالت خالی نیست و تسلسل پیش میآید.
یعنی احتیاج به یک جعل دارد، حالا آن جعل که به آن تعلق میگیرد یعنی انتساب به آن جاعل یا بالإمکان است یا بالواجب است یا بالامتناع است؛ یعنی وقتی که این ماهیت میخواهد موجود شود این اتصاف ماهیت به وجود، باید از ناحیۀ علتی باشد که اگر آن علت باشد پس این اتصاف، وجوب میشود و اگر علت نباشد این اتصاف ممتنع میشود و اگر خود آن را بدون اتصاف لحاظ کنیم ممکن میشود و هلّم جرّا.
ثمَّ أشَرنا إلی بطلانِ متمسّکاتِ القائلین بأنَّها أمور خارجیة بِقولِنا ما ـ نافیة ـ صحَّ أن لو لم تَکن الجهة سوی الامتناع.2
سپس اشاره کردیم به بطلان دلایل کسانی که گفتهاند: این مواد ثلاث خارجی هستند و به این گفتار خودمان ـ کلمۀ «ما» نافیه است ـ یعنی صحیح نیست اگر این جهات، غیر از جهت امتناع، امر وجودی و محصّله نباشند.
امتناع را امر عدمی گرفتهاند بنابراین آن را جزء اعیان خارجی نیاوردهاند چون معنا ندارد که کسی بگوید: «امتناع هم امر وجودی است»، دیگر خیلی نادان هستی که اگر بگویی: امتناع هم امر وجودی است، خودت به امتناع «عدم» میگویی آنوقت چطور میگویی: وجود؟!
بله، آقایان در مورد وجوب و امکان میگویند که اینها وجود خارجی هستند. خیاطی نزد پادشاه رفت و گفت که حولهای درست کردهام که نقشش را فقط حلالزاده میبیند و حرامزاده نمیبیند! پادشاه گفت: «بله، بله!» چون اگر میگفت: «نه»، حرامزاده میشد! خلاصه میخواست از زیر کشتن دربرود. دیگر هر کسی چیزی میگفت، وزرا هم آمدند و تعریف کردند که چه نقشی دارد و بله، بله و ... !
حال این وجوب و امکان هم را در خارج حلالزاده میبیند! لابد ما چون در نسبمان اشکال است نمیتوانیم وجوبی در خارج ببینیم! منبابمثال در این چارچوبِ در، یک وجوب داریم و یک امکان هم داریم! این آقایان مثلاینکه حلالزادهاند!
إذْ لَم یَذهَبْ أحدٌ إلی ثُبوتیتَّهِ مُحصَّلة لَزمَ مِن عَدَمیّة المَجْموعِ مَجموعُ المَحذُوراتِ الثَّلاثةِ المَذکورَةِ فی البَیتَیْنِ أَو کُلّ واحدٍ مِن الثَّلَاثةِ بأنْ یَکونَ الخصوصیَّةُ حیثُ وَقَعتْ عَلی سَبیل التَّمثیلِ.1
احدی به ثبوتیت امتناع نرفته است، اگر محصّله نباشد صحیح نیست و از عدمیت مجموع یعنی اینکه مجموع معدوم است، مجموع محذورات ثلاثه لازم میآید؛ یعنی وقتی که یک واجب معدوم است پس عدمالوجوب را بر آن بار میکنید که مثلاً «الله لیسَ بِواجبٍ» بهخاطر اینکه وقتی شما گفتید که وجود امر عدمی است، چه بگویید: «الله واجبٌ» یا بگویید: «الله لیسَ بِواجبٍ»، هر دو یکی است چون واجب امر عدمی میشود. چه بگویید: «زیدٌ ممکنٌ» یا بگویید: «زیدٌ غیرُ ممکنٌ»، چه بگویید: «شریکُ الباری ممتنعٌ» یا بگویید: «شریکُ الباری غیرُ مُمتنعٌ» [فرقی ندارد] چون بالأخره همۀ اینها امور عدمی هستند، وقتی امر عدمیشد چه همان را بیاورید و چه «لا» قبل آن بیاورید عدم، عدم است و فرقی ندارد.
مجموع محذورات لازم میآید، اینکه مجموع معدوم باشد حالا کاری به تکتک ـ وجوب، امکان، ... ـ نداریم، منحیثالمجموع وقتی که اینها معدوم باشند مجموع محذورات ثلاثه لازم میآید که اینها در دو بیت ذکر شدند که مجموع محذورات ثلاثه چه زمانی بهوجود میآید.
«أو کُلّ واحد مِن الثَّلَاثة» یا هر کدام از این ثلاثه لازم میآید، «إمکانُه لا کان لا إمکانَ له» همینطور میشود، «وُجوبُه کان لا وجوبَ له» میشود، «امتناعهُ لا کان امتِناع لَه» میشود، همینطور رفع نقیضین در اینها لازم میآید یعنی رفع نقیضین هم در واجب و هم در امکان و هم در امتناع لازم میآید. یا اینکه «وَ الواجِبُ عَنه الوُجوبُ یَنْحَسِم»؛ از واجب، امکان یا امتناع از ماهیتی لازم میآید، هر کدام از اینها برای عدم محصّله بودن لازم میآید.
«بِأَن یَکونَ الخُصوصِیَّةَ حَیثُ وَقَعتْ علیٰ سَبیلِ التَّمثیلِ» آن خصوصیتی که ما اول راجع به امکان گفتیم بعد راجع به رفع نقیضین گفتیم بعد راجع به واجب گفتیم «عَلی سَبیلِ التَّمثیلِ» است والاّ همین راجع به دوتای دیگر هم پیدا میشود.
أحدها أنه حینئذ قولنا إمکانه لا کان عین قولنا لا إمکان له إذ لا میز فی الأعدام. 1
اشکال اول (قائلین به خارجیت مواد ثلاث به ما) این است که اگر بگوییم: امکان امر عدمی است، پس این که بگوییم: «لا إمکانه» عین این است که بگوییم: «لا إمکان له»
یعنی عدم امکان؛ امکان آن شیء که وجود ندارد، اینطور معنا میشود چون در خارج وجود ندارد. ایشان مثلاً ما را رد میکنند، شما میگویید که در خارج امکانی وجود ندارد، بسیار خوب! میگویید که امکانش در خارج وجود ندارد مثل آن است که بگوییم: «لا امکان له؛ غیرممکن» یعنی امکان که امر عدمی است با غیرممکن یک معنا میدهد، این خلطی است که اینها در اینجا کردهاند.
«أحدها...» یکی از اشکالاتی که پیدا میشود همین است که معدوم بودن امکان عین این است که بگوییم: «لا امکان له؛ ممکن نیست». «إذ لا میز فی الأعدام» چه بگوییم: «ممکن است و در خارج نیست» و چه بگوییم: «غیر ممکن است» امتیازی در اعدام نیست.
فَیلزَمُ أَنْ لا یَکونَ المُمکِنُ مُمکناً. هذا خُلفٌ. وَ وجهُ البُطلانِ أنَّ الإمکانَ حینَئذٍ هو الأمرُ العَدَمیُّ وَ نَفیُ الإمکانِ هو رفعُ هذا الشَّیءِ العدَمیِّ و الشَّیء مُطلقاً و رَفْعِه مُتناقِضانِ و الأَعْدامُ بِاعْتِبارِ ما یُضافُ إلَیها مُتمایِزةٌ. کما مر.2
در اینصورت لازم میآید که ممکن از امکان بیفتد و محال شود و هذا خلف. «و وَجْهُ البُطلانِ ...» شما که میگویید: «لا امکان» آن را به امکان امر عدمی میزنید، نه به امکانی که وصف انتزاعی از حاقّ آن ماهیت است. «و نَفیُ الإمکانِ هو رَفعُ هذا الشیءِ العدَمیِّ؛ نفی امکان عبارت است از رفع شیئی که خود این شیء عدمی است» یعنی امکانی که عدمی است پس لا امکان آن شیء عدمی میشود پس خود وجود میشود. «و الشَّیء مُطلقاً و رَفعُه مُتناقِضانِ؛ شی مطلق است و رفعش متناقضان است» شما وجود زید را درنظر بگیرید، وجود زید میشود شیء بهنحو مطلق، رفع آن لا وجود میشود، وقتی لا وجود شد با وجود زید متناقضان میشود بنابراین اینطور نیست که شما امکان را امر عدمی گرفتهاید بعد لا امکان را به وجود امکان میگذارید نه بر امر عدمی، اگر شما گفتید که امکان امر عدمی است لا امکان، عدم این امر عدمی میشود، عدم امر عدمی همان وجود میشود. بنابراین اگر امکان امر عدمیشد، لا امکان آن امر وجودی میشود مثل خود امکان. منبابمثال وقتی شما عمیٰ را امر عدمی درنظر گرفتید که عدم البصر است، نقیض این عمیٰ لا عمیٰ میشود، لا عمیٰ یعنی «عدم عدم البصر» که بصر میشود.
صحیح نبودن لا تمایز بین الأعدام
کیفیت تمییز اعدام از هم
«و الأعْدامُ بِاعْتِبارِ ما یُضافِ إلَیها مُتَمایزة کَما مَرَّ»؛ اینکه میگویند: «لا مَیْزَ فی الأعْدام» را قبول نداریم، اعدام به اعتبار اینکه به آن اضافه میشوند از هم تمییز داده میشوند همانطور که قبلاً این مطلب گذشت. یک وقت میگویید: «عدم الکتاب»، عدم الکتاب منافاتی با وجود فرش ندارد و یک وقت میگویید: «عدم الفرش» پس نگویید که عدم، عدم است عدم همیشه به اعتبار آن مضافٌإلیه مشخص است، عدم الکتاب با عدم میز با عدم دیوار با عدم پنجره به اعتبار آن تفاوت پیدا میکنند، اینطور نیست که هر چیزی که عدم روی آن رفته است با بقیّه فرقی نکند یعنی به اعتبار نبود همان وجود خارجی. این اشکال اول بود.
وَ ثانِیها أنَّه رَفعُ النَّقیضینِ لَزمَ لأَنَّه إذا کان الوجوبُ و الإمکانُ عَدَمیینِ و اللّاوجوبُ و اللّاإمکانُ أیضاً عَدَمیّان.1
اشکال دوم اینکه: لازم میآید که نقیضین رفع شود [زیرا زمانی که] وجوب و امکان امر عدمی باشند، لا وجوب و لا امکان هم همینطور عدمی هستند.
«لا» بر سر آنها آمده است، اینها فکر کردهاند که هرچه که «لا» به سر آن بیاید عدمی میشود!
و کونُ النَّقیضَینِ عَدمیینِ هو معنَی ارْتفاعِهما یَلزمُ المَحذورَ.2
اینکه هر دو نقیضین عدمی باشند به معنای ارتفاع نقیضین است یعنی دو نقیض نباشند، خود آن شیء که عدمی است نقیض آن هم عدمی میشود، پس ارتفاع نقضین میشود، درحالیکه اگر شیء عدمی است نقیض آن وجودی میشود، اینطور نیست که چون «لا» بر سر آن آمده است عدمیشود، این عدم مساوی با وجود است، دیگر خیلی آبکی است!
و وَجهُ البُطلانِ أوَّلاً النَّقضُ بِالعِمیٰ و اللّاعّمیٰ و ثانیاً الحَلَّ فإنَّ مَعنَی ارْتفاعِ النَّقیضینِ فی المُفرداتِ عدمُ صِدْقِهما عَلیٰ شیْءٍ بأنْ لا یَصْدقَ الوجوبُ و اللّاوجوبُ مثلاً علیٰ شیءٍ لا عدمیّتهُما فی أَنْفسِهما.3
وجه بطلان اشکال دوم به دو طریق است، اول جواب نقضی میدهیم؛ شما میگویید که عمیٰ و لا عمیٰ ارتفاع نقیضین است، این را در اینجا چه جوابی میدهید؟! پس باید بگویید که عمیٰ و لا عمیٰ ارتفاع نقیضین نیست، درحالیکه ارتفاع نقیضین است، نمیشود که در شیئی هم عمیٰ و هم لا عمیٰ صدق کند.
«و ثانیاً الحَلُّ فإنَّ مَعنی ...»؛ دوم جواب حلی است؛ معنای ارتفاع نقیضین در مفردات عدم صدق این معلول بر یک شیء است به اینکه وجوب و لا وجوب بر یک شیء صدق نکند و اینطور نیست که وجود و لا وجود فیحدّ نفسه عدم هستند، آنها فیحدّ نفسه عدم هستند، باشند ولی صدق آنها در یک مورد ارتفاع نقیضین است. خود عمیٰ امر عدمی است، لا عمیٰ هم امر عدمی است ولی صحبت در این است که اگر در یک شیء عمیٰ صدق میکند، دیگر لا عمیٰ در آن شیء صدق نمیکند. اگر لا عمیٰ در یک شیء صدق میکند، دیگر در آنجا عمیٰ صدق نمیکند، حالا اگر هر دو امر عدمی هستند که باشند، عدمی بودن آنها دلیل بر ارتفاع نقیضین نیست، ممکن است چیزی عدم العدم باشد که وجودی میشود، اینطور نیست که چون عدم آمده است پس ارتفاع نقیضین شود. عدم العدم شیئی وجودی میشود دیگر، بنابراین در یک شیء هم امر عدمی صدق میکند و هم امر وجودی صدق کرده است که این محال است اما اینطور نیست که دو امر عدمی صدق کنند که خود دو امر عدمی ـ یکی وجود یکی عدمی ـ با هم ارتفاع نقیضین هستند.
و ثالثها أنّه حینئذ الواجب عنه أی عن الواجبِ الوجوبِ یَنحَسمُ أی یَنقَطع و یَزول. بیانه أنَّ الوجوبَ إذا کان اعتباریاً لزمَ أن لا یکون الواجبُ واجباً إلاّ عندَ اعتبارِ العقلِ و عند عَدمِه لم یکن وجوب.1
اشکال سوم این است که اگر جهات ثلاث خارجی نباشند وجوب از آن واجب جدا میشود. توضیح: اگر وجوب اعتباری باشد لازمهاش این است که واجب، واجب نباشد مگر به اعتبار عقل، مثلاً امروز قانون بنویسیم که خدا واجبالوجود است، فردا قانون بنویسیم و آن را رد کنیم! «و عند عدمه لم یکن وجوب؛ عند عدم اعتبار دیگر وجوبی نیست». خدا اعتبار میشود.
و وَجهُ البُطلانِ النَّقضُ بِالامْتِناع بَل بالشَّیئیةِ.2
وجه بطلان اشکال شوم نقض حرف شماست در مورد امتناع بلکه به شیئیت.
شما در مورد امتناع همین حرف را میزنید، خود شما که امتناع را چیز نکردهاید، میگویید که امتناع به اعتبار عقل است، مگر برای امتناع نگفتهاید که امتناع امر وجودی نیست؟! اینها در وجوب و امکان گفتهاند، امتناع را که نگفتهاند! گفتهاند که امتناع به اعتبار عقل است، امتناع در خارج نیست، اینها که نمیتوانند امتناع را در خارج نشان دهند، میگویند که امتناع به اعتبار عقل است بنابراین فردا ما اعتبار میکنیم که آن را وجوب کنیم! پس شما در مورد امتناع این حرف را نمیزنید، در مورد شیئیت هم این حرف را نمیزنید، آیا شیئیت در خارج هست یا نیست؟ اینکه الآن در خارج هست لیوان است اما شیئیت آن به اعتبار عقل است چون شیئیت مفهومی عام است و همۀ مفاهیم را شامل میشود، خود این شیئیت به اعتبار عقل میشود، اصلاً فردا شیئیت را از اشیاء برمیداریم و اشیاء شیء نباشند بنابراین اینطور نیست که به اعتبار عقل باشد و عقل آن را عوض کند.
انواع اعتبار
ما دو اعتبار داریم: اعتباریاتی داریم که انتزاع عقل از خود آن شیء در خارج است، اعتباریاتی هم داریم که قابل حذف و اصلاح است؛ اعتباریاتی که انتزاع خود آن ماهیت و وجود خارجی نیست بلکه جعل اعتبار میباشد و منهای عقل است. آن اعتباری که از حاقّ آن ماهیت یعنی عین خارج انتزاع میکنیم دیگر به معنای اعتبار مصطلح نزد عوام نیست بلکه یک معنای واقعی است ولی ظرف اتصافش در ذهن است، اینطور نیست که در خارج باشد اما آن اعتباری که مردم به آن اعتبار میگویند یک معنای واقعی نیست و قابل حذف و اصلاح است.
وَ الحَلُّ بِأن اتِّصافَ الذّاتِ بِصفةٍ فی ظَرفٍ لا یَقتَضی ثُبوتَ تِلکَ الصِّفةِ فیه مَعَ أنَّ الکَلامَ أنَّما هو فی الوُجوبِ الذّی هو کیف النِّسبةِ.1
و جواب حلی به اشکال سوم این است که اتصاف یک ذات به یک صفت در ظرفی، ثبوت این صفت را در این ظرف اقتضا نمیکند که خود آن صفت در آنجا حضور داشته باشد. کلام ما در وجوب کیف نسبت است (اینطور نیست که این وجوبی مطابق با وجود باشد).
اینکه ما در ظرف خارج میگوییم: «الأربعة زوجٌ» دلیل بر این نیست که زوجیت در خارج وجود داشته باشد بلکه اتصافش در آن ظرف، خود صفتی است که یک امر و انتزاع عقلی است.
تفاوت کیفیت وجود پروردگار با وجود قضایا
ما در وجود پروردگار میگوییم که وجود عین وجوب است اما در مورد آن وجودی که مربوط به قضایا است، ـ صحبت ما در این است ـ آنها صرف یک اعتبار عقل هستند؛ در واقع انتزاع هستند نه اعتبار. بنابراین اشکال شما که در مورد واجب است ما میگوییم: وجوب عین وجود است و وجود عین وجوب است و آنها یک مصداق به دو مفهوم هستند، مصداق اینها واحد است ولی در مورد امکان و امتناع اینطور حرف نمیزنیم، اینطور نیست که امکان عین وجود است و امتناع عین عدم باشد بلکه اینها از نظر مفهومی و مصداقی فرق میکنند البتّه امتناع بالعدم مساوی با امتناع به لحاظ وجوب است نه به لحاظ ... ولی ما در مورد کیفیاتش که به جعل تعلق میگیرد بحث میکنیم که آن حدود مثل امر انتزاعی میشود یعنی وقتی که ماهیتی را به نسبت جاعلش نگاه میکنیم یا وجوب دارد یا اینکه ممکن است. اگر جاعل نباشد، ممکن است یا به لحاظ وجوب، ممتنع است و اگر جاعل باشد و علت تامه وجود داشته باشد واجب میشود. ولی در خصوص پروردگار وجود و وجوب جداشدنی نیستند و عین هم هستند، مصداقاً یکی هستند ولی مفهوماً دوتا هستند.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد