284

جلسه ۲۸۴

13807
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 17: في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون‏


توضیحات

فصل (17) في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون‏

/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۸۴

1
  • درس دویست و هشتاد و چهارم

  • حدوث عالم مادی و نامتناهی بودن قوای امکانی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  • و لیسَ فی هذهِ الأحکام حیصٌ عمّا ذهبَ إلیه المحققون مِن أهلِ الشریعةِ و لا حیدٌ عمّا یراهُ المحققون مِن أهلِ الحکمةِ القویمةِ إنّما الزیغُ فی الحکمِ بِقِدَمِ المجعولاتِ الزمانیةِ و لا نهایة القوى الإمکانیة.1

  • امکان سیر تکاملی برای ابداعیات و مجردات

  • مسئلۀ امکان استعدادی مربوط به ماده

  • بحث امکان ذاتی و استعدادی به بیان مرحوم آخوند در کیفیاتی تعلق گرفت که آن کیفیات در ماده و مجعولات زمانیه قرار دارد، آن کیفیات عبارت از تهیؤ در ماده برای وصول به فعلیت است. به آن تهیؤ امکان استعدادی می‌گویند پس بر خلاف امکان ذاتی که عبارت از یک اعتبار عقلی است و این اعتبار عقلی در همۀ مجعولات چه مجردات و چه غیر مجردات مشترک است، امکان استعدادی فقط اختصاص به ماده و جسمانیات دارد و تهیؤ ماده را برای رسیدن به یک فعلیتی از یک مرتبه به مرتبۀ دیگر امکان استعدادی می‌گویند چون در مورد مجردات جهتش این است که آنها دارای فعلیت تامه هستند یعنی همان حد وجودی آنها و همان مرتبۀ وجودی آنها ثابت است پس استعداد برای رسیدن به یک مرتبه مشروط به زمان [است] گرچه آنها هم از نقطه‌نظر فعلیت و استعداد دائماً در حال تغییروتبدل هستند و این‌طور تصور نمی‌شود که مبدعات و مجردات خارج از حرکت و قوه و فعل هستند! مسئلۀ تجرد نفس و کمالات مترتبه و کمالات ثانوی بر تجرد و بر وجود نفس و مراحل استکمالی که نفس و سایر مجردات طی می‌کنند و در هر لحظه از نور وجود بر آنها افاضه می‌شود و ادراک حقایق وجود هر لحظه برای آنها به‌نحوی است که با لحظات قبل متفاوت است و صرف ابداع بودن در یک مجعول مجرد، دلالت بر خروج از دایرۀ قوه و فعل و از قانون قوه و فعل نمی‌کند بلکه تمام آنها در عالم خودشان و در وعاء خودشان دائماً به مرتبۀ کمال دیگر همین‌طور صعود پیدا می‌کنند!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 232.

جلسه ۲۸۴

2
  • نفوسی که از این دنیا به عالم دیگر و عالم مجردات حرکت می‌کنند به این معنا نیست که حرکت استکمالی آنها دیگر به انتها رسیده باشد بلکه آن حرکت استکمالی تازه سرعت بیشتری پیدا کرده و براساس آن حرکت دائماً مراتب قوا را به فعلیات تبدیل می‌کند و هر فعلیتی متناسب با آن مرتبه است و با فعلیت دیگر متفاوت است ولی چرا مسئلۀ امکان استعدادی در آنجا مطرح نمی‌شود؟! به جهت اینکه نزول فیض و حقیقت وجود بر آنها احتیاجی به زمان و مکان و ماده ندارد بلکه نفس اتکاء و تدلّی آنها و همان امکان ذاتی آنها برای استجلاب فیض کفایت می‌کند و زمان، مکان، ماده و مدت برای تحقق این مسئله در آنها لازم نیست ولی در عالم ماده و آنچه که مربوط به جسم و جسمانیات است نفس خود آن ماده و جسم برای ترتب فیض غایت و مطلوبی بر او، کفایت نمی‌کند بلکه شرایط، محیط، زمان، مکان و مقارنات باید او را برای رسیدن به این فعلیت مساعدت کند!

  • از این نقطه‌نظر ما می‌بینیم که بعضی از این اجسام در رسیدن به غایات و رسیدن به مطلوب، زمان کمتر و شرایط کمتری را می‌طلبند ولی بعضی از اینها برای رسیدن به یک مطلوب مورد نظر احتیاج به مساعدت و شرایط بیشتر و زمان بیشتر و وسائط و وسایل بیشتر هستند لذا مسئلۀ امکان استعدادی را در جسم و جسمانیات مطرح می‌کنند اما نه‌اینکه سایر ابداعیات و مجردات از این مسئلۀ تکامل خارج باشند! نه‌خیر، آنها هم دارای استعداد هستند و دارای قوا هستند و دائماً قوای خود را إلی غیر نهایة بر فعلیات غیر نهایه متبدل می‌کنند.

  • معنای دعای «ربِّ زِدنی فیکَ تَحیّرا»

  • همین کلام رسول خدا که می‌فرماید: «ربِّ زِدنی فیکَ تَحیّرا»1 همین معنای تبدل قوا به فعلیات است! همین معنای حرکت است! همین معنای رسیدن به غایات مطلوبه است و همین معنای تبدل از یک مرتبه به مرتبۀ دیگر است! همین الآن هم است و بعداً هم خواهد بود و إلی الأبد الآباد به‌واسطۀ اطلاق و نهایت وجود این مسئله خواهد بود! برای همه است و هر کسی بر طبق رتبه و شأن خودش! اما مسئلۀ امکان استعدادی مربوط به ماده می‌شود.

    1. فتوحات مکّیه، ج ١، ص ٢٧١ و ٢٧٢؛ و ج ٢، ص ٥٤٥؛ فصوص الحکم، ص ٧٣؛ شرح الأسماء الحسنی، ملاّ هادی سبزواری، ص ٥٣٥؛ مرصاد العباد، ص ٣٢٦.

جلسه ۲۸۴

3
  • ترتب حکم حدوث ذاتی بر ماسوی‌الله

  • روی این جهت مرحوم آخوند در اینجا می‌فرمایند که مسئله‌ای را که ما در اینجا مطرح کردیم این مسئله که به‌طور غیر نهایت این نور وجود بر این قوالب و بر تعینات افاضه می‌شود، منافاتی ندارد با آنچه را که اهل شرع نسبت به او قائل هستند که آنها قائل به حدوث زمانی برای اشیاء هستند و روایات هم بر این مسئله دلالت می‌کنند و همین‌طور منافات ندارد با آنچه را که اهل حکمت نسبت به او معتقد هستند که او دلالت بر حدوث ذاتی و قدم زمانی نسبت به مجردات و نسبت به برخی از وجودات دارد، به‌جهت اینکه ما در مسئلۀ خلق ـ خلق ابداعی و خلق مادی ـ قائل به قدم ذاتی نیستیم و قدم ذاتی اختصاص به ذات مبدأ أعلیٰ دارد و همۀ اشیاء از ماسوی‌الله حکم حدوث ذاتی بر آنها مترتب است که اینها دارای حدوث ذاتی هستند و ذات اینها حادث می‌شود منتها بعضی از اینها چون مرتبه‌شان مافوق زمان است اطلاق قدم زمانی بر اینها می‌شود از نقطه‌نظر اینکه اصلاً وجود آنها وجودی است که زمان شرط وجود او نیست! شرط وجود آنها نفس تعلق به جاعل است بدون احتیاج به زمان و بدون احتیاج به مکان مانند ابداعیات! بعضی از اینها وجودشان مترتب بر تحقق زمان است و در بستر و ظرف زمان محقق می‌شوند مانند جسم و جسمانیات!

  • الآن اگر یک زیدی بخواهد در اینجا به‌وجود بیاید نمی‌شود خارج از زمان به‌وجود بیاید قطعاً این مسئلۀ حدوث ذاتی و زمانی در اینجا بر جسمانیات و در عالم ماده و کون و فساد حاکم است. این مسئله است اما اینکه بخواهیم بگوییم که آنچه که موجب خروج از این مسئله است اینکه ما بگویم در این جسم و جسمانیات مسئله لا نهایة قوا قرار دارد به‌نحوی‌که هیچ‌گونه محدودیتی برای این جسم و جسمانیات وجود ندارد، نه‌خیر! در مسئلۀ جسم یک محدودیتی وجود دارد از آن نقطۀ شروع تا ختم؛ از وقتی که آن جسم حرکت می‌کند و وجود پیدا می‌کند و صورت جسمیت به خود می‌گیرد و بعد به یک نقطه ختم می‌شود، قوۀ خود را به آن فعلیت تبدیل می‌کند لا نهایة قوا در اینجا معنا ندارد قوا در اینجا محدود است و قوای محدود عبارت از فعلیات محدود است.

جلسه ۲۸۴

4
  • پس گرچه به‌واسطۀ حرکت جوهری این صور، صور بی‌نهایت است ولی اول و آخر ابتداء و انتهاء بر این جسم و جسمانیات حاکم است؛ اول خلق اینها در ماده و زمان هست که ماده بر اینها خلق مادی به‌وجود می‌آورد به انضمام صورت و منتهای خلق هم انتهای در زمان است که ماده باز در آنجا برای آنها صورتش را عوض می‌کند. این مسئله تمام شد.

  • کیفیت مراتب وجود در کلام مرحوم آخوند

  • بعد مرحوم آخوند در اینجا وارد مسائل می‌شود که فقط آنچه که خیر محض است پروردگار متعال است! آنچه که در وجود او هیچ خلأ راه ندارد اوست! او اول است بِلا اول و آخر است بِلا آخر! مطالبی را در اینجا می‌فرمایند و کیفیت مراتب وجود را بیان می‌کنند؛ می‌فرمایند ببینید این حقیقت وجود از آن مرتبۀ بساطت و صرافت خودش که عبارت از وجود تام و فعلیت تام است و هیچ جهت نقصان و هیچ جهت خلائی در آن وجود راه ندارد پس جهات فعلیت از هر جهت بر او حاکم است و او صمد است و غنی است و منتظر حالت مستقبله نیست! منتظر حالت فعلیه نیست که عدم آن حالت فعلیه موجب نقصان در ذات او بشود و این نقصان به‌واسطۀ رسیدن به آن مرتبۀ منتظره به کمال متبدل بشود. نه‌خیر! هرچه کمال هست در نفس وجود بالصرافه هست و هرچه وجود هست در نفس اوست و هرچه وجوب هست در نفس همان وجود بالصرافه هست!

  • بله، این وجود بالصرافه موجب کمال خارجی خواهد شد یعنی کمال خود را در خارج بروز و ظهور می‌دهد اما نه‌اینکه موجب کمال خود خواهد شد. عیناً مانند یک عالمی که اندوخته‌ای از علم دارد، چه سخن بگوید یا نگوید چیزی بر او اضافه یا کم نخواهد شد؛ اگر سخن بگوید چیزی بر او اضافه نمی‌شود و اگر هم نگوید چیزی از او کم نمی‌شود اما اگر این مطالب را حالا قلماً یا بیاناً و لساناً اظهار کند آن کمال را به خارج منتقل کرده است نه‌اینکه کمالی بر او اضافه شده است.

جلسه ۲۸۴

5
  • منظور از روایت «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأحببتُ أن أُعرف ...»

  • مسئلۀ وجود و نزول حقیقت وجود [همین است] «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأحببتُ أن أُعرف فخلقتُ الخلقَ لِکی أُعرف»1 به این معناست؛ یعنی آن کمالات که در وجود حق مخفی و منطوی است و به‌عنوان صرافت و اطلاق و لا نهایة در آن وجود مندمج است آن وجود در تبدل و تنوع خارجی کمالاتی را از خود بروز و ظهور می‌دهد؛ یعنی همین بروز و ظهور کمالات خارجی عبارت از همان حقیقت آن وجود است.

  • بیان مثال برای ادراک معنای التذاذ و ابتهاج ذات در خداوند

  • حالا این کمالات را برای چه کسی می‌خواهد ابراز کند؟! برای چه کسی می‌خواهد این کمالات را ابراز کند؟! خدا این کمالات خودش را به چه کسی می‌خواهد نشان بدهد؟! حالا ما این کار را می‌کنیم فرض کنید خطی می‌نویسیم می‌خواهیم به دیگری بگوییم بیا نگاه کن ببین چه خط قشنگی داریم اما خدا که حالا دارد این کمالات را ابراز می‌کند آن حقایقی که در آن وجود بالصرافه الآن منطوی است و می‌خواهد در خارج وجود پیدا کند به چه کسی می‌خواهد نشان بدهد؟! کسی نیست که بخواهد به او نشان دهد پس دارد به خودش نشان می‌دهد! این را می‌گویند: التذاذ ذات؛ این ذات از آن حالتی که دارد، از آن کمالاتی که در خود دارد نسبت به آن کمالات خود ملتذ است و نسبت به آن تطورات وجودی خود ملتذ است؛ یعنی خود را می‌بیند و از انواع و کیفیاتی که از خود به‌وجود می‌آورد در آن مرتبه دارد خودش را مشاهده می‌کند و دارد آن خصوصیات را می‌بیند!

  • فرض کنید دیده شده بعضی از افراد هستند یک تابلوی بسیار زیبایی نقاشی می‌کنند خیلی تابلوهای عالی و به هیچ قیمتی هم حاضر نیستند این تابلوها را بفروشند و این تابلوها را همین‌طور نگاه می‌کنند و از نگاه کردن به این ظرایف و نکات و دقائقی که در اینجا هست اصلاً مست و سر مست می‌شوند! من در جایی بودم و یک نقاش و یک خطاط از اساتید بودند ـ یک مجمع خط و نقاشی بود ـ بعضی‌ها خطشان را می‌آورند و بعضی‌ها هم نقاشی‌هایشان را می‌آورند، واقعاً به هیچ قیمتی او حاضر نبود نقاشی‌ای که کرده را [بفروشد]. چنان افراد را جمع می‌کرد و دقت می‌کردند و بالاوپایین و... اصلاً وقتی نگاه به این می‌کردی انگار دنیا را به او دادند! اگر یک کسی می‌خواست بی‌اعتنائی بکند که اصلاً زلزله به‌پا می‌شد! چنان در این نقاشی و اینها می‌رفت که [قابل بیان نیست]! حالا اینکه الآن دارد نقاشی را می‌بیند و این ابتهاج عجیب برایش پیدا می‌شود این ابتهاج برای خودش است و ذات خودش الآن دارد برایش تجلی می‌کند که الآن این‌قدر مبتهج است. خودش را و کمالات خودش را در این صفحه مشاهده می‌کند، این را ابتهاج ذات می‌گویند. حالا این در یک قسمت از خصوصیات نفسانی، که هنر نقاشی و ظرافت جمال است هست. یک کسی ممکن است در قدرت و دیگری در رحمت و... آن ذات باری تعالی که مستجمع جمیع صفات است خودش را در هر صورتی که از آن ذات دارد به خارج تراوش می‌کند همین‌طور دارد خود را در او می‌بیند.

    1. . عوالی اللئآلی، ج 1، ص 55؛ بحار الأنوار، ج 84، ص 199؛ تفسیر بیان السّعادة، ج 4، ص 116. مطلع انوار، ج 12، ص 71:
      «قبل از آفرینش عالم گنجی پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.»

جلسه ۲۸۴

6
  • لذا دیگر اینجا مسئلۀ روایاتی که دیگر مربوط به کیفیت سلوک بزرگان و کارهایشان است و مسائل مربوط به عاشورا و کارهایی که سیدالشهداء علیه‌السّلام کرد و کیفیت آن شهادت و مباهاتی که خدا دارد به ملائکه می‌کند که نگاه کنید ببینید بندۀ من الآن دارد چه می‌کند و... تمام اینها همان ابتهاج ذات است که الآن این سیدالشهداء در روز عاشورا کاری دارد می‌کند که خدا دارد الآن به ذات خودش مبتهج است! مثل کار ماها البته! چطور خدا فخر می‌فروشد به ملائکه که بندگان مرا ببیند که اینها چه هستند و اینها...! این قضیۀ سیدالشهداء در روز عاشورا که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم در کتابشان دارند که او با تمام مظاهر اسماء الهی الآن دارد در این عالم بروز پیدا می‌کند و جمع بین وحدت و کثرت و کیفیت ترتیب این اسماء کلیه و این کیفیت ظهور و فناء و ازدست دادن هستی و همۀ تعلقاتش و درعین‌حال ابتهاجش ...؛ هم تعلقاتش را دارد ازدست می‌دهد و هم ابتهاج به نهایت کلمه دارد و هم رأفت، عطوفت، احساس و آن حالت ابتهال و گریه‌ای که می‌کند اصلاً اینها چطور باهم جمع می‌شوند؟! آدم واقعاً گیج می‌شود!

  • از یک طرف می‌گوید: «علی الدُنیا بَعدکَ العفا»1 از یک طرف هرچه بیم بیشتر می‌گذرد «لمّا اشتَدَّ الامرُ بِالحُسَینِ بن عِلی ...»2 این صورت حضرت منبسط‌تر و بازتر می‌شود این چه مسائلی مجموعاً و چه بروزاتی و ظهورات هست؟! یعنی این‌طور در عین تعلق شدید نسبت به این مورد در عین این تعلق که مربوط به کثرت است عدم تعلق تام نسبت به جنبۀ وحدت دارد! یعنی این یک مسئله‌ای است که خلاصه باید روی آن فکر کرد که این قضیۀ ابتهاج چطور می‌شود انجام می‌شود درعین‌حال این جنبۀ کثرت و گریه و ناراحتی و ألم که لازمۀ تعلق نفس است هم باشد!

  • اختلاف حالات اصحاب سیدالشهداء علیه‌السّلام

    1. نفس المهموم، ص ١٨٩ ـ ص ١٩١؛ دمع السّجوم، ص ١٦١ ـ ص ١٦٣.
    2. معانی الأخبار، ج ۱، ص ۲۸۸:
      «قالَ عَلیُّ بنُ الحُسَینِ عَلَیهِما السَّلامُ: ”لَمّا اشتَدَّ الامرُ بِالحُسَینِ بنِ عَلِىِّ بنِ أبِى طالِبٍ عَلَیهِما السَّلامُ نَظَرَ إلَیهِ مَن کانَ مَعَهُ، فَإذًا هوَ بِخِلافِهِم؛ لِانَّهُم کُلَّما اشتَدَّ الامرُ تَغَیَّرَت ألوانُهُم و ارتَعَدَت فَرَآئِصُهُم و وَجِلَت قُلوبُهُم، و کانَ الحُسَینُ عَلَیهِ السَّلامُ و بَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصَآئِصِهِ تُشرِقُ ألوانُهُم و تَهدَأُ جَوارِحُهُم و تَسکُنُ نُفوسُهُم. فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ: انظُروا! لا یُبالِى بِالمَوتِ.“» معاد شناسى، ج ١، ص ١١٢:
      «حضرت امام زین العابدین علیه‌السّلام فرمودند: چون در روز عاشورا کار بر حسین بن علىّ بن أبى‌طالب علیهما‌السّلام بسیار سخت شد، بعضى از افرادى که با آن حضرت بودند، چون بر آن حضرت نظر کردند دیدند آن حضرت در حالات به خلاف آنهاست؛ چون حال آنها چنین بود که هر چه امر شدّت مى‌یافت رنگ‌ها از چهره ها متغیّر مى شد و بندها به لرزش درمى‌آمد و دل‌ها به طپش مى‌افتاد. ولیکن حال و خصیصه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و بعضى از اطرافیان آن حضرت که با او بودند چنین بود که رنگ‌هاى صورت هایشان مى‌درخشید و اعضایشان آرام مى‌گرفت و نفس‌ها در سینه‌ها آرامش بیشترى مى‌یافت. در این حال بعضى به یکدیگر مى‌گفتند: ببینید! گویى این مرد ابداً باکى از مرگ ندارد.»

جلسه ۲۸۴

7
  • مرحوم آقا می‌فرمودند که بعضی از اینها مثل عابس اصلاً هیچ چیز نمی‌فهمند؛ عابس اصلاً هیچ نمی‌فهمید! شمشیر به او فرومی‌کردند انگار دارند به او آب‌نبات می‌دهند! این اصلاً طوری‌اش نبود و مسئله‌اش فرق می‌کرد ولی خب حبیب نه اینها افرادی بودند که در تعلق به کثراتشان بقاء پیدا کرده بودند و اینها بالاتر بودند.

  • سیدالشهداء علیه‌السّلام مستجمع جمیع اسماء جمالیه و جلالیۀ پروردگار در روز عاشورا

  • حالا سیدالشهداء دیگر به أتمّش توجه کنید که جمع بین همۀ اسماء جمالیه و جلالیه پروردگار در روز عاشورا بود! این قضیه محیّر العقول است! اینجاست که مقام ابتهاج ذات است و خدا به ملائکه می‌گوید: بنده من را ببیند، شما کی هستید؟! شما پی کارتان بروید! این را نگاه کنید! بیاید تماشا کنید! بله این مسئله و مسائلی در اینجا هست.

  • علت اختلاف در مراتب وجود

  • بنابراین از این نور وجود وقتی که بر این مرایا می‌خورد ـ به فرمایش مرحوم آخوند ـ آن طرف کمالیۀ وجود متدلّی به مبدأ است اما آن مراتبی را که ما می‌بینیم و اختلافی را که ما در مراتب وجود مشاهده می‌کنیم به‌خاطر آن جنبۀ ابتعاد از آن حقیقت وجود است؛ پس هر مرتبه مختلط و مرکب از دو جنبه است؛ جنبۀ اول تعلق به آن نور وجود است که او عبارت از خیر و کمال و فعلیت است. یک جنبه دارد که به‌واسطۀ بُعدش عبارت از آن جهت امکان و شر و جهل است. در هر مرتبه از وجود دو طرف تصور می‌شود؛ هر مرتبه‌ای که تصور شد درمقابلش مرتبۀ دیگری تصور می‌شود؛ فرض کنید اگر مرتبۀ قدرت تصور شد درمقابلش مرتبۀ ضعف هست. قدرت از او و ضعف از این است. اگر علم است، علم از او و جهل از این است. اگر جمال است، آن جمال از اوست و مقدار نقصانش از این است. اگر رحمت و رأفت است، آن مقدار از اوست و قساوت از این است. هرچه از مراتب وجودی برای یک شیء تصور کنیم دارای دو مرتبۀ نقیض است که مرتبۀ کمال و خیر و وجودش مستند به پروردگار است، به‌واسطۀ مراتبی که پیدا می‌کند مستند به اوست پس هرچه از او دورتر می‌شود آن مراتب وجودی او کمتر می‌شود. هرچه به تجرد نزدیک‌تر می‌شود مرتبه و اشتداد وجودی در او قوی‌تر می‌شود. این سیری است که از آنجا به پایین می‌آید.

جلسه ۲۸۴

8
  • و لیسَ فی هذهِ الأحکام حیصٌ عمّا ذهبَ إلیه المحققون مِن أهلِ الشریعةِ و لا حیدٌ عمّا یراه المحققون مِن أهلِ الحکمةِ القویمةِ.

  • در این احکام انحراف از آنچه که محققون از اهل شریعت رفتند نیست! و همین‌طور اعوجاج از آنچه که محققون از اهل حکمت قویمه رفتند نیست که قائل به قدیم زمانی مبدعات هستند.

  • إنّما الزیغُ فی الحکمِ بِقِدَمِ المجعولاتِ الزمانیة و لا نهایة القوَى الإمکانیة فإنَّ الحوادثَ المتسابقةِ و إن لم یَکن حدوثُها إلاّ بعدَ حرکةٍ و تغیّرٍ و مادةٍ و زمانٍ.

  • خلاف و انحراف در حکم کردن به اینکه مجعولات زمانیه قدیم هستند هست و لا نهایة قوای امکانی است؛ نهایت قوایی که بر یک جسم ممکن است متصور بشود. حوادثی که یکی پس از دیگری است اگرچه حدوثش نیست مگر بعد از حرکت، تغیر، ماده و زمان؛ باید حرکت پیدا بشود و تغییر پیدا بشود تااینکه حادثه‌ای در یک وجودی محقق بشود.

  • و لکنَّ الحوادثَ‌ الإبداعیةَ سواءً تجردت عنِ الزمانِ‌ و المکانِ أو اقتَرَنَت بِهما لا على وجهِ الانفعالِ و التجددِ لا یَعتریها المسبوقیةُ بالزمانِ و المکان بل هی فاعلةُ الحرکات سواءً کانَت متحرکات أو مشوقات‌.1

  • ولکن حوادث ابداعیه، آنچه که مشروط به زمان نیست و نفس ارتباط جاعل برای تحقق او کفایت می‌کند، حالا می‌خواهد از زمان و مکان مجرد باشد مانند نفوس مجرده و عقول و عالم انوار یااینکه مقترن به زمان و مکان باشد اما نه بر وجه انفعال و تجدد که از حوادث زماینه منفعل بشود مانند صور فلکیه که اگر ما بخواهیم توجیه کنیم منظور از صور فلکیه عبارت از همان مادة المواد است که با ابداع اول خلق شده و بعد عالم زمان و جسمانیات از آنجا شروع به حرکت کرده است. اینها مسبوقیت به زمان و مکان شامل آنها نخواهد شد بلکه این ابدعیات فاعل برای حرکات هستند و حرکات را اینها به‌وجود می‌آورند، اینها سلسلۀ علل هستند؛ سلسلۀ علل برای موجودات و حوادث عالم ماده هستند حالا می‌خواهند متحرکات باشند یا مشوقات باشند؛ متحرکات باشند مانند فلک. مشوقات باشند یعنی همین ابداعیات غیر مجردۀ از زمان و مکان باشد که آنها جنبۀ تشویق دارند و جنبۀ علت برای همین متحرکات خارجی دارند. چون حرکت در آنها معنا ندارد.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 232 و 233.

جلسه ۲۸۴

9
  • و الباری تعالى فوقَ الجمیع هو الأولُ بِلا أول کانَ قبلَه و الآخرُ بِلا آخر کانَ بعدَه و هو جلٌّ مجدُه فعلٌ کلُّه بِلا قوةٍ و وجوبٌ کلُّه بِلا إمکانٍ و خیرٌ کلُّه بِلا شرٍ و تمامٌ کلُّه بِلا نقصٍ و کمالٌ کلُّه بِلا قصورٍ و غایةٌ کلُّه بِلا انتظارٍ و وجودٌ کلُّه‌ بِلا ماهیةٍ.

  • باری تعالی فوق همۀ اینهاست؛ اوّلی است که قبل از او اوّلی نبوده و آخری است که آخری بعد از او نیست؛ یعنی اول و آخر فقط اوست! ابتدائی برای او نمی‌توان تصور کرد که قبل از آن ابتداء عدم بوده و آخری نمی‌شود برای او تصور کرد که أمد او در آن آخر تمام شود. [او که مجدش بزرگ است] تمام او فعل است بدون اینکه در او قوتی باشد. تمامش وجوب است بدون اینکه در او امکانی باشد. خیر است بدون شر. تمام است بدون نقص و کمال است بدون قصور و تمام او غایت است بدون انتظار غایت و تمام حقیقت او وجود است بدون اینکه ماهیتی داشته باشد.

  • و إنّما یفیضُ منه علىٰ غیرِه مِن کلِّ متغایرین‌ أشرفهما.

  • از او بر غیرش از هر متغایرینی فیض می‌رسد، اشرف این دوتا؛ یعنی در هر مرتبه اشرف از دو متغایرین از علم و جهل، علم افاضه می‌شود. از قدرت و ضعف، قدرت افاضه می‌شود. از جمال و غیر جمال، جمال افاضه می‌شود. از هر وصفی که مقابلی دارد اگر بر موجودی بخواهد اضافه بشود آن وصف کمالی اضافه می‌شود و اما آن جهت نقصی به‌خاطر نقص آن مرتبه است. از ناحیۀ پروردگار جهل به کسی افاضه نمی‌شود چون جهل خودش هست و نیاز به افاضه ندارد. ما خودمان جاهل هستیم بحمدالله!! از ناحیۀ پروردگار قدرت افاضه می‌شود و ضعف خودش وجود دارد. بنابراین اگر یک شخصی ـ حالا ما از نظر قدرت ظاهری می‌خواهیم بگویم، خیلی حرف دقیقی مرحوم آخوند دارد می‌زند! ـ پنجاه کیلو می‌تواند بار بردارد این‌طور نسبت که بگوییم: این شخص قوت پنجاه کیلو دارد و ضعف صد کیلو را، نه! این شخص قدرت دارد این مقدار را بردارد؛ یعنی ضعف اصلاً در اینجا راه ندارد. این شخص این‌قدر عالم است؛ نه‌اینکه این‌قدر عالم است و این مقدار جاهل است. جاهل اصلاً چیزی نیست که بخواهد بر او حمل بشود. آنچه که اشیاء در خارج وجود دارند عبارت از همان مقداری است که از آن وجود بر اینها افاضه شده است، مقابلش اصلاً مجعول نیست تااینکه بر او مترتب بشود یا نشود. التفات کردید؟!

جلسه ۲۸۴

10
  • فقط آن مقداری که از آن وجود به افاضه شده است ...، منتها به‌خاطر بُعد این مقدار را دارد نه‌اینکه نقص آمده است این مقدار که از اینجا می‌خواهد بیاید یک مقداری از آن کم و حذف کند و فرض کنید این‌قدر به زید بدهند. آن نقایص که می‌خواهد بیاید و آن حقیقت علم که می‌خواهد بیاید از آن یک مقدار مثلاً نصفش را می‌برد و می‌دهد، نه آن علم کلی وقتی می‌خواهد بیاید در هر مرتبه‌ای که می‌آید، مدام ضعیف می‌شود ضعیف می‌شود و به این مرتبه که می‌رسد از نقطه‌نظر کمیت یا از نقطه‌نظر کیفیت این مقدار تعلق می‌گیرد. پس آنچه که در عالم خارج ماسوی‌الله هست دیگر خیر است، علم است، قدرت است نه‌اینکه قدرت و ضعف است. نه‌اینکه علم و جهل است. نه‌اینکه حیات و ممات است. هرچه که در خارج هست آن نازلۀ همان نور وجود است منتها به‌واسطۀ ابتعاد مراتب دارد. مسئله‌اش این است.

  • فرض بکنید الآن اگر شما آنیه‌های متعددی داشته باشید که در همۀ اینها آب هست. فرض کنید که ده‌تا استکان در اینجا هست که در همۀ آنها آب هست. در این اوّلی یک قاشق شکر می‌ریزید، در دومی دو قاشق شکر می‌ریزید همین‌طور تا استکان دهم که ده قاشق در آن شکر می‌ریزید. وقتی به‌هم می‌زنید می‌بینید بین این حلاوت‌ها تفاوت وجود دارد. در اینجا این نیست که بگویید: این آب بی‌مزه است به اضافۀ یک قاشق شکر! می‌گویید: حلاوت این إنا به مقدار یک قاشق است یعنی بی‌مزه بودن و عدم حلاوت در اینجا نمی‌آید بلکه حلاوت می‌آید منتها حلاوتِ محدود، حلاوت بعدی ضِعف این حلاوت می‌شود، حلاوت بعدی ثلاثة اضعاف است و حلاوت بعدی اربع اضعاف تا حلاوت دهم که عشرة اضعاف حلاوت اولیٰ است پس به هر مقداری که از این شکر شما در اینها ریخته‌اید به همان مقدار آنها شیرین می‌شوند نه‌اینکه بی‌مزه هستند بلکه شیرینی آنها به همین مقدار است. پس آنچه که در عالم وجود هست هرچه هست خیر محض است هرچه هست جمال محض است هرچه هست کمال محض هست منتها مراتب متفاوتی دارند.

جلسه ۲۸۴

11
  • تلمیذ: پس این عبارت عبارت دقیقی نیست چون نقض را دارد لحاظ می‌کند، جهل را لحاظ می‌کند می‌گوید: اشرف از جهل و علم، علمش را خدا افاضه کرده است ...

  • استاد: خب از نظر واقع جهل اشرف است یا علم؟!

  • تلمیذ: علم.

  • استاد: احسنت! خب این علم را خدا دارد افاضه می‌کند! به چه حدی دارد افاضه می‌کند؟! به مقدار سعۀ وجودی این افاضه می‌کند. بله، اگر شما بخواهید بگویید که جهل یک مسئله‌ای هست، نه آن صحیح نیست ولی ایشان فقط در مقام چیز هستند که هر وصف کمالی را شما درنظر بگیرید درمقابلش وصف غیر کمالی هست و این وصف غیر کمالی آیا در خارج هست؟! نه، در خارج نیست. یک وقتی می‌گویید: وصف کمالی با وصف غیر کمالی مخلوط شده است، می‌گوییم که جهل چیزی نیست که بخواهد مخلوط با علم بشود؟! جهل عدم است! فرض کنید الآن زید دارای جمال است؛ حالا این زید یک جمال دارد، عمرو هم یک جمالی دارد، بکر هم یک جمال دارد و اینها مختلف هستند؛ این خیلی قشنگ است و این مقداری قشنگ است و آن حالا متوسط است. نسبت به آن کسی که خیلی قشنگ است و جمال یوسف دارد بگوییم که هیچ جهت زشتی در او خلط نشده است و این دیگر جمال یوسف است و نهایت و آخر است. سراغ دومی می‌رویم و می‌گوییم که یک مقداری از این جمال به اضافۀ این قباحت با او مختلط شده است و این درآمده است! این‌طور نیست. این سومی که اصلاً جمال ندارد و من‌باب‌مثال قباحت محض دارد! قباحت اصلاً چیزی نیست تااینکه بخواهد مخلوط بشود. آن حدی که الآن در خارج وجود دارد همان مقداری است که از آنجا افاضه شده است. خب نسبت به این، این مقدار افاضه شده و نسبت به او بیشتر افاضه شده است نه‌اینکه خلط و ترکیبی از صفات متضاد و متناقض در اینجا هست.

جلسه ۲۸۴

12
  • و المقابلُ الآخر مِن اللوازمِ الغیرِ المجعولة الواقعةِ فی الممکنات لأجلِ مراتبِ قصوراتِها عنِ البلوغِ إلى الکمالِ الأتمِّ الواجبی.

  • مقابل دیگر خب اشرفش از ناحیۀ مبدأ أعلیٰ است و آن غیر اشرف از لوازم غیر مجعول است. ایشان هم می‌فرمایند: از لوازمی که جعل نشده است و خلق نشده است ولی در ممکنات واقع هست. ما وقتی ممکنات را نگاه می‌کنیم اینها را دارای مراتب مختلف می‌بینیم؛ در یکی ضعف می‌بینیم، در یکی قوت می‌بینیم، در یکی کمال می‌بینیم، در یکی غیر کمال می‌بینیم، این مقابل‌هایی که ما در اشیاء خارج می‌بینیم اینها به‌خاطر مراتب قصور این ممکنات از رسیدن به آن کمال اتمّ واجبی است؛ هرچه نسبت به آن کمال اتمّ واجبی دورتر و بعیدتر باشند آن مراتب ضعف در اینها قوی‌تر است.

  • و لِمخالطةِ أنوارِ وجوداتِها الضعیفة بِشوائبِ ظلماتِ الأعدامِ اللاحقة بِها بِحسبِ درجاتِ بُعدِها عن یَنبوعِ النورِ الطامِسِ القیومی.

  • به‌خاطر خلط شدن انوار وجود ضعیفشان است؛ ـ البته خلط شدن در اینجا به معنای خلط واقعی نیست بلکه همان حد وجودی در اینجا قطعاً مورد نظر ایشان است! ـ به‌خاطر خلط شدن و ترکیب شدن انوار وجودات ضعیفی که از آن مبدأ أعلیٰ گرفته‌اند از یک طرف با شوائب ظلمات اعدامی که ملحق به آنها می‌شود با آن خصوصیات و آثار ظلمت عدم که به‌خاطر ابتعاد از آن مبدأ برای اینها پیدا شده است، این دو باهم خلط می‌شوند به‌حسب درجات و مراتب بُعدشان از آن سرچشمۀ نور ساطع قیومی که به هر مقدار که دور هستند آن مراتب ظلمتشان بیشتر است.

  • و بالتفاوتِ فی مراتبِ النزولِ و البُعدِ عنِ الحقِ الأول یتضاعَفُ الإمکانات و بتضاعُفِها یَتفاوتُ الموجودات کمالاً و نقصاً و استنارةً و انکسافاً.

  • به‌واسطۀ تفاوت در مراتب نزول و بُعد از حقِ اول، امکانات و جهات ضعف دائماً زیاد می‌شود. هرچه ابتعاد بیشتر بشود، ضعف و آن جنبۀ امکانیت بیشتر می‌شود تا آن جنبۀ فعلیت و وجوب. و به تضاعف این امکانات موجودات تفاوت می‌کنند، از نظر کمال و از نظر نقص، از نظر استناره و از نظر انکساف،

جلسه ۲۸۴

13
  • و قد سَبقَ‌ أنَّ نسبةَ الوجوبِ إلى الإمکانِ نسبةُ تمامٍ إلى نقصٍ و أنَّ کلَ ما وجبَ وجودُه لا بِذاته فهو لِوضعِ شی‌ءٍ ما لیسَ هو فی مرتبةِ ماهیتِهِ صارَ واجبَ الوجود.

  • قبلاً روشن شد نسبت وجوب به امکان نسبت تمام به نقص است. وجوب، شیءِ تام است و امکان، شیء ناقص است. هر چیزی که ممکن است یعنی جهت فعلیت ندارد. هر چیزی که واجب است یعنی لحاظ وجود در او تمام است چه چیزی واجب است؟! آن شیئی که جهات وجوبی در آن تمام است. حالا همین شیئی که واجب است ممکن است نسبت به یک شیء دیگر ممکن باشد و دارای نقص باشد. پس به مقداری که دارد، به آن مقدار واجب است و به آن مقدار که ندارد به آن مقدار ممکن است. در جهت امکان نقص همیشه منطوی و خوابیده است به‌خاطر اینکه امکان یعنی رسیدن به یک مرتبه.

  • و أنَّ کلَ ما وجبَ وجودُه لا بِذاته... هر چیزی که وجودش واجب بشود، نه خودش. چون اگر بذاته باشد آن مربوط به مبدأ أعلیٰ است، اگر خودش ذاتاً واجب نیست به‌واسطۀ امر دیگر واجب می‌شود؛ به‌واسطۀ وضع چیزی که در مرتبۀ ماهیت او نیست واجب الوجود می‌شود.

  • من‌باب‌مثال شما نطفه را درنظر بگیرید، این نطفه الآن از یک حیث واجب است و از یک حیث تمام است؛ از جهت منویت و این صورت منویت واجب و تمام است و دیگر در او امکان نیست و او الآن تمام است. اما از نظر انسانیت و صورت انسانیت و تبدل به انسانیت ممکن است. بنابراین در تعلق به جاعل چه چیزی باید بر او اضافه بشود تا این صورت منویت تبدیل به صورت انسانیت بشود؟! باید چیزی بر او افاضه بشود که در مرتبۀ او وجود ندارد چون در مرتبه‌اش همین است.

  • الآن اینکه در مرتبۀ آن هست همین است که می‌بینید، همین منویتی است که الآن می‌بینید و به این منویت دیگر واجب شده است و دیگر مسئله تمام شده است. حالا می‌خواهد حرکت کند و به‌سمت انسانیت برود، پس برای انسانیت ممکن و ضعیف و ناقص می‌شود، تمام اینها به‌خاطر این است که آن مرتبه را واجد نیست! پس باید یک چیزی در آن باشد که در آن مرتبه نباشد و به‌واسطۀ اینکه در آن مرتبه قرار داده می‌شود، تبدیل بشود. پس هر چیزی که واجب بذاته نیست به‌خاطر وضع شیئی است که آن شیء در مرتبۀ خود آن ماهیت نیست! به‌واسطۀ او به آن فعلیت بعدی می‌رسد و به‌واسطۀ او نسبت به مرتبۀ بعدی واجب الوجود می‌شود.

جلسه ۲۸۴

14
  • مِثالُهُ الاحتِراقُ لَیسَ واجبَ الحصولِ فی ذاتِهِ و لَکِن عِندَ فرضِ التِقاءِ القوَّةِ الفاعِلَةِ بِالطَّبعِ و القوَّةِ المُنفَعِلَةِ بِالطَّبعِ أعنی الصّورَةَ المُحرِقَةَ و المادة المُحتَرِقَةَ یَجِبُ حُصولُه.

  • مثالش احتراق است، احتراق واجب الحصول فی ذاته نیست. یک شیء خودش فی‌حدّنفسه و فی‌حدّذاته محترق نیست. چه موقع محترق می‌شود؟! وقتی که شما کبریت و شخاته را درنظر بگیرید، این کبریت قوۀ فاعله است، این حرارات و صورت ناریت قوۀ فاعله است این با قوۀ منفعلۀ بالطبع التقاء پیدا می‌کند؛ با آن قوه‌ای که در خشب است و جنبۀ انفعال او انفعال طبعی است و طبعاً و ذاتاً منفعل است. این التقاء صورت ناریه که فاعلیت بالطبع دارد با آن صورت خشبیه که انفعال بالطبع دارد موجب صورت احتراق می‌شود یعنی با صورت محرقه و مادۀ محترقه حصول احتراق واجب می‌شود.

  • فَتَفَطَّنَ و تَیَقَّن أنَّ مِثارَ الإمکانِ و الفَقرِ هوَ البُعدُ عَن مَنبَعِ الوُجوبِ و الغِنَى و مجلاب الفِعلیَّةِ و الوُجودُ هوَ القُربُ مِنهُ و الإمکانُ جِهَةُ الِانفِصالِ و عَدَمُ التَّعَلُّقِ و ملاکُ الهَلاکِ و الاختِلال.

  • متوجه باش و بدان که آن جهت امکان و فقر و مثار امکان و فقر عبارت از بُعد از منبع وجوب و غنا است. آن چیزی که فعلیت و وجود را جلب می‌کند عبارت از قرب به آن وجود است.

  • تلمیذ: فرمودید که مبدعات هم از باب علیت قابلیت داشت.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: مثل حضرت جبرائیل و عزرائیل که مظهر تامۀ یکی از اسماء پروردگار هستند ...

  • استاد: تامه نیستند.

  • تلمیذ: سعۀ وجودی آنها؟!

  • استاد: بله، سعۀ وجودی آنها.

  • تلمیذ: انسان کامل که انسان تام می‌شود بالأخره مظهر تمام اسماء و صفات می‌شود، آنجا ...

  • استاد: بله، آن إلی لا نهایة همین‌طوری به فعلیت می‌رسد. الآن هر لحظه برای رسول خدا یک صورتی از وجود تجلی می‌کند که نبوده است، اگر نکند که دیگر فایده ندارد!

  • تلمیذ: قبلاً در مورد ملائکه می‌فرمودید که فعلیت خودشان را ...

  • استاد: فعلیت در مرتبه است، در مرتبۀ طولی فعلیتشان را دارند.

جلسه ۲۸۴

15
  • تلمیذ: اشتداد وجود ...

  • استاد: فعلیت طولی خود را دارند و دیگر بالاتر از آن نیست.

  • تلمیذ: چرا در اشتداد وجود تعبیر به قوه کنیم؟!

  • استاد: چرا؟! چه اشکال دارد؟!

  • تلمیذ: وجود قوه نیست.

  • استاد: [قوه است چون] این آمادگی دارد برای اینکه به صورت جدید متحول بشود. بسیارخوب این قوه همین‌طور که در ماده هست در آن‌هم هست. چه اشکالی دارد که حالا حتماً قوه و فعلیت را به ماده [تعبیر] کنید! اتفاقاً این در مجردات می‌آید. مرحوم آخوند ثابت می‌کند؛ در حرکت جوهری در نفس ثابت می‌کند. در آن مدام همین‌طوری قوه به فعل تبدیل می‌شود! همین‌که عروج پیدا می‌کند و تعلق خود را از کثرت قطع می‌کند و به آن مبدأ می‌رسد، تمام آنها قوه به فعل است و قوا را تبدیل به فعلیت می‌کند و به هر مقدار که تبدیل می‌شود، به همان مقدار بر او علم افاضه می‌شود.

  • تلمیذ: چرا همین حرف را در مورد باری نزنیم؟!

  • استاد: باری آن دیگه فعلیت محض است.

  • تلمیذإلی لا نهایة است.

  • استاد: خب دیگر تمام است و معنا ندارد! ظهورات او در حال تبدل است، خودش که در حال تبدل نیست.

  • تلمیذ: تجلیاتش مگر ...

  • استاد: خب تجلیاتش باشد. ولی در تجلیات حالت انتظار بعدی نسبت به او ندارد، خود او در ذات خودش تام است؛ یعنی هیچ حرکتی در ذات او نیست، ثبوت در ذات او هست. حرکت به اسماء و آثار و خصوصیات خارجی او مربوط می‌شود! خود ذات حرکت ندارد، می‌خواهد به کمال حرکت پیدا کند؟! کمال را دارد.

  • تلمیذ: انتظار و محبتی که نسبت به تطورات وجودی خودش دارد، آن ... حرکت و کیف نیست؟

  • استاد: آن حرکت نیست. به عبارت دیگر نه‌اینکه حالت محبت برای او نبوده است و بعد بخواهد حالت پیدا بشود، مسبوق به عدم نیست! این حالت، حالت ثابت در ذات او است.

  • تلمیذ: چه احتیاجی دارد که به تطورات توجه کند؟! در تطورات هست.

  • استاد: هست.

جلسه ۲۸۴

16
  • تلمیذ: پس چرا روز عاشورا باشد؟! همیشه هست. اصلاً نمی‌توانیم آن را به زمانیات محدود مقید کنیم.

  • استاد: من نگفتم، گفتم که یکی از آن، این است.

  • تلمیذ: اگر بخواهیم در همان یکی صحبت کنیم، همین‌طور بحث می‌آید که چطور روز عاشورا اگر این لذت برای ذات هست ...

  • استاد: روز عاشورا را ما می‌بینیم ولی برای او که روز عاشورا و زمان و اینها نبوده است! برای او نبوده و برای او ثابت بوده است؛ یعنی همان نفس تجلی او که ارادۀ واحد است ـ کلمۀ «کُن» ـ نفس اراده و تجلی او همه ...

  • تلمیذ: حدیث «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأحببتُ أن أُعرف فخلقتُ الخلقَ لِکی أُعرف»1 اینکه می‌گوید: من می‌خواستم شناخته شوم یعنی تطورات وجودی، امکان ذاتی دارد، همۀ تطورات وجودی امکان ذاتی دارند اگرچه مبدعاتش قِدم زمانی داشته باشد. تطورات زمانی امکان ذاتی را دارد و اگر خدا هم به همین لحاظ صحبت کرده باشد، اینها چون امکان ذاتی دارند می‌خواهم این حالت امکان فعلیت را لحاظ کنم. اگر به همین قضیه هم بزنیم که خب علل برای همین جریانات مادی هستند، فعلاً با آن مقدمه‌ای که بیان فرمودید تفصیلاً وجود دارند.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: اگر تفصیلاً وجود داشته باشند اینجا دوباره باید یک مرحله‌ای را فرض کنیم که لذت نیست و می‌شود ...

  • استاد: نه!

  • تلمیذ: حالا کار را روی زمان را نمی‌بریم، رتبةً این است.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: یک رتبه توجه به امکانات است و یک رتبه عدم توجه به امکانات است، این دوباره همان حالت تکیف به کیف را می‌آورد.

  • استاد: این لذت یک چیزی است که حالا ما می‌خواهیم با آن کیفیتی که برای خودمان هست مقایسه کنیم، ببینیم یک چیزی نبوده است و بعداً پیدا می‌شود و حالت، انتظار است. ما که در ذات خدا نیستیم تا ببینیم چطوری لذت می‌برد و ابتهاج او چطور است! اصلاً او دائماً مبتهج به ذات خودش است؛ یعنی اصلاً دائماً نفس همان وجود حقیقت وجودی «هو» مبتهج به ذات خود است، معنای [لذت برای او] این است نه‌این‌که یک وقت ابتهاج دارد و بعد ندارد و بعد از خواب بیدار می‌شود و دوباره خوشحال می‌شود و می‌بیند یکی خلق کردیم چه خوب شد، این بهتر از آن است!! خب همین حالت، حالت منتظره است و اینها در او نیست!

    1. . عوالی اللَئآلی، ج 1، ص 55؛ بحار الأنوار، ج 84، ص 199؛ تفسیر بیان السّعادة، ج 4، ص 116. مطلع انوار، ج 12، ص 71:
      «قبل از آفرینش عالم گنجی پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.»

جلسه ۲۸۴

17
  • اصلاً فرض کنید که بگوییم: تساوی است، اصلاً چطور خود وجود مساوی با علم است؟! یعنی لازمۀ وجود علم است و از آن حقیقت وجود جدا نمی‌شود و نمی‌توانیم بین وجود و قدرت و بین وجود و حیات انفصال و انفکاک قائل بشویم! یعنی نفس تصور وجود بدون حیات مساوی با عدم است! نفس تصور وجود بدون علم مساوی با عدم است گرچه وجود علت برای علم است! یعنی عینیت، عینیت ذاتی نیست بلکه عینیت، عینیت مصداقی است، نه عینیت ذاتی که وجود مفهوماً مساوی با علم یا قدرت باشد. بله! در خارج وجود بدون علم و قدرت و حیات مستحیل است! همین‌طور آن ابتهاج ذاتی لازمۀ ذات وجود است؛ اصلاً در هرجا که وجود باشد در آنجا ابتهاج هست! و این یک مسئلۀ حقیقی است. امکان ندارد سالک به‌واسطۀ ادراک یک حقیقت مبتهج نباشد منتها چون برای سالک جنبۀ ابداعی دارد و مسبوق به عدم است، آن ابتهاج هم طبعاً مسبوق به عدم می‌شود اما تا وقتی که آن حال را دارد ابتهاج دارد، [وقتی] ندارد، ندارد.

  • تلمیذ: ممکن است که اطوار وجودی یک جنبه، جنبۀ جمالیه باشد مثل سیدالشهدا علیه‌السّلام و حالاتی که دارد؛ حالات جمعیت بین این عشق و توجه به کثرت و وحدت درعین‌حال یزید هم کنارش هست.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: و [یزید] خیال می‌کند که دارد ضربه می‌زند. این‌هم طوری از وجود است و آن‌هم طوری از وجود است. هیچ فرقی برای او [خدا] نمی‌کند، این‌هم طوری از وجود است و تجلی است، آن‌هم تجلی است.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: چرا به این افتخار می‌کند و به آن نمی‌کند؟!

  • استاد: نه! مسئلۀ افتخار، تجلی وجود همان‌طوری‌که گفتیم وجود یک حقیقتی است که تمام کمالات را در خودش منطوی کرده اسست آن‌وقت از هر دریچه‌ای یک کمال خاصی بروز پیدا می‌کند! حالا افتخار آن جایی است که در یک حقیقت، در آنِ واحد کمالات متضاد بروز پیدا کند نه‌اینکه فقط یکی!

جلسه ۲۸۴

18
  • تلمیذ: خب این در عمر بن سعد هم هست! هم به امام حسین علیه‌السّلام عشق داریم و گریه می‌کنیم و هم می‌گوید که او را بکشید.

  • استاد: نه، بیخود می‌گوید! دروغ می‌گوید عشق ندارد! پدرسوخته کجا عشق دارد؟! این مسئلۀ سیدالشهداء علیه‌السّلام، اجتماع بین این اعضا در مرحلۀ اتم آن است که اصلاً دیگر ... واقعاً در اینجا ما به فهم ناقص خودمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم اصلاً دیگر نمی‌شود بالاتری تصور کرد! مثلاً بگوییم که می‌شود خدا یک خلقی هم درست کند که از مقام سیدالشهدا بالاتر برود، نمی‌شود! یعنی بالاتر همین بود که انجام داد، همین‌که در اینجا انجام شد! البته همۀ اینها فهم ما است حالا واقع چیست، نمی‌دانیم! ما بر طبق مقایسات خودمان و بر طبق فهم خودمان کارهای آنها را می‌سنجیم.

  • اینها یک مطالبی است که وقتی انسان گاهی به آن می‌رسد می‌بیند که اصلاً با تمام ذهنیات قبلش به‌طورکلی تفاوت دارد. در تصورات بعدی، می‌بیند که اصلاً تصورات قبلی راه ندارد و یک نحو دیگر بوده است. هرچه هم عالی باشد چون حال عوض می‌شود اصلاً کل زیر بنا تغییر پیدا می‌کند! فرض کنید که الآن تصوری از گرسنگی دارید، خب حالا نمی‌دانم چه موقع نهار خوردید الآن لابد دیگر با این چرت و پرت‌های ما ـ استغفرالله! آنچه که مربوط به جنبۀ خودمان و مرتبۀ بُعد و نقص و ضعف خودمان است ـ گرسنه شده‌اید! إن‌شاءالله در منزل می‌روید و می‌بینید که حلائل جلائل برای شما سفره‌ها انداخته‌اند ﴿وَفِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ﴾!1 الآن این حالت گرسنگی و اینها که دارید، این یک تصور واقعی است یعنی الآن واقعاً این حال را در خودتان می‌بینید. حالا اگر آمدید و غذا خوردید و کاملاً اشباع شدید، آیا می‌توانید حالت گرسنگی خودتان را در لحظۀ اشباع درنظر بیاورید؟! دیگر نمی‌توانید. مگر اینکه دوباره برگردید و کاملاً گرسنه بشوید تااینکه به آن برسید. مسائل و ادراکاتی که می‌کنیم از همین قبیل است. ما الآن در یک حال و وضعیتی هستیم که مدرکات و تصورات خودمان براساس آن حالات است و وقتی که آن حالات تبدیل پیدا کند، اصلاً به‌طورکلی خصوصیات عالم عوض می‌شود و اعتبارات عوض می‌شود و حقایق تبدیل به اعتبارات می‌شوند؛ حقایقی که قبلاً اینها را حقایق می‌دانستیم، تمام اینها اصلاً به‌طورکلی وضعیت دیگری پیدا می‌کنند!

    1. . سوره زخرف (43) آیه 71. شرح فقراتی از دعای افتتاح، ص 216:
      «در بهشت آنچه را که نفس‌ها مى‌خواهند و اشتها داشته باشند.»

جلسه ۲۸۴

19
  • تلمیذ: می‌توان گفت که افرادی که به بهشت می‌رسند، مکان دنیا را فراموش می‌کنند؟!

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: تصور اینکه اصلاً در دنیا بوده‌اند [را فراموش می‌کنند]. مثل اینکه الآن خواب که می‌بینیم اصلاً در ذهنمان در عالم خواب خطور نمی‌کند که در یک جهان دیگری هم بودیم، همین‌طور وقتی بیدار می‌شویم هم دیگر خواب را [فراموش می‌کنیم].

  • استاد: خب از باب احاطۀ تجردی که پیدا می‌کنیم [این‌طور است]، لذا می‌گوید: ﴿يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَهِ﴾.1

  • تلمیذ: در بهشت هم می‌گویند؟!

  • استاد: در جهنم می‌گویند.

  • تلمیذ: نه، در بهشت هم می‌گویند؟!

  • استاد: بهشت هم همین‌طور است بالأخره کارهای خودش را می‌بیند ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾!2

  • تلمیذ: ...

  • استاد: نه‌خیر، آنها را می‌بیند منتها جهت کدورت و غم و غصه و اینها ندارد.

  • تلمیذ: همۀ گذشته را می‌بیند؟

  • استاد: بله، کار خراب است.

  • تلمیذ: بهشت کار خراب است؟!

  • استاد: خب می‌بیند که در دنیا چه‌کار کرده است!

  • تلمیذ: چرا خودش اسم آن را بهشت گذاشت؟!

  • استاد: بهشت است به‌خاطر اینکه آن جنبۀ رحمت غلبه می‌کند! حالا اشکال دارد که ببیند؟! چه اشکالی دارد ببیند؟!

  • تلمیذ: چون در حال بالاتر به پایین‌تر توجه ندارد.

  • استاد: نه، [اگر] بخواهد می‌تواند.

  • تلمیذ: پس با اراده است.

  • استاد: بله، بخواهد می‌تواند.

  • تلمیذ: قرآن هم در رابطۀ با جهنمی‌ها می‌گوید: ﴿قَٰلَ كَمۡ لَبِثۡتُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ عَدَدَ سِنِينَ * قَالُواْ لَبِثۡنَا يَوۡمًا أَوۡ بَعۡضَ يَوۡمٖ﴾3 این دلالت بر انتقال کل ایام روز دنیایی در لحظات مختصر می‌کند.

  • استاد: خب نه، حکایت از آن می‌کند مثل قضیۀ اصحاب کهف، یعنی وقتی که به دنیا و زمان و آن عالم قیامت و عالم بهشت که بسط زمان در آنجا نسبت به زمان خودش هست نظر می‌کند، می‌بیند که اصلاً مثل اینکه یک روز بوده است.

  • تلمیذ: نسبت به آنجا این‌طور است؟

  • استاد: بله، نسبت به آنجا است.

  • أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. . سوره زمر (39) آیه 56:
      ترجمه: «فریاد واحسرتا برآرد و گوید: ای وای بر من که جانب امر خدا را فرو گذاشتم.» (محقق)
    2. . سوره ق (50) آیه 22. رسالۀ مودت، ص 206:
      «دیدگان تو امروز بسیار تیزبین شده است.»‌
    3. . سوره مؤمنون (23) آیه 112 و 113. معادشناسی، ج 10، ص 47:
      «خداوند در روز قیامت به کافران می‌گوید: چند سال در روى زمین توقف کردید؟ آنان می‌گویند: ما یک روز یا مقدارى از یک روز را توقف کرده‌ایم‌.»