پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير
توضیحات
زیادت امکان بر ماهیت در این جلسه به بررسی دیدگاه قائلان به وجود خارجی امکان و نقد آن اختصاص دارد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تبیین اینکه امکان از معقولات ثانی فلسفی است و ظرف تحقق آن ذهن میباشد، نشان میدهد که نسبت دادن وجود خارجی مستقل به امکان ناشی از خلط میان وجود ذهنی و وجود خارجی است. در ادامه، چهار دلیل مطرحشده برای اثبات زیادت امکان بر ماهیت، از جمله تفاوت حکم ذهنی و خارجی، لزوم یکی از اوصاف ثلاثه، نقش ذهن در حمل مفاهیم و تقدم امکان بر حادث، بررسی و نقد میشود. استاد تأکید میکند که اتصاف ماهیت به امکان در خارج است، اما خود مفهوم امکان تحقق عینی مستقل ندارد. در نهایت روشن میشود بسیاری از اشکالات به دلیل خلط میان ماهیت، وجود و نحوه تحقق ذهنی مفاهیم شکل گرفته است.
درس دویست و ششم
بررسی قول به زیادت امکان بر ماهیت (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ذهن، ظرف وجودی امکان
عرض شد که مرحوم آخوند ادلۀ قائلین به زیادت امکان بر ماهیت را در تحقق خارجى بیان کردند. آن چیزى که تابهحال مشخص بود و فرمودند این بود که امکان از معقولات ثانی فلسفی است و ظرف تحققش در ذهن است. معقولات ثانیه ظرف تحققشان تمام در ذهن است؛ بهعبارتدیگر اینها وجود خارجى ندارند. بله، ممکن است مصادیق خارجى داشته باشند، مانند طبایع نوعیه، انسانیت و حیوانیت، ولى ظرف تحقق آنها ظرف تحقق در ذهن است. ظرف اتصاف در خارج است؛ یعنى یک شیء خارجى، یک عین خارجى متصف به امکان است ولى خود این مفهوم امکان اگر بخواهد قالبریزى بشود اگر بخواهد لباس وجود بپوشد، در چه ظرفى لباس وجود مىپوشد؟ آیا در این اتاق می پوشد یا اینکه در ذهن؟ صحبت در این است.
آقایان قائلاند به اینکه ظرف وجودش در خارج است. همینطور که ماهیات شخصیه و اعیان خارجى ظرف تحقق آنها در خارج است، یک چیزى به نام امکان هم در خارج هست، منتها همانطور که دیروز گفتیم فقط حلالزاده اینها را مىبیند! خلاصه آن کسى که شک و شبههاى در او هست میبیند. ما که ندیدیم همراه با این شیء خارجى و این عین خارجى، یک شیء دیگرى هم وجود داشته باشد بهنام امکان. دیدید بعضى اوقات یک تصاویرى را نشان مىدهند که همراه با آن تصویر یک سایهاى هم در کنارش هست؛ خودش تصویر است و یک سایهاى هم بهاندازۀ 2 یا 3 میل همراهش است و بعضیها سایههایش زیاد است. حالا ما از باب تشبیه مىگوییم. آن شیئى که خود تصویر است، خود آن ماهیتى است که در خارج هست. زید و عمرو و... ، آن سایهاى که در کنارشان هست همان امکانى است که آقایان مىگویند. این هم یک مسئلهای که واضح البطلان است.
ادلۀ آقایان بر زیادت امکان بر وجود در ظرف خارج
علیأیحال مرحوم آخوند این ادله را در اینجا ذکر مىکنند. دلیل اول آقایان این است که ما بر شیء به دو نحو امکان حکم مىکنیم مىگوییم: الشیء إما ممکن فی الخارج و الشیء إما ممکن فى الذهن. پس معلوم مىشود که آن شیئى که متصف به امکان است در خارج، با آن شیئى که متصف به امکان است در ذهن تفاوت دارد، درحالیکه هر دو شیء یکى است. شکى نیست که این ماهیت یک امر بیشتر نیست، وقتى که این ماهیت لباس وجود بپوشد این ماهیت تفاوت مىکند، این ماهیتى که در خارج هست با ماهیتى که در ذهن هست متفاوت است، و همینطور امکانِ آن هم متفاوت است. یک ماهیتى ممکن است در ذهن ما بیاید و ممکن است نیاید، یک ماهیتى ممکن است در خارج لباس وجود بپوشد و ممکن است نپوشد. بنابراین خود ماهیت ـ خوب شد که نگفتند ماهیت فرق مىکند! حالا در بحث ماهیت بعداً در وجود ذهنی صحبت میشود. ـ که در خارج لباس امکان را پوشیده است با ماهیتى که در ذهن لباس امکان را پوشیده است متفاوت است. و نیست تفاوت مگر در خود امکان! یعنى وجود امکان خارجى موجب شده است که افتراقى بین ماهیت متحقق خارجى و بین آن ماهیتى که متحقق در ذهن است بیندازد، و آن بهخاطر نفس امکان است. بهعبارتدیگر ما یک امکان در ذهن داریم و یک امکان هم در خارج داریم، و اگر آن اتصاف به امکان و آن وصف به امکان تفاوت داشته باشد هیچ فرقى بین این و بین آن دیگر نخواهد بود. منبابمثال دوتا کتاب هست که هر دو ملوّن به بیاض هستند، هم این سفید است و هم آن سفید است ـ از باب مثال مىگویم والا باز در اینجا تعدد و تعین هست، این کتاب یک امر است و آن کتاب یک امر دیگر است، ولى به خود آن رنگ کار داریم. ـ اگر با یک رنگ و در یک حد و در یک درجه هر دو کتاب را با آن رنگ کنید، مثلاً رنگ سفید با این حد خاص رنگ کنیم و خود هردو کتاب شبیه هم باشند مثلاً کتاب اسفار باشند و هر دو هم رنگش یکى باشد، شما بین کتاب خودتان و کتاب رفیقتان فرقى نمىگذارید چون هر دو یک رنگ دارند، هر دو یک جلد دارند و هر دو تعداد صفحات و وزنش یکى است. حالا اگر رنگها متفاوت بود شما با این رنگها تفاوت مىگذارید، مثلاً رنگ کتابى که جلوی من است زرد است، حالا نه زرد است و نه سفید است اما این کتابى که جلوی آقاى ... است سفید است. من با همین اختلاف مىتوانم تمیز قائل بشوم که این کتاب مال من است و این کتاب مال ایشان است، و همینطور سایر اعراض. این امکانى که ماهیت متصف به امکان است دو جور امکان است: یک امکانى است که ظرف تحققش در خارج است و یک امکانى است که ظرف تحققش در ذهن است. لذا این موجب افتراق بین این ماهیت شده است. ماهیت خارجى را با ماهیت ذهنى جدا کرده است.
اشکال به دلیل اول در خلط بین وجود ذهنی و وجود خارجی
اشتباه اینها در این است که اینها مسئلۀ اتصاف ماهیت به امکان را با اتصاف ماهیت به وجود خلط کردند. در بحث وجود ذهنى خواهیم آورد که در آنجا فرق بین ماهیت موجوده در ذهن با ماهیت موجوده در خارج فقط در بحث وجود است نهاینکه بحثش در ماهیت باشد. ماهیت هیچ فرقى نمىکند، نحوۀ وجود است که بین ماهیت ذهنى و ماهیت خارجى موجب افتراق است و در آنجا در بحث وجود ذهنى خواهیم گفت. برخلاف کلام مرحوم آخوند که ما در بحث وجود ذهنى آنچه را که در ذهن [میآید ماهیت و وجود خاص ذهنی میدانیم.] چون مرحوم آخوند قائلاند به اینکه آنچه در ذهن هست فقط وجود است، فقط نفس الوجود است مانند حرکت که بعضیها منجمله خودشان قائلاندکه الحرکة وجودٌ. ما إنشاءالله در بحث وجود ذهنى خواهیم گفت که وجود بدون تقید به حد، امکان ندارد که در خارج متحقق بشود. یعنى همینکه یک شیء مىخواهد در خارج تحقق پیدا کند، نفس ظرف تحقق خارجى حتماً مهر تقید و تحدد را به آن خواهد زد، و این امر موجب نمىشود که آنچه در ذهن هست نفس ماهیت باشد بدون وجود، و نفس وجود باشد بدون تحدد و تقیدش به قیود. اختلاف بین آنچه که در ذهن تحقق پیدا مىکند و بین آنچه که در خارج تحقق مىکند اختلاف در ماهیت نیست. دقیقاً عین آنچه که در ذهن هست در خارج تحقق پیدا مىکند اگر بخواهد تحقق پیدا کند بدون یک سر سوزنى کم و زیاد. اما فرق در این است که وجود خارجى وجود خاص است، وجودى است که ثقل دارد، وجودى است که حجم دارد، وجودى است که وزن دارد، وجودى است که داراى خصوصیات خارجى است. منبابمثال شما همین گنبد مسجد اعظم را تصور مىکنید اما این گنبد مسجد اعظم که با آن حجمش در سر شما نرفته است! آن گنبد کجا و مغز سرکار کجا؟! ولى این همان تصور با تمام خصوصیات الآن در ذهن شما قرار گرفته است. بهصرف اینکه من گفتم، یکدفعه شما تصور یک گنبد بزرگى را در خودتان کردید؛ البته نه در خودتان بلکه در عالم خارج!! من قصد جسارت نداشتم!! این تصور خارجى با آنچه در خارج هست یکى است، الا اینکه آن داراى وزن است و حجم است و آن چیزى که در ذهن شما هست داراى وزن و حجم نیست. لذا صد هزار مانند آن هم تصور مىکنید بدون اینکه مسئلهای اتفاقى بیفتد، فقط مطلب در کیفیت وجود است. این دلیل اول آقایان بود.
دلیل دوم آقایان که قائل به زیادت امکان بر ماهیت در خارج هستند این است که مىگویند: اگر شیء، ممکن در اعیان نباشد باید یا ممتنع باشد یا ضروری باشد. چون خالى از این سهتا که ما نداریم. هر قضیهاى متّجه به یکی از این جهات ثلاث است، یا قضیۀ ما قضیۀ ممکنه است یا ضروریه است یا ممتنعه. پس اگر شیء، ممکن در خارج نباشد پس باید بگوییم در خارج، یا ممتنع باشد یا ضرورى باشد. چون در وحدت هم بحث مىکنند، در وجود هم بحث مىکنند. بحث در وحدت و وجود هم داخل در این است. مىگویند: اگر غیر از آن واحد، خود وحدت هم در خارج وجود نداشته باشد. منبابمثال الآن این کتاب واحد است، خود کتاب یک امرى است و آن وحدتى که بر این کتاب حمل شده آن هم یک امر دیگرى است که در خارج هست. و آن را هم عرض کردم که فقط حلالزاده مىتواند ببیند! آنچه ما مىبینیم کتاب است.
اینکه غیر از این کتاب یک وحدت دیگرى هم در خارج هست، اگر شما مىگویید: وحدت در خارج نیست، خلاف وحدت کثرت است پس باید بگویید: یک کتاب در خارج متکثر است و این متناقضین است، یا اینکه وجود حمل بر موجود مىشود، آنچه که در خارج احساس مىکنیم آن موجود است، وجود عرض بر آن موجود مىشود، بر آن ماهیت موجود خارجى. غیر از آن موجود اگر یک وجود دیگر نباشد بنابراین باید بگوییم: این شیئى که در خارج هست معدوم است. یعنى وقتى ما مىگوییم: «زید موجودٌ». «موجودٌ» یعنى چه؟ ذاتٌ ثبت له الوجود دیگر. «موجودٌ» یعنى این. خب این که ما داریم مىبینیم همین تعین خارجى است همین زید است، این زیدى که موجود است. اگر قرار بر این باشد که وجود هم غیر از این موجود در خارج نباشد پس باید خلافش که معدوم است در خارج باشد. البته باز در اینجا یک خلطى شده که بین وجود و بین معدوم در اینجا تقابل افتاده، درحالیکه اگر اینها بخواهند دلیلشان را درست بیاورند باید بین وجود و عدم تقابل بیندازند نه بین وجود و بین معدوم. این یک مسئله است. و حیث اینکه این دوتا با هم متناقضین هستند بنابراین باید در خارج ما یک امکانى داشته باشیم، یک وحدتى در خارج داشته باشیم و یک وجودی در خارج داشته باشیم. این هم دلیل دوم آقایان است.
دلیل سومی که مىفرمایند این است که مگر شما نمىگویید: اینها محمولات ذهنى هستند، یعنى ظرف تحقق اینها در ذهن است؟! خب ذهن هم ذهن است دیگر، کاری با آن نمىتوان کرد، ذهن کارش مونتاژ است، ذهن کارش ترکیب است، خب چه اشکال دارد حالا که اینطور است و این اعتبارى است، این امکان را بهعنوان محمول بر هر موضوعى که دلش میخواهد بچسباند؟! وقتى که قرار ذهن است و نه در خارج، [خب چه اشکال دارد؟!] در خارج، از اختیار ذهن مسئله بیرون مىرود و مسئله در وجود خارجی مىرود. زید امکان دارد در خارج، واجب الوجود وجود دارد در خارج، شریک البارى ممتنع است در خارج. خارج از دست ذهن بیرون است. ولی ذهن که دیگر بهدست خودش است، ترکیب مىکند، مونتاژ مىکند، یکى را موضوع قرار مىدهد و آن را محمول قرار مىدهد. ما اگر قرار باشد بگوییم: ذهن است، خب شریک البارى را مىگوییم: ممکن، واجب الوجود را مىگوییم: ممتنع، ذهن است دیگر! ذهن این وصف و این محمول را به هر موضوعى که دلش بخواهد میچسباند درحالیکه مىبینیم باطل است. اینکه باطل است بهخاطر این است که خود همین وصف در خارج هست، و این وصف وقتى در خارج هست این ذهن دیگر نمىتواند به او بچسباند، چون از باب تقابل و تطبیق بین آنچه در ذهن است و آنچه در خارج است مىبینیم این تطبیق جور درنیامد، آنچه که در خارج است ممتنع است و آنچه که در ذهن است ممکن است.
اما همینجا یک نکتهای هست که مرحوم آخوند متذکر آن نشدند و آن این است که این تطبیق را خودتان از کجا آوردید؟! تا آن امکان و امتناع و ضرورت در ذهنتان نباشد شما از کجا مىگویید: متناقضین؟! پس باید یک چیزى در ذهن باشد تا شما بهعنوان یک تطبیق خارجى بگویید. یعنى در وهلۀ اول، آن امکان در ذهن هست یا آن امتناع در ذهن هست نهاینکه در خارج است. این هم یک نکته بود.
تلمیذ: این امکان در ذهن را هم از خارج گرفتهایم کما اینکه خیلى از امور انتزاعی را از خارج میگیریم.
استاد: شما از کجای خارج گرفتهاید؟! شما غیر از این کتاب [آیا چیزی میبینید؟!] همانطور که عرض کردم مگر اینکه شما حلالزاده هستید ولى ما نیستیم! ولى این کتاب آنچه ما مىبینیم همین است، جلد است و این هم کاغذ است و... .
تلمیذ: جواب به وجود و ماهیت را هم مىدهند دیگر، مىگویند: ما در خارج، هم ماهیت انتزاع مىکنیم و هم وجود انتزاع مىکنیم، هم امکان انتزاع مىکنیم و هم وجوب انتزاع مىکنیم. پس اینطور نیست که حتماً وجود ذهنیه دارد. ممکن است در خارج چیزى باشد ولى حالا بحث در آنجا مىشود که در خارج چه هست.
استاد: نه، آنچه ما احساس مىکنیم. ببینید، آنچه ما در خارج مىبینیم کتاب است و غیر از کتاب که چیزى نمىبینیم. این کتاب است و این کیفیات و کمیاتش است و این مطالب هم که در آن هست. اما حالا امکانش کجا است؟!
تلمیذ: پس این را که فرمودید برمىگردیم به همان جواب سؤال اول.
استاد: بله، بالاخره آنچه ما داریم مىبینیم این است. خب شما بیایید امکان را هم به ما نشان بدهید!
دلیل چهارم که مىآورند مىفرمایند: این دلیل چهارم اختصاص به امکان دارد، و شکى نیست که هر ممکن مسبوق به امکان است. بهعبارتدیگر جاعل آن ماهیت را از امکان بیرون مىآورد و لباس وجود به آن شیء مىپوشاند. و قبل از اینکه جاعل جعلش به او تعلق بگیرد امکان بر این سابق است، والا اگر امکان بر این سابق نبود جاعل چهکار مىخواهد بکند؟ چیزى را که هست، هست نمىکند! تحصیل شیء حاصل که محال است. پس امکان سبقت دارد بر آن امرى که جاعل بهواسطۀ جعل [محقق میکند.] حالا یا جعل وجود مىکند یا جعل ماهیت، آن دیگر بسته به اصالة الوجود یا اصالة الماهیة است. جاعل بهواسطۀ جعل، آن امرى را که امکان بر آن سابق است آن امر را متحقق مىکند. اگر امکان در خارج نباشد در ذهن باشد، پس باید جعل جاعل فقط به ذهن تعلق بگیرد نه به خارج. چون معنی ندارد که جاعل بیاید و یک امرى را که خود اتصافش در ذهن است، آن را بیاورد و در خارج محقق کند. ذهن و خارج دو چیز است، دو امر است. آن جاعل نمىآید ذهن را تبدیل به خارج کند. اگر آن امر، امر خارجى است خارج درست مىکند و اگر آن امر، امر ذهنى است ذهنى درست مىکند. [اینکه] یک امر ذهنى را بخواهد در خارج درست کند بهدست جاعل نیست. چطور اینکه میگویند: تصور شخصی در اختیار کسى نیست. اگر خیلى زورتان به شخصی برسد این است که آن را نگه دارید و در یک اتاق حبس کنید، دیگر قدرت ندارید تصورات او را هم در اختیار بگیرد، فکر او را دیگر قدرت ندارید در اختیار بگیرید، او فکر می کند، خود او جاعل فکر خود است و خود او مصوّر تصاویر خود است، شما زورتان برسد فقط میتوانید او را نگه دارید و نگذارید از این اتاق بیرون برود. بنابراین همین دلیل بر این است که امکان، وجود خارجی دارد.
جواب مرحوم آخوند به ادلۀ آقایان
مرحوم آخوند در جواب اینها یک مسئلهاى را مىفرمایند و البته بعد جواب هم مىدهند ولى با توجه به آن قضیه که جواب حلی در اینجا مىدهند دیگر این مطالب همهاش خودبهخود منتفى مىشود. ایشان مىفرمایند که ما قبلاً گفتیم: یک ماهیاتى هست که این ماهیات جزء معقولات ثانیه است، یک مفاهیمى است که جزء معقولات اولیه است. آنچه که اشیاء است و ماهیات اشیاء است، یا ظرف تحقق و ظرف اتصافشان در خارج است و در خارج تحقق پیدا مىکنند، هم شیء متصف به آن وجود مىشود در خارج و هم ظرف تحققش در خارج است، یعنى اتصاف این ماهیت به وجود در ذهن نیست بلکه در خارج است.
و بعضى از ماهیات هستند که این ماهیات و مفاهیم، ظرف تحقق آنها در ذهن است ولى ظرف اتصاف در خارج است مانند امکان و شیئیت یا مانند وحدت و وجود و امثالذلک. این شیء خودش در خارج متصف به این اوصاف است، منبابمثال این کتاب خارجى متصف به وحدت است، این کتابى که در خارج هست متصف به امکان است چون قبلاً نبوده و الآن هست، همین کتاب خارجى متصف به شیء است هذا شیءٌ. ظرف اتصاف این شیء خارج است ولى این مفهوم، ظرف تحققش در ذهن است. یعنى وقتى ما بخواهیم دست بیندازیم و این کتاب را بگیریم، غیر از این کتاب یک امکان دیگری در دست ما نمىآید، آنچه در دست ما مىآید همان تصور ذهنى ما است که همراه با ما است. تحققش در ذهن است گرچه اتصاف این شیء به این در خارج است.
بعضى چیزها هست که هم ظرف تحققش ذهن است و هم ظرف تحققش خارج است مانند طبایع نوعیه که اینها ظرف تحققشان هم در خارج است و هم در ذهن است. کلى طبیعى، هم ظرف تحققش در ذهن است، یعنی ذهن تصور مىکند. و هم از باب تحققش به تحقق جزئیات و مصادیق خارجى مانند انسان و... باز ظرف تحقق خارجى دارد. وقتى که زید در خارج باشد ما مىگوییم: انسان در خارج موجود است. آیا نمىگوییم؟! انسان در خارج موجود است منتها بهواسطۀ جزئیاتش و بهواسطۀ مصادیقش نه بهواسطۀ خودش.
بعضى چیزها هست که هم ظرف تحققش و هم ظرف اتصافش هر دو در ذهن است مثل تصورات کلی مثل نفس کلیت، نفس جزئیت. طبیعت بهعنوان أنه کلىٌ نه بهعنوان طبیعت وجود افراد در خارج که اینها هم ظرف تحققشان در ذهن است و هم ظرف اتصافشان. اینکه مىگوییم: الانسان کلىٌ، این حمل کلیت بر این انسان در خارج نیست چون آن که در خارج است انسان کلى نیست. نه اتصافش در خارج است و نه تحققش. پس اینها تحققشان در ذهن است.
بنابراین مرحوم آخوند مىفرماید: روىاینحساب ما باید ببینیم که امکان جزء کدامیک از اینها است. آنچه ما ملاحظه مىکنیم متوجه مىشویم که امکان، ظرف اتصافش در خارج است، واقعاً این شیء در خارج متصف به امکان است ولیکن ظرف تحققش در ذهن است، بهخاطر اینکه ما غیر از آن در خارج چیز دیگرى بهنام امکان مشاهده نمىکنیم.
إشکالاتٌ و تفصیاتٌ:
إنّ الذین یقولون إنّ الإمکانَ و نظائرَه کالوجوبِ و الوجودِ و الشیئیةِ و الوحدةِ لها صورةٌ فی الأعیانِ و هویةٌ زائدةٌ علىٰ ذاتِ الممکنِ و الواجبِ و الموجودِ و الواحدِ و الشیءِ ربما احتَجّوا علىٰ إثباتِ دعواهم بحُججٍ:
أولاها: أنّا إذا حَکَمنا علَى الشیءِ بأنّه ممکنٌ فی الأعیانِ نُدرِکُ تفرقةً بینَ هذا و بینَ ما نحکُمُ أنّه ممکنٌ فی الذهنِ و لیس إلا أنّ الممکنَ الخارجی إمکانُه فی الخارجِ و الممکنَ الذهنی إمکانُه فی الذهنِ و قِس علیه نظائرَه.
«[اشکالها و رهایی از آنها:] آن کسانى که مىفرمایند: امکان و نظائرش مثل وجوب و وجود و شیئیت و وحدت و این مفاهیمى که ظرف تحققشان ذهن است1 اینها یک صورتى در اعیان خارجى دارند و یک تحقق زائده بر خود ممکن و بر خود واجب و موجود و واحد و شیء در خارج دارند. (علاوه بر اینکه ذات ممکن در خارج هست، ذات واجب در خارج هست، ذات موجود و واحد و شیء در خارج هست، غیر از آنها همراه با آنها یک مسئلهاى به نام امکان هم در خارج هست.) مطالبى فرمودند:
یکى از آنها این است: وقتى که ما حکم مىکنیم بر یک شیئى به اینکه ممکن است در اعیان، یعنى ممکن الوجود خارجى است، یک تفریقى بین این حکم و بین [آنچه در ذهن حکم میکنیم که ممکن است ادراک میکنیم، یعنی] احساس مىکنیم بین آنچه که در ذهن حکم مىکنیم و آنچه در خارج حکم مىکنیم اختلاف هست. این دلیلش این است که ممکن خارجى، امکانش در خارج هست. (یعنى منبابمثال آن زیدى که در خارج هست، غیر از آن زید هم یک امکانى در خارج وجود دارد که ما نمىبینیم. ممکنِ ذهنى، امکانش در ذهن هست.) و وحدت و شیئیت هم همینطور است.»
تلمیذ: مسلم است که اینها اینقدر عقل داشتند که بگویند: امکان را نمیتوانیم در خارج ببینیم! آیا اینها خلط بین مصداق و مفهوم نکردهاند؟! مثل وحدت و وجود که ما میگوییم: وحدت را از خارج انتزاع میکنیم اما مصداق خارجی وحدت همان شیء خارجی است، اینها خلط بین امکان و ممکن کردهاند.
تفاوت بین قضیه امکان با وحدت و وجود
استاد: اتفاقاً خود مرحوم آخوند هم همینطور مىفرمایند. ایشان میفرمایند: مسئلۀ وحدت و وجود با امکان فرق مىکند. در مسئلۀ وحدت ـ البته نه با این ادلهاى که اینها ذکر مىکنند بلکه با یک دلیل بسیار محکم که ایشان دلیل عرشى و از الهامات مینامند. ـ آنجا وحدت، شیئى غیر از نفس وجود نیست. یعنى در هرجا که وجود هست در آنجا وحدت هست و در هرجا که وحدت هست در آنجا وجود هست. و این بحث بین تشکیک در وجود و تشخص در وجود هم از همینجا مىآید. آنچه که در عالم هست بنا بر یک مسئلۀ بسیار دقیق، همۀ آنها چیزى جز یک امر واحد نیست. یعنى وجود در عالم تکثر پیدا نمىکند، ظهورات مختلفى پیدا مىکند. بهعبارتدیگر آنچه در عالم وجود پیدا مىکند تجزیه و تقسیم نشده است بلکه همه مرتبط به یک حبل واحد و همه منسجم به یک امر است. منبابمثال وقتی شما یک پرتقال را درنظر مىگیرید قبل از اینکه یکییکی این اجزایش را در بیاورید این پرتقال یک امر واحد و یک انسجام واحد را داشت. بعد شما این پرتقال را یک جزئش را درمىآورید و کنار مىگذارید، یک جزئش را درمىآورید و کنار مىگذارید، یک جزئش را درمىآورید و کنار مىگذارید، این پرتقال تجزیه مىشود، تقسیم مىشود به اجزائى که هیچگونه ارتباطى با هم ندارند. از باب تشبیه و تقریب مسئلۀ وجود و مظاهر مختلفى که در عالم دارد، تشبیه به آن پرتقال قبل از باز شدن است، قبل از اینکه شما باز کنید یک وجودى و هویتى بهنام پرتقال الآن در دست شما هست و این هویت پرتقال داراى مظاهر مختلفى است حتى شما از پوست این مىتوانید تشخیص دهید که چندتا حبه در این پرتقال موجود است، از خارج هم مىتوانید این را متوجه شوید. از باب تشبیه، مسئلۀ وجود به این کیفیت است و مسئلۀ وحدت به این کیفیت است. این مسئلۀ تشخص در وجود است.
در بحث تشخص در وجود ما قائل به وحدت حقیقیه هستیم، وحدت حقیقیهاى که قابل تجزیه نیست. چون وحدت قابل تجزیه نیست، وحدت حقیقیهاى که قابل انصرام نیست، وحدت حقیقیهاى که تقسیم به اجزائى نمیشود. و این موجودات مختلفى که در عالم هست و هر کدام جداى از یکدیگر هستند و ظهور جدا و تقسیم دارند ولى در باطن یک حقیقت مرتبط به هم هستند که آن حقیقت مرتبط به هم را ما عبارةٌ أخراى از وحدت حقیقى وجودى مىدانیم. این برخلاف مسئلۀ تشکیک است که در قضیۀ تشکیک، اختلاف در ضعف و شدت اصلاً موجب اختلاف در مراتب است. ما به مرتبۀ پایین، مرتبۀ بالا نمىگوییم و به مرتبۀ بالا، مرتبۀ پایین نمىگوییم. یعنى در مسئلۀ تشکیک، بهعبارتدیگر باید قائل به تناقضى شویم، در عین اینکه یک امر، امر واحدى هست چطور این امر داراى اختلاف و تباین ماهوى مىشود، لذاست که قول تشخص در وجود، قول عالى و راقى در بحث وجود و در بحث حقیقت وجود در اینجا تلقى مىشود. البته بنا بر آن تعریفى که ما از مسئلۀ تشکیک در وجود مىکنیم، آن مراتب در تشخص در وجود، تفاوتى در آنجا ندارد.
در مسئلۀ وحدت و وجود قضیه همینطور است که ایشان مىفرماید. یعنی در مسئلۀ وحدت در خارج، آن امر عبارةٌ أخراى واحد است. یعنى وقتى که ما کتاب را در خارج مىبینیم نیاز به حلالزادگى و غیر حلالزادگى ندارد، همینکه شما کتاب را مىبینید وحدت را هم با او مىبینید. این نیست که شما کتاب را ببینید ولی امکان را نبینید. ما امکان را نمىبینیم. این است که شما مثلاً کتاب را ببینید و همراه با او سایر چیزها را مشاهده نکنید؛ آن اوصافى که ظرف تحققش در ذهن است. و همراه با این کتاب ما وجود را مىبینیم، یعنى احساس وجود مىکنیم، این الآن موجود است، یعنى نفس وجود را ما الآن در این کتاب مىبینیم به این قالب، نفس وجود را در این لیوان مىبینیم به این قالب، نفس وجود را در این شیشه مىبینیم به این قالب. این نفس وجود را ما داریم در اینجا مشاهده مىکنیم، نهاینکه یک امر تخیلی و یک امر اضافى را. ولى در بقیه فرق مىکند.
و ثانیتُها أنّه إن لم یکن الشیءُ ممکنًا فی الأعیانِ لکانَ فی الأعیانِ إما ممتنعًا أو واجبًا إذ لا مخرجَ للشیءِ عن أحدِ هذه الأوصافِ و لو لم یکن موجودًا فی الأعیانِ لکان معدومًا و لو لم یکن واحدًا لکان کثیرًا فیَلزَمُ أن یکونَ المحکومُ علیه بأنّه ممکنٌ أو موجودٌ أو واحدٌ فی الأعیانِ ضروریَ وجودٍ أو ضروریَ عدمٍ و معدومًا و کثیرًا و هذا تناقضٌ مستحیلٌ.
«و دوم اینکه اگر شیئى ممکن نباشد در اعیان، پس یا باید ممتنع باشد یا واجب، زیرا مخرجى برای شیء از اینها نیست، یعنى هیچ مفرى از این اوصاف ثلاثه ندارد. اگر شیء موجود نباشد در اعیان، باید معدوم باشد. اگر شیء واحد نباشد باید زیاد باشد. لازم مىآید با این قیاسى که ایشان فرمودند که محکومٌ علیه ما ممکن است یا موجود است یا واحد است در اعیان، اینکه در اعیان ممکن باشد لازم مىآید وجودش ضرورى باشد یا عدمش ضرورى باشد یا معدوم باشد یا کثیر باشد. (چون شما اینها را قبول نکردید در اعیان. شما مىگویید: امکان در خارج نیست، وحدت در خارج نیست، وجود در خارج نیست. اگر وحدت درخارج نباشد پس خلافش که کثرت است باید در خارج باشد یا اگر وجود در خارج نباشد پس عدم باید در خارج باشد یا اگر امکان در خارج نباشد ضرورى عدم یا ضرورى وجود باید در خارج باشد.) و این تناقض محال است.»
و ثالثتُها لو کان هذه الأشیاءُ محمولاتٍ ذهنیةً و أوصافًا عقلیةً لا أمورًا عینیةً فی ذواتِ الحقائقِ کان للذهنِ أن یضیفَها بأیّةِ ماهیةٍ اتفَقَت فکان کلُّ مفهومٍ و إن کان مِن الممتنعاتِ کشریکِ الباری و اجتماعِ النقیضینِ و العدمِ المطلقِ ممکنًا و قِس علیه غیرَه.
«و سوم اینکه اگر اینها محمولات ذهنى و اوصاف عقلیه باشد نه امور عینیه در ذوات حقائق و در خود حقائق، ذهن مىآید ترکیب مىکند و این را محمول قرار مىدهد براى هر موضوعى که دلش مىخواهد، واجب الوجود را مىگوید: ممکنٌ. پس هر مفهومى اگرچه از ممتنعات باشد مثل شریک الباری یا اجتماع نقیضیین یا عدم مطلق، همۀ اینها را بگوییم: ممکنٌ، بهجهت اینکه ذهن است دیگر، ذهن دلش مىخواهد هر چیزی را موضوع قرار مىدهد و دلش میخواهد هر چیزی را محمول قرار مىدهد. [و قیاس کن بر این موارد، غیر اینها را.]»
و رابعتُها مختصةٌ بالإمکانِ و هو أنّ کلَّ حادثٍ یجِبُ أن یسبِقَه الإمکانُ و لا یوجِدُه الفاعلُ إلا لأنّه ممکنٌ فی الأعیانِ لا لأنّه ممکنٌ فی الذهنِ فحسبُ و إلا ما حَصَلَ له تحققٌ إلا فی الذهنِ فما وُجِدَ فی الخارجِ فلا بدَّ مِن أن یکونَ له إمکانٌ فی الخارجِ.
«دلیل چهارم مختص به امکان است. هر حادثى باید قبلش امکان سبقت بگیرد. و فاعل او را ایجاد نمىکند مگر بهخاطر اینکه ممکن است در اعیان، نه بهخاطر اینکه او ممکن است در ذهن، بهتنهایى. والا تحققى براى او حاصل نمىشود مگر در ذهن. چون جاعل، جعلش به ذهن تعلق مىگیرد. پس آن که در خارج پیدا شود باید امکان در خارج داشته باشد.»
و هذه الحججُ أقوى ما یُمکِنُ أن یُذکَرَ مِن قِبَلِهم فی کونِ الإمکانِ و سائرِ الأمورِ العقلیةِ و الأوصافِ الذهنیةِ التی یَجری مجراه لها صورةٌ عینیةٌ لکن لطالبِ الحقِّ أن یدفَعَ هذه الاحتجاجاتِ بأنّ المسلّمَ هو أنّ الإمکانَ و نحوَه أمورٌ زائدةٌ على الحقائقِ التی أضیفت هی إلیها فی العقلِ بأنّ العقلَ إذا لاحظَ ماهیةَ الإنسانِ أو غیرَها مثلاً وَجَدَها فی حدِّ نفسِها بحیثُ لم یکن الإمکانُ ذاتَها أو ذاتیَّها و کذا سائرُ النعوتِ التی لیست نفسَ الماهیةِ و لا جزئَها.
«این ادله، اقوی ادلهاى است که ممکن است از جانب آنها ذکر شود در اینکه امکان و سایر امور عقلیه و اوصاف ذهنیهاى که جارى مجراى این امکان است، این یک صورت عینی خارجى دارد. ولی براى طالب حق است که دفع کند این احتجاجات را به آن که ما قبول داریم که امکان و نحوش امور زائدۀ بر حقایقی هستند که اینها به آنها در عقل اضافه مىشوند. مسلم این است که اینها امور زائدى هستند که در عقل اضافه مىشوند. و وقتى که عقل، ماهیت انسان یا غیرش را مثلاً ملاحظه کند، فىحدنفسش این ماهیت را اینطور مىبیند که امکان، ذات این ماهیت نیست و ذاتىاش هم نیست؛ یعنى نه ذاتش است و نه ذاتیاش است، نه نفسش است و نه آن اجزائى که مقوّم او هستند، هیچکدام از اینها نیست. و همچنین سایر صفاتى که نه خود ماهیت است و نه اجزاء ماهیت است و جزء ماهیت است.»
و أما أنّ هذه الأمورَ الزائدةَ لها صوَرٌ فی الأعیانِ فغیرُ مسلّمٍ، اللهم إلا فی النعتِ الذی هو الوجودُ و کذا الوحدةُ الشخصیةُ التی هی نفسُ حقیقةِ الوجودِ عندَ الراسخینَ ببرهانٍ خاصٍ بالوجودِ و لا تأثیرَ لشیءٍ مِن هذه الحججِ فی أنّ للوجودِ صورةٌ فی الأعیانِ.
«و اما اینکه این امور ظاهرى صورتى در اعیان خارجى داشته باشند این قابل قبول نیست، مگر اینکه ما از جملۀ این نعوت، دو نعت را استثنا مىکنیم: یکى وجود است و همینطور وحدت شخصیهاى که آن عبارت است از خود حقیقت وجود. خود حقیقت وجود همراه با و توأم با وحدت شخصیه است پیش افرادى که راسخاند به برهان خاصۀ وجود، (که حالا فردا عرض مىکنیم) اینها مستدلاند. و تأثیرى براى این ادله نیست. یعنى ادله نمىتوانند کارى از این نظر انجام دهند؛ این که وجود یک صورتى در اعیان دارد. یعنى این ادله دلیلش براى وجود کافى نیست.»
آنچه ما براى وجود مىخواهیم قائل باشیم آن یک جاى دیگر است که هرجا وجود باشد آنجا باید تشخص باشد و هرجا تشخص باشد آنجا باید وجود خارجى باشد و هرجا وجود باشد آنجا باید وحدت باشد و هرجا وحدت باشد آنجا باید وجود باشد. ما از راه دیگرى این مسئله را ثابت مىکنیم.
بل هو ممّا حَصّلناه بإلهامٍ غیبیٍ و تأییدٍ ملکوتیٍ و إمدادٍ علویٍ و توفیقٍ سماویٍ.
«بلکه ما این مطلب را به الهام غیبى و تأیید ملکوتى و امداد علوی و توفیق سماوى بهدست آوردیم، (نه با این ادلهاى که اینها امکان را امر خارجى قرار مىدهند و وجود را هم مىگویند: امر خارجى است. این که دلیل نیست).»
این وجود امر ذهنى است با این ادله اى که اینها ذکر مىکنند، آن را باید از جای دیگر به دست بیاوریم. کل شیىء حصل فى الخارج فهو موجود، و هر جا که وجود است آنجا وحدت است و هر جا که وحدت است در آنجا وجود هست، و هیچ فرقى بین وحدت و وجود نیست الا در مفهوم نه در خارجى.
و قولُ مَن قال: أنه ممکنٌ أو موجودٌ فی الأعیانِ فیَستدعی أن یکونَ إمکانُه أو وجودُه فی الأعیانِ غیرَ صحیحٍ إذ لا یلزَمُ مِن صحةِ حُکمِنا علىٰ شیءٍ بأنّه ممکنٌ فی الأعیانِ أن یکونَ إمکانُه واقعًا فی الأعیانِ لِما عَلِمتَ مِن أنّ الوجودَ الرابطَ قد یَفترِقُ مِن الوجودِ فینفسِه للشیءِ.
«و گفتۀ کسى که مىگوید: این شیء ممکن است یا این شیء موجود در اعیان است، پس حالا که شیء ممکن است یا اینکه شیء موجود است باید امکان او یا وجود او هم در خارج باشد، زیرا لازم نمىآید از اینکه ما حکم مىکنیم شیئی در اعیان ممکن است پس امکانش هم واقعاً در اعیان باشد. بهخاطر اینکه ما متوجه شدیم که وجود رابط که ربط بین موضوع و محمول است، گاهىاوقات بهتحقیق با وجود فىنفسه براى شیء تفاوت مىکند.»
در بحث وجود رابط گفتیم که یک وجود رابط داریم و یک وجود رابطى داریم. وجود رابط عبارت است از نحوۀ ارتباط بین دو شیء، و این نحوۀ ارتباط بین دو شیء با وجود فىنفسه که مال موضوع است یا مال محمول است در نعوتى که حمل مىشود بر موضوع که آنها وجود فىنفسه دارند فرق مىکند. این وجود رابط وجودشان وجود فىغیره است.
بل الممکنُ محکومٌ علیه مِن قِبَلِ الذهنِ أنّه فی الأعیانِ ممکنٌ کما مَرَّ و محکومٌ علیه أیضًا مِن قِبَلِه أنّه فی الذهنِ ممکنٌ فالإمکانُ صفةٌ ذهنیةٌ أیَّ نحوِ وجودِها الخاصِ به فی الذهنِ لکن یُضیفُها العقلُ تارةً إلى ما فی الخارجِ و تارةً إلى ما فی الذهنِ و تارةً یحکُمُ حُکمًا مطلقًا بتساوی النسبةِ إلى العینِ و الذهنِ.
«بلکه ممکن، محکومعلیه از قِبَل ذهن است، آن در اعیان ممکن است، همانطور که گذشت. و محکومعلیه ایضاً از قِبَل ذهن، این در ذهن ممکن است. (یعنى ذهن یک محکومعلیهای را مىگوید در خارج هست و یک محکومعلیهاى را هم مىگوید در ذهن هست.) امکان صفت ذهنیه است، یعنی نحوۀ وجود خاصش مال ذهن است. لکن گاهی عقل همین امکان را به یک موضوعى در خارج مىچسباند و گاهی به آنچه که در ذهن هست مىچسباند و گاهى حکم مىکند به تساوى نسبت به عین و ذهن. (کلیات طبیعیه و طبایع کلیه همچنان که وجود خارجى دارند همانها وجود ذهنى هم دارند. این به تساوى نسبت بین عین و ذهن حکم مىکند).»
و کما لا یَتَأتّى لأحدٍ أن یزعَمَ أنّ الامتناعَ إن لم یکن له صورةٌ فی الأعیانِ لم یکن الممتنعُ فی الأعیانِ ممتنعًا فیه و إن لم یکن له امتناعٌ فی الأعیانِ لکان إما واجبًا أو ممکنًا فکذا لیس له أن یقولَ ما ذُکِرَ فی الحجةِ الثانیةِ بل الامتناعُ و الوجوبُ و الإمکانُ حالُها واحدٌ فی أنّها مِن الأوصافِ العقلیةِ التی لا صورةَ لها فی الأعیانِ مع اتصافِ الأشیاءِ بها فی الأعیانِ و الأذهانِ جمیعًا فبَطَلَت الحجةُ الأولى و الثانیةُ.1
«و همچنانکه نمىشود کسى اینطور تصور کند که اگر صورتى در اعیان نداشته باشد بنابراین ممتنع در اعیان دیگر ممتنع نیست، اگر اینطور باشد، اگر امتناع در اعیان نباشد، اگر خود وصف امتناع در خارج نباشد باید این شیء، یا واجب باشد یا ممکن باشد. پس نمىشود شخصى بگوید: آنچه در حجت ثانیه ذکر شد، [امتناع و جوب و و امکان] اینها همه حالشان واحد است در اوصاف عقلیهاى که صورتى دراعیان خارجى ندارند ولى ظرف اتصافشان در خارج است. خود شیء در خارج متصف است ولى تحققش در ذهن است. [پس برهان اول و دوم باطل شد].»
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد