پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير
توضیحات
امکان ماهوی، محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا اشکال دوم علامه طباطبایی به مرحوم آخوند را بررسی میکند؛ اشکالی که بر اساس آن، امکان اگر تنها از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم تشکیل شده باشد، دیگر حقیقتی مستقل در برابر وجوب و امتناع نخواهد داشت. سپس توضیح میدهد که از نفی هر دو ضرورت، وصفی برای ماهیت ثابت میشود و آن فقر، فاقه و لااقتضایی ذاتی ماهیت نسبت به وجود و عدم است. در ادامه اشکال سوم علامه مطرح میشود و نسبت میان امکان بهمعنای سلب ضرورتین و امکان بهمعنای اقتضا مورد تحلیل قرار میگیرد. استاد همچنین دیدگاه آخوند دربارهٔ تساوی الطرفین، لوازم ماهیت و تفاوت لوازم اصطلاحی با لوازم شایع را تبیین کرده و نشان میدهد که حقیقت امکان نه یک امر متحصل، بلکه مرتبهای از فقر محض و قوه صرف است که منشأ احتیاج ماهیت به علت میشود.
درس یکصد و هشتاد و ششم
اشکالات مرحوم علامه به مرحوم آخوند
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم1
ضرورت تهذیب، قبل از فراگیری علم
اشکال دوم مرحوم علامه به مرحوم آخوند
بحث راجع به کلام مرحوم علامه بود و عرض شد که اشکال اول ایشان بر مرحوم آخوند وارد نیست. در اشکال دیگر ایشان مىفرمایند: یکى اینکه امکان عبارت از مجموع سلبین است؛ یعنى عدم ضرورت وجود و عدم ضرورت عدم. و وقتى که مجموع سلبین هست، این دو سلب نمىآیند یک چیزى را اثبات کنند بلکه دو سلب مىآیند دو چیز را نفى مىکنند، آنوقت دیگر چیزی ته دیگ نمىماند. منبابمثال وقتى بگوییم: «زیدٌ ممکن الوجود»، یعنى زید ضرورت وجود ندارد و زید ضرورت عدم ندارد. خب دیگر چیزى نیست، یعنى دیگر در اینجا مسئلهاى نیست تا اینکه شما این مطلب را بر زید حمل کنید و بهواسطۀ حمل او بر زید در مقابل وجوب و امتناع، امکان را قرار بدهید. منبابمثال مىگویم: جناب سرور مکرم ما آقاى ... چه هنرى دارند؟ مىگویم: ایشان فقیه هستند. البته خب الان بحث، بحث فلسفه است میگویم: ایشان حکیم هستند و جناب آقاى ... چه حسنى دارند؟ مىگویم: ایشان فقیه هستند. بعد مىگویم: حسن جناب آقاى طهرانى چیست؟ مىگویم: ایشان نه فقیه است و نه حکیم. خب پس چه هست؟ باید یک حسن بگویید، یک کمال بگویید، یک چیزى بگویید. نه فقیه است و نه حکیم. بلکه بیکار است! آدم بیکار که البته اگر بیکارى هم خودش یک هنرى باشد. بالاخره اینکه شما دو وصف را از یک نفر نفی کنید، خب چیزى را اثبات نکردهاید تا اینکه درقبال آن دوتاى دیگر بخواهید قرار بدهید. در بحث امکان، مرحوم علامه مىفرمایند که موضوع از همین قبیل است؛ ضرورت وجود عبارت است از ثبوت حکمى براى موضوع بهلحاظ تعلق محمول، که آن حکم، حکم ثبوتى است. در ضرورت عدم عبارت است از ثبوت حکمى براى موضوع بهلحاظ تعلق محمول که عبارت از حکم عدمى و امتناع است. یعنى اقتضایى است از ناحیۀ ذات براى محمول. خود ذات اقتضاء مىکند محمول را. امکان که در مقابل این دوتا هست چه اقتضایى دارد؟ شما که مىگویید: اقتضا در اینجا ندارد، وقتى اقتضاء نداشت پس آمدید و گفتید که هنر امکان این است که نه ضرورى الثبوت است و نه ضرورى العدم، یعنى نه این را دارد و نه آن را دارد، خب اینکه نه این را دارد و نه آن را دارد یعنى هیچ! شما نمىتوانید دیگر آن را در مقابل این دوتا قرار بدهید. صفتى ندارد تا بهواسطۀ این صفت، خدا بتواند در مقابل آن دوتاى دیگر عرض اندام کند و خود را به نمایش بگذارد. نه ضرورى الثبوت است و نه ضرورى العدم، یعنى هیچ است. وقتى هیچ است درقبال این دو هست که هیچ نمیتواند پایدارى کند. این اشکال دوم مرحوم علامه بود.
جواب اشکال دوم مرحوم علامه
با توجه به عدم خلوّ مسئله در عالم خارج از أحد الطرفین بهعنوان منفصلۀ حقیقیه که یا در عالم خارج شىء موجود است و یا معدوم، بنابراین مسئلۀ امتناع و مسئلۀ وجوب به امر خارج برمىگردد. اما مسئلۀ امکان به امر خارج برنمىگردد بلکه به امر ماهیت بما هى هى برمىگردد، یعنى ماهیت بما هى هى صرف نظر از تعلق علّت بر او، یا صرف نظر از تعلق عدم علّت بر او یعنى عدم تعلق علّت بر او، این ماهیت فىحدنفسه و فىحدذاته اقتضاى وجود و اقتضاى عدم را نمىکند، از نفى هر دوی اینها این مسئله ثابت مىشود که وقتى مىگوییم: عدم ضرورى الوجود و عدم ضروریّ العدم، وقتى که هر دو ثابت شد این معنی روشن مىشود که خود ماهیت فىحدنفسه وصف او عدم الوصفیة است، یعنى همین قدر که این اتصاف وجودى را بهنحو ضرورت یا اتصاف به عدم را بهنحو ضرورت ندارد، یعنى وصف او عدم الاتصاف به این إحداهما در اینجا مىباشد، یعنى لازمۀ سلب ضرورت وجود و لازمۀ سلب ضرورت عدم معاً، لازمهاش این است که ماهیت در ذات خودش داراى فقر و داراى فاقه و داراى قوۀ محضه است. پس بالاخره یک صفتى را براى ماهیت مىتوانیم ثابت کنیم. بهواسطۀ دو عدم، یک صفتى براى این ماهیت ثابت مىشود که آن وصف، وصف اطلاقى است. همانطورى که عرض کردم شبیه طبیعت مهمله در مقسَم به آن کیفیّت در اینجا ثابت مىشود. این هم جواب از اشکال دوم.
اشکال سوم علامه بر مرحوم آخوند و جواب آن
و اما اشکال سومى را که مرحوم علامه بر آخوند وارد مىکنند این اشکال به نظر مىرسد که صحیح باشد. البته این اشکال این است که مرحوم آخوند در فصل قبلى این امکان را بهمعناى اقتضاء گرفتند و در اینجا بهمعناى سالبۀ محصله مىگیرند، ولکن ما مىتوانیم این مطلب را در اینجا بگوییم که تقریباً هر دوى این مطلب به یک امر واحد برمىگردد، چطور است که خود مرحوم علامه هم در توضیحى که در اینجا مىفرمایند، درواقع با توضیح خودشان جواب این اشکالات را مىدهند. ایشان مىخواهند این را بفرمایند: ـ یعنى همین مطلبى را که من همین الان به آن اشاره کردم و عرض کردم ـ گاهى اوقات در سالبۀ محصله منظور سلب بسیط نیست، یعنى سالبۀ محصله یجتمع مع ألف شرط است. در سالبۀ محصلۀ بسیطه منظور فقط نفى محض است، فقط سلب علقه است، سلب ربط است، حالا ما کارى به این نداریم که چه صفتى بر این مترتب است یا مترتب نیست. یکوقت منبابمثال مىگوییم: جناب آقاى کذا فقیه نیست و چون فقیه نیست قرینه بر این است که عالم هست، قرینۀ دیگرى وجود ندارد که صفت دیگرى دارد. فقط گفتیم که صحبت در این است که شما گفتید که ایشان فقیه است، ما مىگوییم: فقیه نیست، حالا چه صفت دیگرى دارد؟ ما نمىدانیم. این مىشود سالبۀ محصلۀ بسیطه. ولى شقّ دیگرى که مىتواند مصداق براى سالبۀ محصله هم باشد این است که حالا که این صفت را ندارد پس صفت دیگرى دارد. سالبۀ محصله ساکت از او است ولى منافى با او هم نخواهد بود. یعنى درواقع سالبۀ محصله، ممکن است که به سالبۀ معدولة المحمول یا به معدولة الموضوع برگردد و با آنها بتواند اجتماع پیدا کند، منافاتى ندارد. مرحوم علامه مىفرماید که در سالبۀ محصلهاى که در اینجا مرحوم آخوند براى امکان ذکر کردهاند و فرمودهاند: امکان، سلب ضرورت وجود است و سلب ضرورت عدم است، ممکن است اینکه مىگوییم: «سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم»، یعنى اثبات یک وصفى در او که آن اثبات وصف اقتضاى عدم ضرورت وجود و عدم ضرورت عدم را در خودش مىکند. یعنى یک وصفى را دارد، یعنى در خارج ضرورت یا امتناع ندارد. اینطور نیست که ما لباسى بر قامت ماهیت نپوشانیم. نه، خود ماهیت هم لباسى دارد منتها لباس ماهیت لباس بىرنگی است. یکوقت مىگوییم: اصلاً لباسى نپوشیده، طرف جزو مجردات است. احتمال این مىشود و در بعضى از اوقات هم لابد شما دیدهاید دیگر. اما گاهى اوقات لباس مىپوشند ولی انگار لباس نپوشیدند مثل کاسیاتٌ عاریاتٌ هستند که اصلاً این در عین تلبس درعینحال عاریاتاند. از اخبار آخرالزمان است دیگر. تا وقتى که این لباسهاى نایلونى و... نیامده بود، مىگفتند که چطور ممکن است مثلاً کاسیات و عاریات و سافرات و امثال اینها؟! علائم آخر الزمان چطور است؟! وقتى که لباسهاى نایلونى آمد دیدند که این درست است.
حالا یکوقت این ماهیت ما لباس مىپوشد و لباس او رنگى است، لباس سیاه است، لباس قرمز است، لباس سفید است، ما از او تعبیر به ماهیت بشرط شىء، ماهیت بشرط وجود میکنیم. گاهىاوقات لباس او لباس سیاه است که لباس امتناع است و لباس عدم است و عدم چون ظلمت است لباس سیاه مىپوشد و مىگوید: من در عالم خارج هیچگونه نمودى ندارم، لباس من سیاه است و سیاه هم تاریکى است. گاهىاوقات لباس مىپوشد اما لباسش لباس بىرنگى است، اصلاً رنگ ندارد، یعنى هم مىتواند آن لباس را تبدیل به لباس سیاه کند و هم مىتواند تبدیل به لباس سبز و آبى و... بکند. این ماهیت که در اینجا عدم ضرورت ثبوت و عدم ضرورت عدم است، یعنى این ماهیت وصفى دارد که آن وصف او عبارت از لا اقتضاء بالنسبه به ثبوت و بالنسبه به عدم است.
حمل اوصاف و لوازم ماهیت بهلحاظ وجود خارجی است
لذا مرحوم آخوند در اینجا در تتمۀ بحثشان مىفرمایند: در مسئلۀ ماهیت خیال نکنید اینکه در اینجا ما مىگوییم: تساوى الطرفین از لوازم ماهیت است، لوازم بهمعناى مصطلح عبارت است از ذاتیات یک شىء، مانند زوجیّت که لازمۀ اربعه است و مانند فردیّت که لازمۀ ثلاثه است، چون در اینجا لازم عبارت است از یک امرى که آن امر جزو ذاتى اوست، از ذات تراوش مىکند و تساوى الطرفین چیزى نیست که از ذات تراوش کند. ما هر ماهیتى را که در نظر بگیریم، این ماهیت یک حد و رسمى ندارد که ذاتیات او را تشکیل مىدهند. حیوان و ناطق و زید و غنم و ابل و بقر یک ماهیتى است که ذاتیّات او عبارت است از همان نفس حیوانى که دارد، خصوصیاتى که هر نوعى دارد، اینها ذاتیات او هستند. ولى ماهیت چیزى به نام تساوى الطرفین ندارد. نکته اینجا است که تساوى الطرفین به وجود خارجى برمىگردد. وقتى که مىگوییم: یک ماهیت داراى جهت ضرورت است، یعنى بهلحاظ وجود خارجى این در اینجا ضرورت را بر خود حمل مىکند، بهلحاظ وجود خارجى، ماهیت امتناع را بر خود حمل مىکند. و ماهیت من حیث هى هى صرف نظر از وجود خارجى، وصف بهلحاظ متعلق به موصوف [است]، بهلحاظ وجود ما براى این ماهیت وصف مىآوریم. اگر وجود نبود، براى خود ذات واجب الوجود هم ما وصف وجوب نمىآوردیم، چون در الله وجوب نخوابیده است. الله یعنى ذاتٌ مستجمعٌ لجمیعِ صفاتِ کماله. این الله است. وجوب کدامش است؟! بله، لازمۀ ذات در عالم خارج که وجود است، چون وجود لازمۀ ذات است و بدون وجود، ذات معنی ندارد، حتى در تقرّر ماهوى هم معنی ندارد، ما در آنجا به لحاظ حمل شایع نه بهلحاظ حمل اوّلى [میگوییم: وجوب از لوازم ضرورىِ وجود است.] اشتباه نکنید! در بحثهاى گذشته که مىگفتیم: وجوب مساوى با وجود است، نه بهلحاظ حمل اوّلى ذاتى بلکه بهلحاظ حمل شایع هر کجا که وجود باشد در آنجا وجوب هم هست؛ حالا چه وجوب بالغیر یا وجوب ذاتى. بالاخره وجوب در آنجا باید باشد چون وجود در آنجا هست. وقتى که مىگوییم: یک شىء موجود است، یعنى جمیع شرایط وجوب در اینجا محقق شده است تا اینکه این شىء در اینجا وجود پیدا کرده است. این بهلحاظ شایع است اما بهلحاظ حمل اولى ذاتى و حمل هو هو کجا معناى وجود، وجوب است؟! آن آخرش دال است و این آخرش باء است و آن معنی معناى تحقق خارج است و این معنی معناى ضرورت و معناى وصف براى حمل است، اینها چه ربطى باهم دارند؟! وجوب عبارت از یک مفهوم عقلى است، جزو معقولات ثانى عقلى است، آن وجود عبارت از یک مفهوم خارجى است، این دوتا اصلاً با همدیگر چه هستند؟! اصلاً با همدیگر اختلاف مفهومى در اینجا دارند. اما بهلحاظ حمل شایع، وقتى که بهلحاظ شایع نگاه بکنید مىبینید که وجوب از لوازم ضرورىِ وجود است.
در اینجا هم امکان که بهمعناى تساوى الطرفین باشد، این از لوازم ذاتی ماهیت نیست، چون مثلاً ماهیت زید، حیوانٌ ناطقٌ. دیگر در حیوانٌ ناطقٌ، تساوی الطرفین نخوابیده است. تساوی الطرفین بالنسبه به وجود خارجی است نه بالنسبه به خود ماهیت. بنابراین بله، بهلحاظ حمل شایع صناعی وقتی یک ماهیت را درنظر میگیرید و این ماهیت را در عالم ذهن نه در عالم خارج ـ درعالم خارج که دیگر موجود میشود ـ این ماهیت را در عالم ذهن وقتی تصور میکنید، این یک لوازم ذاتی بهمعنای حمل شایع صناعی در خود ذهن برایش درست میشود که یکی از آنها تساوی الطرفین است، فقر و فاقه و احتیاج به علت است. از این لحاظ میتوانیم بگوییم، ولی از لحاظ خود ماهیت من حیث هی هی امکان از لوازم ذاتی او نخواهد بود.
و السلبُ البسیطُ التحصیلی بما هو کذلک لا یَحوجُ صدقُه على شیءٍ بحسبِ ذاتِه إلى اقتضاءٍ مِن تلقاء تلک الذاتَ له بل یکفی فیه عدمُ الاقتضاءِ على الإطلاقِ فالإمکانُ لأجلِ هذا لیس مِن لوازمِ الماهیاتِ على المعنى المصطلحِ الشائعِ فی اللوازمِ.
«سلب بسیط تحصیلی از نقطه نظر بساطت خودش، این صدقش بر شیئی بهحسب ذات نمیباشد به اقتضاء از تلقائی از پیش خود این ذات. وقتی که ما سلب تحصیلی داریم، این سلب تحصیلی موجب اقتضاء ذات نمیشود بلکه کفایت میکند در این سلب تحصیلی عدم اقتضاء علی الاطلاق. (ذات، علی الاطلاق لا اقتضاء نسبت به وجود و عدم است نهاینکه مقتضیِ عدم وجود و عدم عدم است.) امکان به این لحاظ که لا اقتضاء بالنسبۀ به ماهیت است، از لوازم ماهیات بر معنای مصطلحِ شایع در لوازم نیست.»
چون لوازم ذات، مقتضای خود ماهیت است. خود اربعه اقتضای زوجیت را میکند و ذات اربعه منشأ برای انتزاع زوجیت است ولی در اینجا ما میبینیم که ماهیت در اتصافش به این وصف تساوی لا اقتضاء است، ما بر گردن ماهیت این را سوار میکنیم، خود ماهیت هیچ زبان حالی نه برای امتناع [دارد و نه برای وجوب].
بل على مجرّدِ کونِ الماهیةِ کافیةً لصدقِه علیها لا بمقتضٍ و لا باقتضاءٍ نعم تساوی طرفَی الوجودِ و العدمِ نظرًا إلى نفسِ الذاتِ الإمکانیةِ حینَ ما هو موجودٌ أو معدومٌ فی الخارجِ و ثابتٌ فی العقلِ أو صحةُ إیجابِ سلبِ الضرورتین لماهیتِها بحسبِ حکمِ العقلِ مِن لوازمِ الماهیاتِ على المعنى الشائعِ فیها لکن لیس شیءٌ منهما حقیقةَ الإمکانِ کما یَسوقُ إلیه البرهانُ بل أشدُّ محوضةً فی عدمِ التحصُّلِ و أوکَدَ صرافةً فی القوةِ و الفاقةِ.
«(بر این مبنا مىتوانیم بگوییم که از لحاظ ماهیت است.) بلکه مجرد وجود این ماهیت کفایت مىکند براى صدق امکان بر آن؛ نه به مقتضایی از خارج و نه به اقتضای این ماهیت. بله، تساوى دو طرف وجود و عدم با نظر به خود آن نفس ذات و ماهیت امکانیه در وقتى که او موجود است یا معدوم است در خارج و در عقل ثابت است، یا صحت ایجاب سلب ضرورتین، ما سلب دو ضرورت را براى ماهیت واجب گردانیم و بگوییم: ماهیت آن ماهیتى است که سلب مىکند دو ضرورت وجود و عدم را از خود، بهحسب حکم عقل این از لوازم ماهیات است بنا بر آن معنایى که شیوع دارد از لوازم ماهیات. (یعنى این تساوى الطرفین از لوازم ماهیات به معناى شایع است نه بنا بر اصطلاح. آن لوازم اصطلاحى لوازمى است که خود ذات مقتضى آن باشد اما لوازمى که بر معناى شایع است که مىگویند: این لازم آن است و آن لازم این است خیلى آن معناى اصطلاحى را در نظر نمىگیرند بلکه صرف تعلق و ارتباط شىء را جزء لوازم بهحساب مىآورند؛ حالا لازم نیست این منشأ انتزاع ذات باشد و خود ذات اقتضاء کند، دیگر به این توجه نمىکنند. عیب ندارد که ما این تساوی الطرفین را از لوازم ماهیات قرار بدهیم.) لکن هیچ کدام از این دوتا حقیقت امکان نیستند، همانطورى که برهان انسان را به آن سوق مىدهد. (معناى امکان یعنى معناى احتیاج، معناى فقر و فاقه و قوه، اما لازمۀ این مسئله تساوى الطرفین است. بله، در عالم خارج باید تساوى الطرفین باشد.) بلکه این حقیقت امکان، در نهایت شدت در عدم تحصل مىباشد، نهاینکه این یک چیزى هست. (حتى بهعنوان تقرّر هم ما نمىتوانیم بگوییم: ”الامکانُ شىءٌ متقررٌ فى العقل و الذهن“.) صرافت در قوه و ا ستعداد و در فاقه و فقر، این به نهایت تأکید مىرسد.»
[و منهم مَن یَجعَلُ الإمکانَ بمعنى تساوی الطرفین نظرًا إلى الذاتِ أو بمعنى السلبِ العدولی أو التحصیلی لکن یَجعَلُه مِن اللوازمِ الاصطلاحیةِ للذاتِ المحوّجةِ إلى اقتضاءٍ مِن قِبَلِها ثم یَعتَذِرُ مِن لزومِ الانقلابِ عندَ فعلیةِ أحدِ الطرفین أو تخلُّفِ مقتضى الذاتِ عند ترجُّحِ أحدِ الطرفینِ المتساویین أنّ الأمرَ أوسَعُ مِن مرتبةِ الذاتِ مِن حیث هی هی و أنّ انتفاءَ شیءٍ فی خصوصِ نحوٍ مِن أنحاءِ نفسِ الأمرِ بخصوصِه لا یَستَلزِمُ انتفاءَه فی نفسِ الأمرِ فیجوزُ أن یکونَ حقیقةُ الإمکانِ اقتضاءَ ذاتِ الممکنِ تَساوَی الطرفینِ بالنظرِ إلى ذاتِه مِن حیث هی هی لا اقتضاءَ ذاتِه تساویهما فی نفسِ الأمر و کذا ما یُنافی مقتضَى ذاتِ الممکنِ ترجُّحُ أحدِ الطرفین بالنظرِ إلى الذاتِ مِن حیث هی لا ترجُّحُه بالنظرِ إلیها فی نفسِ الأمر مِن جهةِ تأثیرِ العلةِ و إفاضةِ الجاعلِ.
«برخی از آنان امکان را بهمعنای تساوی دو طرف قرار میدهد؛ یعنی با نظر به ذات و یا بهمعنای سلب عدولی و یا تحصیلی، ولی از لوازم اصطلاحیِ ذاتی قرار میدهد که پیش از ماهیت نیاز به اقتضا داشته است، سپس از لزوم انقلاب در مقام فعلیت یکی از دو طرف و یا تخلف مقتضیِ ذات در مقام برتری یافتن یکی از دو طرف مساوی عذر میخواهد که کار از مرتبۀ ذات از آن حیث که ذات است وسیعتر است. و اینکه نفی چیزی در خصوص گونهای از انحاء نفس الامر بخصوصه مستلزم نفی آن چیز در نفس الامر و واقع نمیباشد. پس جایز است که حقیقت امکان اقتضای ذات ممکنی باشد که دو طرف آن نسبت به ذاتش از آن حیث که ذات است برابر باشد. نهاینکه اقتضای ذاتش تساوی آن دو در نفس الامر و واقع باشد. و همینطور است آنچه که منافی مقتضی ذات ممکن است، یعنی برتری یافتن یکی از دو طرف نسبت به ذات از آن حیث که ذات است، نه برتری یافتن آن ممکن نسبت بدان ذات در نفس الامر از جهت تأثیر علت و افاضه و بخشش جاعل.»
و أنت بعدَ الإحاطةِ بما نبَّهناک علیه مِن أنّ الممکنَ فی مرتبةِ ذاتِه مِن حیثُ ذاتِه له القوةُ الساذجةُ و الفقرُ المحضُ مِن غیرِ تحصُّلٍ بوجهٍ مِن الوجوهِ أصلاً فی جهةٍ مِن الجهاتِ علِمتَ بطلانَ ذلک إذ الماهیةُ الإمکانیةُ حیثُ لا تَحَصُّلَ لها فلا فعلیةَ لها فی حدِّ ذاتِها و ما لا فعلیةَ له لا اقتضاءَ منه لشیءٍ ما لم ینصَبِغ بصبغِ الوجودِ مِن جهةِ إفاضةِ الجاعلِ القیومِ و إلا لکانَ لما بالقوةِ مِن حیثُ هو بالقوةِ مدخلٌ فی إخراجِ شیءٍ مِن القوةِ إلى الفعلِ و مِن الإبهامِ إلى التحَصُّلِ و الفطرةُ الإنسانیةِ تأبى ذلک فإذن الممکنُ بحسبِ ذاتِه المبهمةِ لا یَقتضی شیئًا مِن الأشیاءِ حتى سلبَ شیءٍ أیضًا.1
«و تو پس از احاطه به آنچه که بر آن آگاهیات بخشیدم، یعنی اینکه ممکن در مرتبۀ ذاتش از آن حیث که ذاتش است دارای قوۀ تنها و نیاز محض بدون تحصل به وجهی از وجوه و در جهتی از جهات میباشد، بطلان آن را دانستی، برای اینکه ماهیت امکانی تا تحصل ندارد، در حد ذات خودش فعلیت ندارد. و آنچه فعلیت ندارد اقتضای هیچ چیزی را ندارد تا از جانب جاعل قیوم رنگ وجود بیابد، وگرنه آنچه که بالقوه از آن روی که بالقوه است باید مدخلیت در بیرون شدن شیء از قوه به فعل و از ابهام به تحصل داشته باشد. و فطرت و نهاد انسانی این را نمیپذیرد. بنابراین ممکن بهحسب ذات مبهمش اقتضای هیچ چیزی حتی سلب شیء را نیز ندارد.»]
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد