پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 17: في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
توضیحات
فصل (17) في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
امکان استعدادی ـ فصل 17 ص 230
درس دویست و هفتاد و هفتم
مبحث امکان استعدادی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
فصل (17).
فی أنَّ الممکنَ قد یکونُ لَه إمکانان و قد لا یکون.
إنَّ بعضَ الممکناتِ مما لا یأبى مجردُ ذاتِه أن یفیضَ مِن جودِ المبدإ الأعلى بلا شرطٍ خارجٍ عن ذاتِه و عما هو مقومُ ذاتِه فلا محالةَ یفیضُ عن المبدإ الجوادِ بلا تراخٍ و مهلةٍ و لا سبقِ عدمٍ زمانیٍّ و استعدادٍ جسمانیٍّ لصلوحِ ذاتِه و تهیؤِ طباعِه للحصولِ و الکونِ.1
نبودن پیش شرط برای وجود مجردات و ابداعیات
در اینجا مرحوم آخوند میخواهند مبحث امکان استعدادی را مطرح کنند. یک امکان، ـ همانطوریکه ایشان کراراً و مراراً میفرمایند و عرض کردیم ـ امکانی بود که از لوازم ذاتی آن ماهیت ممکنه است. در این امکان موجود مجرد و مادی و به عبارت دیگر ابداعیات و عدم ابداعیات، عالم کون و فساد و عالم مجردات تفاوتی ندارد. هرچه که در قالب موجودیت، سوای باری تعالی، درآید و مشمول افاضه از مبدأ فیاض شود مشمول این لازمۀ ذاتی ـ که همان امکان ذاتی و احتیاج بالغیر است ـ خواهد شد. حالا آن مخلوق میخواهد جزء مجردات باشد یعنی محتاج به سبق زمانی نباشد و محتاج به تهیؤ شرایط و مقارنات و حوادث و مسائل اتفاقیه همراه با آن وجود باشد مانند آنچه که در عالم ماده و شهادت، کون و فساد حاصل میشود، همۀ اینها احتیاج دارند به اینکه شرایطی برای وجود آنها حاصل شود و حوادث اتفاقی همراه با آنها پیدا شود یااینکه احتیاج نداشته باشد یعنی صرف آن ماهیت بدون أیِّ شیءٍ آخر خارجٍ عن ذاتِه دخیل در تحقق و در وجود او نیست مانند مجردات که نفس ماهیت آنها از مبدأ فیاض بدون شیء دیگری و بدون مقارنه با امر دیگری و بدون شرط دیگری اقتضاء استجلاب فیض میکند، پیششرط برای وجود مجردات و ابداعیات نیست. تمام اینها از امکان ذاتی برخوردارند و امکان ذاتی لازمۀ ذات و ماهیت آنهاست! همینکه شما میگوید: معلولی محتاج به علت است یعنی امکان ذاتی لازمۀ اوست. همینکه میگویید: این مخلوق است امکان ذاتی لازمۀ اوست. این یک قسم است.
ما یک قسم دیگر از موجودات داریم که این موجودات در تحققشان به ماده و مدت احتیاج دارند، به امر یا اموری احتیاج دارند که آن امور در تحقق آنها دخیل است. فرض کنید اشیاء زمانی برای وجود خودشان محتاج به زمان هستند. معنا ندارد مادهای خلق شود و در آن خلقش محتاج به زمان نباشد و در ظرف زمان تحقق پیدا نکند، این معنا ندارد. یااینکه معنا ندارد که مادهای صورت بپذیرد و در این پذیرفتن صورت، قابلیت این فعلیت صورت را نداشته باشد. اگر شیئی میخواهد در عالم ماده تحقق پیدا کند در این تحقق نیاز به یک شرایطی دارد که باید آن شرایط آماده شود تااینکه این شیء تحقق پیدا کند. یک دانۀ سیب اگر میخواهد تبدیل به سیب شود باید شرایطی را طی کند و مقارناتی همراه او هست، شرایطی برای او وجود دارد، باید در شرایط مناسب همراه با این مقارنات و با این حوادثی که در جنب او هستند مثل اینکه در فلان وقت باد بیاید، در فلان وقت نور بیاید، در فلان وقت باران بیاید، آن مسائلی که در حولوحوش او هست و همزمان با وجود او اتفاق وجود برای آنها حاصل میشود که به آن حوادث اتفاقیه میگویند، همۀ اینها باید همراه با این موجود باشند و اگر نباشند لذا این شیء هم وجود پیدا نمیکند ولی در مجردات اینطور نیست.
بنابراین غیر از امکان ذاتی برای این موجودات ما به یک امر دیگری احتیاج داریم و آن استعداد قابل است، وجود در وجود خودش تام است ولی بحث در قابل است. این قابلی که الآن نیاز به زمان دارد خواهینخواهی دست خود را بسته است و خواهینخواهی خود را از بعضی از نعمتها محروم کرده است. اگر این وجود جزء مبدعات و جزء مجردات بود، دست خدا باز بود و برای خلق او نیازی به شیئی نداشت ولی الآن که موجود جزء مادیات است ماده احتیاج به زمان دارد و نمیشود خدا ماده را بدون زمان خلق کند یعنی زمانی در اینجا نیامده است که بر این بگذرد و این خلق برای او حاصل شود. این کلام مرحوم آخوند بود.
مطالبی در اینجا هست که ما همۀ اینها را در این جلسه نمیتوانیم بگوییم. در بعضی از مسائل ایشان به یک تفسیر بیشتری احتیاج است، به یک تبیین بیشتری احتیاج است. اینکه این قوابل استعداد برای فعلیت را دارند و بعضی از قوابل ندارند و در مسئلۀ قبول استعداد ظروف مختلف هستند و حتماً برای انجام یک شیء آن قابل باید مستعد برای تحقق آن شیء باشد والاّ تحقق پیدا نمیکند و باید در ماده بین آن صورت بعدی که فعلیت بعدی است و بین صورت قبلی که فعلیت قبلی است سنخیت وجود داشته باشد. اینها از مسائلی است که همۀ اینها قابل بحث است و از همینجا مسئلۀ اعجاز و مسئلۀ خروج از قوانین طبیعی در اعجاز و عدم خروج از قوانین طبیعی در اینجا مطرح میشود که آیا اعجاز خروج از قوانین ماده است؟ خروج از قواعد طبع و عالم طبع است؟ یااینکه مسئلۀ اعجاز همان تناسب و تطبیق قواعد و قوانین است منتها با یک سرعت بیشتر و با یک حرکت سریعتر. اینها در این زمینه محل بحث واقع میشوند یعنی زمینۀ بحث برای آنها هم است. علیٰکلّحال به نظر میرسد که ما اول این متن را بخوانیم و تا حدودی تمام کنیم، آنوقت اگر مسئلهای هست آنجا توضیح داده شود.
إنَّ بعضَ الممکناتِ مما لا یأبى مجردُ ذاتِه أن یفیضَ من جودِ المبدإ الأعلى بلا شرطٍ خارجٍ عن ذاتِه و عما هو مقومُ ذاتِه فلا محالةَ یفیضُ عن المبدإ الجوادِ بلا تراخٍ و مهلةٍ.
بعضی از ممکنات از آن اقسامی هستند که مجرد ذاتشان اباء نمیکند یعنی سرسختی نشان نمیدهد و مانع نمیشود از اینکه از جود مبدأ فیاض بر او افاضه شود و احتیاج به یک شرط خارج از ذات ندارند، از آن چیزی که مقوم ذات اوست که عبارت از جنس و فصل است در اینجا بدون هیچ تراخی و مهلتی، بدون هیچ شرط و پیششرطی و بدون هیچ مدتی، نفس آن جعل به این مبدأ فیاض اقتضاء وجود او را میکند مثل مبدعات، مثل مجردات که نیازی به ماده ندارند، نیازی به قابلی که بیاید و قبول کند ندارند بلکه به همان نفس ماهیت «جعل» تعلق میگیرد و احتیاج به دور و دوران و مطالب دیگری هم ندارد.
و لا سبقِ عدمٍ زمانیٍّ و استعدادٍ جسمانیٍّ لِصلوحِ ذاتِه و تهیؤ طباعِه للحصولِ و الکونِ.
عدم زمانی بر او سبقت نگرفته است و استعداد جسمانی هم نیاز ندارد چون جسم ندارد تااینکه نیاز به استعداد جسمانی داشته باشد. یک آهن برای اینکه تبدیل به یک حیوان شود باید مراتبی را طی کند، این آهن باید تبدیل به نبات شود و نبات هم تبدیل به حیوان شود اما نبات برای اینکه تبدیل به حیوان شود مراتب کمتری را طی میکند. این صلاحیت ندارد ولی او صلاحیت دارد! لِصلوحِ ذاتِه ... بهخاطر صلوح ذاتش که ذاتش صلاحیت دارد برای اینکه بدون احتیاج به زمان و سبق زمانی و مسائل دیگر از آن مبدأ فیاض قبول فیض کند، طبع او آماده برای حصول و کون است.
و هذا الممکنُ لا یکونُ له إلاّ نحوٌ واحدٌ مِن الکونِ و لا محالةَ نوعُه منحصرٌ فی شخصِه.
این ممکن فقط یک نحوۀ از وجود دارد یعنی نفس آن مرتبۀ وجود و اشتداد وجودی و ضعف وجودی برای وجود او کفایت میکند. دیگر این جنس و فعل ندارد و ماده و صورت ندارد بلکه خود همان کیفیت وجودی و نفس مرتبۀ وجودی برای تحقق او کافی است مانند مجردات، ارواح قدسیه، ملائکه و عقول که همان کیفیت وجودی و مرتبۀ وجودی بدون نیاز به جنس و فصل کفایت میکند پس در واقع همۀ اینها فصل هستند و جنس ندارند تااینکه با آن جنس و فصل ترکیب در ذات آنها لازم بیاید، حقیقت آنها را وجود تشکیل میدهد که وجود خارج از جنس و فصل است و مرتبۀ آنها را فصل آنها تشکیل میدهد پس تشبیهاً وجود، «جنس» و «نفسیت» آنها میشود و به عبارت ما «عین ثابت» آنها [میشود پس] «نفسیت» آنها و همان «خصوصیت ذاتی» آنها، عبارةٌ أُخرای فصل آنهاست البته با یک تقریب.
تلمیذ: استعداد که دارند، استعداد جسمانی ندارند.
استاد: اصلاً استعداد نمیخواهد.
تلمیذ: استعداد میخواهد.
استاد: نه.
تلمیذ: برای مجردات شما قائل هستید که حرکت دارند.
استاد: آن بحث استعداد یک بحث دیگر است و آن استعدادی که الآن در اینجا مطرح است عبارت از استعداد جسمانی است. الآن شما ببینید این فرش برای اینکه تبدیل به نبات شود آیا استعداد دارد یا ندارد؟! استعداد ندارد، بسیار استعداد بعیدی دارد تااینکه فرش که پشم است یااینکه اصلاً پشم هم نیست و معلوم نیست چیست، نفت و امثالذلک است، اگر این بخواهد به یک نبات تبدیل شود باید صدها سال بگذرد که در دگریسی حوادث و در تغییروتبدلات تبدیل شود.
شما الآن یک نایلون را زیر خاک کنید بعد از سیصد سال بیایید آنوقت میبینید نایلون سالم است! حدود سیصد سال چقدر طول میکشد تااینکه نایلون بهطورکلی تبدیل شود. الآن برای این نایلون اصلاً استعداد دگردیسی و تحول به نباتیت وجود ندارد إلاّ بالفرضِ البعید و الاحتمالِ البعید اما فرض کنید که شما یک چوب را در خاک بگذارید و هفتۀ دیگر میبینید که پوسیده و تبدیل به خاک شده است. شما برگ خشکیدۀ درخت را بهعنوان کود در منزل و در باغچه مصرف میکنید اگر شما برگ خشکیده را بگذارید هفتۀ بعد میبینید اصلاً اثری از برگ نیست! استعداد تغییروتبدل در او زیاد است ولی در یک آهن خیلی کمتر است، آهن اگر بخواهد در جایی قرار بگیرد تااینکه خودش را با این محیط ترابیه تطبیق کند مثلاً یک سال یا حداقل شش ماه طول میکشد تا این آهن در باغچه باشد، آب به آن بخورد، نم به آن بخورد و زنگ بزند و کمکم آن مواد آهن و فسفر و امثالذلک آن تغییروتبدل پیدا شود و جزء خاک بشود. همین مسئله در مورد استیل هست که استعداد کمتری دارد. استیل خیلی بیشتر از آهن طول میکشد تااینکه زنگ بزند و فاصلۀ زمانی بسیار زیاد است. نایلون و مواد پلاستیکی دیگر برای تغییروتبدل نسبت به او خیلی استعداد ضعیفی دارند. همینطور هر مادهای در عالم خارج یک نحوۀ استعداد دارد. آنوقت از اینطرف یک استعداد نسبت به او دارد و از یک طرف یک نفس استعداد نسبت به یک صورت دیگر دارد، التفات کردید؟! هر شیئی در این عالم یک استعدادهایی دارد برای تبدیل به یک صورت و یک کمبود استعدادات و نقصان استعداد دارد برای صورٍ أخریٰ.
منظور از استعداد در محط بحث
بنابراین منظور ما از استعداد قابلیت برای وجود خارجی است یعنی آیا برای وجود خارجی قابلیت دارد؟ آن استعدادی که مدّنظر شماست استعداد رشد و کمال است که آن یک مطلب دیگری است.
و هذا الممکنُ لا یکونُ له إلاّ نحوٌ واحدٌ مِن الکونِ و لا محالةَ نوعُه منحصرٌ فی شخصِه.
و برای این ممکن فقط یک نحوۀ واحد از کون است و دیگر در آن تغییروتبدل انجام نمیگیرد، دیگر روی این تغییروتبدل ماهیات نیست. همان جرقه به این میخورد و جبرائیل، جبرائیل میشود و دیگر جبرائیل، میکائیل و عزرائیل، انسان و حجر و شجر و امثالذلک نمیشود. اما بعضی از ممکنها هستند که در بستر زمان و بستر مناسب و در ظروف مختلف ماهیات مختلفی به خود میگیرد و هویتهای خارجی این [نوع] را جدا میکند و در عالم ترکیب و تخلیط داخل میشود، بسیط نیست، صور متعددی دارد، گاهی بهصورت حیوان درمیآید، گاهی بهصورت نبات درمیآید، گاهی بهصورت شجر درمیآید، گاهی بهصورت حجر درمیآید، گاهی بهصورت دخان درمیآید و دوباره این دخان برمیگردد و به مادۀ سفت و صیقل تبدیل میشود لذا اکوان مختلفی بر او انجام میشود.
و لا محالةَ نوعُه منحصرٌ ... آنوقت این مجردات اینطور نیستند که نوع آنها دارای افراد متفاوت باشد مانند انسان که همه نسبت به آن نوع متواطی باشند بلکه نوعش منحصر در شخص است. پس به تعداد ملائکه ما انواع داریم، به تعداد عقول ما انواع داریم، به تعداد ارواح ما عقول داریم و به تعداد نفوس خودِ ما انواع داریم. هر شخصی دارای یک نوع واحد منحصر به خود است البته با یک نظر غیر دقّی ما همۀ انسان را داخل در یک نوع حساب میکنیم، یک مابهالاِشتراک میگیریم، ما بهالاِختلاف میگیریم اسم آن را جنس میگذاریم اسم آن را فصل میگذاریم و بعد اینها را برحسب تواطی داخل در همان حقیقت نوعیه بهحساب میآوریم ولی دیگر آن نفس و آن صورت چون قائم به ماده نیست لذا در آنجا حقیقت نوعیهاش منحصر در این شخص است.
تلمیذ: این مطلب به این برمیگردد که فصول در اینجا حکومت میکند؟
استاد: بله.
تلمیذ: دربارۀ انسان هم یعنی هر کسی یک فصل مخصوص به خودش را دارد.
استاد: بله فصل دارد.
تلمیذ: لهذا فرد دوم برای او نیست؟
استاد: دیگر نیست، بله.
إذ الحصولاتُ المختلفةُ و التخصصاتُ المتعددةُ لِمعنى واحد نوعی إنّما یلحقُ لأجلِ أسبابٍ خارجةٍ عن مرتبةِ ذاتِه و قوامِ حقیقتِه.
علت اختلافات در خصوصیات فردی انسانها
حصولات مختلفه یعنی نحوۀ وجود مختلف و تخصصات متعدده و خاصیتهای مختلفی که شما در اشیاء میبینید که این برای یک معنای نوعی است تمام اینها بهخاطر اسبابی میآید که خارج از مرتبۀ ذات و قوام ذات و قوام حقیقت اوست. بهخاطر قرائن، شرایط، محیط و زمان میبینیم که اوصاف و خصوصیات فرق میکند ولی آن حقیقت واحد انسانی بما هو إنسانٌ اگر باشد بنابراین دیگر در اینجا چرا اختلافات هست؟! چقدر روایات داریم که وقتی مادر در رحم بچه دارد باید چه کند؛ غذای حلال بخورد، محل شبههناک نرود، باید طاهر باشد، باید وضو داشته باشد، باید مراقب باشد، کیفیت غذاها تفاوت میکند، در اصلش و در فرعش و در استمرارش! تمام اینها شرایط و خصوصیات روحیای هست که بر این انسان بِما هو إنسانٌ اثر میگذارد. لذا شما یکی را بخیل میبینید، یکی را جواد میبینید، یکی را دارای حدّت و ذکاء میبینید، یکی را دارای نقص در این مسئله میبینید، یکی دارای حافظه بیشتر و یکی دارای حافظه کمتر. این خصوصیات و اختلاف بهخاطر اسبابی که خارج از ذات برای او حاصل میشود پیدا میشود.
فإنَّ مقتضی الذات و مقتضى لازمِ الذاتِ داخلاً کان أو خارجاً لا یختلفُ و لا یَتَخَلَّفُ فَلا مجالَ لِتعددِ التشخُّصاتِ و تکثرُّ الحصولاتِ و بعضُها مما لا یکفی ذاتُه و مقوّماتُه الذاتیةُ فی قبولِ الوجودِ من دونِ استعانةٍ بأسبابٍ اتفاقیةٍ و شروطٍ غیر ذاتیة
مقتضای ذات هرچه میخواهد باشد، همان جنس و فصل، و مقتضای لازمۀ ذات یعنی آن عوارض لازم مثل زوجیت چه داخل باشد یا خارج باشد یعنی داخل در ذات باشد یا منتزع از ذات باشد فرق نمیکند و اختلاف پیدا نمیکند! تخلف هم پیدا نمیکند که یکجا باشد و یکجا نباشد. پس مجالی برای تعدد تشخصات و تکثر حصولات دیگر از نقطهنظر ذات نیست اما بعضی از این موجودات که موجودات مادی هستند اینطور نیستند. از آن اقسامی است که ذاتش و مقومات ذاتی جنس و فصلش در قبول وجود کفایت نمیکند بدون اینکه از اسباب اتفاقیه کمک نگیرد و از شروطی که داخل در ذات اوست بهره نجوید.
فلیسَ لَه فی ذاتِه إلاّ قوةُ التحصُّل مِن غیرِ أن یصلح لِقبولِهِ صلوحاً تاماً ثم بعد انضیافِ تلکَ الشروط.
در ذات او نیست مگر قوۀ تحصل؛ قوۀ برای تحصل دارد، استعداد برای تبدیل شدن به شیء دیگر و به صورت دیگر را دارد ولی این قوۀ تحصل اینطور نیست که صرفاً بدون نیاز به شرط و بدون نیاز به امر دیگری خارج از ذات او [باشد مثل] زمانیات، مکانیات و تحقق اموری که همراه با او هستند و وجود آنها در تحقق این علل و عوامل شرط است.
| ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند | *** | تا تو نانی به کف آری و به غفلت مخوری1 |
تمام این امور و فلک باید بگردند تااینکه جناب زید در فلان روز از مادر متولد شود، عمرو در فلان روز متولد شود، آقای فلان در روز فلان [متولد بشود و] هیئت کارگزاران دستبهکار شود!! حالا چه باعث شده است که دستبهکار شود شاید مثلاً در آن شب خیلی زیاد خودش را تقویت کرده است یااینکه مثلاً فلان بوده است، خلاصه همۀ اینها امور اتفاقی و شرایطی است که دستبهدست هم میدهند! مثلاً ممکن است شخصی یک هفته، دو هفته، یک ماه همینطور عاطل و باطل و بدون هیچ نفعی بگذرد و برحسب اتفاق یکدفعه جایی برود و شرایطی پیش بیاید و این تمایل پیدا شود! شخصی ممکن است که دائماً مراقب احوال باشد و از اوقات بهنحو احسن استفاده میکند!! همۀ اینها مسائل مختلفی است علیٰکلّحال باید آمادگی باشد هم در فاعل و هم در قابل تااینکه چیز شود!
ولی آن ابداعیات و مجردات نیاز به این چیزها ندارند، نیاز به خرما و مسقطی و موز و امثالذلک ندارند! یکدفعه یک طرفةالعین خدا میزند و صد هزارتا ملک درست میکند درحالیکه نه نیاز به زمان دارد و نه نیاز به مکان دارد! عالم مجردات است دیگر! الآن در همینجا شما نگاه کنید شاید صد میلیارد ملائکه باشد هرکدامشان یک کار انجام میدهند، صد میلیارد! نه میلیون! چرا؟ همۀ آنها هم در این اطاق میگنجند! اصلاً اطاق معنا ندارد چون آنجا عالم تزاحم نیست! اینجا عالم تزاحم است! اگر مورچه هم باشد صد میلیارد در اطاق جا نمیگیرد ولی چون او خارج از آن محیط است فقط اشراف است. علیٰکلّحال در بعضی از جاها خدا دستش باز است و در بعضی جاها دستش بسته است!
تلمیذ: بر آن مبنایی که حضرتعالی فرمودید قوه تحصل پیدا کردند حصول دارد و الآن هم هست اینها چگونه جز ابداعیات میشود؟
استاد: نه، منظور در این مرحلۀ وجود خارجی و وجود زمانی او است نهاینکه در آن مرتبۀ ثابتش باشد البته حالا یک مسائلی هم هست این مطلبی را هم که شما گفتید در جای خودش عرض میکنیم که این کیفیت قابل به چه نحو است؟ حالا فعلاً این کلام مرحوم آخوند را ما میخوانیم تا مقداری اطلاع بر مبنای ایشان در این قضیه پیدا کنیم تااینکه بعد در بعضی جاها نیاز به توجیهی دارد.
تلمیذ: قضیه پس تکرار فصل هفتم نیست که اینهمه مقاله نوشتیم برای بحث امکان و ممکنات ...
استاد: قدری تفصیل میدهند.
تلمیذ: غرضشان از تفصیل الممکن قد یکون له الإمکان ...
استاد: نه البته ایشان میخواهند بحث را بهطورکلی فقط راجع به امکان استعدادی توضیح دهند و در اینجا راجع به امکان ذاتی توضیح نمیدهند بلکه خیلی مختصر توضیح میدهند.
تلمیذ: مگر مبانیشان را در تعریف امکان استعدادی و ممکن در کتاب ...
استاد: خیلی مجمل بود، چند سطر بود، بحثش زیاد است و مطلب هم دارد و مورد استفادهاش هم زیاد است.
ثمَّ بعدَ انضیافِ تلکَ الشروطِ و المعداتِ إلى ما یَقبلُ قوةَ وجودِه و هو المسمى بِالمادةِ یتهیأ لِقبولِ الوجودِ و یصیرُ قریبَ المناسبةِ إلى فاعلِه بعدَ ما کانَ بعیدَ المناسبةِ منه.
بعد از اینکه شما این شروط را به آن اضافه کردید و معدات آنچه را که اینها را معدّ است و آماده میکند تااینکه قوۀ وجود [را] قبول کند، او برای قبول وجود و برای قبول آن هویت خارجی آماده میشود. دیگر مناسبتش با فاعلش نزدیک میشود سنخیتش با آن فاعل فیاض نزدیک میشود، این علت که میخواهد او را بهوجود بیاورد دیگر این علت دستش بسته نیست، این علت مقدمات و شرایط را برای تحقق خارجی معلول خودش مناسب میبیند. بعد از آنکه از آن فاعل بعید المناسبه بود. مثلاً فاعل میخواهد این آهن را به تراب تبدیل کند یا به نبات تبدیل کند، آن فاعل یعنی همان علت، حالا ما کاری به آن مبدأ أعلیٰ نداریم یعنی همان علت اخیر، علت قریب. این علت قریب که میخواهد الآن این را به تراب تبدیل کند هرچه به این حدید نگاه میکند میبیند که نمیتواند این را تبدیل کند اما اگر جنابعالی بهعنوان یکی از معدات به آن فاعل کمک کردید و بگویید که ما هم اینجا هستیم، این آهن را در باغچهتان قرار دادید و بعد هم مدام هر روز آب ریختید که این زمین همیشه مرطوب بماند بعد هم موادی اینجا ریختید که این آهن زودتر بپوسد، مدام با این کارها این قابل را به آن مبدأ فاعل نزدیک میکنید که آن فاعل که علت است زودتر بتواند این را به تراب و نبات تبدیل کند، اینها را معدات و شرایط میگویند.
فلا محالةَ ینضمُ إلى إمکانِه الذاتی إمکانٌ آخَرٌ متفاوتُ الوقوعِ لَه مادةٌ حاملةٌ ذاتُ تغیّرٍ و زمانٍ هو کمیةُ تغیرِها و انتقالِها مِن حالةٍ إلى حالةٍ أخرىٰ حتى انتهت إلى مواصلةٍ مّا بینَ القوةِ القابلةِ و القوةِ الفاعلةِ.
پس دراینصورت به امکان ذاتی که داشت و همه دارند، شما یک چیز دیگری اضافه میکنید و انضمام پیدا میکند وقوع آن امکان دیگر که تفاوت دارد؛ آن امکان حالاتش مختلف هست؛ در بعضی زیاد است و در بعضی کم است، در بعضی آن امکان زیاد است و در بعضی امکان کم است، آن استعداد برای شکلگیری و صورتبندی در بعضی زیاد است و در بعضی کم است، وقوعش در شدت و ضعف تفاوت میکند. این امکان مادهای دارد که آن ماده دارای تغیر است و دارای زمان است و کمیّت تغیّر این ماده و انتقال این ماده از یک حالت به یک حالت دیگری همینطوری حرکت میدهد و به جلو میبرد تااینکه مناسبت با فاعل پیدا کند وقتی که با فاعل مناسبت پیدا کرد آنوقت فاعل او را به شکل دیگری برمیگرداند، این مادۀ حامله در او یعنی استعدادی که میتواند این را برگرداند. در بعضی از مواد استعداد نیست و خیلی کم است فرض کنید در پلاستیک این مادۀ حاملهای که این ماده را برمیگرداند و به این شکل بخواهد ببرد این ماده خیلی ضعیف است ولی در شجر این ماده خیلی قوی است اصلاً خودش قریب المناسبه است با آن صورتی که بعد میخواهد با آن صورت نقش بندد، در یک دانۀ گیاه یا در یک دانۀ سیب این مناسبت دیگر خیلی قویتر است، این استعداد دیگر خیلی قوی است و فقط کافی است که شما این دانۀ سیب را در باغچه بگذارید یکی دو روز دیگر میبینید که این دانه سبز شد لذا معلوم میشود که استعداد و آن مادۀ حامله برای تغییروتبدلات قویتر است. آن چیزی که در او هست و در آهن نیست یا کم است، آن چیزی که در این هست و در پلاستیک و نایلون نیست.
تلمیذ: آیا میتوانیم این را به ترتب صورت برگردانیم؛ صورتی که بر هیولا عارض میشود؟
استاد: این ترتب به چه جهت است؟ چرا ترتب پیدا شد؟ از خودش که ترتب نمیآید، ترتب بالأخره یک علت خارجی و معدّات خارجی میخواهد.
تلمیذ: نه، من از باب قبول عرض میکنم؛ مثلاً صورت ذغالیت و فحمیت نسبت به درخت، این صورت یک ترتبی بر آن دارد ولی صورت همین فحمیت نسبت به آهن اصلاً ترتب نیست و این صورت بر آن صورت نمیتواند عارض شود یا بگوییم که آن صورت حدیدیت مانع بروز صور دیگر میشود.
استاد: صورت عبارت از فعلیت استعداد و فعلیت حالت ثابت است. الآن که بالفعل همۀ صور در این ماده نیست، الآن این ماده دارای یک صورت است منبابمثال صورت فحمیت، حالا این مادهای که این صورت را دارد الآن میخواهد صورت را عوض کند آیا استعداد برای تبدیل شدن به صورت دیگر را دارد یا نه؟!
تلمیذ: اگر بخواهیم دقت فلسفی کنیم استعداد ندارد.
استاد: چرا ندارد؟!
تلمیذ: هر مادهای متشکل از یک هیولا و یک صورت است.
استاد: پس چطور برمیگردد؟!
تلمیذ: همین! پس باید بگوییم که هر ماده متشکل از سهتا چیز است: یکی هیولا، یکی صورت، یکی استعداد، استعداد کجاست؟!
استاد: استعداد همین مادهای است که دارد دیگر، در همین مادهای که هست چون این ماده حامل یک امری هست الآن به این صورت درآمده است.
تلمیذ: این حامل کجاست؟! این حامل را کجای ماده میتوانیم پیدا کنیم؟!
استاد: حامل داخلش هست.
تلمیذ: داخلش که چیزی ندارد؟!
استاد: شما تجزیهاش کنید پیدایش میکنید.
تلمیذ: هیچ حاملی نیست! یا هیولاست یا صورت.
استاد: همان صورت الآن از این حامل تشکیل شده است.
تلمیذ: ما اینجا یک چیز میتوانیم بگوییم که این صورت میتواند خودش را رها کند و یک صورت جدید پیدا کند.
فرق هیولای اولیه یعنی مادة المواد با ماده!
استاد: پس چرا این صور در اینجا مختلف است؟! اگر به قول شما ما فقط یک ماده بیشتر نداریم چرا همۀ صورتها یکی نیستند؟! همۀ این مادهها که باید یک صورت داشته باشند، این اختلاف صورت از کجا آمد؟!
تلمیذ: از مادۀ هیولا.
استاد: نه، مادۀ هیولا نیست، هیولای اولیه یعنی مادة المواد با ماده دوتاست، اشتباه نکنید! هیولای اولیه صورت خورده و جسم شده است، حالا این جسم تفاوت دارد، در عناصر جدول مندلیف ما 118 نوع عنصر داریم، در بعضی [از چیزها] عناصر کم هست و در بعضی زیاد هست؛ یکی پتاسیمش زیاد است، یکی فسفرش کم است، گوگردش فلان است، یُدش اینطور است، منیزیمش فلان است، کلسیمش کم است، این مواد مختلفی که اجسام را تشکیل دادهاند اختلاف و ترکیب در اینها موجب اختلاف صور است. حالا ما میگوییم که این حالتی که الآن در اینها هست حالتی است که اینها را به صورت دیگر میتواند ببرد یا نمیتواند ببرد؟! اگر این جسم دارای مواد کمتری است این استعداد در آن کمتر هست و اگر مواد بیشتر است استعدادش بیشتر است.
تلمیذ: از دید فلسفی فکر میکنم که اینجا قدری اشکال دارد.
استاد: چرا مشکل دارد؟
تلمیذ: بهخاطر اینکه ما میگوییم: این چه حملی است که در ماده نهفته شده است که در یک جا نزدیک به قبول یک صورت جدید است و ...
استاد: این بحث دیگر به تجربه میآید و از فلسفه بیرون میآید. اصلاً بحث وارد علوم تجربی میشود. فقط فلسفه این مقدار را ثابت میکند که ما یک ماده داریم و این ماده صورت دارد، این ماده قابل برای این است که صورت بپذیرد، حالا دیگر چرای آن برگشت به تجربه است و فلسفه دیگر این را ثابت نمیکند. این برگشتش به علوم آزمایشگاهی است.
تلمیذ: فلسفه چیزی پیدا نمیکند فلسفه فقط یک ...
استاد: کار فلسفه این نیست، عقل که نمیگوید در این چیست؟! فلسفه ثابت میکند که این جنسش چیست؟!
تلمیذ: عقل میگوید که آقا این متشکل از یک هیولا و صورت است.
استاد: همین؟! پس چرا این اینطوری و آن نشد؟ چرا فلسفه اینجا ماند؟!
تلمیذ: نه فلسفه نمیماند.
استاد: میماند. ما میگوییم که پس فرق بین اینها چه شد؟!
تلمیذ: فرقش را عرض میکنم، میگوید: فرقش این است که اینجا هیولا آن صورت را گرفت و این شد.
استاد: چرا گرفت؟! چرا جاعل الآن این را به این زد و آن را نزد؟ چون دلش میخواست؟!
تلمیذ: جاعل عشقش گرفت!
استاد: اینجا دیگر ببخشید! اگر جاعل عشقش گرفت همان جاعل عناصر مختلف درست میکند و در مرتبۀ جعل خارجی آن عناصر را با همان ترکیب میکند، حالا شما چرا راه دور میروید؟ جاعل این صورت مختلف را برای چه درست کرده است؟! یُد یک چیز است و سدیم چیز دیگر یا نه یکی است؟!
تلمیذ: دوتاست.
استاد: چرا جاعل دوتا درست کرده است؟! خیلی خوب! همین! چون عشقش گرفت! ما هم حرفی نداریم بالأخره عشقش گرفته است که این عالم را درست کرده است هردمبیلی که نیست! این یُد، سدیم، کلسیم و فلان را باهم در یکجا جمع میکند منبابمثال سنگ میشود، در یکجا جمع نمیکند نمک میشود و در یکجا جمع میکند فلان میشود. دیگر بحث از فلسفه بیرون میآید. این مادۀ حامل همان چیزی است که جعل به او تعلق میگیرد و او را به شیء دیگر تبدیل میکند.
تلمیذ: امکان استعدادی باید بر این ملموس شود، چطور او این استعداد را دارد و آن حدید ندارد؟
استاد: بهخاطر این است موادی که جاعل در این قرار داده است در آن یکی قرار نداده است. بین انسان و حیوان جاعل چه قرار داده است؟! اختلاف بین انسان و حیوان در چیست؟!
تلمیذ: در فصلیتشان.
استاد: احسنت! ما میگوییم که همین اختلاف که در فصیلتشان هست همین اختلاف در ماده است، در یکجا جاعل چهارتا ماده قرار داده است و در یکجا سهتا قرار داده است، این قضیه امکان استعدادی میشود، خیلی راحت است.
تلمیذ: در مورد قوانین عالم طبع جاعل جعل میکند و بر این قوانین مترتب ...
استاد: سلسلۀ صور پیش میآید یکی پس از دیگری.
تلمیذ: همین را عرض میکنم میگوییم که سلسلۀ صور بر هم ترتب دارند.
استاد: چه اشکال دارد؟! این کار جاعل است، جاعل طبق این قوانین این مواد را باهم ترکیب میکند. منبابمثال شما در زمینی یک دانۀ هندوانهای را بکارید که برای حصبه خوب است؛ سابق هندوانهای بود به نام هندوانۀ شریفآباد که بین قزوین و کرج بود! همین دانۀ هندوانه را در یک زمین دیگر بکارید اصلاً ضد حصبه [و برای حصبه مضر است] درمیآید درحالیکه هردو هندوانه هستند، در یکی مادۀ حامل هست چون مادۀ حامل را از زمین میگیرد و بهاضافۀ آن خصوصیتی که در آن بذر هست و در این بذر مادۀ حامل نیست! امکان استعدادی همین است. تمام عالم هم اصلاً همین است، اصلاً اختلاف در عالم ...
تلمیذ: چطور میشود که یک شیء با یک وجود مجرد دارای دو صورت متفاوت شبیه بههم باشد؟
تعدد صور اشیاء خارجی بهخاطر تفاوت منشأ انتزاع آنها
استاد: این بهخاطر همان کیفیت ذاتی اوست، حالا بحثهایش بعداً میآید که چطور ممکن است یک امر واحد صور مختلفی بهلحاظ منشأ انتزاع مختلف به خود بگیرد چون منشأ انتزاع مختلف دارد در هروقت یکی از آن منشأ انتزاعها که بر سایر منشأها غلبه کند [آن صورت ظاهر میشود]، لذا شما از نظر صور مثالیه میبینید که یک شخص، اول یک صورت دارد بعد از یک ساعت برمیگردد و صورت دیگر پیدا میکند! افرادی که صورت برزخی را مشاهده میکنند این را میبینند. بعد برمیگردد و صورت دیگر پیدا میکند، این صور متعدده بهخاطر منشأ انتزاع متفاوتی است که در او هست.
تلمیذ: در مورد اینکه فرمودید که هر کسی دارای یک نوع مشخص و محدود به خودش است و دیگر دوتا نمیشود و عین همان هم ایجاد نمیشود، آن شخصی که عین خودش را خلق میکند این آیا دو نفس است یا یک نفس است و دوتا جسم پیدا کرده است و ارتباط اینها به چه نحو است؟ آیا ادراکی که این میکند او هم همین ادراک را میکند یا نه؟ اینها دو شخص کاملاً مجزا هستند و شبیه بههم هستند یعنی وقتی دو شخص کاملاً مجزا باشند باید تفاوتی بینشان باشد، حداقل در نفسانیاتشان باید باهم فرق داشته باشند. اگر دو چیز و دو بدن هستند و یک وجود خارجی و وجود واقعی دارند به چه نحوی میشود که دوتا صورت شبیه بههم ولی از همدیگر جدا دارند؟! فرقشان چیست؟
استاد: شما منظورتان صورت ظاهر است یا صورت نفسانی است؟
تلمیذ: از اینکه ما در خارج دو چیز میبینیم.
استاد: خب در خارج دو انسان میبینیم؛ دو انسان شبیه! ببینید دو انسان شبیه بهخاطر همان علل و معداتی است که در اینجا موجب شد که خواص یکی بهطور مساوی به خواص دیگری سرایت کند. این از نظر ظاهر است. ظاهر یک قسم است اما خیلی قسمهای باطن در اینجا هست که چهبسا ممکن است همین افرادی که شبیه هم هستند از نظر خصوصیات روحی و کیفیت استعداد با یکدیگر اختلاف داشته باشند یعنی بحث در اینجا به دو جنبۀ ظاهر و باطن برمیگردد. جنبۀ ظاهرش ممکن است بهخاطر تساوی در کیفیت تغذیه و کیفیت تلقی مواد باشد که اینطور شده است. جنبۀ باطنش بهخاطر خصوصیات روحیای است که از سایر مسائل و از علل و معدات دیگر نشئت میگیرد و هرکدام در اینجا راه خودش را میروند.
تلمیذ: یک صورت طبیعی دارد مثل دوقلوها و امثالذلک که اینها میتوانیم بگوییم که دو نفس دارند و کاملاً متفاوت و شبیه بههم هستند ولی آن شخصی که عین خودش را خلق میکند، خودش هست و عین خودش را هم خلق میکند و دو وجود خارجی پیدا میکند.
استاد: دو وجود ندارد، این یک وجود است و دو جسم دارد.
تلمیذ: عرض میکنم دو تا جسم خارجی دارند، اینکه دو جسم خارجی دارند آیا این دوتا یعنی در واقع این اصلی است یا آن یکی اصلی است؟ آیا هردو اصلی هستند؟! آیا ادراکاتشان واحد است یا دارای دو روح هستند؟! این قضیه به چه نحو میشود؟!
استاد: این مسئله واحد است، الآن من برای شما توضیح میدهم؛ الآن نور این چراغ در اینجا روشن شده است و اینجا نورانی شده است، شما کدامیک از این قسمت اطاق را از نظر نور نزدیک میدانید و کدام را نسبت به این دورتر میدانید؟! این یک مثال برای آن است. یک مثال دیگر برای امواج است؛ فرض کنید که الآن ما در این اطاق امواج عدیدهای داریم هزاران موج داریم مثلاً امواج رادیویی داریم، امواج تلویزیونی داریم، امواج مایکروویو داریم، امواج مادون بنفش داریم، مادون قرمز داریم، امواج صوتی و تصویری داریم، تمام امواجی که الآن در اینجا هست و این حالت موجی که در این اطاق هست یک حالت سریان واحد دارد و در عین اینکه واحد است درعینحال ما اختلاف را در ظروف میبینیم شما رادیویی در اینجا روشن میکنید، این رادیو یک موج را میگیرد اگر این رادیو این موج را گرفت پس دیگر آن رادیویی که در آنجاست نباید این موج را بگیرد چون در اینجا یک موج آمد یک صوت در اینجا آمد، شما میبینید که آن رادیو هم همین موج را گرفت بدون اینکه از دریافت این کم شود و نقصی نسبت به گیرندگی باشد. رادیو سوم را شما روشن کنید آن رادیو هم همین موج را میگیرد و همینطور رادیو چهارم را روشن میکنید یکدفعه پانصدتا رادیو در اینجا روشن شوند همۀ اینها همین موج را میگیرند درحالیکه این موج مگر چقدر است؟! این موج یک جنبهای دارد که میآید و میخورد و رد میشود، نهاینکه آن موج را میگیرد و حبس میکند و دیگر نمیگذارد که به بقیه برسد! پس مسئلۀ نور و موج و امثالذلک مثال خوبی برای مسئلۀ ما است. روح عبارت از نفس زید است و نفس زید یعنی روح او، این روح یک وحدت خاص به خودش را دارد که وحدت زمانی و مکانی نیست یک وقت اشتباه نکنید! جسم او را الآن میبینیم که دارای وحدت خارجی و وحدت زمانی است، آن چیزی را که شما الآن احساس میکنید، فرض کنید الآن با شخصی صحبت میکنید نهاینکه الآن با روحش صحبت میکنید و این روحش فقط در همین سر و بدن هست و در همین محدوده هست و یک سانت آنطرفتر و یک سانت اینطرفتر دیگر وجود ندارد! اصلاً روح در همهجا هست، اینکه الآن با او صحبت میکنید بدن اوست، روح او در عالم روح و در عالم ملکوت هست و آن اصل و حقیقت وحدت براساس او تعلق میگیرد، نه براساس این شیء خارجی که الآن با او مقابله میکنید. این یک بدنی است و بدن با او فرق میکند. لذا آن بدن، بدن واحد است، اگر همین بدن دوتا شد دوباره آن روح واحد است، نه این اصل است و نه آن! هیچکدام اصل نیستند! اگر دهتا هم در اینجا درست شود هیچکدام اصل نیستند درحالیکه هرکدام تکتک اینها یک وجود خارجی برای آن دارند، آن روح واحد بر این روح بر همۀ اینها بهنحو مساوی حکومت دارد و وحدت خودش هم ازبین نمیرود.
تلمیذ: همینکه فرمودید که این دست مجرد است این نشاندهندۀ همان حقیقت روحیه اوست یعنی این بدن خارجی در واقع اصالتی ندارد و دوتا ظهور از یک شیء واحد میشود حالا مطلب اینجا است که الآن ادراکات اینها به چه نحو میشود؟
استاد: عین هم است؛ ممکن است عین هم باشد، اگر قدرت داشته باشد ادراکاتش هم فرق میکند یعنی همانطوریکه اگر شخصی دارای یک بدن باشد ممکن است در آنِ واحد صد نوع ادراک داشته باشد و هیچکدام تعارضی با دیگری نکنند همینطور اگر دارای ابدان متفاوتی باشد هرکدام اینها کاری انجام میدهند؛ یکی خوابیده است، یکی میخورد، یکی بیدار میشود، یکی در حمام هست و هرکدام کاری انجام میدهند.
تلمیذ: ربط هم هستند؟! یعنی کاری که آن انجام میدهد و آن خوراکی آن دارد روی این بدن هم تأثیر میگذارد؟
استاد: نه، این دیگر بسته به روح است. دیگر بدن این از بدن دیگری خبر ندارد، بدن او فقط شاعر به خصوصیت خودش است، بدن دیگری هم شاعر به خصوصیت خودش است یعنی هر بدنی کاری را انجام میدهد که آن روح اصلی نسبت به این الآن القاء میکند. نهاینکه الآن در تمام این احوال که هست به مسائل دیگر مطلع باشد، آنطور هم میتواند باشد اشکالی ندارد ولی هرکدام میتواند حد خودش را حفظ کند و این نیاز به ادراک مسئلۀ تجرد نفس دارد چون ما نسبت به این مسئله هنوز ضعیف هستیم نمیتوانیم ادراکات مختلف را در ظرف فاعل بفهمیم که چطور یک شخص در ظرف فاعل [ادراکات مختلف داشته باشد] البته بهنحو اجمال ممکن است، الآن فرض کنید که شما یک قسمت از ادراکتان متوجه کلام من است. این مطالبی که از من میآید. یک قسم از آن ادراکتان متوجه تدبیر بدن است؛ الآن این نفسی که شما میکشید از روی اختیار است یا بدون اختیار است؟ از روی اختیار است، قلبتان منبابمثال بدون اختیار میزند اما نفستان که از روی اختیار است. اینکه الآن نشستهاید و به این کیفیت و به این وضع هستید چرا اگر همینطوری یکدفعه ادراکتان بیفتد ممکن است به یک سمت بیافتید پس هم خودتان را نگه داشتهاید و هم نفس میکشید و هم به من گوش میدهید و هم ممکن است حواستان جای دیگر باشد. تمام این چیزهایی که الآن دستبهدست هم داده است هرکدام کار خودش را جداجدا انجام میدهد، این را ضرب در هزار کنید یعنی اگر شخصی به یک تجرد روحی و نفسی برسد و بر او سیطره پیدا کند این ضرب در هزار میشود و او در هر جای خودش کار خودش را انجام میدهد.
تلمیذ: دراینصورت الآن روح آمد و یک ظهور دیگری اینجا ظاهر کرد و به ظهور آمد و یک ظهور دیگری را اینجا ایجاد کرد، اگر ما قائل شویم لذا یک استعداد جسمانی نبود، خاک که نبود که آن را به ظهوری تبدیل کند.
استاد: آن دیگر به خودش مربوط است، آن قدرت خودش است که میتواند.
تلمیذ: اینجا دیگر این حرف برداشته میشود.
استاد: عرض کردم اینجا مسائلی هست که باید بحث شود.
تلمیذ: ظاهراً قبل ماه مبارک رمضان بود که شما تعبیری داشتید راجع به کسی که با کسی صحبت میکند در واقع با بدن او صحبت نمیکند با روح او صحبت میکند، الآن عکس آن مطالب را فرمودید.
استاد: نهخیر! این را برای روح آینه قرار میدهد. الآن که با شخصی صحبت میکند در واقع با این سر، بدن، ریش، عمامه و امثالذلک حرف میزند ولی این را مرآت قرار میدهد! به ریش خطاب نمیکند چون این ریش جان ندارد یعنی این صورت شخص را مرآت برای نفس او قرار میدهد و با نفس او تکلم میکند درحالیکه الآن خطابش متوجه آن بدن است.
لیتحصلَ مِن اجتماعِهما و یتولَّدَ مِن ازدواجِهما شیءٌ مِنَ الموالیدِ الوجودیةِ و لَمّا تَحققَ و تبینَ أنَّ الممکناتَ مستندةٌ فی وجودِها إلى سببِ واجبِ الوجود.
از ازدواج این دو قوۀ قابله و فاعله، یک شیئی از آن وجودات خارجی و موالید وجودیه تحقق پیدا کند. از آنجایی که این مسئله روشن شد که همۀ ممکنات در وجودشان مستند هستند به سببی که آن سبب از سبب واجب الوجود است.
تلمیذ: خود روح با بدن در صورت شبیهسازی ظاهری که الآن من یک روح است...
استاد: چطور شبیهسازی میکنند؟
تلمیذ: همان شبیهسازی که مرحوم آقا در معادشناسی به آن اشاره کردند از لحاظ فلسفی در آمریکا انجام میدهند.
استاد: نه، آن که اصلاً فرق میکند آن مثل این است که دوقلو به دنیا بیایند، آن ربطی به این ندارد و اصلاً جداست. هیچ فرق نمیکند چه یک شیء از نطفه شخصی بهوجود بیاید یا از سلول شخصی بهوجود بیاید، هیچ تفاوتی نمیکند.
تلمیذ: یعنی فقط خارج است.
استاد: فقط خارج است، این جنبۀ واسطه را دارد و آن واسطه در اینجا حذف شده است. بدن جنبۀ واسطه را برای نزول همان روح دارد.
تلمیذ: چگونه کیفی به روحیات همدیگر هم دارند؟
استاد: بهخاطر اینکه سنخیت دارد دیگر.
تلمیذ: نطفه هم همینطور.
استاد: نطفه هم همینطور است.
تلمیذ: این شباهت نیستند؟
استاد: این بیشتر است دیگر چون دوباره از نطفۀ زن هم میآید و آنهم در شرایط مختلف قاطیاش میشود ولی این نه! یک سلول همین را میگیرند و سلول هم از نظر ژن و تمام اینها منطبق با سلولهای دیگر است لذا شرایط مساوی میشود، اصلاً عین درمیآید حتی من شنیدم مقدار موها هم تقریباً به یک اندازه میشود.
تلمیذ: در جواب آقای ... که چون خلق هست پردۀ ادراکات یکی میشود، نمیتوانیم علیت و معلولیت و خالق و مخلوق بودن را از بین این دوتا پیش بکشیم؟
استاد: نه.
تلمیذ: چون در واقع یکی از آنها خالق است.
استاد: اصلاً جسم خالق نیست.
تلمیذ: جسم نه، روح خلق میکند.
استاد: اصلاً روح کند پس اگر شما خودتان ـ حضرت مستطاب حکیم قزوینی! ـ این کار را کنید، الآن شما یکی مانند خودتان در آنجا درست کنید، شمایی که اینجا نشستهاید درست نکردید.
تلمیذ: روح من درست کرده است، روح من علت بوده است برای اینکه جسم ساخته شود و از همین روح خودم در آن جسم ...
استاد: حالا من الآن به شما این را میگویم که برای آن روح هیچ تفاوتی نمیکند که آن را باقی بگذارد یا آن را از بین ببرد هیچ تفاوت نمیکند! الآن شما اینجا تشریف دارید شما قبلاً که درست نشده بودید و همین الآن سلسلۀ علل شما در اینجا موجود هست و شما به قوهای میرسید و یکی مانند خودتان را در یک غرفۀ دیگر در آنطرف مدرسۀ فیضیه درست میکنید، آقای ... آنجا هم الآن صحبت میکند، حالا کدامیک از این دوتا الآن اصلی است؟ هیچکدام، هیچکدام اصلی نیست لذا روح آن را باقی میگذارد و این را معدوم میکند لذا یکدفعه میبینیم که آقای ... اینجا نیست و داخل زمین رفت، در پناهگاه رفت!
تلمیذ: همان مرحلۀ طیالأرض است!
استاد: بله!
تلمیذ: مگر علت نسبت به معلول تقدم رتبی ندارد؟
استاد: علت جسم نیست جانم! علت نفس است! آن نفس هرجا تعلق بگیرد جسم درست میکند! میداند دست خودش است، وقتی به چنین رتبه و مرتبهای برسد برای او جسم درست کردن کاری ندارد.
تلمیذ: الآن این جسمی که اول درست شده است تقدم زمانی ندارد؟!
استاد: نهخیر، وقتی که جسم بتواند قدرت بر خلق و ایجاد داشته باشد، دیگر بین جسم اول و جسم دوم فرقی نمیگذارد، یکی را ازبین میبرد یا هردو را ازبین میبرد و بدون جسم باقی میماند و صورت برزخی پیدا میکند یا بعد دوباره خودش را میآورد. همه نحو میتواند کار انجام دهد و هر کاری از او برمیآید. اینها در عرفان نظری بحث میشود.
بعد از جریان صلح [امام حسن علیهالسّلام] یک نفر از افراد در مسجد به حضرت رو کرد و بیاحترامی کرد که نعوذبالله عرضه نداشتی جلوی معاویه را بگیری و فلان کنی و این ادعاها چیست؟! پدرت آنطور بود، علی اینطور بود، حضرت گفتند که ما مسائل را روی مسائل ظاهر انجام میدهیم و اگر من بخواهم میتوانم مدینه را شام ببرم، شام را اینجا بیاورم، زن را مرد کنم و مرد را زن کنم. یکدفعه گفت که اگر راست میگویی، بکن! یکدفعه همه نگاه کردند و دیدند که زن شد! آن کسی که آنجا نشسته بود مو و چیزهای دیگر درآورده است و بعضی از چیزها را هم ازدست داده است!! خلاصه حضرت گفتند که بلند شو و چادر سرت کن! نگاه کرد که عجب چرا اینطور شد؟! فوراً فرار کرد و چیزی سرش کرد و وقتی که رفت حضرت فرمودند که یک سبیلکلفت هم در خانه منتظرش است! نهتنها این زن شد ما آن را هم مرد کردیم!! الآن میرود و ترتیبش را میدهد!! حضرت فرمودند یک بچۀ خنثی هم بعد از مدتی از اینها به دنیا میآید! او رفت و دید، بله! نشسته و آنجا میتازد، تابهحال قضیه اینطور بود حالا دیگر ما میخواهیم برعکسش کنیم! دیگر جریان برعکس شد! این قضیه در مناقب هست.1 بعد از یک مدت دیگر بچهشان هم به دنیا آمد و دیگر متواری بود و از افراد خیلی خجالت میکشید تااینکه یک روز به مدینه آمد و حضرت را دید و به دست حضرت افتاد و خیلی توبه کرد و اظهار پشیمانی کرد. حضرت آنها را سر جای اول برگرداند و آن بچه هم پسر شد. گاهی از این کارها هم میشود!
تلمیذ: پس این مرد زایمان کرد؟!
استاد: بله، زایمان کرد و حضرت فرمودند که از این یک خنثی درمیآید!
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد