196

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع

نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

13800
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير


توضیحات

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع محور اصلی این جلسه است. آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا توضیح می‌دهند که این مفاهیم از اوصاف عقلی‌اند و اتصاف آنها به اشیاء در خارج است، اما ظرف تحققشان عقل و ذهن است. سپس با طرح مسئله وجود ذهنی، دیدگاه‌های مختلف درباره نحوه تحقق صور علمی در ذهن را بررسی کرده و بقای صور ذهنی را با تجرد نفس و خروج عالم ذهن از قلمرو زمان تبیین می‌کنند. در ادامه، قاعده مشهور شیخ اشراق درباره استحاله وجود خارجی امکان، وجوب، امتناع و وحدت شرح داده می‌شود و لوازم آن، از جمله مسئله تسلسل، مورد تحلیل قرار می‌گیرد. بخش مهم دیگری از بحث به نقد مبانی اصالت ماهیت اختصاص دارد و استاد ریشه گرایش برخی حکما به اصالت ماهیت را در نحوه تصور نسبت میان وجود مطلق الهی و موجودات متعین بررسی می‌کنند. حاصل بحث، روشن شدن جایگاه اوصاف عقلی و نسبت آنها با اصالت وجود و حقیقت خارجی اشیاء است.

/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

1
  • درس یکصد و نود و ششم

  • بررسی قول شیخ اشراق بر استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب و امتناع (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • قاعدةٌ إشراقیةٌ:

  • قد وَضَعَ شیخُ الإشراقیین قاعدةً لکونِ الإمکان و أشباهِه أوصافاً عقلیةً لا صورةَ لها فی الأعیانِ بأنّ کلَّ طبیعةٍ عامةٍ یقتضی نوعُه إذا کانت له صورةٌ خارجیةٌ أن یتکرَّرَ متسلسلًا مترادفًا یَتولَّدُ منه فی الوجودِ سلاسلُ متولدةٌ معًا إلى لا نهایةَ.1

  • قاعدۀ ‌شیخ اشراق بر استحالۀ وجود خارجی جهات ثلاث و اثبات ظرف تحقق اتصاف آنها در عقل

  • مطلبی را شیخ اشراق به‌عنوان یک قاعده برای استحالۀ وجود خارجیِ امکان و وجوب و امتناع بیان می‌کند. البته این مسئله در انتهای مسئلۀ امکان بالغیر مطرح می‌شود. یعنی با قضیۀ امکان بالغیر ارتباطی ندارد؛ حالا سواء اینکه امکان بالذات باشد یا بالغیر باشد و وجوب بالذات یا بالغیر باشد، علی‌أیّ‌حال ایشان برای نفی تحقق خارجی اوصاف عقلیه و انتزاعات عقلیه یک قاعده‌ای را مطرح می‌کنند و آن قاعده این است ما یک‌سری مفاهیمی داریم ـ همان‌طور که دیروز عرض شد ـ که این مفاهیم، ظرف تحقق آنها عقل است. اگرچه اتصاف، اتصاف در خارج است ولی ظرف تحقق عقل است. یعنی من‌باب‌مثال ما به زید می‌گوییم: ممکن الوجود اما اتصاف تحقق این امکان برای زید و تعیّنش در عالم عقل است. در عالم خارج همان‌طور که زید دارای اوصافی است مثل بیاض، مثل کم، مثل کیف، دارای وصفی به‌نام امکان نیست بلکه ظرف تحقق این صفت و تعینش در عقل است. عقل است و ذهن است که برای این اتصاف، یک معنی و یک مفهوم را تصور می‌کند. اگر تصور نمی‌کرد که زید را در خارج متصف به این امکان نمی‌کرد. پس معلوم می‌شود که عقل یک نحوه وجودی برای مفاهیم قائل است منتها آن وجود، وجود عقلی است.

  • مبنای استاد محترم در نحوۀ وجود ذهنی

  • إن‌شاءالله در بحث وجود ذهنی خواهد آمد کیفیت وجود مفهومات و کیفیت وجود معلوم که این کیفیت آیا به‌نحو کیف است که عارض بر عقل می‌شود و عارض بر ذهن می‌شود یا اینکه این وجود از نوع جوهر است، سواء کان هذا الوجود و هذا العلم من الاعراض أو من الجواهر؟ و این هم یک بحثی است. یا اینکه این وجود صرف انتساب است؛ یعنی انتساب این معلوم به نفس در وعاء و در ظرف ذهن. این نحوۀ تحقق عینی این وجود است ولیکن نه جوهر است و نه جزو اعراض است بلکه فقط یک انتسابی است بین ذهن و عقل و بین آن معلوم که معلوم بالذات است نه‌اینکه معلوم بالعرض است. بین آن معلوم بالذات که عبارت از صورت ذهنی است یک نحوه ارتباطی وجود دارد، اما اینکه این ارتباط به چه نحو است در اینجا این مطلب را بیان نمی‌کنند. یا اینکه همان‌طور که عرض می‌شود و نظر حقیر در بحث وجود ذهنی بود که مبنای مرحوم محقق دوانی هم خیلی به این مطلب شبیه بود این است که وجود ذهنی عبارت از نفس وجود خارجی اشیاء است منتها در ظرف ذهن. یعنی اگر قرار باشد که آن وجود، وجود عرض باشد، این هم وجودش وجود عرض است و اگر وجود، آن صورت ذهنی، مابإزائش در خارج جوهر باشد، این هم وجودش وجود جوهر است. بنابراین در اینکه آن نحوۀ وجود و آن حقیقت وجود تحقق دارد در آن بحثی نیست منتها در کیفیتش و در تعلقش و اتکاء و تدلی به نفس در آنجا مورد بحث قرار می‌گیرد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 172.

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

2
  • خارج بودن مجردات از قانون زمان، دلیل بقاء صور در ذهن

  • تلمیذ: یک اشکالی عرض کنم و آن اینکه اگر ما قائل باشیم به اینکه کلّ ما کان فی الذهن همان چیزی است که در خارج هست، عرض در خارج قابل زوال است اما آنچه در ذهن هست هیچ وقت زائل نمی‌شود و همیشه با نفس هست.

  • استاد: اینکه عرض در خارج قابل زوال است به‌خاطر این است که عرض وجودش در خارج متدرّج الحصول است. یعنی عرض طبق تحقق خارجی‌اش مشروط به یک عرضی است که خود آن عرض عبارت از زمان و متی است. و چون زمان و متی تدریجی الحصول است بنابراین عرض هم قائم به این شرط خواهد بود. نفس خود عرض من حیث هو هو قابل زوال نیست چون این عرض قائم به ماده است و آن ماده تدریجی الحصول است، و به‌واسطۀ اتکائش بر زمان، موجب انصرام است و هر وجودی از این معروض و ماده در یک بُعد از زمان واقع است. من‌باب‌مثال الان این کتابی را که شما نگاه می‌کنید این کتاب موضوع است، اعراضی بر این کتاب عارض می‌شود، یکی از آن اعراض کیف است، لون است. لون بیاض، لون اصفرار، لون احمرار و امثال‌ذلک اینها اعراضی هستند که بر این کتاب حمل می‌شوند، یکی از آن اعراض همان جسم تعلیمی او است که به‌نحو مکعب است و مکعب مستطیل است. یکی از آن اعراض وزن او است که ثقل او را تشکیل می‌دهد و امثال‌ذلک. خود نفس کتاب طبق قانون وجودش در زمان، تدریجی الحصول و تدریجی الزوال است. یعنی هر آنی من الآنات، این کتاب یَتلبّس بشکلٍ و هیئةٍ و یَسلُب عنه هیئةٌ أخری. و بعد دوباره در آنِ لاحق، یتلبّس شکلاً و هیئةً و یَسلُب عن نفسِه هیئةً و شکلاً أخری بنحو ما مضی، به‌نحوی که این کتابی که الان در اینجا هست اگر شما بعد از صد سال دیگر یا بعد از هزار سال دیگر بیایید و به آن نگاه بکنید شاید این کتاب به‌طور‌کلی دیگر جزو اشیاء بالیه شده باشد، اصلاً خراب شده باشد، اعراضش فرق کرده باشد، الوانش فرق کرده باشد، کمش تغییر پیدا کرده باشد. این دفعة واحدة این‌طور نمی‌شود بلکه در هر آنی از آنات چون در معرض کون و فساد است به‌واسطۀ وجود زمان، هر آنی لباسی می‌پوشد و لباسی را از خودش سلب می‌کند. از این نقطه‌نظر است والا صرف نظر از این جهت چرا عرض باید قابل زوال باشد تا وقتی که مانعی ندارد؟! اما در عالم ذهن، چون ذهن جزو مجردات است و خارج از حیطۀ زمان است لذا هر چیزی که در ذهن نقش می‌بندد، آن شیء در عالم مثال ذهن یا عالم عقل ذهن بنا بر اختلاف مراتبی که وجود دارد در آنجا ثابت خواهد بود. الان شما یک تصوری را که می‌کنید در ذهنتان می‌آید، ۱۰ سال بعد یک‌مرتبه این تصورِ ۱۰ سال قبل دوباره در ذهنتان می‌آید. این به چه جهتی است؟ به جهت این است که این تصوری را که الان شما در ذهن کرده‌اید که می‌گوید: الان من به ایشان نگاه می‌کنم و یک صورتی از ایشان در ذهن من نقش می‌بندد، دیگر من ایشان را نمی‌بینم، ۱۰ سال بعد من ایشان را می‌بینم می‌شناسم و می‌گویم که شما در فلان روز در فلان منزل در این اتاق حضور داشتید، این انطباق این صورت فعلی با صورت ما مضی به چه جهت است؟ به جهت این است که آن صورت قبلی در ذهن وجود دارد. اگر صورت قبلی وجود نداشت من نمی‌گفتم: شما همان هستید. باید ابتدائًا اولاً بلا اول من با این شخص برخورد کنم و با این صورت برخورد کنم. پس انطباق این با او و به‌عبارت‌دیگر آن وحدت عینیه‌ای که بین صورت جدید و بین صورت قدیم در ذهن پیدا می‌شود، آن وحدت عینیه [موجب انطباق می‌شود.] چون اگر وحدت، وحدت عینیه نبود من می‌گفتم: این صورت، شبیه به آن صورتی است که در ذهن هست، نمی‌گفتم این خودش است، هذا هو، أو هذه هی، أو هذا هو هو. این حمل هو هو که موجب وحدت عینیۀ صورت است به‌خاطر وجود آن صورت است. آن صورت در چه وعائی قرار دارد؟ اگر در مغز قرار دارد و در رأس قرار دارد که این خودش مشمول قانون مرور زمان است و باید ازبین برود، چطور اینکه الان اگر بدقّة العقلیة شما نگاه کنید، این صفحه‌ای که الان بیاض بر آن عارض شده، این صفحه را و این کتاب را الان در آفتاب بگذارید اگر ظهر بیایید و با یک دستگاه بسیار دقیق و یک جهاز بسیار دقیق نگاه کنید می‌بینید آن لون صبح الان وجود ندارد و الان لون دیگری آمده و آن دیگر مضمحل شده و ازبین رفته است اما آن صورتی که در ذهن شما هست همیشه باقی است چون آن صورت در عالم مجردات است و چون عالم مجردات خارج از قانون زمان است پس آن صورت همیشه باقی است.

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

3
  • فجایعی از تفسیر قرآن بدون خواندن حکمت و فلسفه

  • چند روز پیش یکی نقل می‌کرد می‌گفت:

  • یکی از آقایان خیلی معروف طهران (که اسم هم برد) در سر کلاس بود و از او پرسیدند: «این ملائکه‌ای که وقتی خدا گفت: ﴿إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ﴾ گفتند: ﴿أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا وَ يَسۡفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَ نَحۡنُ نُسَبِّحُ بِحَمۡدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ﴾ خدا گفت: ﴿إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ﴾1 ملائکه از کجا می‌دانستند که بعداً در زمین چه می‌شود؟! هنوز که کسی به‌وجود نیامده بود و هنوز که خبری نبود، از کجا می‌دانستند که در زمین این افراد سفک دماء می‌کنند و موجب قتل و... هستند؟!» او جواب داد: «حس ششم آنها کار‌ کرده است.»

  • جدی می‌گفت نه‌اینکه شوخی کند! می‌گفت که حس ششم ملائکه باعث شده که بگویند: خدایا، تو می‌خواهی کسی را درست بکنی که ... !

  • و من خودم در یک جا بودم که یکی از مفسرین که تفسیر قرآن هم نوشته و ترجمۀ قرآن هم دارد ولی حالا نمی‌دانم دیگر در بازار هست یا نه در آنجا بود و فرد معروفی است. خودم در آن مجلس بودم و همین قضیه مطرح شد. از ایشان سؤال کردند که این قضیه چه بود؟ این قضیه مال زمانی بود که هنوز من معمم نشده بودم، برای خیلی سابق است. او گفت:

  • چون ملائکه با جن سر و کار داشتند دیده بودند که این جن‌ها بر سر همدیگر می‌زنند و فهمیده بودند این خلقی هم که می‌خواهد درست بشود حتماً مثل این جن‌ها است، یعنی شبیه این اجنه است که قتل و قتال و... می‌کنند!

  • وای به حال این قرآن که به‌دست این مفسرین افتاده است! اینها همه‌اش به‌خاطر نخواندن حکمت است. اینها نمی‌دانند که صور در عالم مجردات جزو ثوابت هستند نه جزو سیارات. آن صورت در عالم مجردات ثابت است و وقتی که ثابت شد دارد نگاه می‌کند [و می‌بیند.] چون صورت در عالم مثال حتی در عالم بالا، در عالم ملکوت ثابت است، آن ثبوتش حکایت از وجود ما مضی می‌کند، والا تخلف معلول از علت لازم می‌آید. لذا این دارد می‌بیند، یعنی اصلاً خودش دارد می‌بیند می‌گوید: ﴿أَتَجۡعَلُ فِيهَا مَن يُفۡسِدُ فِيهَا وَ يَسۡفِكُ ٱلدِّمَآءَ﴾ اما نسبت به بعضی از مسائل جاهل است، و به‌خاطر آن قضیه سؤال می‌کند: ﴿أَتَجۡعَلُ فِيهَا﴾؟ آن یک مرتبۀ عقلانی است که مافوق ملکه است، آن جنبۀ ربطی است که بین انسان و آن حقیقتی است که خداوند در انسان گذاشته است، چون ملک عالم به آن حقیقت نیست لذا جای سؤال و مورد سؤال برای او باقی می‌ماند که ﴿أَتَجۡعَلُ فِيهَا﴾؟ به‌خاطر آن جهت است. آن جهت عالم ماده و آن جهت عالم مثال و آن جهت عالم عقل، تمام اینها را مشاهده می‌کند و می‌بیند که الان بر این ترجیح دارد و بر این برتری دارد. اگر از جهت ماده است که خب صورت ملک بر او ترجیح دارد پس این خلق چه مفهومی دارد؟! چه رجحانی در خلق انسان هست؟! ماده که موجب رجحان نیست! اگر جهت برزخی است که در وجود انسان قرار دارد و عالم خیال و عالم خیال منفصل و عالم برزخ او است، خب ملائکه هم آن را دارند، اگر جهت ملکوتی انسان است خب ملائکه هم جهت ملکوتی و جنبۀ تعلقی و ربطی و آن تجرد جوهری را واجد هستند پس چرا خدا می‌خواهد یک کار بیخود انجام بدهد؟! چرا یک کار بدون هدف و بدون غایت را انجام بدهد؟ ﴿نَحۡنُ نُسَبِّحُ بِحَمۡدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ﴾ اگر جهت رجحان در خلق مورد نظر تو است خب ما هم که تقدیس می‌کنیم و ما هم که تسبیح می‌کنیم. اما یک جهت رجحانی وجود دارد که ملائکه نمی‌فهمند، آن جهت رجحان چیست که به‌خاطر آن جهت رجحان، خلق آدم [برتری داده شده است؟] آن جنبه مقام خلیفة اللهی است. ملائکه خلیفة الله نیستند و چون نیستند اطلاع ندارند و اشکال می‌کنند. لذا اگر می‌دانستند دیگر اشکال نمی‌گرفتند و می‌گفتند: خدایا، دستتت درد نکند، خیلی کاری خوبی کردی که از وجود ما وجود اشرفی را در عالم خلق می‌کنی! و کفی به نفعًا و ترجیحًا و صلاحًا. آنها فقط مسئلۀ قتل و غارت و... را می‌دیدند که خب دارند می‌بینند دیگر! لذا اشکال می‌کردند که خدایا آیا بیکاری یک مشت آدم درست کنی که به جان یکدیگر بیندازی که او بگوید: من، این بگوید: من، او بگوید: تو برو، او بگوید: این بیاید، او روزنامه بیرون بدهد، او این را بگیرد و... ؟! این بازی‌هایی که دارید می‌بینید همه‌اش مال بیکاری است! آدم بیکار نمی‌داند چه‌کار کند! آدم بیکار باید یک چیزی به دستش داد تا از بیکاری درآید والا اگر مشغول نشود به دیگران می‌پردازد! این مسئله مال عالم نفس است.

    1. . سوره بقره (2) آیه 30.

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

4
  • تالی فاسدِ تبعات و لوازم قاعدۀ شیخ اشراق

  • حالا شیخ اشراق می‌خواهد بفرماید که امکان و وجوب و وحدت و امتناع و وجود ـ حتی وجود را هم ایشان می‌فرماید چون شیخ اشراق قائل به اصالت ماهیت است دیگر ـ اینها از مفاهیمی هستند و از طبایعی هستند که آن طبایع، وجود خارجی ندارند و وجود آنها وجود ذهنی است. چون وجود خارجی موجب مفاسدی است و توالی فاسده‌ای را به‌وجود می‌آورد پس نباید اینها وجود خارجی داشته باشند. مرحوم شیخ اشراق یک قاعده‌ای را مطرح می‌کنند و آن قاعده صحیح است. اگرچه صدرالمتألهین، آخوند بر خود قاعده اشکال وارد نمی‌کند اما از آنجایی که شیخ اشراق قائل به اصالت ماهیت است، بر تبعات و لوازمی که مترتب بر این قاعده است اشکال وارد می‌شود. یعنی خود مرحوم آخوند اشکال وارد می‌کنند ایشان می‌فرمایند که هر مفهومی که این مفهوم، طبیعت نوعیه‌ای است و در خارج، صورت عینی او موجب بشود که تکرر وجودات متولدۀ از او به ما لا نهایة برسد و تسلسل در وجود خارجی پیدا بکند، طبعاً وجود خارجیِ او مستحیل خواهد بود، به جهت اینکه تسلسل در عالم ذهن اشکالی ندارد اما در عالم خارج تسلسل، این توقف معلول بر علت، من غیر توقّفه علی علة واحدة است. بطلان تسلسل از این باب است دیگر. این در عالم خارج مستحیل است اما در عالم ذهن اشکالی ندارد. من‌باب‌مثال طبیعت انسان یک صورت خارجی دارد و او نمایانگر این صورت است و تکرر و تسلسلی هم در اینجا به‌وجود نمی‌آید. وقتی که شما انسان را در خارج می‌بینید یک مفهومی را از او انتزاع می‌کنید. البته این قضیه که طبیعت انسان است، غیر از آن نفس مفهوم مجردی است که ذهن او را معرّای از مصادیق و مظاهر می‌کند، والا خود او هم دفَّ حقیقته. تمام اینها مصادیق آنها در خارج هستند. مصداق، همان صورت عینیۀ خارجی این مفهوم در خارج است اما بعضی از مفهومات داریم مانند وحدت یا مانند امکان و یا همین‌طور ایشان وجود را هم داخل در اینها می‌دانند، ایشان می‌فرمایند که این مفاهیم، صورت خارجی ندارد. یعنی من‌باب‌مثال الان این کتاب واحد است، ولی ما شیئی به‌نام وحدت سوای کتاب نداریم. هذا کتابٌ، هذا قلمٌ، این دفتر است، ولی نه‌اینکه هذا کتابٌ مع وحدةٍ. این وحدت در اینجا یک معنای انتزاعی است که آن انتزاع، ظرف تحقق و تعینش اصلاً در ذهن است و در خارج نیست. وحدت از این کتاب انتزاع می‌شود بدون اینکه خارج از این ذات کتاب بر این کتاب حمل بشود. این حمل در عالم ذهن واقع می‌شود. در عالم خارج غیر از کتاب لیس شیءٌ، فقط کتاب هست.

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

5
  • همین‌طور راجع به امکان هم مسئله همین‌طور است. امکان یک طبیعتی است، یک مفهومی است که این مفهوم از نفس ماهیت انتزاع می‌شود، نفس ماهیتِ لابشرط وجود و لابشرط عدم. از این انتزاع می‌شود ولی این امکان ما‌بإزای خارجی ندارد که ما با اشارۀ حسیه اشاره کنیم که مثلاً این شیء، این مقدارش پنبه است، این مقدارش چرم است، این مقدارش حبر و قلم است و این مقدارش هم امکان است. نمی‌توانیم اجزاء کتاب را به قرطاس و حبر و سایر اجزاء و من‌جملتها امکان تقسیم بکنیم. این صحیح نیست. چرا صحیح نیست؟ به جهت اینکه اگر این مفهوم در خارج، یک مابازاء داشته باشد، این مفهومی که ما در ذهن داریم اگر بخواهد در خارج، تعین خارجی داشته باشد، خود این مفهوم خارجی، شیئی که در خارج هست، این خودش آیا ممکن الوجود است یا واجب الوجود؟ فرض کنید که ما می‌گوییم: این مفهوم امکان در خارج هم وجود عینی دارد، در خارج صورت عینی دارد، آیا خود او هم ممکن است یا واجب است؟ می‌گوییم: خود آن صورت عینی هم ممکن است، واجب الوجود فقط باری تعالی است. خب می‌گوییم: آن امکانی را که ارتباط بین آن ممکن خارجی و آن صورت خارجی است، خود آن امکان هم مفهومٌ من المفاهیم، خود آن هم باید در خارج صورت داشته باشد. چون بنا بر این قاعده، کلّ مفهومٍ باید در خارج صورت عینی داشته باشد؛ مفهوم وحدت، مفهوم امکان، مفهوم وجود، مفهوم امتناع، همۀ اینها باید صورت خارجی داشته باشند. نقل کلام در آن صورت می‌کنیم می‌گوییم: خود آن صورت آیا امکان دارد یا ندارد؟ و هلمّ‌جرّا إلی ما لا نهایة. آن‌وقت خود همین سلسلۀ إلی ما لا نهایة‌ای که به‌وجود می‌آید خودش هم مفهومٌ من المفاهیم. خود همین سلسله هم در خارج آیا ممکن است؟ یا در خارج، خود همین سلسله هم موجودٌ من الموجودات دیگر؟ پس خود همین هم یک امکانی دارد. بعد نقل کلام در این وجود می‌کنیم می‌گوییم: این وجود، این مفهومی را که ما برای وجود تصور می‌کنیم، این مفهوم آیا در خارج صورت عینی دارد یا ندارد؟ اینجا دیگر این قضیه لنگ می‌زند. یعنی به این نقطه مرحوم آخوند اشکال وارد می‌کند. چون شیخ اشراق جزو افرادی است که قائل به اصالت ماهیت است. قائلین به اصالة الماهیة، برای وجود، حقیقت و تعینی را در خارج قائل نیستند بلکه فقط وجود را مختص به ذات احدیت می‌دانند و بقیۀ اشیاء ‌را در خارج می‌گویند: ماهیاتٌ متأصلة که وجود بر آنها عارض شده است. یعنی حقیقت و اصالت را به ماهیت می‌دهند، به‌خاطر این است که موجودات را [ماهیات متأصله می‌دانند.] یعنی اشکال اصلی برای اینها [این است].

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

6
  • دلیل اصالة الماهوی شدن افراد، و حلّ این مشکل

  • آخر تعجب هم است که بعضی از اینها با اینکه دارای مراتبی از شهود هستند مثل شیخ اشراق که مراتبی از شهود دارد اما این شهود به چه مرتبه‌ای هست که نتوانسته حقیقت وجود و اعتباریت ماهیات را برای او حل بکند! این هم خودش جای سؤال است! نمی‌شود این‌طور باشد! به‌قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که می‌فرمودند: (البته این هم خودش جای بحث دارد.)

  • یکی از ادله‌ای که دلالت بر مسئلۀ وحدت وجود می‌کند این است که افرادی که به مراتبی می‌رسند، مشاهدات آنها همه به یک نحو خواهد بود.

  • یعنی من‌باب‌مثال اگر شخصی از نظر سلوکی به عالم مثال می‌رسد، آن صورت مثالی را که در اینجا می‌بیند، با صورت مثالی‌ای که شخص آخر می‌بیند و با صورت مثالی‌ای که شخص ثالث می‌بیند همۀ اینها به یک نحو خواهد بود، دیگر در اینجا فرق نمی‌کند. و این دلالت می‌کند بر اینکه یک حقیقت واحد برای همۀ افراد به یک نحو واحد منکشف می‌شود و تعددی دیگر در آنجا وجود ندارد. منتها انسان باید به آن مطلب برسد و به آن مرتبه باید برسد. حالا نرسیدنش موجب جهل او است ولی وقتی رسید دیگر حقیقت واحده را می‌بیند. و اختلاف عرفا در مشاهداتشان، این اختلاف نه به‌عنوان اختلاف در مرئیٰ است که موجب وهن کلام آنها خواهد شد بلکه اختلاف به‌حسب قوت و ضعف و ارتفاع و انخفاض مرتبۀ سلوکی آنها است و به مرئی کاری ندارد، مرئی در جای خودش محفوظ است. ولی این چون به آن مرتبۀ علیا نرسیده لذا مشاهدات او را قبول نمی‌کند، درحالتی‌که آن مرتبۀ علیا، هم مشاهدات این را و هم مشاهدات بعد از او را دارد. این نکته در اینجا هست. آن‌وقت تعجب از امثال شیخ اشراق است که اینها چطور قائل به چنین قضیه‌ای شده‌اند و من خیال می‌کنم آنچه ریشۀ قضیه است و قائلین به اصالة الماهیة وجود را اعتباری می‌دانند این است که وقتی به وجود بحت و بسیط که وجود باری است نگاه می‌کنند و مشاهدۀ سنخیتی بین وجود ممکنات و وجود باری نمی‌کنند مضطراً قائل به یک نوع افتراق بین آن وجود و بین اینها شده‌اند، یعنی گفته‌اند که اگر وجود باری وجود حق است و مجرد است و هیچ نوع تعینی ندارد بنابراین چطور ممکن است همان وجود باری، نفس وجود تعینات خارجی باشد؟! درحالی‌که این وجود خارجی ممهور است به این مهر تعین و محکوم است به ختم تعین و حدود، و بینهما متناقضین و بینهما تضادٌ بیّن. برای رفع تضاد بین وجود متعین و بین وجود باری مجبور شده‌اند که قائل به اصالة الماهیة بشوند و بگویند که وجود، اختصاص به ذات احدیت دارد و بقیۀ ممکنات، وجود آنها وجود عرضی است نه‌اینکه وجود اصیل است. چون دو معنای مخالف در وجود نمی‌توانند تصور کنند، یعنی بگویند: یک وجود اختصاص به ذات احدیت دارد و یک وجود هم اختصاص [به ماسواه] دارد. این معنایش این است که ما در مسئلۀ وجود، قائل به ماهیت بشویم درحالتی‌که وجود از دایرۀ ماهیت خارج است و وجود عارض بر ماهیت می‌شود؛ نه‌اینکه نفس حیثیت وجود، حیثیت ماهیت است. این مشکل، آنها را به این واداشته است. و شما خیال نکنید که اینها قائل به اصالة الماهیة هستند. نه، قائلین به اصالة الوجود هم قائل به اصالة الماهیة هستند. یعنی به‌محض اینکه شما مقام ذات را مقام بسیط بدانید ـ اگر یادتان باشد ـ و آن مقام را جدای از مقام اسماء و صفات و مظاهر جزئیه بدانید شما هم قائل به اصالة الماهیة شده‌اید! و لاجرم این مسئله هست اگرچه تفوّه به اصالة الماهیة نمی‌کنند و قائل به اصالة الوجود هستند و مسئلۀ تشکیک در وجود را به‌شدت ترویج می‌کنند و وجود را یک وجود بسیط می‌گیرند ولی همین‌که شما بین آن وجود و بین سایر وجودات اختلاف انداختید خواهی‌نخواهی دایرۀ مظاهر جزئیه را از دایرۀ وجود مطلق جدا کردید و لا نَعنی بأصالة الماهیة غیر هذا. پس این مشکل حتی در میان اینها هم وجود دارد.

بررسی قاعده شیخ اشراق در عقلی بودن امکان و وجوب و امتناع - نقد اصالت ماهیت و تبیین وجود ذهنی

7
  • حلّ این قضیه به همانی است که ما گفتیم که در مسئلۀ صرافت وجود، دیگر مرتبه موجب تحدّی و تحدید مرتبۀ صرافت وجود نخواهد بود. «کان الله و لم یکن معه شیء» در اینجا هم می‌آید که ذات باری تعالی و ذات احدیت، در عین صرافت در وجود، به آن قاعدۀ «بسیطُ الحقیقة کلّ الاشیاء» همۀ مراتب مادون را درون خود دارد. این قضیه، قضیۀ ‌صرافت وجود است. پس دیگر اختلاف مراتب در نزول، موجب اختلاف در حقیقت آن وجود واحد نخواهد شد.1

  • جایگاه ملائکه در ملکوت و عوالم هفتگانه

  • کیفیت معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و عروج حضرت عیسی و ادریس علیهماالسلام

  • کیفیت تبدیل تصویر روی پرده به شیر در معجزۀ‌ امام علیه‌السلام

  • اللهم صلّ علی محمد و آل محمد

    1. تلمیذ: مبحث روایات و آیاتی که دربارۀ سماوات سبع آمده از عرش و کرسی و ملائکه و... که در بحث عروج هست و اینکه حضرت جبرئیل تا سدرة المنتهیٰ رسیده است، بنا بر فرمایش شما که فرمودید: نسبت به عالم اسماء، جبرئیل اسم جزئی محسوب می‌شود. این مبحث برای ما یک‌خرده مبهم است که اولاً خود این طبقات هفتگانه آسمان و زمین چه معنایی دارد؟ آیا منظور همین عالم مثال و عقل و ملکوت و... است؟ یا اینکه نه، تمایز آنها یک تمایز دیگری است؟ یک بار هم یادم هست که فرمودید: ملائکه در آسمان چهارم هستند درحالی‌که در روایات این‌طور است اگر اشتباه نکنم که تا سدرة المنتهی رفته و بعضی گفته‌اند که سدرة المنتهی در طبقۀ هفتم آسمان است. و این مسئلۀ بودن انبیاء در این هفت طبقه دلالت بر این می‌کند که حضرت ابراهیم به مقام ذات نرسیده اگر ما این عوالم هفتگانه را مادون عالم صفات بدانیم درحالی‌که حضرت علامه در کتابشان می‌فرمایند که بین انبیاء، بالاترین مقام را حضرت ابراهیم دارند، این‌طور برمی‌آید که ایشان به مقام فناء رسیده است. چون این مسائل برای ما حل نشده لذا سؤالات زیادی در این بین برای ما مطرح شده است.
      استاد: من در سؤال شما جای اشکال ندیدم، کجای قضیه را شما اشکال دارید؟ اگر این است که ﴿خَلَقَ ٱللَهُ سَبۡعَ سَمَٰوَٰتٖ طِبَاقٗا﴾1 خب این دلالت بر سماء ماده و مجرد می‌کند، خب این مراتب نزول اسماء و صفات است. هفت آسمان نزول اسماء و صفات است که شدّةً و ضعفاً و قوّةً و أوّلاً بأولویّته [تفاوت می‌کند.] ﴿وَلَقَدۡ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ﴾.2
      تلمیذ: درحالی‌که در روایت معراج داریم که وقتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم به معراج تشریف بردند، حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام را در آسمان اول ملاقات کردند. هر انسانی که از دنیا رفته اگر انسان طیب و خوبی بوده مرحبا می‌گفتند و اگر انسان بدی بوده تأسف می‌خوردند. خب این عالم اگر در آسمان اول بوده که آسمان اول در ماده بوده، مگر اینکه بگوییم: عالم مثال هم جزو آسمان اول محسوب می‌شود.
      استاد: شاید منظور این است که در آن جهت معراج، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سیرشان و عروجشان از ماده به مجرد بوده، خروج از ماده را به‌عنوان اولین مرتبه به‌حساب آوردند، نه‌اینکه اصطلاحاً به آن آسمان اول بگویند: سماء اول. چون پیغمبر از ماده خارج شدند، نه‌اینکه بدنشان از ماده خارج بشود بلکه همان نفس و روح از ماده به مثال ارتقا پیدا کرد. شما هم همین‌طور هستید، شما وقتی که خواب می‌بینید از ماده خارج می‌شوید و به مثال می روید دیگر؛ این یک نوع معراج است منتها آن معراج، معراجی است که آدم دراز می‌کشد و معراج پیدا می‌کند ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در حال یقظه این معراج را رفتند. حالا انسان که در این معراج می‌رود گاهی‌اوقات فقط به جنبۀ مثالی به آنجا می‌رسد و وصول حاصل می‌شود و گاهی‌اوقات از جنبۀ مثال هم می‌گذرد و به جنبۀ معنی هم می‌رسد. بنابراین در این قضیه پیغمبر خیلی کار شاقی انجام ندادند، یعنی همه این معراج را دارند. آنهایی که مکاشفه دارند آنها هم این معراج را دارند، آنهایی که خواب هستند آنها هم همین را دارند. عمدۀ معراج پیغمبر، مسائل بالاتر بوده، آن‌وقت خروج از اولین مرتبۀ ماده و اولین مرتبۀ از مجردات اسمش را آسمان اول گذاشته‌اند.
      تلمیذ: یعنی غیر از اصطلاح قرآن است. پس این هفت آسمانی که در روایت معراج پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هست غیر از آن سبع سماواتی است که در قرآن آمده.
      استاد: بله، البته اینها خودش هم بطنٌ فی بطون است. من‌باب‌مثال در بعضی افراد، منازل بین راه را ۷ تا شمردن، در بعضی ۷۰ شمردن در بعضیا اربعین شمردند بعضی ها یکی شمردند همین خروج از نفس را منزل واحد می‌دانند، اینها تعابیر مختلف است ولکن حقیقتش حقیقت وحد است. یا من باب مثال یکی ملکوت را یکی می‌شمرد یکی ملکوت را دوتا می‌کند سفلی و علیا میکند، به این کیفیت است ولی مهم این است که ماده و مثال و ملکوت و جبروت و لاهوت و بعد هم مقام ذات، خود ملکوت دوتا می‌شود لذا هفت تا تقسیم می‌شود یعنی ملکوت علیا و سفلی.
      تلمیذ: آیا مقام احدیت، مقام لاهوت محسوب می‌شود؟
      استاد: بله. یعنی طبقۀ هفتم مقامی است که عبارت مقام برایش عبارت نارسایی است و کافی نیست، یعنی مقامی نیست منتها از باب افتراق با سایر سماوات و سایر مقامات به مقام هفتم می‌گویند: مقام اطلاقی.
      تلمیذ: مقام هفتم باز اصطلاح قرآنی و اصطلاح روایی هم نشد. فرمایش شما یک تقسیم دیگری است، چون در روایت هم داریم که حضرت جبرئیل تا عرش و کرسی هم آمد که بالاتر از سماوات سبع است و اینها همه مادون می‌شود یعنی در عالم ملکوت می‌شوند.
      استاد: بله، یعنی شما ملکوت را یک معنای عام و سعی بگیرید که شامل همۀ اینها می‌شود؛ و به‌عبارت‌دیگر مُلک و ملکوت دیگر. مُلک عالم شهادت است و ملکوت هم عالم غیب است. آن‌وقت دیگر در همۀ مراتبش ملکوت هست.
      تلمیذ: پس عرش و کرسی هم جزو همین ملکوت است و این تفاوت در اصطلاحات قرآن هم به شدت و ضعف در مراتب برمی‌گردد؟ حضرت جبرئیل و اسرافیل و میکائیل همه در مرحلۀ عالم ملکوت واقع شده‌اند؟ انبیاء مثل حضرت ابراهیم هم در عالم ملکوت است؟
      استاد: بله، اما آنجایی که می‌گوید: ﴿وَ كَذَٰلِكَ نُرِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَ ٱلۡأَرۡضِ﴾3 آن ملکوت سماوات و أرض همین مراتب اسماء و صفات بوده اما آن مرتبۀ دیگر که ﴿وَ إِذِ ٱبۡتَلَىٰٓ إِبۡرَٰهِ‍ۧمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٖ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامٗا﴾4 آن ﴿إِمَامٗا﴾ مافوق این جنبۀ ملکوتی است، جنبۀ ‌همان ذات است که فناء می‌باشد.
      تلمیذ: پس اینکه پیغمبر صلی الله و علیه و آله ایشان را در آسمان هفتم دیدند مال کجاست؟
      استاد: مال عالم خلق است دیگر.
      تلمیذ: پس منافاتی ندارد که عالم توحید را هم ادراک کرده باشد.
      استاد: بله، منافاتی ندارد.
      تلمیذ: آیا ملائکه کلاً مادون اسماء و صفات واقع می‌شوند؟
      استاد: نه، البته منظور از صفت، صفت کلی یا صفت جزئی است، یا منظور از اسم، اسم کلی یا جزئی است، ملائکه دارای مقام اسماء هستند منتها اسماء جزئیه نه اسم کلی. اسم کلی اختصاص به ذات حق دارد، هیچ کس واجد آن نیست. چون همان‌طور که ذات حق اطلاقی است، اسماء او هم اطلاقی هستند، یعنی علم پروردگار اطلاقی است و ما لا نهایة است، قدرت پروردگار، قدرت خدا ما لا نهایة است، حیات او ما لا نهایة است، این سه اسم ما لا نهایة هستند، آن‌وقت هر وقتی که این اسم می‌خواهد در عالم خارج ظهور پیدا کند، برحسب استعداد ظروف، آن اسم در آن ظرف متجلی می‌شود. تجلیِ اسم، خود اسم اطلاق است. دقیقاً مثل این ماء در یک بهار می‌ماند.‌ این ماء در بهار ما لا نهایة است، حالا فرض می‌کنیم ما لا نهایة است. بعد وقتی که این ماء در بهار می‌آید، در این کوه به‌اندازۀ این مقدار آب می‌گیرد، در این ظرف به این مقدار آب می‌گیرد، در این حوض به این مقدار آب می‌گیرد. هر کدام از این ظروف به مقدار ظرفیت خودشان از آن ماء بهره می‌گیرند. آن ماء را شما تصور کنید به اسمٌ من اسماء الله تعالی، آن‌وقت آن اسم از اسماء‌ الهی در ظروف متفاوته برحسب استعداد آن ظرف تعین و تقرر پیدا می‌کنند.
      تلمیذ: پس بنا بر فرمایش حضرت‌عالی مقام واحدیت، مادون مقام اسماء و صفات است؛ اسماء و صفات کلیه. مقام احدیت، مقام اطلاقی است.
      استاد: نه، ببینید مقام واحدیت، مقام اتصاف ذات است به علم و حیات و قدرت و سایر صفات؛ مقام اتصاف ذات. یعنی همین‌که شما تصور می‌کنید: الله علیمٌ، این مقام مقام واحدیت است، الله قادرٌ، این مقام مقام واحدیت است. در مقام احدیت، علم و حیات و قدرت به تصور نمی‌آید، فقط آن وجود واحد به تصور می‌آید. گرچه اینها در بطنش وجود دارد و بدون اینها معنی ندارند. أحدِ بدون علم معنی ندارد، والا این علم، عارض بر او خواهد شد و هو محتاج الی الغیر و باطلٌ. ولی صحبت در این است که ما در مقام احدیت، وقتی تصور یک ذات را می‌کنیم، آن ذات را همراه و مصاحب با اسماء و صفات تصور نمی‌کنیم، آن ذات را علت برای اسماء و صفات تصور می‌کنیم، آن جنبۀ علیت می‌شود أحدیت.
      تلمیذ: پس آن جنبۀ اطلاقی اسماء و صفات همان جنبۀ واحدیت است.
      استاد: بله.
      تلمیذ: رؤیت پیامبر خدا در همان مراحل اسماء و صفات است؟
      استاد: اگر رؤیت باشد در اسماء و صفات است، در ذات که دیگر رؤیت ندارد.
      تلمیذ: در مسئلۀ‌ معراج، تعبیری حضرت‌عالی داشتید که پیغمبر بدن را جدا نکرد، این به چه معنی است؟
      استاد: به همین معنی است دیگر.
      تلمیذ: بعضی می‌گویند که طبق روایات و آیات معراج، مسلم است که معراج روحاً و جسماً بوده است. جسم که در عوالم بالا راه ندارد، پس چطور اطلاق معراج بر بدن هم شامل می‌شود؟!
      استاد: اطلاق از این نظر است که در آیه داریم: ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا﴾5 آن سیر، سیر مادی بوده و این معراج بوده. معراج یعنی عروج، یک نوع حرکت عادی؛ این از نقطه نظر ظاهر. از نقطه نظر باطن هم که خب روح در آن عوالم خودش سیر کرده است.
      تلمیذ: در همین موقع سیر، عروج هم داشته است. پس دراین‌صورت می‌توانیم آیه را هم تأویل کنیم، مسجدالاقصی را به مقام روح و مسجد الحرام را به مقام قلب تأویل کنیم کما اینکه بعضی تأویل کرده‌اند، این اشکال ندارد؟
      استاد: نه، اشکال ندارد.
      تلمیذ: اشاره‌ای داشتید فرمودید که حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام نمرده بلکه عروج کرده و در آسمان چهارم هست. در مورد ادریس علی نبینا و آله و علیه السلام هم چنین روایتی هست. مرگ هم که چیزی جز جدا شدن روح از بدن نیست. در این تعبیر می‌فرمایید که بدن به مراتب بالا راه ندارد، چطور در یک جا تعبیر می‌کنیم به انسان‌هایی که می‌میرند می‌گوییم: به ملکوت می‌روند و درمقابل حضرت عیسی و ادریس را می‌فرمایید که اینها نمرده‌اند و در آسمان چهارم در بهشت‌اند؟! مگر مرگ این نیست که روح به آن عوالم می‌رود؟! جسمشان که نمی‌رود روحشان رفته، چطور در اینجا اطلاق مرگ نمی‌شود ولی در آنجا می‌شود؟!
      استاد: ببینید، مرگ عبارت از جدا شدن روح از بدن عنصری است، به‌طوری‌که بدن دیگر حرکتی ندارد. این معنی معنای فوت و مرگ و ارتحال است. رَحَلَ یعنی جدا شد، رفت. ولی طبق آن قاعده‌ای که قبلاً ما گفتیم که روح می‌تواند بدن را از قانون ماده بیرون بیاورد و یک نحوه تجرد به بدن بدهد، دراین‌صورت ارتحالی صورت نگرفته بلکه بدن را همراه با خودش به یک نحوه تجردی درآورده که قابلیت ورودش را در عالم مثال و... پیدا می‌کند. این را قبلاً هم گفته‌ایم. من‌باب‌مثال این کیمیاگرها طلا را که سفت است درمی‌آورند و با این مواد کیمیایی و... ماده را به شکل مایع درمی‌آورند و دیگر قابل برای هضم و... می‌شود. یعنی همین جسم سخت مبدل به جسم مایع می‌شود و رنگش هم مثل آب می‌ماند. یعنی اگر شما نگاه کنید می‌گویید: هذا ماءٌ. خب چطور این کار انجام می‌شود؟! یعنی یک جسمی از آن صلابت متبدل به یک جسم مایع و سیال می شود؟! با اِعمال ادویۀ کیمیایی این عمل انجام می‌شود. این مسئله همین‌طور در مورد اجسام خارجی و ماده صدق می‌کند.
      در معجزۀ حضرت موسی بن جعفر یا امام رضا علیهم‌السلام که آن اسدی که به ‌یک صورت در پارچه نقش بسته بود و حضرت آن را به‌صورت ماده درآوردند، در آنجا این مسئله می‌آید. و بعد این ماده را دوباره به شکل اولیۀ خودش برگرداندند، این مبحث در آنجا می‌آید که چطور یک ماده که ثقیل است تبدیل به یک موجود مجرد از قوانین ماده می‌شود؟! یعنی اگر از حضرت سؤال کنید این شیری که الان ۳۰۰ کیلو وزنش است، و ۳۰۰ کیلو که شوخی نیست، ۸۰ کیلو هم آن مرتیکه را خورده و حالا شده ۳۸۰ کیلو یا 4۰۰ کیلو، حالا آن 400 کیلو کجا است؟ کجا رفت؟ آیا حضرت این شیر را به خاک تبدیل کردند؟ یعنی خاک باغچه زیاد شد؟ خاکی که تو باغچه است یک‌دفعه بالا آمد؟ حضرت گفتند که نگاه کنید این شیر که تبدیل به خاک شده من 400 کیلو خاک داخل باغچه ریختم، این‌طور که نبوده! اگر در کرۀ زمین بگردیم و از حضرت سؤال کنیم که بالاخره این اسدی که أربعة مئة کیلو وزنش بود بالاخره این ترابش و این وزنش و این عظامش و این لحومش در کجای از این زمین است؟ حضرت می‌گوید: روی زمین نیست. خب پس کجا رفت؟! آیا بالا رفت در کره ماه رفت؟ آنجا باید برویم و پیدایش کنیم؟! این آپولو که بالا می‌رود یا اینکه در سیارات دیگر است؟ اینها هیچ معنی ندارد و اصلاً صحیح نیست. حالا حضرت بهتر می‌داند، من نمی‌دانم! فردا امام رضا علیه‌السلام بیاید یقۀ‌ ما را بگیرد که آیا اصلاً تو می‌دانی من چه‌کار کردم که حالا برای ما داری تکلیف تعیین می‌کنی؟! می‌گوییم: نه، ما با عقل ناقص خودمان داریم می‌گوییم. شما هرکاری کردید ما اصلاً نمی‌فهمیم. بالاخره طلبه‌ایم، طلبه هم از این فضولی‌ها در کار همه می‌کند! در کار امام هم فضولی می‌کند! کاری که امام علیه‌السلام انجام می‌دهد آن‌طوری که به ذهن ناقص ما می‌رسد، ماده را از قوانین ماده بیرون می‌آورد، و وقتی که از قانون ماده بیرون آورد همین ماده تبدیل به یک مثال می‌شود. چطور در باب سنخیت بین علت و معلول ما همین حرف را می‌زنیم، والا معنی ندارد یک موجود مجرد که علت است موجب بروز و ظهور یک معلول مادی بشود. و بحث بین ارتباط بین حادث و قدیم فقط و فقط با این برهان و با این راه روشن می‌شود. والا تمام افراد در ارتباط بین ماده و قدیم و بحث بین ربط حادث و قدیم مانده‌اند! خاطرتان جمع باشد! فقط از این راه ما می‌توانیم بحث را حل کنیم که [بین ماده] و بین مجرد اختلاف ماهوی وجود ندارد، اختلاف در هویت است نه در ماهیت. آن علت، موجب بروز و ظهور ماده به شکل دیگر است؛ چطور اینکه خود او معلول برای یک علتی است که مجرد، تجردش از او بیشتر است. به هر مقدار که این تجرد کمتر بشود، حدود و قیودِ عارض بر آن جوهر یا بر آن وجود بیشتر می‌شود، تا به عالم مثال می‌رسد و بعد از مثال به ماده می‌رسد. لذا شما می‌بینید که قوانین ماده در مثال کمتر است، باز در آنجا هست. او باز بالنسبه به ملکوت کمتر است، و او باز بالنسبه به عوالم عقل و معنی [کمتر است]. این نحوۀ ارتباط بین قدیم و بین حادث است. اگر این مطلب را درنظر بگیریم بنابراین ماده‌ای را که امام علیه‌السلام الان به صورت 4۰۰ کیلو وزنش بود، این ماده را تبدیل کرده است. یک‌وقت می‌گوییم: ما نمی‌دانیم او چه‌کار کرده خب در اینجا رفع تکلیف از خودمان کرده‌ایم اما یک‌وقت واقعاً با عقل خودمان می‌خواهیم ببینیم امام چه کرده است، آن کاری را که او کرده نمی‌دانیم ولی در خارج می‌بینم که دیگر شیر و اسدی وجود ندارد. این ماده را به صورت مثالی تبدیل کرده، در عین اینکه هنوز آن ماده محفوظ است. یعنی اگر بخواهد دوباره مثل این کامپیوتر که در فایل ضبط می‌کنند و آن چیزی که هر‌وقت بخواهند دوباره آن را ظاهر می‌کنند، این امام علیه‌السلام این شیر را به قتل نرسانده که با شمشیر سرش را جدا کند یا عزرائیلی را بفرستد و بگوید که ما این کار را کردیم و حالا تو بیا تا ازهاق روح از او بشود، نه این کار را نکرده بلکه امام علیه‌السلام با آن اراده‌اش این ماده را به‌صورت مجرد برگردانده منتها نه آن تجرد تام. این ماده الان در آنجا محفوظ است، یعنی همان‌طور که حضرت عیسی در آسمان چهارم هست و اگر شما تشریف ببرید، شیرِ معجزۀ امام رضا علیه‌السلام را هم در همان آسمان می‌بینید که 400 کیلو است و مرتیکه را هم خورده است. آن شخصی که آنجا بود مرده و از او ازهاق روح شده، چون ایشان او را تناول کرده است. ولی خود این جناب آنجا حضور دارد و به شما عرض اراده می‌کند!! یک‌وقت شما این کار را نکنید، شما را هم می‌خورد! شما زود قبول کنید! قبول کنید حالا تا بعد به آن برسید! قضیۀ حضرت ادریس و عیسی هم همین است، یعنی خداوند که اینها را به آسمان بالا برد، روح را از بدن آنها جدا نکرد، در عین اتصال به بدن [بالا برد]، لذا آنها هنوز آن بدن را دارند، اراده‌شان تعلق بگیرد با همان بدن به این دنیا می‌آیند، نه اینکه با یک بدن دیگر می‌آیند.
      تلمیذ: آیا آنها ثقل ندارند؟
      استاد: نه، ثقل ندارند.
      تلمیذ: پس عالم مثال را دارند. در آن عوالم همه را می‌بینند پس فرقشان چیست؟
      استاد: فرقشان این است که آنها زنده‌اند، یعنی آنها از مواهب عالم ماده برخوردار هستند، یعنی در عین اینکه مجرد هستند، درعین‌حال آثار عالم ماده را هم دارند. هنوز روح از بدنشان جدا نشده است. یعنی اگر یک آثاری مترتب بر حیات باشد، آن انقطاع روح از بدن پیدا نشده تا اینکه دیگر نسبت به عالم ماده بی‌بهره و بی‌نصیب باشند. همین مواهب عالم ماده را دارند درعین‌حال که با عالم معنی جمع می‌کنند.
      تلمیذ: بنا بر این فرمایشی که فرمود، مسائل دیگری که در روایات آمده مثل اینکه امام زمان علیه‌السلام به‌دنیا آمدند و ناپدید شدند یا در مورد افرادی که می‌مردند و به ائمه متصل می‌شدند، طی الارض و طی الزمان و جریان تخت بلقیس و... همه برگشت به این قاعده می‌کند.
      استاد: بله، این قاعده در همه‌جا سریان دارد. البته طی الارض در بعضی از اقسامش است نه همۀ اقسامش. آن اقسام پایینش این‌طور نیست.
      تلمیذ﴿وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمۡ﴾6 این یک تکلیفی بود که ... .
      استاد: نه، تکلیف را که آنها نمی‌فهمند، آنها یک صورت دیگری را دیدند، آنها که چیزی حالی‌شان نیست!
      تلمیذ: در قضیۀ معراج، بعضی‌ها این‌طور توضیح داده‌اند که همین تلطیف جسد است، روح تبدیل به جسد شده و متجسد شده اما به‌نظر شما این هم نیست بلکه جسد روی زمین بوده، و این همان معراج عرفانی بوده که برای سلاک ایجاد می‌شود. پس چرا این را به‌عنوان معجزه ذکر می‌کنند که هیچ کدام از انبیاء ‌دیگر این معراج و سیرهای صعودی را نداشتند؟!
      استاد: بله، یا اینکه بوده منتها به این حالتی که دفعة واحدة انجام بشود نبوده بلکه تدریجی بوده و کم کم ... .
      تلمیذ: اینکه در روایت آمده مئة مرّة اتفاق افتاده مربوط به قبل از اتمام اسفار است ولی بعد از آن که دیگر معراج معنی ندارد، برای اولیاء خدا که کامل می‌شوند دیگر معراج معنی ندارد.
      استاد: البته چرا، در بعضی از حالات دوباره یک مشاهدات جدیدی هست و یک سیرهایی هست. چون همان‌طور که خدمتتان عرض کردم مراتب اسماء و صفات إلی ما لا نهایة است، چون ممکن است خدا یک مسائل جدید و مراتب جدیدی را مدام باز کند. و اصلاً این موضوع هم از نظر شهود این‌طور به‌نظر می‌رسد. اصلاً ما هم نسبت به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ـ مثلاً گاهگاهی می‌دیدم که ایشان با توجه به آنها یک‌مرتبه چیزهای جدیدی را مطرح می‌کردند، مراتب پایینش را به ما مطرح می‌کردند و بالایش را نه. و این این‌طور نبود که سابق به این قضیه ‌رسیده بودند و در خودشان نگه داشته بودند و الان بگویند، این معلوم است که یک نحوه بروز و ظهورات جدید بوده است. نسبت به پیغمبران هم همین‌طور بوده است. من‌باب‌مثال نسبت به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم داریم که از یک طرف وقتی که امام حسین علیه‌السلام به‌دنیا آمد حضرت گریه کردند و گفتند که این امت با او چه می‌کنند. یعنی بعضی از اوقات می‌دیدیم که همین قضیه را به یک نحوه و صورت دیگر مشاهده می‌کردند. این اختلافی که در مراتب هست و در کیفیات هست این‌طور نیست که یک طبقۀ واحد باشد و وقتی که انسان مشاهده می‌کند همه را ببیند. حتی مثالش هم بی‌نهایت است، ملکوت هم بی‌نهایت است. همۀ اینها هرکدام بی‌نهایت‌اند.
      1. سوره نوح (71) آیه 15.
      2. سوره ملک (67) آیه 5.
      3. سوره انعام (6) آیه 75.
      4. سوره بقره (2) آیه 124.
      5. سوره اسراء (17) آیه 1.
      6. سوره نساء (4) آیه 157.