پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير
توضیحات
زیادت امکان بر ماهیت در این جلسه به بررسی این اشکال میپردازد که اگر برای تحقق هر حادثهای در خارج، امکانِ پیشینی لازم باشد، لازمهاش وجود بینهایت امکان بالفعل در سلسله حوادث آینده است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در تبیین کلام مرحوم آخوند توضیح میدهد که قائلان به این نظریه یا امکانها را متکافئ و غیرمرتبط میدانند یا آنها را در سلسلهای نامتناهی فرض میکنند. سپس روشن میشود که خلط میان امکان استعدادى (مرتبط با ماده و قوه خارجی) و امکان ذاتی (نسبت ماهیت به وجود) منشأ این اشکال است. در تحلیل فلسفی بیان میشود که امکان ذاتی، امر واحد و غیرقابل تمایز است و چون معدومات نمیتوانند مابهالامتیاز باشند، تعدد واقعی برای این امکانات قابل تصور نیست. همچنین تصور تفصیلی بینهایت در ذهن نیز محال دانسته میشود و تنها تصور اجمالی آن ممکن است. نتیجه بحث این است که فرض وجود امکانات نامتناهی پیشینی برای تحقق حوادث، هم از نظر خارج و هم ذهن، قابل قبول نیست و به تسلسل باطل میانجامد.
درس دویست و نهم
بررسی قول به زیادت امکان بر ماهیت (5)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و ربما یَرتکب مِنهم مُرتکبُ حصولِ سلسلةِ الإمکاناتِ الغیرِ المتناهیةِ بأن یقولَ: هی غیرُ مترتبةٍ بل متکافئةٌ لِکلِّ حادثٍ إمکانٌ یخُصُّه لکنّا نُبیِّن أنَّ اجتماعَ الإمکاناتِ الغیرِ المتناهیةِ مستحیلٌ مِن وجهین.1
اشکال تحقق امکانات غیرمتناهیه و تسلسل بنا بر فرض زیادت امکان بر وجود
با اینکه مسئلۀ دیگر روشن است ولی موشکافى ایشان در اینجا یکقدرى بحث را طولانى مىکند، ولى قضیه معلوم است.
دیروز عرض شد که اگر قرار باشد امکان وجود خارجى داشته باشد باید براى تحقق یک شىء ـ چون در سلسلۀ صعودىِ حرکت جوهرى قرار دارد؛ چه سیر نزولى یا سیر صعودى هرکدام از این دو ـ امکانات غیرمتناهیۀ بالفعل در خارج موجود باشد. اگر اینها بگویند: نه، لازم نیست الآن امکانات غیرمتناهیه باشد بلکه هر حادثى یک امکانى را مىطلبد که در وقت خودش قبل از آن حادث، آن امکان زاییده مىشود؛ قبل از آن وقتىکه [حادث] بیاید. اول [امکان] مىآید بعد آن شىء خودش هم وجود پیدا مىکند. منبابمثال هر رئیسجمهورى یا هر وزیرى بخواهد یک جا برود، قبلاً یکعده آنجا مىروند و زمینه را براى استقبال از جناب وزیر یا حضرت رئیسجمهور یا هر کسی دیگر آماده میکنند. همینطورى که بلند نمىشود برود؛ اگر همینطورى برود مسئله خیلى فرق مىکند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام جواسیسی داشتند که این جواسیس در شهرها بودند، یکدفعه یکى وسط بازار میرفت بدون اینکه قبلاً خبر بدهد و بازار را طاق و نصرت ببندند که مثلاً حضرت داروغه یا شخصى که از طرف او فرستاده شده یا مفتّش و... مىخواهد بیاید، گاو بکشند و گوسفند بکشند و آنچه که فعلاً متداول است از پول بیتالمال! نه، یکدفعه [از طرف حضرت] به یک جا میرفت تا اینکه ببیند چه خبر است. اینطور اگر باشد آن حاکم مىداند که مملکتش و مردمش چه مسئلهاى دارند. ولی اگر نه، از اول قرار باشد یکعده بروند و زمینه را آماده کنند و بعد هم در پلاکارت در همۀ شهر بزنند و بعد هم تلویزیون و رادیو مدام مردم را تشویق و تبلیغ بکند و بعد هم که مردم میروند مىگویند: بله، مردم [استقبال کردند!] و اگر کسى نرود، اصناف و... را در فشار بگذارند و بگویند: سهمیهات را مىبُریم و چهکار میکنیم و... و عکس هم مىگیرند که اینطور است و بعد هم یک هفته نشان میدهند و... ! خب این قسم، مشمول بحث ما است که هر شیئی که مىخواهد وجود پیدا کند تقریباً از یک سال قبل، امکانش در خارج تحقق پیدا مىکند، و بعد از یک سال هم خود آن ماهیت در خارج وجود پیدا میکند!!
مىگویند: بعضىها به همین شهر شما رفته بودند. اول آن شهر یک میدانى دارد که سالها بود مىخواستند میدان را به دو روز درست کنند. به دو روز آن میدان را درست کردند و گل کاشتند و چمن آوردند و کاشتند و شد مثل آنکه سالهاى سال در طرح برنامۀ 25 ساله یا 250 سالۀ آینده بوده است. بعد وقتی که آن آقا داشته صحبت مىکرده یکى گفته است: «مقدم شما خیلى با خیر و برکت بوده است، ای کاش زودتر تشریف مىآوردید!» کارى که 250 سال قولش را داده بودید و سالها مانده بود، به دو روز انجام بشود این مشخص است که بالأخره مملکت ما یک امکانات بالقوهاى دارد!! علیأیحال بحث فلسفى را نباید با بحث سیاسى قاطى کرد!! بحثهای فلسفى را باید در جاى خودش گذاشت و هیچ استفادهاى هم نباید از آن کرد!! مثل بحثهاى فقهى، بحثهاى اخلاقى، بحثهاى عرفانى، اینها همه را باید فقط بحثش را کرد اما هیچ حرفى از آن نباید زد!! لذا مىخواستم خدمتتان این نکته را یادآورى کنم که از این بحثها استفادهای نکنید که برهان قاطع وجود دارد!! بله، نفهمیدیم که بالأخره چه شد اینهایى که پىگیرى مىکردند و چهکار میکردند!! علیاىّحال مىگویند: «المُلکُ عَقیمٌ».1 اگر شخصى بیاید در اینجا مسئله را اینطور مطرح کند.
چون بحثى که دیروز بود و امروز هم خود مرحوم آخوند بهدنبالش مسئله را یکقدری بازتر مىکنند، در وجه اول از دو وجهى که امتناع این مسئله را مطرح مىکنند، این بود که اگر یک امرى بخواهد تحقق پیدا کند اینها مىگفتند که باید قبلاً امکانش تحقق پیدا کند، چون امکان سابق بر وجود است، و چون سلسله حوادثی که مترتب بر آینده است این سلسله حوادث غیرمتناهى است پس باید بالفعل امکانهای غیرمتناهیهاى وجود داشته باشند درحالتیکه این مستحیل است.
اگر اینها بخواهند بگویند که نه، هر وقتی که یک حادثهاى مىخواهد انجام بگیرد، امکانش هم در همان زمان پیدا مىشود؛ مثلاً در بحث امکان استعدادى یا کیفیت استعدادى، ـ بعداً مىگوییم ـ کیفیت استعدادىای که در نطفه هست آن کیفیت استعدادى در علقه نیست و آن کیفیت استعدادىای که در علقه هست آن کیفیت استعدادى در نطفه نیست. در هر مرتبهاى از مراتب کمالیه یک کیفیت استعدادیۀ مختص به خود آن مرتبه وجود دارد که نه قبل از آن وجود داشت و نه بعد از آن وجود دارد. بعد از آن دیگر فعلیت است. اگرچه بعدش باز دوباره یک استعداد برای یک مرتبه بالاتر هست.
اینها مىگویند: در هر مرتبهاى یک امکانى مثل همان کیفیت استعدادیه که اختصاص به خود آن مرتبه هست وجود داشته باشد، بنابراین اینها مترتبه نیستند بلکه متکافئین هستند. یعنى در هر لحظه از لحظات، یک امکان هست و این مرتبۀ غیرمتناهیه را در اینجا که یکی مترتب بر دیگرى است و موجب تسلسل و بطلان خواهد شد، این را برمىدارد.
جهات خلط در مسئله و ایجاد اشکال امکانات غیرمتناهیه
جوابى که مرحوم آخوند از این مسئله مىدهند مىگویند: دو وجه است:
وجه اول این است که خلط بین امکان استعدادى و بین امکان ذاتى در اینجا براى شما پیدا شده است، و جهتش هم این است که امکان استعدادى عبارت است از تهیؤ مادۀ خارجى براى قبول یک صورت. بحث این است که ما در اینجا مادۀ خارجى نداریم، اصلاً مادۀ خارجى وجود ندارد. چیزى که بعداً مىخواهد تحقق پیدا بکند ما الآن مىگوییم: امکانش بهعنوان پیشآهنگ و مقدمةالجیش در این دنیا آمده است و هنوز چیزى وجود پیدا نکرده است پس مادۀ خارجى در اینجا ندارد و وقتى که مادۀ خارجى نداشت، نسبت هر امکان ذاتى به ماهیت با امکان ذاتى به ماهیت دیگر علىالسواء است، جهتش این است که خود امکان ذاتى فىحدنفسه با هم فرقى ندارند. بله، حامل امکان ذاتى که عبارت از هیولا است و آن هیولا که مادة المواد و مادۀ اولیهای که میخواهد این امکان ذاتى را به مرتبۀ وجود بیاورد، آن یک امر مبهم و مجملى است؛ آن که در خارج مىخواهد تحقق پیدا کند. و شکى نیست که آنچه موجب تشخص خارجى است آن وجود است. یعنى خود امکان ذاتى اختلافى با همدیگر ندارند تااینکه آن اختلاف موجب تعدد و تمیز آنها بشود، و هر شیئی که در خارج بخواهد وجود پیدا کند متعدد است و متمایز از دیگرى خواهد بود. منبابمثال اگر زید بخواهد در خارج وجود پیدا کند، حتى اگر از جمیع جهات با آن دو قلوى خودش یکسان باشد باز وقتى که شما اینها را نگاه مىکنید دو وجود متمایز از هم مىبینید که هیچ ارتباطی با همدیگر ندارند گرچه شکلشان شبیه هم هست، ولى خود نفس تعدد وجود خارجى موجب تمیز و موجب اختلاف بین اینها خواهد بود.
فلهذا مشکلى که در اینجا پیش مىآید این است که اگر ما امکان ذاتى را با امکان ذاتى دیگر لحاظ کنیم، چه متمایزهاى وجود دارد که موجب امتیاز و تعدد آنها از همدیگر شود؟! منبابمثال یک شیء مىخواهد پسفردا در خارج وجود پیدا کند، زید مىخواهد در خارج وجود پیدا کند، ما مىگوییم: «زیدٌ ممکنُ الوجود غداً بعد بُکرةٍ» پسفردا مىخواهد تحقق پیدا کند. از وقتى که وجود پیدا مىکند تا نود سالگى که إنشاءالله خدا به او عطا کند ـ گرچه در این زمانها دیگر محال است پنجاه سال، شصت سال، دیگر کسى بیشتر عمر نمىکند ـ این در مدت این پنجاه سال، شصت سال بىنهایت صورت مدام عوض مىکند، بىنهایت حوادثى مترتب بر او پیدا مىشود و بىنهایت هم باید امکان ذاتى داشته باشد پس از الآن ما بىنهایت امکان ذاتى را در کنار خودمان داریم! و فرض این است که این امکان ذاتى با امکان ذاتىِ بغلدستىاش از چه جهت با همدیگر اختلاف دارند تا آن اختلاف موجب تعدد آنها بشود؟ میگوییم: از نظر صورت، صورتهایى که بعداً بهوجود مىآید آن صورتها با هم اختلاف دارند پس امکان ذاتى آنها با همدیگر اختلاف دارد. مىگوییم: آن صورت اصلاً در خارج هنوز نیامده است! وقتى صورت در خارج نیامده چطور ممکن است یک امر معدوم موجب تمایز یک امر موجود بشود؟! یک شیئی که در خارج نیست عدم محض است، و نمىشود آن عدم محض مابهالامتیاز برای یک امر وجودى قرار بگیرد.
منبابمثال زید دارای دهتا بچه است و هرکدام از این بچهها یک خصوصیتى دارند؛ یکى بزرگ است، یکى کوچک است، یکى عالم است، یکى جاهل است، هرکدام یک خصوصیتى دارند. ولى در انتسابشان به پدر که همه مساوى هستند، از این نقطهنظر فرقى نمىکنند. یعنى به همان اندازه آن زید عالم منتسب به پدر است که آن زید جاهل منتسب است، و به همان اندازه فرزند 25 ساله منتسب به پدر است که فرزند یک ماهه و یک روزه هم منتسب به پدر است. ازنظر انتساب تفاوتى ندارد، تشکیک در اینجا معنی ندارد بلکه تواطی در اینجا هست. همینطور امکانات غیرمتناهیه، هیچکدام اینها بر دیگرى برترى و تفاضل و اختلاف و تمایزى ندارند بهجهت اینکه نفس امکان ذاتى عبارت از نفس استواء الطرفین است حالا به هر چه مىخواهد تعلق بگیرد؛ به ﴿عَلَقَة﴾ تعلق بگیرد به ﴿مُضۡغَة﴾ تعلق بگیرد به ﴿عِظَٰمٗا﴾ تعلق بگیرد، به ﴿فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا﴾ تعلق بگیرد، به ﴿أَنشَأۡنَٰهُ﴾1 تعلق بگیرد، به همین انسان بعد از پنجاهسال تعلق بگیرد. امکان ذاتى، امکان ذاتى است. فلهذا این معنی از این نقطهنظر مردود است.
جواب از اشکال نفی وجود در صورت عدم تمایز بین امکانات
مطلب دیگرى که در لابلای فرمایشاتشان هست به این برمیگردد که ایشان مىفرمایند: ممکن است شخصى بگوید: ما مىتوانیم بهطورتفصیل هرکدام از اینها را تعقل کنیم، امور غیرمتناهیه را در ذهن خودمان تعقل کنیم و لازم نیست که حالا چون این امکانها با همدیگر اختلاف ندارند بنابراین در خارج تمایز ندارند و وقتى در خارج تمایز نداشتند، آن مرجحِ وجود از عدم براى وجود چه خواهد بود؟ بالأخره هیچ فرقى بین این امکان و بین امکان دیگر نیست. فرقى نمىکند بگوییم: الآن زیدِ یک سال دیگر ممکن بالذات است یا اینکه بگوییم: زید یک سال و یک روز دیگر ممکن بالذات است یا زید یک سال و دو روز دیگرش ممکن بالذات است. هیچ، این امکانها با همدیگر تفاوتى ندارند و هیچ میزى بین این امکانات از نقطهنظر وجودى نخواهد بود، و وقتىکه میز وجودى نخواهد بود اصل وجود هم دراینصورت منتفى خواهد شد.
ایشان مىگویند: ما در عقل مىتوانیم براى آنچه بعد اتفاق مىافتد یک تصوراتى داشته باشیم و بالنتیجه امکانات هم براى آنها خواهد بود.
این هم جوابش روشن است اولاً: این همان مسئله دیگر است که اگر اینطور است بنابراین این ظرف وقوع و تحققش در ذهن خواهد بود نه در خارج. شما در ذهن مىگویید: ما یکىیکى اینها را تفصیل مىدهیم نهاینکه در خارج یکىیکى این امکانها را تفصیل بدهیم.
ثانیاً: در خود ذهن هم معنی ندارد. در ذهن، شما ممکن است بهنحو اجمال یک غیرمتناهى را تصور کنید. منبابمثال الآن در ذهنتان عدد را غیرمتناهى تصور کنید! همه تصور کردند که عدد غیرمتناهى است اما آیا به تفصیل هم در ذهن به این مسئله رسیدید؟! امکان ندارد! وقتى که تصور یک امر اجمالى مقدور باشد، دلیل نیست که تفصیل او هم براى انسان مقدور باشد. نه، ما الآن در ذهنمان تصور کردیم که عدد غیرمتناهى است و به یک حدى نمىرسد. آیا به یک حد میرسد؟! نمیرسد! اگر شما یک «یک» در اینجا بگذارید و تا تهران «صفر» در کنار هم بگذارید باز ممکن است بگویید: ما تا دماوند هم صفر را ادامه مىدهیم، بعد ممکن است بگویید: تا فیروزکوه هم ادامه میدهیم، بعد بگویید: تا مشهد هم ادامه میدهیم. حد یقفى براى این وجود ندارد. ولى صحبت در این است که آیا ذهن شما میتواند به آخر قضیه برسد؟ و [در ذهن به] تفصیل [برسد؟!] این امکان ندارد! یعنى تصور اجمالى لازم نیست که در ذهن تفصیلاً محقق بشود. این یک مسئله بود.
[وجه دوم:] مطلب دیگر که مرحوم آخوند در اینجا توضیح مىدهد و ما اینها را خیلى توضیح نمىدهیم دلیل دومی است که ذکر مىکنند، میگویند: این امکان که بخواهد در خارج وجود پیدا کند، طبیعتاً چون وجود خارجى وجود مادى است، یک مادهاى که حامل امکان است آن ماده باید در خارج وجود داشته باشد، چطور اینکه انسان اگر بخواهد در خارج وجود پیدا کند باید یک مادهاى که عبارت از جسمیت انسان است در خارج وجود داشته باشد، و این مادهاى که حالا در خارج موجود است و حامل براى امکان است اگر شما برفرض آمدید و این ماده را از وسط نصف کردید، چطور اینکه انسان را از وسط نصف مىکنند.
دوتا زن بودند که ادعاى أمّیت براى یک پسر را کرده بودند امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: کارى ندارد، او را از وسط نصف مىکنیم نصفش را به تو مىدهیم و نصف دیگرش را به تو مىدهیم! آن که مادر بود و دلسوز بود گفت: من آن نصفش را نخواستم، آن هم مال تو! آن یکى همینطور ایستاد و نگاه کرد! امیرالمؤمنین گفت: فلان فلان شده، ـ حالا من دارم مىگویم، اینکه امیرالمؤمنین چه گفت من نمىدانم! ـ اگر تو مادرش بودى همینطورى نمىایستادى او را نگاه کنی که من بزنم بچه را دوتا کنم!1 حالا مسئله اینطور است. آن کسی که دلسوز است او همیشه کنار مىآید، آن کسی که دلسوز است او همیشه مصالح را مدنظر قرار مىدهد و [مدارا] میکند. آن که دلسوز نیست مىخواهد به مطامعش برسد میخواهد به اهدافش برسد، براى او فرق نمىکند مسئله به چه صورت خواهد بود.
حالا ما مىآییم سراغ این امکانى که در خارج موجود است، بالأخره یک مادهاى دارد، ما این را از وسط نصف میکنیم. این مادهاى که امکان دارد، بالأخره مىتوانیم این کار را انجام بدهیم. وقتى که ما این ماده را نصف کردیم، نصف دیگر او که خود آن نصف دیگر مىخواهد به یک مطالبى برسد، میخواهد به یک مواردی برسد، به یک جاهایی میخواهد برسد، بهعبارتدیگر هیولایى که آن هیولا مىخواهد در خارج تحقق پیدا کند، آن ذاتى که مىخواهد در خارج تحقق پیدا کند، ما بیاییم و آن را دونصف کنیم. حالا براى این نصف دیگر هم ما باید یک پروندۀ جدایى تشکیل بدهیم. تا وقتى که زید در خارج زید بود ما مىگفتیم: این برمىگردد اینطور مىشود آنطور مىشود آیندهاش اینطور مىشود، حوادث غیرمتناهیهاى که یکی پس از دیگری بر زید مترتب مىشود. حالا اگر ما زید را نصف کردیم، برای این نصفش باید پروندۀ جدایى تشکیل داد دیگر. این نصف بالأخره خراب مىشود، نصف که زنده نمىماند. این بچهاى که الآن بهدنیا میآید ما این بچه را نصف کردیم، این نصف خراب مىشود و باید آن را دفن کنند و تغییر و تبدلاتى که برایش پیدا مىشود. برای این نصف هم همینطور باید پروندۀ جدایى تشکیل بدهیم. بنابراین یک امکانات غیرمتناهیه براى این نصف جدید پیدا میشود. آنوقت صحبت در این نصفی است که برای آن پیدا شده است. حالا قبل از اینکه این نصفه پیدا بشود، فرض این است که این امکان نداشت، ما با یدِ قدرة اللهى خودمان آمدیم امکان در خارج بهوجود آوردیم، یعنى تابهحال براى زید امکانات غیرمتناهیه بود، ما آن را نصف کردیم و ما یک پروندۀ امکانات در اینجا درست کردیم. این امکانات را ما درست کردیم، شخص یداللهى ما این امکانات را درست کرد. و شما مگر خودتان نمىگویید: اگر یک شىء در خارج ممکن نباشد ممتنع است؟! خودتان میگویید دیگر! پس قبل از اینکه این امکان بهوجود بیاید و ما آمدیم نصف کردیم، این امکان در خارج موجود نبود، امکان که در خارج موجود نبود حامل این امکان که عبارت از این ماهیت است آن هم باید ممتنع بشود، پس امر ممتنع بالذات به ممکن بالذات برمىگردد و هو مستحیلٌ.
عرض کردم این دقتها و موشکافیهایی که ایشان مىکنند از نقطهنظر ورزش فکرى و فلسفى خوب است اما مسئله اینقدر بدیهى است که نیاز به تطویلات و این چیزها ندارد.
و رُبما یَرتکِبُ منهم مُرتکَبُ حصولِ سلسلةِ الإمکاناتِ الغیرِ المتناهیةِ بأن یقولَ: هی غیرُ مترتبةٍ بل متکافئةٌ لِکُلِّ حادثٍ إمکانٌ یَخُصُّه لکنّا نُبیّنُ أنّ اجتماعَ الإمکاناتِ الغیرِ المتناهیةِ مستحیلٌ مِن وجهین:
الأولُ: أنّ الإمکانَ معنًى واحدٌ و الممکنُ بما هو ممکنٌ و مِن حیثُ طبیعةِ الإمکانِ غیرُ مختلفٍ و تلک الطبیعةُ لا یُمکِن اختلافُها مِن جهةِ الهیولى الّتی هی حاملةُ الإمکاناتِ، لأنّها قوةٌ محضةٌ و إبهامٌ مطلقٌ کما ستَعَلَمُ فلیس اختلافُ الإمکاناتِ الذاتیةِ إلا لاختلافِ ما هی إمکاناتُه و هی الحوادثُ المعدومةُ بعدُ، الغیرُ المتناهیةُ و یَستحیلُ أن یمتازَ شیءٌ بسبب إضافتِه إلى شیءٍ معدومٍ فإنّ ما لا ذاتَ له لا یُمَیّزُ به شیءٌ عن شیءٍ.
«بعضى از اینها [قائل به حصول زنجیرۀ امکانهای نامتناهیاند.] ایشان اینطور میگویند: این امکانات غیرمتناهیه ترتب بر دیگرى ندارند تا تسلسل لازم بیاید و با اشکال تسلسل، شما اصل قضیه را بردارید بلکه هرکدام از این سلسلۀ امکانات تکافى دارند، هرکدام از اینها وقت حصولشان همان وقت حصول حامل اینها است. ولی ما اینطور مىگوییم: اجتماع امکانات غیرمتناهیه مستحیل است از دو وجه: (یعنی نمىشود امکانات غیرمتناهیه اجتماع داشته باشند، ولو اینکه با هرحادثى یک امکان خاصى وجود داشته باشد.)
[وجه اول:] امکان، معناى واحدى است و قابل تمیّز نیست و یک مفهوم واحد است. ممکن ازنظر امکانش و از حیث طبیعت امکان، با ممکن دیگر اختلاف ندارد. (منبابمثال امکان وجود شجر با امکان وجود انسان هردو یکى است؛ اگرچه این متعلقش شجر است و آن هم متعلقش انسان است ولى نفس حقیقت ممکن یکى است و آن پا به عرصه وجود گذاشتن از عدم است؛ این امکان مىشود. حالا چه این تعلق به شجر بگیرد، بگیرد یا تعلق به انسان بگیرد، بگیرد یا تعلق به جبرئیل هم بگیرد، بگیرد، هیچ تفاوتى بین معناى آن امکان و این امکان ندارد.) این طبیعت، ممکن نیست اختلافش از جهت هیولایى باشد که آن هیولا حامل امکانات است. (از جهت آن ماهیاتى که این امکان به آن ماهیات تعلق مىگیرد.) چون هیولایى که حامل امکان است یعنى ذات ممکن، این عبارت از قوۀ محضه و ابهام مطلق است. (چون اصلاً هیولا ابهام مطلق است. هیولایى که صورت بپذیرد، در وجود خارجى او ظاهر و بارز است ولى هیولایى بهنام مادة المواد که این در جسم هست، این هیولا مبهم است و اصلاً مشخص نیست که چه هست ولى آن در صورتى که صورت پیدا بکند بارز و آشکار مىشود ولى قبل از صورتش مبهم است.) [کما اینکه بهزودی خواهی دانست.] اختلاف امکانات ذاتیه با همدیگر نیست مگر بهواسطۀ اختلاف آن هیولایى که آن امکانات ذاتیه امکانات او هستند؛ یعنی آن حامل. و آن حوادثى است که معدوماند، بعد مىآیند و این حوادث غیرمتناهى هستند، آنها حاملات این امکان ذاتى هستند. و محال است که امکان ذاتى که تعلق به این هیولاها مىگیرد، بهواسطۀ هیولاى معدوم، این امکانات ذاتى امتیاز پیدا بکنند، (چون شىء معدوم موجب امتیاز نخواهد شد.) آن چیزى که ذات ندارد، آن چیزى که وجود خارجى ندارد و عدم مطلق است، معنی ندارد که یک شیئی امتیاز به او پیدا بکند. (بین اعدام، خودشان میز نیست حالا آیا آن امکانى که متعلق به این است با امکانى که متعلق به یک عدم دیگر است امتیاز پیدا کند؟! این که نمىشود).»
و لیس لأحدٍ أن یقولَ: إنّا إذا عَقَلنا تلک الأمورَ الغیرَ المتناهیةَ یصِحُّ إضافةُ الإمکاناتِ الغیرِ المتناهیةِ إلیها فیَمتازُ بها بعضُ الإمکاناتِ عن بعضٍ.
«کسى نمىتواند اینطور بگوید: وقتى که این امور غیرمتناهیه را تصور کردیم، اضافۀ امکانات غیرمتناهیه به او صحیح است پس بعضى از امکانات مىشود از بعضى از امکانات دیگر باهم امتیاز پیدا کنند. (وقتى که امتیاز پیدا کردند وجودشان هم اشکال ندارد.)»
لأنّا نقولُ: هذا ممتنعٌ أما أولاً فلاستحالةِ تحصیلِ العقلِ أمورًا غیرَ متناهیةِ العددِ بالفعلِ فی الذهنِ مفصّلةً. نعم، یجوزُ أن یخطُرَ بالبالِ على سبیلِ الإجمالِ إمکاناتٌ غیرُ متناهیةٍ و فرقٌ بینَ ما یَخطُرُ ببالِ الإنسانِ العددَ الغیرَ المتناهی مطلقاً کلیاً و بینَ أن یحصُلَ فی نفسِه و یُفَصَّلَ فی ذهنِه أعدادٌ غیرُ متناهیةٍ بالفعل. فإنّ هذا مستحیلٌ [محالٌ] دونَ ذاک. فإذا خَطَرنا بالبال إمکاناتٍ غیرَ متناهیةٍ مجملةً بإزاءِ حوادثٍ غیرِ متناهیةٍ مجملةً، کانت نسبةُ کُلٍّ مِن إحدیهما بکُلٍّ مِن الأخرى سواءً، فلم یتمَیَّز إمکانٌ عن إمکانٍ [کما لم یَتَمَیَّز حادثٌ عن حادثٍ.]
«[چون ما میگوییم: این ممتنع است.] اما اولاً بهخاطر اینکه محال است که عقل، یک امور غیر متناهیۀ عدد را بالفعل در ذهن تحصیل کند بهطور تفصیل. (بله، بهنحو اجمال ممکن است عقل، یک امور غیرمتناهى را تصور کند اما اینکه بالفعل تفصیل کند این محال است.) بله، جایز است که به خاطر انسان خطور کند [بر طریق اجمال] امکانات غیرمتناهی. فرق است بین اینکه به خاطر انسان، عدد غیرمتناهى بهنحوکلى و اطلاق خطور کند و بین اینکه حاصل شود در ذهن انسان و در ذهنش تفصیل داده شود عددهایى که غیرمتناهى هستند و یکىیکى آن اعداد در ذهن انسان تفصیل داشته باشند؛ (این هم نمىشود چون نفس تناهىِ این موجب عدم تفصیل خواهد شد.) [این تفصیل محال است] و آن بالإجمال محال نیست. (یعنى تصور مفهومىِ اجمالیِ لایتناهى اشکال ندارد، تصور تفصیلى یک مفهوم لایتناهى موجب اشکال است نه تصور اجمالى.) وقتىکه به خاطرمان امکانات غیر متناهى و مجمل را خطور دادیم، بإزاء حوادث غیرمتناهى مجمل، نسبت هرکدام از این امکانات با آن حوادث مساوى خواهد بود. پس هیچ امکانى از امکان دیگر متمایز نخواهد شد، [همانطور که حادث متمایز] از حادث نخواهد شد بهخاطر اینکه هردوی اینها معدوم هستند. وقتى که هردو معدوم هستند بنابراین امتیازى نیست.»
و أما ثانیاً: فلأنّ کلامَه على تقدیرِ التسلیمِ فی الحقیقةِ اعترافٌ بما هو مقصودُنا فإنّ ظرفَ الحصولِ بعینِه ظرفُ الامتیاز فإذا لم یکُنِ الامتیازُ بینَ أعدادِ الإمکاناتِ إلا بحسبِ العقلِ و تصوّرِه لم یکُن ظرفُ تحصُّلِه و تحقُّقِه إلّا الذهنَ لأنّ تعقّلَنا لامتیازِ الإمکاناتِ ـ إذا فرَضنا کونَ امتیازِها واقعاً بحسبِ الأعیانِ ـ یکون تابعًا لنفسِ امتیازِها فإذا حَصَل الامتیازُ بینَها بنفسِ تصوّرِ العقلِ و اعتبارِه لَزِمَ توقّفُ الشیءِ على نفسِه و تابعیتُه إیّاها و هو محالٌ.1
«اشکال دوم: کلام ایشان بر تقدیر تسلیم درواقع دارند مطلب ما را مىفرمایند. ظرف حصول همان عبارت است از ظرف امتیاز اینها. اگر امتیاز بین اعداد امکانها در خارج نیست بلکه در تصور عقلى است و عقل و تصورش باعث تفصیل اینها مىشود، ظرف تصور و تحققش دیگر خارج نخواهد بود بلکه فقط ذهن ظرف تصور و تحققش است، چون همینکه ما امکانات را در ذهن خودمان ممتاز مىکنیم و بین اینها فرق مىگذاریم ـ اگر فرض این باشد که امتیازش درواقع بهحسب اعیان است ـ این امتیاز درواقع تابع براى خود امتیاز اعیان است. اگر امتیازش به خود تصور عقل واقع باشد نه بهخاطر تعلقش به اعیان، (امتیاز در امکانات فقط در عقل باشد چون اعیان که هنوز در خارج نیستند، آن که هنوز در خارج نیامده، عقل موجب امتیاز اینها خواهد شد) از یک طرف شىء متوقف بر خودش است یعنى امتیاز این امکان متوقف بر خودش است، و از طرف دیگر گفتیم که این امکان تعلق به عین خارجى دارد و از نقطهنظر امتیاز تابع آن است، و این محال است دیگر چون جمع بین متضادین است.»2
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد