پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 17: في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
توضیحات
فصل (17) في أن الممكن قد يكون له إمكانان و قد لا يكون
درس دویست و هشتاد و سوم
منظور از فیاضیت پروردگار
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
و لیسَ فی هذهِ الأحکام حیصٌ عمّا ذهبَ إلیه المحققون مِن أهلِ الشریعةِ و لا حیدٌ عمّا یراه المحققون مِن أهلِ الحکمةِ القویمةِ إنّما الزیغُ فی الحکمِ بِقِدَمِ المجعولاتِ الزمانیة و لا نهایة القوى الإمکانیة فإنَّ الحوادثَ المتسابقة و إن لم یَکن حدوثُها إلا بعدَ حرکةٍ و تغیّرٍ و مادةٍ و زمانٍ و لکنَّ الحوادثَ الإبداعیةَ سواءً تجردت عنِ الزمانِ و المکانِ أو اقتَرَنَت بِهما لا على وجهِ الانفعالِ و التجددِ لا یعتریها المسبوقیة بالزمانِ و المکانِ بل هی فاعلةُ الحرکاتِ سواءً کانَت متحرکات أو مشوقات.1
مرحوم آخوند راجع به حوادث زمانیه که ظرف وقوع آنها زمان است قائل به تحقق یک مادهای در آنها شدند که به آن ماده و تهیؤ امکان استعدادی گفته میشود و این امکان استعدادی موجب تحول یک صورت از یک نوعیت به یک نوعیت دیگر است و این استعدادها در ما لا نهایه در این مواد و در این اجسام موجود است چون فعلیات اینها فعلیات اینها بینهایت است.
دلیلی را که ایشان بر این مسئله ذکر کردند یعنی برهانی که بر این مطلب آوردند این بود که اگر قرار باشد که صرف امکان ذاتی برای استفاضۀ نور وجود از مبدأ أعلیٰ کافی باشد لازمهاش این است که ما بسیاری از موجودات را که اینها غیر ابداعیات هستند و وجود آنها مشروط به تحقق زمان است را حذف کنیم زیرا اینها شرط وجودشان حدوث در زمان است و مسبوقیت زمانی بر این مسئله حاکم است و این موجب میشود که آن جود مطلق و فیض مطلق و فیاض علی الإطلاق در بسیاری از موارد جود و موارد فیض، فیضش منقطع باشد و این مسئله مطلبی است که حکماء نمیتوانند او را بپذیرند و بر این مسئله دلیل دارند و برهان بر این مسئله قائم است.
بنابراین غیر از امکان ذاتی که مشترک بین مبدعات و مفارقات و بین حوادث مادی است ما امکان استعدادی را هم در اینجا برای حدوث و برای تجدد ماده لازم داریم و این به معنای لا نهایت تجددها و فعلیتهایی است که بر این ماده حمل میشود و ارتباط این ماده را با آن فیاض علی الإطلاق تصحیح میکند. البته این مسئلهای را که ایشان مطرح میکنند منافاتی با محققین از اهل شرع که قائل به حدوث زمانی اشیاء هستند و مدققین از اهل حکمت که قائل به قدم حدوث ذاتی و قدم زمانی مفارقات هستند، ندارد. بهجهت اینکه یک وقتی صبحت از قدم ذاتی مواد خارج و اشیاء خارجی است خب این مسئله با معلولیت آنها از ناحیۀ علت و وجود آنها در زمان منافات پیدا میکند ولی اگر ما مسئلۀ دوام این حوادث زمانیه را مستند به دوام فیض باری بدانیم یعنی ارادۀ باری و مشیت باری موجب استمرار و دوام فیض است و حدوث بر سر جای خودش محفوظ هست حالا چه اینکه این حدوث، حدوث ذاتی و حدوث زمانی باشد همچنانکه در مادیات این مسئله محقق است یااینکه حدوث ذاتی و قدیم زمانی باشد همانطوریکه در مبدعات و مفارقات یا افلاک این مسئله محقق است.
استمرار فیض از مبدأ أعلیٰ، ازلاً و ابداً بنا بر نظر مرحوم آخوند
ولی نکتهای که در اینجا قابل بحث است و حکیم از آن نقطه دفاع میکند این است که همین اشیاء مادی که شرط وجود آنها حدوث زمانی است اینها از نقطهنظر فیض، دوام الفیض و استمرار الفیض از آن مبدأ أعلیٰ دارند؛ یعنی هیچ برههای و هیچ مرتبهای نمیتوان تصور کرد که در آن مرتبه عالم وجود بهنحوکلی از وجود حوادث زمانی و حوادث مادی خالی باشد و این موجب انقطاع فیض است. این مسئله منافاتی با حدوث ذاتی و اینها ندارد؛ به معنای دیگر تا خدا خدایی میکرد و میکند عالم ماده در کنار عالم مجردات به حیات و به وجود خودش ادامه میدهد همچنانکه در وجود مجردات زمان دخالت ندارد همینطور برای تحقق و حوادث مادی، زمان مانعیت ندارد یعنی اراده و مشیت حق همچنانکه به خلق مفارقات تعلق گرفته است همینطور آن اراده به خلق حوادث مادی و پدیدههای مادی تعلق گرفته و این استمرار ازلاً و ابداً محقق است. چرا محقق است؟! بهجهت اینکه اگر قرار باشد که این حادث مسبوق به عدم زمانی باشد پس فیض باری در یک مرتبه و در یک مرحله منقطع است و بعد آن فیض بهوجود آمده و استمرار پیدا کرده است.
حادث نبودن ارادۀ پروردگار نسبت به خلق عالم بنا بر نظر مرحوم آخوند
به عبارت دیگر ارادۀ پروردگار نسبت به خلق عالم ارادۀ حادث نیست یعنی حدوث او عین علم او و عین قدرت او است. چطور اینکه علم و قدرت عین ذات پروردگار است و جدای از ذات نیست ارادۀ بر فعل اشیاء هم عین علم و قدرت و عین ذات اوست و تا خدا خدایی میکرد ارادۀ او بر خلق عالم محقق بود، وقتی که اراده محقق باشد عالم هم تبعاً چه عالم مفارقات و مبدعات و چه عالم ماده و حوادث ماده و زمانی هم مستمراً در اینجا وجود داشته است. این استدلال مرحوم آخوند بود با تقریبی که در اینجا عرض شد.
اراده، امری متجدد بر ذات
نکتهای که در اینجا بهنظر میرسد که اولاً اراده را عین علم و قدرت و حیات بدانیم این مابهالفارق دارد و فارق او در این است که اراده عبارت از امری است که متجدد بر ذات است و بر ذات تجدد پیدا میکند ولی علم و حیات و قدرت، تجدد بر ذات ندارند بلکه لازمۀ ذات هستند؛ به عبارت دیگر، چه خدا بخواهد یا نخواهد عالم هست، نهاینکه اراده کند که عالم باشد پس عالم است! اراده کند قادر باشد پس قادر است! علم و حیات و قدرت لازمۀ وجود است و در هرجا که تشخص وجود بود در آنجا آن صفت لازمۀ ذات هست و چون تشخص اختصاص به ذات پروردگار دارد پس خدا علم و حیات و قدرت را حتی از خودش نمیتواند دفع کند یعنی اگر هم بخواهد نمیتواند عالم نباشد. اگر بخواهد هم نمیتواند قادر نباشد چون قدرت لازمۀ ذات اوست.
مستحیل بودن فرض وجود پروردگار منحاز از فرض علم و قدرت و حیات او
فرض وجود پروردگار و وجود واجب الوجود منحاز از فرض علم و قدرت او مستحیل است. اگر فرض وجود واجب الوجود است در ظرف فرض وجود واجب فرض علم هم باید باشد فرض حیات هم باید باشد. آیا ممکن است واجب الوجود باشد ولی حیات نداشته باشد و مرده باشد؟! نمیشود. آیا ممکن است واجب الوجود باشد ولی قدرت نداشته باشد و قادر نباشد؟! نمیشود. ولی ممکن است واجب الوجود باشد ولی مرید نباشد. این اراده لازمۀ ذات نیست بلکه اراده امر متجدد بر ذات است همانطوریکه وجودِ معلول اقتضاء حدوث او را از ناحیۀ علت میکند همینطور اراده، معلول ذات است و در مرتبۀ تجدد و این حدوث نه به معنای حدوث زمانی است که میگویند: هر محلی که حدوث بر او عارض بشود حدوث زمانی، خود آن محل هم باید حادث باشد. این حدوث، حدوث ذاتی است.
فرق بین حدوث ذاتی با حدوث زمانی
فرق بین حدوث ذاتی و حدوث زمانی این است که حدوث ذاتی معلول ذات است و هیچ ربطی به زمان ندارد آن حدوث یعنی آن جنبۀ ارادۀ ذات که از ذات منبعث و منتزع میشود و از ذات نشئت میگیرد آن حدوث یا به مبدعات تعلق میگیرد یا به غیر مبدعات.
تلمیذ: آن اراده کرد تا نشئت بگیرد؟
استاد: بله.
تلمیذ: بالأخره تجدد که آمد.
منظور از تجدد در محط بحث
استاد: باشد، تجدد زمانی که نیست! این اراده حدوث ذاتی دارد. اراده به معنای نزول وجود در مرتبۀ پایینتر است. اگر شما تجدد را به این میگویید، بله، اشکال ندارد. نه تجدد زمانی و تجدد مادی بلکه تجدد به معنای تغییروتحول، بالأخره علت بخواهد افاضه در معلول کند تحولی پیدا میشود.
تلمیذ: آن بحث نیست، بحث در این است که میشود زمانی، البته زمان پیش میآید.
استاد: زمان نمیشود.
تلمیذ: یا بگوییم که یک برههای [پیش بیاید] که اراده نکند؟
استاد: بله میشود.
تلمیذ: پس همین حدوث زمانی میشود.
استاد: دیگر زمان نیست.
تلمیذ: فرض کنید در حدوث میگویند که مسبوق بالعدم باشد.
استاد: این مسبوق به عدم رتبی است، نه مسبوق به عدم زمانی. در ارادۀ حق به مبدعات صحبت این است که آیا معلول از ناحیۀ علت در اینجا خلق شده است یا نه؟ اگر خلق شده است پس علت تقدم رتبی بر معلول دارد. چطور ممکن است ما معلول را در مرتبۀ علت تصور کنیم؟! ذات علت با علیت علت دوتا است. یک وقتی شما علت را بِما هی عِلةٌ تصور میکنید آن مصاحب و مقارن با معلول است. یک وقتی ذات علت را تصور میکنید، ذات علت دلیلی ندارد که علت باشد.
تلمیذ: دلیل ندارد ولی بههرحال میخواهم این سؤال را بکنم که حدوث ذاتی به معنای یک نوع ارتباط بین معلول و علت است ولی معنایش این نیست که تجدد در اراده است. تجدد که آمد خلوّ ذات در یک موقعیتی از این اراده است.
استاد: خب بشود؛ خلوّ ذات در یک موقعیتی از اراده باشد. چطور این که ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 الآن خلوّ ذات در مرتبۀ ارادههای متوالیۀ خلق زید و خلق عمرو و خلق بکر یوماً فَیوماً تجدداً فَتجدداً است. آیا آن ارادۀ بعدی عین ارادۀ اول است یا فرق میکند؟ خب فرق میکند پس معلوم است که خلوّ ذات از آن اراده بوده است.
تلمیذ: پس این اشکال در خود ذات، ... جدا نمیکند؟
استاد: نه، آنجا دیگر اصلاً زمان نیست و ذات خودش غنای بالذات دارد غنائی که... الآن این مسئله را عرض میکنم.
ببینید اشکالی که مطرح میکنند آن اشکال این است یعنی اشکال مهم و لمّ قضیه و مسئله اینجا است که اگر قرار باشد عالم ماده مسبوق به عدم زمانی باشد و برههای باشد ـ نه زمانی ـ که عالم ماده وجود نداشته باشد لازمهاش این است که آن فیاض علی الإطلاق در برهه و مرتبهای کتم از فیض خودش و بخل در فیض کند و حاشا به کرم، لطف، فیض و جود او که در هر برههای از برههها این دوام فیض را از خودش سلب کند. این عمده مسئلهای است که در اینجا مطرح میشود. صحبت ما در اینجا این است که این فیاض علی الإطلاق آیا از نقطهنظر مصادیق و موارد خارجی باید عمل او را مدّنظر قرار بدهیم یا از نقطهنظر تعلق مصلحت به فعل او [باید عمل او را مدّنظر قرار بدهیم]؟! اگر از نقطهنظر مورد و مصداق خارجی است این مسئله در سیر عرضی ـ نه در سیر طولی ـ اشیاء خارجی متصور است.
الآن فرض بکنید در این قم، جمعیت و سکنهاش چقدر است؟ فرض کنید یک میلیون نفر است. چرا فیاض علی الإطلاق آن را یک میلیون و دویست هزار نفر نکرد؟! دویست هزار نفر الآن بخل کرده است! فرض بکنید الآن در این بیابانهای اطراف قم، همۀ این بیابانها خشک است. چطور فیاض علی الإطلاق نیامده است همۀ اینها را سبز کند و درختان، اشجار، حیوانات، انسانها و همۀ اینها را در اینجا درست بکند؟! چرا اینهمه زمانهایی گذشته است که زمین خالی از سکنه بود و فقط آب و خاک و اینها در اینجا بود و اصلاً حیاتی وجود نداشت؟!
چرا الآن سایر کرات از سکنه خالی هستند؟! مگر اینها دوام فیض ندارند؟! اگر شما بگویید که نه، اینها ارتباطی با آن فیض پروردگار ندارند و فیض پروردگار بهلحاظ مصلحت اتمّ خود ـ راجع به نظام اتمّ خلقت ـ اقتضاء میکند بر اینکه الآن این مقدار از سکنه روی زمین باشند. اقتضاء میکند فرض کنید در دو میلیون سال پیش سکنهای وجود نداشته باشد و همهجا را یخ و اینها گرفته باشد. اقتضاء میکند که قبلاً منبابمثال زمین دخان یا نار بوده است. تکهای بوده است که فرض کنید از شمس جدا شده است. تکهای که از شمس جدا بشود نار مذاب است. چطور ممکن است قبول سکنه و حیوان و جاندار کند؟! اگر شما این مطلب را میگویید، ما میگوییم که همانطوریکه توقع حیات اتمّ در عرض این زمان و عالم ماده تنافی با آن مصلحت اتمّ پروردگار ندارد همینطور ممکن است از نقطهنظر سیر طولی مصلحت پروردگار بر برهۀ خاص از زمان تعلق نگرفته باشد. این چه اقتضائی در اینجا هست؟!
اگر مقصود این است که بالأخره یک شیء مادی باشد ولو منبابمثال گردوخاک باشد تااینکه بگوییم که دوام فیض به گردوخاک تعلق میگیرد اگر اینطور است، خب گردوخاک چه باشد چه نباشد [فرقی نمیکند] حالا اگر نباشد چه میشود و بودنش چه نفعی دارد؟! اگر وجود افراد و انسان و افراد متکامل الوجود مدّنظر هست که آن باید استمرار داشته باشد خب میبینیم در خیلی از برههها انسان اصلاً نبوده است. خلقت انسان به شش هزار سال میرسد، شش هزار سال پیش اصلاً انسانی نبود. بله، یک انسانهای دیگری بودند به ما چه مربوط است؟! انسانهای دیگری بودند بعد هزارها سال فاصله افتاد. دوباره یک عده انسان دیگری درست شدند. هزارها سال فاصله افتاد دوباره یک انسانهای دیگر درست شدند همینطوری فیض منقطع بود تازه این بالنسبه به زمین است و بالنسبة به کرات دیگر که اصلاً نمیدانیم آنجا چه خبر است و فیض در آنجا به چه نحو است! پس این تصور فیض چگونه تصوری است؟ شما فیض را به چه میگویید و چه مفهومی و چه تعبیری از دوام فیض دارید؟! اگر منظورتان از دوام فیض وجود انسان کامل است، خب برههای بوده مثل صد هزار سال قبل که اصلاً زمین انسان نداشته است! حالا بگوییم که دو میلیون سال قبل، دو میلیون سال قبل اصلاً روی زمین انسان نبوده است. حالا خیلی ما حسن ظن داشته باشیم و خیلی بالا برویم مثلاً بگوییم که این ده میلیون سال [انسان روی زمین] بوده است.
بالأخره زمانی بوده است که انسان در روی زمین نبوده است خب همانجا انقطاع فیض است. اگر منظورتان از دوام فیض، صرف ماده است خب صرف ماده که چیزی نیست. حالا فرض کنید گردوخاک در آسمان باشد لطف خدا هست و اگر گردوخاک نباشد، نیست؟! نه، اتفاقاً گردوخاک خیلی نباشد بهتر هم هست و هوا صافتر است! دوام فیض به این یک مشت گردوخاک یا نار و اینها که نمیگویند که فرض کنید حتماً باید ماده باشد.
این مسئلهای که درآمده و بهعنوان دوام فیض یک دلیل و برهان برای حکماء قرار گرفته است ما این دوام فیض را نفهمیدیم که منظور از فیض چیست؟ اگر این فیض نبود آیا ضرر و نقصی را بر مولا وارد میکرد؟! خب این باطل است چون معنای عدم فیض که ایجاب نقص را بکند معنایش این است که وجود فیض ایجاب کمالی را در مبدأ أعلیٰ میکند و این باطل است. وجودات خارجی و بروزات و ظهورات از مبدأ أعلیٰ و از علة العلل موجب کمال برای وجود نیست چون هرچه از وجود تراوش کند آثار ذاتی آن وجود است و وجود حق، وجود صمد و غنی بالذات است و آن واجب الوجود مِن جمیع الجهات و واجب الفعلیة مِن جمیع الجهات و لا نهایة عن جمیع الفعلیات و لا نهایة عن جمیع الکمالات است. چگونه در امساک فیض آن مبدأ أعلیٰ دچار نقصان میشود تا برای رفع نقصان مجبور بشویم بگوییم که پس فیض او دوام دارد؟! نه، اینطور نیست. پس عدم فیض موجب نقصان در ذات او نیست و عدم فیض موجب عدم کمال در ذات او نیست چه اشکال دارد که ارادۀ پروردگار به یک مقطع و به یک برهه از فیض تعلق گرفته است و [به بقیه] تعلق نگرفته است؟! چون در تعلق نگرفتن نقصی بر او وارد نمیشود.
از آنطرف هر وجودی که در خارج تحقق پیدا کرد یک کمالی بر آن مترتب است. حالا حتماً برای اینکه بخواهد کمال زیاد باشد باید وجودات هم در خارج زیاد باشند؟! نه، نیاز به این ندارد. چهارده معصوم را درست کرد برای اول و آخر خلقت کافی است. نیازی به چیز دیگری ندارد که حالا بخواهد. «إنّی ما خَلَقتُ سَماءً مَبنیَّةً وَلا أرضاً مَدحیَّةً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمساً مُضیئَةً ... إلاّ فی مَحَبَّةِ هؤُلاَّءِ الخَمسَةِ»1 مگر در حدیث کساء نداریم؟! تمام اینها برای این پنجتن است. خب این پنچتن را هم درست کرد و بقیۀ ائمه علیهمالسّلام را هم از آنها درست کرد تمام شد و دیگر بهدنبال کارش رفت! انسان متکامل همین چهاردهتا هستند. دیگر میخواهد چهکار کند؟! هنر خودش را در این چهاردهتا نشان داد! انسان متکامل در اینجا هست و به ارادۀ ولیّ ظهور کلیۀ اسماء و صفات خودش را در اینجا قرار داد، دیگر لیسَ بعدَ عبادان قریةً تااینکه بخواهد دوام پیدا کند.
تلمیذ: پس میتوانیم بگوییم که منظور ماده است و مقتضیات ماده در هرگونه برههای حالا در هر مرتبهای که هست در مراتب طولی مثلاً عالم جبروت یک اقتضایی دارد که آن نمیتواند در عالم ماده باشد. نبودش هم در عالم ماده، نقصی وارد نمیکند. بیاییم همین حرف را در عرض بزنیم و بگوییم که در هر عرضی فیاضیت به بودن ماده تعلق گرفته است منتها با مقتضیات آن ماده فرق میکند.
استاد: من میگویم که چه دلیلی بر نفی و اثباتش است؟! شما که دارید این مطلب فیاضیت حق و استمرار عالم ماده را به بطلان انقطاع فیض حق ثابت میکنید من میگویم که این فیض حق و انقطاع آن بطلانی ندارد.
تلمیذ: ...
استاد: فیاض باشد. صحبت این است که غیر از خدا فیاضی نیست. حالا در یک برهه نمیخواهد فیاضیت کند، این منافات ندارد. هر وقت اراده کرد فیاض است.
تلمیذ: عدم حضور خارجی و مادی ... ضرری نمیزند؟
استاد: چه ضرری میزند؟! من میگویم که اگر این ضرر میزد و ایجاد نقص در او میکرد خب این منافات دارد بهخاطر اینکه او کمال مطلق است. وقتی که کمال و فعلیت مطلقه باشد دیگر در اینجا بخواهد حالت انتظاری در او وجود داشته باشد که آن حالت انتظار برای تجدد خارج، او را به کمالی فوق کمال اول برساند، این مسئله وارد است. خب بله، باید دائماً این کارخانه از خودش تراوش کند تااینکه بگویند که این کارخانه همیشه برقرار است. ولیکن این منافات با واجب الوجود بودن و اتمّ بودن او از جمیع جهات دارد. پس این هیچ با نقصان او منافات ندارد.
تلمیذ: اتمّ بودن لازمهاش بودن عالم ماده است یا نیست؟
استاد: نهخیر.
تلمیذ: عالم ماده از مراتب وجود هست یا نه؟
استاد: هست ولی ارادۀ او تعلق گرفته است. من میخواهم این را بگویم که حالا که ارادۀ او تعلق گرفت ما دیگر بر گردۀ او نگذاریم که حتماً باید این کار را بکند! اگر فرض کنید عالم ماده نبود چه اشکالی پیش میآمد؟
تلمیذ: خب لازمهاش این است که از مراتب نباشد.
استاد: نباشد! فرض کنید خدا روح، ملک، فلک و ماده همه را خلق کرده است ـ حالا به شما این را عرض میکنم ـ مگر روح از بدن مفارقت نمیکند؟! مگر ماده را نمیاندازد؟! خب این ماده در اینجا چه نقشی داشته است؟! روح بهدنبال کار خودش رفته است! الآن ماده خاک میشود. اینطور بگویم که الآن ما خود را داریم با این نظام هماهنگ میکنیم. اگر فرض کنید وجود ما وجود ملائکه بود، آیا نقصی در وجود خودمان میدیدیم؟! وجود ما وجود مجردات [بود نقصی در خودمان میدیدیم]؟! ﴿إِنِّيٓ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ﴾1 یعنی ارادۀ من تعلق گرفته است که یک وجود اشرف از وجود شما را خلق کند.
تلمیذ: بحث همهاش در سر ... وجود مادی انسان که نیست. ما بحث همان عالم ماده را میکنیم، بحث ما کل عالم ماده است. آن آیهای که قرائت میفرمایید ... مربوط به انسان است حالا انسان باشد یا نباشد. آن عرضی هم که من گفتم که بودن ماده با مقتضیاتش است؛ اگر زمان اقتضا کرد که انسان باشد [انسان خواهد بود]، ماده باید باشد حالا انسان باشد یا نباشد.
نشئت گرفتن مصلحت پروردگار از ارادۀ او
استاد: من صحبتم این است که حالا اراده و مشیت خدا فعلاً بر خلق ماده تعلق گرفته است و چون ارادۀ او تعلق گرفته همان علت، علت تامه است و مصلحت از ارادۀ او نشئت میگیرد نهاینکه فعل او منطبق با مصلحت است. اگر حالا ارادۀ خدا بر ماده تعلق نمیگرفت کجای قضیه اشکال پیدا میکرد؟! صحبت من این است.
تلمیذ: پس مؤید شما این «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً»2 نیست اینها چه جوابی میدهند برای اینکه بگویند که فیض علی الإطلاق است؟ آیا خداوند فرموده که من کنز مخفی بودم یعنی مستور بودم. درست است؟ برای رفع ستر و برای اینکه کنز را به ظهور و بروز برسانم آمدم این کار را کردم.
استاد: بله.
تلمیذ: پس چطوری میگویند که فیاض علی الإطلاق است و این فیض علی الدوام دارد؟
استاد: خب بله، از آنها بپرسید!
تلمیذ: این درست است؟
استاد: بله!
تلمیذ: شما چه جوابی میتوانید بدهید؟
استاد: من هم حالا میخواستم همین را غیر از اینکه شما میفرمایید به یک بیان دیگری بگویم. حالا صبحت من از ماده گذشته است. ما حتی نسبت به مفارقات صحبت میکنیم. اگر خدا هیچ چیزی را در عالم خلق نمیکرد، ماده که هیچ، فرض کنید نه مبدعات، مفارقات، عقول و صور نورانیه [هیچکدام را خلق نمیکرد] چه اشکالی پیش میآمد؟! حتی صادر اول را [خلق نمیکرد].
تلمیذ: صفت فیاضیت چه میشود؟!
استاد: اصلاً خدا صفت فیاضیت نمیخواهد. آیا خدا شهوت دارد یا ندارد؟! حالا شهوت علی الإطلاق است؟! کجای آن علی الإطلاق است؟! شهوت برای آدم است.
تلمیذ: خدا نقص از شهوت است.
منظور از فعلیت تامه
استاد: نهخیر. فیض هم هیچ جهتی ندارد. فیض را از این جهت داریم به خدا [نسبت میدهیم] که موجب کمال اوست. ما میگوییم که فیض که موجب کمال او نیست! کمال از آن مبدأ أعلیٰ متراوش بر مصادیق و موالید خارج است. اگر فرض کنید خدا در وجود خودش تام بود و تام هست و فعلیت تامه [دارد]، فعلیت تامه یعنی حالت انتظار ندارد، برای چه میخواهد خلق کند؟! حالت انتظار ندارد! شما الآن فرض بکنید منبابمثال بهدنبال اسفار میگشتید. حالا فرض کنید امروز اسفار از فلان کتابفروشی پیدا کردید و خریدید، حالت انتظارتان چه شد؟! منتفی شد. آیا باز هم بهدنبال اسفار میگردید؟! نه، تمام شد!
تلمیذ: نه، میخواهم این را عرض کنم که اوصاف کمالی را برای خدا اثبات میکنیم.
استاد: اوصاف کمالی ...
تلمیذ: مثل رزاقیت و خلاقیت.
استاد: تمام مرتبۀ اینها مرتبۀ فعل است، نه مرتبۀ اوصاف ذاتی.
تلمیذ: فیاضیت چطور است؟
استاد: آن مرتبۀ فعل است. آنچه را که لازمۀ ذات است و جدای از ذات نیست فقط علم و حیات و قدرت است. بله، وقتی که خدا بخواهد ارادهاش تعلق به خلق بگیرد با اوصاف زائیدۀ از این سه اسم آنها انجام میگیرد. خلق دارد، رزق دارد، رحمت دارد، عطوفت دارد، موت دارد و حیات دارد تمام اینها همه اوصاف فعل است. فرض ما این است که اگر فعل نبود چه نقصی بر خدا میآمد؟! نقصی نبود! آن فعلیتش تام است.
تلمیذ: فرمودید که علم و حیات و قدرت لازمۀ ذات هستند. بعد چطور میشود که قبل از اینکه ذات باری تعالی بخواهد ارادۀ حیات یا ارادۀ قدرت یا ارادۀ علم داشته باشد این اراده باز مسبوق است؟!
استاد: ارادۀ علم و قدرت نداریم، علم و قدرت هست. گفتم که خدا بخواهد یا نخواهد، دارد.
تلمیذ: اگر بخواهد نسبت به ظهورش چطور است؟!
استاد: ظهورش به قدرت چهکار دارد؟! ظهورش یک مسئلۀ دیگر است. بله، اگر بخواهد این قدرت را در این مقدرات جزئیه بیاورد آن اراده میخواهد ولی قدرت و علم خدا که اراده نمیخواهد. خدا نخواهد هم قادر است حتی اگر نخواهد!
مسئلۀ خلقت همان مسئلۀ ابراز قدرت
تلمیذ: قادر به چیست؟!
استاد: قادر به خودش است، هر وجودی قادر است. همینکه ذاتی در بقاء خودش قادر است، همینکه قادر است میتواند علت بهوجود بیاورد ولو نیاورد. الآن قدرت در شما هست یا نه؟! میتوانید فرض کنید یک سنگ بیست [کیلویی را بردارید] ولی برنمیدارید.
تلمیذ: قبلاً ثابت کردید که اصلاً به آن اطلاق نمیکنید. گفتید که تا موقعی که خلق نداشته باشد خالقیت اطلاق نمیشود؟
استاد: خالق، وصف و فعل است و غیر از قادر است. قادر، وصف ذات است.
تلمیذ: در مرتبۀ قبل میگفتید که تا معلول نداشته باشد اصلاً علت به آن اطلاق نمیشود!
استاد: خب نمیشود. الآن هم همین را میگوییم، حرف مرد یکی است!! ببینید مسئلۀ خلقت، مسئلۀ ابراز قدرت است. یک قدرت داریم و یکی ابراز داریم. شما الآن قدرت دارید یا ندارید؟! دارید ولی ما نمیدانیم. میگوییم که آقا شما قادر هستید؟! [میگویید که بله]. میگوییم که از کجا [ثابت میکنید]؟ میگویید که بیا نشانت میدهم، ببینی هستم یا نیستم! مثل اینکه بگوییم که مرد هستی یا نیستی؟ میگویید که مرد هستم، بیا مردانگیام را نشانت میدهم! اینهم همین است میگویید که نشانت میدهم! چهکار میکنید؟ فرض کنید یک سنگ پنجاه کیلویی را از روی زمین برمیدارید میگویید که آقا این قدرت من است. حالا دیدی؟! ایشان قادر هستند یا نیستند؟! بله، خیلی کارها میکنند. ما میگوییم که آقا قبول نداریم. [میگوید که] بیا ببین کاری ندارد و هَلُمَّ جَرّاً.
فعل و مشیت خدا عین مصلحت و حکمت
در علم و قدرت و حیات هم همینطور است. فرض کنید شخصی در اینجا افتاده است و ما نمیدانیم این مرده است یااینکه زنده است. میرویم یک تلنگر به او میزنیم، اگر دیدیم حرکت کرد خب معلوم میشود زنده است. مثلاً ماهی روی زمین افتاده است و حرکت نمیکند. دست به او میزنیم اگر حرکت کرد معلوم است که هنوز زنده است و اگر حرکت نکرد معلوم است روح از بدنش مفارقت کرده است. این سه علم و قدرت و حیات اوصاف ذاتی خود ذات هستند، بخواهند یا نخواهند این را دارند منتها بروز این مسئله [بحث دیگری است]؛ همینکه شما فرض بکنید یک سنگی را از روی زمین برمیدارید الآن معلول را در خارج ایجاد کردید، قبلاً معلول را ایجاد نکرده بودید؛ قدرت داشتید ولی معلول نبود. ذات خدا هم همین است؛ قدرت در ذات خدا هست ولی یک وقتی این قدرت را إعمال میکند، فیض میشود و یک وقتی این قدرت را إعمال نمیکند غیر فیض میشود. الآن فرض کنید قدرت را در این قم إعمال کرده است و دو میلیون سکنه را در این قم حی نگه داشته است. الآن فیض او بر این دو میلیون جاری است. خب حالا بگوییم که چرا فیض او به سه میلیون تعلق نگرفت؟! یک میلیون در اینجا به خدا نقص وارد میشود! نقص ندارد! آنجا که دیگر این حرفها را ندارد. استدلال نمیشود کرد بر اینکه چرا کم است و چرا زیاد است و چرا فلان است! چون فعل خدا عین مصلحت است و فعل و مشیت خدا عین حکمت است. نمیتوانیم بگوییم که خدایا چرا این کار را نکردی؟! این کار را کردی یا نکردی براساس شعور ما است ولیکن وقتی که ما به این نتیجه برسیم که ارادۀ خدا عین حکمت است و موجب مصلحت است و مصلحت از او ناشی میشود پس انقطاع این اراده و عدم انقطاع همۀ اینها کنار میرود؛ اراده بر این فیض تعلق میگیرد یا اراده تعلق نمیگیرد خودش میداند. نه در تعلق اراده بر کمال او چیزی اضافه میشود و نه در عدم تعلق اراده بر ایجاد اشیاء خارج چیزی از او نقص میشود. هردو از این مسئله منتفی است.
پس این مسئله به قول مرحوم آخوند که باید قائل به دوام موجودات زمانی باشیم تااینکه فیاضیت پروردگار ثابت بشود ما میگوییم که اصلاً موجودات زمانی که هیچ، در مبدعات هم این حرف را نمیزنیم! در مبدعات هم لازم نیست که اینها وجود داشته باشند تااینکه فیاضیت پروردگار ثابت بشود. خب فیاضیت ثابت نشود مگر حالا چون پروردگار، پروردگار است ـ گفت: درخت گردکان به این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر! ـ و چون پروردگار جامع جمیع صفات است باید همۀ صفات را به او نسبت بدهیم؟! بله، اگر پروردگار خلق کند متصف به فیض خواهد شد و اگر خلق نکند متصف به فیض هم نخواهد شد و هیچ اشکالی هم لازم نمیآید. نه، اشکال در ذات لازم میآید چون ذات فعلیت تامه دارد و نه اشکال در خارج لازم میآید چون همه مستند به اوست، چیزی نیست تااینکه بخواهد فیض به او تعلق بگیرد یا نگیرد. هر وقت دلش خواست تعلق میگیرد و اگر نخواست تعلق نمیگیرد.
تلمیذ: چون او احتیاج ندارد.
استاد: احتیاج ندارد.
تلمیذ: این که بحث ؟؟ را مطرح میکنند.
استاد: آنها متکلمین بودند.
تلمیذ: بودنش را کمال فرض میکنند و نبودش را نقص [فرض میکنند]. ما اصلاً بیاییم بگوییم که کاری به کمال نداریم یعنی چه فیاض باشد یا نباشد، پروردگار فیحدّنفسه دارای کمال است ولی لازمۀ ذات او این فیاضیت هست.
استاد: نهخیر! چه کسی گفته است که لازمۀ ذات او فیاضیت است؟
تلمیذ: یک روایتی از امیرالمؤمنین علیهالسّلام هست که یک همچنین چیزی سؤال میکنند فرمودند که آدم...
استاد: آقا ما بعد از فرض فیض داریم این روایت را نقل میکنیم! اما اگر از امیرالمؤمنین سؤال بکنند آیا کسی خدا را مجبور کرد بر اینکه خلق بکند؟ میگوید که نهخیر. مطلب ما هم همین است. ما داریم خدا را مجبور میکنیم که چون خدایی باید خلق کنی! میگوید که نهخیر، خدا هستم و خلق نمیکنم! این چه اشکالی لازم میآید در اینکه حتماً چون خدا هست باید فیض هم برساند؟! نه، هیچ فیض لازم نیست. اگر خلق بکند و ما را درست بکند خانهاش آباد! نکرد هم نکرد. ﴿تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ﴾1
تلمیذ: این بحث خلق یک بحث جدای از ذات نیست. مگر ما عوالم و مراتب وجود را از ظهورات ذات باری تعالی نمیدانیم؟
استاد: بله.
تلمیذ: خب این ظهورات لازمۀ ذات هست یا نیست؟
استاد: ببینید بحث ما این است که این ظهورات بعد از فرض ظهور هست. یعنی حالا که خدا آمد و این کار را کرده است ...
تلمیذ: نه کاری نداریم.
استاد: حالا منبابمثال میگوییم و مسئله را از ذات خدا یکییکی پایین میکشیم میآوریم. اول ذات خدا هست. آیا آن ذات، وجود بسیط است یا نه؟! بالصرافه است یا نه؟! علی الإطلاق است یا نه؟ آیا آن ذات در وجود خودش همۀ کمالات را دارد یا ندارد؟! آیا ازجملۀ آن کمالات این است که این عوالم را خلق بکند؟! نهخیر، یک همچنین چیزی نیست.
تعریف وجودِ علی الإطلاق
لازمۀ اطلاقیت حق
تلمیذ: لازمه اطلاق این نیست؟! وجود علی الإطلاق چیست؟
استاد: وجود علی الإطلاق وجودی است که میتواند درصورتیکه خلق کند با خلق بسازد، این معنای اطلاق است. اگر خدا آمد خلق کرد ما میگوییم که معنای «إنّ اللَهَ خِلوٌ مِن خَلقِه و خَلقُه خِلوٌ مِنهُ»1 این معنایی که دارند میکنند که این معنای انفکاکی و معنای شرک است این در اینجا مورد نظر ما نیست. لازمۀ اطلاقیت حق این است که آن وجود، وجودی است که اگر آن وجود در ظهورات و معلولات تنازل پیدا بکند آن وجود بسیط در آن معلولات هم حضور دارد و انفکاکی بین او و اینها نیست. اگر [تنازل] پیدا نکند [آن وجود بسیط حضور] ندارد. اگر [تنازل] پیدا بکند [حضور] دارد.
حالا من یک مثالی برای شما میزنم. فرض کنید در همین معجزات انبیاء یا ائمه علیهمالسّلام مثل معجزۀ امام رضا2 و موسی بن جعفر علیهمالسّلام3 اینها را نگاه کنید. آن شیری را که آنها خلق کردند آیا شیر مادی بود یا نبود؟ یعنی یک امر مجرد را تبدیل به یک امر مادی کردند. سیصد کیلو هم وزنش بود. طرف را گرفت و خورد! بعد آن امر مادی کجا رفت؟! پرده و نقش بر آن ستار شد. آن امر مادی کجا رفت؟! آن به همان صورت مثالی و تجرد خودش برگشت. نهاینکه این شیر تبدیل به مقداری خاک شد و در باغچه رفت یااینکه بگوییم که او در همان مرتبۀ وجود زمانی خودش در آنجا محفوظ شد ولی بالأخره الآن که ما هستیم در این لحظه امام علیهالسّلام آمد شیری را خلق کرد سیصد کیلو هم الآن وزنش هست و این الآن ماده است و بعداً این شیر تبدیل به نقش پرده شد. کجا رفت؟! آیا خاکش در این باغچه رفت؟! در آن کوه جمکران رفت؟! یا فرض بکنید در کویر لوت خوابید و بعد حضرت این شیر را دفن کرد؟! چهکار کرد؟! ماده را تبدیل به مجرد کرد. یعنی همین ماده مبدل به مجرد میشود و آن لباس ماده بودن از او گرفته میشود.
ماده، وسیلۀ تکامل نفوس
و این را هم خدمت شما بگویم که اینکه الآن خلق ماده و امثال ماده و اینها [هست] ما نمیدانیم که اینها برای چیست؟! ﴿وَجَعَلَ ٱلَّيۡلَ سَكَنٗا﴾1 و ﴿ٱلۡقَمَرَ بَازِغٗا﴾2 و امثالذلک والاّ اگر قرار بود این نفوس، همین نفوس آدمی و بشری که نفوس متکامل هستند، اینها بدون احتیاج به ماده تکامل پیدا بکنند خب تکامل پیدا میکردند! ماده وسیلۀ برای تکامل این نفوس است والاّ اصل و حقیقت، همین نفوس و ارواح است که اینها به مرتبۀ متکامل میرسند. پس در اصل ذات که ما از آنجا میخواهیم پایین بیاییم، آن ذات در مرتبۀ خودش که همان مرتبۀ هوهویت و عماء است آن در همان مرتبۀ خودش تام الفعلیه است و هیچ حالت منتظرهای نسبت به حوادث خارج و بروزات و ظهورات ندارد تااینکه بهواسطۀ آن جهت، کمالی را برای خودش اضافه کند. نه، اینطور نیست بلکه ارادۀ آن ذات بر ابراز و اظهار همان وجود در اَشکال مختلف خارجی تعلق گرفته است.
برای چه؟ برای اینکه خدا بگوید که هان! این وجود، وجودی است که اینطور هم میشود ظهور پیدا بکند. این وجود، وجودی است که فقط در این صرافتی که هیچ شکل ندارد، هیچ کیف ندارد، هیچ کم ندارد، هیچ لون ندارد و هیچ تقید ندارد فقط در او محصور نیست. آن وجود وجودی است که از آن صادر اول هم میشود سر بزند و صادر دوم هم میشود سر بزند.
تغییروتحول در مثال موجب تغییروتحول در ماده
بعضی از فلاسفه آمدند مطلب را به یک نحو دیگر مطرح کردند که حالا من فقط اجمال آن را میگویم إنشاءالله تفصیلش برای بعد بماند. او این است که نیامدند وجود عالم را به قهقرا برگردانند. ما یک وقتی میآییم بحث را به قهقرا میبریم و میگوییم که صد سال قبل چه بوده است؟ هزار سال قبل چه بوده است؟ یک میلیون سال قبل چه بوده است؟ همینطور جلو میرویم تا به ده میلیون میرسیم و میگوییم که وقتی بوده که زمین وجود نداشته است مثلاً تبدیل به نار و دخان بوده و تمام کرات و افلاک... مثلاً به صد میلیارد یا دویست میلیارد سال قبل بروید حرفی نداریم، بالأخره به یک جایی میرسد که این دخان است. حالا این دخان تا چه زمانی بوده است؟ شاید شما بگویید که آقا به قول این فلاسفه بهخاطر عدم انقطاع فیض اصلاً این دخان با قیومیت خدا قیومیت داشته است.
خب این مسئله و مشکل را حل نمیکند. آنچه که مشکل را حل میکند این است که ما از نقطهنظر طولی مطلب را بررسی کنیم یعنی الآن عالمی را که عالم مافوق زمان است بهعنوان عالم مثال تصور کنیم. آن عالم مثال با این عالم ماده محیط است یعنی ارتباط این عالم با عالم مثال دیگر منوط به گذشته و آینده نیست. این نفس ارتباط عالم مثال با عالم ماده است که این زمان را بهوجود میآورد و دیگر نباید نگاه به گذشته بکنیم که چند میلیارد سال به عقب برگردیم و ببینیم که ماده از کجا بوده است. نه! چند میلیارد سال هم که به عقب برگردیم باز ارتباط با عالم مثال است که آن ماده را درست کرده است. پس تغییروتحول در مثال موجب تغییروتحول در ماده میشود. ما دیگر نباید به عقب برگردیم ما باید در همان وضعیتی که خودمان هستیم در همان وضعیت ارزیابی کنیم و در همان وضعیت این ارتباط ماده را با علت خودش بررسی بکنیم. اگر اینطور باشد پس دیگر به عقب رفتن در اینجا معنا ندارد و آن جنبۀ فیاضیت هم به یک نحوۀ دیگری درمیآید.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد