پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالدليل 3: العقل و الجواب عنه - التقرير 1: العلم الإجماليّ
توضیحات
الدليل 3: العقل و الجواب عنه - التقرير 1: العلم الإجماليّ
درس دویست و هفتاد و ششم: صوت 288
کلام مرحوم حکیم بر استدلال اخباريين به عقل بر وجوب احتياط در شبهات (5)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
جواب تفصیلی به مرحوم حکیم دربارۀ عدم تعلق علم به عین خارجی
عرض شد ايراد مرحوم حكيم بر تقرير اول از انحلال علم اجمالي كه مبتني بر وحدت علم و معلوم بود و مسئله را با اقل و اكثر استقلالي قياس كرده بودند که شايد اين ايراد در جاي خودش نباشد؛ جهتش اين بود كه ايشان ميفرمايند که در اقل و اكثر استقلالي علم و معلوم واحد است كه عبارت از نفس همان مورد متيقن و اضافي و زائدِ مشكوك است، ولي در مانحنفيه معلوم دوتا است و علم دوتا است؛ علمين است و معلومين؛ علم اول، علم اجمالي به أحد الإنائين، تعلق حكم به أحد الإنائين، علم دوم، علم متيقن تفصيلي به نجاست إناء متعيَّن، بنابراين مقايسۀ مانحنفيه به اقل و اكثر استقلالي معالفارق است.
جوابي كه ما در آنجا داديم اين بود كه در اقل و اكثر استقلالي هم دو علم است و دو معلوم، منتها بهواسطۀ علم ثاني كه يقين به تعلق تكليف به اقل متيقن است، خودبهخود علم ثاني منتفي ميشود، بهجهت اينكه مورد طرف علم اجمالي از محل بحث خارج ميشود. وقتي كه علم به مورد متيقنِ اقل تعلق گرفت، با خروج مورد متيقن اقل، شك بدوي نسبت به تعلق تكليف به مورد زائد و مورد اضافي خواهد شد پس علم اجمالي منحل ميشود و شك، شك بدوي ميشود.
در مانحنفيه هم ممكن است ما همين را بگوييم؛ بگوييم که گرچه دو علم و دو معلوم است، علم اول، علم اجمالي نسبت به تعلق تكليف به أحد الإنائين، علم ثاني، علم متيقن نسبت به مورد متيقن، الاّ اينكه بهمحض تعلق تكليف به مورد متيقن اين مورد از تعلق تكليف بأحدهما خارج بشود، يعني اجتناب عن هذا الإناء عَلی أیّ حالٍ لازمٌ چه بهعنوان علم اجمالي و چه بهعنوان علم تفصيلي، نسبت به اين مورد خاص. وقتي كه اين مورد خارج شد، شك در تعلق تكليف نسبت به إناء ديگر است، خب طبعاً شك، شك بدوي خواهد شد و دیگر شك مستند به علمين نيست. البته نسبت به اين مطلب يك شبههاي است كه إنشاءالله بعداً اين شبهه را ذكر ميكنيم.
جواب دومي كه مرحوم آقاي حكيم دادند عرض شد که فرمودند: اين انحلال به طريق دوم مبتني بر تعلق تكليف به اعيان خارجي است يعني آن شخص مجيب و قائل به انحلال، قائل به تعلق طبيعت مهمله بر طبيعت شخصيۀ خارجيه و انطباق طبيعت مهمله بر طبيعت شخصيۀ خارجيه است و طبيعت مهمله عبارت از تنجّس أحد الإنائين است و طبيعت شخصيۀ خارجيه عبارت از إناء معيّن و متشخص به علم تفصيلي و نجاست هذا الإناء الخاص است، آن طبيعت مهمله كه نجاست أحد الإنائين است بر اين طبيعت خارجيه تعلق ميگيرد و تعلق تكليف بر دو مورد، دو حكمينِ مثلين محال است كه تكليف تعلق بگيرد به وجوب احتراز عن هذ الإناء مِن حیث إنّه مصداقٌ للطبیعة المهملة و تكليف تعلق بگيرد بهذا الإناء مِن حیث إنّه مصداق للطبیعة الشخصیة اجتماع حكمين مثلين بر مورد واحد محال و ممتنع است. اين مطلب را قائلين به انحلال گفتند.
مرحوم آقاي حكيم ميفرمايند كه اشكال در اين طريق اين است كه اين آقايان علم را مبتني بر تعلق نفس به خارج كردند، اما علم مبتني بر صور و بر اعيان خارجيه نيست بلکه علم مبتني بر همان صور ذهنيه و وجود ذهني است بنابراين با توجه به اين مسئله در اينجا ما دو علم داريم يعني دو معلوم ذهني داريم؛ يك معلوم ذهني ما نجاسة أحد الإنائین است، يك معلوم ذهني ما عبارت از نجاست إناء متعين و متشخص است. پس اين دو علم، اقتضاي دو تكليف جدا را ميكنند؛ يك تكليف به نجاسةُ أحد الإنائین مِن حیث إنّه مردّدٌ بینهما تعلق گرفته است و يك تكليف به نجاسة إناء مشخص مِن حیث تعلق العلم بالیقین تفصیلی بهذا الإناء تعلق گرفته است. بنابراين تعدد صور علميه در ذهن اشكال ندارد كه صور علميه دهتا در ذهن باشد اشكال ندارد و اشكال در آنجايي است كه علم به خارج تعلق بگيرد، اگر علم به خارج تعلق بگيرد اجتماع حكمين مثلين و امتناع است، اما اگر صدتا حکم تعلق به ذهن بگيرد، خب بگيرد، به ذهن كه تعلق بگيرد كه اشكالی بهوجود نميآيد، صور ذهنيه در ذهن با همديگر كه تعارض و تزاحم ندارند.
اشكالي كه نسبت به اين مسئله بر ايشان وارد ميشود اين است كه اولاً مولا تعلق تكليف و وجوب تكليفش آيا فقط بر معلوم بالذات است كه عبارت از صورت ذهني است يا تكليف تعلق ميگيرد به معلوم بالذات به لحاظ انطباقش بر معلوم بالعرض كه عبارت از اعيان خارجي است؟ وقتي كه مولا ميگويد: لا تَشرب الخمر آيا حرمت خمر به معلوم بالذات در ذهن است یعنی به آن خموري كه انسان در ذهن تصور ميكند که إن كان هذا الإناء خمراً، إن كان هذا الإناء خمراً ، إن كان هذا الإناء خمراً، خب الآن ما سهتا خمر در خارج داريم ولي سهتا خمر در ذهن هم داريم، آن خمر در ذهن ملعوم بالذات ميشود و اين خمر در خارج معلوم بالعرض ميشود، تكليف مولا به كداميك اين دو تعلق ميگيرد؟! آيا به خمر خارجي تعلق ميگيرد يا به خمر ذهني تعلق ميگيرد؟! خب اجتناب از خمر ذهني كه محال نيست، شما هزار خمر هم در ذهنتان تصور كنيد، اشكال ندارد ولي مكروه است كراهتش بهجاي خود.
حضرت عيسي علي نبينا و آله عليهالسّلام به حواريين ميفرمود كه موسي از عمل زنا نهي كرده است ولی من حتي از تصور زنا هم نهي ميكنم، چون كسي كه كنار ديوار است و يك دخاني پشت اين ديوار در حال تصاعد است، گرچه این شخص در آن دخان قرار ندارد اما آن دخان از پشت ديوار به او سرايت ميكند، مضمون روايت است.1 لذا تصور زنا هم مكروه است.
عدم تعلق نهي بر صور ذهنيه، الاّ به لحاظ حكايت از اعيان خارجي
ولي بحث حرمت بحث ديگري است. اينها از امور اخلاقي است، بحث حرمت و شرع و اينها مربوط به تعلق تكليف به اعيان خارجي است منتها چون تكليف در يك قضيۀ طبيعت مهمله بهعنوان يك كلي قابل انطباق بر افراد خارجي و بر طبايع شخصيه است از اين نقطهنظر در ذهن اين قضيه تصور پيدا ميكند. پس معلوم بالذات تكليف ما عبارت از آن قضيه و صورت ذهنيه است معلوم بالعرض كه مراد شارع و مراد آمر به اوامر و نواهي است، مراد آن قضاياي خارجيه و طبايع شخصيۀ خارجيه است. هیچوقت نهي بر صور ذهنيه تعلق نميگيرد، اگر نهي بر صور ذهنيه تعلق بگيرد، به لحاظ حكايت از آن اعيان خارجي است وقتي كه ميگوييم: لا تشرب الخمر بهنحو اطلاق، به معناي انطباق قضيۀ طبيعيۀ مهملۀ ما بر آن افراد خارجي است كه هذا الخمر و هذا الخمر و هذا الخمر است.
بنابراين قطعاً در اينجا نهي مولا تعلق گرفته است بأحد الإنائین الخارجیین، اين يك تكليف است. تکليف ثاني بهذا الإناء المتشخص الخارجی المتیقن تعلق گرفته است. خب پس در اينجا اين اشكال اجتماع حكمين مثلين و امتناع ما لازم ميآيد، دوتا تكليف داريم؛ يكي بهذا الإناء مِن حیث إنّه مردّد تعلق گرفته است و دیگری بهذا الآناء مِن حیث إنّه متیقن تعلق گرفته است.
پس جواب شما اشكال را برطرف نكرد كه چون اين صورت که مبتني بر تعلق تكليف به اعيان خارجي است، موجب اجتماع حكمين است و چون اجتماع حكمين محال است پس علم اجمالي منحل ميشود، نهخير، چه ما قائل بشويم به اينكه علم به اعيان خارجي تعلق گرفته است يا قائل باشيم علم به صور ذهنيه تعلق نگرفته است، عليٰكلّحال تکلیف و مراد مولا از تكليف اعيان خارجي است، لا تَشرب الخمر يعني لا تَشرب هذا الخمر، نهاينكه لا تَشرب الصورة الذهنیة این معنا ندارد، لا تَغصب به اين فرش خارجي تعلق ميگيرد، نهاينكه تعلق ميگيرد به آن فرشي كه در ذهن هست، به آن فرشِ در ذهن كه تكليف تعلق نميگيرد! پس اجتماع حكمين مثلين در اينجا ميآيد و محاليت هم در اينجا باز لازم ميآيد. اين مسئله اول بود.
محالیت اجتماع حكمين مثلين در ذهن و خارج
اشكال دومي كه بر ايشان وارد ميشود اين است كه اشكال در تعلق تكليف به صورت خارجي يا به صور ذهني اصلاً نيست يعني چه ما قائل باشيم بر اينكه علم به صور ذهنيه تعلق ميگيرد، ـ باز در آنجا اشكال هم وارد ميشود ـ چه اينكه شخص قائل باشد به اينكه علم عبارت از تعلق نفس به صور ذهنيه است، يا قائل باشد از تعلق نفس به صور خارجيه، كه در هر دو حال مطلب يكي است. زيرا ذهن چيزي نيست جز حاكي از خارج، خارج عبارت از محكي است و اینكه الآن علم ما به نجاست هذا الإناء به صورت ذهنيه تعلق ميگيرد، باز محاليت در اينجا لازم ميآيد، چون ذهن هيچ اختياري ندارد الاّ حكايت و مرآتيت از خارج، فقط اين كار را ميكند. پس اگر در خارج اجتماع حكمين مثلين محال بود در ذهن هم اجتماع حكمين مثلين محال خواهد بود، فرق نميكند.
آيا ممكن است شما در ذهن خودتان در همان لحظهاي كه مكاني را اسود تصور ميكنيد، همان مكان را در همان وقت ابيض تصور كنيد؟! نميشود، بله ممكن است در يك ثانيۀ بعد، در ذهن آن مكان را تبديل به ابيض كنید، در ثانيۀ ثالثه تبديل به احمر كنيد، ولي در ذهن در آنِ واحد و مكان واحد با حفظ سواد، بياض و احمرار و خضرويت به او تعلق بگيرد، اين محال است و نميشود. آيا ممكن است شما در ذهنتان اجتماع نقيضين را تصور کنید؟! وجود زيد را در ذهن با حفظ عدم او تصور كنيد؟! نميشود.
بله، ممكن است انسان در ذهن ماهيت معرّاي از وجود و عدم را تصور كند و حكم به عدم بكند و در ثانيۀ بعد حكم به وجود بكند، اشكال ندارد ولي در نفس همان ثانيه جمع بين متناقضين حتي در ذهن هم محال است و اين بهخاطر اين است كه قانون، ذهن و خارج برنميدارد؛ قانون جمع بين متناقضين به وجود خارجي برميگردد و وجود ذهني أحد هذا الوجود خارجي است. بله بحثهاي ديگري هست كه حالا بماند ولي اين در اينجا به اين ارتباط ندارد.
بنابراين هيچ تفاوتي بين تعلق علم به صور خارجيه يا تعلق علم به صور ذهنيه ندارد. اينهم مسئلۀ دوم بود.
اشكال سوم اين است كه اصلاً علم كه به صور خارجيه تعلق نميگيرد. علم عبارت از تعلق نفس است، حتي كساني كه قائل هستند به اينكه علم عبارت از وجود ذهني نيست باز براي خود ذهن يك صورت ذهنيه تصور ميكنند، يعني افرادي كه قائل هستند به اينكه علم عبارت از نفس اضافۀ نفس به اين شيء خارجي است، يعني همینقدر كه نفس به اين شيء خارجي تعلق ميگيرد یُعدُّ هذا علماً و منكر وجود ذهني هستند مانند فخر رازي و اينها1 خب اينها باز براي ذهن صور ذهنيه تصور ميكنند والاّ اصلاً انسان با خارج نميتواند ارتباط داشته با شد. چرا من الآن با اين ارتباط دارم؟! بهخاطر صورت ذهني است، اگر يك پرده جلوي چشم من بيفتد و اين صورت ذهني حذف بشود، اين ارتباط هم قطع ميشود و ازبين ميرود.
پس ما چه قائل به وجود ذهني باشيم يا نباشيم لیس العلم إلاّ الصورة الذهنیة. حالا [در تحقق اين] صورت ذهنيه شك است كه آيا به وجود ذهني است، يا به اضافۀ نفس به خارج است، به كيفيت است به هر چه هست، هر چه ميخواهد باشد. درست شد؟! صحبت در آن است، پس اصلاً طرح اين قضيه كه امتناع بر صورت خارجيه دارد، اين در شأن يك عالم و در شأن يك فاضل اصلاً نيست كه يك همچنين چيزي را بخواهد مطرح كند.
بناءًعليٰهذا ايشان ميفرمايند که انحلال علم اجمالي بر خلاف رأي مرحوم آخوند، انحلال حقيقي نيست بلکه انحلال حكمي است. انحلال حقيقي مثل اقل و اكثر استقلالي است و وقتي كه شما يقين به اقل كرديد واقعاً علم اجمالي شما منحل ميشود و تبديل به شك بدوي ميشود، يااينكه فرض كنيد در اينجا علم تفصيلي به نجاست اين بهخصوص تعلق گرفته است، يعني همان علم اجمالي قبلي براي انسان به يك علم تفصيلي متبدل بشود؛ معلوم بشود آن نجاست إناء متردد همين است، اين انحلال، انحلال تكويني است. اما اگر نه فرض كنيد كه انحلال به این نحو نبود و انسان سواي نجاست آن علم اجمالي يقين به نجاست اين دارد، اين انحلال، انحلال حكمي است، چرا انحلال حكمي است؟!
ايشان ميفرمايند كه جهتش اين است كه اين معلوم بالإجمال ما معنا ندارد متنجّز بشود، زيرا اين تنجّز معلوم بالإجمال اگر بهواسطۀ اين علم تفصيلي است، كه خب اين علم تفصيلي به اين إناء خاص تعلق گرفته است درحاليكه علم اجمالي ما أحدهما بود، إمّا هذا و إمّا هذا پس علم تفصيلي نميتواند نجاست اين إناء را ثابت كند، اين علم تفصيلي ميگويد که اين نجس است اما اين به حال خودش دراينصورت باقي ميماند. پس اين طرف بهواسطۀ علم اجمالي نميتواند طرف براي خروج قرار بگيرد، زيرا علم تفصيلي كه الآن به اين تعلق گرفته است فقط اين را از محل بحث خارج ميكند و به طرف ديگر كاري ندارد و اين طرف ديگر به حال خودش محفوظ است. اين طرف به علم اجمالي هم نميتواند منجّز شود چرا؟ زيرا علم اجمالي اگر بخواهد اين طرف را منجَّز كند بايد آن طرف را هم منجَّز كند، چون علم اجمالي تعلق به كليهما دارد و أحدهما متنجسٌ؛ اگر بخواهد اين علم اجمالي بيايد اين طرف را منجّز كند، لازمهاش اجتماع حكمينِ مثلين در مورد واحد است. يعني اين از ناحيۀ علم تفصيلي منجَّز است و از ناحيۀ علم اجمالي هم منجَّز است و چون دو منجِّز بر مورد واحد محال است كه اقامه بشود لاجَرَم با اغلبيت و حكومت علم تفصيلي منجِّزيت اين ثابت خواهد شد و از تحت علم اجمالي خارج خواهد شد لذا علم اجمالي ديگر در اينجا قدرت ندارد. علم اجمالي حكماً ـ نه تكويناً ـ از باب امتناعِ معارضۀ با علم تفصيلي از حجيت ساقط ميشود؛ از باب امتناع است. اگر ميشد فرض كرد كه علم اجمالي مزاحمتی با علم تفصيلي ندارد انحلال هم در اينجا پيدا نميشد ولي چون علم اجمالي مزاحمت با علم تفصيلي دارد و اجتماع حكمين مثلين لازم ميآيد لذا ما چاره نداريم [جز اینکه] گردن اين علم اجمالي را بزنيم و بگوييم که با وجود علم تفصيلي، ديگر حجيت ساقط ميشود گرچه تو توانش را داري و گرچه قابليتش را داري اما اجتماع حكمين مثلين دست ما را در حجيت علم اجمالي بسته است. اين انحلال حكمي و انحلال تعبدي ميشود.
اشكالي كه بر ايشان وارد ميشود اين است كه بنفسه همان اشكالي كه ایشان در شق دوم وارد كردند بر ايشان وارد ميشود و آن اشكال اين است كه وقتي دو علم در اينجا وجود دارد ـ البته با تفاوتي ـ يك علم اجمالي ثابت و علم تفصيلي لاحق، دو معلوم هم وجود دارد، يعني يك معلوم بالإجمال كه أحدهما است يک معلوم بالتفصيل كه عبارت از واحد مشخص است، چه اشكال دارد دو تكليف به لحاظ دو علم به يك شيء تعلق بگيرد؟! به لحاظ أنّه نجسٌ بالعلم الإجمالی یَجب الاجتناب عنه و به لحاظ أنّه نجسٌ متیقّنٌ و مسبوقٌ بالعلم الإجمالی و متأخرٌ بالعلم الإجمالی یَجب الاجتناب عنه چه اشكالي دارد؟! اصلاً به علم اجمالي هم ما كار نداريم. اين إناء مِن حیث إنّه مضرٌ للبدن یَجب الاجتناب عنه، يااينكه فرض كنيد كه اصلاً در ماه رمضان روزه است و حرمت تعلق بر شرب اين إناء گرفته است چون مفطر است. خب حالا اگر فرض كنيد إناء غصبي هم باشد، خب دو تكليف دارد؛ يك تكليف حرمت مِن حیث إنّه مفطرٌ، تكليف دوم مِن حیث إنّه مغصوبٌ، چه اشكالي دارد كه به لحاظ دو حيثيت مختلفه، دو تكليف مختلف باشد؟! پس بنا بر اين نظريه در اينجا هيچگونه تعارضي بين علم اجمالي و علم تفصيلي وجود ندارد و دو تكليف است و علم اجمالي هم منحل نخواهد شد.
اللهم صل علی محمد وآل محمد