2

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

15142
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهسلوک خانواده

مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - قم


توضیحات

موضوع: لزوم صداقت وخلوص نیت در راه سیرو سلوک 1 – اختلاف و كدورت نفساني دو مؤمن از يكديگر منجر به عدم قبولي عبادات آنها مي‌شود. 2 – اختلاف و كدورت نفساني دو مؤمن نه تنها به حق آنها ضرر مي‌رساند بلكه در ملكوت ساير افراد هم تأثير سوء مي‌گذارد. 3– جنبه ظاهر و جنبه باطن عبادت. 4– مرحوم آیت اللَه انصاري همدانی رضوان اللَه عليه مي‌فرمودند: من از چايي كه در يك منزل مي‌نوشم مي‌فهمم كه خانم آن منزل از آمدن من در آن منزل راضي هست يا نيست. 5– ملكوت عبادات و جنبة ربطي عبادات به كيفيت نيّت انسان بر مي‌گردد. 6 – دستور مرحوم علامه طهراني به استاد طهراني مبني بر بيان مطالب به صورت كلي. 7 قدم اول سالک راه خدا ، داشتن نیّت صادق و خالص در مقصد وهدف خویش می باشد. 8 حكايت برخورد اميركبير با قاضي‌القضاة طهران كه در قضاوتش به اشخاص نظر داشت نه به حقّ. 9 – صداقت علامه طهراني رضوان اللَه عليه در عدم تبعيض بين رفقا و فرزندانشان مشهود بود. 10 – مقايسه‌اي ميان صداقت و استقامت اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ‌ها با عملكرد ساير خلفا.

/26
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • سلوک خانواده ـ قم ـ جلسه 2

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

2
  •  

  • أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم‌

  • بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین

  • و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ‌

  •  

  • راجع به مسائلی که در جلسۀ گذشته عرض شد، اگر خانم‌ها، مخدرات سؤالی دارند بپرسند. اگر مسئله‌ای، اشکالی، چیزی به نظرشان می‌رسد، اگر در این مدت، سؤالی برایشان پیدا شده، مطرح کنند.

  • صعود جنبۀ باطنی اعمال به سوی پروردگار نه جنبۀ ظاهری آنها

  • سؤال: ... .

  • جواب: آیا این مطلب در همان جلسۀ گذشته مطرح شد؟ راجع به چه مسئله‌ای بود؟ چون ممکن است برای پاسخگویی به این مسئله جهات متعدده‌ای وجود داشته باشد، حالا به‌طورکلی خدمتتان عرض می‌کنم:

  • نمازشب هم مانند سایر عبادات و اذکار و اوراد است، همین‌طور که من ظاهراً در جلسۀ عنوان بصری راجع به اختلاف بین دو مؤمن این مسئله را عرض کردم، ظاهراً قبل از ورود در ماه رجب بود که من این مسئله را عرض کردم که چنانچه بین دو نفر، بین دو مؤمن اختلافی وجود داشته باشد، از نقطه‌نظر باطنی کدورتی باشد، خداوند عبادات آنها را قبول نخواهد کرد. این مسئله (نمازشب) هم همین‌طور است، در صورتی‌که یکی از آن دو نفر بخواهد که بر این اختلاف برقرار بماند، آن شخص مشمول این قاعده خواهد بود. و قضیه هم از این قرار است که عبادات یک جنبۀ ظاهری دارند و یک جنبۀ باطنی. جنبۀ ظاهر همین نحوه عملی است که انسان آنها را مشاهده می‌کند؛ نماز دارای حرکات خاصی است، دارای الفاظی است که آن الفاظ و حرکات را انسان به‌جای می‌آورد، حج حرکات مخصوصی است به اضافۀ نیت و آن اعمال خاصی است که انسان آنها را انجام می‌دهد. در پسِ این حرکات و ظواهر، ملکوت آن عبادت قرار دارد که عبارت است از جنبۀ ربطی آن عمل با عالم ملکوت و با علل اُولیٰ و با عالم تجردات و مجردات و ملائکه و پروردگار. آن جنبۀ ملکوتی با آن جنبۀ ظاهری تفاوت دارد، به‌جهت اینکه در آن جنبۀ ملکوتی، حالت خلوص نفس و کیفیت ربط و تعلق نفس به مبدأ اعلی مدّنظر است و هرچه آن جنبه قوی‌تر باشد حالت عبادت و جنبۀ باطنی و روح و سرّ عبادت قوی‌تر است و این همان چیزی است که مورد پذیرش یا ردّ و عدم پذیرش خداوند متعال است. راجع به ذبیحه در ایام حج خدای متعال می‌فرماید:

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

3
  • ﴿لَن يَنَالَ ٱللَهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقۡوَىٰ مِنكُمۡ﴾1؛ «این ذبیحه‌ای را که شما در روز عید قربان، این ذبیحه را انجام می‌دهید، این قربانی را که می‌کنید، نه گوشت آن به خدا می‌رسد و نه خون آن، گوشتش را باید فقرا و مؤمنین بخورند و خودتان بخورید، این جنبۀ ظاهر ذبیحه است، ولکن آن جنبۀ باطنش به خدا می‌رسد و صعود می‌کند و بالا می‌رود.»

  • آن جنبۀ باطن چیست؟ آن حالت عبودیت و رقّیت و بندگی است که انسان خود را و نفس خود را در برابر اراده و مشیت پرودگار قربانی می‌کند و خود را به تمام معنی‌الکلمه و تمام‌عیار، در تحت اراده و مشیت او قرار می‌دهد و با تمام وجود درمقابل آن وجود حیّ قیوم و ابدی، سر خضوع و تواضع فرود می‌آورد و به کشتار و ازبین بردن همۀ انّیات و نفسیّات و خودمحوری‌ها می‌پردازد و تمام رسم و رسومات جاهلی را به قربانگاه معبود می‌فرستد، و در آخر، خود را که عبارت از همان انّیت و نفس او است، آن را تقدیم حضرت محبوب می‌کند، این جنبۀ تقوای او است، این جنبۀ روح و باطن عمل است، اگر انسان در هنگام قربانی متوجه این مسائل باشد، قربانی او مورد پذیرش حق است و اگر نباشد نیست.

  • ارتباط مستقیم ملکوت اعمال با نیت افراد

  • در جریان هابیل و قابیل، مسئله بر سر همین قضیه اتفاق افتاد؛ خدای متعال به هابیل و قابیل امر کرد که هرکدام از آنچه به او می‌پردازند، هدیه‌ای را به پیشگاه پروردگار تقدیم کنند؛ «تا که قبول افتد و چه در نظر آید.»2 قابیل زمین داشت و زراعت می‌کرد و کِشت‌زار و گندم‌زار داشت، او از آن خوشه‌های گندم خراب و پلاسیده و... یک دسته کَند و آورد که این را تقدیم به پرودگار کند و بگوید که از باب مشت، نمونۀ خروار، من این را آوردم! هابیل چوپان بود، او بهترین گوسفند خود را که از همه بهتر و چاق‌تر و فربه‌تر و... بود، آن را برای هدیه آورد. ببینید! از آن اول که هر دو برای انتخاب رفتند، دو انتخاب متفاوت انجام گرفت، چرا؟ چون دو نیت متفاوت بود، نیت‌ها از اول تفاوت داشت!

    1. . سوره حج (22) آیه 37.
    2. . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل232.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

4
  • مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند که: «من هر منزلی که بروم و چایی آن منزل را بخورم می‌فهمم که خانم آن منزل به آمدن من به اینجا رضا دارد یا ندارد!» این برای چیست؟ این برای این است که آن روح و نفس، در این چای اثر می‌گذارد، این چای کدورت پیدا می‌کند یا صفا و بهجت پیدا می‌کند، این نور پیدا می‌کند یا اینکه ظلمت پیدا می‌کند. و همین‌طور سایر موارد دیگر غیر از چای. شما از چای که دیگر کمتر سراغ ندارید! چای درست کردن که کاری ندارد، سماور را روشن می‌کنند و قوری را روی آن می‌گذارند دیگر، اینکه دیگر کاری ندارد، [اما همین‌مقدار رضایت یا عدم رضایت زن منزل،] در نفس عمل، اثر می‌گذارد، نفس آن فعل و آن عمل را دارای ملکوت خاص با خودش می‌کند.

  • لهذا می‌بینید آن دسته خوشۀ گندم قابیل همین‌طور در جای خودش باقی ماند! ولی در مورد هابیل، صاعقه آمد و گوسفند او را سوزاند؛ یعنی هدیۀ او مورد پذیرش قرار گرفت.1

  • این ملکوت اشیاء، ملکوت عبادات و آن جنبۀ ربطی و تعلقی عبادات به‌ کیفیت نیت انسان برمی‌گردد، حالا خدای‌ناکرده اگر این نیت، نیت صحیحی نباشد، یعنی نفس انسان در ارتباط با نفوس دیگر و با مؤمنین دیگر در تزاحم باشد، این عمل بالا نمی‌رود، همین‌جا می‌ماند.

  • نمازشب هم همین‌طور مشمول همین قاعده است، کسی که با برادر مؤمن در تضاد نفسانی باشد، آن نمازشبش مورد قبول حضرت حق قرار نخواهد گرفت، هرچه هم می‌خواهد ورد بگوید، هرچه هم می‌خواهد ذکر بگوید، فایده‌ای ندارد.

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آن وقتی که در طهران بودند، به دو نفر از دوستان و رفقایشان که باهم کدورتی داشتند، فرمودند که: «تا وقتی که کدورت خود را حل نکردید، به مجالس عصر جمعه نیایید، برای شما فایده ندارد و بلکه باعث ضرر به دیگران هم خواهد شد!» و مشخص بود که باعث ضرر به دیگران است، بااینکه مرحوم آقا هم در آن جلسه شرکت می‌کردند، مشخص بود که این جلسه حال ندارد، این جلسه روح ندارد چون این دو نفر باهم در تضاد هستند. آیا مگر می‌شود که انسان‌ در راه خدا با همنوع خودش در تضاد باشد، از یک‌طرف بگوید خدا و از یک‌طرف هم با یک شخص دشمن باشد؟! آیا یک‌هم‌چنین چیزی می‌شود؟! پس این شخص چه خدایی را می‌خواند؟ این خدایی را که دعوت به جنگ و ستیز می‌کند یا آن خدایی را که دعوت به صلح و آشتی و قرب و دوستی می‌کند؟! این برای چیست؟ این برای این است که داریم خودمان را گول می‌زنیم، داریم خودمان را فریب می‌دهیم، هیچ مسئلۀ دیگری هم در اینجا نیست! این از این نقطه‌نظر.

    1. . سوره مائده (5) آیه 27: ﴿وَٱتۡلُ عَلَيۡهِمۡ نَبَأَ ٱبۡنَيۡ ءَادَمَ بِٱلۡحَقِّ إِذۡ قَرَّبَا قُرۡبَانٗا فَتُقُبِّلَ مِنۡ أَحَدِهِمَا وَلَمۡ يُتَقَبَّلۡ مِنَ ٱلۡأٓخَرِ قَالَ لَأَقۡتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَهُ مِنَ ٱلۡمُتَّقِينَ﴾.
      ترجمه: «اى محمد، داستان دو پسران آدم را كه داستانى است به حق (و خالى از خلاف واقع) براى مردم بیان كن كه هر دو در راه خدا و به منظور نزدیك شدن به او چیزى پیشكش كردند. از یكى از آن دو قبول شد و از دیگرى قبول نشد؛ آن كه قربانی‌اش قبول نشد به آن كه از او قبول شد گفت : من تو را خواهم كشت، او گفت : خداى تعالى قربانى را از مردم با تقوا قبول مى‌كند.» (محقق)

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

5
  • در جلسۀ گذشته عرض شد که آن مرتبۀ اُولیٰ و اولین قدم در راه خدا، عبارت از صدق است. هرچه راجع به این مسئله بیشتر تأمل بشود و صحبت بشود به‌نظرم می‌رسد که باز حق مسئله ادا نشده باشد. بعضی‌ها تصور کردند که من در طرح این مسئله، نظر به شخص خاص یا گروه خاصی داشتم، نه‌خیر! من در این مطلب نظر به هیچ کس نداشتم.

  • ضرر داشتن پیگیری مصادیق یک مطلب کلی برای سالک

  • و به‌طورکلی قبل از اینکه به این مطلب بپردازم، یک قضیۀ دیگری را در اینجا مطرح می‌کنم و آن این است که هیچ‌وقت سعی نکنیم وقتی که در صحبت‌ها، شخص مصداقش مشخص نمی‌شود، ما مرتب دنبال مصداق بگردیم! این خیلی پسندیده نیست.

  • یک وقت خود شخص و خود مصداق یک جریان، مورد نظر انسان است و انسان مصداق را بیان می‌کند که این قضیه مربوط به فلان شخص خواهد شد، خب این یک مسئله است. اما یک وقت انسان مصداق را بیان نمی‌کند، خب وقتی که بیان نمی‌کند چه داعی است که حتماً باید مصداق روشن بشود و مشخص بشود و پیگیری بشود که منظور گوینده از این مسائل چه شخصی بوده است؟! خب اصلاً بنده نمی‌خواهم مصداق کسی مشخص بشود و شاید پیگیری قضیه مناسب نباشد، به‌جهت اینکه آنچه به‌درد انسان می‌خورد و مفید است، عبارت از بیان مطلب و گرفتن روح مسئله است، آمدن در جزئیات و به‌دنبال مصداق گشتن و خصوصیات را پیدا کردن، این برای نفس سالک اثر سوء دارد.

  • انسان باید اگر مطلب صحیحی است، آن مطلب را بگیرد و دیگر به چیزی کار نداشته باشد. اگر مسئله‌ای به نظر می‌رسد، آن مسئله را مورد تأمل قرار بدهد و به مطلب دیگری کار نداشته باشد. من در مطالعاتم از اول هم همین‌طور بودم، وقتی که مطلبی را می‌بینم یا می‌شنوم، قبل از اینکه به نویسنده یا گوینده آن مطلب توجه داشته باشم، از اول رسمم بر این بوده که در خود آن مطلب فکر کنم، بعد آن‌وقت می‌دیدم که نویسندۀ آن مطلب چه شخصی است یا گویندۀ این مسئله کیست؟

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

6
  • یادم می‌آید که من در مشهد یک روز در دهۀ آخر ماه صفر، راجع به یک قضیه‌ای صحبت کردم ـ مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هر روز نوارهای من را گوش می‌دادند و فردای آن روز یا شب که پیش ایشان می‌رفتم، ایشان آنچه مربوط به نوار بود با من درمیان می‌گذاشتند، اگر مسئله‌ای به نظرشان می‌رسید به من تذکر می‌دادند ـ یک روز صبح که ظاهراً همان روز خودشان هم به مجلس آمده بودند، چون دیگر از هر دهه یک روز را برای روضه می‌آمدند، حالشان مساعد نبود برای اینکه بیشتر از یک روز را بیایند، وقتی که از مجلس برگشتند من‌هم همراه ایشان به منزلشان آمدم، در همان منزل اندرونی در آن بالکن ایستاده بودیم که مرحوم آقا روکردند به من و فرمودند: «فلانی شما در صحبت‌هایی که می‌کنی چرا این‌قدر مسئله را پایین می‌آوری، مطلب را پایین می‌آوری و مصداق را مشخص می‌کنی؟!» من گفتم: آقاجان من اگر این مسائل را پایین نیاورم نمی‌فهمند و آن را بر مطالب دیگر حمل می‌کنند، مجبورم این‌قدر قضیه را محدود کنم محدود کنم تااینکه مشخص شود و دیگر کسی نتواند صحبت کند و تأویل و توجیه کند! ـ علیٰ‌ایُّ‌حال ما در زمان ایشان گرفتاری‌هایی داشتیم که حالا دیگر بگذریم، همان‌طور که الآن هم داریم! ـ ایشان فرمودند:

  • آقا سیدمحسن تو مطلب را به‌نحوکلی بگو، آن کسی که باید بفهمد، خواهد فهیمد و آن کسی که نباید بفهمد، اگر هزار مرتبه مصداق هم تعیین کنی نخواهد فهمید!

  • یعنی اگر بنا بر غرض‌ورزی باشد، نخواهد فهمید حالا تو هرچه می‌خواهی بگویی بگو!

  • من در جلسۀ منزل یکی از افراد ـ حالا اسم نمی‌برم ـ در همین قم به مناسبتی اسم بردم که یک شخص به من این مطلب را به این کیفیت گفت، یک فرد که در آن مجلس بود و الآن در جای دیگری است، صریحاً گفت که: «فلانی دورغگو است!» یعنی از این صریح‌تر که دیگر نمی‌شود! یعنی هم من تصریح کردم که این قضیه این است و دلیلش هم این است، الآن خود آن‌ شخص بیاید تا من بگویم. وقتی که این‌طور هست حالا اگر من هزارتا مصداق هم تعیین کنم چه فایده‌ای دارد؟! می‌گویند: دروغ گفته دیگر! دیگر از این بالاتر که نیست!

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

7
  • بنابراین چرا انسان مصداق را تعیین کند؟! چرا شخص را تعیین کند؟! چرا؟! کلی بگوید، هر کسی خواست بپذیرد بپذیرد و اگر هم نپذیرفت که او را به خیر و ما را به سلامت! این مسئله از این نقطه‌نظر مشکلی ندارد.

  • بناءًعلیٰ‌هذا اصلاً به‌طورکلی یکی از جهاتی که سالک باید در نظر داشته باشد این است که همیشه به روح مطلب کار داشته باشد نه به اینکه این را چه کسی گفته و در حق چه شخصی است؟ حالا ولو اینکه بر فرض هم بداند که این مطلب راجع به فلان کس است، چه‌کار دارد؟ اگر مطلب صحیح است می‌پذیرد و اگر صحیح نیست می‌گوید به این دلیل صحیح نیست. قضیه از این نظر روشن است، جستجو کردن و دنبال این‌طرف و آن‌طرف گشتن برای نفس سالک مضرّ است.

  • لزوم صدق در مسیر

  • منظور بنده در طرح مسئلۀ صدق، بیان مصداق و شخص خاصی نبوده است، منظور این است که سالک اول قدمی ‌را که می‌خواهد بردارد، باید آن قدمش قدم صادقانه باشد، یعنی حرکت و سیر و نیت او باید نیت صادقانه باشد، خود را از گیر و درگیری با روابط، بیرون بیاورد، این منظور بنده است، باید خود را از درگیری با ارتباطات و تعلقات بیرون بیاورد.

  • الآن قضیه‌ای به نظرم آمد، البته دو قضیه است که حالا از یکی از آنها صرف نظر می‌کنم، می‌گویند:

  • در زمان امیرکبیر قاضی طهران که یک شخص معممی هم بود، یک روز پیش امیرکبیر آمد و گفت: یکی از دوستان شما (ظاهراً خواهرزادۀ امیرکبیر بوده) با شخصی مرافعه دارد، امروز به من مراجعه کردند، من پیش شما آمدم تا ببینم که نظر جناب امیر چیست که فردا طبق آن حکم بدهم؟! (التفات می‌کنید؟! از این چیزها بوده و الآن هم هست و قضیه هیچ تفاوتی نکرده است!) به چه نحوه باید بین آنها حکم کنم؟ امیرکبیر خیلی عصبانی می‌شود و می‌گوید: آیا من تو را قاضی شرع کردم تااینکه روابط را بر ضوابط حاکم کنی؟! آیا این معنای [قضاوت عادلانه است و قاضی شرع بودن است؟!] آن عمامه را از سرش برداشت و بر سرش کوبید و او را از آن مجلس بیرون کرد و بعد هم او را از قضاوت خلع کرد و به قم آمد و یکی از علمای بزرگ و زهاد و عباد در قم را آورد در طهران و او را قاضی‌القضات طهران کرد.1

    1. . امیرکبیر و ایران، ص 308؛ امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، ص 129، با قدری اختلاف.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

8
  • خب این مسئله چیست؟ این مسئله عبارت از صدق و عدم صدق در راه و در مسیر و در مسلک است. انسان باید در راه خدا با خدا صادق باشد. نباید برای او تفاوت کند که شخصی که خلاف می‌گوید پدرش باشد یا مادرش باشد یا برادرش باشد یا همسایه‌اش باشد، خلاف، خلاف است و انسان باید درمقابل خلاف بایستد و اگر بخواهد در مسائل، روابط را بر ضوابط حاکم کند، روزی‌ خواهد رسید که همین روابط جای خود را با آنها عوض خواهد کرد! التفات می‌کنید؟! برای خدا همۀ افراد مساوی هستند، برای خدا همۀ افراد به یک‌ نحو و به یک قسم هستند.

  • من خودم در یک جریان حضور داشتم و با چشم خود دیدم نه‌اینکه با گوش خودم شنیدم، با چشم خود دیدم که در دو جریانِ عین هم، عین هم بدون سر سوزن فرقی، منتها در دو مصداق متفاوت، یک شخص دو نظر متفاوتِ به‌معنی‌الکلمه را داده بود! درست عین هم و بلکه بگویم از نقطه‌نظر حدّت و شدّت، شاید آن موردی که برای دوستان خود ایشان اتفاق افتاده بود بسیار قوی‌تر هم بود اما جریان یکی بود! چرا باید این‌طور باشد؟ چرا؟

  • عدم صدق افراد، علت اختلافات بعد از فوت مرحوم علامه طهرانی

  • بعد از زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ همین مسئله منظور من بود، صحبت من این بود که من می‌گفتم: چرا ما نباید صادقانه با دوستانمان برخورد کنیم؟! دلیلش چیست؟ آیا چون ما پسر آقا هستیم خون‌مان از بقیه قرمزتر است؟! آیا چون ما ارتباط با آقا داریم، حکم جدایی داریم؟! آیا چون ما ارتباط با آقا داریم، حسابمان جدا است؟! من می‌گفتم: من و دوستانم مانند برادران همدیگر می‌مانیم، ظاهر و باطن فرقی نمی‌کند، اما بقیه می‌گفتند: «نه! در داخل به یک شکل و در خارج به شکل دیگری است!» من که این را خدمت شما می‌گویم چون من خودم در بیت بودم، بنده خودم جزو این بیت بودم که دارم می‌گویم و شواهد هم یکی‌یکی [مهیا است.] ما که پارسال برای مناظره حاضر شدیم، اعلان هم کردیم ولی خب تا الآن خبری نشده است!

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

9
  • صداقت مرحوم علامه طهرانی

  • این برای چه بوده است؟ چرا؟ مگر ما از پدرمان غیر از صداقت چیز دیگری دیدیم؟ آیا پدر ما مسیرش این‌طور بود؟ آیا مسیرش این بود که داخلش به شکلی باشد و خارجش به شکل دیگری باشد یا نه؟! منِ پسر مرحوم آقای سید محمدحسین، آقای سید محمدحسین را به این جهت پذیرفتم که از او صداقت دیدم، اگر بنده از او صداقت نمی‌دیدم خودم هم دنبال آقا سید محمدحسین نمی‌رفتم! مگر ایشان با بقیۀ افراد چه فرقی می‌کند؟ ما خیلی از افراد را دیدیم که ظاهر و باطنشان فرق می‌کند، در میان مردم به شکلی هستند و در بین خودشان به شکل دیگری هستند! خیلی از افراد را دیدیم ولی چرا مرحوم آقا این‌طور نبودند؟ خب این همین صدقی بود که ما می‌دیدیم دیگر، کیفیت رفتار ایشان بود که ما را به این مسئله کشاند و ما را مطمئن کرد و الآن هم نسبت به مسیرمان ما را مطمئن می‌کند، چون ما همان کیفیت و همان صداقت را دیدیم، ما همان صداقت را تجربه کردیم، ما همان نحوۀ عمل را تجربه کردیم و وقتی که این‌طور هست دیگر نمی‌شود [ما خلاف آن مسیر حرکت کنیم.]

  • صحبت ما با عده‌ای خاص، در این مسئله دور می‌زد که ما در بیان مسئله و عقیده با افراد، نمی‌توانیم از انتساب با پدرمان و شخصیت اجتماعی‌مان سوء استفاده کنیم، این نامردی است، این نامعرفتی است که‌ ما برای اینکه یک نفر را به زیر مهمیز خود بکشانیم، از آن قدرت انتساب به پدر استفاده کنیم و او را بکوبیم و بزنیم و پرت کنیم! برای چه؟ چون شخص نمی‌تواند از خودش دفاع کند ما باید او را بکوبیم؟! عجب! آیا چون نمی‌تواند دفاع کند، نمی‌تواند صحبت کند، نمی‌تواند موضع بگیرد، نمی‌تواند... ، پس ما باید او را بکوبیم؟!

  • نمونه‌های تاریخی از اعمال و رفتار خلفای غاصب

  • خیلی عجیب است! گفتیم: آخر این که راه خدا نیست! عمر این کار را می‌کرد، او مردم را علیه امیرالمؤمنین علیه‌السلام شوراند و بعد هم طناب گردن امیرالمؤمنین علیه‌السلام انداخت و او را تا مسجد کشاند!1

    1. . نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص 387:
      «... وَ قُلتَ إنّی كُنتُ أُقادُ كَما یُقادُ الجَمَلُ‌ المَخشوشُ‌ حَتَّى أُبایِعَ وَ لَعَمرُ اللَهِ لَقَد أرَدتَ أن تَذُمَّ فَمَدَحتَ وَ أن تَفضَحَ فافتَضَحت‌ ... .»‌

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

10
  • خب این کار که صحیح نیست! انسان یک ضعیف را گیر بیاورد و به او لگد بزند و او را له کند و بچۀ او را سقط کند! یک زن پشت در بیاید، [حالا انسان او را بین در و دیوار قرار بدهد و استخوان‌های او را بشکند و...! این که] هنر نیست جناب عمر! این کاری که تو می‌کنی که هنر نیست! اگر راست می‌گویی بیا در خیابان با شوهرش مصاف بده! حالا یک زن بدون پناه را گیر آوردی، با لگد به او می‌زنی و بعد هم افتخار می‌کنی!1 و بعد هم آن شاعر عرب در جلوی ملک فاروق شعر می‌گوید و شعر می‌سراید و این را از افتخارات عمر می‌شمارد که غیر از عمر چه کسی بود که توانست یک‌هم‌چنین کاری را انجام بدهد که برای وحدت مسلمین و... به پهلوی دختر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم لگد بزند!2 آیا این هنر است؟!

  • هنر آن است که در جنگ اُحد اگر راست می‌گفتی دور پیغمبر می‌ایستادی و با آن هشت نه نفر دیگر تا آخر می‌ایستادی نه‌اینکه با آن ابوبکر و عثمان فرار کنید به بیرون مدینه و تا سه روز پیدایتان نشود، بعد هم یکی را بفرستید که ببینید اوضاع و احوال چه خبر است؟! و وقتی که دیدند خبری نیست بلند شدند آمدند و گفتند: «یا رسول‌الله دوری شما ما را ناراحت کرد! یا رسول‌الله دوری شما باعث دلتنگی ما شد و...!3 یا در آن جنگ احزاب وقتی که عمر بن عبدود آمد، جناب عمر چرا شما بلند نشدی به مصاف او بروی؟! ﴿وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِٱللَهِ ٱلظُّنُونَا۠﴾4؛ آیۀ خیلی عجیبی است! می‌فرماید: «در جنگ احزاب این قلوب به حنجره نزدیک شده بود! یعنی حالت خفقان برای شما پیدا شده بود!»5 در بعضی از اوقات وقتی که حالت ترس برای انسان پیدا می‌شود، این پردۀ دیافراگم بالا می‌آید و به گلو فشار می‌آورد؛ ﴿وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ﴾ یعنی این، یعنی این از حالت خودش خارج شده بود و به گلوی شما فشار می‌آورد و داشت شما را خفه می‌کرد. دیدید گاهی اوقات این حالت ترس پیدا می‌شود و انسان نفَسش بند می‌آید، ﴿وَتَظُنُّونَ بِٱللَهِ ٱلظُّنُونَا۠﴾؛ «شما آن زمان به خدا گمان می‌برید که خدایی در کار نیست! این حرف‌ها چیست؟!» حتی به‌هم می‌گفتید که: بیایید این پیغمبر را تسلیم کنیم و از شرش راحت شویم! شر این قضیه را از سرمان برداریم! باهم صحبت این را می‌کردند که بیاییم پیغمبر را تسلیم کنیم! بابا دیگر چه خبر است؟! جنگ بدر که بود، اُحد هم که بود، حالا هم که احزاب است، حالا این دفعه که آمدند دیگر کار ما را تمام می‌کنند!

    1. . بحار الأنوار، ج ‌30، ص 293:«... فَقالَت فاطِمَةُ: ”ما تَشاءُ یا عُمَرُ؟!“. فَقُلتُ: ما بالُ ابنِ عَمِّكِ قَد أورَدَكِ لِلجَوابِ وَ جَلَسَ مِن وَراءِ الحِجابِ؟. فَقالَت لی: ”طُغیانُكَ یا شَقیُّ أخرَجَنی وَ ألزَمَكَ الحُجَّةَ، وَ كُلَّ ضالٍّ غَویٍّ.“ فَقُلتُ: دَعی عَنكِ الأباطیلَ وَ أساطیرَ النِّساءِ وَ قولی لِعَلیٍّ یَخرُج. فَقالَت: ”لا حُبَّ وَ لا كَرامَةَ أ بِحِزبِ الشَّیطانِ تُخَوِّفُنی یا عُمَرُ؟! وَ كانَ حِزبُ الشَّیطانِ ضَعیفاً.“ فَقُلتُ: إن لَم یَخرُج جِئتُ بِالحَطَبِ الجَزلِ وَ أضرَمتُها ناراً عَلَى أهلِ هَذا البَیتِ وَ أُحرِقُ مَن فیهِ، أو یُقادَ عَلیٌّ إلَى البَیعَةِ، وَ أخَذتُ سَوطَ قُنفُذٍ فَضَرَبتُ‌ وَ قُلتُ لِخالِدِ بنِ الوَلیدِ: أنتَ وَ رِجالُنا هَلُمّوا فی جَمعِ الحَطَبِ، فَقُلتُ: إنّی مُضرِمُها.فَقالَت: ”یا عَدوَّ اللَهِ وَ عَدوَّ رَسولِهِ وَ عَدوَّ أمیرِ المُؤمِنینَ،“ فَضَرَبَت فاطِمَةُ یَدَیها مِنَ البابِ تَمنَعُنی مِن فَتحِهِ فَرُمتُهُ فَتَصَعَّبَ عَلَیَّ فَضَرَبتُ كَفَّیها بِالسَّوطِ فَألَّمَها، فَسَمِعتُ لَها زَفیراً وَ بُكاءً، فَكِدتُ أن ألینَ وَ أنقَلِبَ عَنِ البابِ فَذَكَرتُ أحقادَ عَلیٍّ وَ وُلوعَهُ فی دِماءِ صَنادیدِ العَرَبِ، وَ كَیدَ مُحَمَّدٍ وَ سِحرَهُ، فَرَكَلتُ‌ البابَ وَ قَد ألصَقَت أحشاءَها بِالبابِ تَترُسُهُ، وَ سَمِعتُها وَ قَد صَرَخَت صَرخَةً حَسِبتُها قَد جَعَلَت أعلَى المَدینَةِ أسفَلَها، وَ قالَت: ”یا أبَتاه! یا رَسولَ اللَهِ! هَكَذا كانَ یُفعَلُ بِحَبیبَتِكَ وَ ابنَتِكَ، آهِ یا فِضَّةُ! إلَیكِ فَخُذینی‌ فَقَد وَ اللَهِ قُتِلَ ما فی أحشائی مِن حَملٍ.“ وَ سَمِعتُها تَمخَضُ‌ وَ هیَ مُستَنِدَةٌ إلَى الجِدارِ، فَدَفَعتُ البابَ وَ دَخَلتُ فَأقبَلَت إلَیَّ بِوَجهٍ أغشَى بَصَری، فَصَفَقتُ صَفقَةً عَلَى خَدَّیها مِن ظاهِرِ الخِمارِ فانقَطَعَ قُرطُها وَ تَناثَرَت إلَى الأرضِ، وَ خَرَجَ عَلیٌّ، فَلَمّا أحسَستُ بِهِ أسرَعتُ إلَى خارِجِ الدّارِ وَ قُلتُ لِخالِدٍ وَ قُنفُذٍ وَ مَن مَعَهُما: نَجَوتُ مِن أمرٍ عَظیمٍ ...»ترجمه:«... فاطمه گفت: ”ای عمر چه می‌خواهی؟“ من گفتم: پسرعمویت را چه شده است که تو را برای جواب دادن فرستاده و خود پشت پرده نشسته است؟ فاطمه به من گفت: ”سرکشی تو ای بدبخت، مرا جلو فرستاد تا حجت را بر تو و هر شخص گمراه تمام کند.“ گفتم: سخنان یاوه و دروغ‌های زنان را رها کن و به علی بگو خارج شود. او گفت: ”نه دوستی است و نه کرامتی! آیا مرا با حزب شیطان می‌ترسانی ای عمر؟! و حال آنکه حزب شیطان ضعیف است.“ من گفتم: اگر خارج نشود هیزم زیادی می‌آورم و اهل خانه و هر کس را که داخل آن هست به آتش می‌کشم، یا اینکه علی برای بیعت آورده شود. و تازیانه قنفد را گرفتم و زدم و به خالد بن ولید گفتم: تو و مردان ما به سرعت هیزم جمع کنید. و گفتم: من آتش را روشن می‌کنم.فاطمه گفت: ”ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و امیرمؤمنان.“ و فاطمه دستش را بر در گذاشته و نمی‌گذاشت در را باز کنم. با تازیانه بر دستان او زدم و او درد کشید، و شنیدم که گریه و ناله می‌کرد، و نزدیک بود که دلم برایش بسوزد و از در برگردم، در این هنگام کینه‌های علی و ولع او در ریختن خون قهرمانان عرب و نیرنگ محمد و جادوی او یادم افتاد، و با لگد بر در زدم، درحالی که فاطمه بر در تکیه کرده و اجازه نمی‌داد باز شود، و شنیدم که چنان فریادی زد که گمان کردم مدینه زیر و رو شد، و گفت: ”پدرجان، ای رسول خدا، این‌گونه با دخترت و حبیبه‌ات رفتار می‌کند. آه ای فضه، مرا دریاب، به خدا قسم، بچه‌ام در شکمم کشته شد.“ و شنیدم که از درد زایمان می‌نالد و او به دیوار تکیه کرده بود، من در را باز کردم و داخل خانه شدم و فاطمه با چهره‌ای که جلوی چشمانم را گرفت جلو آمد، من از روی روبندِ او سیلی بر دو گونه او زدم که گوشواره‌اش پاره شد و بر زمین افتاد. در این هنگام، علی خارج شد. همین که او را دیدم به سرعت از خانه خارج شدم و به خالد و قنفد و همراهانشان گفتم: از مهلکه‌ای بزرگ گریختم ... .» (محقق)
    2. . اسرار ملكوت، ج ‌1، ص 184:«... اینك اشعار شاعر معروف عرب، حافظ ابراهیم، معروف به شاعر النّیل را بنگرید كه با كمال مباهات و افتخار در این اشعار، هتك احترام و تجاوز و تجاسر به حریم رسول خدا و كشتن فرزند رسول خدا را به عنوان دلیل شهامت و شجاعت و ارزش والاى انسانى براى عمر خلیفه هتّاك و قسىّ القلب و عنود ذكر مى‌كند و به پیشگاه ملك فاروق، سلطان مصر تقدیم مى‌دارد.
      و قَولَةٌ لِعَلىٍّ قالَها عُمَر***أكرِم بِسامِعِها أعظِم بِمُلقیها
      حَرّقتُ دارَكَ لا أُبقِى عَلَیكَ بِها***إن لَم تُبایِع و بِنتُ المُصطَفَى فیها
      ما كانَ غَیرُ أبى‌حَفصٍ یفوهُ بِها***أمامَ فارِسِ عَدنانَ و حامیها
      ”عجب كلام ارزشمند و بلند مرتبه‌اى است كه عمر به على خطاب نمود! چه قدر كریم و بزرگوار است شنونده آن و چقدر عظیم و بلند مرتبه است گوینده آن!قطعاً بدان كه خانه تو را به آتش مى‌كشم و تو را در آن خانه باقى نمى‌گذارم، اگر از بیعت با خلیفه ابوبكر سرپیچى نمایى؛ با اینكه دختر پیامبر در آن خانه باشد و از آنجا خارج نشود!این كلام، كلامى نیست كه از دهان هر كسى خارج شود؛ گوینده‌اى همچو عمر را مى‌طلبد كه بتواند در مقابل اوّل پهلوان عرب و تك‌سوار عدنان و نگهبان و پاسدار امّت عرب (عدنان) ایراد كند.“آرى! این است نمونه‌اى از كوردلى و بى‌حمیتى و بى‌غیرتى كه نصیب عدّه‌اى شده است و مى‌شود. و آتش زدن خانه افراد مظلوم و بى‌گناه كه كارى به كار خلافت و خلیفه بازى ندارند، موجب فخر و مباهات است؛ و لگد زدن به پهلوى یك زن ناتوان و ضعیف آن‌هم دختر رسول خدا و اوّل بانوى جهان آفرینش به نصّ و تصریح شخص رسول خدا و سقط كردن فرزند او، از افتخارات ملّى و قومى و تعهّد دینى و غیرت عربیّت شمرده مى‌شود. زهى بى‌شرمى و وقاحت!» *** . الغدير، ج 7، ص 86.
    3. . ‌تاریخ الطّبری، ج 2، ص 522؛ الکامل، ج 2، ص 158. برای تفصیل این مطلب، رجوع شود به امام شناسی، ج 13، ص 19 ـ 83.
    4. . سوره احزاب (33) آیه 10. رساله مودت، ص 115:«و دل‌ها طپید و به گلوگاه و حنجره‌ها رسید و شما اصحاب به خداى خود سوء ظنّ بردید.»
    5. . مجمع البیان، ج ‌8، ص 532.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

11
  • نمونه‌ای تاریخی از رشادت امیرالمؤمنین در جنگ احزاب

  • چه کسی در آن موقع بلند شد و درقبال این‌همه ایستاد؟! او چه کسی بود؟ مگر امیرالمؤمنین علیه‌السلام نبود؟ بلند شد آمد و ضربت هم خورد.1 شما خیال نکنید وقتی که امیرالمؤمنین می‌آمد شش‌تا ملک از این ‌طرف و شش‌تا ملک از آن‌ طرف حضرت در حرکت بودند، این‌ طرفِ‌ حضرت را جارو می‌کردند و آن ‌طرفِ حضرت را دورباش می‌دادند و...! نه‌خیر این‌طوری نبود! همان امیرالمؤمنین ضربت می‌خورد، همان امیرالمؤمنین تیر می‌خورد، همان امیرالمؤمنین شمشیر می‌خورد، اگر نمی‌خورد که هنر نبود. شمشیر عمر بن عبدود بر سر حضرت فرود آمد و کلاه‌خود حضرت را دو نصف کرد و آن عمامه‌ای را که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دور سر امیرالمؤمنین‌ بسته بودند آن را هم نصف کرد و به فرق امیرالمؤمنین خورد و خون جاری شد2 ـ که ابن ملجم هم در شب نوزدهم همان‌جا را ضربه زد، یعنی ضربت شمشیر ابن ملجم به همان‌جایی از سر حضرت خورد که عمر بن عبدود در جنگ احزاب به همان قسمتِ سرِ حضرت شمشیر زده بود ـ این‌طوری بود! که بعد پیغمبر سر امیرالمؤمنین را بستند و مرهم گذاشتند و... و این‌طور نبود که ملائکه از این‌ طرف بگیرند و از آن‌ طرف بگیرند و بگویند بفرمایید در تخت روان و بعد هم عمر بن عبدود را به این کیفیت... .

  • ای مردم! ای خائنین، ای نامردها، حالا چه شد که بعد از پیغمبر با زنش این‌طوری می‌کنید؟! شما که همه دیدید که فقط علی بود که از حریم پیغمبر دفاع می‌کرد، حالا چه شده که علی دروغگو درآمده؟! می‌گفتند: علی دروغ می‌گوید! به همین امیرالمؤمنین گفتند که دروغ می‌گویی!

  • جریان کتمان فضایل امیرالمؤمنین توسط بعضی از صحابه

  • امیرالمؤمنین در یک جلسه که در آن جلسه چند نفر بودند، آنها را یک‌به‌یک برای شهادت دعوت کرد که آیا شما در فلان قضیه بودید ... ؟ ـ در یک جریان که جریانش خیلی مفصل است، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آوردند،3 من‌هم این مسئله را در همین شرح عنوان بصری آوردم4 ـ آیا شما این قضیه را دیدید و شنیدید که حالا آنچه از پیغمبر شنیدید برای افرادی بگویید؟ انس بن مالک یکی از افرادی که مصاحب با رسول‌الله بود، یعنی ده سال در مدینه با پیغمبر مصاحب بود و از نظر اهل سنت یکی از فقها و مراجع اصلی حدیث و فقه اهل سنت به‌شمار می‌رود، این انس بن مالک سرش را پایین انداخت و شهادت نداد! امیرالمؤمنین علیه‌السلام‌ فرمودند: «ای انس آیا یادت نمی‌آید؟!» انس گفت: «نه یا علی! یادم نمی‌آید، فراموش کردم!» (یعنی دروغ می‌گویی دیگر!) حضرت فرمودند: «اگر دروغ می‌گویی که فراموش کردی و نمی‌خواهی بگویی، خداوند برص و پیسی را بر صورت تو بیاورد که نتوانی آن را با چیزی بپوشانی و تو را به کوری مبتلا کند.» از جایش برنخاست الاّ اینکه این‌مقدار از پیشانی او پیس گرفته بود و بعد از چند روز هم کور شد! البته می‌گویند آخر عمر توبه کرده بود و... !5

    1. . الخصال، ج‌ 2، ص 572.
    2. . مجمع البیان، ج ‌8، ص 537.
    3. . امام شناسى، ج ‌4، ص 50 ـ 52.
    4. . اسرار ملكوت، ج ‌1، ص 55 ـ 62.
    5. . مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، ج 2، ص 337 و 338؛ الفضائل، ابن شاذان، ص 164 ـ 166.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

12
  • ولی چرا باید این‌طور باشد؟ چرا انسان باید وقتی که حقی را می‌بیند بپوشاند؟! آخر این چه قاعده‌ای است؟! این چه مسئله‌ای است؟! این چه سؤال بدون پاسخی است که برای ما مانده است؟! این چه نحوه مطلبی است؟! در رفتار کدام‌یک از بزرگان ما این مطلب را احساس می‌کردیم؟! التفات می‌کنید؟! این مسئله بود.

  • مکتب حق یعنی مکتب مباحثه و سؤال و جواب

  • آنچه من در جلسۀ قبل خدمت اعزه و احبه عرض کردم این بود که اصلاً سلوک با سیاست‌بازی جور درنمی‌آید، سلوک با حقه‌بازی جور درنمی‌آید، با کلک جور درنمی‌آید، با زد و بست جور درنمی‌آید، و این مسائل اصلاً احتیاج به تفکر ندارد، اصلاً جور درنمی‌آید. و باید اولین قدمی‌ که سالک برمی‌دارد قدم صدق باشد، یعنی خود را محک بزند، اولین محکی که می‌زنند این است که: انسان سؤال کند، در مکتب امام صادق علیه‌السلام، برو بمیر و برو گم‌شو و برو خفه‌شو و تجری ممنوع و جسارت ممنوع و...، نبوده است. امام صادق علیه‌السلام با زندیقی که خدا را قبول ندارد، در خود مسجدالحرام مباحثه می‌کرد!

  • هیچ به او نگفت که تو ای زندیق ملعون، از مسجد برو بیرون، مسجد را نجس کردی و چه کردی و فلان، یا اینکه من اصلاً با این صحبت نمی‌کنم! این آدم نیست! این چه نیست! این زندیق است!

  • [نه این حرف‌ها نبوده و بلکه حضرت به زندیق هم می‌فرمودند:] حرفی داری بزن.1

  • مکتب عرفانی مرحوم علامه طهرانی، مکتب صدق

  • صحبت من این است که اولین قدم برای حرکت سالک، صدق است، آیا کسانی که مدعی راهی هستند این کار را انجام دادند؟! آیا آمدند پیش من که بگویند ادلۀ ما این است، دلیل و ادلۀ شما چیست؟! آمدند یا نیامدند؟! حرف ما این بود، اگر نیامدند پس بدانید که اینها صادق نیستند! اینها خائن به آقا و به مکتب آقا هستند هر کسی که می‌خواهد باشد! هر کسی که می‌خواهد باشد، او به آقا و به مکتب آقا خیانت کرده و خدا هم روز قیامت پدرش را درمی‌آورد! مگر همین‌طوری است؟!

    1. . بحار الأنوار، ج 3، ص 51؛ الكافى‌ ج 1، ص 72؛ التوحید ص 293.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

13
  • پدر ما ٧٢ سال پدرش درآمد، کمرش خم شد، استخوانش شکست، چشم‌هایش این‌طور شد، قلبش این‌طور شد، برای چه؟! برای اینکه عرفان را صادقانه معرفی کند نه با کلک! نه با حقه‌بازی! نه با نفاق! نه با ریا! نه با ریش دراز کردن و حقه‌بازی درآوردن و مردم را گول زدن! با اینها نیامد این کارها را انجام بدهد. صادقانه گفت: «استاد و ولیّ من این فرد است، بروید امتحان کنید، سؤال کنید، اگر خواستید بپذیرید اگر نخواستید نپذیرید.» خودش هم در کتابش نوشته، بروید ببینید!1 آیا گفت که نه نه نه! بحث نکنید، صلاح نیست؟! حال آقای حداد مناسب نیست بحث نکنید؟! آیا شما تابه‌حال دیدید و شنیدید که ایشان این حرف را جایی زده باشند؟! آیا پدر ما به کسی گفته که همین‌طوری اگر خواب دیدید یا مکاشفه کردید باید گوش بدهید؟! [آیا پدر ما به کسی گفته که] من خواب دیدم [پس شما باید این کار را بکنید؟!] خب تو خواب دیدی برای خودت دیدی، من که ندیدم.

  • اینجا است که ما می‌گوییم: مکتب عرفان مرحوم آقا، مکتب صدق است. به آقای سید ابراهیم کرمانشاهی ـ حفظه‌الله ـ که الآن حیات دارند، فرمودند: آقا سید ابراهیم بیا و او را امتحان کن و بپرس؟ ـ مگر در روح مجرد نخواندید؟! آیا این مطلب را در روح مجرد آوردند یا من از خودم می‌گویم؟! ـ بیا امتحان کن، بپرس، سؤال کن، نخواستی نپذیر.2 حرکت ایشان، فعل ایشان، اقوال ایشان، کلام ایشان این بود. و خود من خدمتتان عرض می‌کنم که خیال نکنید که من پدرم را همین‌طوری به‌عنوان استاد قبول کردم! من پدرم را هزار مرتبه تست کردم، امتحان کردم، آقای حداد را تست کردم، امتحان کردم.

  • تنها راه شناخت واقعیت و حقیقت، وجود علم قطعی یا شهود قطعی

  • من در مطلبی که تقریباً یکی دو ماه پیش راجع به جریانی به شخصی گفتم، به او گفتم که: جناب آقای فلان! تو چه می‌گویی؟ این حرف‌های بچه‌بازی چیست که به من می‌گویی! راه شناخت واقعیت و حقیقت یکی از این دو راه است: یا از راه علم قطعی یا از راه شهود قطعی، وقتی که نه این است و نه آن است، پس شما برای چه به من می‌گویی که بپذیریم؟! خب علم قطعی که خودت می‌گویی خبری نیست، شهود هم که برایت چند مورد خلافش را گفتم: این، این، این، پس تو چه می‌گویی؟! خب علم قطعی که نیست، شهود هم که نیست، پس بنده چه چیزی را بپذیریم؟! خب این معلوم است دیگر! این قضیه، دو دوتا چهارتا است دیگر.

    1. . روح مجرد، ص 122.
    2. . همان.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

14
  • من آن نیم که دهم نقدِ دل به هر شوخی***در خزانه به مُهر تو و نشانۀ توست1
  • ما که هر جا نمی‌توانیم برویم، به هر کسی که نمی‌توانیم سر بسپاریم، به هر شخصی که نمی‌توانیم اعتماد کنیم، خصوصاً در آنجایی که دیگر بازار این حرف‌ها آن‌چنان رواج دارد و آن‌چنان است که هر کسی تحفۀ جدیدی به بازار می‌آورد و مسئلۀ تازه‌ای ابداع می‌کند! قضیه این است.

  • مکتب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مکتب صدق است و براساس صدق به افراد نگاه می‌کردند. سؤال من این است که منِ با این اعتقاد، اگر در روز قیامت خدای تعالی از من سؤال کند که چرا به فلان سمت نرفتی و من بگویم که من با اعتقادم، از روی صدق نرفتم و خدا به من بگوید که غلط کردی! آیا این خدا ظالم نیست؟! خدا ظالم است دیگر! پس این ﴿فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ﴾2 کجا است؟! [اینکه] حجت اختصاص به خدا دارد، این برای کجا است؟

  • الآن صحبت من با بسیاری از آقایان این بود که اگر شخصی از روی ادلۀ قطعیه مطلبی را قبول نداشته باشد، بین خود و بین الله، به چه دلیل شرعی شما او را مطرود و منکوب و اخراج می‌کنید؟! از روی دلیل قطعی [مطلبی را قبول ندارد، پس چرا او را طرد می‌کنید؟!] این قضیه چیست؟! دلیل قطعی آن، خب یکی از آنها خود بنده هستم، به حرف‌های من جواب بدهید دیگر، خب من که فرار نکردم، من در ایران هستم، در قم هستم، از من دعوت کنید هر جا که بخواهید و در هر مجلسی که بگویید می‌آیم.

  • صدق، تنها عامل حرکت انسان

  • حدود چند ماه پیش یکی از رفقای طهران که ما از زمان طفولیت با ایشان بودیم ولی این شخص خیلی ارتباط چندانی با افراد ندارد، به من می‌گفت که:

  • من مرحوم آقا را در خواب دیدم، ایشان از این اوضاع و اختلافاتی که هست خیلی ناراحت بودند و می‌گفتند: آخر چرا این‌طور است؟! چرا باید این‌طور باشد؟! چرا این اختلافات هست؟!

    1. . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 34.
    2. . سوره انعام (6) آیه 149.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

15
  • بعد ایشان به من می‌گفت که ـ البته مطلبی را نقل کرد که حالا من آن مطلب را عرض نمی‌کنم، عرض کردم خدمتتان که من بنا ندارم که تعیین مصداق بکنم، اما آنچه مربوط به من است را می‌گویم ـ «آیا شما حاضر هستید در مجلسی با اخوانتان بیایید و این مسائل را بگویید؟!» گفتم: الآن ساعت چند است؟ گفت: «ساعت دوازده و ربع است.» گفتم: من از الآن به شما وکالت می‌دهم که در هر جایی و در هر شرایطی و در هر مکانی و در هر جلسه‌ای از طرف من این کار را انجام بدهید! دیگر از این بالاتر چه بگویم؟! دیگر چه به نظرم می‌رسد؟! گفتم: شما اگر می‌توانید خودتان مطلبی را بگویید، بگویید! گفت: «خیلی عجیب است! شما این‌طور می‌گویید ولی من طور دیگری شنیدم!» حالا دیگر عرض کردم که قسم دیگر آن را نمی‌گویم. گفتم: من الآن به شما وکالت می‌دهم که بنده در هر مکانی و در هر جلسه‌ای و در هر قسمی آمادگی دارم که بیایم و این مطالب را مطرح کنم که ببینیم آیا من راست می‌گویم یا دیگران راست می‌گویند؟! افراد غریبه بیایند قضاوت کنند، ریش‌تراش‌ها بیایند بنشینند و قضاوت کنند! من قبول دارم. خب حالا چه باید کرد؟ مشکل ما این است. اینکه خدمت [شما گفتم اولین قدم باید از روی صدق باشد به‌خاطر همین است.] خب قضیه این است. صحبت در این است که انسان باید از اول حرکتش را حرکت صادقانه بکند، حرکتش را حرکت [از روی صدق قرار بدهد.] لذا براساس این مسئله، هرچه راه برود، راه به جایی نمی‌برد. چرا؟ چون:

  • خشت اول چون نهد معمار کج***تا ثریا می‌رود دیوار کج1
  • وقتی که انسان از قدم اول صادق نباشد تا قدم آخر صادق نیست. یک روز من به یک شخص گفتم که من به افراد و به دوستان و رفقایم این‌طوری گفتم، گفت: «فلان رفیق شما دربارۀ من این را گفته! شما باید...» گفتم: من اصلاً هیچ کار نمی‌کنم، همین الآن به قم می‌روم و شماره تلفن شما را هم به او می‌دهم، شما خودت با او صحبت کن. من این‌طوری هستم، به قم آمدم و به آن شخص گفتم. گفت: «من این‌طوری نگفتم.» گفتم: به من مربوط نیست که شما این‌طور گفتی یا نگفتی، خودت تلفن کن و با آقا سید محمدصادق صحبت کن، به من هیچ ارتباطی ندارد! این شخص دید که نه! ما جدّی هستیم و شوخی نمی‌کنیم، حالا چون ایشان از دوستان ما است [ما نسبت به قضیه مسامحه کنیم و...، نه، ما این‌طور نسبت به قضایا برخورد نمی‌کنیم.] به اخوی گفتم: من هیچ مسامحه نمی‌کنم، همین‌که به قم بروم می‌گویم که او خودش با شما تماس بگیرد، دیگر خودتان می‌دانید راجع به ایشان چطور برخورد کنید.

    1. . دیوان صائب تبریزى، غزل ٢٢٦٥:
      چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج***گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

16
  • اگر شخصی این‌طور باشد خب یک مسیر [را طی می‌کند،] والاّ غیر از این، دور سنگ آسیاب چرخیدن است، مرتب وررفتن است، مرتب مشغول شدن است، مرتب سرگرم شدن است، مرتب ذکر بگوییم، ورد بگوییم، دعا بخواینم، عبادتمان را بیشتر کنیم، [اینها هیچ فایده‌ای ندارد و انسان را یک‌ سانت هم حرکت نمی‌دهد.] عبادت چه؟

  • خصوصیت نفس، تمرد از اوامر پروردگار

  • خوارج بیشتر از ما عبادت می‌کردند، بیشتر از خود من عبادت می‌کردند، تا صبح بیدار بودند، تعجب نکنید! اصلاً خاصیت نفس همین است، نفس وضعیتی دارد که... ـ الآن این سرّ را خدمتتان می‌گویم ـ نفس یک مسئله و خصوصیتی دارد که این خصوصیت عبارت است از تمرد و عبارت است از عصیان درقبال اطاعت از اوامر پروردگار، و اگر احساس بکند که امری و نهیی از جانب پروردگار متوجه او شده است، به قسمی ‌می‌خواهد از زیر بار آن شانه خالی کند، اگر ببیند که می‌تواند با این مسئله به‌نحوه‌ای برخورد کند که این مسئله را در خودش حل کند و هضم کند، این کار را انجام می‌دهد.

  • فرض کنید که نماز صبح دو رکعت است، چیزی نیست انجام می‌دهیم، نماز ظهر و عصر را انجام می‌دهیم، ما که باید ورزشی بکنیم، [حالا این را در قالب نماز انجام می‌دهیم.] یا بعضی از مسائل بسیط [دیگر، خب اینها را انجام می‌دهیم.] اما یک وقت قضیه روی جهات نفسانی می‌آید، روی همان نقاط می‌آید ـ التفات کردید؟! ـ چه در ارتباط مرد با زن و چه در ارتباط زن با مرد، چه در ارتباط بین انسان و بین بعضی از قوم و خویش‌ها، چه در ارتباط با غریبه‌ها و امثال‌ذلک، این مسائل پیش می‌آید، درست مثل بچه‌ای که به مدرسه می‌رود و وقتی که معلم می‌خواهد امر و نهیی به او بکند، خودش را به ‌قسمی از این امر و نهی دور می‌کند! مثلاً خودش را به مریضی بزند که انگشتم درد گرفت، دستم درد گرفت و نتوانستم مشقم را بنویسم، به‌نحوی خلاصه می‌خواهد از این امر شانه خالی کند. این خاصیت، خاصیت نفس است.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

17
  • خاصیت نفس آن است که وقتی که آن اوامر و نواهی از جانب پروردگار برای او می‌آید، آنچه را می‌بیند که قابل برای انجام و اتیان است، آن را به آن‌‌مقدار قبول می‌کند و اما اگر ببیند که مقداری سخت و مشکل است، می‌خواهد آن را کنار بگذارد. حالا در این ارتباط، این نفس یک کار را انجام می‌دهد، از یک‌طرف می‌بیند کنار گذاشتن این اوامر و نواهی موجب سخط پروردگار است، مشکل است، عقاب دارد، عذاب دارد، فلان است، این را چه کار کند؟! این از یک‌طرف. از یک‌طرف هم عمل کردن به این مطالب برایش سخت است، این را چه کار کند؟! لذا به‌نحوی خودش را سرگرم می‌کند، درست مثل کبکی که نمی‌تواند از دست آن شکارچی فرار کند، لذا سرش را در برف فرو می‌کند که شکارچی او را نبیند! اینکه می‌گویند: سرش را مثل کبک در برف فرو کرده، برای همین است، خودش را فریب می‌دهد، خودش را گول می‌زند، درحالی‌که عزیز من! مشکل اساسی چیز دیگری است، مشکل اساسی عمل نکردن به آن اوامر و نواهی است، آن عمل کردن طبق اوامر و نواهی است که نفس را عبور می‌دهد. آن‌وقت برای اینکه بتواند جمع بین دو قضیه کند، خود را با عبادات مشغول می‌کند!

  • نمی‌تواند زیر بار امیرالمؤمنین و کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام برود، آن‌وقت به نمازشب می‌پردازد، نمازشب را زیاد می‌کند؛ ببین اگر علی نمازشب می‌خواند هنر نکرده، ماهم داریم می‌خوانیم! اگر علی زهد دارد مسئله‌ای نیست، ماهم زهد داریم! ماهم نان خشک می‌خوریم! ماهم چه می‌کنیم! و کار به جایی می‌رسد که خود را هم‌طراز با امام می‌بیند، یعنی این حالت عدم انقیاد و عدم اطاعت، به‌صورت انجام فرائض و مستحبات، به‌نحوی درمی‌آید که این مستحبات درقبال اوامر پروردگار، درقبال دستورات ولیّ‌خدا، درقبال دستورات امام علیه‌السلام، برای او بت می‌شوند! همین مستحب که تا دیروز مستحب بود، امروز می‌شود بت و می‌شود حرام! تو می‌خواهی از زیر بار امیرالمؤمنین فرار کنی می‌روی نمازشبت را زیاد می‌کنی؟! دیگر نمی‌رود از زیر بار امیرالمؤمنین فرار کند و بعد غذایش را بهتر بکند، چرب و شیرین بکند، وضعیت خودش را وضعیت بهتر بکند، نه، این کار را نمی‌کند چون می‌داند که او (امیرالمؤمنین) این‌طور نبوده است.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

18
  • بت شدن عبادت در اثر نافرمانی از اوامر الهی

  • این نفس ـ و این از آن مهالکی است که فقط خدا باید انسان را نگه‌ دارد، اینجا دیگر جایی نیست که بشود توبه کرد، اینجا ضربۀ کاری می‌خواهد، وقتی که نفس در مقام تقابل و مخالفت بیفتد و بخواهد از دریچۀ عبادت وارد بشود، غیر از شمشیر دودَمِ امام زمان علیه‌السلام چیز دیگری نمی‌تواند از پس این بربیاید مگر اینکه خدا دست کسی را بگیرد ـ از راه عبادت وارد می‌شود و این عبادت برای او بت می‌شود!

  • لذا خوارج این‌طوری بودند، خیلی از اینها ذوالثفنات بودند؛ پیشانیشان پینه بسته بود! پیشانی اینها به‌خاطر سجده‌ها و سر به ریگ گذاشتن‌ها برآمده شده بود! اما با هر نمازی که می‌خواند و با هر رکعتی که می‌خواند، یک قدم از امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از ولیّ حیّ دور می‌شود! چرا؟ چون مرتب نماز او را در آن موقعیتش محکم می‌کند، یعنی همین نمازی که باید مقرّب باشد، درست مانند میخی می‌ماند که مرتب به آن چکش بزنی و مرتب یک سانت در زمین فرو برود، ای کاش چکش نزنید! ای کاش آن را رها کنید که همان یک سانتی هم که فرو رفته بالأخره پا می‌خورد و درمی‌آید، حرکتی این را از زمین درمی‌آورد، اما این نماز مرتب او را محکم می‌کند، محکم می‌کند، محکم می‌کند تا جایی که دیگر در جنگ نهروان درمقابل امیرالمؤمنین هم می‌ایستد! ـ ببینید دوباره قضیۀ صدق در اینجا پیش می‌آید ـ بااینکه امیرالمؤمنین آمد و در کنار لشگر، حجت را برای آنها تمام کرد، دوازده هزار نفر بودند، هشت هزار نفر از آنها مراجعت کردند و برگشتند، چهار هزار نفر باقی ماندند، این چهار هزار نفر آنهایی بودند که این میخ تا آخر در زمین فرو رفته بود، هرچه امیرالمؤمنین می‌فرمایند: آخر در برابر مطالب من، شما مطلبی را بگویید، نه یا علی! تو کافر شدی! امیرالمؤمنین می‌فرمایند: کجای حرف من ایراد دارد؟! اگر حرفی را که من می‌زنم ایراد دارد، آن را رد کنید! یا علی تو کافر شدی و ماهم حرفی نداریم! و باید باهم بجنگیم!

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

19
  • خب وقتی که این‌طور است معلوم است که دیگر قضیه به کجا می‌رسد؟! امیرالمؤمنین غیر از صحبت کردن، دیگر چه وسیله‌ای دارد که بتواند با آن از حقش دفاع کند؟! غیر از بحث، دیگر برای اقناع آنها چه وسیله‌ای دارد و چه دلیلی دارد و چه راهی دارد؟! آیا چماق؟! امیرالمؤمنین که اهل چماق نیست، امیرالمؤمنین که اهل چوب و دورباش و لعن و سلام نکردن و رو برگرداندن و این حرف‌ها نیست، او اهل این حرف‌ها نبوده، امیرالمؤمنین اهل بحث است، بیایید بحث کنیم، بیایید صحبت کنیم، می‌گویند: نه یا علی! اصلاً نه حرفت را گوش می‌دهیم [و نه از جنگ کردن با تو دست برمی‌داریم، حاکم بین ما فقط شمشیر است! خب در این‌صورت امیرالمؤمنین دیگر چه کاری باید بکند؟!]1

  • جریان امام حسین علیه‌السلام در روز عاشورا چه بود؟ حضرت می‌آمد که صحبت بکند و این اصحاب یزید انگشت در گوش‌شان می‌کردند! خب بشنوید! نعوذبالله حالا اگر کفر هم می‌گوید خب بالأخره بشنوید. نه! اصلاً نمی‌خواهیم بشنویم! اصلاً نمی‌خواهیم توجه کنیم، اصلاً نمی‌خواهیم! هیچِ هیچِ هیچ! و حرف هم همین است!2 این دیگر مشخص است که:

  • ترسم نرسی به کعبه ‌ای اعرابی***کین ره که تو می‌روی به ترکستان است
  • مسئله این است.

  • پس قدم اول و قدم اساسی برای ما قدم صدق است، یعنی نسبت به آنچه بین خود و بین خدا معتقد هستیم، صادقانه برخورد کنیم، پوشش نیندازیم، نگوییم إن‌شاءالله گربه است! نگوییم إن‌شاءالله چیز دیگر است! وقتی که حق را احساس می‌کنیم و برای ما روشن است دیگر نیاییم پرده بیندازیم، بنشینیم حرف بزنیم، صحبت کنیم، تاریخ که ازبین نرفته، تاریخ سرجایش هست، حقایق و مسائل که ازبین نرفتند، آنها که سرجایشان هستند، ما هستیم که تاریخ را واژگونه تفسیر می‌کنیم، ما هستیم که تاریخ را دگرگونه معرفی می‌کنیم، ما به تاریخ خیانت می‌کنیم، تاریخ خائن نیست، تاریخ غیر از بستر وقایع و حوادثی که انجام شده، کار دیگری ندارد و وظیفه و مسئولیت و تعهدی ندارد، پس ما بیایم خودمان را با تاریخ وفق بدهیم، نیاییم تاریخ را به‌ نفع خودمان عوض کنیم، نیاییم حقایق و مسائل را به نفع خودمان تغییر بدهیم، این مسئله، مسئلۀ صدق است.

    1. . ولایت فقیه در حکومت اسلام، ج ‌4، ص 229 ـ 232.
    2. . انوار الملكوت، ج ‌2، ص 61 ـ 66.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

20
  • ختم به خیر شدن عاقبت مرحوم حاج هادی ابهری به‌واسطۀ صدقش

  • یکی از دوستان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ همین آقای حاج هادی ابهری بود، خدا رحمتش کند! حاج هادی ابهری عقاید خاص به‌خودش را داشت ولی در بیان و در طرح آن عقاید صادق بود، بنده‌خدا آدم بی‌سوادی بود و شیاطین دورش را احاطه کرده بودند ولی همین حاج هادی ابهری ـ خدا رحمتش کند ـ بااینکه عقاید او نسبت به عرفان، عقاید خلافی بود ولی ته دلش خلوص و صفا داشت و حتی در همان وقت که این شیاطین او را احاطه کرده بودند، نسبت به آنها اعتراض داشت. البته به مرحوم آقا هم اعتراض داشت و می‌گفت: «آقا سید محمدحسین با این علمش چرا سراغ آقای حداد رفته؟!» آن موقع من بچه بودم ولی مسائل یادم است، می‌گفت: «آقا سید محمدحسین عالم است، برای چه سراغ آن آقای حداد که مثلاً سواد ندارد و... ندارد، می‌رود؟! مرحوم آقا هم با ایشان، با زبان خودش و با همان کیفیت صحبت می‌کردند و آن صفا و اخلاصش را هم احساس می‌کردند و به‌خاطر همین جهت از او دست برنمی‌داشتند.

  • یادم است در آن سفری که در خدمت ایشان من هجده ساله‌ بودم و به حج مشرف شدیم، ظاهراً در مدینه بود که نامه‌ای برای حاج هادی ابهری نوشتند، ایشان در آن سفر نامه‌هایی نوشتند که نامه‌های بسیار عجیبی بود و در خارج از این سفر این مضامین خیلی عالی خیلی کمتر از ایشان تراوش داشت! برای دو یا سه نفر نامه‌هایی نوشتند که آن نامه‌ها حکم یک سند تاریخی، راجع به اعتقادات ایشان به استاد خودشان آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ است و کیفیت آن نهایت خضوع و خشوع را درقبال ادراک معنای رفیع و آن حقیقت منکشفۀ پیش ایشان از آقای حداد را نشان می‌دهد! و مرحوم آقا شخص خیلی صادقی بود! واقعاً در صدق شاید بتوانیم بگوییم که تالی نداشت!

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

21
  • ایشان در آنجا یک نامه برای حاج هادی ابهری می‌نویسند ـ و من خیلی مشتاق هستم که اگر بشود این نامه‌هایی که آقا به ایشان می‌نوشتند، به‌خصوص این نامه، به دستم برسد! ـ در آن نامه می‌نویسند که:

  • جناب حاجی! من الآن این مطلب را در این روضۀ منوره (به احتمال قوی مدینه بوده) برای شما می‌نویسم که فردا در روز قیامت نگویی که آقا سید محمدحسین به من نگفتی! (چون مرحوم آقا با حاج هادی ابهری عقد برادری هم خوانده بودند، برادر ایمانی هم بودند) فردا نگویی که تو حق برادری را بر من ادا نکردی، بترس از این مسئله که روزی بیاید در روز قیامت و تو مشاهده کنی که آن کسی را که یک عمر برای او گریه کردی (منظور سیدالشهدا علیه‌السلام است، چون حاج هادی ابهری خیلی اهل بکاء بود و به‌واسطۀ همین بکاء و توسلاتش به سیدالشهدا یک انکشافات و مشاهداتی هم برایش حاصل شده بود) و ابتهال کردی و عمر خودت را با سوز و گداز برای او گذراندی، همان کس به‌واسطۀ مخالفتی که در برابر حق داری و مخالفتی که با پذیرش ولایت حضرت آقای حداد از خود نشان می‌دهی و با ایشان به مخالفت برخواستی، همان کس به‌عنوان خصم و دشمن تو درمقابل تو قرار بگیرد نه به‌عنوان شخصی که تو برای او عمرت را گذراندی و خلاصه به این کیفیت [عمرت را سپری کردی!]

  • حاج هادی ابهری خودش این قضیه را نقل می‌کرد و بنده‌خدا هم همین‌طور گریه می‌کرد! می‌گفت: «وقتی که این نامه در ابهر به‌دست من رسید (چون آن موقع در ابهر بود) خیلی منقلب شدم! (بنده‌خدا سواد هم نداشت، نامه را به کسی داده بود و او نامه را برایش خوانده بود) بعد ‌گفته بود که: «این سید محمدحسین دارد رسالت جدش را نسبت به من انجام می‌دهد!»

  • ببینید! آدم صادق، خدا روزی دستش را می‌گیرد، می‌گوید: او، یعنی مرحوم آقا، چیزی از این هدایت و فرستادن نامه و کشاندن ما به طرف آقای حداد نصیبش نمی‌شود، ما که چیزی نداریم که به او بدهیم [ولی با این حال او دارد رسالتش را انجام می‌دهد.]

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

22
  • به‌قول دکتر مهدی آذر، پزشک معالج ایشان (مرحوم ابهری) که یک روز به حاج هادی ابهری گفته بود:

  • حاجی تو چه داری؟ آیا زمین داری؟ باغ داری؟ املاکی و... داری؟ چه ارتباطی با این آقای طهرانی داری که او تو را دکتر می‌آورد و می‌برد و خلاصه این کارهای تو را انجام می‌دهد؟ آیا مالت را به اسم او کردی؟! مرحوم ابهری می‌خندد و می‌گوید: ارتباط ما ارتباطی است که کسی نمی‌فهمد!

  • التفات کردید؟! و همین نامه کارش را می‌سازد به‌طوری‌که دیگر بعد از آن نامه متنبه می‌شود و خلاصه ابتهال می‌کند و تضرع می‌کند و خداوند هم به‌واسطۀ آن اخلاصی که دارد دست او را می‌گیرد. و مرحوم آقا می‌فرموند: «حاج هادی ابهری در آن روزهای آخر عمر، مطلب دیگر برایش منکشف شد و قبول کرد.»

  • صداقت باعث نجات است. آدم باید صادق باشد. من مطلبی را که چندی پیش به یکی از دوستان گفتم این بود که تو اگر حتی پیش عمر هم هستی صادقانه باش، خودت را گول نزن، صادقانه باش، هر جا می‌خواهی باشی باش، البته اگر صادق باشی که قطعاً نیستی! این نکته هست که صادقانه باش هر جا که می‌خواهی باش.

  • لزوم عدم پیروی از احساسات

  • انسان نباید خودش را گول بزند، انسان نباید خودش را فریب بدهد، انسان نباید خودش را در دستخوش احساسات قرار بدهد، این احساسات یک روز تمام می‌شود، این مسائل یک روز تمام می‌شود، اینهایی را که خدمتتان عرض می‌کنم همه را تجربه کردم ها! همه را تجربه کردم و حتی اگر می‌توانستم بیان هم می‌کردم، ولی تجربه کردم، این مطلب مسلم است. اگر انسان دین خود را و خدای خود را به‌دست احساسات بسپارد، به‌دست ارتباطات بسپرد، نه به‌دست ضوابط، و خدای رابطی را بر زندگی خود حاکم کند، روزی خواهد رسید که این ارتباط قطع می‌شود، خدای رابطی هم می‌رود کنار، دیگر خدایی در کار نیست. تو خدایی را تا‌به‌حال قبول داشتی که آن خدا تو را از فلان جریان و فلان جریان باز ندارد، تو را به فلان جریان و فلان جریان متصل کند، خب آن جریان هم الآن ازبین رفته پس الآن تو دیگر خدایی را در اختیار نداری! آن موقع ندای واحسرتا است؛ ﴿يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَهِ﴾1؛ ﴿يَٰحَسۡرَتَىٰ﴾ معنایش این است که اهل جهنم در روز قیامت می‌گویند: ای وای که ما تفریط کردیم، کم گذاشتیم، ﴿فِي جَنۢبِ ٱللَهِ﴾ کم گذاشتیم، خدا در کنار ما بود و ما اعتنا نکردیم، خدا با ما بود و ما توجه نکردیم و ذهن‌مان را به‌جای دیگری می‌بردیم، ذهن‌مان را به روابط می‌بردیم، مبادا برادرم را ازدست بدهم! حالا که‌ این‌طور است پس این مطلب را قبول نکنیم، نه! فردا همین برادر تو را کنار می‌گذارد همین‌طور که کنار گذاشتند! مبادا خواهرم را ازدست بدهم! مبادا مادرم را ازدست بدهم! مبادا پدرم را ازدست بدهم! نه آقاجان! فردا همین پدر و مادر سرشان را می‌گذارند زیر خاک، امتحان کنید، مگر ما توقع فوت مرحوم آقا را داشتیم؟! والله من نداشتم!

    1. . سوره زمر (39) آیه 56. امام شناسى، ج ‌5، ص 153:
      «(گفتار ستمگران است در روز قیامت كه) اى حسرت و ندامت براى من بر آنچه من دربارۀ جنب خدا كوتاهى كرده‌ام».

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

23
  • خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سه سال قبل از فوتشان که در بیمارستان بودند، یک شب در بخش به من فرمودند: ـ معمولاً شب‌ها ایشان التهاب داشتند و خوابشان نمی‌برد، می‌فرمودند: «فلانی خوابی یا بیداری؟» اگر هم خواب بودیم می‌گفتیم: نه، بیداریم، می‌فرمودند: «خب چراغ را روشن کنید.» چراغ را روشن می‌کردیم، می‌فرمودند: «اول یک‌خرده برای ما مثنوی بخوان.» ما یک مثنوی برای مطالعه به آنجا برده بودیم، خلاصه ایشان می‌گفتند: بخوان و ماهم شروع می‌کردیم به مثنوی خواندن، یک صفحه می‌خواندیم و می‌گفتند: «نه با صدا بخوان»؛ یعنی با صدای بلند بخوان، بعد هم خودشان تصحیح می‌کردند، می‌فرمودند: «اینجا را این‌طوری کِش بده، اینجا این‌طوری توقف کن.» خلاصه این مدت به ایشان به‌واسطۀ درد و مرض سخت می‌گذشت ولی به ما خیلی خوش می‌گذشت که دیگر ایشان را تنها گیر آورده بودیم و هرچه دلمان می‌خواست سؤال می‌کردیم، مسائلی که مدّنظرمان بود از ایشان می‌پرسیدیم، ایشان هم برای ما صحبت می‌کردند ـ یک شب به مناسبت قضایایی، مطلبی را به من فرمودند، گفتند:

  • فلانی من در این جریان رفتم و دوباره مرا برگرداندند و به من یک مهلت مختصری دادند و گفتند که هرچه می‌توانی این کتاب‌هایت را به جایی برسان که دیگر فرصتی نداری!

  • بعد هم مطالب دیگری را به من فرمودند. ما تصورمان این بود که حداقل ده یا پانزده سالی این مسئله طول می‌کشد، چه می‌دانستیم که سه سال بعد این قضیه اتفاق می‌افتد! شب شنبه بود که به اتفاق سایر اخوانمان، اخوی بزرگ‌تر و اخوی بعد از خودمان ـ آن آقا سید علی در مشهد بودندـ در طهران در منزل نشسته بودیم، تازه هم از سفر آمده بودیم، ظاهراً از اصفهان آمده بودیم، یک‌مرتبه از مشهد تلفن کردند و گفتند که: «دکتر دارد دنبال شما می‌گردد و می‌گویند فوراً بیایید.» ماهم رفتیم مشهد و به آنجا که رسیدیم دیدیم مسئله دیگر به‌نحو دیگری است، اصلاً احتمال نمی‌دادیم که موقع مرگ ایشان شده باشد.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

24
  • این چیست؟ مرگ می‌آید دیگر، مرگ واقعیتی دارد، برای اشرف مخلوقات و اشرف ممکنات، پیغمبر اکرمش آمد و برای امیرالمؤمنین آمد و برای امام زمان علیهم‌السلام هم خواهد آمد، بقیه هم همین هستند.

  • انسان باید به‌دنبال چیزی برود که باقی است نه آنچه فانی است

  • پس ما باید به‌دنبال آن چیزی برویم که مرگ ندارد، دنبال آن چیزی که با رفتن پیغمبر هم، آن به زیر خاک نمی‌رود، دنبال آن چیزی که با کشته شدن سیدالشهدا هم باقی است، سیدالشهدا هم باقی است و او هم بقایش به بقای حق است، ولی بدنش زیر خاک می‌رود اما روح ولایتش هست، همین‌جا هم هست. دنبال حقایقی‌ برویم، حالا چه خدا و چه ولایت، فرقی نمی‌کند، هرچه باقی است، دنبال باقی برویم و خودمان را به فانی گول نزنیم و نبندیم.

  • همین امروز من داشتم اخبار را گوش می‌دادم، تقریباً ساعت دو بود، یک‌مرتبه شنیدم که در اخبار گفتند که: «جناب آقای سید مهدی روحانی به رحمت خدا رفتند.» البته قبلاً شنیده بودیم که ایشان ناراحتی دارند. ایشان فرد بسیار پاکی بود، شخص بسیار فاضلی بود، مجتهد بود و شخص با اخلاص و با صفایی بود، شخص صادقی بود. آیا اهل عرفان هم بود؟ نه، اهل عرفان نبود، آیا اهل فلسفه بود؟ نه! ولی وقتی که آقا به قم می‌آمدند، غالباً ما به اتفاق آقا به منزل ایشان می‌رفتیم، چرا؟ چون شخص صافی بود، شخص صادقی بود، مگر حتماً باید کسی اهل عرفان باشد تا انسان با او رفت و آمد داشته باشد؟! مگر آیه آمده که همه باید عارف باشند؟! همه باید سالک باشند؟! مگر ما تافتۀ جدا بافته از بقیه هستیم؟! او مردی بود منظم، محترم، مؤمن، با اخلاص، با صفا و خدا هم او را با اولیاء محشورش می‌کند.

  • مگر مرگ خبر می‌دهد؟! خبر نمی‌دهد. بفرمایید! خوش آمدید! الآن که من دارم این صحبت‌ها را با شما می‌کنم والله و بالله قسم می‌خورم که از فردای خودم خبر ندارم! ـ الآن نزدیک غروب است و ما باید صحبت را تمام کنیم ـ الآن باید ببینم در این وضعیتی که با شما هستم صادق هستم یا نیستم؟ لازم نیست از یک ساعت دیگر خودم خبر داشته باشم و نیازی هم نیست. الآن در این وضعیت، من باید خودم را امتحان کنم که آیا در ارتباط با این جریان صادق هستم یا نیستم و می‌خواهم پرده بیندازم، می‌خواهم بگذرم، هم‌چنین رد شوم و اغماض کنم؟! همان آنْ که می‌خواهیم رد شویم و گوش ندهیم باید بدانیم که دارد سرمان کلاه می‌رود! همان آنْ، نگذاریم سرمان کلاه برود، التفات فرمودید؟! این مسئله است.

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

25
  • مسئلۀ صدق، اولین مسئلۀ برای سلوک است، اولین قدم برای سلوک است. مکاتب زیادی هستند، ادعاهای زیادی هست، دعوت‌های زیادی هست، اما چرا از میان اینها مکتب عرفانی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را انتخاب کردیم؟ چرا؟ چون براساس صدق است، صحیح است، درست و روشن، هم منطبق با علم و هم منطبق با [فطرت و عقل و... .]

  • یک وقت پدربزرگ ما مرحوم حاج آقا معین ـ رحمةالله‌علیه ـ از شخصی تعریف می‌کردند و می‌گفتند که: «فلانی! این شخص از نفس گذشته و فلان است!» من به ایشان گفتم: آقابزرگ این حرف‌ها نیست، آخر این [شخص این‌گونه که شما می‌گویید نیست. ایشان می‌گفتند:] «نه، تو اشتباه می‌کنی، این شخص از نفس گذشته، فلان شخص می‌گفت که این از نفس گذشته است.» گفتم: والله من به فلان شخص و فلان شخص کار ندارم، ما هستیم و ایشان، حالا ما که نبودیم فرض کنید که‌ ببینیم که ایشان چه می‌گفته، هزارتا حرف هم نقل می‌کنند، اما ما در ارتباط با ایشان صدقی را نمی‌بینیم. گفت: «نه، تو اشتباه می‌کنی.» گفتم: خیلی‌خوب، حالا به تو نشان می‌دهم. یک روز ما به منزل ایشان (حاج آقا معین) رفته بودیم، برحسب اتفاق همان آقا هم به آنجا آمده بود، خب این شخص حرکتش حرکت زننده‌ای بود، نسبت به روحانیون مسائلی داشت، کنایاتی داشت! بالأخره باب صحبت بین ما و بین ایشان باز شد، ماهم بالأخره طلبگی وارد بحث شدیم و ایشان هم توقع نداشت که ما طلبگی وارد شویم، توقع داشت که در بحث متواضعانه باشیم ولی خب ما این‌طور نیستیم، و ایشان ناراحت شد و افتاد روی دندۀ نفسانیات و شروع کرد به ما چیزهایی را گفتن! گفت: «طلبه باید ادب داشته باشد! طلبه باید [متواضع باشد و... !»] گفتم: چه شد حاج آقا؟! ما که چیزی به شما نگفتیم که شما دارید این حرفها را به ما می‌زنید؟! ما این مطلب را ‌گفتیم خب شما هم جواب بده! دوباره گفت: «پدر شما آدم خیلی با ادبی است.» گفتم: بنده هم آدم با ادبی هستم ولی به‌جای خودش، انسان نمی‌تواند اغماض کند. خلاصه این گفت و ما گفتیم و سفت جلوی او ایستادیم و گفتیم که این حرف‌ها [صحیح نیست.] ما در بحث مقداری که جلو آمدیم، او شروع کرد به نشان دادن [ما فی‌الضمیر خودش!] دیگر خلاصه ایشان مطالبی را به ما گفتند و ماهم هیچ نگفتیم. وقتی که بحث تمام شد رو کردم به حاج آقا معین و گفتم: حاج آقا معین حالا دیدی؟! حالا متوجه شدی؟! صدا از کسی درنیامد! گفتم: ببین درمقابل حق ساکت که می‌شوند و جواب ندارند، به آدم فحش می‌دهند! آیا این آقا از نفس گذشته است؟! حالا مرحوم آقا هم این‌طوری بودند؟ آیا وقتی که کسی با ایشان صحبت می‌کرد و سؤال می‌کرد، ایشان این‌طوری پاسخ می‌دادند؟ یعنی چه؟! آخر مگر هر کسی از نفس می‌گذرد؟! مگر قضیه به این آسانی است؟! آخر مگر دو نفر را دور خود جمع کردن، به‌معنای تمام شدن کار است؟! این حرف‌ها چیست؟ جلوی خودش گفتم که: حاج آقا معین ببین! دیدی گفتم که [قضیه به این آسانی نیست؟!] آن بنده‌خدا هم نمی‌توانست هیچ چیزی بگوید، می‌دید دیگر، می‌دید که حق با من است دیگر و او که نمی‌تواند جواب بدهد، دارد به من فحش می‌دهد!

صدق، اولین قدم در حرکت به‌ سوی خداوند متعال

26
  • البته مطالب دیگری هم بود که می‌خواستم عرض بکنم که وقت تمام شد. إن‌شاءالله در جلسات بعد شرایط صدق و به‌دست دادن معیارهایی را که انسان بتواند با آنها خود را محک بزند، آنها را خواهیم گفت.

  • إن‌شاءالله امیدواریم که همیشه مشمول عنایت حضرت حق باشیم؛ و آنی از آنات، دست ولایت ما را از صراط مستقیم و آن جاده به کناری نیندازد؛ و همیشه ما را در این صراط ثابت قدم بدارد!

  • اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد