پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
درس سیصد و سی و هفتم
تعریف جوهر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و هذا المَعنى ثابِتٌ لَهُ سَواءٌ وُجِدَ فی العَقلِ أو فی الأعیانِ. وَ حُلولُهُ فی العَقلِ لا یُبطِلُ کَونَها بِحَیثُ إذا تَحَقَّقَت فی خارِجِ العَقلِ کانَت غَیرَ حالَّةٍ فی المَحَلِّ المُتَقَوَّمِ بِنَفسِهِ.
ادامه بررسی تعریف بوعلی برای جوهر
بحث راجع به تعریفى بود که مرحوم بوعلى راجع به جوهر کرده بودند و در آن همان مطلبى بود که عرض شد؛ که جوهر عبارت است از حقیقتى، ماهیّتى و شیئی ـ تمام این تعبیرات، تعبیر واحد هستند ـ که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. یعنى حیثیّت عدمِ وجود فى الموضوع، حیثیّت تقدیرى است؛ یعنى وجود لا فی موضوعٍ بنابر فرض وجود است نه اینکه وجود آن جوهر، وجود بالفعل باشد. عرض شد که تعبیر به وجود بالفعل بودن غلط است؛ بهجهتاینکه هر چیزی که درخارج تحقّق داشته باشد یا تحقّق نداشته باشد، آن جوهریّتى را که ذهن مىتواند تصور بکند بهلحاظ حکایت از خارج، جوهریّتى است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ.
و معناى عَرَض هم همینطور است؛ یک وقت ما خود مفهوم عَرَض را در ذهن تصوّر مىکنیم که این در واقع معناى استقلالى دادن به عَرَض است؛ مثل اینکه شما خود کم را بدون اینکه آن کم، عارض بر چیزى باشد، تصوّر مىکنید. و اصلاً بهطورکلّى آن کم، کیف و مقولاتی که در ذهن هستند، هیچکدام مقدار برنمىدارند؛ زیرا نفسِ مقدار برداشتن و اضافۀ مقولات بر موضوع در ذهن اقتضاء مىکند که شما نتوانید درخارج فردى را مصداق براى آن کم یا کیف یا مقولۀ عَرَضى یا جوهرى ذهن قرار بدهید.
منبابمثال اینکه الآن مىگویید که این قالى قرمزتر از این قالى است بهخاطر این است که ما یک قرمزى مبهم را در ذهن بهنحو استقلالی تصوّر کردهایم، یا اینکه وقتى مىگوییم که این خط، اطول از این خط است بهخاطر این است که ما خط را بدون اضافۀ به سطح در ذهن تصوّر کردهایم. امّا اگر آن خطّى را که در ذهن تصوّر مىکنیم با اضافۀ به سطح باشد دیگر نمىتواند حکایت از مصادیق خارجى بکند، چون مضافٌالیه آن موجود است. وقتى که شما زید را در ذهن ابنِ عمرو تصوّر کردید، دیگر نمىتوانید در خارج این زید را به بکر یا خالد نسبت بدهید، چون در ذهن شما به عمرو نسبت داده شده است. یک وقت شما زید را بدون انتساب به عمرو، بکر و خالد در ذهن تصوّر مىکنید دراینصورت در خارج نگاه مىکنید و مىبینید که پدرش کیست؟ آنجا شما عنوان بنوّت را به زید در انتساب با همان شخص حمل مىکنید.
رابطه اجمال و استقلال تصوّر اعراض در وجود ذهنی
پس این ذهن تا وقتى مىتواند حکایت از آن خارج بکند که بتواند آن تخیّل و تصوّر خودش را با آن خارج تطبیق بدهد. در مورد جزئیّات مسئله مشخّص است امّا در مورد کلیّات، تصوّرى که همیشه ما از اعراض داریم تصوّر اجمالى و استقلالى است؛ یعنى تا اجمالى نباشد استقلالى نیست و تا استقلالى نباشد اجمالى نیست. شما که مىگویید مِن براى ابتدائیّت است بهخاطر این است که شما اوّل ابتدائیّت و انتهائیّت را در ذهن تصوّر کردید و توسّط را هم تصوّر کردید. این تصوّر ابتدائیّتِ مبهم است که موجب شده است شما بگویید مِن براى ابتداء بصره است. اگر در اوّل کار ابتداء را از کوفه تصوّر مىکردید دیگر نمىتوانستید بگویید که مِن براى ابتداء بصره است؛ چون الآن ابتدائیّت، مضافٌالیه دارد یعنی ابتدائیّت در اینجا اضافه شده است. مضاف که اضافۀ به آن مضافٌالیه مىشود، حکایت از یک ابتدائیّت خاصّ در خارج را مىکند یعنی از ابهام بیرون مىآید، و وقتى که از ابهام بیرون آمد معنایش، معناى غیرى مىشود، دیگر معناى فى نفسه را از دست مىدهد.
پس اگر آن ابتدائیّت بخواهد استقلال داشته باشد باید بهنحو مبهم باشد؛ ابتدائیّت کلّى، انتهائیّت کلّى، توسّطیّت کلّى، ظرفیّت کلّى! امّا اگر این ظرفیّت بخواهد مضافٌالیه داشته باشد، مثلاً ظرفیّت این حجره دیگر ظرفیّت صحنِ مدرسه را در بر نمىگیرد، اگر ظرفیّت منتسب به صحن مدرسه باشد دیگر ظرفیت حجره را در بر نمىگیرد و شامل نمىشود. بنابراین تمام مقولات عشر چه جوهر و چه عَرَض همینکه در ذهن مىآیند یک معنای استقلالی دارند ـ جوهر بهعنوان کلّى مثل حیوانیّت، جسمیّت یا خود جوهریّت بهعنوان جوهریّت نه بهعنوان حیوانیّت و جسمیّت و امثالذلک ـ که آن معناى استقلالى، او را از معناى اتّکاء بهغیر و ظرف براى غیر بودن یا حالّ در غیر بودن خارج مىکند.
انجام عمل واحد برای اعراض در وجود ذهنی و وجود خارج
چه وقت هرکدام از جوهریّت و عرضیّت آن صورت ذهنیّه شما در جاى خود قرار دارد؟ در آنجایى که شما جوهر را در ضمن یک صورت در ذهن بیاورید که در ضمن او عَرَض هم بیاید. منبابمثال یک شکلى را درنظر بگیرید، مثلاً شکل یک غنم را درنظر بگیرید، نفس همان غنمى که الآن صورتش در ذهن شما است مىشود جوهرٌ نامٍ حَسّاسٌ مُتَحَرِّکٌ بالإرادة، این مىشود جوهر که با فصل غنمیّت است. حالا آیا این جوهر و غنمی را که در ذهن آوردید، رنگ دارد یا شما آن را بدون رنگ در ذهن آوردهاید؟ میگوییم رنگ دارد، پس این رنگ در اینجا مىشود قائم به آن صورت و جوهر! پس مسئله اشتباه نشود؛ ما در وجود ذهنى همان کارى را انجام مىدهیم که در وجود خارج هم همان کار انجام مىشود، همانطور که در وجود خارج براى اعراض احتیاج به جوهر داریم و عَرَض حالّ در جوهر است و عارض بر او مىشود، همینطور در ذهن هم براى عَرَض احتیاج به جوهر داریم.
امّا اگر خود عَرَض را درنظر گرفتیم، آن وقت دیگر از عَرَضیّت بیرون مىآید و معناى استقلالى پیدا مىکند. چطور اینکه اگر در یک چنین وضعیّتى شما خود جوهر را درنظر گرفتید، خود حیوان را درنظر گرفتید، نه اینکه صورت حیوان را درنظر بیاورید، غنم را درنظر نیاورید بلکه حیوانیّت و جسمیّت را درنظر بیاورید، دراینصورت این جسمیّت و حیوانیّت بهنحو ابهام، این را از جوهریّت هم بیرون مىآورد و به آن یک معناى استقلالى بهعنوان وجود ذهنى میدهد، که اینها با آن معنا از تحت جوهریّت بیرون مىآیند و به حمل هُوَ هو نه به حمل شایع صناعی بر یک کلّى طبیعى اطلاق مىشوند. لذا وقتی ما معناى حیوان را درنظر مىگیریم هیچوقت آن را در ضمن فرس، انسان، غنم و بقر درنظر نمىگیریم؛ چون اگر آن را در ضمن هرکدام از اینها درنظر بگیریم دیگر نمىتوانیم آن را بر مصادیق دیگر حمل بکنیم، خلاف مىشود یعنی انقلاب در ماهیّت لازم مىآید.
در عَرَض هم همینطور است، وقتى عَرَض را درنظر مىگیرید منبابمثال مىگویید که رنگ این دیوار سفیدتر از رنگ کاغذ این کتاب است، برای اینکه بگوییم که این سفیدتر از آن است باید یک سفیدى مبهمهای را در ذهن مرتکزاً داشته باشیم تا این قیاس ما بتواند یک قیاس صحیحى باشد. دراینصورت این نحوۀ از تصوّر، بیرون آمدن از معناى جوهریّت و عَرَضیّت است.
و در اینجا که مرحوم آخوند آمده است از نقطۀنظر حمل این مسئله را تصحیح بکند و اشکال را از کلام بوعلى دفع بکند، در اینجا این اشکال وارد مىشود؛ که اگر منظور مرحوم آخوند یا مرحوم بوعلى نفس عَرَضى است که حتّى در ذهن، قائم به غیر است دیگر در اینجا حمل هُوَ هو نمىتواند مصداق پیدا بکند و در اینجا در ذهن ما خود این وجود ذهنى مصداق براى عَرَضیّت و جوهریّت است.
توضیح تصوّر معنای مبهم برای اعراض و تحقّق حمل هوهو
اگر آن معناى مبهمى را که ما عرض کردیم، که ذهن بدون توجّه به مضافٌالیه و آن جهت اضافه، نفس عَرَض را در ذهن میآورد، مثلاً نفس کمیّت و مقدار را در ذهن بیاورد دراینصورت حمل هُوَ هو مىتواند مصداق پیدا بکند. الان که من مىگویم: مقدار، یک چیزى در ذهن همۀ ما آمد ولی حالا آیا یک کیلو در ذهن شما آمد؟ یک سیر یا یک مَن آمد؟ هیچکدام از اینها در ذهن نیامده است. یا منبابمثال بهمحض اینکه من میگویم خط، یک مفهومى در ذهن آمد ولی آیا آن خط یک مترى است، ده سانتى است، یک کیلومتر است یا یک فرسخ است؟ نه، هیچکدام از اینها در ذهن نیامده است بلکه فقط یک خط در ذهن مىآید که مىشود خطّ مبهم و طبیعت مبهمه! میشود طبیعت عَرَضیّت مبهمه که این خط دیگر عَرَض نیست و از تحت مقولۀ عَرَض بیرون آمده است و این خط است که براى حمل هُوَ هو قابلیّت دارد؛ یعنى وقتى که شما مىگویید خط آن چیزى است که داراى یک بُعد است و عارض بر سطح است، هیچوقت خطّ ده و بیست سانتیمتری منظور شما نیست بلکه خط بما هوَ هو منظور است. این معناى عَرَضیّت همان حمل هُوَ هو است که ما مىتوانیم در تعریفش این تعریف را قرار بدهیم.
حالا اگر همین خطّى که الآن بهنحو استقلال بدون حلول و عروض بر یک موضوعى در ذهن ما آمد را شما در ذهن خودتان ده سانتیمتر، نیم متر و پنجاه سانتیمتر تصوّر بکنید، دیگر این مىشود مصداق برای آن خطّ استقلالى که آن را مستقلاًّ و مبهماً در ذهن آوردهاید، نه اینکه آن را اضافۀ به چیز دیگری میکنیم! حالا اگر همین خط را شما یک کیلومتر تصوّر بکنید، مثلاً من الآن تصوّر مىکنم یک خطّ یک کیلومتری را، یک خط از کجای یک خیابان تا کجای آن را در ذهن مىآورم، این دیگر مىشود مصداق براى آن عَرَض استقلالى! پس آن عَرَض دیگر عَرَض نیست، همانطورکه آن جوهرى را که به نحو مبهم بیاورند دیگر جوهر نیست بلکه فقط یک مفهوم کلّى و معناى کلّى است که به حمل هُوَ هو مىشود تعریف او را همان آورد، تا بتواند به او و به ذاتیّات او دلالت بکند.
محلّ اشکال در کلام مرحوم آخوند در دفاع از بوعلی
بنابراین حمل هُوَ هو و حمل شایع در این مسئله به این نحو در ذهن قرار مىگیرند، امّا اگر ما مانند جناب بوعلى یا مانند مرحوم آخوند بگوییم که این عَرَض تا وقتى که در خارج است در تحت قوانین عَرَضیّت است یعنى قائم به موضوع است ولی همینکه این عَرَض در ذهن مىآید، حمل عوض مىشود یعنی حمل مىشود اوّلى ذاتى! اگر اینطور باشد دیگر اشکال وارد مىشود؛ بهاینصورت که وجود که تفاوت نمىکند چه وجود ذهنى باشد و چه وجود خارجى و آن اشکالات همه برمىگردند.
اشکال این است که وقتى که یک جوهر در خارج جوهر است و شما یک ماهیّتى را در خارج بهعنوان ماهیّت متجوهر تصوّر مىکنید، چطور وقتى که این ماهیّت در ذهن مىآید تبدیل به عَرَض و حالّ در نفس مىشود؟! پس این اشکال بهحال خودش باقى مىماند؛ بهجهتاینکه نفس در اینجا جوهر را به عَرَض یا عَرَض را به جوهر تبدیل نمىکند بلکه آنچه را که هست همان را در ذهن مىآورد. پس اگر عَرَض است، باید قائم بالغیر باشد و عَرَض با آمدن در نفس، قیام بالغیرش را از دست نمىدهد. شما ممکن نیست که گوسفندى را تصوّر بکنید که رنگ نداشته باشد، هر گوسفندى را که شما تصوّر مىکنید رنگ دارد البتّه نه بهعنوان مبهم!
یک وقت شما مىگویید گوسفند؛ دراینصورت یک معناى ابهام در ذهن مىآید، این معناى ابهام مىشود همان معناى مبهمِ تصوّر جوهر و عَرَض. ولی یک وقت مىگویید گوسفند سیاه؛ وقتی مىگویید گوسفند سیاه، بالأخره یک گوسفند سیاه در ذهن شما مىآید که دیگر سفید نیست. یعنى اگر ما بخواهیم بگوییم که چه گوسفندى در ذهن آمده است، باید بگوییم که یک گوسفندى در ذهن آمده است که داراى پوست و پشم سیاه است و وزنش هم این مقدار است. این چیزی که ما الآن در ذهن مىآوریم مصداق براى جوهر و عَرَض خواهد شد منتها جوهر و عَرَض ذهنى! بله قبول داریم که جوهر و عَرَض ذهنى خواهد شد! امّا اینکه عَرَض در خارج قائم بالغیر باشد ولی همینکه در نفس بیاید قیام بالغیرش را از دست بدهد، این انقلاب است و این دیگر عَرَض نیست.
بنابراین یا باید بگویید که عَرَض را در ذهن نیاوردهایم یا اینکه باید بگویید وقتى آن را در ذهن آوردیم، قوانین عَرَض در ذهن تغییر پیدا مىکند. اگر اینطور است پس بگویید که قوانین جوهر هم تغییر پیدا مىکند؛ جوهر در خارج، موضوع است و عَرَض بر او عارض و حال مىشود ولی همین جوهر وقتى که در ذهن مىآید، حال و عَرَض مىشود. چرا در جوهر این حرف را نمىزنید امّا در عَرَض این حرف را مىزنید؟! پس این مسئله خلاف است.
دو نحوه جوهر و عَرَض داشتن چارۀ برای اشکال بر تعریف جوهر
بنابراین چاره همان است که عرض شد، جواب این است که ما دو جور عَرَض داریم چنانچه دو جور جوهر داریم؛ یک جوهر، جوهر خارجى است که به همان شکل و صورت خودش در ذهن مىآید، مانند زید و این قرطاس که همین جوهر خارجى به همین کیفیّت با حذف جسمیّت در ذهن میآید. یک عَرَض خارجى هم داریم مانند این خطّ و سطحى که الآن دارید مشاهده مىکنید، ما همین عَرَض را با همان خصوصیّت در ذهن مىآوریم، بهنحوى که آن چیزى که در ذهن من مىآید با آن چیزی که در ذهن شما مىآید به یک اندازه است. مثلاً این کاغذ الآن در ذهن من و شما مىآید، اگر به من بگویند که طول این کاغذ چقدر است؟ دستم را این مقدار قرار مىدهم! اگر به شما هم بگویند که طول این کاغذ چقدر است؟ دستتان را همانقدر قرار مىدهید. همه دستشان را به همینمقدار قرار مىدهند، بهنحوی که اگر بعد این دستها را با یکدیگر مقایسه بکنند، مىگویند که همه به یک اندازه است! مگر کسى چشمش اشکال و ایراد داشته باشد. امّا اگر چشم سالم باشد، این اندازهاى که از این کاغذ درنظر من آمد با بقیّه یکی است. اینطور نیست که بنده آن را پنج سانتیمتر تصوّر کردم ولى آن چیزی که در ذهن شما رفته است بیست یا سى سانتیمتر باشد، اینطور نیست که دست من این مقدار را نشان میدهد ولی دست شما یک مقدار دیگری را نشان مىدهد. پس آن چیزی که در ذهن بنده و شما رفته است هر دو یک اندازه دارد و مقدارش یکى است و از این نقطۀنظر تفاوتى نمىکند. پس این عَرَض همان عَرَض در خارج است که الآن در ذهن آمده است.
حالا این عَرَضى که در ذهن مىآید با قانون عَرَضیّت که میگوید عَرَض باید حالّ بر موضوع باشد منطبق است یعنی امکان ندارد شما خطّ این کاغذ را در ذهن بدون خود این کاغذ تصوّر بکنید. یک وقت شما یک خطّ ده سانتىمتری را تصوّر مىکنید و یک وقت مىگویید خطّ این کاغذ؛ تا مىگویید خطّ این کاغذ، آن کاغذ هم در ذهن آمد و دیگر نمىشود که خط بیاید ولی آن کاغذ نیاید. بله، وقتى که یک خط ده یا پانزده سانتىمتری را بدون موضوع در ذهن مىآوریم این دیگر حال نیست بلکه فقط یک کمّ است. و کم در اینجا دیگر عَرَضیّت خود را از دست مىدهد و بهعنوان یک موضوع مستقل که وجود فى نفسه و لنفسه دارد، نه فى نفسه لغیره! پس این وجود فى نفسه و لنفسه در اینجا بهعنوان کمّ مطلق مشمول حمل هُوَ هو خواهد شد.
امّا اگر مىخواهید کمّ این قرطاس را درنظر بیاورید، امکان ندارد خط و کمّ این قرطاس بدون تصوّر قرطاس درنظر بیاید. لذا شما مىبینید باید در ذهن هم جوهر بیاید تا شما بتوانید خطّى که بر این جوهر عارض و حال شده است را درنظر بیاورید. همانطوریکه اگر بخواهید این قرطاس را در ذهن بیاورید بدون خط، این هم امکان ندارد. پس اگر شما این قرطاس را درنظر مىآورید حتماً با او تمام این کمها را هم درنظر میآورید؛ مثلاً قسمت بالای آن پانزده سانتیمتر است، طرف دیگرش منبابمثال پنج سانتیمتر است، سطحش اینجا است، حجم تعلیمى او به این کیفیّت است. اینکه تمام اینها را در ذهن مىآورید یعنى این جوهر بدون این اعراض امکان ندارد در ذهن بیاید. بله، قرطاس کلّى باز در اینجا معناى دیگرى دارد که عرض شد طبیعت در اینجا دیگر طبیعت مهمله است.
وارد نبودن اشکال بر تعریف جوهر
بنابراین خیال مىکنم که دیگر در مسئله جاى اشکالى باقی نمانده باشد، پس تعریفى که برای جوهر شده است درست است؛ که جوهر آن ماهیّتى است که إذا وُجِدَ فى الخارِجِ وُجِدَ لا فى موضوعٍ، این هم در خارج همینطور است و هم در ذهن! یعنی وقتى که در ذهن هم مىآید لا فى موضوعٍ است؛ وقتى که شما زید را در ذهن تصوّر مىکنید، خود زید را تصوّر مىکنید درحالیکه این زید قائم به چیزى نیست، روى تختی نایستاده است و به پشتى تکیه نداده است، خود زید را تصوّر کردهاید بدون قیامش در محلّى و بدون عروضش بر یک موضوعى! همینطور اگر عَرَض این زید را هم تصوّر مىکنید، این عَرَض بدون زید امکان ندارد که تصوّر بشود؛ پس همینکه زید را تصوّر مىکنید گوش، چشم، ابرو، دهان، بینى، قدّ و وزن او را هم تصوّر مىکنید. تمام این ملازمات، اعراضى هستند که عارض بر آن جوهر مىشوند به همان قانونى که در خارج وجود دارد، یعنی به همان قانونی که در خارج هستند به همان قانون در ذهن وجود دارند، پس دیگر اشکال وارد نمىشود.
و کَذٰلِکَ قَولُنا الشَّیءُ الموجودُ بِالفِعلِ، غَیرُ صالِحٍ لِأن یَکونَ عنوانًا لِلحَقیقَةِ الجِنسیَّةِ الجوهَریَّةِ لازِمًا لَها، و إلاّ لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ، عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ.
بَل مَعنَى الجوهَرِ الَّذی یَصلَحُ لِلجِنسیَّةِ هوَ ما یُعَبَّرُ عَنهُ بِأنَّهُ الشَّیءُ ذو الماهیَّةِ، إذا صارَت ماهیَّتُهُ موجودَةً فی الخارِجِ کانَ وُجودُها الخارِجیُّ لا فی موضوعٍ. و هذا المَعنى ثابِتٌ لَهُ سَواءٌ وُجِدَ فی العَقلِ أو فی الأعیانِ.
وَ حُلولُهُ فی العَقلِ لا یُبطِلُ کَونَها بِحَیثُ إذا تَحَقَّقَت فی خارِجِ العَقلِ کانَت غَیرَ حالَّةٍ فی المَحَلِّ المُتَقَوَّمِ بِنَفسِهِ، فالمَعقولُ مِن الجوهَرِ جوهَرٌ؛ لِأنَّهُ لا فی موضوعٍ بِالمَعنَى المَذکورِ؛1
کلام مرحوم بوعلی دربارۀ معنای جوهر
«و همینطور اینکه میگوییم الشىءُ الموجودُ بالفعل، این تعبیر صلاحیّت ندارد که عنوان و لازم براى آن حقیقت جنسیّۀ جوهریّه باشد و الاّ هر کسى بداند یک چیزى فى نفسه جوهر است باید علم به وجودش هم پیدا بکند.
(مرحوم بوعلی میفرماید) بلکه معناى جوهرى که صلاحیّت براى جنسیّت دارد آن چیزی است که از آن تعبیر آورده مىشود به اینکه شیء دارای ماهیّت است و خصوصیّتش این است که اگر ماهیّتش در خارج موجود باشد، وجود خارجى او در موضوعى نیست بلکه خود او موضوع است. این معنا براى جوهر ثابت است، حالا مىخواهد این جوهر در عقل باشد یا در اعیان خارجى.
و اینکه جوهر در عقل عارض مىشود و حالّ در ذهن است و در عقل حلول مىکند (ـ البتّه بنابر همان فلسفۀ مشّاء که بعد تفصیلش مىآید ـ) این باطل نمىکند و از بین نمیبرد آن معنایى را که ما براى جوهر کردیم، بهنحوی که اگر درخارج عقل باشد در محل حلول نمىکند و متقوّم به نفس خود میباشد. (یعنی جوهر در خارج از عقل همان محلّ است و در عقل است که حلول میکند.) پس آن چیزی را که ما از جوهر تصوّر میکنیم، جوهر است؛ چون اگر در خارج از عقل بخواهد تحقّق پیدا بکند، احتیاج به محل ندارد. (این معنا را عقل ادراک میکند و متوجّه میشود.)»
وَ مِمّا یُؤَکِّدُ ما ذُکِرَ أنَّ حَملَ الجوهَرِ بِهذا المَعنىٰ على الأنواعِ و الأشخاصِ المُندَرَجَةِ تَحتَهُ غَیرُ مَعَلَّلٍ بِشَیءٍ خارِجٍ، و أمّا حَملُ کَونِها موجودَةً بِالفِعلِ الَّذی هوَ بَعضٌ مِن مَفهومِ کَونِها موجودَةً بِالفِعلِ لا فی موضوعٍ، فَلا مَحالَةَ بِسَبَبٍ و عِلَّةٍ خارِجَةٍ عَن الماهیَّةِ؛1
تأیید مرحوم آخوند برای کلام بوعلی در تعریف جوهر
«تأییدى که مرحوم آخوند برای این قضیّه مىآورد این است که اگر ما جوهر به این معنا را بر انواع و اشخاصى که در تحت او مندرج هستند حمل بکنیم، (نه اینکه وجود را در آن معنا دخالت بدهیم و بگوییم الموجودُ بما هو موجودٌ یا الموجودُ بِالفعل،) دراینصورت این حمل نیاز به علّت و شىء خارج از خودش ندارد. (وقتى که مىگوییم: زیدٌ انسانٌ، این نیاز به دلیل ندارد چون انسانیّت داخل در ذات زید است و الذاتیّات لا یُعَلَّلُ! امّا اگر بگوییم: زیدٌ موجودٌ، مىگویند به چه دلیل موجود است؟ مىگوییم این صغرى خانم و اصغر آقا با همدیگر ازدواج کردند و این زید به دنیا آمد. پس این احتیاج به دلیل دارد ولی زیدٌ انسانٌ احتیاج به دلیل ندارد؛ چون ذاتی آن است و ذاتی علّت نمىخواهد. پس لحاظ وجود و موجود در تعریف جوهر اشتباه محض است.)
امّا اینکه ما این را موجود بالفعل بگیریم که این موجود بالفعل بعضى از مفهوم این است که این ماهیّت، موجود بالفعل لا فى موضوعٍ است. (یعنى تعریفى که براى جوهر کردند در واقع از دو قسمت تشکیل مىشود؛ یکى وجود فعلى و دیگری لا فى موضوعٍ، یعنی هم از ناحیۀ اثباتى و هم از ناحیۀ سلبى.) پس لا محالة این وجود بالفعل باید بهواسطۀ یک علّتى باشد که این علّت خارج از ماهیّت باشد؛ (بهخاطر اینکه ماهیّت نیاز به علّت ندارد، وجودِ ماهیّت است که نیاز به علّت دارد. پس نفس تصوّر ماهیّت اقتضاء وجود ماهیّت را نمىکند و نیاز به علّتی خارج از آن ذات را ندارد.)»
وَ إذا لَم یَکُن حَملُ الموجودِ بِالفِعلِ على ما تَحتَهِ مِن عَوالی الأجناسِ و المَقولاتِ العَشرِ إلاّ بِسَبَبٍ لا کَحَملِ الذّاتیِّ الغَیرِ المُعَلَّلِ، فَلَم یَصِر بِإضافَةِ مَعنًى عَدَمیٍّ إلَیهِ و هوَ قولُنا لا فی موضوعٍ جِنسًا لِشَیءٍ مِنها و إلاّ لَصارَ بِإضافَةِ مَعنًى وُجودیٍّ إلَیهِ و هوَ قولُنا فی موضوعٍ جِنسًا لِلبَواقی بَل هذا أولىٰ! و هوَ خَلافُ ما تَقَرَّرَ عِندَهُم. هذا بَیانُ مَقصودِهِم فی کَونِ المَعقولِ مِن الجوهَرِ جوهَرًا؛1
جواب نقضی به اخذ الموجود بالفعل در تعریف جوهر
«و وقتى حمل موجود بالفعل بر آنچه که در تحت او است از اجناس عالیه و از معقولات عشر به سبب باشد، (اگر حمل موجود صحیح نباشد مگر به سبب، جواب این إذا، لم یَصِر است.) نه مثل حمل ذاتى که غیر معلّل است، (اگر شما ذاتى یک شىء را بر آن شىء حمل بکنید این دیگر علّت نمىخواهد، مثل اینکه بگویید: زیدٌ حیوانٌ ناطقٌ یا الفَرَسُ حیوانٌ کذا یا الماءُ مایِعٌ سَیّالٌ کذا.) اگر حمل موجود بالفعل بر آنچه که در تحت او است صحیح نباشد مگر به سببی، پس بهواسطه اضافۀ یک معناى عدمى که لا فى موضوعٍ است این، جنس برای مقولات عشر نمىشود؛ (زیرا آنچه که موجب اشکال در این قضیّه است، این است که شما وجود را در این جنس دخالت دادهاید و گفتید که الجوهَرُ موجودٌ بِالفِعلِ لا فِى موضوعٍ. این موجود بالفعل است که کار را خراب کرده است، حالا شما چه لا فى موضوع را هم اضافه بکنید یا اضافه نکنید باز این جوهر، جوهر نمىشود. و الاّ اگر لا فى موضوعٍ را شما بردارید و به جای آن فى موضوعٍ بگذارید باید این جنس برای باقی باشد.)
و الاّ با اضافۀ معنای وجودی به آن که همان فی موضوعٍ باشد باید این، جنس براى کمّ و کیف و سایر اعراض دیگر بشود. بلکه این اولىٰ است؛ (چون این معنا، معناى وجودی است درحالیکه آن لا فى موضوعٍ، معناى عدمى بود، وقتى که یک معناى عدمى بتواند این را جنس براى جواهر بکند، یک وصف وجودى به طریق اولىٰ مىتواند این را جنس براى کمّ و کیف و امثالذلک بکند.)
و این خلاف آن چیزى است که در نزد ایشان مقرّر است؛ (که اینها فرمودهاند که این مقولات اجناس عالیه هستند و بالاتر از کم، کیف و سایر مقولات دیگر جنسی وجود ندارد، درحالتىکه شما در اینجا براى آنها هم جنس قرار دادید و گفتید که کم خودش داخل در تحت جنس است؛ آن جنس عبارت است از الموجودُ بِالفِعلِ فِى موضوعٍ. پس این خودش یک جنس است که انواعى دارد؛ یکى از آنها کمّ است، یکى کیف است، یکى متیٰ است، یکى جِدِه است، یکى زمان است، یکى مکان است. درحالتىکه همۀ حکماء و منطقیّون فرمودهاند که بالاتر از این مقولات تسع از اجناس عالیه دیگر جنسى وجود ندارد مگر به عنوان عَرَضیّت.) این بیان مقصود ایشان است در اینکه معقول از جوهر، جوهر است.»
وَ هاهُنا دَقیقَةٌ أخرىٰ سَنُشیرُ إلى بَیانِها فی تَحقیقِ الحَملِ إنشاءالله تعالى، حاصِلُهُ أنَّهُ لا مُنافاةَ بَینَ کَونِ الشَّیءِ مَفهومَ القائِمِ بِنَفسِهِ و کَونِهِ مِمّا یَصدُقُ عَلَیهِ القائِمُ بِغَیرِهِ، على قیاسِ مَفهومِ العَدَمِ و اللاّشَیءِ و اللاّمُمکِنِ و شَریکِ الباری و الحَرفِ و الوَضعِ و الحَرَکَةِ و مُمتَنِعِ الوُجودِ و اللاّتَناهی و نَظائِرِها حَیثُ یَصدُقُ على کُلٍّ مِنها نَقیضُها بِحَسَبِ المَفهومِ هذا؛1
حلّ اختلاف بین وجود ذهنی و خارجی بهواسطۀ حمل اوّلی و شایع
«اینجا نکتۀ دقیقی است که انشاءالله تعالی در تحقیق حمل به آن اشاره خواهیم کرد، (مرحوم آخوند در قضیّۀ حمل، در باب اختلاف بین حملها و کیفیّت حمل و وحدت در قضیّه مطلبى دارند که براى این مرحله از آن استفاده کردهاند و خواستهاند که اختلاف بین وجود خارجى و وجود ذهنى را به این وسیله حل بکنند.) حاصل این مطلب عبارت است از اینکه: منافاتى ندارد که شىء یک مفهومى باشد که قائم بنفسه است ولیکن مصداقش از مصادیقى باشد که قائم بغیر است، مثل مفهوم عدم و لا شىء و لا ممکن و شریکالبارى و مفهوم حرف و وضع و حرکت و ممتنعالوجود و لا تناهی و امثال اینها، که بر هرکدام از اینها نقیضش به حسب این مفهوم صدق میکند.»
وقتى که شما خود عدم را تصوّر مىکنید، عدم یک معناى استقلالى دارد که همان معناى نیستى است، امّا وقتى که این عدم در ذهن مىآید به یک وجود ذهنى تبدیل مىشود؛ چون همینکه شما عدم را تصوّر مىکنید یعنى این معنا را در ذهن خودتان مستقر مىکنید و به این معنا ثبات و استقرار مىدهید، پس این مىشود قائم بغیر. بنابراین مصداق این عدم، مخالف با مفهوم خود این عدم مىشود چون این وجودش وجود بالغیر مىشود و این مصداق، مصداق بالغیر مىشود درحالتىکه خود آن مفهوم قائم بنفسه است.
لا شىء و لا ممکن و بقیّه موارد هم همینطور هستند؛ لا شیء یعنى چیزی که وجود ندارد، اگر وجود ندارد پس چطور در ذهن آمده است؟ این لا شىء را که ما در ذهن تصوّر کردهایم خودش شىء است، پس مىبینیم مصداقش از نقطۀنظر حملى با خود آن شىء تفاوت دارد؛ لا شىء به حمل هُوَ هو یعنى الماهیَّةُ الّتى لَیسَت لَها حَظٌّ مِن الوُجود، امّا همین لا شىء را شما در ذهن آوردید پس لَهُ حَظٌّ مِن الوُجود.
پس این اختلاف بین حمل ذاتى، هُوَ هو و بین حمل شایع صناعى موجب مىشود که مصداق از نقطۀنظر مفهومى منطبق با مفهوم آن مُعنوَن نباشد. ایشان مىفرمایند که ما همین مطلب را در مورد جوهر و عَرَض مىگوییم؛ وقتى که میخواهیم نفس جوهر را تعریف بکنیم مىگوییم: الماهیَّةُ الّتى إذا وُجِدَت فِى الخارِجِ وُجِدَت لا فِى موضوعٍ. ما این معنا را براى جوهر تصوّر مىکنیم که وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است، چطور اینکه اگر بخواهید به یک جوهرى وجود ذهنى بدهید این باید حالّ در آن دیگری باشد. البتّه این مطلبی که ایشان دارند مىفرمایند بنابر حکمت مشّاء است، که ایشان میفرمایند تمام وجودات ذهنى حلول در صفحۀ ذهن مىکنند و عارض بر صفحۀ ذهن مىشوند و الاّ بنابر مبناى خودشان اینها مخلوق و معلول براى ذهن هستند.
حالا همین جوهرى که ما تعریفش مىکنیم به إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، وقتی که میخواهد در ذهن بیاید وُجِدَ فِى موضوعٍ مىشود که آن موضوع، ذهن است، پس وقتى که در ذهن مىآید عارض مىشود. و بهاینواسطه اشکال دیگر حل مىشود؛ چون آن تعریفى که ما براى جوهر کردیم تعریف بما هُوَ هو و تعریف براى ذاتى جوهر است، امّا وقتى که این جوهر در ذهن مىآید و عروضش در ذهن، فرد براى یکى از اعراض است که کیف باشد درحالیکه خودش قائم بنفسه است.
پس این مسئله در اینجا دیگر اشکال ندارد؛ اشکال ندارد که یک شىء به حمل اوّلى ذاتی جوهر باشد امّا به حمل شایع صناعى کیف یا کم باشد. البتّه جوهر در ذهن چون کیف نفسانى است از این نقطۀنظر به آن، کیف مىگویند. پس اشکال ندارد که به حمل شایع صناعى فرد براى کیف باشد و به حمل اوّلی ذاتى قائم بنفس باشد و خودش موضوع براى غیر باشد.
مثال عدم برای اختلاف بین حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی
مثل اینکه بر عدم به حمل اوّلی ذاتى، نیستى حمل مىشود امّا به حمل شایع صناعى، هستى بر آن حمل مىشود. همینکه من میگویم عدم و شما عدم را تصوّر کردید، همین صوتى که از دهان من خارج شد؛ این ع، د، م دلالت بر یک معنایی مىکند. یعنی همینکه من گفتم عدم، در ذهن شما معناى نیستی آمد یعنی معنای کتاب، چغندر، دیوار و درخت نیامد! و در ذهن همۀ شما همین معنا آمد، پس یک امر وجودى در ذهن همۀ ما تقرّر پیدا کرد که این امر وجودى با آن مفهوم نمىسازد؛ زیرا معنای آن عدم به حمل اوّلى و مفهومى نیستى بود، امّا وقتى که در ذهن ما جای گرفت خودش حظّى از وجود دارد. و دلیل این مطلب این است که همۀ ما متوجّه این قضیّه شدیم؛ هم من که گوینده هستم در اینجا معناى عدم را متوجّه شدم و هم بقیّه افراد آن معنا را فهمیدند. فهمیدن آن معنا یعنى ادراک یک مسئله، یعنی حظّى از وجود بردن، یعنی بهدست آوردن و درک کردن، همۀ اینها عبارة الأخرىٰ از وجود هستند.
پس عدم در اینجا به حمل شایع صناعى حصّهاى از وجود دارد درحالىکه به حمل اوّلى ذاتى خودش نفى وجود مىکند و مىگوید که وجودى در کار نیست چون عدم یعنى نیستى! پس اشکال ندارد که یک حقیقت از نقطۀنظر مفهومى یک حدّ و تعریفی داشته باشد امّا از نقطۀنظر مصداق، آن کیفیّت فرق بکند.
مسئلۀ جوهر هم همینطور است؛ جوهر وقتى که در خارج است، وُجِد لا فِى موضوعٍ است یعنی ماهیّتش این است که محلّ برای عَرَض است، نه اینکه عارض بر یک محلّى بشود. امّا همین جوهر وقتی که در ذهن مىآید مصداق براى کیف قرار مىگیرد به حمل شایع صناعى! و این اشکالی ندارد. مرحوم آخوند مسئله را به این کیفیّت تمام کردند.
استفادۀ آخوند از اختلاف حمل اوّلی و شایع در تمام مباحث وجود ذهنی
فَقَد عَلِمَ بِما ذَکَروا أنَّ مَفهومَ العَرَضِ أعَمٌّ مِن مَقولَةِ الجوهَرِ بِاعتِبارِ الوُجودِ الذِّهنیِّ، فالجوهَرُ الذِّهنیُّ جوهَرٌ بِحَسَبِ ماهیَّتِهِ و عَرَضٌ بِاعتِبارِ وُجودِهِ فی الذِّهنِ؛1
«پس از آنچه بیان کردهاند معلوم شد که مفهوم عَرَض، اعمّ از مقولۀ جوهر به اعتبار وجود ذهنى است؛ (چون همین جوهر در ذهن ما عارض مىشود و حالّ بر آن مىشود.) پس جوهر ذهنى بحسب ماهیّتش جوهر است، (شما وقتى که زید را تصوّر مىکنید دراینصورت زیدٌ زیدٌ و لَیسَ بِجِدارٍ کما أنَّهُ لَیسَ بِشَجَرٍ. و وقتی شجر را تصوّر مىکنید دراینصورت شجر، شجر است کما أنَّهُ لَیسَ بِزیدٍ و لَیسَ بِجِدارٍ. پس مفهوم جوهر بحسب ماهیّتش جوهر است) ولى عَرَض است به اعتبار وجودش در ذهن، (یعنی درحالتىکه حلول در ذهن کرده است، مصداق براى عَرَض است.)»
مرحوم آخوند در تمام مباحث وجود ذهنى روی این فَقَد عَلِمَ بِما ذَکَروا یعنی روی این دو خط، مانور مىدهند. حالا در بحثهاى آینده بیان میکنیم که ایشان در مسئلۀ وجود ذهنى میخواهند تمام مسئله را بین حمل هُوَ هو و بین حمل شایع صناعى انجام بدهند که ما نسبت به این، اشکال داریم.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد