پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 17: في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
توضیحات
فصل (17) في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
درس دویست و هشتاد و پنجم
بیان مراتب تجرد در مبدعات و ممکنات
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
تلمیذ: در بارى تعالى که کیفیت، کیفیت تامه است، بحث اشتداد وجود، سعه پیدا کردن وجود، از دو جهت مورد بحث قرار مىگیرد: یک جهت اینکه اینها وجودى ممتاز از بارى تعالى ندارند، همان وجودى... هرچه که او کامل دارد اینها هم به نحو ضعیف دارند به تعبیرى از اینطرف هم برویم هرچه که در آنجا هست اینجا هم هست بهنحوی ضیق پیدا کرده است و از آنطرف هم چه ابائى داریم که در مورد خود بارى تعالى بگوییم که بارى تعالى دائماً، نه بهعنوان نقص [بلکه] بهعنوان این اشتداد وجودى و سِعی دارد...
استاد: نه، نه، نه! دیگر وهلۀ دوم را نگویید و حالا اوّلى را داشتید درست مىآمدید!
تلمیذ: ببخشید. یعنى سؤال را اینجا متمرکز مىکنیم که پروردگار چگونه و چرا و با چه مقصودى ما را مجبور کرده که بگوییم: در بارى تعالى فعلیت تامه هست و لا غیر؟
استاد: خود نفس وجود و خود حقیقت وجود، خودش کمال محض است!
تلمیذ: مگر در مورد ملائکه اینطور نیست؟
استاد: نه، در آنجا اینطور نیست! ملائکه یک مرتبه از وجود هستند مثل سایر اشیاء، جماد، نبات، حیوان و انسان. هرکدام از اینها یک مرتبه از وجود هستند. مرتبۀ از وجود به این معنا که از نظر تجرد وجود ـ چون حقیقت وجود حقیقت مجرده است ـ هرچه آن تعین به این تجرد نزدیکتر باشد اشتداد وجودى در آن تعین بیشتر است و هرچه آن تعین یعنى همان ممکن ذاتى و همان ماهیت ـ حالا فرق نمىکند که ماهیت مبدعات باشد یا غیر مبدعات باشد ـ از آن تجرد دورتر باشد و جنبۀ امکان در آن قویتر باشد، از اشتداد وجودى کمترى بهره دارد. این برای مرتبۀ خود آن تعین است که ما از آن تعبیر به عین ثابت مىکنیم؛ فرق نمىکند عین ثابت انسان یا عین ثابت حیوان یا عین ثابت ملائکه. آن جنبۀ وجودى که ذات هر شیء را ـ نه آثار و صفات و خصوصیات ـ تشکیل مىدهد آن جنبه، عین ثابت همان شیء خواهد بود. منتها در مبدعات که اینها وجه اشتراکشان باهم عبارت از نفس وجود است ماهیتى ندارند؛ یعنى ماهیت آنها عبارت از همان مرتبۀ وجودى است، خلط و ترکیب در جنس و فصل در آنها معنا ندارد.
انحصار هر نوع از مبدعات در فرد خودش
همانطورىکه مرحوم آخوند نسبت به این مسئله اشاره دارند در مبدعات هر نوعى منحصر در فرد خودش است ولى در مورد مادیات چون در اینجا جنس و فصل مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف بقیه خواهند شد ...، البته از نقطهنظر تعلق آن به عالم کثرت ولى از نقطهنظر همان حقیقت مجردۀ نفسیه آنهم مثل مبدعات مىماند یعنى در جنبۀ روحى انسان مانند جنبۀ روحى ملائکه خلط و ترکیب راه ندارد و نوع هرکدام از افراد انسان منحصر در همان مصداق خارجى است. اینطور نیست که انسان مرکب از جنس، فصل، حیوان و ناطقیت باشد. حیوان و ناطقیت از نظر تعلق به ماده است چون در تعلق به ماده مابهالاِشتراک وجود دارد؛ جسمیت و کیفیت و کمیتى فرض میکنید و یک اختلافى در اینجا هست لذا منطقیین آن جهت اشتراک را که اصلاً محلى از اعراب ندارد بهعنوان جنس تلقى کردهاند و آن جنبۀ تجردى و جنبۀ فردیت نوعیه در مصداق را فصل پنداشتند و گفتهاند که آن فصل است و آمدهاند انسان را مخلوطى از جنس و فصل کردهاند درحالىکه انسان از نقطهنظر نفس ناطقه مثل همان مبدعات مىماند و در اینجا فرقى نمىکند یعنى هیچ تفاوتى ندارد و ما إنشاءالله بعداً به یک عبارت دقیقتر نقل مىکنیم و عرض مىکنیم که هر چیزى منحصر در خود او خواهد بود نهاینکه مابهالاِشتراک و مابهالاِختلافى در اینجا هست؛ یعنى حتى در ماده و مادیات هم هر حقیقت هر وجود خارجى فقط منحصر در نفس و در ذات اوست و هیچ مابهالاِشتراکى مگر در اصل وجود بین او وجود ندارد، نه در ماهیات.
اختلاف ملائکه از نقطهنظر قرب و بُعد نسبت به حقیقت خودشان
حالا این مرتبۀ وجودى که کیفیت اشتداد وجودى خود شیء را با آن مبدأ تشکیل مىدهد، در عالم عقول به یک نحوه و در عالم ملائکه به یک نحوه است. خود ملائکه از نقطهنظر قرب و بُعد نسبت به حقیقت خودشان و حقیقت وجودیۀ خودشان داراى اختلاف هستند. منظور از حقیقت وجود کیفیت خاصى است که مَلَک از آن کیفیت خاص متولد و مُنشأ و مُبدع مىشود که آن کیفیت خاص در وجود جن و شیاطین و انسان نیست.
آن نحوه مرتبۀ وجود خاص که عبارت از یک مرتبۀ از عالم نور و تجرد است. حالا آن مرتبۀ خاص از عالم نور و تجرد همان است که وجود ملائکه از آن بهوجود مىآیند. منتها هرکدام از ملائکه در ارتباط با این مرتبۀ از نورانیت یعنى در اصل نورانیت تفاوت مىکند. مثل اینکه شما یک نور دارید که عبارت از نور زرد است مثل همین نورى که الآن در این چراغ دارید مشاهده مىکنید، این نور زرد یک کیفیت و مرتبه از نور است. حالا فرض کنید یک لامپى دارید که ده وات از این نور زرد است و یک لامپ هم دارید که پانصد وات است واتها در این نور زرد تفاوت پیدا مىکند؛ آن نور زرد شدید مىشود و آن نور زرد خفیف مىشود ولى کیفیت نور، آن نور زرد است.
فرض کنید یک قسم دارید که لامپهای مهتابى است با کیفیت خاص و بدون سیم و گاز هلیوم این اشتعال پیدا مىکند و نورانى مىشود؛ یعنى جریان الکتریسیته در این گاز وقتى آن را گرم مىکند گاز هلیوم تبدیل به این نور مىشود. کیفیت این نور، نور سفید است. دیگر نور زرد نیست! منتها همین مقدار گاز در این ظرف، مقدار بروز و ظهور خارجى همین مرتبۀ از نورانیت است؛ یعنى اگر شما یک لامپ از این لامپهای مهتابى یا مثلاً چراغهایی که جدید آمده یا چراغهای نئونى که آمده را کنار این چراغهایی که سیم دارد بگذارید بهخوبی تفاوت آنها را از نقطهنظر ماهیت مىبینید. گرچه همۀ آنها نور هستند ولى این نور، نور سبز است. این نور، نور سفید است. این نور، نور زرد است. در اصلِ نور و در بروز و ظهور خارجى که ما از آن تعبیر به ماهیت مىکنیم، آن ماهیت تفاوت مىکند! یک ماهیت، ماهیت زرد است و یک ماهیت ماهیت با یک خصوصیات و آثارى است و آثارش هم فرق مىکند! مثلاً این براى چشم ضرر دارد و آن براى چشم مفید است، این داراى این خواص است و فلان مىکند و آن اشعۀ مادون قرمز یا ماوراء بنفش است، این آثار ترمیم دارد و آن نور آثار مخرب دارد، یکى سرطان مىآورد و یکى سرطان را خوب مىکند! همۀ اینها نورهایى هستند که هرکدام از اینها یک خصوصیات و یک آثارى دارند ولى همان در رتبۀ خودش اختلاف مراتب دارد؛ یکى ممکن است این مقدار بتواند تشعشع داشته باشد، یکى ممکن است تشعشع [بیشتر داشته باشد].
معرفی صادر اول
کیفیت مسائل عالم وجود هم به همین نحو است. در اینکه همۀ موجودات از وجود حصهاى دارند حرفى نیست. همۀ موجودات چه مادى و چه ملکوتى، حصهاى از عالم وجود دارند. بحث راجع به ماهیات است. ماهیات به مرتبه برمىگردند؛ یعنى باید ببینیم ماهیت این تعین از چه نوع و از چه مرتبۀ وجود است. وجود داراى مراتب مختلفى است؛ آن وجودى که نهایت شدت به آن نور اصلى و با آن حقیقت غیر نورانى را دارد یعنى حقیقت غیر ظاهر که مرتبۀ غیبیت محض و مرتبۀ هویت مطلق است و از آن به مرتبۀ عدم ظهور و عماء تعبیر مىشود، آن اولین نورى که ملایم با آن نور است و آن حقیقت وجودىای که اولین مرتبۀ نازلۀ آن نور است اسم آن را صادر اول مىگذارند. حالا صادر اول دیگر با تعابیر مختلف فرق مىکند. آن مرتبه، شدیدترین مرتبهاى است با آن حقیقت نورانى که آن حقیقت نورانى حتى ظهور نورى ندارد که از آن تعبیر به عالم عماء مىشود؛
اللَهمّ أفِض صِلَة صلواتک و سلامةَ تسلیماتک علیٰ أوّلِ التعیّناتِ المُفاضةِ من العَماء الربّانیّ [و آخر التنزّلاتِ المُضافةِ إلی النوعِ الإنسانیّ].1
منظور از عالم عماء
عالم عماء یعنى عالم عدم ظهور! چون نفس ظهور خودش یک تعین است. ظهور یعنى شیء براى شیء دیگر بخواهد ظاهر باشد. در آنجا از شدت نور و از شدت بهاء، عماء هست؛ یعنى در آنجا ظلمت هست منتها نه ظلمت به معناى عدم نور و بهعنوان آن سلب و ایجاب! نهخیر! بلکه ظلمتى که از شدت نور در آنجا ظهورى دیگر معنا ندارد و نفس او خودش عبارت از ظهور تام است که البته این معنا براى سالک هم تجلى مىکند حالا یا بهعنوان حال که گاهى اوقات یک احساس نور سیاه را مىکند که از آن تعبیر به عماء مىشود که بعد از نور سیاه و نور سبز و بعد نور زرد هست و همانطور مراتب پایین مىآید. بعد در مرحلۀ دیگر که آن حالت جنبۀ ملکه و حال مىشود یعنى راسخ مىشود ـ نه حال به معناى مقطع ـ در آنجا دیگر اصلاً ادراکى نیست یعنى در اینجا که ادراک نور سیاه را مىکنند، ادراک نور اسود در اینجا برای او هست، در اینجا باز معلوم مىشود که هنوز از آن جنبۀ عین ثابت در او چیزى باقى مانده است که دارد آن حقیقت را مشاهده مىکند.
عدم ادراک شخص فانى از مرتبۀ فناء
اگر آن نور سیاه بیاید و بر همۀ شوائب نفس غلبه کند دیگر در آنجا رؤیتى نیست. لذا مىگویند که شخص فانى هیچ ادراکى از مرتبۀ فناء ندارد مگر ابهام! مگر یک جهت ابهام. همین ادراک وجودى در نفس که مسئلهاى بوده است؛ این مرتبه است. بنابراین تمام مراتب عالم وجود و همۀ تعینات براساس کیفت خاص هستند. حالا ما از آن کیفیت خاص تعبیر به مابهالاِشتراک مىکنیم. یعنى با عبارتى دیگر، گرچه جنس در اینجا به ماهیت برمىگردد و وجود خارج از ماهیت هست منتها ما براى تقریب ذهن از این مرتبه تعبیر به مابهالاِشتراک مىکنیم و خصوصیات ذاتى هرکدام را تعبیر به جنسیت و فصلیت مىکنیم. این مسئله عین ثابت را تشکیل مىدهد.
بیان تعریف جامع از عین ثابت
پس عین ثابت و ذات هر وجودى عبارت از آن حصۀ وجودى او در ارتباط با آن مبدأ از نقطهنظر شدت و ضعف است. این یک تعریف جامع مىتواند باشد. حالا این عین ثابتى که الآن در ذات هست آیا این عین ثابت همینطورى ساکن و راکد و بدون هیچگونه تحرک و فعلیت یا بدون فعلیت متعاقبه باقى مىماند که هیچ کمالى دیگر بر این متصور نیست؟! مثل شخصى که در یک مرتبه از علم یک مقدار معلوماتى کسب کند و بعد دیگر بیش از آن نتواند معلوماتى کسب کند!
اکتساب علوم توسط نفس، نه مغز
مثل اینکه این امروزیها مىگویند که اطلاعات انسان براساس سلولهای مغزى است که خیلى اشتباه مىفرمایند! تقریباً مىگویند که ما سیزده میلیارد سلول مغزى داریم که هرکدام از اینها حامل یک مقدار از اطلاعاتى است که این به مغز منتقل مىشود درحالىکه اشتباه است! آنچه که کسب مىکند، نفس است و نفس هم مجرد است و انتهاء ندارد و تمام اینها وسائط هستند! مىگویند که وقتى که انسان به این مرتبه برسد که سلولهای مغزى او دیگر از اطلاعات پر شده باشد و دیگر نمىشود شخص اضافۀ بر آن اطلاعى پیدا بکند و کسب بکند، دیگر ظرفیت اطلاع او تکمیل مىشود! وقتى اطلاعات او به این سیزده میلیارد رسید دیگر بالاتر از او چیزى وجود ندارد! آیا به این نحو است یااینکه نه، دائماً این وجود در حال حرکت و فعلیت و کمال است منتها آیا از آن رتبه و مرتبۀ خودش هم پا فراتر مىگذارد یااینکه نه، در همان رتبۀ خودش لا انتهاء است؟! نمىتوانیم بگوییم که آن عین ثابت وقتى که در همان مرتبۀ وجودى هست اضافۀ بر آن رتبهاى که هست بخواهد حرکت بکند! در همان رتبهاى که هست و در همان مقدار از حصهاى که از اسماء و صفات الآن وجود این شکلبندى و تصویر شد و به اسم «المُصوّر» به این نحوه از وجود درآمد، در آن مرتبه سیر آن لا یتناهیٰ است. این همان استعداد و فعلیت و قوۀ فعلیتى مىشود که ما برای این مرتبه قائل هستیم. خب این از این ناحیه.
اما در ناحیۀ پروردگار چرا در آنجا قوه و فعلیت نیست؟! چون ما در اینجا مىگوییم که این حرکت قوه را به فعلیت مىرساند؛ یعنى از وقتى که این عین ثابت که عبارت از همان مرتبۀ ماهیت وجودى است از نقطهنظر عرضى شکل پیدا مىکند یعنى از نقطهنظر سیر در لا انتهاء اسماء و صفات کلیه این به حدّ یقفى نمىرسد. خب این از این نقطهنظر به چه مىرسد؟! مدام به همان اسماء کلى حرکت دارد! خب این حرکت در اسماء کلى برای این عین ثابت است اما ذات پروردگار دیگر چه حرکتى دارد؟! ذات پروردگار که همۀ کمالات در آن فعلیت دارد! این اسم کلى که الآن این عین ثابت در آن اسم کلى حرکت مىکند این عین ثابت بهخاطر ضعف وجودىای که دارد مدام به کمال مىرسد. اما خود آن اصل وجود، آیا خود آن اسم کلى هم در حال حرکت است؟! اسم کلى که همه فعلیت دارد! بله اعیان ثابته در این اسم کلى و در این صفات کلى در حال حرکت هستند اما خود آن اسم کلى که دیگر حرکت نمىکند یعنى آن علم که خودش به آن اضافه نمىشود.
تلمیذ: ببخشید بهنحو اجمالى یا تفصیل میگوییم؟
استاد: آنجا همه تفصیل است!
تلمیذ: هر چیزى بهنحو اجمال بود حالا تفصیلى نمىشود گذاشت ...
استاد: آن عین ثابت دارد به تفصیل مىرسد. خود تفصیل که دیگر به تفصیل نمىرسد! فرض بکنید وقتى که شما بگویید: إنَّ الله علیمٌ اتصاف پروردگار به اسم علیم را چه مىدانیم؟ بالأخره آن علم مفهومى دارد یا ندارد؟! این علم یک مفهومى دارد! این مفهوم یک مصداقى دارد و مصداق آن عبارت از همان اعیان موجودات خارجى است. این اسم علیم است دیگر! نفس خود آن وجود که خود آن وجود عالم به ذات خودش است. گفتیم که اسم علیم از اسماء لازمۀ ذات است یعنى چه ذات بخواهد یا نخواهد این اسم لازمۀ ذات اوست! گرچه در رتبۀ متأخر از ذات است ولى لازمۀ ذات است مثل اسم حىّ و اسم قادر مىماند. بنابراین مصداق این علم عبارت از اشراف ذات به خودش است. خود ذات که به ذات اشراف دارد و آن حضور ذات عند الذات این علم به علم حضورى مصداق اسم علیم مىشود. تمام اشیائى که در خارج هستند یعنى مراتب متنازلۀ ذات و مصادیق ذات هستند اینها جدای از آن ذات که نیستند، تمام آنها به وجود خارجى و به وجود عینى خودشان که عبارت از آن علم حضورى است، در ذات حضور دارند. پس چه تغییرى مىخواهد در ذات پیدا بشود؟! تغییرى دیگر ندارد! تغییرات در ظهورات هست ولى در ذات که دیگر تغییر معنا ندارد!
درست مثل اینکه شما الآن یک مقدار ریسمان یا حبلی را از اینجا تا اینجا درنظر بگیرید، الآن براى شما وجود این حبل وجود خارجى و علمى است. اما فرض بکنید چشم شخصی فقط منحصر به این تکه و این مقدار از حبل و ریسمان است، الآن این را در اینجا قرار مىدهیم از این دهسانتی به بعد را نمىبیند. دیدید بعضى جلوى اسبها و خرهاى عصارى که دور مىزنند را مىبندند که فقط جلوی خودشان را ببینند و سرشان گیج نرود؟! او الآن فقط این مقدار مىبیند و مىگوید که آهان این حبل الآن ده سانتیمتر است. بعد آن را کنار مىآورى آن ده سانتیمتر را دیگر نمىبیند و ده سانتیمتر بعد را میبیند و مىگوید که پس ده سانتیمتر دیگر به آن اضافه شد و بیست سانتیمتر شد! همینطور سى، چهل، پنجاه، صد، پنج متر و شش متر همینطور یک به یک این دارد مشاهده مىکند و در هر مشاهدهاى علم جدیدى بر او اضافه مىشود یعنى علم به یک صورتى که آن صورت قبلاً نبود. اما پیش شخصى که اشراف دارد و از منظر أعلىٰ به این حبل نظر دارد او علم حضورى دارد و کاملاً برای او مشخص است که به یک لحظه تمام این صورت عینیۀ خارجى به صورت ذاتى و به علم ذاتى، علم اوّلى که عبارت از صورت علمیه است پیش این شخص حاضر هست.
نزول تمام عالم از وجود کلى به ارادۀ واحده
تمام آنچه که در عالم وجود دارد و هرچه در این عالم هست؛ از عالم مجردات و عالم ماده تمام اینها به ارادۀ واحده ـ نه به ارادههاى متجدده ـ از آن وجود کلى نزول پیدا کرده است. این نزول از آن علم کلى به این صور خارجى و به این ظهورات خارجى، آیا این در خود ذات موجود هست یااینکه نه، تمام این ظهورات خارج از ذات هست؛ یعنى بین ذات و اینها فاصله هست؟! بین این ذات و آنها یک ارتباط هست.
شما یک شیء مثل یک گوى را تصور بکنید، دوتا کرهاى را که این کره الآن در اینجا قرار دارد، یک ریسمانى به آن ببندید یک کرۀ دیگر در اینجا قرار دارد دوباره یک ریسمانى به آن ببندید یک کرۀ دیگر در اینجا قرار دارد، مثل بادکنکهایی که همینطور یکى پس از دیگرى آویزان مىکنند، این بادکنک الآن خارج از آن هست، این دایره و کره خارج از آن هست، منتها یک ریسمان دارد. آیا آنچه که در عالم خارج که عالم اعیان است از مبدعات و غیر مبدعات خارج از آن ذات هست ولى با ریسمان ارتباط دارند؛ یعنى بهوسیلۀ ریسمان ارتزاق پیدا مىکنند مثل اعضاى بدن که بهوسیلۀ رگهاى عصبى که از این بصل النخاع گرفته مىشود و از این ستون فقرات بهواسطۀ اعصابى که از داخل دیسک عبور مىکند و وارد در این اعضاء و جوارح مىشوند، اینها با مغز یک ارتباطى دارند. اصلاً قلب بهوسیلۀ یک نوع اعصابى با این مغز ارتباط دارد و دائماً در حال شوکهاى الکتریکى به آن نقاط حساس قلب است و بهواسطۀ آن شوکهاى الکتریکىای که دارد همانطور قلب مىزند. ریه بهواسطۀ آن عصبى که با مغز دارد البته دوتا اعصاب دارد یک اعصاب خودکار و اتوماتیک و یک اعصاب در اختیار، آن اعصابى که در حال اختیار است مثل همینکه انسان نفس مىکشد اما وقتى که مىخوابید آن اعصاب اختیارى از کار مىافتد و اعصاب غیر اختیارى [فعالیت میکنند] والاّ انسان در خواب باید بمیرد و خفه بشود دیگر! آن ریه شروع مىکند با آن اعصاب غیر اختیارى که ظاهراً از آن مهرۀ سوم این اعصاب خارج مىشود و اینها مىآید و با مغز ارتباط پیدا مىکند.
پس الآن این ریه با مغز دوتا است. این ریه عبارت است از مخلوطی از سلولهای خاص پروتئینى و غیرپروتئینی و کلسیم و اینها که این ریه را تشکیل مىدهند. سلولهای قلب عبارت از سلولهای خاصى است. کبد عبارت از سلولهای خاصى است، هرکدام از اینها اعضایى هستند که کار آنها بهوسیلۀ آن سیستم عصبى با مغز هدایت مىشود ولى کبد که دیگر مغز نیست! ریه که دیگر مغز نیست! قلب که دیگر مغز نیست! مغز عبارت از سلولهای خاصى از چربى است که آن سلول اصلاً کیفیت و کارش با این فرق مىکند و یک ارتباطى بین اینها و آن، موجود است.
آیا در عالم خارج که در ارتباط با آن وجود مجرد است این قسم است؟! یعنى الآن ما یک وجود جدایى را داریم تصور مىکنیم که به یک نحوه ارتباط که خودمان هم نمىدانیم، داریم از آن وجود ارتزاق مىکنیم و به یک نحوه ارتباط و تعلقى از آن وجود حیات، علم، قدرت پیدا مىکنیم یااینکه نه، اصلاً نفس این حقایق وجودیۀ خارجى عبارت از همان وجود مجرد است؛ یعنى آن وجود مجرد چیزى را از حیطۀ اشراف و اقتدار خودش خارج نمىداند؟! نزول آن نور مجرد در آن مراتب بهعنوان جدا شدن و ارتباط حبلى و ریسمانى نیست بلکه همان وجود مجرده است که الآن همۀ این حقایق را دارد. به عبارت دیگر فرق نمىکند حالا بگوییم که این مجرد است یااینکه بگوییم که این ماده است، چون ماده و مجرد بودن هردوى اینها داخل در تحت همان وجود است.
موجود بودن تمام اعیان خارجى بهنحو تفصیل در وجود مجرد
نارسا بودن تعبیر وجود اشیاء در پروردگار به دو نحو تفصیل و اجمال
پس تمام اعیان خارجى بهنحو تفصیل ـ نه بهنحو اجمال ـ در آن وجود مجرد جاى دارند. بهنظر من این تعبیرى که حکما از مقام اجمال و مقام تفصیل مىکنند یک تعبیر نارسایى است؛ یعنى تعبیرى است که ممکن است از این کیفیت تعبیر سوءبرداشت و سوء تفسیر بشود. فرض کنید ما یک شیء داریم که بسیار مجمل است، حالا از باب تشبیه مىگوییم مثل این میکروفیلمى که از یک جریانات و از یک قضایایى بگیرید، از یک کتاب مىتوانید میکروفیلم بهاندازۀ یک سانتىمتر بگیرید. همین میکروفیلم را بروید ظاهر بکنید یک کتاب از آن درمىآید! شما اگر الآن این میکروفیلم را بخواهید نگاه بکنید هیچ چیز نمىفهمید و فقط یک تکه پلاستیک احساس مىکنید ولى اگر همین در شرایط بروز و ظهور و استعداد خارجى قرار بگیرد با اجهزهاى که این اجهزه براى تفصیل این هستند یکدفعه مىبینید تبدیل به کتاب شد! آیا قضیه این است؟! آیا همانطورىکه براى خود ما این اشیائى که متنازل از ذات هستند مخفى و مجمل است ...، براى ما مجمل است دیگر! ما خبر نداریم! ما از آینده و عالم ملائکه خبر نداریم! فقط چشممان به همین اشیاء مادى است، اینهم تازه در همین حیطۀ وجودى خودمان هست! اینکه در آینده چه خبر است را نمىدانیم! آینده براى ما مجمل است، بالإجمال و به علم اجمالى مىدانیم که بله، در آینده خلائقى بهوجود خواهند آمد و به علم اجمالى مىدانیم که در گذشته چیزى بوده است. فقط تنها چیزى که علم تفصیلى ما را تشکیل مىدهد همان محدودۀ زمانى و مکانى خاص نسبت به اوضاع خودمان و تا حدودى اوضاع دیگران است. این علم علم تفصیلى ما از اشیاء خارجى است و بقیه همه اجمال است! آیا براى نفس و اصل وجود که عبارت از وجود بارى و مبدأ اول و أعلىٰ است هم این اشیاء خارجى در مرتبۀ اجمال است یا در مرتبۀ تفصیل است؟! آن دیگر نمىشود در مرتبۀ اجمال باشد!
تلمیذ: تفصیل یعنى عدم تناهى؟!
استاد: تفصیل یعنى عدم تناهى!
تلمیذ: عدم ابهام هم مىشود بهکار ببرد؟
استاد: بله عدم ابهام. یعنى حتی از همین حقیقت وجود خارجى که براى ما هست دقیقتر و روشنتر براى اصل وجود است! چون خود وجود دارد تنازل پیدا مىکند. چطور ممکن است آن تنازلش براى خودش مبهم باشد؟! چطور ممکن است آن معلول براى علت مبهم باشد درحالىکه علت در علیت خودش تام است؟! ما در آنجا اصلاً مرتبۀ اجمال نداریم! مرتبۀ اجمال یعنى چه؟! مرتبۀ اجمال و اینکه مىگویند: علم عنائى حق و در مقام اجمال و تفصیل و صورت ... من خیال مىکنم تمام اینها استعاراتى از آن بیان واقع باشد. آنچه که هست یا علیت در علیت خود تام است یا ناقص است! تمام شد! اگر ناقص است اصلاً وجودى ندارد؛ نه اجمال و نه تفصیل، اگر علیت آن تام است وجود معلول حاضر عند العله است؛ حتى اشراف آن از خود معلول به علت هم بیشتر است. دیگر چطور ممکن است دیگر اجمال در اینجا باشد؟! وقتى اجمال در آنجا نبود دیگر تغییر و قوهاى در آنجا نیست که بخواهد به فعلیت برسد و فعلیت تامه مىشود. فعلیت عبارت از اصل وجود و آثار وجود است.
مفهوم امکان استعدادی و امکان ذاتی
تلمیذ: چرا قوه را فقط تعبیر به تغییر مىکنید؟!
استاد: اصل قوه همین است دیگر!
تلمیذ: حالا ما در قوه شاید در ناحیۀ.... معناى تغییر را نیاوریم!
استاد: اصلاً در اصل قوه معنای امکان ذاتى خوابیده است؛ یعنى هرچه را که شما اسم قوه بر آن مىگذارید یک امکان استعدادى دارد که آن امکان استعدادى مربوط به همان کیفیت و هیئت خارجى است. گفتیم که فرق بین امکان استعدادى و امکان ذاتى این است که امکان استعدادى عبارت از یک تهیؤ خارجى در ماده است؛ یک شیء که در ماده آمادگى و تهیؤ دارد براى اینکه تبدیل به صورت ثانوی شود، مثل اینکه یک شیئی در نطفه [امکان استعدادی دارد]، خودِ نطفه امکان استعدادى ندارد بلکه در نطفه چیزى هست ـ اشتباه نشود! ـ در نطفه کیفیتى هست [که امکان استعدادی دارد]! در این دانۀ سیب که الآن این آمادگى براى تبدیل به شجره شدن هست، خود این امکان استعدادى ندارد بلکه خود این یک فعلیت هست، در این دانۀ سیب یک شیء و اشیاء و یک سلولهایی هست که بهواسطۀ آنها که ما اسم آن را ممکن بِالاِستعداد میگوییم، بهواسطۀ همان شیئی که در آنجا هست این بذر مىتواند تبدیل به ساقه و شجر بشود. این امکان استعدادى مىشود.
اما امکان ذاتى عبارت از نفس ماهیت است که یک امر اعتبارى است! نفس ماهیت که قابلیت براى تعلق وجود دارد، این نفس ماهیت داراى امکان ذاتى است! پس در هر قوهای همینقدر که این قابلیت براى وجود بعدى دارد این ماهیت امکان ذاتى نسبت به وجود مىشود. چون الآن این ماهیت براى تبدیل شدن به یک وجود خارجى و بعدی ـ هنوز که آن وجود بعدى بر این نیامد ـ و عدم تبدیل شدن سیان و متساوى است. اگر از ناحیۀ جاعل و از ناحیۀ فاعل تعلق جعل به او بگیرد آن متبدل به صورت بعد خواهد شد.
جمع بین امکان ذاتى و استعدادى
ما در اینجا داریم بین امکان ذاتى و استعدادى جمع مىکنیم ها! در اینجا داریم بین هردو قضیه جمع مىکنیم. منتها از دو نقطه به این مسئله داریم نگاه مىکنیم؛ یکى اینکه امکان ذاتى ممکن است حتى به ماهیتى که موجود نیست هم تعلق بگیرد فلهذا مىگویند که امکان ذاتى هم وصف براى ماهیت غیر موجوده و هم وصف براى ماهیت موجوده است. وصف براى ماهیت غیر موجوده است بهجهت اینکه تساوى نسبت به عدم و وجود براى او محرز است و وصف براى ماهیت موجود است چون در حال وجود هم هنوز افتقار خودش را به مبدأ ازدست نداده است؛ در هر آنى از آنات آن جنبۀ تدلّى و آن جنبۀ تعلق به مبدأ اقتضاء مىکند که لباس وجودى بر او پوشیده بشود و لباس قبل به کنار برود. لهذا ماهیت موجودةً و معدومةً متصف به امکان ذاتى است. حالا این ماهیت که موجود شد؛ وجود خارجى به وجود مادى، در این ماهیت یک مادهاى هست که آن ماده قابلیت براى استمرار را دارد، آن ماده را امکان استعدادى میگوییم. پس در عین اینکه آن امکان استعدادى [و] آن ماده قابلیت این تبدل به صورت بعدى را دارد، درعینحال امکان ذاتى براى آن صورت را هم دارد چون ماهیةٌ! بالأخره این شیئی که در خارج وجود دارد از ماهیت که خارج نشده باز ماهیةٌ مِنَ الماهیاتِ، تَحتاجُ إلى الوجود، تَحتاجُ إلى الفاعل، تَحتاجُ إلى الإفاضةِ الإشراقیةِ، تَحتاجُ إلى القوةِ الفاعِلیةِ و یَحتاجُ إلى المَبدأ، علىٰایّحال آن احتیاج به مبدأ به حال خودش باقى مىماند، این امکان ذاتى مىشود.
بسته بودن باب رشد و عدم کمال ملائکه مستلزم تعطیل در فیض پروردگار
بنابراین تمام آنچه را که در خارج وجود دارد تمام آنها از نقطهنظر تغییروتبدل صور یک مادۀ حاملۀ در خود دارند که آن مادۀ حامله قادر براى رسیدن به آن صورت است. پس الآن که آن صورت را ندارد حتى ملائکه و حتى مجردات هم تمام صور در آنها فعلیت ندارند، یعنى مقصود من این است که آیا عالم ارواح و عالم ملائکه و مجردات، فعلیتشان تام است؟! یعنى هیچ جنبۀ کمالى به آنها اضافه نمىشود؟! یعنى آن مقدارى که الآن جبرئیل علم دارد، آن علمش دیگر به همان مقدار است و هیچ چیز بر او اضافه نمىشود؟! خب اینکه تعطیل در فیض است! معنا اینطور نیست! یااینکه فرض بکنید انسان یا حتى همین نفوس مکمَل مثل پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم که صادر اول است، آیا این صادر اول که پیغمبر است ـ از او بالاتر هم تصور مىشود؟! نه، ـ در مرتبۀ کمالى ساکت و راکد شده است؟! یعنى الآن به علم، قدرت، بهجت و صفات ذاتى پیغمبر اضافه نمىشود؟!
تلمیذ: در ناحیۀ پیغمبر مشکلى نداریم. در ناحیۀ بارى تعالى بحث را اینطور مطرح میکنیم، مىگوییم که نمىخواهیم این اشتداد وجودى را بهعنوان نقصی براى بارى تعالى بیان بکنیم بلکه مىخواهیم بگوییم که آیا اشتداد وجودى یا توسعه و گسترش وجود بهعنوان یک صفت کمال نیست؟! موجودات که اصل وجود هستند، این صفت کمال را حائز هستند نه بهعنوان نفس که تغییرى در بارى تعالى ایجاد بشود، اشتداد وجود یا گسترش وجودى در همانجا...
تعریف اشتداد یا گسترش وجودی
استاد: اشتداد وجودى یا گسترش وجودى یعنى چیزى را که ندارد بعد پیدا بکند. این معناى گسترش است دیگر! شما الآن یک دایره در اینجا مىکشید، فرض کنید قطر این دایره بیست سانتیمتر است بعد یک دایرۀ دیگر مىکشید، الآن اشتداد وجودى آن چقدر است؟ الآن قطر بیست سانتیمتر است، بعد یک دایره مىکشید که قطر این دایره نیم متر مىشود. الآن به نیم متر اشتداد پیدا کرد! آیا این نیم متر در آن بیست سانتیمتر بود یا نبود؟! نبود! بعد یک دایره مىکشیم که قطر آن یک متر مىشود. بعد یک دایره مىکشیم که قطر آن پنج متر مىشود. تمام اینها مراتب اشتداد وجودى دایره است. البته مثال در اینجا فرق مىکند چون این دایره تبدیل به آن نمىشود بلکه آن یک دایرۀ جدیدى است حالا ما به این کارى نداریم ولى بالأخره مسئلۀ اشتداد وجودى یعنى واجد شدن چیزى که قبلاً نبوده است، معنای آن این است! آیا در وجود خدا یک همچنین چیزى متصور است؟!
تلمیذ: لازمۀ این تعبیر فرض ثانى کردن براى وجود است.
استاد: یعنى اضافه شدن. منظورش این است، یعنى بر این وجود چیزى اضافه بشود. این معناى اشتداد وجودى است.
تلمیذ: بحث اجمال و تفصیل را که شما قبول نمىفرمایید مىگوییم که شاید مراد از اجمال که دارند بیان مىفرمایند همین وجود و سعهای است که داریم میگوییم [است] چون لایتناهى بودن پروردگار مستلزم این است که ...، حالا حرکت که نمىشود گفت چون در مبدعات و در مجردات بحث حرکت پیش نمىآید. درست است؟
استاد: بله، حرکت مادى نیست اما حرکت در نفس وجود که هست!
تلمیذ: همان حرکت معنوى یا ملکوتى که تعبیر مىفرمایید، همان حرکت باشد، به این عنوان که یک چیزى که مجمل بود...
استاد: حرکت در آثار هست، نه حرکت در ذات. ببینید دوباره دارم تکرار مىکنم! حرکت در آثار هست یعنى در آثار و صفات و اسماء کلیه حرکت هست. در خود ذات که حرکت نیست! خود ذات لا یتناهی است؛ یعنى این عین ثابت مىخواهد در آن اسم کلى حرکت کند؛ یعنى در هر آنى از آنات بر علم او اضافه بشود. بر معانى اینها اضافه شدن چیزى را در آن اسم کلى عوض مىکند یا نه؟! تمام شد و رفت! ما این را مىخواهیم بگوییم! پس اشتداد وجودى در آن اسم کلى نیست. اشتداد وجودى در آثار و معالیل آن اسم کلى است و این در ما لا نهایة حرکت وجود دارد.
منظور از صمدیت پروردگار
ما لا نهایة حرکت داشتن عبارت از ما لا نهایة وجود حق اول بودن است. تفاوتى نمىکند. این وجود مبدأ اول ما لا نهایة است، خودتان دارید مىگویید که ما لا نهایة است! وقتى که ما لا نهایة باشد پس چیزى بر ما لا نهایة اضافه نمىشود. به هر مرتبه که مىرسیم باز ما لا نهایة است. هر مرتبه باز ما لا نهایة هست. در ما لا نهایة سیر ما لا نهایة همینطور وجود دارد. این عبارت از صمدیت است. صمدیت پروردگار هم همین است! پس تغییر و تبدل و تحول در ذات پروردگار معنا ندارد و تغییر و تبدل در آثار هست. آثار هم بهواسطۀ اعیان ثابته است. خب اعیان ثابته ما لا نهایة تغییر پیدا بکند. این مشکل نیست!
تلمیذ: شما فرمودید که امکان ذاتى وصف براى ماهیت است، چه ماهیت موجوده و چه ماهیت معدومه، ماهیت معدومه یعنى وجودى که هنوز حد نخورده است؟!
منظور از ماهیت معدومه
استاد: نهخیر! هنوز وجود پیدا نشده است! نهاینکه وجودى که حد نخورده است، اصلاً وجودى نیست؛ چه وجودى که بخواهد حد بخورد یااینکه وجودى که هنوز حد نخورده است! اصلاً هنوز وجودى نیست. الآن شما یک زیدى را تصور مىکنید که این زید داراى سهتا سر است! تا حالا یک همچنین چیزی بوده است؟! نبوده است! اما آیا امکان ذاتى دارد یا ندارد؟! امکان ذاتى دارد! درحالىکه شاید تا آخر هم یک همچنین وجودى پیدا نشود. مثلاً ثلاثة رئوس [داشته باشد]! بگویید: اربع تا مشکلى پیش نیاید! ظاهراً دیگر وقت تمام شد!
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد