پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
جلسه 4 ـ
درس سیصد و پنجاه و چهارم
کیفیت حمل، و تبادل بین دو حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
نتیجهای را که مرحوم آخوند بر انقسام حمل به حمل اوّلی ذاتی و حمل عرفی و عرضی و شایع صناعی مترتب گرفتند عبارت از اختلاف در مفهوم و وجود تصورات ذهنی و اندراج این مفاهیم بهحسب وجودشان در تحت مقولۀ کیف بوده است.
ماهیات بودن طبایع نوعیه
مرحوم آخوند با این بیان این تضاد را مرتفع کردند که گرچه طبایع نوعیه که همان عبارت از ماهیات است وقتی که در ذهن تصور بشود همان طبیعت و ماهیت با همان حدود و ثغور خودش وارد میشود و آنچه را که انسان از هر طبیعتی، معقولی که تصور کند عبارت از همان ماهیت آن طبیعت است و از این نقطهنظر در ماهیاتی که ذهن تصور میکند فرقی نیست.
ادراک هر حقیقتی در وعاءِ ذهن براساس همان ماهیت
[منبابمثال] اگر ما جوهر و ماهیت جوهریهای را تصور کنیم، همان جوهر در ذهن میآید و اگر ماهیت عرضیه را تصور کنیم همان در نظر میآید. اگر شما یک خط را در ذهن تصور کردید بهجای آن خط، کتاب یا دفتر یا سنگ و شجر درنظر نمیآید بلکه همان معنای کمیت درنظر میآید. این عبارت از ادراک هر حقیقتی در وعاءِ ذهن براساس همان ماهیت است لا غیر.
معنای ادراک عدم
اما صحبتی که در اینجا میکنیم ماوراء این قضیه است و به عبارت دیگر ادراک ما از هر ماهیت مَطلبٌ و خود وجود این ادراک مَطلبٌ آخَرٌ. حتی ادراک تصور معنای عدم و عدم مطلق چیزی جز نیستی نیست؛ ادراک عدم یعنی نیستی و نبودن. طاردِ وجود و در مقابل وجود است. این یک مطلبی است که نمیتوانید مابإزایی برای این تصورتان در خارج قرار بدهید.
عدم وجود حقیقتی به نام نیستی و عدم در خارج
آنچه را که در خارج مشاهده میکنیم مظاهر هستی است اما حقیقتی به نام نیستی و عدم در خارج نداریم درعینحال این حقیقت را تصور میکنیم و این مفهوم را در ذهن میآوریم و براساس این مفهوم اعتباراتی را مترتب میکنیم. حالا این مفهومی که در ذهن آمده و وجود پیدا کرد ـ چون اگر وجود پیدا نمیکرد که نمیتوانستیم آثاری را بر آن مترتب کنیم و فکر خود را به او مشغول کنیم پس معلوم میشود وجودی پیدا کرده است یعنی همین مفهوم عدمی در ذهن وجود دارد ـ در تحت چه مقولهای خواهد بود؟ لذا اینجاست که مرحوم آخوند بین این دو مسئله تفکیک قائل میشوند؛ مسئلۀ اول اندراج هر مفهومی در تحت ماهیت خودش در عالم مفاهیم است. وقتی که میگوییم: «شجر» این مندرج در تحت آن مفهوم ماهوی است که ما از شجریت استنباط میکنیم. این از نقطهنظر مفهومی است و از نقطهنظر مقولهای در تحت مقولۀ کیف مندرج است چون کیف نفسانی است و کیف نفسانی حظّی از وجود عرضی دارد و بهواسطهای که در ذهن، نقش و تصور پیدا کرده در اندراج همین حقیقت وجودیه که عبارت از کیف است که حقیقت وجودیۀ عرضیه است در اینجا نقش میبندد.
البته مرحوم آخوند مثالهایی میزنند و إن قلتَ و قلتُهایی میگویند که صحبتش شده است یعنی منحیثالمجموع مطالبش صحبت شده است و فقط مانده است که از رو بخوانیم و اگر جایی هم نیاز به توضیح بود عرض میکنیم.
و إنَّما یَلزَمُ لَو تَرتَّبَ عَلیهِ أثَرُه بِأن یَکونَ نَفسُ مَفهومِ الجوهرِ مَثلاً مِن حیثُ هوَ بِشرطِ الکلیةِ إذا وُجِدَ فیِ الخارجِ کانَ لا فی موضوعٍ.1
لازم میآید که این مفهوم در تحت همان مقولۀ جوهر در ذهن باشد اگر اثر آن جوهر بر این مقوله و بر این مفهوم صدق کند به اینکه خود مفهوم جوهر وقتی که میگوییم: «الشَّجرُ ما هو؟»، میگویید: «جوهرٌ صَلبٌ نَباتیةٌ لَهُ نُموٌ و لَهُ آثارٌ کَذا». اینکه میگویید: «الشجرُ جوهرٌ» این جوهر را بهعنوان کلی در ذهن میآوریم نه بهعنوان خصوص؛ یعنی این شجر مصداق برای این کلی که جوهریت است خواهد بود. وقتی این مفهوم ما داخل در تحت مقولۀ جوهر است که همین جوهریتِ کلی اگر بخواهد در خارج تحقق پیدا کند آثاری دارد و ما مشاهده میکنیم، همان آثارش بخواهد در ذهن باشد و هو ممتنعٌ!
مِن حیثُ هوَ بِشرطِ الکلیةِ ... این جوهر به شرط کلیت، ـ [وقتی که] جوهر میگوییم، ما در اینجا کلیت را آوردهایم ـ وقتی که در خارج بیاید در واقع چون جوهر است در موضوعی نیست.
تلمیذ: کلیت که در خارج نمیآید.
استاد: لذا همین را میگویند که این ممتنع است که وجود این شجری که در ذهن آوردیم در تحت مصداق جوهر باشد. چون این جوهری که در ذهن آوردیم جوهر کلی است و این جوهر کلی هم هیچوقت وجود پیدا نمیکند بنابراین آن شجری که در ذهن آوردیم در تحت مقولۀ جوهر نیست. ایشان هم همین را میفرمایند.
و هذا المَفهومُ بِشرطِ الکلیةِ یَمتنعُ وجودُهُ فی الخارجِ إذ کلُّ موجودٍ خارجیٍ مُشخصٌ.
این مفهوم به شرط کلیت که نمیتواند در خارج باشد. پس در ذهن هم که این مفهوم به شکل کلی هست جوهر نخواهد بود. هر چیزی که بخواهد در خارج تحقق پیدا کند باید تشخص پیدا کند. هیچ مفهوم کلی در خارج نمیتواند تحقق پیدا کند الاّ در ضمن فرد درحالیکه شما در ذهنتان مفهوم کلی میآورید. وقتی که میگوییم: «الشَّجرُ ما هو»؟ میگویید که جوهرٌ، نمیگویید که جوهرٌ خاصٌ که نَّفسُ هذا الشَّجرُ باشد بلکه میگویید که جوهرٌ، جوهر است. وقتی گفتید که جوهرٌ بهعنوان کلیِ جوهر در تعریف این شجر در ذهن میآورید و هر امر کلی چه در خارج باشد در اینجا قابل تشخص نیست یعنی قابل تشخص در مصداق است اما خود کلی مشخص نمیشود و در ذهن نیست و در ذهن هم تشخص پیدا نمیکند چون فرض این است شما که میگویید: «جوهرٌ»، در اینجا یک جوهر کلی تصور کردید. بنابراین این جوهری که در ذهن میآورید مفهوم جوهر است، نه مصداق جوهر.
و کَذا نَقولُ فی أکثرِ الحدودِ و المفهوماتِ فإنَّ حَدَّ الحیوان و هوَ مَفهومُ الجوهرِ النامیِ الحَساسِ لا یَصدقُ عَلیهِ هذا المَفهومُ بِالحملِ الشائِع.1
ما این مطلب را در بیشتر حدود و مفهومات میگوییم؛ آنهایی که در آنها معنای جوهریت است. در همهاش هست و علت اینکه «أکثر» گفته این است چون در جوهر صحبت میکنند لذا «أکثر» را آوردهاند والاّ در عرضیاتش هم همینطور است. حدّ حیوان عبارت از هوَ مَفهومُ الجوهرِ النامیِ الحَساسِ است که این مفهوم به حمل شایع بر آن صدق نمیکند بلکه به حمل شایع جنبۀ وجودی او بر آن صدق میکند و این به حمل اوّلی ذاتی است.
فرض کنید میگوییم که آقا برو یک گوسفند بخر و بیاور و شما پیش آن گوسفندفروش میروید و میگویید که حیوانٌ حساسٌ نامیٌ لهُ کَذا و مثلاً خصوصیات آن را میگویید که یک همچنین چیزی میخواهم! آن گوسفندفروش میگوید که اگر میخواهی دعا بخوانی به مسجد برو! و اگر میخواهی گوسفند بخری گوسفند اینجاست! اینکه میگوید که گوسفند اینجاست یعنی میگوید که آقا قضایای متعارف و عرفیه به حمل شایع صناعی بار میشود. تو آمدی گوسفند از ما بخری اما آمدی ماهیت گوسفند را به حمل اوّلی ذاتی در معرض بیع و شراء قرار میدهی درحالیکه ماهیت گوسفند و غنم در معرض بیع و شراء قرار نمیگیرد بلکه آن در معرض بیع و شراء طلبگی آنهم در این حجرهها قرار میگیرد! آنچه که در خارج هست وجود خارجی گوسفند و غنم است که در معرض بیع و شراء قرار میگیرد.
و إنَّ حَملَ علیه حملاً أوّلیاً ... و اینکه حمل این بر این، به حمل اوّلی است.
فإن قُلتَ: إذا لم یَکنِ الطَّبائعُ النوعیةُ مُندرجةً تَحتَ المَقولاتِ بِذواتِها فی أیِّ نحوٍ کانَ مِنَ الوجودِ لَم یَکن المَقولةُ ذاتیةً لَها و صادِقةً عَلیها عَلىٰ أیِّ وَجهِ أُخِذَت.2
[اگر بگویی که] وقتی طبایع نوعیۀ کلیه در تحت مقولات به ذواتشان مندرج نیستند یعنی خود آنها و حقیقتشان داخل در تحت مقوله نیستند چون اینها داخل در تحت مفاهیم هستند، نه در تحت مقولات حالا چه وجود خارجی و چه وجود ذهنی، بنابراین مقولۀ ذاتیه برای این طبایع نوعیه نخواهد بود درحالیکه شما در تعریف این طبایع نوعیه، مقولات را میآورید و میگویید که الشَّجرُ جوهرٌ، الخطُّ کَمٌ، اللونُ کیفٌ. اینکه الآن در تعریف این طبایع نوعیه، مقولات را میآورید، بنابراین باید در تحت مقولات باشند خودتان هم که میگویید: در تحت مقولات نیستند. پس چطور بین این دو قضیه جمع میکنید؟! و صادِقةٌ عَلیها عَلىٰ أیُّ ... باید بر این صدق بکند، چه بر وجه وجود خارجی و چه بر وجه وجود ذهنی.
و لَم یَکن الأشخاصُ أیضاً مُندرجةً تحتَ تِلکَ المَقولات عَلىٰ هذا الوَجه إذ حَقیقةُ الشّیءِ لیسَ إلاّ الماهیة النوعیة لَه.
بنابراین اشخاص مندرج در تحت این مقولات نیستند ـ چه اشخاص خارجی و چه اشخاص ذهنی ـ چون شما گفتید که این طبایع در تحت هیچ مقولهای نیست. وقتی که ما این طبیعت نوعیه را مثل شجر، حجر، آسمان، زمین، ستارگان، فرش، درخت، دیوار، سنگ، انسان، غنم و تمام اینها در ذهن تصور بکنیم که در تحت مقولهای از مقولات نیستند بنابراین در وجود خارجی هم نباید در تحت مقولات باشند چون مقوله، ذاتی برای اینهاست. نفی مقولیت که ذاتی برای این از این موضوع هست اقتضا میکند که این موضوع داخل در تحت هیچ مقولهای از مقولات ـ چه در وجود خارجی و چه در وجود ذهنی ـ نباشد. و هو خلافٌ! زیرا حقیقت شیء همان ماهیت نوعیۀ شیء است و شما هم که ماهیت نوعیۀ آن شیء را از این سلب میکنید و میگویید که در تحت مقوله نیست.
جوابی ایشان میدهند، میفرمایند:
قلتُ: کونُ موجودٍ مُندرجاً تَحتَ مَقولةٍ یَستتبِعُ أمرَین أحدهما أن یَکونَ مَفهومُ تِلکَ المَقولةِ مأخوذاً فی حَقیقتهِ.
هر موجودی که داخل در تحت دو مقوله باشد اقتضای دو مطلب را میکند؛ مطلب اول اینکه مفهوم این مقوله در حقیقت این شیء اخذ شده باشد و در تعریف این شیء، مفهوم را بیاورید. اگر یک خط را در ذهن بیاورید و بگویید که الخطُّ ما هو؟ عِبارةٌ عَن کمٍّ مُتصلٍ قارٍّ لَهُ جَهةٌ واحدةٌ؛ این تعریفی است که برای خط میآورید پس «کم» را در تعریف این خط اخذ کردید.
یا السَّطحُ ما هو؟ عِبارةٌ أن خَطَّین لهُ حدودٌ کمٌّ مُتصلٌ قارٌّ و له حدٌّ مِن طرفِ العالی و مِن طرفِ السافل و مُتصلٌ و قارٌ یَنقسمٌ بِقسمینِ این تعریفی است که برای سطح میآوریم بنابراین سطح عبارت از مقولۀ کم شد؛ کمّی که این خصوصیات را دارد در مقابل کمّی که خصوصیات دیگری را دارد و غیر قارّ و تدریجی الحصول است که عبارت از زمان است.
بنابراین اولین چیزی که بخواهد یک شیئی داخل در تحت مقولهای باشد این است که خود آن مقوله در تعریف این آورده بشود. اگر خط بخواهد داخل در تحت مقولۀ کم باشد باید کم را در تعریف خط بیاورید. اگر انسان بخواهد داخل در تحت مقولۀ جوهر باشد، باید جوهر را در تعریف انسان بیاورید؛ الإنسانُ جوهرٌ حساسٌ نامٍ مُتحرکٌ بِالإرادةِ ناطقٌ پس جوهر باید در تعریف انسان آورده بشود. پس این اصل مفهومی میشود.
کَما یُقالُ السَّطحُ کَمٌ مُتصلٌ قارٌ مُنقسمٌ فی جَهتین فقط فإنَّهُ اُعتُبرَ فیهِ هذهِ المَفهوماتُ اعتبارَ أجزاءَ الحدِّ فی الحدِ و ثانیهُما أن یَترتبَ عَلیهِ أثرُه.1
مُنقسمٌ فی جَهتین ... فقط جهت بالا است. این مفهومات در این سطح اخذ شده است، اعتبار اجزاء حد در آن محدود، در آنچه که اندازهگیری شده است.
مسئلۀ دوم اینکه اثر آن مقوله بر آن موجود مترتب باشد یعنی وقتی که آن جوهر را در تعریف انسان میآورید باید اثر جوهر را هم در انسان مشاهده کنید والاّ اگر همینطور یک انسان تخیلی را بگویید که جوهرٌ اما اثر آن جوهر را نداشته باشد این داخل در تحت این مقوله نیست. اگر شما به سطح بگویید که السطحُ جوهرٌ چرا خلاف است؟ چون آثار جوهریت بر سطح مترتب نمیشود. جوهر عبارت از موضوعی است که إذا وُجدَ فی الخارجِ وُجدَ لا فی موضوعٍ. درحالیکه وقتی سطح بخواهد در خارج پیدا شود قبلاً باید موضوعش باشد. میگویند: ثَبتِ العرشِ ثُمَّ انقش؛ اول باید عرش را درست کنید بعد بیایید به آن نقش و نگار ببندید! تا کتاب نباشد سطح بر آن مترتب نمیشود و تا کتاب نباشد لون بر این صفحات مترتب نمیشود. بنابراین اثر جوهر که إذا وُجدَ فی الخارجِ وُجدَ لا فی موضوعٍ در اینجا وجود ندارد.
أن یَترتبَ عَلیهِ أثرُه بِأن یَکونَ بِاعتبارِ کَمیّتِهِ قابلاً لِلانقسامِ و المساوات و بِاعتبارِ اتصالهِ ذا أجزاءٍ مَفروضةٍ مُشترکةٍ فی الحدودِ و بِاعتبارِ قرارِهِ ذا أجزاءٍ مجتمعةٍ فی الوجودِ.2
بلکه اثر آن مقوله باید در این موجود و موضوع ما وجود داشته باشد به اینکه این سطح به اعتبار کمیتش قابل برای انقسام و مساوات باشد و به اعتبار اتصالش چون کمّ متصل است، باید دارای اجزای مفروضه باشد و این اجزاء در حدود مشترک باشد. هم بشود این جزء به این حد اضافه بشود و هم بشود به این حد اضافه شود؛ این برای خط است. و بِاعتبارِ قرارِهِ ذا ... و چون قارّ به خلاف زمان دارای اجزای مجتمع در وجود باشد. تمام اجزایش دفعةٌ واحدةٌ هست. اگر این خط یا این سطح را تصور کنید تمام اجزای این سطح دفعةٌ واحدةٌ است غیر از زمان که باید اول یک زمانی وجود داشته باشد و بعد زمان بعدی بیاید و این انصرام پیدا بکند و زمان بعدی جای این بیاید تااینکه آن حاصل میشود باز زمان بعدی جای این بیاید، اجزای زمان دفعةٌ واحدةٌ نمیشود در وجود پیدا بشود به خلاف سطح. این آثار، آثار برای کمّ است. وقتی این آثار برای کمّ شد سطح که داخل در تحت مقولۀ کمّ است حالا میشود مصداق واقع بشود.
پس دو چیز در اینجا وجود دارد؛ یکی اخذ مفهومی و یکی اخذ وجودی. از نقطهنظر مفهومی باید این مقوله در تعریف این موضوع آورده بشود! این از نظر مفهومی است و از نظر وجودی، آثار این مقوله باید بر این موضوع حمل بشود؛ آثار کم، کمّ قارّ مُتصل و ذوجَهتین فقط این آثار باید بر این سطح بار بشود و شما میبینید این ذوجهتین است منقسم میشود و همۀ اجزایش قارّ است و دارای اجزای مشترک است و همه فعلیةُ الحصول است نه مُتدرجةُ الحصول، الآن این را در اینجا میبینید. وقتی که تمام شد، پس این سطح مصداق برای مقولۀ کمّ خواهد بود.
إذا تَمهَّدَ هذا فاعلَم أنَّ الطبائعَ النوعیةَ إذا وُجدَت فی الخارجِ و تَشخَّصَت بِالتشخصاتِ الخارجیةِ یَترتبُ عَلیها آثارُ ذاتیاتِها.
وقتی که مشخص شد، بدان تمام طبایع نوعیۀ کلیه اگر در خارج وجود پیدا کند و با تشخصات خارجیه تشخص و تعین پیدا کند و در خارج فرد بشود، آثار ذاتیات این طبایع نوعیه بر این وجود و تشخصات خارجیه مترتب میشود. ما به انسان میگوییم: جوهرٌ نامٍ حساسٌ مُتحرکٌ بِالارادةِ ناطِق. اگر این طبیعت کلی انسان بخواهد در خارج تشخص پیدا بکند در ضمن جناب آقای ... هست که ایشان الآن موجودٌ واحدٌ حساسٌ است. حساس چیست؟ این است که اگر یک سیخ به او بزنی بالا میپرد! اینکه بالا میپرد معنای حساسیت است. مُتحرِّکٌ حرکت میکند؛ بِالإرادة، به اراده هم حرکت میکند اینطور نیست که به غیر اراده باشد. مُتحرکٌ بِالارادةِ، ناطِق قوۀ نطق و تمیز بین حق و باطل خداوند بحمدالله در ایشان قرار داده است. این فردِ برای انسان میشود. آثار آن حقایق و آن جهاتی که برای جوهر هست باید در این وجود موجود باشد وقتی که موجود شد، این مصداق میشود.
لِکِونِ شرطِ تَرتُّبِ الآثار هوَ الوجودُ العینی.
چون شرط ترتب آثار عبارت از وجود عینی است و اینهم در خارج وجود پیدا کرد. پس آثار هم بر آن مترتب است. این برای خارج است.
و إذا وُجدَت فی الذِّهنِ مِن حَیثُ طَبیعتِها و تَشخَّصت بِالتشخصاتِ الظِّلیة یَکونُ تِلکَ الطَّبائعُ حاملةً لِمفهوماتِ الذاتیاتِ مِن غَیرِ أن یَترتَّب عَلیها آثارها.
اگر این طبایع نوعیه در ذهن پیدا بشود و ما تصور کنیم، کاری به خارج نداریم؛ ما یک انسان را در ذهن از حیث طبیعتش تصور میکنیم و در ذهن میآوریم و به تشخصات ظلّیه تشخص پیدا بکند یعنی ذهن به آن تشخص میدهد و انسان در ذهن این انسان را تصور میکند، این طبایع کلیه مفهومات ذاتیات این موضوع را حمل میکند.
آن انسانی را که در ذهن تصور میکنید آن مفاهیم ذاتیه برای انسان را دارد. وقتی که شما انسان را تصور میکنید انسانی را تصور میکنید که صحبت میکند، انسانی را تصور میکنید که دو متر قد دارد، انسانی را تصور میکنید که قوۀ درّاکه دارد و انسانی را تصور میکنید که متحرکِ حساسِ بالاراده است منتها نهاینکه در مغزتان راه میرود. نه، در مغز راه نمیرود بلکه تصور میکنید! یعنی آن مفاهیم و ذاتیات را همراه با آن صورت ذهنی میآورید نهاینکه انسانی را تصور کنید که آن انسان نه کمّ، نه کیف، نه لون، نه وضع، نه نطق و نه ماهیت دارد، هیچی ندارد! پس این شیر بییال و سر و اشکم است و هیچی ندارد! پس ماهیات کلیه را هم که در ذهن خودمان تصور میکنیم آن ماهیت کلیه باید مفاهیم ذاتیات ماهیت این طبیعات کلیه را همراه خودش داشته باشد، منتها آثار خارجی را ندارد.
تلمیذ: آثار دارد منتها آثار خارجی ندارد و آثارش را هم تصور میکنیم. انسان را بما هو إنسان تصور میکنیم و جای آن در ذهن هست اما تصورش در ذهن باز در ضمن یک مصداقی است یعنی اینکه میتوانیم یک انسانی را تصور کنیم، وقتی که میگوییم: انسان، در ذهن در تحت یک مصداقی متصور بشود مثل زیدی، عمروی، بکری خب آن برای ما لون دارد یعنی مفهوم آن آثار را باز در ذهن داریم.
استاد: نه، ببینید همانطوریکه قبلاً عرض کردم اگر بخواهید هر طبیعت نوعیه را تصور کنید آن طبیعت نوعیه قطعاً مبهم خواهد بود چون آن طبیعت و آنچه را که در خارج تحقق پیدا میکند آن جزئیاتی است که مربوط به آن مصداق جزئی است. انسانها در خارج متفاوت هستند؛ بعضیها سفیدپوست، بعضیها زردپوست، بعضیها سیاهپوست، بعضیها قرمز، سبز، سرخ و بنفش هستنند خلاصه همه نوع انسانی در خارج داریم. آیا ممکن است یک انسان در خارج باشد و در عین اینکه سفیدپوست است درعینحال هم سیاهپوست باشد؟! این امکان ندارد. یا انسانی که در خارج دو متر قدش است درعینحال یک متر و نیم باشد؟! امکان ندارد! یا انسانی که در خارج هست در عین اینکه وزنش هشتاد کیلو است درعینحال پنجاه کیلو باشد؟! امکان ندارد. پس این مقارنات و خصوصیات خارجی با تکتک افراد است و امکان ندارد [اینگونه نباشد]. یااینکه فرض کنید افراد از نقطهنظر خصوصیات نفسی متفاوت هستند، یک انسان بخیل است، یک انسان جواد است، یک انسان کندذهن است، یک انسان حدّت ذهن دارد، یک انسان استعداد دارد و یکی ندارد. خلاصه هر شخصی برای خودش خصوصیات مختص به خودش را دارد و با این خصوصیات مِصداقٌ لِلانسانِ الکُلی پیدا میشود.
ادراک طبایع کلیه بهصورت ابهام، نه بهصورت تشخص
حالا اگر یک انسانی را کلی تصور کنید که همۀ این خصوصیات را دربربگیرد، آیا آن انسان میشود یک انسان مشخص باشد؟! نمیشود باشد! آن باید کلی باشد. لذا ادراک طبایع کلیه قطعاً باید بهصورت ابهام باشد، نه بهصورت تشخص.
إذِ الآثارُ لِلموجودِ لا لِلمفهومِ مثلاً الحاصلُ مِنَ السَّطحِ فیِ الذِّهنِ مُتضمنٌ لِمعنَى الکَمّ لٰکن لَیسَ بِحیثِ یَترتبُ فیهِ آثارُ الکَمیةِ أی لیَسَ الحاصلُ فی الذِّهنِ مِن حیثُ إنَّه موجودٌ ذهنیٌ و قائمٌ بِه قابلاً لِلانقسامِ إلى الأجزاءِ لِذاتهِ.
قویتر بودن آثار ذهن از آثار خارجی
جنبۀ علّی داشتن آثار ذهنی نسبت به آثار خارجی
زیرا آثار برای موجود است و برای مفهوم نیست برای آن شیئی است که وجود خارجی دارد مثلاً آنچه که از سطح در ذهن حاصل میشود معنای کم را دارد. وقتی میگوییم که سطحش چقدر است؟ کم درنظر ما میآید. لٰکن لَیسَ بِحیثِ یَترتبُ ... اینطور نیست که آثار کمیّت باشد و مغز آدم یکدفعه باد کند و سه کیلومتر مربع بشود! اینطور نیست. گرچه از یک باب در باب مجردات و صور برزخی و اینها در آنجا خیلی مطالب دقیقی هست که چطور انسان با تصور آن مفهوم، آن مفهوم خواهد شد و انسان با تصور یک مصداق، مصداق خواهد شد. تبدل و اتحاد نفس با آن مفهوم و کیفیت تجردش که اینها دیگر بحثهای خیلی دقیق عرفان نظری است، بهواسطۀ همین قضیه برای انسان تجرد پیدا میشود و میتواند مراتب نفس را طی کند. تا عینیت پیدا نکند و تا وحدت با مفهوم و مصداق پیدا نکند نمیتواند این دگرگونی و دگرگیسی و تغییر و تحول در نفس پیدا بشود. حالا اینها بحثهای فلسفی است و بحثهای خاص به خود را دارد ولی از نقطهنظر وجود خارجی و وجود مادی، ـ منظور همین وجود مادی ـ نه این وجود مادی، آثار خاص به خودش را دارد که در ذهن طبعاً آن آثار نیست البته بعداً بیان میکنیم و عرض میکنیم که حتی آثار ذهن از آثار خارجی قویتر است و آثار ذهن جنبۀ علّی دارد برخلاف آنچه که تصور میشود که آثار خارجی علت است و ذهن متأثر است.
مِن حیثُ إنَّه موجودٌ ذهنیٌ ... چون آنچه که در ذهن حاصل میشود از حیث اینکه این موجود ذهنی است و قائم به ذهن است این دیگر قابل برای انقسام و علل اجزای بذاته نیست و اینطور نیست که ذات هم قابل انقسام به اجزاء باشد مثل کمّ، کمّ آنی است که ذاتاً قابل انقسام است. این خط ذاتاً قابل انقسام است و شما میتوانید از هرجا تقسیمش کنید؛ از اینجا و از آنجا تقسیم کنید ذاتاً قابل برای انقسام است. اینکه میگوید که ذاتاً در مقابل بالعرض است که مثل جوهر باشد جوهر هم قابل بر انقسام است منتها بالعرضِ کم، یا کیف قابل برای انقسام هست، [منتها] بالعرض وقتی شما این را دو قسمت کردید این کیف در واقع دو قسمت شد ولی کم ....
بَل هو مَعنى بَسیط مجرد بِحیثِ إذا وُجدَ فی الخارجِ یَترتبُ عَلیهِ آثارُ الکَمیةِ لِذاتهِ مِثلُ ذلک الحاصلِ مِن مَفهومِ الإنسانِ هو مَعنى الحیوانِ الناطقِ مُجملاً لٰکن لَیسَ حیواناً یَترتَّبُ عَلیهِ آثارُ الحیوانیةِ مِنَ الأبعادِ بِالفعلِ و التحیزِ و النموِّ و الحسِّ و الحرکةِ فی الذهنِ بَل یَتضمنٌ لِمعنَى الحیوان المجردَ عَنِ العملِ المعزول عنِ الآثارِ و الأفعالِ و کذا حالُ الناطق.
بلکه این یک معنای بسیطی است که این سطح در ذهن آمده و مجرد است و اگر در خارج بیاید آثار مترتب میشود.
ایشان اینجا به اصطلاح فرمودند که معنای حیوان ناطق بهطور اجمال در ذهن میآید ولی این دیگر حیوان نیست. آنکه در ذهن ما هست مفهوم است نهاینکه حیوان است و بع بع کند. نه!! ـ من این بع بع را برای حیوان ناطق گفتم؟! شاید همین هم هست! یَترتَّبُ عَلیهِ آثارُ الحیوانیةِ ... آثار حیوانیت در آن مترتب باشد. آخر به هرجا نگاه میکنیم از عقل خبری نمیبینیم!! از آنطرف هم در حیوانیت شکی نیست! حیوان هستند منتها از نطق نمیفهمیم! بالأخره باید یک فصل ممیزی در اینجا بگذاریم!!
تلمید: خدا پدرتان را رحمت کند که میگویید: بع بع، [چیز دیگر نمیگویید]!
استاد: حالا بالأخره به هر مقدار که حسنظن دارید!!
مِنَ الأبعادِ بِالفعلِ و التحیزِ و النموِّ ... از ابعاد بالفعل و تحیز، نمو، حس و حرکت اینها در ذهن نیست بلکه برای معنای حیوان متضمن است و آثار و افعال ندارد و [حال ناطق اینگونه است].
أللهم صل علی محمد و آل محمد